رابطه حماقت و سیاست

همونطور که میدونید موضوعی که من انتخاب کردم برای بحث امروز حماقت هست حماقت در زبان فارسی و به اصطلاح در کاربرد روزمره معمولا به عنوان فحش به کار میره به کسی میگیم احمق یعنی کسی که ی کار اشتباهی میکنه کاری که حداقل شعور انسان هم اون رو نمیپسندی تبه در فرهنگ به اصطلاح فلسفی و علمی ما هم در تاریخ علم و فلسفه هم ما بیشتر بر فضیلت‌ها و بر آرمان‌های خوب تکیه داریم مثلاً در فلسفه ما هدف چون که رسیدن به حقیقت هست بنابراین عقل بسیار ستایش میشه و و عقل سلطان بقیه قواست یعنی انسان روحش هم مثل جسمش تصویر میشه و همون طور که سر بالاتر از بقیه اعضای بدن هست عقل هم طبق تصور و توصیه حکمای اسلامی باید سروری کنه بر قوای دیگه مثل غضب و شهوت و وهم و خیال و اینها بنابراین چون هدف رسیدن به حقیقت تمرکز فرهنگ ما هم بیشتر بر عقل هست بر خرد هست اگر به ادبیات ما هم نگاه بکنید شاهنامه نظامی و غیر از اون تاکید بر خرد هست و خردمندی اما عصر جدید با [موسیقی] این آگاهی با این در حقیقت اکتشاف آغاز شد که انسان قادر نیست به حقیقت دست پیدا بکنه حتی انسان قادر نیست به واقعیت هم به طور مستقیم دسترسی داشته باشه این پوست ما مرز وجود ماست و ما خارج از این پوستمون نمیتونیم بریم اما این به این معنا نیست که فلسفه بیهوده است اتفاقاً فلسفه اهمیت بیشتری بره چرا به خاطر اینکه ما از زمانی که متولد میشیم بدون اینکه بدانیم چرا و چگونه و چقدر ذهن ما انباشته میشه از تصورات و فرض هایی که به هیچ وجه سنجیده نشدن به هیچ وجه دلیل موجهی براشون نداریم و احتمالاً اگر بیشتر اونها رو ما با روش‌های منطقی و قواعد علمی بسنجیم در اونها تجدید به نظر خواهیم کرد به عبارت دیگه کسانی مثل کانت توضیح دادن که عقل بشر که تاکنون راهنما و پیشوا و دستگیر انسان به شمار می‌رفته اتفاقاً هر فریب و مکری که انسان می‌خوره و به گمراهی و تباهی کشیده میشه از همین جناب آقای عقل هست و این عقل هم دستگیری می‌کنه و هم رهزنی میکنه هم راه رو نشون میده و هم تا غافل بشید ازش خودفریبی میکنه در نتیجه هم درده و هم درمانه پیشنهاد کانت این بود که شما به دلیل اینکه غیر از عقل دیگه بالاتر از عقل نیرویی ندارید همواره باید عقل رو به محکمه عقل ببرید و عقل رو با خود عقل رو رو بکنید و او رو بسنجید و اون رو از او بازپرسی کنید به عبارت دیگه خودآگاهی پیدا بکنید عقل خودش رو نقد بکنه نقد عقل در حقیقت پروژه اصلی مدرنیته است به این معنا که ما بعد از کانت می‌دونیم که اونچه که ذهن ما می‌تونه به دست بیاره حقیقت نیست بلکه توهم هاست یعنی ما می‌تونیم اوهام خودمون رو کشف بکنیم و برای اینکه آسیب نبینیم اون اوهام رو کنار بگذاریم بنابراین فایده فلسفه همواره این هست که به ما راه‌های خطا رو نشون بده به ما شیوه‌های بسیار پیچیده و مدام تازه شونده عقل برای فریب خودش رو به ما آشکار کنه فیلسوفان معتقدن که انسان در هیچ چیزی مانند خودفریبی موفق نبوده و خودفریبی تنها کارکرد موفق عقل هست که لزوماً همیشه آگاهانه انجام نمیشه یعنی عقل یا ذهن ما از راه‌های بسیار پیچیده‌ای برای فریب خودش بهره می‌گیره خب بعد دانشمندان دیگه آمدن مثل فروید مارکس نیچه و بعد علوم انسانی و اجتماعی تحول پیدا کرد و روز به روز ما می‌فهمیم که چقدر ما آسیب پذیریم آسیب پذیریم نه در مقابل خطر بیرونی نه در برابر دشمن بیرونی نه در برابر یک نیروی اهریمنی نامرئی یا آسمانی مثل شیطان ابلیس نه ما آسیب پذیریم در برابر اون آفت‌هایی که از درون می‌تونیم به خودمون وارد کنیم به عبارت دیگه انسان یک موجودیست ناقص و معیوب و ذاتاً ناقص و معیوب و توانایی خودویرانگری داره برعکس جانوران دیگه انسان ن موجودیست که میتونه نه تنها خود شخص خودش رو بلکه امروزه می‌بینیم دیگه انسان‌ها میتونن نسل خودشون رو از روی زمین بردارن و منقرض کنن این تنها توانایی انسانه این نیروی شر این نیروی گمراه کننده و مکار در درون همه ما هست اون چیزی که در مسیحیت بهش میگن گناه ذاتی یعنی همین یعنی یک نیروی شری در وجود ما هست که مثل سرطان می‌تونه رشد بکنه و تمام بدن ما رو فرا بگیره و حتی به بقیه اعضای جامعه و افراد هم تسری پیدا بکنه از این رو فلسفه و علوم انسانی توجهشون به جای اینکه بر عقل و حقیقت و اینجور چیزا باشه بیشتر بر تشخیص انواع گوناگون فریب هاییست که ذهن [تشویق] میتونه برای خودش به وجود بیاره به همین دلیل حالا جدایی از روانشناسی و روانکاوی و اینها که انواع اقسام به اصطلاح ناهنجاری ها یا بیماری‌های روانی رو تعریف کردن و طبقه بندی کردن فلسفه هم سعی میکنه در تشخیص شگردهای ریونده ذهن به علوم انسانی کمک بکنه ولی یک مفهوم بنابراین ما خیلی اصطلاحات مختلف داریم برای اینکه شما پی ببرین کهه چقدر ذهن میتونه تنوع تنوع و خلاقیت داشته باشه در خودفریبی بحثش اینجا نیست ولی اونچه که من میخوام براش تاکید کنم اینه که تمام علوم انسانی و تمام فلسفهای تمرکز اصلیشون بر این هست که خطاهای ما یا سرچشمه‌های خطای ما رو نشون بدن در علمم اینطوره دیگه ما در علم در فیزیک در شیمی ما هیچ نظریه درست حقیقی و کاملاً صادق نداریم بلکه نظریه‌ها چیزهایی هستند که ما تصور میکنیم تخیل میکنیم و به کار میبریم تا زمانی که در عمل با تجربه ابطال بشن بنابراین تصورات ما فرضیه های ما پروژکشن ذهنی ما همواره قابل ابطاله نه قابل تأیید و اثبات خب این به اصطلاح یک دفش نسی یا یک نقصی اس در ذهن ما که باید بشناسیم و با شناخت دقیق و مراقبت جدی از اینکه آسیب هاش دامن گستر بشه جلوگیری کنیم یکی از مفهوم‌های که بسیار بسیار مهمه و اتفاقاً سابقه اون به بلندای پیشینه خود فلسفه هست یعنی خود فلسفه در آغازگری این مفهوم رو پرورده و در حقیقت بهش اهمیت داده و ولی نکته مهم اینه که این مفهوم مهم از زمان سقراط تا قرون وستا و تا عصر مدرن و تا امروز همچنان مهمترین آرمان فلسفه و مهمترین ببخشید مهم‌ترین مفهومی که فلسفه دل مشغولش هست قرار داره و در حقیقت برای اینکه از اون جلوگیری بشه در فلسفه تلاش میشه همون طور که می‌دونید فلسفه دانش نیست فلسفه حکمت نیست فلسفه حقیقت نیست بلکه فلسفه کلمه‌ای اس که ترکیب شده از دو کلمه یونانی فیلاسوفیا به معنای دوست داشتن دانش هست یعنی سقراط وقتی که میدید که سوفیست ها کسانی که دانشمند بودن کسانی که در فن بلاغت و خطابه زبردست بودن کسانی که از انواع و اقسام قلمروهای معرفتی بهره داشتن این آدم‌ها از دانشش و از توانایی سخنوری شون برای منافع شخصیشون استفاده می‌کردن مثلاً مثل وکیل دادگاه که هم میتونستن وکیل قاتل باشن هم وکیل مقتول در نتیجه حقیقت براشون مهم نبود دانش رو داشتند اما این دانش رو در راه پوشاندن حقیقت و بی اعتبار کردن حقیقت به کار میبردن سقراط در برابر اینها تصمیم گرفت که مبارزه بکنه و کار خودش رو و نه دانستن چیزی نه دانش بلکه دوست داشتن حکمت یا فرزانگی خواند یعنی افلاطون که برای اولین بار این کلمه رو در مورد سقراط به کار میبره و او رو فیلسوف می‌خونه منظورش اینه که سقراط کسی نیست که چیزی رو بدونه بلکه کسیست که در پی در دوستدار یافتن فرزانگی اس خب ما در فرهنگ‌های دیگه مثل چین و و هند و ایران حکمت یک مفهوم آشنایی است تفاوت حکمت با فلسفه این هست که حکمت شما وقتی که بهش دست پیدا میکنید یعنی شما به همه حقیقت واصل شدید شما به پایان راه رسیدید کسی که کسی که حکیم هست کسی که ما او رو حکیم می‌خوانیم کسیست که دیگه راه به اصطلاح بلند سیر و سلوک رو طی کرده و مثل مرغان در منطق و طیر عطار به منزل آخر رسیده چنین کسی در آرامش مطلق هست مثل مجسمه بودا رو تصور بکنید کسی که حکیم هست مثل بودا هیچ پروایی از هیچ چیزی در دنیا نداره و در آرامش مطلق به سر میبره چون او در ساحت عدی در ساحت حقیقت داره ز زندگی میکنه اما فلسفه چنین نیست فلسفه دوست داشتن حکمت هست دوست داشتن به مفهوم شوق عشق و کسی که عاشق هست کسی که دوستدار هست هرگز جایی درنگ نمیکنه هرگز هیچ نقطهای رو مقصد خودش در راه نمیبینه به قول مولوی میگه همچون مستصعب ش سیر نیست مستصعب میخوره که بدنش آماس میکنه و میمیره میگه همچون مستثنی بر هر آنچه یافتی به لهم ایست بینهایت درگه هستین بارگاه صد را بگذار صدر توس راه بنابراین فیلسوف بر خلاف حکیم مدام در تب و متاب و تقلا است و وجودش سرشاره از عشق به فرزانگی است حتی اگر او یقین داره که هرگز به فرزانگی دست پیدا نمیکنه یعنی فلسفه یک تکاپوی مدام و در عین حال ناکامی اس که انسان انسان‌های برجسته انجام میدن به رغم اینکه می‌دانند هرگز به مقصد نمیرسن ولی خود راه رو به عنوان مقصد انتخاب کردن و از این راه به والایش و پرورش جسم و جان خودشون میپردازن خب ما در فلسفه بر خلاف تصوری که مسلمونها در یا ایرانی‌ها در قرن اول هجری داشتن وقتی که فلسفه یونان رو ترجمه کردن و همین اشتباه رو ما در عصر جدید زمانی که که شروع کردیم به ترجمه‌های فلسفی و شناخت مدرنیته همین اشتباه نیاکانم رو دوباره تکرار کردیم فلسفه مجموعههای از دانش‌ها مجموعههای از شناخت‌ها مجموعهی از نظریه‌های مربوط به واقعیت نیست یعنی بر خلاف فیزیک برخلاف شیمی برخلاف ریاضیات فلسفه هیچی چیزی به شما نمیگه در حقیقت از هیچ واقعیتی به شما خبر نمیده هیچ به هیچ نحوی شما رو از چیزی آگاه نمیکنه و به همین دلیلم هست که بر خلاف علوم دیگه که شما میتونید باهاش تکنولوژی بسازید میتونید زندگیتونو تغییر بدید میتونید رفاه و توسعه ایجاد بکنید فلسفه به هیچ کاری نمیاد یعنی هیچ فایده عملی نداره به قول گرامشی یک قرص نان هم نمیشه با اون پخت و یک شکم گرسنه رم نمیشه با او سیر کرد فلسفه کارش یه چیز دیگه است این چیزی که ما سوء تفاهمی که ما هزار و خورده ساله با فلسفه داریم فلسفه هدفش این نیست که به شما شناخت یا اطلاعات بده یعنی نالج یا اینفورمیشن بده اون کاری که علم انجام میده کار فلسفه این هست که شما به شما قدرت فهمیدن بده فهمیدن یک چیز کاملاً متفاوتی است یعنی فهمیدن مربوط نیست به وقتی شما چیزی رو می‌فهمید در حقیقت از چیزی خبر نمیدید یا وجود چیزی رو انکار نمیکنید مثلاً برای شما مثال بزنم در بسی در ادیان شما به یک خدای خاصی باور پیدا می‌کنید یعنی باور پیدا می‌کنید که این خدا هست و در همون ادیان خدایان دیگه رو انکار می‌کنن میگن این خدا هست و خدایان دیگه وجود ندارن یا باطل در فلسفه مسئله اصلی این نیست که خدا هست یا خدا نیست بلکه مسئله این هست که خدا چیست یعنی فهم ایده‌ها برای فیلسوفان اهمیت اول رو داره به همین دلیلم هست که ما در فلسفه بر خلاف علم پیشرفت نمیکنیم یعنی دانش‌ها رو رو هم انباشته کنیم همین طوری بریم به سمت کشف مجهول بیشتر و سرزمین‌های ناشناخته بیشتری رو کشف بکنیم در فلسفه شما هدفتون فهمیدن فهم اون چیزی که پیشتر در ذهن شما وجود داره در نتیجه عمل فهم برعکس عمل شناخت رو به پس داره یعنی رو به تاریخ داره شما همیشه برمی‌گردید به گذشته و همین سبب هست که انسان مدرن انسان فیلسوف انسان فیلسوف انسانیست که توانایی دستیابی به خودآگاهی تاریخی داره به همین دلیلم هست که تاریخ و تاریخی اندیشی و ذهنیت تاریخی یکی از ستون‌های اصلی مدرنیته است خب در برابر انسان نمی‌تونه به فرزانگی دست پیدا بکنه ولی می‌تونه در جستجوی او باشه می‌تونه شیفته او باشه این فرزانگی اگر به شما خبری راجع به واقعیت نمیگه اگر معمایی رو در جهان خارج برای شما حل نمکنه پس به چه درد میخوره چار چهکار میکنه کار حکمت کار فرزانگی این هست که شیوه زیستن رو به شما ب آموزه یعنی به شما یاد بده که چگونه بین خوب و بد فرق بگذارید و چگونه اراده خودتون رو برای گزینش خیر تقویت کنید و از گرایش بهشر بپرهیزید این بسیار بسیار کار مشکلیست یعنی اونچه که فلسفه به ما میده فلسفه که میگم تمامی فلسفه رو منظورمه یعنی فلسفه اخلاق خشت اول یا بنیان اصلی تمامی رشته‌های فلسفی اس از متافیزیک گرفته تا اتولوژی تا سیاست همه چیز بنیان یا به اصطلاح ستون اصلی فلسفه این هست که در وحله اول شما بتونید تشخیص بدید بین خیر و شر و بر اساس این تشخیص عمل کنید و با عملتون زندگیتون رو شکل بدین زندگی هر آدمی از عمل‌ها ش ساخت از کنش‌ها و رفتارهاش ساخته میشه و رفتارهای ر آدمی از قضاوت‌های اخلاقیش ساخته میشه و قضاوت‌های اخلاقی بسته به اینکه شما به مسئله قضاوت به شیوه قضاوت به روش قضاوت اهمیت بدین یا اینکه سرسری بگیرید و براتون اهمیت نداشته باشه می‌تونه این قضاوت‌ها درست باشه می‌تونه این قضاوت‌ها بسیار به شکل خطرناکی خطا باشه خب در فلسفه پس ما با علم و جهل سر کار نداریم یعنی یک طرف علم باشه یک طرف جهل یک طرف شناخت و یک طرف نادانی نیست بلکه در فلسفه دوگانه اصلی فرزانگی و حماقت حماقت یا استوپید تی یا به فرانسه بیزم مفهوم مقابل ویزدم یا سجس هست حکمت و فرزانگی یعنی کسی که به مقتضای حکمت عمل نمیکنه کسی که از تشخیص خیر و شر ناتوان هست کسی که شر رو حتی میبینه و می‌دونه ولی با این حال به اون میل میکنه کسی که از عمل خیر جز در صورتی که به نفعش باشه و به منافع شخصیش کمک بکنه رو نمکنه این آدم بر خلاف فرزانگی عمل کرده و آدمیست که از نظر فلسفی احمق به شمار بد این اصطلاح رو خب در فلسفه در تاریخ فلسفه زیاد به کار بردن اما در عصر جدید مخصوصاً کانت این اصطلاح به کار برد به خاطر اینکه در کانت بنیانگذار فلسفه مدرن هست و چون بنیان گذاره طبیعتاً مسئله اصلیش اخلاق هست و حق مسئله اصلیش اینه که حق و ناحق چیه و خیر و شر چیه در نتیجه اون کسی که بر خلاف تشخیص اخلاقی درست عمل بکنه از نظر کانت احمق هست یک جایی در نقد عقل محس میگه کسی که دچار حماقت هست یعنی ناتوان از قضاوت هست به راحتی نمیتونید شما علاجش کنید یعنی مثل ی کسی میمونه که خواب هست کسی که خواب هست شما به راحتی نمیتونید او رو از خطری یا نابیناست او رو نسبت به خطری متوجه بکنیم بنابراین باید پیشگیری کرد از اینکه ما دچار حماقت بشیم ولی چرا که اگر دچار حماقت بشیم اون حماقت همواره و به سرعت گسترش پیدا می‌کنه عمیق‌تر میشه و حواس ما رو یعنی قوای ادراکی ما رو کور میکنه از کار میندازه و ما دیگه نمیبینیم که در حال انجام چه اعمال وحشتناکی هستیم پس به قول سعدی تا زمانی که این درخت نهال نازکی هست اون رو باید از ریشه بیرون آورد چون اگر رهاش بکنید ریشه هاش در زمین‌های دور دوانیده میشه و با قدرت فیل هم از جا در نخواهد آمد خب حماقت خودش انواع و اقسام داره ما حماقت فردی داریم و حماقت جمعی حماقت فردی و و حماقت جمعی غیر از دیگر انواع به اصطلاح بیماری‌ها یا ناهنجاری های ذهن و روان هست یعنی با جنون مثلا فرق میکنه ما جنون جمعی یا جنون فردی داریم ولی جنون یا فولنس یا مدنس با استویی کاملاً متفاوت هست بگذارید من یه چند تا از [موسیقی] این نوشته‌های دوستان بخونم ببینم که خیلی خب گفتن چرا با احمق چطور باید با احمقها برخورد کرد ولی خود از حماقتش عصبانی نشویم سلام بر همه دوستانی که سلام کردن خب بذارید راجع به گیاهخواری یه نوبت دیگه صحبت کنیم من متوجه سؤال آخر راجع به عقل نشدم بله خب بنابراین مسئله اساسی این هست که شما اگر قدرت تشخیص یا تشخیص و یا قضاوت درست اخلاقی که بنیان قضاوت سیاسی و بنیان قضاوت استتیک و زیباشناختی هم هست یعنی به عبارتی بنیان هرگونه قضاوتی هست اگر نتوانید به درستی قضاوت کنید اگر شیوه قضاوت کردن درست رو نیاموخته باشید فقط شما به کار اشتباه دست نمی‌زنید بلکه شما در یک فرایند بسیار سریع ولی نامحسوس قدرت درک واقعیت رو هم از دست میده یعنی کسی که دچار حماقت هست کسی که مرتکب شر میشه کسی که یا بین خوب و بد نمیتونه فرق بگذاره یا اینکه فرق میگذاره ولی این غرائز و آتشفشان امیال درونیش او رو به سمت شر میرانه این آدم به تدریج توانایی درک حس واقعیت رو از دست میده ارتباطش با این جهان کاملاً گسسته میشه و این یعنی که در درون خودش زندانی میشه بدون اینکه متوجه باشه و چون در درون خودش زندانی هست از عقل سلیم جدا شده از ارتباط با مردم ناتوان هست حرف مردم رو نمیشنوه رنج مردم عواطف مردم رو درک نمیکنه در حقیقت در درون خودش زندانی میشه و تا انتحار تا خودویرانگری چندان راهی نداره اجازه بدید من یک تکیه رو براتون بخونم ببینید اون مشکلی که یعنی یکی از بزرگترین مشکلات طبیعتاً من الان فرصت نیست در این جلسه به همه بپردازیم اما میخوام رو یک چیز تأکید کنم یک چیزی که ما ایرانی‌ها خیلی بهش دچاریم و برای ما برای همه ما یک بحران جدیست و اگر بخواهیم صادقانه و جدی از این وضعیتی که درش هستیم بیرون بیایم همه ما حالا چه در سطح فردی و چه در سطح اجتماعی باید تلاش بکنیم که با این عارضه بسیار ریشه‌دار و مزمن در فرهنگ سیاسیون مقابله بکنیم ا و اون چیه ببینید وقتی که ما از استبداد حرف می‌زنیم در نظریه‌های به اصطلاح علوم اجتماعی و علوم سیاسی جدید دیگه این تصور قدیمی که شما یه دولتی دارید یه حکومتی دارید این حکومت ظالمه بر مردم ظلم میکنه مردم قربانی هستن مردم مظلومن مردم متفاوتن این تصور دیگه وجود نداره یعنی جامعه یک سیستم دیده میشه که تمام اجزاش با همدیگه در ارتباطن مثل یک بدن درسته که دست من ممکنه که دچار یک بیماری بشه زخم بشه و بقیه اعضای بدن من در وجود آمدن اون زخم و بیماری نقشی نداشتن اما در درون یک سیستم قرار دارن یک ارگانیسم هستن و در نتیجه هم آسیب می‌بینن و هم در بهبودش می‌تونن نقش داشته باشه پس وقتی که ما صحبت میکنیم راجع به حکومت‌های استبدادی در ایران که ما تاریخ ما بعد از اسلام به ویژه تاریخ استبداد هست تا امروز که یک نوع بد استبداد داریم ما در مورد فقط یه حکومت یه سلطان یه حاکم یه شاه یک ولی فقیه صحبت نمی‌کنیم بلکه درباره فرهنگ استبداد فرهنگ جامعه استبدادی صحبت می‌کنه یعنی این زبانی که ما به کار می‌بریم زبان استبدادی شکل رفتاری که ما می‌کنیم شکل اجتماعی شدن ما سوشال کردن ما استبدادی بنابراین حتی رابطه من با خود من استبدادی چون من با خودم م می‌تونم رابطه بسیار تحکم آمیز و عاملان داشته باشم پس اصلاح این بحث و تغییر این بحث فقط با تغییر نظام سیاسی ممکن نیست کما اینکه در طول تاریخ ما تاریخ بلندی داریم از قیام هایی که علیه مستبدان بوده اما از میان رفتن استبداد از میان رفتن مستبد به نابودی استبداد نی انجام ده استبداد همچنان بعد از مرگ یا سقوط هر مستبد دوباره جان گرفته و بر سریر قدرت نشسته پس برای اینکه استبداد از بین بره برای اینکه یک تغییر واقعی حدقل برای نسل بعد حداقل ما یک گامی برداریم که فرزندان شما برادران و خواهران شما دوستان شما در نسل بعد اینجا که ما هستیم قرار نگیرن همه ما باید برای اصلاح فرهنگ سیاسی برای اصلاح ذهنیت سیاسی و رفتارمون تلاش بکنیم و این لازمش اینه که من خودم رو جدای از شما نبینم شما خودتون رو متفاوت و نظر کرده یا بیمه حضرت ابوالفضل ندونید بلکه همه ما باید بپذیریم در درون یک سیستم قرار داریم به یک اندازه در برابر آفت‌ها آسیب پذیریم و به یک اندازه مسئولیم برای اینکه هم خودمون رو و هم جامعمون رو محافظت کن خب در مورد حاکم مستبد حالا این در مورد آقای خامنه‌ای خب خیلی صادقه حاکمان مستبد کسانی هستند که برای حفظ قدرت خودشون چون اصلا در روانشناسی رهبر توتالیتر میگن که علت اینکه این رهبر اینقدر به اصطلاح قدرت پیدا می‌کنه این هست که تمامی تمرکزش به شکل کاملاً اهریمنی بر قدرت هست به همین دلیلم هست که براش مهم نیست غذا چی می‌خوره براش مهم نیست که زندگیش چقدر لوکسه براش مهم نیست که تو ظرف طلا غذا بخوره مثل آقای خمینی آقای خامنه‌ای که زندگیشون یه زندگی عجیب غریبی نیست چرا به دلیل اینکه اینا فقط و فقط بر قدرت تمرکز دارن اونا ثروت پول امکانات همه چیز رو برای قدرت میخوان قدرت براشون یعنی همه چیز خب چون که توجهشون به قدرت هست همونطور که در تاریخ شاهانی بودن که فرزندانشون کور می‌کردن برادرانش رو می‌کشتند برای اینکه از تهدید اونها میترسیدن کسانی که فقط و فقط به قدرت و به و به دست گرفتن همه قدرت می‌اندیشند کسانی هستند که از انجام دادن هیچ عملی در راه رسیدن به این هدف باکی ندارن بنابراین مدام مرتکب شر میشن و این شر رو در جمهوری اسلامی با ایدئولوژی توجیه می‌کنن ایدئولوژی کارش این هست که شما اگر یک فرد عادی باشید تصادفاً بدید تصادف کنید و خدای نکرده بزنید یک نفرو بکشید دچار عذاب وجدان و ناراحتی عمیق میشید ولی اگر به یک ایدئولوژی باور داشته باشید می‌تونید برید در زندان ۱۰ نفر رو به رگبار ببندید بکشید و شب سرتونو راحت روی بالش بگذارید و با وجدانی آسوده بخوابید و حتی منتظر پاداش از سوی حکومت ملت یا خداوند هم بمونی پس ارتکاب شر در نظام‌هایی مثل نظام جمهوری اسلامی هم توجیه میشه و هم کم کم به صورت شیوه حکومت‌داری در میاد مثل مثلاً فرض کنید نظام سانسور در ایران دیگه یه چیزی شده که همه ما بهش عادت کردیم در نتیجه نویسندگان ناشران پیش از اینکه آثارشون بفرستن به اداره ممیزی خودشون اون چیزی رو که فکر می‌کنن ممکنه درد سرار درد سرساز باشه سانسور می‌کنن بنابراین سانسور تبدیل میشه به شیوه‌ی برای زندگی شیوه‌ی برای نوشتن شیوهای برا فکر کردن سرکوب خشونت و در حقیقت پایمال کردن حقوق انسانی میشه یک شیوه عادی برای زندگی کردن درست مثل هوای آلوده تهران شما ممکنه که از بیرون برای اولین بار وارد شهر بشید و شروع کنید به سرفه کردن یک هفته سردرد بگیرید اما بعد اگر در تهران زندگی کنید دیگه به هیچ وجه اون هوای آلوده سربی سمنی رو حس نمیکنید گویا که در سواحل خوش آب و هوای شمال دارید زندگی میکنیم پس ارتکاب شر تبدیل میشه به عادت و این ارتکاب شر موجب میشه که شخص حاکم با وجود اینکه بیشترین اطلاعات رو از زندگی شهروندان و یکایک کسانی که در کشور زندگی می‌کنن میخواد رئیس جمهور باشه می‌خواد یک کارگر ساده باشه بیشترین اطلاعات رو در دست دارند اما از فهم این اطلاعات از فهم زندگی انسان‌ها عاجزن ببینید آقای خامنه‌ای هفته‌ای ۲۲۰۰ دقیقه یک به اصطلاح نواری برای اشون میگذارن یا می‌برن که مجموعهی از شنود هاست آقای خمنی در خونه رئیس جمهور و تمامی به اصطلاح مسئولین عالی رتبه نظامی و کشوری و همین طور دفتر هاشون شنود گذاشته یکی از به اصطلاح عادت‌های حالا لذت بخش یا مهم برای آقای خامنهای اینه که هفته به صورت هفتگی یک گزیده از این شنود ها رو که مهم هست هستن گوش بده گوش دادن به این سنود درست مثل سان دیدن از رژه ارتش هست به آدم احساس غرور میده اعتماد به نفس آسیب دیده و سست شده رو ترمین می‌کنه و انسان احساس خدا می‌کنه خدا موجودیست که شما رو می‌بینه ولی شما او رو نمی‌بینید موجودیست که شما رو صدای شما رو می‌شنوه ولی شما صدای او رو نمی‌شنوید موجودیست که بر شما احاطه داره اما شما هیچگونه دسترسی به او ندارید حاکم توتالیتر یا رهبر توتالیتر خودش رو در مقام خدا میگذاره میخواد از تمام کنج و تاریک نای زندگی آدم‌ها حتی از مغزشون از ذهنشون از اینکه چه خوابی میبینن چه خیالی در سر دارن آگاه بشه و هرگز اونها رو اجازه نمیده که به او نزدیک بشن در نتیجه در یک قلعه نامرعی خودش رو حبس میکنه حبس شدن در این قلعه نامرعی اون چیزی که آیز برلین یک مقاله خیلی مهم داره که عنوان این مقاله عنوان کتابش م هست سنس ریالیتی این اتفاق باعث میشه که به تدریج رهبر قدرت ادراک واقعیت رو از دست بده دیگه به اصطلاح به قول نجف دریابندری دچار محرومیت حسی میشه صدای مردم رو نمیشنوه درد مردمو نمی‌بینه در پیش چشمش اتفاق‌ها میافتند اما او هیچ حس نمی‌کنه گویا گوش باز و چشم باز و این اما حیرتم از چشم بندی خدا گوش باز و چشم باز ولی هیچ چیزی نمیشنوه و نمیبینه این رو در اصطلاح روانشناسی سیاسی میگن از دست دادن سنس ریالیتی یعنی حس واقعیت درک واقعیت حالا من برای اینکه شما بهتر آشنا بشین با این برای شما از مقدمی که زنده یاد نجف دریابندری بر ترجمش از نمایشنامه آنتیگونه نوشته براتون میخونم تا ببینید که این وضعیت چه نوع وضعیتی است در نمایشنامه آنتیگونه کرئون به اصطلاح عصر جدید دیکتاتور است یعنی کسیست که با رأی خود بر کشورش فرمان می‌راند و به آرای دیگران توجهی ندارد نه تنها از این جهت که نمی‌خواهد آرای دیگران را بشنود بلکه بیشتر از این جهت که شنیدن آرای دیگران برایش مقبول نیست زیرا در در مناسباتی که میان دیکتاتور و دیگران برقرار می‌شود برای دیگران هم مقدور نیست که بدون تحمل انواع مخاطرات رأی خود را به نظر دیکتاتور برسانند و این و رفته رفته به جایی می‌رسد که دیکتاتور از زبان دیگران چیزی جز تکرار یا پژواک سخنان خود نمی‌شنود دیکتاتور ضرورتاً تیر رأی یا بداندیش نیست در واقع بیشتر دیکتاتورهای تاریخ مدعی رأی روشن و اندیشه نیک بودند کرون هم این معنا را در نخستین سخنان خود برای ریش سفیدان شهر تبس بیان می‌کند اما کردار یا عمل واقعیت قابل پیش‌بینی نیست و هر کس بخواهد سرش به سنگ نخورد یا پایش به چاله نیفتد باید رأی و رفتارش را بر حسب آنچه در واقعیت پیش می‌آید تصحیح کند حواس ما بینایی شنوایی و غیره وسائلی هستند که ما به واسطه آنها تغییرات واقعیت بیرونی را درمی‌یابیم و به همین دلیل فلاسفه و روانشناسان این دریافت‌ها را داده‌های حسی می‌نامد سنس دیتا رأی روشن چیزی رأی روشن چیزی جز تحلیل و تعبیر داده‌های حسی تازه و زنده نیست داده حسی موسوم به خنک مثلاً حس خنک بودن ممکن است به معنای بی‌خطر بودن درجه حرارت آش باشد ولی اگر این داده مربوط به دیروز باشد و رأی ما درباره آش امروز به واسطه داده حسی تازه‌ای تصیح نشود دیر یا زود دهان ما از آش آش داب خواهد ساخت به عبارت دیگه یک به اصطلاح چالش مهمی که فیلسوفان و دانشمندان سیاسی همواره بهشت آگاهی دارن این هست که واقعیت همواره در حرکت هست ما در زمان زندگی می‌کنیم وجود ما وجودی اس در زمان و زمانم یعنی چی یعنی هر ثانیه به ثانیه در حال تغییر هست هر نفس که می‌کشیم ما به یک موقعیت جدیدی منتقل شده و همین طور تمام جهان تمام هستی در روند زمان تغییر می‌کنه اما متأسفانه قدرت ما برای تغییر زبان و ذهنمون با شتابی که بتونه همپای تغییر واقعیت پیش بره ما چنین توانی رو نداریم یعنی زبان و ذهن بسیار کند تغییر می‌کنن بسیار لخت و سنگین و رسوب یافته هستند از این جهت ما همواره باید حواسمون باشه که گرچه ناگزیریم از همون زبانی که دیروز درباره در اشاره به واقعیت دیروزی استفاده کردیم از همون زبان برای اشاره به واقعیت امروزی هم اشاره کنیم اما واقعیت امروز غیر از واقعیت دیروز یعنی وقتی شما راجع به جمهوری اسلامی صحبت میکنید اگر به شکلی راجع به جمهوری اسلامی حرف بزنید که انگار ۲۰۰ سال پیشه ۱۰ سال پیشه ۱۵ سال پیشه ۴۰ سال پیشه یعنی جریان گذر زمان و تغییرات ناگزیر رو ندیده باشید و لحاظ نکرده باشید شما از واقعی جدا شد کسی که درک زمان نداشته باشه یعنی گذشت زمان رو حس نکنه در حقیقت در واقعیت نیست کتاب معروف هایدگر اسمش هست هستی و زمان کسی که هستی ما فقط در زمان هست اگر شما زمان رو حس نمیکنید پس هستی خودتون رو درک نمیکنید خب این عارضه یک عارضه عمومی در جامعه ما حالا در کشورهای دیگه جای خود در جامعه ما حساسیت ما نسبت به تغییر زمان بسیار کم هست در نتیجه معمولاً اگر شما نگاه کنید به گفتگوها صحبت‌ها ادبیات و تبلیغات سیاسی که حالا جمهوری اسلامی انجام میده رسانه‌های مخالفش انجام میدن کنشگران انجام میدن معمولاً این ادبیات ثابته مدام تکرار یک چیزه یعنی همون طور که خامنه‌ای یک چند تا حرف داره که این چند تا حرفو ۴۰ ساله داره تکرار می‌کنه و حوصله همه رو سربده ما خودمون متوجه نیستیم که ما هم چه وقتی تحلیل می‌کنیم چه وقتی می‌خوایم تغییر بدیم جوری حرف می‌زنیم که انگار به این دگرگونی‌های زمانی توجه نداریم در نتیجه اگر تلاش‌های ما برای تغییر وضعیت به نتیجه نمی‌رسه احتمال بدیم که ما از وضعیت جدا شدی یعنی کسی می‌تونه واقعیت موجود رو تغییر بده که واقعیت موجود رو بتونه درک کنه کسی می‌تونه درک بکنه که تفاوت تغییر رو بتونه ببینه اگر شما تفاوت نبینید یعنی واقعیت رو باهاش ارتباط ندارید توهم دارید که واقعیتو می‌بینید در واقع از واقعیت جدا شدید در نتیجه قادر نیستید از واقعیتی که جدا شدی در اون هیچ تغییری به وجود بیاد میگه اما تصحیح رأی به معنای شنیدن نظر دیگران و تحمل ناملایم است این چیزی که ما در فرهنگمون عادت نداریم پدرها وقتی در خونه هستن همه چیز باید به میل اون‌ها باشه کسی جرت نطق کشیدن نداره مخصوصاً کنترل تلویزیون باید به دست اون‌ها باشه یا مادرها در بسیاری از مسائل خودسرانه تصمیم می‌گیرن و بر فرزندانشون تحمیل می‌کنن برادر بزرگتر به خواهر کوچکتر اجهاف میکنه و به رغم همه اینها هیچ به اصطلاح تحمل و شکیبایی برای شنیدن سخن منتقدانه نه تنها نداریم که اساساً دلیلی نمیبینیم برای اینکه رفتارمون عوض بکنیم مدام به خودمون تملق میدیم مدام ما میگیم ملت شریف و نجیب ایران ملت قهرمان ایران ملت مظلوم ایران ملت فلان ایران و انقدر این ملت رو با زبان سانتیم مانتال نازش می‌کنیم و بزرگش می‌کنیم و گلوری فای می‌کنیم و خطاها شو میپوشونیم و حسنا که داره یا نداره بهش نسبت میدیم و بزرگ می‌کنیم که دیگه شما نمی‌تونید بهش بگید بالای چشم تروز در نتیجه امکان نقد رو از بین می‌برید درست همون طور که حکومت امکان نقد سیاسی رو به حداقل ممکن می‌رسونه و با ابزار قهریه مثل زندان خشونت و چیزهای دیگه شما رو از بیان صریح نظر نقاد نقادانه خودتون باز می‌داره جامعه هم ابزارها و سازوکارهایی داره که می‌تواند منتقد اجتماعی رو سرکوب بکنه و استخون هاش رو بشکنه به شکلی که هرگز یک حکومت قدرت نداره به عبارت دیگه نقد اجتماعی همانقدر که بسیار ضروری‌تر و مهم‌تر و سرنوشت‌ساز تر از نقد سیاسی است به همون میزان خطرناکتره شما اگر حکومت مستبدی رو نقد کنید یا قهرمان میشید یا شهید نام شما زنده یا مرده در تاریخ اون ملت ثبت خواهد شد و گرامی داشته خواهد شد اما اگر خود جامعه رو نف بکنید جامعه شما رو دشمن خودش میبه نمایشنامه ایسون یادتون هست که اسمش هست دشمن مردم جامعه وقتی که منتقد رو دشمن خودش ببینه به شکلی او رو نابود میکنه یعنی یا ترور شخصیت میکنه یا لهش میکنه یا وادار به گریختن و به اصطلاح انزوا می‌کنه که منتقد در حقیقت نیست و نابود میشه و رد پایی ازش در تاریخ هم نخواهد موند منتقدان اجتماعی معمولاً سرنوشت‌های بسیار ناگواری داشتن و به گمنامان تاریخ پیوستن چون مردم دوست نداشتن این‌ها رو ببینن پس راه اینکه ما با واقعیت ارتباط داشته باشیم اینه که همیشه نظر مخالف رو بشنویم یه چیزی که من تو ایران هر موقع بهش فکر می‌کنم واقعا برام خیلی هم جالب هم عجیب اینه که خب من توی خانواده مذهبی روحانی به دنیا اومدم بعد رفتم حوزه بعد رفتم دانشگاه بعد با روشنفکرا بودم روشن فکرای دینی روشن فکرای سکولار انواع اقسام آدم‌ها خونه‌هاشون رفتم دفترا شون رفتم یه چیز جالب این هست که هیچ فرقی بین آخوند و روشنفکر تجددطلب خیلی آوانگار در این جهت نیست که بیشتر خودشون رو در معرض اطلاعاتی قرار میدن که دوست دارن یعنی وقتی که شما در خونه ی آخوند میرید همین کتابا کتابای مذهبیه مگر اینکه بخواد به شبهه‌ی چیزی جواب بده اگر شبهه‌ای در کار نباشه کنجکاو نیست بدونه که دیگران که متفاوت هستن ادیان دیگه مذاهب دیگه گروه‌های دیگه چگونه فکر می می‌کنن و شاید شما باور نکنید که به دلیل اینکه مسلمانان بعد از جنگ‌های صلیبی به ویژه ایرانی‌ها نسبت به خطر غرب دیگه هیچ احساس نگرانی نداشتند ما تا اواخر قرن زدهم حتی عهد عتیق و عهد جدید رو ما ترجمه نکردیم یعنی اینقدر خودمون رو بی‌نیاز می‌دیدیم به شناخت دو دین بزرگی که در کنار دین اسلام ادیان توحیدی به شما میدن این یک فاجعه بزرگ هست که تا قرن نوزدهم ما از غرب هیچ نمی‌دونیم این مدرنیته و این غرب هست که به اتاق خواب ما میاد ما غرب رو کشف نکردیم ما هیچ کنجکاوی نداشتیم و این باعث شده که همواره اون چیزی که فکر می‌کنیم درست می انگاریم و مطلقا امکان به چالش گرفته شدن به کسی ندید این یه خصلت عمومی اس یه بخشی اس از فرهنگ عمومی از من ایرانی مهاجر گرفته تا یک آخوند مرجع تقلید تا یک آدم ساال تصحیح رأ به معنای شنیدن نظر دیگران و تحمل ناملایم است و این کاریست که از دیکتاتور ساخته نیست نه تنها از این جهت که خود او تحمل شنیدن رأی دیگر آ را ندارد بلکه چون دیگران هم رأی خود را از او پنهان می‌کنند دیکتاتور هر که باشد در حکم انسانیست که مجاری حواسش بسته شده و قادر به دریافت داده‌های حسی تازه و زنده نیست خیلی از ماها می‌پرسیم که این مراجع تقلید این فقهای اسلام واقعاً فکر نمی‌کنن به اینکه این فقه شون این فتواها شون هیچ ربطی به این واقعیت نداره این شکاف عمیقی که بین ذهنیت آخوندی بین ذهنیت سنتی و واقعیت کنونی هست چطور مردم می‌بینن اما اون‌ها نمی‌بینن این این پرسش خیلی برای ما مطرح میشه چطور این همه ظلم و ستم رو به اسم اسلام به اسم دین می‌بینن اما هرگز قدمی و قلمی بر خلاف اونها که منافع خودشون رو تهدید بکنه برنمی‌دارند چرا ما فکر می‌کنیم که اون‌ها مثل ما هستن در حقیقت اون‌ها از واقعیت کاملاً جدا شدن و چون که جدا شدن درسته که از نظر فیزیکی ما در یک شهریم حتی در یک اتاق هستیم ولی اون چیزی که او می‌بینه غیر از اون چیزی که من می‌بینم واقعیت یکیست ولی ادراک واقعیت یکی نیست زمان یکی ۱ ساعت ۶۰۰ دقیقه است ولی برای یک منتظر و برای یک عاشق به یکسان نمیگذره برای یک آدم منتظر ۱۰ ساعت می‌گذره و برای یک عاشق ۱ ثانیه پس درک ما از واقعیت با درک مراجع تقلید با درک روحانیت از واقعیت با درک حکومت از واقعیت یکی نیست ما با دو واقعیت یا با دو جهان کاملاً متفاوت سرکار داریم این حالت که روانشناسان آن را محرومیت حسی یعنی سنس دپرشن می‌نامند در واقع با مرگ فاصله‌ای ندارد اما کسی که دچار محرومیت حسی باشد همین مرگ زندگی مانند را هم نمی‌‌تواند ادامه بدهد چون که نمی‌‌تواند رأی و رفتار خود را بر حسب اقتضای واقعیت بیرونی تصحیح کند و ناگزیر در برخورد با وقعیت متغیر توازن خودش را از دست می‌دهد بدون آنکه خودش آگاه بشود یکی از عوارض بیماری جزام از میان رفتن حس درد است و از ریخت افتادن اندام‌های بیمار جزامی نتیجه آسیب‌هایی اس که بر اثر محرومیت از این حس به این اندام‌ها می‌رسد بنابراین درد که هر انسانی به شدت از آن می‌گریزد در حقیقت یکی از عوامل اصلی نگهداری سلامت و تمامیت اندام است ولی البته درد فقط به شکل درد جسمانی تظاهر نمی‌کند خبر یا سخن دیگران هم ممکن است ناگوار یا گزنده باشد و سلامت و امنیت انسان بدون این درد و گزندگی پایدار نمی‌ماند ببینید کسی که واقعیت رو نمی‌بینه واکنش مناسب رو هم نسبت بهش نشون نمیده کسی که یک عمل شریرانه و شرمی رو انجام میده ولی واقعیتی رو که روبه روش قرار داره نمی‌بینه مردم رو نمی‌بینه افکار عمومی رو مطلقا به شمار نمیاره همه رو خص و خاشاک می‌بینه این آدم به شرم آورترین کارها دست می‌زنه اما احساس شرم نداره این یک فاجعه است برای جامعه ایران فراموش نکنید که در جامعه ما حکومت هم در عمل و هم در گفتار مهیب ترین شرم آورترین پلیدترین کارها رو و سخن‌ها رو انجام داده بدون اینکه هیچ شرمی بکنه از جامعه چرا چون جامعه هم نسبت به اون حرفها و اون رفتارها واکنش نشون نداده یک نمونش فرمان فتوای قتل سلمان رشدی اس که اگر شما پاتون رو از ایران بیرون بگذارید کافیست که شروع کنید به کتاب خوندن کافیست که شروع کنید به روزنامه خوندن و می‌بینید که بعد از حتی ۳۰۴۰ سال گذشتن از تاریخ اون فتوا همچنان این یک داغ ننگی است بر پیشانی یک کشور متمدن و به اصطلاح پیشرویی مثل ایران که رهبرش یک نویسنده رو اینطور فتوای قتل بده اما آقای خمینی که فتوای قتل داد جامعه چیکار کرد آقای مهاجرانی یه کتاب نوشت در دفاع از اون و بعد هم در صدها هزار نسخه منتشر شد و جامعه هم هیچ واکنشی نشون نداد انگار نه انگار من نوشته‌های سرن رشتی رو خیلی خوندم و خیلی این موضوع هم برای من مهمه سلمان رشی گلایه میکنه از روشن فکران مسلمان و به ویژه روشنفکران ایران که هیچ کدومشون در برابر این فتوا اعتراض نکردن هیچ کدومشون با سلمان رشتی با در حقیقت مقام قلم و مقام ادبیات همدلی و همراهی نکردن خب این سکوت و این انفعال اون چیزیست که در به اصطلاح از نظر فلسفی حماقت محسوب میشه یعنی که ناتوانی حماقت فقط انجام دادن کار بد نیست بلکه انجام ندادن کار خوب هم هست دیکتاتور هم در وضعی قرار می‌گیرد که رفته رفته توانایی دریافت خبر ناگوار یا سخن گزنده را از دست می‌دهد اما دیکتاتور در فضای سیاسی زندگی می‌کند و این فضا همیشه متلاطم است ببینید وقتی که ادبیات سیاسی در ایران شکل حرف زدن در ایران به شدت تنزل پیدا می‌کنه رهبران یک کشور دروغ میگن تهمت میزنن دشنام میدن به زبان الوات و لمپن ها سخن میگن وقتی که جامعه بهش واکنش نشون نمیده و می‌پذیره در حقیقت لمپنیسم در حقیقت هزیان گویی و هرزه گویی سیاسی تبدیل میشه به یک امر عادی تبدیل میشه به یک چیزی که خب مثل هوای آلوده تهران میشه کرد و بعد این عادی شدن باعث میشه که در جامعه آدم‌ها به کارهایی دست بزنن که حکومت دست میزنه و همون طور که حکومت شرم نمیکنه آدم‌ها هم شرم نمیکنن از قدیم میگفتن الناس دین ملوک مردم از رفتار حکومت تاثیر میپذیرن و اگر از باغ رعیت یک اگر ملک ز باغ رعیت کند سیوی ز بی خبن برآرند غلامان درختان را مردم اونوقت میتونید می‌بینید که اخلاق اجتماعی و عمومیش با سرعت بیشتری به سمت انحطاط گرایش بدن اگر او این حقیقته اگر او حقیقت این تلاطم را درنیابد یعنی امکان شنیدن خبر و سخن ناگوار و گزنده را از دست داده باشد و نتواند خود را با آنچه در واقعیت می‌آید منطبق کند ناگزیر سرش به سنگ می‌خورد آنچه تراژدی کرئون در این باره به ما می‌گوید این است که این انطباق از دست دیکتاتور برنمی‌آید خب من ادامشو نمی‌کنم و پیشنهاد می‌کنم دوستان حتماً بخونن هم نمایشنامه رو هم مقدمه رو اما نکته‌ی که من می‌خوام برش تأکید کنم این هست که دیکتاتور صفت یک شخص نیست صفت شخص حاکم نیست یا دیکتاتوری فقط صفت حکومت نیست دیکتاتور یا دیکتاتوری می‌تواند صفت هر انسانی باشه و می‌تواند ویژگی یا خصلت هرگونه رابطه‌ای باشه ما چقدر اطمینان داریم از اینکه برای چون کهه شما خود به خود و ناآگاهانه از هیچ آفتی از هیچ بلایی مسوم نمیشید یعنی اگر ما باید فرض کنیم که ما بیمار از نظر ذهنی بیمار و ناقص به دنیا میایم بنابراین این نقص و این بیماری‌ها از بین نمیره مگر اینکه شما آگاه بشید و آگاهانه برای رفعش تلاش بکنید اگر از خودمون بپرسیم که چقدر با این آفت‌ها آشنا هستیم چقدر اینها رو می‌شناسیم چقدر ما در معرض باور کردن در معرض پذیرش هر چیزی هستیم که رسانه ها میگن چقدر ما به اعتبار مبنا و بنیان باورهامون اهمیت میدیم چقدر ما به ارتباط با واقعیت و جدا نشدن از واقعیت اهمیت میدیم این‌ها رو از خودمون بپرسیم اگر فکر کنیم که تاکنون کوتاهی کردیم بدونیم که این حماقت اگر جلوش گرفته نشه همین طور ریشه دار میشه در درون ما و در درون جامعه و علاجش بسیار دشوار خواهد شد بنابراین برای اینکه وضع موجود رو تغییر بدیم وضع موجود رو بفهمیم رابطه خودمون با وضع موجود رو ارزیابی کنیم و ببینیم که آیا واقعاً ما با واقعیت در تماس هستیم یا اینکه داریم خواب می‌بینیم در رویا هستیم بخش عظیمی از اونچه که ما تاکنون بهویژه در این چند سال اخیر راجع به وضعیت موجود ایران و همین طور رویاهای آیندمون در مورد ایران گفتیم همه بیش بیش از هر چیزی به اوهام یک ذهنیت جدا شده از واقعیت میمانند یعنی رویاهایی که داریم و دوست داریم که اینها حقیقت داشته باشه فراموش نکنید که در روانشناسی آگاهی ا یک کتابی رو میخواستم معرفی فک کنم که کتاب مختصر جمع و جوری هست ولی من فکر مکنم که خوندنش برای هر آدمی در این دنیا ضروری هست درباره اسمش هست یعنی باورهای ما چگونه شکل میگیرن برخلاف تصوری که ما داریم ما آدمها اشرف مخلوقاتیم ما عاقلیمی عاقل نیستن نه انسان‌ها بخش عظیمی از باورهاش رو اصلا بش آگاهی ندارن یعنی نمی‌دونن این باورها چگونه اومده وارد ذهنشون شده و بعد اون موقعی هم که شما آگاهانه یک چیزی رو باور می‌کنید نه تنها انسان‌ها تمایل دارن چیزی رو باور کنن که راجع به واقعیت بیرونیش مطلقا کنجکاو نیستن بلکه آدم‌ها تمایل دارن چیزی رو باور کنن که دلشون می‌خواد نه چیزی رو که حتی نیاز دارن بهش یعنی برای انسان آمال و آرزوهاش هست که شکل دهنده اصلی باورهاش انسان دوست داره که همواره با رویاهای خوش سر به بالین بگذاره انسان دوست داره که بسیاری از چیزهای ناگواری رو که در زندگیش هست نبینه به یاد نیاره یه بخش عمده فعالیت ذهن صرف فراموش کردن خاطرات بد میشه یک رمان نویس بسیار مهمی هست اتریشی به نام روبرت موزیل که از نظر میلان کندرا یکی از سه رمان نویس برجسته قرن بیستم هست اگر فرصت کردید من نمیدونم به فارسی رمان اصلیش چاپ شده یا نه اسمش هست من و کوالتی انسان بدون انسان بدون کیفیت یک سخنرانی داره در بهبوهه زمانی که هیتلر داشت ترکتازی میکرد فکر کنم در همون زمان یک سخنرانی داره عنوان سخنرانیش هست درباره حماقت و ا یک رمان نویس رومان نویس فیلسوف هست در حقیقت و خیلی کانتی و درست با در راستای به اصطلاح آموزه‌های کانتی میگه ما تصمیم‌هایی که ما میگیریم بیش از هر چیز ناشی از عواطف ما هستن خشمگین میشیم خوشحال میشیم هیجان زده میشیم امیدوار میشیم مایوس میشیم و بر اساس اون‌هاست که قضاوت می‌کنیم درست همینجاست که حماقت شکل میگیره و او میگه که دلیلی که مردم آلمان به هیتلر رأی دادن و به یک نظام فاشیست فاشیستی یک نظام توتالیتر کمک کردن که به قدرت برسه و بعد چنین آتشی نه تنها در آلمان که در نیمی از کره زمین برپا کنه دلیلی که مردم اینطور رفتن سراغ هیتلر داوطلبانه ولایت او رو پذیرفتن این بود که مردم از مواجهه صادقانه و مسئولانه با چالش‌های جهان مدرن خسته شده بودن جامعه آلمان دیگه حوصله بسیاری از مشکلاتی که صنعتی شدن جامعه و اقتصاد تورمی و همین طور به اصطلاح ضعف نهادهای دموکراتیک ایجاد کرده بود نمیخواستن از راه سخت برن و مشکل حل بکنن دنبال یه میون برر بودن دنبال یک راه آسان بودن بدترین تصمیم‌ها زمانی گرفته میشه بدترین قضاوت‌ها زمانی گرفته میشه که شما یا فکر کنید مستأصل یا فکر کنید که هیچ چارهای جز این ندارید یا اینکه فکر میکنید که این راه حل یک راه حل جادویی است و حوصله رفتن از راه‌های سخت رو ندارید به قول انجیل عیسی میگه از در تنگ وارد شوید یعنی راه حل‌های ساده تحلیل‌های ساده توصیه های ساده هم همواره باید شما رو بدگمان بکنه هر چیزی که مربوط به واقعیته اگر ساده به نظر برسه یعنی داره واقعیت رو میپوشونه به جای اینکه واقعیت رو نشان بده در جریان انقلاب ایران همچین اتفاقی افتاد در انقلاب ایران یه بخش عظیمی از جامعه که آسیب دیده بودن از عوارض مدرنیزاسیون اونها به جای اینکه راه‌های سخت‌تر و دشوارتر رو برای مواجهه با این چالش‌های عصر مدرن انتخاب کنن به سمت یک راه حل جادویی رفتن به سمت یک اتوپیای که خیلی ساده اما با تار و پودی مقدس براشون ساخته شد و چنان جنبش و هیجانی در جامعه ایجاد کرد که کاملاً نه تنها نظام سیاسی که نظم اجتماعی رو هم کاملاً بازگو میکرد تا امروز هم باز همین طوره باز مسئله انتخابات هست وقت میگن در انتخابات شرکت بکنیم یا شرکت نکنیم ما بیش من خیلیا رو دیدم نمیدونم چند درصد من از کسانی حرف میزنم که میشنوم و میبینم و میخونم دوباره شروع میکنن به اینکه بله انتخابات تنها راهه انتخابات بعد و بعد شروع میکنن به رویا پردازی و داستانگویی راجع به واقعیت و راجع به آینده و چنان حرف می‌زنن راجع به واقعیت انگار نه انگار که این واقعیت همین دیروز با مرگ رئیسی به وجود آمده و چنان رویاهای بلندی و دور و درازی برای آینده دارن که انگار واقعاً یه امام زمانی در کار هست که از غیب میاد و همه این رویاها رو تحقق می‌بخشه این‌ها همه شگردها خود فریبیست که جامعه یا بخشی از جامعه یا ماها مرتکب میشیم به خاطر اینکه نمیخوایم از راه درست و منطقی که البته هم مسئولانه تره و هم رنج و زحمت بیشتری میخواد استفاده کنیم به همین دلیل همواره عکس ما رو ترجیح میدیم به اینکه کسی کلمه ما رو بنویسه بگذارید من با یک خوندن چند خط از این کتاب شما رو از بند خسته کننده صحبت‌های خودم رها کنم ببینید وقتی شما میخواید بگید که من حتما باید این کارو بکنم من هیچ راهی ندارم جز اینکه این کارو بکنم مثلا من هیچ راهی ندارم جز اینکه که مثلاً برم شنا بکنم در نتیجه بقیه گزینه‌ها رو سعی میکنید که به شدت سیاه نشون بدید به شدت نامحتمل نشون بدید و در نتیجه برای موجه کردن یک راه حل جادویی و واقع بیانه که شما انتخاب کردید شما راه حل‌های واقعی رو از پیش چشم خودتون کنار می‌زنید اونها رو عامدانه و آگاهانه دیده می‌گیرید انقدر وضعیت موجود رو سیاه و تاریک و بنبست و آخرالزمان تصویر میکنید که خب هیچ چاره‌ای نمیمونه جز اینکه طم بدید چارهی نمیمونی جز اینکه برید دوباره رأی بدید در انتخابات میگه که تقویه حال حاضر بدون بستن امید قطعی به آینده بهتر نمی‌‌تواند از اصالت برخوردار باشد زیرا هر قدر هم که بر پلشتی زمان خود تأسف بخوریم اگر چشم‌اندازهای آتی حاکی از وخامت بیشتر یا حتی استمرار اوضاع کنونی و عدم تغییر باشد به طور اجتناب ناپذیری به سوی سازش با شرایط موجود خود هر اندازه هم که دشوار و ناگوار باشد حرکت می‌کن همه جنبش‌های توده وار این کتاب کتاب بسیار خوبیست اسمش هست مرید راستین کتابیست خیلی معروف در آمریکا که جز کتابهای خیلی معروف و پرطرفداری بوده اریک هوفر یک نویسنده اس که دهه فکر کنم ۶۰ این کتابو نوشته درباره جنبش توده‌ای است و اینکه جنبش توده‌ای چه جوری به وجود میاد و چگونه جنبش توده‌ای یک نظام توتالیتر رو به وجود میاره و در تثبیت ت دومش تلاش می‌کنه میگه همه جنبش‌های توده وار وضعیت موجود را به عنوان پیش درآمدی نکبت‌بار برای آینده شکوهمند تقویه می‌کنند و آن را صرفاً یک پادری آستان آینده طلایی می‌دانند از نظر جنبش‌های مذهبی زمان حال حکم تبعیدگاه و درهی مملو از اشک را دارد که به قلمرو بهشت راه می‌برد از دیده انقلاب‌های اجتماعی ایستگاهی بین راهی در مسیر آرمانشهر است و در نزد جنبش‌های ملی واقعه شرم‌آور پیش از پیروزی نهایی محسوب می‌شود البته حقیقت این است که پراکندن امید با نشان دادن آینده تابناک قوی‌ترین منبع ایجاد شهامت و خود فراموشی قوی‌تر از تقبیح ضمنی اکنون است جنبش‌های توده وار باید قلوب و اهان پیروانشان را بر آینده متمرکز کنند حتی زمانی که در مبارزه مرگ و زندگی با نهادها و طبقات ممتاز درگیر نباشن از خودگذشتگی مرتبط با مشارکت متقابل و اقدام جمعی بدون وجود امید ناممکن است بنابراین این حرفی که خیلی می‌شنویم شما به محض اینکه یه نفر میاد مثلاً یک تصویر حالا سعی می‌کنه واقع بینانه از اوضاع بده نهیب می‌زنن بهش که آقا مردمو ناامید نکنید به مردم امید بدید کسی که تصمیم می‌گیره به مردم امید بده بدون اینکه هیچ مبنایی برای امید وجود داشته باشه در حقیقت بزرگ‌ترین خیانت رو به اون مردم می‌کنه خیانتی که بیش از خیانت حکومته به دلیل اینکه اگر مردم امید ببندن و امید در امیدشون ناکام بشن دوباره امید ببندن دوباره ناکام بشن و این چرخه تکرار بشه در نهایت از امید ناامید خواهند شد و ناامید شدن از امید یعنی مرگ جامعه یعنی جامعه کاملاً تسلیم یک نظام توتالیتر خواهد بود و نظام توتالیتر کمترین نیرو و ابزار رو برای اعمال قدرت خواهد داشت جامعه نیاز به امید نداره جامعه نیاز به اعتماد به نفس یعنی جامعه باید باور کنه که وضعیتی که درش قرار داره آخرالزمان نیست بنبست نیست تاریکی مطلق نیست و یک وضعیتی اس که در تاریخ و در جوامع دیگه هم نمونه داشته و هم در بسیاری موارد راه‌هایی گشوده شده به سمت وضعیت متفاوت پس ما استثنا نیستیم دنیا دیشب آغاز نشده جمهوری اسلامی تمام تاریخ نیست و ما همه مردم دنیا نیستیم ما یک ملت از میان ملت‌های بسیار در یک برهه تاریخی در جریان یک تاریخ بلندی که باید به نیروی خودمون برای تغییر وض باور کنیم در وحله اول به نیروی خودمون و اراده خودمون برای شناخت برای اینکه بشناسیم تغییر عمل بدون شناخت به نتایج معکوس می انجامه مثل به قول مولوی مثل کسی میمونه که نابیناست و اسش رو همین طوری در هوا میچرخونه و در نتیجه تمام چل چراغ‌ها رو میشکنه ما که کورانه عصاها می‌زنیم لاجرم قندیل ها را بشکنیم اگر تاکنون گام‌هایی برداشتیم که به نتیجه نرسیده این نباید ما رو وادار کنه که دوباره بریم همون گام‌ها رو تکرار بکنیم با سماجت و اصرار بیش از حد بلکه باید ما رو وادار کنه که در اندیشه خودمون در فرضهای خودمون در تصورمون از واقعیت بازنگری کنیم به عبارت دیگه سخن نهایی من این هست که امش انسان مدرن انسان مدرن مدرن کرد این بود که دریافت که انسان به شدت در معرض دچار شدن به حماقت هست و در برابر این خطر حیاتی که می‌تونه به نابودی انسان منجر بشه تنها و تنها انسان یک راه داره و اون این هست که خودش خودش رو نقد کنه اندیشه مدرن یعنی نقد اندیشه مدرن یعنی تردید در اونچه که تاکنون میپنداشتیم می‌دانیم یا بدیهی فرض میکردیم اندیشه مدرن مجموعهی از عقاید جادویی و آرمانی نیست بلکه چیزی نیست جز اینکه خودت را بشناس در خودت تردید کن در اندیشه‌هایی که کردی در فرضهای که داری در قضاوت‌هایی که نسنجیده در اونها بازنگری کن پس جامعه ایران چه فرد چه گروه چه جنبش چه جامعه تنها و تنها راهی که داره اینه که به نقد خود اهتمام بورزه و با نقد خودش در حقیقت نقوی بزنه در دیوار ستبر این نظام خودکامه و با اراده مردم یک جران بسیار بسیار متفاوت‌تر انسانی‌تر آبادتر و آزادتر رو بیافرید از همگی سپاسگزارم تا