قصه گفتن نوعی آیین سوگواری

قصه گفتن سوگواری کردن بر از دست دادن چیزیست گفتن روایت نوعی آیین سوگواری بر آن چیزیست که برای همیشه از دست خاطره عزیز زمانی خوش یا زمانی تلخ که با قصه گفتن با روایت شما در حقیقت می‌پذیرید که اون اونچه که از دست رفته برای همیشه از دست رفت از قدیم همین طور بود دیگه مولوی مثنوی رو چهجوری شروع می‌کنه بشنایم نیک چون حکایت می‌کند از جدایی‌ها شکایت می‌کند. که از نیستن تاور آبده از نفیرم مغزن آریده داستان کتاب‌های مقدس داستان زندگی انسان بعد از هبوط از بهشت بهشت راننده شدن از بهشت و به اصطلاح گم کردن بهشت و حب ثبوت در زمین هست که به انسان اجازه میده قصه بگه و اساساً قصه گفتن ممکن میشه قصه داستان فراغه نه داستان وسال در وصل که جای گفتگو نیست جای لذته کامکاریست سخن گفتن روایت همیشه روایت از اون چیزیست که قایده روایت از فاصله‌ها اشاره به اون چیزیست که گویی بوده و دیگر نیست. شعرهای فارسی رو می‌بینید همش میگه دوش. دوش یعنی در قید در عالم یا عدم در شعر فارسی و دوش اشاره داره به عالم دیگر. دوش دیدم همیشه شما در عدم چشمتون باز میشه. باید چیزی نباشه تا بودن اون رو بتونید از بودن او سخن بتونید سخن بدید. فلسفه معاصر از آغاز تا امروز داستان جداییست. جدایی انسان از جهان واقعی. ما واقعیت رو با ورود به جهان جدید از دست میدیم. جدایی زبان با واقعیت. جدایی دال از مدونه جدایی جهان‌ها تمام کوشش بشر در عصر جدید برای ارتباط هست و می‌بینیم که ارتباط هیچگاه به صورت آرمانی و بیقص اتفاق نخواهد افتاد. بنابراین کششیست محکوم به ناکامی اما ناگذیر. ادبیات غرب همه در کشمکش یا در به خاطر آوردن اون چیزی که از دست رفته معنی پیدا میکنه از بهشت گمشده میلتون گرفته تا کمونی الهی دانته تا جستجویی از زمان از دست رفته در انتظار گدا زکت و دیگر بنابراین ما دلیل اینکه فکر می‌کنیم که قصه نداریم اینه که نمیخواهیم با این واقعیت مواجه بشیم و بپذیریم که با ورود به اصل جدید ما چیزی رو از دست دادیم. تجربه مدرنیته برای مدرن‌ها از آغاز تجربه فقدان و تجربه از دست دادن همون طور که گفتم مدرنیته رو با زلزله لیسون در حقیقت تاریخ ننگاری کردن مدرنیته یک زلزله بود یک تکان ناگهانی ناخواسته و برای تصور انسان که انسان ناگهان موقعیتشو در جهان از دست میده یعنی در یک زمین سفت ثابت هزاران ساله‌ای که با نیاکانش زیسته و آشناست ناگهان جدا میشه از او و ذره‌ای میشه در مصاف تندبا که نه آغازی داره و نه پایانی در به اصطلاح فلسفی میگ میگن من جایگاه انسان در جهان که اسم اینکه گفتم عنوان کتاب مهمیه از مکس شلر انتروپولوژیست و فیلسوف آلمانی انسان جایگاه خودش رو از در جهان از دست میده انسان آواره میشه انسان بیجا میشه این که می‌بینید در عصر جدید مهاجرت به یک طاعون به یک کابوس به یک بلا و به یک رنج جهانی بدل شده اتفاقی نیست. تجربه مدرنیته تجربه از جاکندگی بیجا شدنی بیجا شدن خواهد بود. ایده کازوفپولیتانیزم یا جهانوطنی ایده هر جایی که هستی گم شدن رفتن به سوی ناشناخته کریستوف کلومی که میره آمریکا رو کشف می‌کنه مرزهایی که برداشته میشه فرهنگ‌هایی که در همزه تمام داستان یک شوک هست شوکی که انسان ناگهان بخش مهمی از هویت خودش که گذشته خودش هست از دست میده یعنی مثل ضربه‌ایست که جهان بر مغز آدم وارد میشه و انسان حافظه بخش عمده‌ای از حافظه خودشو از دست میده منتها انسان مدرن انسانیست که به این دلیل مدرنه که با خودش رو راسته به این دلیل مدرنه که این وضعیت بسیار دردناک و این تجربه شکنجه آور بیمانند تاریخ خودش رو می‌پذیره و اصطلاح نیچه میگه عموق فتی یعنی عشق به تقدیر تقدیرشو چنان که هست با او کنار میاد اما انسان شرعی درست و مخصوصاً مسلمون‌ها در برخورد با تجدد تجدد رو یک امر ایجابی یک قدرت نظامی یک ثروت عظیم اقتصادی و یک دنیای سرشار و پر از نعمت و فراوانی می‌بینن که در عین اینکه با صاحبان او دشمنی می‌کنند بر ملک اونها و برشته‌های اونا حسادت می‌ورزن و میخوان اون چیزی رو که به اسم مدرنیته اونها به دست آوردن اذان خودشون بکنن. منتها به دلیل اینکه غرب رو دشمن خودشون می‌دونن یک دو اینکه اساساً در حداقل در تاریخ چند قرن گذشتهشون تلاشی برای فهم دیگری نکردن بنابراین به جای اینکه از دیگری بیاموزن و به فهم دیگری بکوشن سعی می‌کنن که توهمات جدیدی به جای ی واقعیت بنشونن از جمله اینکه ما هم داریم ما هم تمدن اسلامی داریم ما هم فرهنگ فلان داریم ما هم علم اسلامی داریم ما هم همه چیز از ماست و اونچه که می‌بینیم اینه که تجدد غربی با ترک اکنون به سوی آینده میره اما انسان مسلمان با ایستادن در زمان خا حال به سوی عقب برمی‌گرده. هرچقدر که انسان مدرن از دست میده یعنی مردها برداشته میشه فرهنگ‌ها بر هم می‌آمیزن تجارت جهانی میشه سیاست جهانی میشه علم جهانی میشه فکر جهانی میشه روش روش واحدی میشه همه چیز در دسترس همه قرار می‌گیره و این وسواس اصالت و طهارت و ناب بودن و بومی بودن از بین میره از این طرف انسان مسلمان عکس برمی‌گرده به خودش در خودش خودشو حبس می‌کنه. خودی که کاملاً توهمه برمی‌گرده برای خودش تاریخی می‌سازه که وجود نداره. بعد شروع می‌کنه هویت‌هایی ساختن که این هویت‌ها به جای اینکه او رو به روی جهان گشوده تر بکنن او رو تکه تکه‌ تر با خود در جنگ و جدال دائمی قرار میده. اونچه که می‌بینیم اینه که در قرن بیستم اگر شما اروپا رو مقایسه اروپا و آمریکا رو مقایسه کنید با خاورمیانه اروپا و آمریکا از نظر اقوام ملل و زبان سیر به سوی تنوع بیشتر به سوی غنای بیشتر به سوی چند فرهنگی بودن به [موسیقی] سوی همآمیزی اقوام و ملل دنیا داره مهاجران از سراسر دنیا به اروپا و آمریکا میرن ادیان مختلف عقا مختلف اما در خاورمیانه یک منطقه‌ای که از دیدار سکونتگاه اقوام مختلف و ادیان مختلف بوده به تدریج فقیرتر میشه و و از نوع اسلامی میشه یعنی قرن نوزدهم تعداد مسیحیان تعداد زرتی‌ها، تعداد یهودی‌ها و تعداد دیگر پیروان ادیان بسی در قرن بیستم. قرن بیستم خاورمیانه مسلمان شد. یعنی چی؟ یعنی همسان شد. یعنی به روی خودش بسته شد. یعنی دیگر شد. یعنی همان رواداری همان زندگی پررونق و غنی که در دوران تمدن اسلامی داشت با اون هم بیگانه شد یعنی از اونچه که داشت هم خودش رو محروم کرد باز نپذیرفت که از دست داده فکر می‌کنه که اصالت اسلامیشو به دست آورده دنبال به دست آوردن هویت اسلامیشه در عین حال به شکل شهوت آمویز و گاهی ریاکارانی در پی تصاحب نامشروع دارایی دیگران هست. خب این نمی‌تونه قصه بگه وجدان وجدانی که سودای تصاحب داره وجدانی که از دست بر واقعیت از دست دادن چشم می‌پوشه نداشته‌هاشو داشته فرض می‌کنه حقوق بشر اسلامی داریم تمدن اسلامی داریم علوم اسلامی اسلامی داریم حکومت اسلامی داریم چی اسلامی نداریم هنر اسلامی داریم و پدر دنیا رو درآورده که شما چرا اعتراف نمی‌کنید که اینا رو ما داریم این و دنیا هم با او مثل یک صغیر عمل می‌کنه. یعنی کاملاً یا از سر ترحم یا از سر مدارا و چون وظیفه خودش نمی‌بینه که در حقیقت به شما بگه ببین دود همه این داستان در چشم ما میره. ما رنج می‌بریم. اما برای اینکه درمانی پیدا کنیم برای این رنج در وحله اول باید این رنج رو به رسمیت بشناسیم. ما به خودمون دروغ میگیم. ما نه دنبال فهمیم نه دنبال واقعیتیم نه دنبال این هستیم که بپذیریم که اونچه که از دست رفته از دست رفته. خب این گره اصلی داستان هست تا شما نپذیرید که نمیدانید تا شما نپذیرید که مدرنیته یک دین جدید یک ثروت جدیدی نیست که جایگزین اون ورشکستگی فکری و مادی شما بشه و مدرنیته ورود در یک جهان پر از تناقضه که از خیر شر بیرون میاد و از دل شرش خیر زایده میشه نمی‌تونید بپذیر این ان مذهبی انسان مسلمان می‌خواد میگه من اسلامو زمانی کنار می‌گذارم که شما دقیقاً یه چیز بهتر به من بدید این منطق تجارت که منطق کاملاً اسلامیه دیگه در قرآنم اصلاً خداوند با مؤمنین بر سر مالش چگونه ایمانشون تجارت می‌کنه. این این که شما با حقیقت داد و ست می‌کنید چیزی رو میدید در صورتی که چیزی بگیرید این منطق دنیای جدید نیست. دنیای جدید منطقش قمار کردنه به سمت آینده رفتنه. آینده بر خلاف اونچه که در فرهنگ دینی هست و سنتی هست پایان نیست. پایان معلومه در فرهنگ سنتی پایان قیامته پایان آخرالزبانه در تفکر پایان یعنی آینده یعنی اون چیزی که هم آغازه و هم می‌تونه پایان باشه اما هیچ معلوم نیست و آینده که فقط تخیل بشه خب هرچقدر که این مسلمون‌ها از تخیل می‌گریزن به دنبال یک تضمین قطعی و آسمانی هستن برای حقیقت تضمین قطعی و آسمانی برای قانون برای جامعه برای اقتدار از او دورتر میشن و در نتیجه بدترین نظام‌های سیاسی و فاسد‌ترین اشکال اجتماعی رو به نام دین به وجود آوردن. باید بپذیریم که حقیقتی نیست که در دسترس کسی باشه. اینکه ۷۲ ملت هستند و شما در میان این‌ها فرقه ناجی هستید. این‌ها همه توهمات دوران قدیم هست. ما همه در جهانی زندگی می‌کنیم که به یک اندازه از حقیقت فاصله داریم و به یک اندازه باید برای اینکه واقعیت چیست با هم توافق کنیم. اگر این سرشت ناپایدار بی‌بنیان جهان جدید رو شما تحمل کنید که کار سختیست بپذیرید که مدرنیته نیهیلیزمه نیهیلیسم یعنی چی؟ یعنی گرانیگاه معنی، گرانیگاه حقیقت، گرانیگاه حق بیرون از شما وجود نداره. تو تمام آونچه [موسیقی] که به زندگی تو معنی و شکل میده درون توست. خوان قندم، نیستان شکرم، هم زمن می‌روید و من می‌خورم. باید انسان مدرن از خودش باید خلق کنه و با او باید با خلق خودش باید زندگی کنه. اگه نپذیری اینو میشی یک انبوه بیش از ۱ میلیارد مسلمان که متفکرانش از تنبلی فکری از غفلت اخلاقی از بی‌مبالاتی اجتماعیش ۲۰۰ ساله که دارن می‌نالن یعنی جامعه که براش مهم نیست اونچه که براش مهم هست و فکر فکر می‌کنه که غربی‌ها به اونچه که رسیدن پول دادن خریدن و الان چون یک ثروت بادآورده نفت داره الان فکر می‌کنه همه چیز رو میشه خرید میشه بمب اتم رو خرید میشه تمدن و خرید میشه دانشگاه و خرید میشه علم و خرید حاضر باور نمی‌کنید در بخش عظیمی از کشورهای عربی روشن فکرش کتاب نمی‌خونه پول میده یک نفر کتاب می‌خونه ۱۰ صفحه خلاصه می‌کنه و اون ۱۰ صفحه رو براش میگه یعنی انقدر فساد فرهنگی ما بهش دچار هستیم از دورش چی میخواد بیرون بیاد ماکس وبر میگه اونچه که جهان جدید رو ساخته فرهنگ اخلاقیست ابداع یک نظام اخلاقی جدیده یعنی که من ما به عنوان انسان یک نظام اخلاقی رو قانون بگذاریم و خودمون به این قانون پاییم. مسلمانی که میگه قانون من قانون خداست مطلقا مسئولیت نمی‌پذیره ولی انسان غربی که خودش قانون و می‌کنه قانونش براش حکم شمشیر رو داره. این تفاوت باعث میشه که اونچه که ما میگیم راجع به خودمون یا تعارف یا بزرگنمایی گذشته خود یا تحقق خودمونه یا می‌زنیم تو سر خودمون که مسلمون‌ها بدن این چه جامعه‌ایه؟ شروع می‌کنیم به خودخواربینی و یا دیگر خاربینی یا غربو تحلیل می‌کنیم یا خودمون اونچه که می‌کنیم در حقیقت یک نوع انتهار معنویست که هیچ موقع پایان نخواهد پذیرافت و اگر واقعاً جوامع اسلامی به خودشون نیان آینده می‌تونه بسیار بسیار تار تاریک‌تر باشه براشون. فراموش نکنید که در همین دوران جدید دوران‌های بسیار درخشانی به وجود آمد. در دهه ۶۰ دانشگاه بغداد عراق خواهر دانشگاه شیکاگو بود. یعنی انقدر از نظر علمی بالا بود. طها حسین که ادیبو برجسته عرب بود کتابی نوشت به نام ف الشعر الجاهلی در کتاب ف ششعر الجاهلی یک عقیده هزار ساله‌ای رو که مسلمون‌ها داشتن و بر اساس اون قرآن رو می‌فهمیدن این عقیده رو زیر سؤال برد و در مقدمهش نوشت که من در مورد شعر جاهلی روش دکارت رو به کار می‌برم. یعنی چی؟ یعنی که من متوجه شدم که این عقیده خیلی بنیان محکمی نداره. بنابراین مثل دکارت شک کردم. وقتی که این کتاب رو نوشت اوقایی بپا شد. محکمه‌ای بپا شد. کسی که وزیر فرهنگ مصر می‌دونید قله گل سرسبد فرهنگ‌ها و جوامع عربیه وزیر فرهنگ یک نادره دوران رو به محکمه کشیدن او رو داشتن که حرف خودشو پس بگیره و کسی که سمبل لیبرالیسم و سمول عقلانیت انتقادی بود تبدیل شد به یک استاد استاد دانشگاه محافظه کار که کتاب سیره حسن و حسین از این چیزا می‌نوشت یا علی عبدالرازق که در آ در اوا اوائل قرن بیستم کتاب الاسلام و اصولاالحکم رو نوشته اینکه مسلمون‌ها نیروهای رهایی بخش اون مشعل‌های فروزانی که می‌توانست راه اون‌ها رو به سب روشنایی ی بازنه داشتند اما به دست خودشون کشتند و هنوز هم که هنوزه نمی‌خوان مسئولیت رو بپذیرند. هنوز میگن قه هنوز میگن استعمار باور تو نمیشه قرآن پیش از پیدایش یا پیش از اختراع دستگاه چاپ در قرن سیزدهم در ایتالیا برای اولین بار به ایتالیایی به لاتین ترجمه شد. بعد که به صنعت چاپ میاد بارها و بارها ترجمه شده ولی ما تا قرن نوزدهم ترجمه فارسی و حتی ترجمه عربی کتاب مقدس رو نداریم تا قرن هجدهم ما یک شناخت مستقیم و درست از غرب نداریم ما غرب رو وقتی شناختیم غرب در خانه ما بود نه در سرزمین خودش ما هیچ کنجکاوی برای شناخت غرب نشان ندادیم و هنوز هم نشان نمیدیم. اونچه که در تاریخ مخصوصاً بعد از جنگ‌های صلیبی اتفاق افتاد این بود که چون اروپا اسلام رو یک تهدید می‌دید برای خودش در فهم اسلام، در شناخت اسلام به جد کوشید و آونچه که الان هست محصول شناخت غرب از اسلام هست. اونچه که ما الان دانشگاه‌هامونم میگیم همش دروغه بدون سنت شرقشناسی و خاورشناسی ما هیچی نمی‌دونستیم. ما نمی‌دونستیم ابن خلدون داریم، نمی‌دونستیم ابن سینا داریم، نمی‌دونستیم شیخ اشراق داریم، نمی‌دونستیم بیهقی وجود داره، نمی‌دونستیم ابن رش هست. این‌ها درست مثل نفت کشف ذهن غربیست و تاریخ ما رو، تاریخ اندیشه ما رو غربی‌ها نوشتن و غربی‌ها بودن به ما گفتن که گذشته شما چیه؟ غربی‌ها آمدن گفتن شما یه تاریخی پیش از اسلام داشتید این زبانش پهلوی بود اینجور بخونید اینجور باستانشناسید بفهمید غربی‌ها ما رو به ما ش ش شناسوناندن اما ما هنوز که هنوزه حاضر نیستیم شناختن و فهمیدنو یاد بگیریم این درد ماست وگرنه اساساً شما زمانی می‌تونید قصه بدید که بر گوری نشسته باشید اون کس که دردی و داغی بر دل نداره که قصه قصه نمی‌کن قصه گفتن امکان زندگیست که زندگی رو تداوم می‌بخشه با وجود فقدان‌ها و از دست دادن‌ها حالا قرار بود از ویدورو بخونیم رفتم بالای من اجازه بدید که دوست داشتم حالا که اینطور شد براتون یه تیکه از پروست بخونم پروست چیه داستان پروست تمام فل فلسفه مدرن یعنی شناختن واقعیت در غیاب او تمام تفکر مدرن تفکر استعاره‌هاست ما دیگه قرار نیست که دال‌ها با مدلول‌ها ارتباط حقیقی داشته باشن دیگه مثل گذشته نیست که فکر کنن که الاسماء تنزل من السما نام‌ها ها با نامیده‌ها رابطه‌ای حقیقی دارن. نه. ما در جهان بی‌ریشگی، بی‌مرکزی، بی‌بنیادی و پریشانی به سر می‌بریم و در حقیقت ما می‌تونیم از راه بازنمایی چیزها، از راه تصویری که نشانه غیا چیزی هست چیز رو بفهمیم. فلسفه هایدیگر همه درباره فراموشی هستی. بنابراین شناخت درک آگاهی همه آگاهی و شناخت فقدانه زمانی انسان مدرن تاریخی میشه که معنی یعنی تجربه اکنون رو از راه درک از دست دادن گذشته می‌فهمه ولی انسان مسلمان تاریخی نمیشه به خاطر اینکه برای او گذشته از دست نرفته و چون گذشته از دست نرفته اون نمی‌تونه خودش رو در اکنون تجربه کنه. کسی هم که در اکنون نیست نمی‌تونه واقعیت روبهروشو ببینه. ما چشم داریم به درون و پشت و فکر می‌کنیم [موسیقی] که ما برتریم. حقیقت نزد ماست و سرانجام یک دست مشیت الهی هم هست [موسیقی] که مستضعفین رو بر روی زمین فرمانروا خواهد کرد و جهان رو میراث اونها خواهد کرد. این تفکر تقدیری آخرالزمانی حتی بر روشنفکران سکولار ما هم حاکمه. یعنی ما در یک جهان ذهنی به سر می‌بریم. این غفلتی که داریم اگر کسی با چشم بیدار به اون نگاه بکنه از پرس و بیم و واهمه جانفرین تسلیم می‌کنه. منتها خب ما بر لو لب دره‌ای هستیم که سراسر تاریک و ما هم چشم‌ها بستیم. با تحور و شجاعت تمام به سوی مقصدی بسیار بسیار خطرناک خب بگری من این کتابو پیدا کنم براتون از مارسل فروس بخونم وقتی مارسل فروس برای درک زمانی که هست گذشته‌ای رو که نیست به خاطر میاره در حقیقت او در جستجوی زبان از دست رفت ببین می‌تونن که به گذشته برگرده او برای اینکه بدون الان اکنون اکنون هست نیاز داره به اینکه بدون گذشته گذشته تنها کسی آینده داره که در زمان اکنون باشه و کسی اکنون رو می‌ف و که درک کنه که گذشته‌ای وجود داشته و از او برای همیشه ناپدید بگذارید ببینم من این کتاب رو اگر خسته شدید به من بگید نه اصلاًهم خسته نشدیم خیلی هم خوب است و عالی توضیح داده شد خوشحال میشیم متن رم بشنویم و بعد در مورد دید رو هم بپردازیم مدرن شدن [موسیقی] تجربه به پولتلیش یه کتابی داره بخونید حتماً مراد فرهادپور ترجمه کرده شجاعت بودن شجاعت بوده چرا بودن به شجاعت نیاز داره به خاطر اینکه شما فقط از جای جایگاه نبودن می‌تونید بودن رو بفهمید از با چشم دوختن در تاریکی هست که شما می‌تونید روشنایی رو تصور کنید وگرنه اون کس که سعی می‌کنه که تمام داشته‌های خودشو نگه داره اون بازرگانیست که در کشتی نشسته که به طوفانی گرفتاره ولی حاضر نیست هیچ کدوم از کالاهای خودشو برای نجات خودش به [موسیقی] چیزرو بخونید پروس رو بخونید پروست رو لازم نیست که از اول تا آخر بخونید ولی کمکم بخونید مزه مزه کنید بعد اونوقت انس می‌گیرید باهاش پروست یک عمارت باشکوه بسیار فاخریست که می‌تونه عظمت اون رعبآور باشه و رماننده ولی سعی کنید که با او اخت بشید و از آن خیلی چیزها خواهید آمید از جمله طرز خوندن و طرز دیدن برای اینکه او خودشو کشف بکنه برای اینکه زمان از دست رفته رو درک بکنه پروس لازم نبود که مثل جهانگردان گرد عالم بگرده پروس بیمار بود و بیشتر عمرش رو در بستر بیماری گذروند و اتاقش پر بود از بخار بخورها و داروها و می‌دونید که خیلی هم زود مرد و در میان سرفه‌ها و دردهای سینه و تاول‌هایی که پوستش می‌زد اثری رو نوشت که وقتی که شما می‌خونید آهنگ منظم یک اسب سواری رو داره که در آرامش تمام در بیشه داره یا میده این تسلط بر نفس این خویشتنداری این توان فاصله‌گیری از خود برای دیدن خود یک ریا ریاضت و یک جه و همت فوقالعاده‌ای نیاز داره. از این چیزاش آدم یاد می‌گیره. شما برای اینکه جهان رو بشناسید شما برای اینکه از وام جهان برو اون نگاه بکنید شما برای اینکه انسان رو به گونه‌ای ببینید که بر همه انسان‌ها صادق باشه لازم نیست که مارکوپولو باشید می‌تونید کانت باشید در شهری که به دنیا آمدید ۸۰ سال زندگی کنید و از اون شهر بیرون نرید اما بنیانگذار فلسفه جغرافی باشید بنیانگذار انسان مدرن و انسانیت به مفهوم مدرن کسی که هم جغرافیدان روح آدمی بود هم جغرافیدان حق آدمی بود و هم جغرافیدان تاریخ انسان شما میدونی میتونید شیوه دیدن رو یاد بگیرید به یک نقطه که بنگرید گویی که تمام جهان رو دیدید و فی شعر ابن فارس هست وز جرم صغیرالمکبر تو فکر میکنی که یک جرم کوچکی هستی در حالی که در درون تو تمام جهان بزرگ بازتابیده خب یه چند اسباب اینکه شما رو برانگیزم که با دنیای پوست آشنا بشیم یه چند سطحی رو براتون حقیقت را به یاد می‌آوریم چون نامی دارد و دارای ریشه‌هایی قدیمیست اما دروغ دروغ بلبداهه را زود فراموش می‌کنید. چون فراموشی بعد میگه که نمی‌دانستم آیا ل را می‌شناسد یا نه اما در بلبک باید این را از خود آلبرتین شنیده بوده باشن چون فراموشی بخش ب فراموشی بخش بزرگی از آنچه را که به من گفته بود هم از یاد من و هم از یاد خودش می‌پرست. زیرا حافظه به جای آنکه رونوشت همیشه آماده‌ای از شرح رخدادهای مختلف زندگی باشد، عدمیست که گهگاه شباهتی امکان می‌دهد خاطرات مردهمان را از درونش زنده بیرون بکشیم. اما هنوز هزار رخداد کوچک هست که به درون این حوزه امکان‌پذیری حافظه نیفتاده است و همیشه میهار ناپذیر باقی خواهد بود. به هیچ‌کدام از آنچه به زندگی واقعی دلدار مربوط می‌شود و از آن بی‌خبریم هیچ توجهی نداریم. بعدها زمانی که همین کس حسادتمان را برمی‌انگیزد کوشش برای دانستن اینکه آی آیا آنلا به ما خیانت می‌کند و آیا شتاب فلان روزش برای بیرون رفتن یا ناخورسندی فلان روزش از اینکه پیش از وقت به خانه رفته نگذاشته‌ایم بیرون رود به آن کس مربوط می‌شود؟ حسادتمان هرچه در گذشته می‌کابد به نتیجه نمی‌رزد. حسادت اینجا رو توجه کنید حسادت که همواره به گذشته نظر دارد به تاریخ‌نگاری می‌ماند که باید تاریخچه واقعه‌ای را بنویسد که درباره‌اش هیچ مدرکی ندارد و چون همواره در تأخیر است چون گاو خشمناکی به جایی حضور می‌برد که رقیب سرافراز و برا و برازنده آنجا نیست. رقی که با زخم نیزه‌اش او را می‌آورد و جمعیت سنگدل شکوه و حیله‌گریش را می‌ستاد. حسادت در خلع دست و پا می‌زند با همان گونه گیجی و گنگی آدم در رویاهایی که کسی را در زندگی خوب می‌شناخته در خانه خالیش می‌جوید و نمی‌آمد و رنج می‌کشد. حالانکه شاید کس دیگری مطرح باشد که به قیافه آدم دیگری درآمدد با همان گونه گنگ که به ویژه پس از بیدار شدن دچار آن زمانی که می‌کوشیم این یا آن نکته خوابمان را به یاد می‌آوریم دوستت زمانی که این را می‌گفت چه حالتی داشت آیا شادمان نبود آیا سوت نمی‌زد کاری را که فقط هنگام می‌کند که فکری عاشقانه در سر دارد و حضورتش مزاحم است و رنجت نمی‌دان هیچ‌گاه نخواه دان سرسختانه پسمانده‌های واقعی رویایی را می‌جویید و در این حال زندگیت با دلدار ادامه پیدا می‌کند. زندگی فراموشکارانه در برابر آنچه نمی‌دانی برایت مهم است. با همه توجهت به آنچه شاید مهم نباشد. زندگی گرفتار کابو کسانی کسانیست که هیچ ربط واقعی با تو ندانند آکنده از فراموشی خلع دلشوره‌های بیهوده زندگی همسان خواب بسیار خب حالا دوستان اگر نظری دارن بگن ‏S