ببینید من یه بار چند سال پیش باروزون بود
یکی از بستیگان من که خیلی مذهبی از قم
زنگ زد و گفت که شما روزه نیستی گفتم نه
گفت برات سخت نیست که روزه بخوری جلوی
مردم یعنی تصور میکرد که واشینگتونم یه
جایی مثل قمه که همه مسلمانن و روزه دار و
همونطور که در قم میشه جلو دیگران روزه
خورد در واشنگتنم نمیشه
هرچه که ما میگیم راجع به غرب چیزی نیست
جز
کلمات. این کلمات برخلاف آنچه که ما فکر
میکنیم به اونچه که دلمون میخواد اشاره
نمیکنه بلکه به اونچه که پیشتر اشاره
میکردند برمیگرده. وقتی میگیم
فلسفه این به این معنی نیست که شما فلاسفی
غربو چون مثلاً وستن فلاسفی ترجمه کردی
فلسفه غرب بنابراین وقتی میخونی این معنی
فلسفه غرب میده نه این در ذهن شما همون
فلسفه اسلامی رو تدایی میکنه وقتی میگی
انسان وقتی میگی جامعه وقتی میگی
تمدن اولین قدم
برای اینکه بدانیم در چه جهانی به سر
میبریم
پذیرفتن به رسمیت شناختن
و
فهمیدن انبوه گسستهاییست که در زبان رخ
داده. تجدد با شکستها و شکافها و
ترکهایی که در سقف و ستون زبان
میاندازه شناخته میشه. یعنی چی؟ یعنی
زبانی که شما تا دیروز به راحتی باهاش
مفاهمه میکردید امروز تبدیل میشه به یک
دال سرگردان یک نشانه سرگردان وقتی ما
میگیم دولت دو کلمه دولت درسته که بسیار
کهنه در زبان فارسی ولی امروزه کلمه دولت
نه به اون معناهای هزار سالهای پیش خودش
اشاره میکنه و نه به اسپیک
که در حقیقت ما فکر میکنیم ترجمهش هست.
اینکه ما با دنیای جدید از راه ترجمه یعنی
برگردان فارسی کردن مکانیکی کلمات و
مفاهیم آشنا شدیم ما رو به این توهم
انداخت که
ما چون فارسی کردیم میفهمیم ما چون لا
کانستیتوشن استیت
سیتی را ترجمه کردیم و حق و قانون و کردیم
و حق و قانون و دولت و اینها پس اینا رو
ما میفهمیم
ذهن غیر غربی و مخصوصاً
ذهن
ایرانی میل
به تشاوه داره میل به همسان دیدن چیزها
داره میل به یکی
کردن چندگانگیها داره میل به وحدت داره
میل به فنای در واحد داره شما انبوهی از
چیزهای متناقض رو به ذهن ایرانی بدید ذهن
ایرانی اینها رو همه رو در یک کارگاه
کیمیاگری تبدیل میکنه به یک چیز و در
حقیقت
ذهن ایرانی ذهن
کلگرا و یگانه گراست تحمل و
تاضاد و چندگانگی رو
نداریم بین خیر و
شرف نمیتونه هر دو رو بپذیره باید خیر
ولو در یک
پیکار به درازای تاریخ بشر با
شر گلاویز بشه و بر او غلبه کنه حق باید
بر باطل پیروز
بشه نور بر تاریکی
باید کیه
بشه. حذف
تضادها باعث میشه که جهان
ذهن ایرانی
جهانیست کمابیش مسطح یکسان و یک رنگ درش
چیزها به سختی قابل تشخیصن.
تفاوتها همه عرض. به قول ملا صدرا میگه
که این جهان حقیقتش دریاست. اونچه که شما
میبینید از چیزهای مختلف اینا همه امواج
دریا هستن یعنی چی؟ عرضن یعنی
[موسیقی]
همه ناپایدارن همه از ذات اون چیز جدا ذات
چی یعنی
یکی خداوند واحده و چون واحده فقط واحد
میتونه بیافریمون و همه این جهان باید به
این واحد برگرده اناالله و انا الیه
راجعون در نتیجه وقتی
میگیم غرب غرب فکر میکنیم که غرب هم یه
جاییست مثل همین جا که ما
هستیم. دین دین اونا هم یه چیزیست که ما
هستیم. اصلاً علت
اینکه
ترجمههای عربها در بیتالحکمه در آغاز
تاریخ اسلام از متون
یونانی ترجمههایی بود از بن و
بنیان غلط و ما و فلسفه رو اصولاً به یک
مسیر کاملاً متفاوتی انداخت درست همین بود
که کلماتی که اینا میخوندن به یونانی فکر
میکردن که این کلمات ما در سریانی در
پهلوی در عربی اینا به یک معناست در نتیجه
وقتی ارسطو در متافیزیکش توضیح میده حرکت
رو و میگه که جهان
روند شدنها و علتهاییست که معلولی را به
وجود میارن و زنجیره علل سرانجام به
علتالعلل میرسه و اون علةالعلل خداست.
خب طبیعتاً خدا رو چی ترجمه کردن؟ خدا رو
ترجمه کردن الله. یعنی فکر کردن که خدای
یونانی
اللهه در حالی که خدای یونانی اندیشه است.
اندیشه هم هست.
نه سخن میگه نه دستور داره
نه در قالبی
میگنجه و کلمه وجود کلمه
هستی در زبان عربی وجود
نداشت اینها کلمه وجود یونانی رو
که حتی به معنی هستی هم نیست حالا توضیح
میدم براش کلمه رو جع کردن وجود یعنی وجد
زان یافتن در خود یافتن شهود کلمه شهود رو
به مفهوم وجود گرفتن در نتیجه هستهای
برای فیلسوف مسلمان اون چیزی بود که در
درونش احساس بشه به خاطر همینم در
تمام فلسفههای
مسلمونها هستی امریست بدیهی و علم حضوری
بالاترین نوع
علمه اینکه درونی میشه یعنی از واقعیت ت
بیرون جدا میشه هسته
یونانی صرفاً به مفهوم بودن نیست بلکه به
مفهوم بودن
به با ویژگی خاص هست یعنی اون تمایزی که
در فلسفه اسلامی بین وجود و
ماهیت گذاشتن در یونانی نمیشه گذاشت از
اینجا بگیرید تا تاریخ
امروز همه چیز قدم دم قدم لحظه به لحظه که
بر ما و اونها گذشته در دو خط موازی
کاملاً
بیگانه قرار داشته یعنی نه دین ما دین
اونا بوده نه فرهنگ ما فرهنگ اونا بوده نه
فلسفه ما فلسفه ما بوده نه جهان اونها
اونها اصلاً یک شکل دیگری جهانو میدیدن
مثل این میمونه که شما صحبت کنید از
کسانی که مثلاً در جنگل زندگی میکنن و
آسمان رو از پس
انبوه شاخههای پرپشت
درختان سر به فلک کشیده میبینن و کسی که
آسمان رو در شب کویر بی
هیچ نقاب و حجابی میبینه دو شکل میبینن
دو شکل راه میرن دو شکل زندگی
میکنن ما میگیم فلسفه اسلامی اونورم
فلسفه مسیحی
فلسفه فلسفه اساساً در یونان و بعد در
تاریخ غرب اساساً یه چیز دیگه هیچ ربطی به
اونچه که ما میگیم فلسفه
نداره نسبت فلسفه فلسفه ما با فلسفه غرب
نسبت ماشین بخار با عینکه یه چیز هم
اینجور
چیزیه فلسفه در قبل ویژگیش اینه
که اساساً در آکادمی متولد میشه بنابراین
در
نهاد آموزشی متولد میشه و در همواره در
نهاد آموزشی تداوم پیدا میکنه. فلسفه در
غرب در نوشتار متولد میشه. فلسفه در غرب
در دیالوگ و در درون جامعه متولد میشه و
وقتی که به دوره مسیحیت میرسیم مسیحیت بر
خلاف اسلام از غذا فلسفه رو از توی آکادمی
درمیاره و عمومیت میده این مسیحیت هست که
فلسفه
رو دموکراتیک میکنه و گسترش میده فلسفه
مسیحی هیچ ربطی به فلسفه اسلامی نداره
همون طور که الهیات مسیحی مطلقا ربطی به
الهیات اسلامی
نداره. خدای مسیحی با خدای اسلام ربطی
نداره. خدای مسیحی هم خداست هم
انسانه.
خدای مسیحیت خارج از تاریخ نیست. در درون
تاریخه.
فردیت، قانون، جامعه، حق، عدالت و بسیاری
از مفاهیم بنیادینی که امروزه نظام حقوقی،
نظام اجتماعی و نظام سیاسی بر اون بنا
شده، همه از یهودیت و مسیحیت میان یا از
یونان. چیزی نیست که دیشب خلق شده باشه.
با ترجمههای ناقص و واقعاً نامسئولانهای
که افراد دارن. من الان چند شبه
دارم با خودم کلنجار میدم یه مطلبی بنویسم
برای مجله مترجم که ویژه نامهش درباره
آقای ادیب سلطانیه یعنی واقعاً آقای ادیب
سلطانی یک
اسطوره
عقیم و نمونهایست
که لقمانوار باید ازش ادب ترجمه عام بود
کسی که
نیروی خدادادی دی ذوق و توان فهم و سرمایه
فکریش رو
کاملاً به هدر میده در حالی که حالا اون
مهم نیست مهم اون نقش گمراه کنندهش که در
جامعه داره یعنی همه فکر میکنن که ترجمه
ادیب عجب ترجمه دقیقیست و از یکی از این
آقایون ولو استادا بپرسید دقیقه یعنی چی و
به چه معنا دقیقه و چرا باید شما با چنین
شیوهای در حقیقت
با معناز زبان یک دقت موهومی رو فرض بکنید
احدناسی تاکنون نه توضیح داده و نه توضیح
خواهد داد ادیب سلطانی یک سطر درباره کانت
ننوشت در مقدمههای خودش نگفت که این کتاب
چینگه نگفت کانت چه معنی میده چگونه باید
خوند و ما چون که چیز دیگه که ذهن
خاورمیانهای مس شیدای کلماته. به سرعت
نوشتار و کلمه در این سرزمین تبدیل میشه
به متن مقدس. ما
از کلماتی که جادو کنن ما رو خدا
میسازیم. از این جهان جدا میکنیم.
ما با کلمه به شیوه فتیشیستی به
شیوه
بتوارگی روبهرو شدیم همون طوری که با شعر
ما شعری نیست که در خدمت معنا باشه شعر ما
حال ایجاد
میکنه یک لذتی به ما میده همون طور که
شما قرآن رو به آواز میخونید و نماز
میخونید نه به خاطر معناش بلکه به خاطر
آواش بر به خاطر تأثیرش مثل ورد مثل ذکر
بنابراین زبان برای ما اصلاً به معنای به
منظور کا تفاهم و معنی نیست و اتفاقاً
حقیقت که فیلسوفان
میگفتن حقیقت به زبانی بیان میشه که
دیگران نفهمن به زبان اشاره فرهنگ ما
فرهنگ شط و تامه فرهنگیست که اگر
کسی هرچه نامفهومتر و پریچانتر حرف زد،
مردم بیشتر پای صحبت او میشینن و اتفاقاً
به او علامه هم میگن و و حرمتم پیدا
میکنن و امامزاده هم براشون میشه. کسانی
که ما علامه میگیم معمولاً کسانی هستن
که پریشان اندیش و بیهودهگو هستن.
ما زبان رو چون یک امر
مقدس نون وغلق و
مایست کتاب از آسمان آد نوشتار سخن
اولیاست
کلام از جهان
بالا میاد حافظ لسان غیبه بنابراین
ما خودمون رو نه قادر میدونیم به اینکه
با اوان انسانی او رو بفهمیم و نه در
برابر او مسئولیتی احساس میکنیم.
برای غربی به رغم اینکه در یونان خیلی
پیشتر از خاورمیانه و خیلی بیشتر از
خاورمیانه متن شکل
گرفت از ایلیاد و ادیسه هومر بگیرید تا
نمایشنامههای مختلف و بعد در
عصر
فلسفه آثار افلاطون و ارسطو هیچ کدام از
این نوشتارها مقدس
نشدن بنابراین نقد
متن سنجش متن و ساختن دستگاهی برای
[موسیقی]
ارزشیابی پست و بلند یک متن و
زبان که باید به هدف فهم صورت بگیره در
یونان زاده شد یونانیان آموختن که چگونه
سخن بگوین و چگونه سخن خودشون رو
بسنجن سخن
شد بنیان جامعه چون سخن برای تفاهم بود.
تفاهم چیزی بود که آدمها رو به هم وصل
میکرد و پیوند به آدمها جامعه میساخت.
در خاورمیانه این دین و ایمان بود
که جامعه میساخت. امت یعنی مجموعهای از
آدمهایی که ایمان مشترک دارن. اما در
یونان جامعه یعنی مجموعه انسانهایی که با
هم تفاهم دارن از راه کلام و برای
یونانیها کلام کلام نبود لوگوس
فقط نط نیست قوه بیان نیست بلکه عقل هم
هست یعنی زبان با خرد و عقل
یکیست بنابراین زبان در خدمت معناست. معنا
یک مسئلهست. از یونان تا
امروز مسئله فلسفه معناست. چون مسئلهش
معناست؟ مسئلهش فهم خودش هست. این سقراط
هست که میگه خودت رو بشناس و شناختن خود
یعنی شناختن خود اونجایی که هستی و در
زمانی که هستی و این به معنای اینکه تو
شناخت تاریخی پیدا کنی. این یونانیا بودن
که تاریخ ما رو نوشتن.
یونانیها ما فکر میکنیم اگر اثبات کنیم
که افلاطون فلان مفهوم و فلان چیزو از
ایران گرفته این نشان دهنده فضیلت ماست
این نا به اصطلاح جاهلانهترین شیوه فکر
کردنه اون کسی که اخذ میکنه فضیلت داره
نه اون کسی که بدون اینکه اراده کرده باشه
از او وام میشه اون کسی که از فرهنگهای
مختلف
قدرت انتخاب قدرت دستشین کردن و
قدرت گرفتن و اذان خود کردن و و به کار
بردن در یک اما معماری عمارت بزرگ رو داره
او هست که قدرت
داره
اون
از حازمه بسیار نیرومندی برخوردار هست که
میتونه تمام جهان رو بگرده و از شرق و
غرب عالم تحفهها
و مطاعها رو گرد بیاره
و خانه خود رو بسازه.
یونانیها تاریخ ما رو نوشتن. ما تاریخمون
رو بخش عظیمش رو الان از زبان یونانیها
میدونیم.
یونانیها درباره فرهنگ
ایرانی بسیار بسیار بیش از اون که
ما در مورد خودمون ثبت کرده باشیم ثبت
کردن. به عبارت دیگه یونانیها از آغاز
کنجکاو بودن که از فرهنگهای دیگه از جمله
ایران باستان بیاموزن ولی ایرانیها به
دلیل اینکه یک امپراتوری بزرگ بودن بر
قدرت و مکنت و سرامدی خود در جهان تکیه
کردند و در نتیجه تا
امروز چیزی به نام کنجکاوی چیزی به نام
نیاز برای فهمیدن در میان نیست و نکته آخر
اینه که فکر یونانی روح
یونانی که روح فلسفیست روح غرب روح
فلسفیست و اینو ما نمیتونیم بفهمیم چون
فکر میکنیم فلسفه یعنی فلسفه ملا
صدرا بر
خلاف گرایش
تشابه
پسند ایرانی و
اسلامی
تمایزسا یعنی شناخت رو از راه خلق و تخیل
تضاد میتونه درک بکنه.
ذهن یونانی نمیتونه هستی رو بفهمه مگر در
تقابلش با عدم. عدمی که نیست ولی باید
تخیل بکنه. بنابراین ذهن اوست. تخیل اوست
که تضاد رو خلق میکنه برای اینکه امکان
شناخت رو به وجود بیاره و چون تخیل
نامحدوده میتونه هرچه بیشتر تضاد و تفاوت
و تمایز تخیل بکنه و ابداع بکنه شناخت
جلوتر میره. اینکه در یونان و در غرب علم
پیشرفت میکنه، دانش پیشرفت میکنه به
خاطر این تواناییش برای
تضادسازیه و
اساساً تضاد براش ارزش داره. چرا؟ به خاطر
اینکه تضاد
گرچه موقعیت بسیار دشوار و
تجربه پررنج و شکنجهایست اما حقیقت رو
آشکار میکنه. ت تر تراجدی یعنی همین
تراژدی ارزش ترژدی به عنوان بالاترین و
بالاترین
ژانر هنری در این نیست که مفاهیم
خیلی متعالی رو بیان میکنه یا نویسندگان
خیلی برجستهای داره. نه. ترژدی به این
دلیل اهمیت داره که میتواند موقعیتی رو
پیش روی چشم شما که تئاتر هست میدونید که
تئوری و تئاتر هم با هم همریشه هستن یعنی
در تئوری شما تئاتر میبینید در تئاتر
تراژدی یک موقعیتی رو پیش روی شما نشون
میده که دو امر متضاد با هم در
ستیزن بدون اینکه بر همدیگه چیرگی پیدا
بکنن به همین دلیل که انسان غربی
میتونه با
شر از دست دادن مرگ و تباهی کنار
بیاد در عین اینکه اون رو به رسمیت
میشناسه ولی ذهن
ایرانی شر رو نفی میکنه فلسفه اسلامی شر
رو از بن امری عدمی میدونه یعنی انکار
میکنه اما تفکر غربی شر رو به رسمیت
میشناسه چون که به رسم میاد میشناسه
میتونه اون رو بفهمه میتونه با او کنار
بیاد
و این د تا دنیای مت میتونه دموکراسی
بسازه دموکراسی محصول
باور به سرشت شرآلود انسان هست که در هیچ
حالتی و با هیچ دارو
و کیمیایی
درمان نمیشه
انسان
تینتی شریرانه داره به دلیل اینکه آدم د
تا شر هست
یکی د تا گناه هست برای انسان یکی گناه
آغازین آدمی که سیب آدم و هوایی که سیب
خوردن بنابراین که ما گناهکار به دنیا
میایم نه اینکه مثل
اسلام با فطرت پاک نه فطرت پاکی در کار
نیست ما
با سرشتی تواهی زده
ناقص و میرا و رو به نابودی و پر از خطا
آلودگی و خلل به دنیا میان و مدام
اسیر تواهیهای خودمون هستیم.
بعد گناه که میکنیم هر کسی گناه میکنه
اون داستانش جداست. اینکه انسان غربی
خودشو گناهکار بالفطره میدونه موجب میشه
قانون رو و اخلاق رو کاملاً به شکل دیگری
بفهمه.
وجدان اخلاقی مسئولیت محصول این احساس
عذاب وجدانه وسواس نسبت به واقعیت وسواس
به بحران وسواس به خطر وسواس به صداقت
محصول
این احساس عذاب بهشتان
هست در فرهنگ ما فرهنگ ایرانی ما مفهومی
به نام
حقیقت به به نام
صداقت به نام حق به نام
مسعودیت و به نام مشروعیت به معنای یونانی
و غربی کلمه
نداریم. این این رو توجه میکنید؟ یعنی ما
اصلاً این مفهوم رو
نداریم. چیزی ما به نام
صداقت، حقیقت حق به مفهوم یونانی نداریم.
اینکه ما اینها رو ترجمه میکنیم اینها
همه توهم تشابه در ذهن ما ایجاد میکنه.
آقای محمدعلی موحد منم چند همین تازگیها
دیدم یه کتابی داره به نام در هوای حق و
عدالت دو جل. خب آقای موحد حقوق خونده ولی
حالا اون مهم نیست. مهم که این حرف که
ایشون میزنه از زبان صدها نفر دیگه هم
میتونید بشنوید و گفتن میگه حقوق
بشر که کانت و فلان اینو گفتم این حقوق
بشر رو ما در فرهنگ خودمونم داشتیم این
کرامت انسان که حقوق بشر برا او اساس شده
بنا شده این در سنت ما هم هست نیست نیست
اینکه ما نمیتونیم تازگی چیزها رو
بپذیریم
به خاطر اینکه نمیتونیم مرگ چیزها رو
بپذیریم چون به شر باور نداریم. این ذهن
غربیست که میتونه بگه فلسفه مرده، خدا
مرده، نویسنده مرده، سنت مرده. چرا
میتونه بگه مرده؟ چون میدونه که هر مرگی
یک آغازیست. هر پایانی یک آغازیست. او
میتونه از راه اعتراف به مرگ چیزی به او
بیاندیشه. برای او چیزی باید نباشه تا
بودنش معنی پیدا بکنه. تاریخ قدر تاریخ
مرگهاست. تاریخ گسستهاست.
فکر بحران
اندیشه. وقتی
که منادیان یا پیشگامان تجدد در ایران از
زمان آقاخان کرمانی تا همین آقای دوستاری
که آقای علیما بهش ارادت داره از تجدد و
عقلانیت حرف میزنن.
منظورش از ناآگاهی مردم، از جهالت مردم
حرف میزنن. منظورشون اینه که ما به جای
اینکه تا حالا به خدا و پیغمبر و اصول دین
و فرو دین اعتقاد داشتیم اینا رو ما قشنگ
جایگزین کنیم با یه سری اصول عقاعد دیگه.
از زمان ملکمخان تا الان تجدد مجموعهای
از عقائد شمرده شده. میگه مدرن شدن یعنی
چی؟ یعنی آدم آزادی، فردیت، حقوق بشر چون
یعنی فکر میکنن که ما دین جدیدیه. به
همین دلیلم هست
که تجددگرایان ما همون تعصب و همون تسلب و
همون یقین و همون انعطاف ناپذیری دارن که
آخوندای ما در حقیقت خودشون
رو پیامبران
[موسیقی]
و هدایتگران بشر در عصر جدید میدونن.
اینها پیامبران بیخدایین اما با همون
رسالت پیامبری. شما همین روشنفکر ببین
چه بساطی در ایران بپا شد. رسالت روشنفک،
تحد روشنفکر. خدا نکنه که یه نفر به یه
چیزی عقیده پیدا میکنه. میخواد تمام دنیا
رو به اون عقیده برگردونه. خب این چیزی
نیست که در غرب اتفاق افتاده. تجدد در غرب
با تردید آغاز میشه و با تردید تا امروز
مونده.
با شک دکارت هرگز پاسخ پیدا نکرد.
اگر ما اون فکر میکنیم که دکارت شک کرد
یه چیز بهتری به دست آورد انگار که مثلاً
توی بورس وال استریت شرکت کرد یه پولی
گذاشت یهو قیمت بورس رفت بالا اشتباهه
دکارت بافت قمار کرد شک کرد ولی نتوانست
به یقین دست پیدا
بکنه فکر غربی با کانت شروع میشه
کانت نقد اجازه بدید من براتون بخونم نقد
یعنی شیوه فکر کردن نه افکار خاصی
بنابراین اگر فکر کنید که تجدد یک محتوایی
داره که آکنده
از
مفاهیم به اصطلاح حقیقی هست که شما
میتونین جایگزین افکار دینی سابق بکنین
خطاست تجدد یک شیوه دیدن یک فرم زیستنی
این رو یعنی هر چقدر که راجع به این نکته
فکر بکنید
کمه که تجدد
فرمه
قانون هر مفهوم هر چیزی که شما در جهان
جدید
میبینید فرمه جز فرم چیزی نیست یعنی
محتوایی نداره فرمه یعنی چی؟ یعنی یه شکل
دیدنی وقتی فرم میشه میتونه جهانی بشه.
چرا علم جهانی میشه؟ چون محتواش مهم نیست.
این فرضیه یا اون نظریه مهم نیست. روشش
مهمه. ساختارش مهمه به قول کن پارادایمش
مهمه. پارادامیم یعنی چی؟ یعنی الگو پتر
سرمشق. یعنی چی؟ یعنی که شما مهم نیست
امروز این نظریه رو داری یا اون نظریه رو
داری. مهم اینکه این فرمو داشته
باشید. تجدد این نیست که فردا شما همه
مردم معتقد باشن که آقای داکینز درست میگه
و مثلاً
آقای چه میدونم مرجع تقلید غلط میگه. نه
یک شکل دیدنی و این شکل
دیدن از چه راهی
انسان بهش میرسه؟ از راه آموزش.
آموزش ما چیزی در تاریخمون به نام تعلیم و
تربیت و فلسفه تعلیم و تربیت و نهاد تعلیم
و تربیت به مفهوم غربیش نداریم میتونیم
متخص توهم بزنیم میتونیم جعل کنیم همون
طور که جمهوری اسلامی م همه چیز جلع
میکنه امروزه میگن که اگر
میتونی ادعای چیزیو بکنی بکن اگر نمیتونی
فکر کن تظاهر کن هم داریم منتها باید بریم
پیدا بکنیم در سنت ماست در ۱۴ در یعنی بای
دیفالت پیشاپیش ما فرض بر این هست که ما
یه سنتی داریم که همه چیز توش هست نگشتیم
پژوهش نکردیم نه
نداریم در یونان یونانیها انقدر تعلیم و
تربیت براشون مهم بود که
گزولنفون کتابی مینویسه به
نام کوروش که برای اینکه به یونانیها بگه
که شکل تربیت
پادشاه و فضائلی که ایرانیها میآموزند
چیه؟
یه کتاب قطور کتابیست در باب
تربیت اما ما خودمون کوروش رو چنین
نمیشناسیم اونچه که گزین راجع به کورش
گفته برای یونانیهاست برای ما کاربردی
نداشته جمهوری افلاطون مکالمه جمهوری
افلاطون که حالا ترجمه غلط نیست
جمهوری در حقیقت جامعه ایدآل یا به اصطلاح
زیبا افلاطونی رو تصویر میکنه. در این
زیباشهر کسانی که حکومت میکنن در دولت
شهر آرمانی یونانی،
دولتمردان کسانی هستند که میتوانند برای
مسئولیت و مدیریت تربیت
بشن. فرمانروایان و مدیران دولت شهر
یونانی تربیت میشن. اما همین جمهوری میاد
در عربی ترجمه میشه. در دست فارابی میشه
رساله مدینه فاضله مدینه فاضله همه چیزش
به
ظاهر تقلید افلاطون هست الا یک جا و اون
رهبر مدینه فاضلهست که رهبر مدینه فاضله
امامه امام هم علمش اکتصابی نیست یعنی
تعلیم و تربیت
ریشه علمش
الهیه
یعنی جامعه سیاسی بدون تعلیم و تربیت یعنی
حقیقت از آسمان میاد. حقیقت چیزی نیست که
ما در روی زمین بیاموزیم. اینا تفاوت کمی
نیست. اینا شوخی نیست. شما میتونید
دانشگاه بسازید، مدرک بدید، در و دیوارشم
قشنگ بکنید ولی شکل نگریستن و شکل فکر
کردنی که این تمدن به وجود آورده با
جعلیات و فرضیات و خیالات و اوهام درست
نمیشه و باید پذیرفت اونچه رو که نداریم
برای به دست آوردن و یاد گرفتن اونچه که
نیاز داریم. Yeah.