سلام میکنم بر دوستان
گرامی و خیلی سپاسگزارم از
اینکه در این جلسه تشریف دارین و امیدوارم
که صحبتهایی که میکنیم برای همه ما مفید
باشه همون طور که میدونیم موضوع جلسه راجع
به مسئولیت هست
و من عمدا تاکید کردم در عنوان بر مفهوم
غربی مسئولیت و اون چیزی که ما از این ک
میفهمیم و شکلی که به کار میبریم
که در نظر یعنی خودآگاه بشیم به این مسئله
که ما داریم از مفهومی صحبت میکنیم که
کمابیش برای عموم ما ناشناخته است چون که
دقیقا به شکلی به کار میبریم که متفاوت
هست با اون شکلی که در غرب معنی داره و در
اندیشه غربی در حقیقت به کار رفته
مسئله مسئولیت یک مسئله برای ما خ خود
کلمه مسئولیت ی کلمه جدیدیست یعنی ترجمه
است و وقتی که میگیم یه کلمه ترجمه است
مخصوصا اگر اون کلمه مفهوم باشه به این
معناست که اصلا در فرهنگ ما اون مفهوم
وجود نداشته و این به این معناست که شما
نباید برین توی فرهنگ ما یک چیزایی رو
بخواین پیدا بکنین که به هیچ و
و به این معنا نیست ولی بخواین ربطش بدین
به اینکه بله مثلا ما هم مسئولیت داشتیم
فلان شعر فلان فلان نمیدونم آیه قرآن فلان
فلان به خاطر اینکه این اونوقت میشه همون
شیوه رایجی که ما تا حالا نه فقط ما که در
تمام جوامع اسلامی این اتفاق افتاده که در
برابر مفاهیم غرب سعی کردن که به جای
اینکه اون مفاهیم رو بشناسند
یک چیزی یک توهمی از خودشون در فرهنگشون
بسازن و اسمش رو یعنی با اسمها مسئله رو
حل کنن یه چیزی رو در فرهنگشون پیدا بکنن
و
همون اسم ها رو اسمهای جدیدو برش بگذارن و
بگن خب اینم همونه مثل نمیدونم دولت سیاست
آزادی انسان حقوق و همه اینها خب ترجمه اس
اینا از مفاهیم جدیدی هستن که برای ما
ناشناختنی کلماتو که وقتی که ما دل گذاری
میکنیم اونوقت سعی میکنیم که اینها رو
بدون اینکه بشناسیم شناخته شده تصور بکنیم
ما در فارسی وقتی که در عصر جدید کلمه
مسئولیت و به کار
بردیم تصور میکنیم
که ما خیلی مدرن هستیم به خاطر اینکه
کلمهای به کار میبریم که مدرنه اما در
واقعیت فهم ما از این کلمه فهم کاملاً غیر
مدرن بوده این این نکته رو در نظر بگیرید
که در عصر جدید کلمات به کالا تبدیل میشن
و بیش از اونکه معناش مهم باشه کاربردشون
مهم میشه در نتیجه همه میتونن همه کلمات
رو به کار ببرن به دلیل اینکه اون کلمات
در بازار ارزشها ارزشهایی که به
قول به قول بردی ارزشهای به اصطلاح کالاها
بازار نمادی اونجای که ارزشها د میشه این
کلمات ارزش پیدا کردن مثل خود دموکراسی
کلمه دموکراسی کلمه آزادی کلمه مردم کلمه
عدالت اینا کالاهایی هستن که به خاطر ارزش
کالایی شون به کار می نه نه به خاطر معناش
و در حقیقت
اینا انقدر به کار میره از جانب همه یعنی
هم دیکتاتورها میگن دموکراسی هم توی
دموکراسیها شما میبینید که نیروهای ضد
دموکراسی هم از کلمه دموکراسی استفاده
میکن که کمابیش تبدیل میکنن ایها رو به یک
چیز بینا به این دلیل هست که مهمترین
وظیفه
ما شناخت دوباره یا تلاش برای فهم دوباره
همه اون چیزهاییست که فکر میکنیم فهمیدیم
یا فکر میکنیم میدونیم یا فکر میکنیم این
بدیهیه این
روشنه اها اگر روشنه فاجعه است یعنی هر
چیزی که بدیهیه بدونید که بدیهی نیست کسی
اگر بگه همچین چیزی بدیهیه یعنی اینکه یک
تصوری از اون داره و اون تصور خودش رو
حقیقت میدونه و فکر میکنه که دیگه تصور
دیگه نمیشه راجع بهش داشت ما باید در کار
ما شناخت چیزهای جدید نیست کار ما شک کردن
در اعتبار بدیهیات همه اون چیزایی که فکر
میکنیم معنیشون بدیهیه تعریفشون بدیهیه
نمیدونم کارکردش بدیهیه مشکل از همون
چیزهاییست که ما بدیهی میدونیم یکیش
مسئله مسئولیته و مسئله مسئولیت در قلب
مسئله مدرنیته قرار داره یعنی اگر ما تا
حالا مدرن نشدیم اگر فکر میکنیم مدرن
نشدیم یا مدرنیته همون
مدرنیته در
حقیقت اونچه که میخواستیم نبوده فکر
میکردیم نبوده همه گره کار رو میشه گفت در
درک ما از مفهوم
مسئولیته اگر ما نتونیم درست مفهوم
مسئولیت
بفهمیم در حقیقت مدرن شدن یه توهمی بیشتر
بی نخواهد بود که کمابیش تا حالا همین طور
بوده
من سعی میکنم که یک مقایسهای بکنم
بین این مفهوم یا در حقیقت مفاهیمی که
مربوط هستن به این مسئله مسئولیت در فرهنگ
ما یا ذهنیت ما ایرانیها و بعد بیایم به
مسئله مسئولیت در عصر مرسی
م اگر ما
بخوایم به اصطلاح مسئله رو
به صورت جدی نشون
بدیم باید از اینجا شروع کنیم که مسئولیت
مسئله مسئولیت زمانی مطرح میشه که شما
دچاری مشکل هستید و رنج و به به تعبیری که
بابک به کار برد شر مسئله مسئولیت مسئله
شر یعنی مسئله که شما وقتی شما در برا شرق
قرار داریم میپرسیم تقصیر این مسئولیتش با
کیه چرا اینجور شد شما اگه نتونین یه شری
رو توضیح بدین اگه نتونین یک معنایی برا
شر پیدا بکنین نمیتونین باهاش زندگی
بکنه ادیان از
اساطیر فلسفه ها اینا همه در پی این هستن
که شر رو توضیح
بدن خب در ادیان مسئله آفرینش یا
اسطورههای
آفرینش یکی از یعنی تمام این اسطورههای
آفرینش یعنی شرح میدن چه جوری جهان آغاز
شد حالا چه اسطورههای آفرینش در
مثلاً ادیان ایرانی باشه پیش از اسلام مثل
زرتشت و اینها چه ادیان ابراهیمی باشه
اینا میخوان بگن که چرا تو این جهان شرح
هست و هر کدوم یک روایتی رو میدن
که تلقی اونها به اصطلاح اون شری رو که در
جهان هست توضیح بده معنادار
بکنه در
فکر غربی و فکر ایرانی خب از این جهت
اسطورههای آفرینش شون خیلی متفاوت هست و
بعد من حالا بیشتر تاکید میکنم بر اسلام
و بر مسیحیت که دو عنصر
مهم مسیحیت یک عنصر مهم ذهنیت غربیست و
اسلامم یک عنصر مهم ذهنیت ایرانی ما که خب
البته کار ندارم به اینکه هیچ کدوم از
اینها خالص نیستن خودشون آمیخته از
فرهنگهای مختلف ادیان پیشین هستن اگر
برگردیم به مسئله داستان آفرینش
و در حقیقت اونچه که در به روایت اسلام و
به روایت مسیحیت شما
میتونید در همون قصه اول در همون قصه اول
خلقت
انسان تفاوت رو ببینید و اون تفاوتی که تا
امروز هست یعنی بنیادین خیلی تفاوت بسیار
مهمی راه ما رو از غرب از مسیحیت جدا
میکنه کاملا در
داستان اسلام چیزی که ما در فرهنگمون هست
این که خدا هست این که خدا آدم و حوا رو
می آفرینه و بعد هوا گول شیطان رو میخوره
از میوه که نباید بخوره میخورن و با آدم و
اونها میان روی زمین مجازات میشن به حبوط
در حقیقت هبوط انسان محصول گناهیست که آدم
میکنه اما بعدش که انسانها که در حقیقت
متولد میشن روی زمین یعنی از آدم و ح نسل
آدم و حوا اینها وقتی به دنیا میان هیچ
گناهی ندارن معصومند یعنی ن نه خوبن نه
بدن انسانی که متولد میشه بچهی که متولد
میشه نه خوبه نه بده نه به خاطر چی به
خاطر اینکه خوب و بد صفت عمله عملی که یک
نفر با اراده انجام میده بنابراین در
اسلام
و در فرهنگ ما ما به کسی میگیم آدم خوب که
عمل خوبی کرده باشه به کسی میگیم آدم بد
که عمل بدی کرده باشه و این معمولاً از
وقتیست
که بچه بتونه به سن بلوغ برسه یعنی سنی که
تشخیص بده خوب و بد چیه و بعد آزادی داشته
باشه برای اینکه اراده آزادی اراده داشته
باشه برای اینکه بین خوب و شر انتخاب کنه
و اگر خوب انتخاب کرد میشه خوب بد و
انتخاب کرد بد پس برای اینکه ما یک یک نفر
رو خوب بدونیم یا بد بدونیم یکی آزادی
اراده شرط هست و یک م آگاهی اگه هر دو
اینها بود میشه کسی رو خوب و بد نامید نه
انسان به ذات خودش چیز نمیشه موصوف کرد به
هیچ کدوم از این دو
صفت اما این مسئله در مسیحیت کاملاً به
شکل دیگریست در
مسیحیت مسئله گناه
آدم در
قلب اندیشه مسیحی و در
قلب ذهنیت غربی وقتی که آدم و حوا گناه
میکنن این گناه در اصطلاح مسیحی بهش میگن
اوریجینال سین ما همچین تعبیری نداریم در
فارسی در فارسی میگیم گناه
آغازین گناه آغازین که میگیم در فارسی
وقتی که من منظورمون از اون این هست که
اولین گناهیه که انجام شده ولی در
مسیحیت کل مسئله این هست که این
گناه وقتی که آدم و هوا هبود پیدا میکنن
این گناه میشه ذات جزء ذات بشر یعنی ذات
بشر میشه گناهکار این نیست که آدم و حوا
یک میوه خوردن و گناه کردن بلکه اینها با
خوردن این میوه گناه رو جزء ذات بشر کردن
و بشر رو یه موجودی کردن که ذاتاً
گناهکاره بنابراین از نسل اینها
هرچی متولد بشه به محض اینکه متولد بشه از
لحظه تولدش گناهکاره این گناهکاری چیزی
نیست که با هیچ چیزی از بین بره مگر حالا
توی مسیحیت
رستگاری فقط و فقط از طریق ایمان به مسیح
هست حالا اون داستان بماند بحث بعدش که
رستگاری چیه ولی بحث اینه که انسان
گناهکاره یعنی انسان هیچ موقع
نمیتونه انتخاب کنه که گناهکار باشه یا نه
انسان به ذات گناهکاره با
سرشت شر عجین
هست خب این یه چیز کاملاً یه دنیای دیگه
است یعنی که اگر شما ذات بشر رو خنث
بدونید که نیمیش فرشته است نیمیش حیوانیه
بعد وقتی که بالغ میشه اونوقت با
انتخابها در حقیقت تعیین کننده است که
این آدم خوبیه یا آدم
بد در مسیحیت اینطور نیست در مسیحیت شما
از شر هیچگونه رهایی ندارید شما خودتون
درونتون شر بنیادتعاون
اینه که شما این مسئله رو چگونه بفهمید
درک
بکنید وقتی که میگیم اوریجینال سین
اوریجینال مفهوم در حقیقت آغازی مفهوم این
نیست که اول بوده به مفهوم این کهه در
اوریجین یعنی در ذات خودش در نهاد
خودش این گناه رو داره یعنی نهادش نهاد
گناه آلود و گناهکار
کاریه آدم این
موجود فرشته نیست چون نهاد فرشته به
خوبیه شیطان هم نیست چون
نهادش شیطان اون نهاد شیطانی و مح
نمیتونه اصلا تغییر بده اما انسان نهادش
شرآ آمیزه ولی امکان رستگاری داره یعنی
تفاوت انسان با شیطان در مسیحیت اینه که
امکان رستگاری برای انسان هست ولی امکان
رستگاری برای شیطان نیست ولی هیچ شکی هیچ
فرقی از این جهت با شیطان ندارن که نهادش
شره به همین دلیل که مثلا کانت میگه
اصطلاح شر رادیکال رو که میگن شر رادیکال
یعنی شری که در نهاد انسان هست شما شر
نیست که شما در حقیقت
بتونید عرضی اتفاقی یا فرعی
بدونید خب این مفهوم
اونوقت شما رو یک انسان مسیحی
اساساً خیلی متفاوت از
انسان از فرهنگ اسلامی مسلمان اینکه
رهبانیت در مسیحیت به وجود میاد یه چیز
اتفاقی که نیست رهبانیت اینکه ریاضت شدید
ریاضت شدیدی که رو بدن هست کنترل شدیدی که
رو بدن هست خب در اسلام نیست اسلام یک
دینیست که میگه پیغمبر گفت لا رهبانیت
فسلام به خاطر همینم بود که برای تو به
اصطلاح قرن هجدهم برای
فیلسوفی دوره روشنگری اسلام خیلی جذاب بود
ب برای غربی تا عصر جدید اسلام خیلی جذاب
بوده از این جهت که خیلی ساده است خیلی
ساده است نسبت دینی خیلی سهل گیری نسبت به
مسیحیت و مسیحیت بر این اساسه که این بدن
بدن گناهکاری و این بدن باید در حقیقت
مدام مجازات بشه مدام تحت دیسیپلین شدید
قرار داشته باشه و اینجاست که مفهوم وجدان
اخلاقی متولد میشه یعنی وجدان اخلاقی یه
مفهوم مسیحیه ما در اسلام چیزی به نام
وجدان اخلاقی نداریم و در فرهنگ خودمون
وجدان هم کلمی ترجمه شده معادل آقای فروغی
برای
کنسی این وجدان اخلاقی یعنی کهه وجدان
اساساً یعنی چیزی که شما رو عذاب میده
دیگه یعنی شما وقتی وج احساس میکنید وجدان
دارید که وجدانتون
معذبه اینکه انسان همواره باید با یک
وجدان معذبی زندگی کنه همواره باید خودش
رو گناهکار بدونه همواره باید خودش
رو مرتکب شر
بدونه این در تمام آموزههای مسیحیت هست و
اساس جهانبینی مسیحی و اساس جهانبینی مدرن
بر این قرار میگیره یعنی مدرنیت امتداد
اون تفکر مسیحی
اس در حقیقت مدرنیته فرزند
مسیحیت بدون مسیحیت امکان نداشت که چیزی
به نام مدرنیته به وجود بیاد
خب این برای ما فهمش سخته درکش سخته
ما دوست ما دوست داریم که کسی دوست نداره
که مخصوصا فرهنگ ما اصلا قابل فهم نیست
براش که چجوری میشه من متولد بشم
ولی پلید باشم یا ذات به اصطلاح شر باشم
ذات شری سرش شرارت باری داشته
باشم ببینید خب این مسئله میگم تمام فلسفه
و ادبیات و دین و حقوق و اینا همه تفسیر
بر تفاسیری اس که از این داستان میکنیم به
چه
معنا
انسان ذات شروری داره ذات شرور
داشتن حالا من به برخی از تفسیرها اشاره
میکنم یک بخشش برمیگرده به اینکه انسان
موجودیست که آگاهی به محدود بودن خودش
داره یعنی میدونه که در برابر خداوند که
یک موجود نامتناهی اس یک موجودیست که هیچ
نقص نداره انسان موجودیست که ناقص آفریده
شده و نقص فنا فناپذیری متناهی بودن محدود
بودن این
یعنی شرح و انسان باید به محدودیت به
اینکه میراث به اینکه ناتوان هست از اینکه
هرچه میخواهد بکند نا نه علم مطلق داره
نه قدرت مطلق داره نه نه عمر به اصطلاح در
عمر جاودانه داره او یک موجودیست بسیار
محدود ناتوان و در برابر
شر بید دفاع نه از بیماری میتونه جلوگیری
کنه نه از مرگ میتونه جلوگیری کنه نه از
رنج میتونه جلوگیری کنه نه
از از دست دادن میتونه جلوگیری کنه آدمیست
که جهانش با شر آمیخته هست اگر انسان به
محدودیتهای خودش آگاهی پیدا بکنه در
حقیقت این متوجه میشه که
این نباید خدا خدا باشه خداست
که مطلقه و بنابراین او هیچ شری نداره ولی
انسان به دلیل
نامطلوب نش یعنی
شره این خب خیلی مهمه از این جهت که
اساساً مدرنیته میرسه به اوج
این آگاهی به محدودیت مدرنیته چیزی نیست
جز یک نقطه عطف بسیار مهمی در تاریخ بشر
که بشر به یک شکل بسیار جدیدی به محدودیت
خودش آگاه میشه تمام مدرنیته یعنی آگاهی
به محدودیتها علم مدرن سیاست
مدرن اندیشه مدرن محصول درک و و در پی
درک این جغرافیای
محدودیت اینکه کانت گفت که نقد عقل این
بود که شما تا حالا فکر میکردین که
عقلتون میتونه همه چیز رو بفهمه و بپرسه
کانت گفت نه کانت جغرافیای عقل آدم رو
کشید گفت انسان از این محدوده نمیتونه
بیرون بره و تمام فلسفه و تمام اندیشه
مدرن در ه همه شاخه هاش مدام در پی کشف
مرزهای بیشتری از محدودیت انسان هستن یعنی
به جای اینکه شما فکر میکنید انسان داره
بزرگتر میشه نه علم مدرن و اندیشه مدرن به
این دلیل مدرنه به این دلیل میتونه
دستاوردهای تکنولوژیک داشته باشه به این
دلیل همون دستاورد تکنولوژیک از توش
هلوکاست در میاد که علم به جهل پیدا
میکنه علم به محدودیت پیدا میکنه خب این
اساساً یک آموزه علم به جهل آموزه سقراط
هست و اینکه ما نمیتونیم
چیزی جز علم به جهل پیدا
بکنیم این علم به جهل ا به این معناست که
این گناه ذاتی به این معناست که ما به
عنوان انسان وقتی متولد
میشیم نمیتونیم نسبت به اونچه که پیش از
خودمون بوده بی تفاوت باشیم یعنی در اسلام
وقتی که یک انسانی به دنیا میاد و خنسا
است نه خوبه نه بده یعنی اینکه هیچ مهم
نیست که پدرش مادرش چکاره بودن چی بودن
نسل قبلش چی بوده اون اصلاً اهمیت نداره
مهم اینه که این چیکار میکنه اما در تلقی
حالا مسیحی غربی مسئله این هست که شما
همون طوری که وجود خودتون رو یعنی بدن
خودتون رو و جان خودتون رو مدیون پدر و
مادر هستید یعنی وجود شما محصول یه چیزیست
که در قبل بوده بنابراین همه چیز همه چیز
شما مربوط هست به اونچه که در قبل بوده
همونطور که شما وقتی به دنیا میاین یک
میراثی دارید از گذشتگان این جهانی که شما
درش زندگی میکنید این جهان نیست که شما
ساختید این جهان نیست که گذشتگان شما
ساختن پس نمیتونید بگید که من از
خوبیهای اون گذشتگان استفاده میکنم از
این میراث این بخش خوبش رو من میگیرم اون
بخش بدش به من مربوط نیست این جهانی که
شما به ارث بردید همونقدر که از خوبیها
منتفع میشید و بهرهمند میشید در برابر
بدیهاش شما مسئولید نمیتونید بگید که
پدران من اینو به وجود آوردن اگر شما
میخواید کاملاً اون میراث نف کنید باید
برگردید به غارها باید برگردید به زندگی
انسان اولیه که هیچ کدوم این چیزا تمدن
نداشته این تمدن محصول آمیزهای از رفتار
و کردار خوب و بد پیشینیان که شما الان در
برابر تمام اونها مسئولیت دارید به یکسان
فرقی
نمیکنه خوب یا
بد خب این شما رو مسئول میکنه نه در قبال
اونچه که شما انجام دادید فقط نه در قبال
اونچه که در عصر شما و در نسل شما رخ میده
بلکه در قبال همه اونچه که شما به عنوان
وجود به عنوان هستی و به عنوان جهان
خودتون تعریف
میکنید
و
این یک مسئولیت خیلی بالاتری رو بر عهده
شما میگذاره و اون مسئولیت شناخت
مسئولیته یعنی هیچ موقع در
تفکر مسیحی و در تفکر ربی خود مسئولیت یک
تعریف قطعی و یقینی و بسته نداره شما مدام
باید این پرسش رو بکنید که آیا من خود
میدونم که مسئولیتم چیه آیا من به
مسئولیت در فهم مسئولیت خودم عمل کردم آیا
من تلاش خودم رو کردم برای اینکه بدونم
دایره مسئولیت من چیه انواع مسئولیت من
چیه یا نه مسئولیت خودمو یه چیزی تعریف
کردم و به این عمل میکنم نه این دغدغه
این اضطراب و دلهره و تشویش در مورد تشخیص
درست مسئولیت خودش یک تشویش مضاعف که هست
که هرگز از یک ذهن غربی جدا نمیشه و همین
دلیل هست که مدام تعریفهای جدیدی از
مسئولیت انسان خلق میکنه و با هر تعریف
جدیدی از مفهوم مسئولیت یک انسان جدیدی
متولد میشه حالا این داستان آفرینش خیلی
جالبه که توی فرهنگ ما اگر اگر من پیشنهاد
میکنم دوستان این کتاب آقای آشوری که به
عنوان عرفان و رندی در شعر حافظ چاپ کردنو
بخونن خیلی از این جهت جالبه حافظ خب
میدونین که خیلیها گفتن که نماینده روح
ایرانیا حافظه ماست و اینجور چیزا من کاری
به این حرفا ندارم ولی یک نمونهی اس از
شکلی که ما
همچنان جهان رو میفهمیم یعنی حداقل میشه
گفت که وقتی که حافظو میخونیم دوست داریم
اینجوری تعبیرش کنیم برای من حافظ مهم
نیست اون تفسیرهایی که ما امروز میکنیم
از حافظ مهمه چون من نمیدونم حافظ چ
میفهمی دنیا رو چگونه میفهمی ولی من
برام اون شکلی که ما برداشت میکنیم حافظو
جالبه اینی مفهوم میدونید که حافظ در قرن
بیستم حافظ شد بر خلاف هر حال خیلی از
تصورات عامیانه قرن نوزدهم و پیش از اون
بیشتر سعدی رو میخوندن ولی
حالا اونم داستانش مهم نیست فعلا که چرا
حافظ مهم میشه در حافظ مفهوم رندی اس که
خیلی مهمه و این مفهوم یعنی مهم میدونن
همه اون کسانی که حالا چه شاملو که حافظ و
یک کافر میدونی کاملا یک
آدم ضد خدا نه خدا ناباور ضد خدا میدونه و
کسی که آره کاملا مثل خود
شاملو چه آقای مطهری چه دیگران چه همه
اینا که بحث کردن از هر سو که تفسیر شده
حافظ مفهوم رندی درش خیلی برجسته شده در
این کتاب آقای آشوری میگه که رندی حافظ
برمیگرده به اون به
اصطلاح تفکر حافظ که حافظ در برابر زاهد
ها به رندی باور داشته زاهدان یا تصوف زهد
که پیش از حافظ وجود داشته اونا معتقد
بودن که انسان باید حتما در چارچوب شری
عمل بکنه و قضاوتشون رو انسانها بر اساس
این بوده که آیا این به احکام شریعت عمل
کرده یا نه اگر کسی به احکام شریعت عمل
نمیکنه از نظر اونها یک انسان پست و
پلید و گمراه هست ولی حافظ آقای به تعبیر
آقای خرمشاهی میگه حافظ در پی انسان کامل
نیست بلکه در پی کاملاً انسان بودنه و
کاملاً انسان بودن با انسان کامل فرق
میکنه انسان کامل انسانیست که
همه وجودش با فضیلتهای با عالی ساخته شده
انسانیست که به نقطه اوج فضیلت رسیده از
او هیچ بدی و سیاهی و زشتی دیده نمیشه ولی
کسی که کاملاً انسانه یعنی کسیست که
آمیزهای است از خوبیها و بدیها یعنی
همون طور که خوبی کردن از ذات او برمیاد
بدی از ذات او برمیاد و از انسان
نمیتونید توقع داشته باشید که فقط ازش
خوبی دربیاد اون انسانی که فقط و فقط خوب
ا موجودی که فقط و فقط خوبه اون فرشته است
انسان نیست و بعد در این نکته جالب هست که
از این موضوع یعنی از گناه اینکه انسان
گناهکاره حق حافظ حق انسان میدونه حافظ
میگه جا درست با ارجاع به همین داستان آدم
و حوا میگه جایی که برق عیان بر آدم سفی
زد ما را چگونه زیبت دعوی بیگناهی میگه
جایی که آدم که اولین آدم و پیغمبر خدا
بود گناه کرد ما چجوری میتونیم بگیم
گناهکار نیستیم این در حقیقت در از
نظر این آقایونی که تفسیر کردن و آقای
عاشوری در برابر زاهدا زاهدا همشون هردم
میگن گناه نکنید مرتکب معاصی نشید در حالی
که گناه کردن بخشی از انسان بودن هست وقتی
که خدا گناه چیز انسان رو گناهکار آفریده
شما چکاره هستید که بگید که ما گناه نکنیم
ا وقت در بعد نه تنها ما حقمونه که گناه
بکنیم
که این کسی مثل حافظ این توانایی انسان بر
گناه کردن این میلش به اسیان و سرکشی در
برابر قانون و فرمان خداوند رو این رو حسن
حسن انسان میدونه چرا چون اساساً این میل
انسان به گناه هست که میتونه او رو عاشق
بکنه فرشتگان میگفت حافظ میگه فرشته عشق
نداند که چیست
کسی که فرشته است کسیست که
ا آفری به شکلی آفریده شده که غیر از اون
نمیتونه باشه او هیچ هنری نمیکنه که خوبی
میکنه و بدی نمیکنه اون غیر از اون
نمیتونه باشه انسانی که گناه میکنه و چون
گناه میکنه میتونه عاشق باشه
این در حقیقت خصلتی که در مسیحیت تبدیل
میشه یعنی مفهومی که در مسیحیت داستانی که
در اش مسیحیت گناه نخستین رو در میاره و
عذاب وجدان و تشویش دائمی وجودی انسان در
فرهنگ ما حداقل در فرهنگ عرفانی ما که بخش
ناخودآگاه فرهنگ ما
هست این تبدیل میشه به یه چیزی افتخار می
لیفای میشه میشه جمع مثبت ما اصلا اینکه
انسان تخطی کرده از حکم خدا شورش کرده بر
فرمان
خدا اینکه انسان خودش رو چیز کرده
استقلال خودش رو اراده خودش
رو در برابر خداوند درخ کشیده این حسش
میشه و این داستان میره یه چیز دیگه و
اینکه اصلا از یک طرف گناه کردن اختیار ما
نیست یعنی حافظ میگه که نه من از خلوت
تقوا به در افتادم و بس پدرم نیز بهشت عود
از دست بهشت میگه که پدرم روضه زان به دو
گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جوی
نفروشم گور بابا ج بهشت تونم کردن مگه پدر
من نبود با د تا گندم بهشت تونو فروخت من
با کمتر از اون میفروشم اون بهشت شما
رو میگه که
منو میگه که تو و توبا و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست توبا یعنی درخت
توبا بهشت برای تو به زاهد میگه تو و توبا
مال تو منو قام یا فکر هر کس به قدر همت
اوست اینکه من گناه میکنم این اولاً این
خدا این کارو کرده اختیار من نبوده و
ثانیاً اصلاً چیز خوبی هم هست اتفاقاً چیز
خوبیه عشق من بر زهد تو ترجیح داره و این
باعث میشه که اون به اصطلاح سنت تصوف
زاهدانه با این مفهوم عوض بشه و سنت به
تصوف عاشقانه ما گذر بکنه خب میبینید ما
از دو جای متفاوت داریم از یک جا شروع
میکنیم به دو جای متفاوت
میرسیم
این در فرهنگ
مسیحی ما شر در اسلام که خب مسئله شر رو
من قبلاً توضیح دادم چگونه حل میشه ولی در
مسئله مسیحیت شرح همواره مسئله است به
خاطر چی به خاطر اینکه تمام مسیحیت توجیهش
بر اساس این مسئله شره یعنی چون که انسان
یک وجود گناهکاری داره چون که انسان سرشته
شرم میزی داره شر شر آلود داره باید یک
چیزی یه راهی برای رستگاری باشه برای
رستگاری انسان هست انسان نمیتونه خودشو
به تنهایی رستگار کنه مگر اینکه خداوند او
رو کمک بکنه خداوند خودش شخصاً ب به جسد
انسانی بدل میشه تجسد پیدا میکنه و با
این تجسد سد با بدل شدن به بدن انسان و
رنج کشیدن این بدن راه رستگاری انسان رو
باز میکنه و تنها راه رستگاری انسان ایمان
به مسیحی اس که خدای خدای جسم شده است این
این کارنیشن خب یه مفهومی اس که اساساً در
اسلام معنی نداره بناب تمام مسیحیت بر
اساس این مفهومه و بعد جهان برای توجیه
جهان اینکه حالا چرا جن انسان این همه رنج
میکشه
این رنج انسان نباید به هیچ وجه عدالت
خداوند رو با زیر سؤال ببره بنابراین باید
یک تعریفی ما از عدالت خدا داشته باشیم که
توجیه کنه این همه رنج رو در مسیحیت به
اصطلاح آموزهای که این رو توجیه میکنه بهش
میگن توریس به اصطلاح ی نظریه آموزه عدالت
عدل الهیست که میگه خب دنیا با این همه
رنجش و بدیهاش دن دنیاییست که عادلانه
است و بهترین دنیای
ممکنه خب این
تا قرن
هجدهم یک ایی بود که جهان اروپایی رو ذهن
اروپایی رو میساخت بنیاد ذهن اروپایی بود
یعنی بحث اینکه خدا عادل شرح هم وجود داره
انسان هم باید رستگار بشه و همینه که هست
در قرن هجدهم در نیمه قرن
هجدهم یک طاعون و یک زلزله در لیسبون که
در او حدود ۱ هزار نفر کشته شدن
و زلزلی بود که یک شعاع بسیار وسیعی رو در
اروپا لرزوند در حقیقت تمام بنیاد این
تفکر رو فرو ریخت یعنی یک حادثهای بود که
برای اولین بار بشر
اروپایی تونست اون رو با آموزههای قبلی
توجیه کنه یعنی سؤال این بود ولتر
میپرسید این خ چه خدای عادلی اس که این
همه انسان بیگناه رو به بدون هیچ دلیلی از
بین میبره به هیچ
وجه خدایی که چنین چیزی چنین کارهایی رو
بدون هیچ دلیل میکنه به هیچ وجه نمیتونه
خدای پذیرفتنی و پرستیدنی باشه انسان
نتونست شر رو دیگه با اون تفکر قدیمش
توجیه بکنه یعنی زمانی مدرنیته آغاز شد
که نمیشه خدا قادر نبود این جهان رو توضیح
بده شر این جهان رو و انسان مجبور بود که
برای اینکه این جهان رو تحمل بکنه برای
اینکه به این دنیاش معنی بده یک به
اصطلاح دلیل یا یک موضع دیگری داشته باشه
راجع به شر دیگه نمیشه به شر اینگونه فکر
کرد اینجاست که فلسفه کانت به وجود میاد
تمام فلسفه مدرن محصول شکست آموزه عدل
الهیست یعنی که اونچه که ما فکر میکنیم
که خداوند خلق کرده آفریده طبیعیه و حتی
میگیم میگیم چی بلایای طبیعی ما میگیم
زلزله طبیعیه سل طبیعیه نمیدونم آتشفشان
قرش طبیعیه مرگ طبیعیه و خیلی چیزای دیگه
این ها شد غیرطبیعی
انسان مدرن انسانیست که هیچ چیزو طبیعی
نمیدونه هیچ چیزی مطلقاً طبیعی نیست چرا
به خاطر اینکه او معتقده که تمام اونچه که
ما در جهانمون میبینیم اینها محصول فکر
ماست ما این شکلی فکر میکنیم مدرنیته با
یعنی یا سوژه مدرن به این معناست که این
جهان چیزی نیست که خودش یعنی اونچه که ما
میبینیم اون چیزی نیست که هست بلکه اون
چیزی که هست اون چیزی که ما میبینیم یعنی
ماییم که به این جهان این جهان رو این
شکلی میبینیم نه اینکه جهان این شکلی هست
و ما داریم درست و همون طور که هست مثل
آینه اون رو باز میتابه در ذهن ما نه
چونین چیزی نیست ذهن ما یک قالبی داره که
اون قالب باعث میشه ما جهانو این شکلی
ببینیم شاید قورباغهها جهانو مثلاً یه
شکل دیگه ببینن نمیدونم مورچهها یه شکل
دیگه ببینن اگر جهان اینه به خاطر اینکه
ذهن ما اینه و در نتیجه اگر ما ی شکل
دیگری بیاندیشیم جهان ما یه شکل دیگری
خواهد بود پس مدرنیته میشه نقد خود نقد
اونچه که تو تا حالا می اندیشیدی نقد اون
اندیشههایی که پیش از این وجود داشته و
این نقد نقد بیپایانی یعنی مدام تو باید
ببینی آیا اون چزی که
میبینی و فکر میکنی میبینی اون چیزیست
که هست یا نه و مدام باید اینو نقد بکنی
چرا چون تو هیچ موقع نمیتونی از خودت
بیرون بری و واقعیت رو بی بی میانجی ذهنت
در آغوش بگیری نه تو همیشه از واقعیت
جدایی تو همیشه تصویری از واقعیتو میبینی
اون تصویری که هیچ ارتباط به اصطلاح علی و
معلولی هم نداره با واقعیت یعنی تصویرها
تصویر ساخته ذهن تو هستن نه بازتاب عالم
خارج و این به این معناست که تصاویر تو
همواره تصاویر در ذهن تو و همواره اینها
با از واقعیت جدان و هیچ راهی برای
مقایسه تصویر ذهنی تو با واقعیت وجود
نداره به خاطر اینکه تو در چارچوب این
دنیای تصاویر ذهنی کاملاً زندانی هستی تو
با مرزهای پوست بدنت محدودی از پوست بدنت
نمیتونی خارج بشی پس کاری که میتونیم ما
بکنیم اینه که بدونیم که اونچه که ما
میگیم اونچه که ما میدونیم مینامیم اونچه
که ما فکر میکنیم هست اون چیزیست که ما
فکر میکنیم و فکر ما طبیعی نیست یعنی که
ما میتونیم یه شکل دیگهای فکر بکنیم
میتونیم تغییرش بدیم و
این یک ذهنیت علاوه بر مسئله که اخلاق
مدرن به وجود میاد اخلاق سکولار به وجود
میاد که بسیار متفاوت هست با اخلاق ما که
ربطی نداره ولی با از اخلاق مسیحی بسیار
سخت گیرانه تر هست بر خلاف اونچه که
بسیاری از دوستان فکر میکنن که اخلاق
سکولار خیلی یعنی ما اصولا دیدگاهمون این
که همه چیز که ما ما نداریم خوبه و غربیا
دارن خوبه تصور
خیلی غیر واقعی داریم از همه چیز غرب ولی
اخلاق اخلاق کانت از دل همچین چیزی بیرون
میاد اخلاق کانت سختگیرانه ترین نوع
اخلاقی اس که بشر تاکنون تصور کرده هیچ
پیامبری هیچ واعض اخلاقی هیچ هیچکس در
جهان تا حالا همچین نظام اخلاقی که انقدر
سختگیر و انقدر بی مماشات باشه پدید ن
نیاورده این این زاده اون فکریست که انسان
رو به انسان انقدر به قدرت اراده اعتقاد
داره و انقدر به آزادیش احترام میگذاره
که او رو در یک چارچوب بسیار سخت اخلاقی
قرار میده این از یک طرف به آپ تیمیس یا
خوشبینی پیشین بشر نسبت به اینکه این جهان
یک نظمی داره که این نظم نظم درستی اس و
این نظم در این نظم شرها
توجیه میشن این خوش باوری کاملاً کنار
گذاشته میشه و جای او رو بد
باوری فراگیر میگیره انسان سوء زن پیدا
میکنه به چی به خودش به اینکه من جهان رو
چونین که آیا چونین که هست میبینم آیا
آیا چنان که هست میبینم آیا اونچه که
میبینم درسته یا نه این بدبینی بدبینی به
اصطلاح اصیل انسان هست یعنی به این منای
که راجع همه چیز اولین سؤال اینه که دکارت
دیگه با دکارت آغاز میشه نبا دکارت که با
مونتین و اندیشمندان عصر رنسانس این
شکاکیت بنیادی آغاز میشه که هرگز تصور
نمیتونم من بکنم که اونچه که من میبینم
حقیقته اونچه که من میدونم حقیقته اونچه
که من میدونم درست دارم
میبینم انسان مدرن انسان سو پسیس یعنی
پسیس بودن یا سوء زن داشتن به این معناست
که همواره میدونه که اونچه که فکر کرده
با اونچه
که واقعیته متفاوته د تا چیز م هرگز
خوشبین به اونچه که هست نیست همواره خودش
رو با تحت ذرهبین میگذاره نقد میکنه نقد
نقد مدرن برخلاف اون چیزی که در ایران
رواج پیدا کرده که مثلاً مدرن بودنو به
این میدونن که آدم به همه فحش
بده دیگرانو مقصر بدونه نقد بکنه نقد مدرن
یعنی نقد
خود انسان میگه که من این جهان که میبینم
جهانی نیست که طبیعی باشه یعنی جهانی نیست
که خارج از من هم همین گونه وجود داشته
باشه قبل از من اینجوری وجود وجود وجود
داشته و بعد از منم همین جور وجود داره نه
جهانیست که من اینطوری میاندیشم من
اینطوری فکر میکنم من میاندیشم پس هستم
یعنی اندیشه من اساس هستیه این انقلاب
اتفاق میفته که هستی اون چیزی که هست نیست
اون چیزیست که من میاندیشم پس به جای
اینکه هستی اندیشه منو تعیین کنه این
اندیشه منه که هستی رو تعیین میکنه این
یه فرهنگی رو ایجاد میکنه در غرب که بهش
میگن کچر زستر یعنی فرهنگی که مدام فاجعه
اندیشه مدام بحران اندیشه اگر شما هر
مسئلهای رو برای ذهن غربی توصیف کنید هر
تصویری از دنیا هر تصویری از انسان ببینید
که در او خطر ر بحران فاجعه نباشه میگه
این مال
بچههاست مال انسان ما قبل مدرنه انسان که
فکر میکنه د تا گزینه داره یه گزینه خوب
یه گزینه بد و فکر میکنه که میشه یک
دنیای ساخت که در اون دنیا هیچ چیز بد
نباشه میشه یک جامعه ساخت که درش هیچ چیز
بد نباشه میشه یک موقعیتهای انسانی رو
تصور کرد که تناقض آمیز نباشه این مال
ذهنیت قدیمیه این مال دنیا که آدمیست که
ساده لوحانه یک جهان خیالی برای خودش تصور
کرده موقعیت واقعی همواره یک موقعیت تناقض
آمیز موقعیت واقعی یک موقعیتی اس که
بحرانیه هیچ موقعیت واقعی نیست که بحرانی
نباشه این تصور که تو ذهن ما هست که یه
عده سنت گران یه عده تجدد گران ما یه دو
گزینه داریم یه سنت یه تجدد ما باید از
سنت بیایم بیرون بریم تو تجدد اینا همه
توهم چیزی به نام سنت و تجدد وجود نداشته
نداره که یکی خوب باشه یکی بد باشه و شما
از این بیاین بیرون بریم تو اون مدرنیته
بر خلاف تصوری که ما داریم که ما ما از
وضعیت کنونی رنج میبریم اسمشو میذاریم
سنت میخوایم بریم به ی وضعیتی که توش هیچ
رنجی نباشه بهشت اوم بهش میگن مدرنیته
مدرنیته در حقیقت آگاهیه به بحران هست و
این بحران رو در خود دیدن نه در بیرون
دیدن یعنی هیچ چیزی در بیرون تو نیست که
عامل بحران باشی بحران همیشه در
توست نقد همیشه معطوف به خود هست این
اونوقت شما رو مسئول میکنه مسئولیت یعنی
کهه شما در وضعیت که وجود داره هر وضعیتی
که هستید نسبت به اون اونچه که
هست
توی انگلیسی حالا یا
فرانسه ریسپانسبل تی از ریسپان مید شما
باید پاسخ بدید ب این دنیای خارج یعنی
باید یه واکنش نشون بدید نسبت به این جهان
بیرون حساس باشید چطور مثلا بدن شما
سردتون که میشه بدنتون شروع میکنه به
لرزیدن گرمتون که میشه بدنتون شروع میکنه
به التهاب یعنی بدن شما ریسپان میده پاسخ
میده به محیطش سرما و گرما براش یکسان
نیست نرمی و گرمی نرمی و سختی براش یکسان
نیست تفاوتها رو میفهمه در موقعیت هم که
شما هستید باید به تفاوتهایی که در محیط
تون هست چه خوب چه بد باید شما در قبالش
مسئولین اونچه که به وجود آمده اونچه که
هست
محول پیشینیان شماست اما این به این مع
مسول کار پیشینیان شماست اما این به این
معنای نیست که شما در قبال اونها یعنی در
قبال تغییر اونها به سمت خوبی مسئول
نیستید پس اگر من که الان ۱۰۰ سال من
مثلاً فرض کنید شهروند ترکیه هستم ۱۰۰ سال
پیش نسلی
اومده مثلاً خلافت عثمانی بوده اومده
ارامنه رو کشتار کرده من امروز میگم من که
نکشتم که ۱۰۰ سال پیش بوده این یعنی که
شما نمیپذیرید که این جهانی که شما درش
هستید این ترکیه که الان درش هستید این
محصول
همون کشتار رابنه هم هست اگر اون کشتار
رابنه نبود شما الان در یه ترکیه دیگهی
بودید پس الان این وضعی که شما هستید در
حقیقت مسئولید در قبالش اگر شما نپذیرید
اون کاری که پدران شما کردن و کار زشتی
بوده به این معنا هست که شما در خودتون در
معرض نه
تنها این وضعیت رو در با عکسالعمل نشون
ندادن با انکار کردن با پوشاندن با دروغ
گفتن نه تنها شما دارید اون شری رو که
تولید شده دامن میزنید بهش که خودتون در
معرض ارتکاب شری بدتر از اون هستید اعتراف
به شر مسئولیت شماست برای اینکه خودتون
مرتکب شر نشین و شر همچنان به عنوان شرق
قغ باهش در جامعه بمونه اگر مثلاً ما تو
جامعه ایران هیچ به روی خودمون نیاریم که
بهایی رو جمهوری اسلامی اذیت نمیکنه
بهایی رو آخوندا اذیت نمیکنن ۱۵۰ سال ۲۰۰
ساله که بهایی تحت آزار هستن جامعه ایران
این کارو کرده نمیشه بگی که شما اگه
تاریخو نگاه بکنین این همه کشتار این همه
عذاب این همه بدبختی که سر این بهایی
درومده که همش آخوندا جمهوری اسلامی نکردن
که جامعهای که گناهان قبلیشو نمیپذیرد
این هست که ۱د برابر گناهان رو انجام بده
همونطور که الان که شما اگر در اینجا
مسئله هلوکاست وقتی که انکار انکارش رو
ممنوع میکنن به خاطر چیه چرا انکارش
ممنوع می به چه دردون بدبختی که در
هلوکاست از بین نرفتن میخوره هیچی به چی
به کی چی میدن هیچی اما انکار هلوکاست به
این معناست که شما اون شر رو شر نمیدونید
و چون اون شر رو شر نمیدونید اصلاً نظام
ارزششون فرو میریزه و در نتیجه ارتکاب ی
شر بسیار عظیم تری رخ خواهد داد یکی از
بزرگترین فیلسوفان آمریکا خانم سوزان
نایمن
که کانتس خیلی بزرگیست و البته سالهاست
که در آلمان تدریس میکنه یک کتاب آخرین
کتابش راجع به
گناه این هست که آمریکاییها چه چیزی رو
از آلمانیها باید بیاموزم ه سال ایشون یه
تحقیق کرده و پروندههای خیلی زیادی رو در
میسیسیپی
مطالعه کرده در مورد ظلمی که آمریکاییها
به سیا سیاهان کردن و این کتاب کتاب
فوقالعادهای اس و میگه همون طور که
آلمانیها با مسئله هولوکاست به شیوه
اخلاقی برخورد کردن و مسئله هولوکاست رو
به عنوان یک گناه ملی به عنوان ی شری که
یک ملت مرتکب شده نه یک شری که شخص خاص
نیست یک شهریست که بار عذاب وجدانش که ملت
باید بکشه آمریکاییها هم باید همین کارو
بکنن اعتراف کنن به ظلمی که اعتراف کنن به
اون جنایتی که علیه سیاهان کردن و این رو
به عنوان یک به اصطلاح شهری که باید در
درون وجدان اینها رو برای همیشه ب گزه به
نسلهای باید منتقل کنن نسلها همواره
باید اضا وجدان جمعی شون و وجدان ملیش
حامل تمامی اون ی خاطرهای باشه که
وجدانی باشه که خاطرههای بد هم درش وجود
داشته باشه وگرنه اگر شما بخواید یک نسلی
درست کنید که اون بخش ب تاریخو فراموش
بکنه و گذشتشو تمام پر از افتخارات و
خوبیها و اینا ببینه در معرض بزرگترین
فاجعه هاست کلکس توسط کسانی صورت گرفت که
یک تصویری از ملت آلمان ساختن که اون ملت
بهترین ملت دنیا بود و اون بهترین ملت
دنیا بدترین پاژ تاریخ بشری رو به وجود
آورد اگر شما تصویری بسازید از ملت خودتون
که اون ملت بهترین ملت دنیا نیست بلکه در
کنار خوبیهاش فاجعه آمیزترین کارم کرده
اونوقت دیگه نمیتونید دست به هلوکاست
بزنید هولوکاست
بدترین شری بود که در تاریخ بشر به وجود
اومد به دست ملتی که خودشو بهترین ملت
دنیا میدونست پس اینکه ما همواره با این
شر خودمون رو آمیخته ببینیم اینکه آموزش
وجدان اخلاق وجدان اخلاقی چیزی نیست که
شما همین این ت آدم به به طبیعت خودش
غریضه خودش دنبال سلب مسئولیت از خودشه به
خاطر همینه که توتالیتاریسم به وجود میاد
دیکتاتوری محصول چیه محصول این کهه آدما
دوست دارن آزادی آزاد نباشن یه کسی بیاد
براشون تصمیم بگیره اینا که میان یه خانمی
امروز برای من یه پیام خیلی مهربانانه
گذاشته بود و به من گفته تو مثل آخوندا
میمونی و به خاطر اینکه میایم همه رو چیز
میکنی نقد میکنی و هیچ راه حلی نداری
حالا حالا گیرم که این حرفات درست باشه
راه حل خودت چیه یعنی ما همواره دنبال
فتوا گرفتنی به خاطر اینکه میخوایم
مسئولیتم رو دیگری به عهده بگیره تو
راهکار بده به خاطر اینکه باید در عمل تو
مسئولش باشی ما نمیخوایم خودمون فکر کنیم
ما دنبال اینیم که یه کسی بیاد ب ما فکر
کنه کتاب یعنی مسئله گریز از آزادی که
دیگه خیلی راجع بهش بحث کردن همون کتاب
فروم که یکی از معروفترین کتابا است حالا
در فارسی ولی اساس
استبداد اساسش اینه که انسان میل به گریز
از آزادی داره میل به این داره که شهر
مرتکب بشه مسئولیتش با خدا باشه مسئولیتش
با رهبر باشه مس هر کاری که میخواد بکنه
مسئولیت به عهده نگیره اینکه ما باید این
در نتیجه یک وجدان راحت میاره دیگه
ایدئولوژیها چیکار میکنن ایدئولوژیها
به شما میکن شما جنایت بکنید شب تخت
بخوابید جنایت بکنید قهرمان ملی بشید شما
هر جنایتی که بکنید به جای اینکه عذاب
وجدان بگیرید ایدئولوژی برا شما توجیه
میکنه میرید آدمو اعدام میکنید با ش
راحت میخوابید چون فکر میکنید کار خوبی
کردید خدا در اون جهان به شما پاداش میده
میرین منفجر میکنین اینور اونورو فکر
میکنین که با ایدئولوژی توجیهش میکنیم
اینکه ما در نظام آموزشیمون در نظام
تعلیمی بچههامون از ابتدا بهشون بیاموزیم
که وجدان اخلاقی چی هست و با وجدان اخلاقی
پرورش نشون بدیم این یه مسئله مهمیه یه
مسئله اساسیه یعنی پرورش به
م وجدان اخلاقی یعنی ما باید مدام یا یاد
بگیریم معذب بودن رو اتفاقاً یاد بگیریم
دلهره داشتن رو و اینکه انسانیت ما به
دلهرههای ما بسته است اون کسی که دلهره
داره ا اون کسی که مشوشه اون کسی که
مدام در اینکه آیا من ب به اونچه که باید
عمل کردم عمل میکنم اونه که دغدغه آزادی
داره و اونه که به آزادی میرسه ولی کسی
که فکر کنه که خب نه من که کاری نکردم در
نتیجه او امکان اینکه کار خوب رو ب کنه از
خودش میگیره و آزادی تنها در عمل ب به
خیر محقق میشه کسی که به اخلاق عمل نکنه
نمیتونه به آزادی برسه غایت اخلاق امکان
فراهم کردن امکانی برای تحقق آزادیه بدون
اخلاق که آزادی نیست آزادی یعنی
اون عمل و اخلاقی که برای شما
امکان رها شدن از هر قید و بند خارجی رو
فراهم میکنه خود شما تشخیص میدید خیر چیه
و با عمل و تعهد به خیر خودتون هستید که
به آزادی میرسید خب این یه چیز دیگه یه
جهان دیگهای طلب میکنه یعنی داستانی
نیست که ما الان کلمه مسئولیت برای ما
تبدیل شده مثل همه کلمات به یک کالا و
وقتی میگیم مسئولیت دو حالت داره یا اگر
میگیم مسئولیت که یه اتفاق بدی افتاده
دنبال یه مقصر میگردیم که پدرشو دربیاریم
میگیم این مسئولش پس مسئولیت اگر در مقابل
در برابر در مورد دیگران به کار میبریم
یعنی یه گناهی رو میخوایم از دوش خودمون
مسئولیتش بذاریم کنار در مورد خودمون وقتی
میگیم مسئولیت من اینه وقتی که میخوایم یه
کاری بکنیم که به نفع خودمونه مثلاً
میخوایم بریم تو انتخابات شرکت کنیم بگیم
تکلیف شرعیه من احساس مسئولیت کردم وقتی
یه کارایی میخوایم بکنیم که در حقیقت به
نفع خودمون هست اونجا منت میذاریم رو مردم
منت میذاریم رو دیگران من احساس مسئولیت
کردم قدرتو به دست بگیرم یه جمله معروفی
بود از آقا آ بهشتی که ما شیفتگان خدمتیم
نه تشنگان قدرت کسی که حالا یه آدم
توتالیتر وحشتناک بود فاشیست بود میگفت ما
تشنگان ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت
این یعنی که کلمه مسئولیت هر کی به کار
ببره به این معنی نیست که به اون معی
درستش به کار میبره مخصوصاً ما که هم از
خود همین حادثه انقلاب وقتی به وجود اومد
یه سؤال بزرگی بود که خب این حادثه که بده
چی شد که اینطور شد شروع شد به تاریخ
نویسی ما چگونه ما شدیم نمیدونم کتاب
آقای آجودانی که نمیدونم مشروطه ایرانی
دنبال این بودیم که یک حالا خود مشروطه که
می میگفت تقصیر اسلامه محمده اونی که
میگفت ت تقصیر اینه بعد انقلاب که رخ داد
همه تاریخنگاری رفتن اصلا سراغ مشروطه
اصلاً دعوا سر مشروطه اشتباه بوده اون
مقصره مشروطه خواها مقصر بودن مش یعنی
تمام دنبال مقصریم دنبال کسی هستیم که این
بدی که در وضعیت قرار داریم این رو به
دوشمون بندازیم و کاملاً شانه خودمون رها
کنیم این به این معناست که کسانی که با
این شیوه به این شیوه از مدرنیته دفاع
میکنن یعنی فکر میکنن که مدرن ما تا
حالا مدرن نشدیم به خاطر اینکه این مقصر
بوده آخونده مقصر بوده سنتی مقصر بوده
بازار مقصر بوده فلان مقصر بوده این در
حقیقت یعنی داره فرار میکنه مثل همون
سنتی داره مفهوم مسئولیت به کار میبره
مسئولیت در وحله اول مسئولیت فهم مسئولیته
و بعد از اون اینکه انسانی هرگز از تشویش
اینکه خودش به مسئولیتش عمل کرده فارغ نشه
و بدونه که جهان این جهانی که پیش روی
اوست در اگر بخواد تغییر بکنه با تغییر او
تغییر خواهد کرد این جهان که بدام در حال
تغییر کردنه بدون من که این جهان هزاران
جور داره تغییر میک میکنه این جهان برای
من اگر بخواد تغییر بکنه من باید تغییر
بکنم وگرنه ما الان منتظر این هستیم دیگه
الان در ایران تقریباً همه ما منتظر این
هستیم که ج جمهوری اسلامی بیفته یه یه
نظام درست حسابی هم بیاد سر کارش حالا این
جمهوری اسلامی چهجوری بیفته اون نظام خوب
چهجوری بیاد سر جاش اینا دیگه اصلاً کارش
نداریم بهش بعد همه بدیها این بدیهایی
هم که میبینیم خ مال این نظام این نظام
نذاشت ما این کارو بکنیم نظام نداشت ما
اون کارو بکنیم ا نظم انگار نه انگار که
ما
یک جامعه ایم و این جامعه یک تاریخ داره
و این هرچه که هست همه این تاریخ و همه
این جامعه درش مسئوله یعنی اونچه که به
وجود آمده امکان نداره
که
حاصل کار یک نفر یک طبقه یا یک دوره باشه
و یک نکته مهم با این سخنم پایان بدم
ببینید تفاوت بسیار مهمی وجود داره
بین ذهن سنتی و ذهن ایرانی و ذهن
غربی فراموش کنید این کلمه بازی رو این
واژه پردازی رو یکی از وحشتناکترین
اتفاقها همین واژه پردازهای اس که
دموکراتیک شدن آموزش و رسانهها امکانش
ایجاد کردن اینکه شما احمقانه ترین حرفا
رو بشنوین با ف ترین کلمات بیمعنی ترین
حرفا رو بزنن با شیکترین کلمات این کارو
بیشتر روشنفکرا میکنن دانشگاهی میکنن
اونا که کتاب خوندن میکنن و برای خود
کلمه یه ارزش تولید میکنن اصلاً کلمه
دموکراسی کلمه حقوق زن یک اعتبار پیدا
میکنه خود کلمه زن زندگی آزادی اعتبار
پیدا میکنه وقتی اعتبار پیدا کرد همه به
کارش میبرن دیگه معلوم معناش مهم نیست
این مسئله در مورد چیز هم هست جامعه هم
هست ببینید در غرب وقتی میگن جامعه مفهومش
فرق میکنه با ایران تو ایران ما وقتی
میگیم جامعه یعنی مردم مردمم هر هر جور که
دلتون بخواد میتونین به کار ببرین اسمشو
یه موقع اگه دیدین یه چیزی بده میتونید
تقصیر مردم مردم اینطورین مردم مسئول مردم
بد کردن مردم نادانند مردم فلان اگه
خوشتون اومد چیزی که خوبه دوست دارید به
اسم م مردم میگن این خوب مردم اینو میخوان
مردم دیگه الان دیگه مردم بیدار شدن مردم
اونو نمیخوان مردم اینو میخوان ببینید
فهم مدرن از جامعه جامعه رو یه سیستم
میدونه تفکر سیستمی یعنی بر فهم سیستمی
از جامعه فهم سیستمی از فرهنگ فهم سیستمی
از دین فهم پیچیدهای یعنی تمام جهان
انسانی یه سیستمه سیستم یعنی چی یعنی هیچ
چیزی در این جهان به چیز دیگری نامربوط
نیست اگر شما اینطور نمیبینید این مشکل
شماست ما اونچه که هرچقدر که ما در علوم
انسانی بیشتر پیش میریم درست مثل علوم
طبیعی در علوم طبیعی هر چقدر که ما پیشتر
میریم ارتباط چیزا رو با همدیگه بیشتر
میفهمیم یعنی میفهمیم که پاره شدن لایه
اوزون زمینو گرم میکنه خب بشر قبلاً
نمیدونست ما قبلاً نمیدونستیم که چه
چیزایی به چه چیزایی ربط دارن الان علم
یعنی کشف ارتباطات بیشتر ارتباط بیشتر
چیزها در علوم انسانی هم همین طوره الان
ما میدونیم که دیگه چه چیزها به چه
چیزهایی ارتباط دارن که قبلاً نمیدونستیم
بنابراین اگر من بگم که من خدا رو قبول
ندارم این به این مفهوم نیست که
من از کسی که خدا رو قبول داره دیگه جدا
میشم نه من در همون جهانی زندگی میکنم از
نظر فکری و از نظر ادراک که همون آدم بیین
چون دین یه سیستمه فرهنگ یه سیستمه جامعه
یک
سیستمه زبان یک سیستمه اینکه ما نمیتونیم
حکومت رو از
جامعه جدا کنیم اینکه ما نمیتونیم یک
بخشی از جامعه رو از بخش دیگه جدا بکنیم
این رو مقصر اون بدونیم اونو مقصر این
بدونیم و هیچ چیزو به خودمون ربط ندونیم
پس این سیستمیک دیدن موجب میشه که جامعه
فرد فرق نمیکنه صنف اساسش رو بر نقد خودش
و بر انجام تغییر دادن خودش قرار بده
همونطور که جملهی که نقل کردم از ویت گ
نشتن که میگه
انقلابی اصیل کسیست که علیه خود انقلاب
میکنن سپاسگزارم من اجازه بدین که قول
دادم بتون یه نامهی
از مان
بخونم براتون بخونم این رو یه لحظه اجازه
بدین
وقتی
که نازیها در آلمان قدرت گرفتن مان یکی
از خ نویسنده برجسته آلمان بود و شروع کرد
به انتقاد از
اینها تا اینکه در سوئیس بود با همسرش که
نازیها اومدن سر کار و پسرش بهشون خبر
داد که دیگه برنگردون دیگه براشون خطرناکه
و خب اول سعی کردن نازیها وقتی اومدن سر
کار اول سعی کردن خیلی تشویقش کنن که
برگرده
برنگشت کتاباشو توی مراسم کتاب سوزان که
داشتن کتاب مان رو هم میسوزوند و بعد
تابعیت آلمانی مان رو ازش سلب کردن گفتن
تو دیگه آلمانی نیستی کسی که روح آلمان
بود و حتی دانشگاه دکترا افتخاری که بهش
داده بود ازش پس
گرفت اگر کسی مان رو بشناسه اونوقت خواهد
فهمید که این یعنی
چی یک نامه نوشته به رئیس دانشکده فلسفه
دانشگاه بن که به
او دکترای افتخاری دادن در وقتی سلب میکنن
ازش پس میگیرن این نامه رو نوشته آقای
فولادوند در کتاب فلسفه و جامعه و سیاست
که من پیدیاف گذاشتم در در کانال تلگرامم
تلگرامم که کتابخونه اندیشیدن
انتقادی شما پیدیاف این کتاب میبینید و
میتونید این نامه رو به فارسی بخونید خیلی
مفصلی ولی من یه بخشش برا تو
میخونم میگه که وقتی که این خودکا میگان
طبیعتا میخواستن که
من از وطن دور بمونم
و نتونم این انزجار و نفرتی رو که
از استبداد اونها دارم این رو بیان بکنم و
من در
حقیقت چون که نمیتونستن منو ساکت کنن من
رو از وطن دور کردن تا من هم از حق سخن
گفتن محروم
بمونم بذارید من حالا ی یه تیکشو براتون
میخونم خیلی نامه تکان دهنده است و
معروفم
هست میگه که ولی یی من نمیتونستم این
کارو بکنم من نمیتونستم ساکت بمونم چنین
بود آنچه مسلم می انگاشتن کهن چنین بود
آنچه مسلم میگشتم که معلوم شد موجه نیست
نمیتوانستم زنده بمانم و یا کار کنم و
یقیناً نفس در سینهام میبرید اگر گهگاه
عقده دل نمیگردم و نفرت عمیقی را که از
آنچه در وطن میگذشت بیرون نمیریختم به حق
یا ناحق نام من در چشم جهانیان با تصوری
از آلمان که همه آن را عزیز و محترم
میداشتند برای همیشه گره خورده بود ولی
میدیدم که آن تصور درباره آلمان را دروغی
ک کریه می آلاید یعنی میگه من نمیخواستم
آلمانی که من انقدر زیبا تصویر کردم در
رمانها مل ملل دنیا فکر کنن که آلمان
امروزی هم همون
آلمان رمانهای من
هست میدیدم که آن تصور درباره آلمان را
دروغی کریح میآراید و چالشی آرامش خاطرم
را میربود که من و فقط من باید با بیانی
روشن و رسا نقض آن دروغ را با حقیقت آشکار
سازم همه تخیلات آزاد و خلاقی که انان به
آنها سپردن برای من مایع خوشدلی بود با آن
چالش پریشان میشد چالشی بود ایستادگی در
برابر آن سخت دشوار برای کسی که همیشه
میتوانست آنچه را را در درون داشت ابراز
نماید و از طریق زبان از بار خاطر بکاهد و
تجربه در نزد وی همیشه با کلمه با کلمه
صفابخش و نگهدارنده یکی بود در کلمه رازی
بزرگ نهفته است مسئولیت در قبال پاکی آن
مسئولیتی نمادین و معنوی است کلمه دارای
معنا و اهمیتی است نه تنها هنری بلکه
اخلاقی کلمه مسئولیت است است مسئولیتی
انسانی و همچنین مسئولیت در برابر قوم و
ملت خویش ما موظفیم کلمه را در چشم بشریت
پاک نگه داریم در کلمه وحدت بشر و کلیت
مشکل انسانیت سرشته است و از این رو
هیچکس مجاز نیست که امر روشنفکری و هنری
را از امر سیاسی و اجتماعی مجزا کند و
خویشتن را در برج آج فرهنگ منزوی سازد این
کلیت این کلیت راستین مساوی با کل بشریت
است و هر کس در هر مقامی که باشد دست به
جنایت علیه بشریت زده است اگر بخواهد بخشی
از حیات انسان یعنی سیاست یعنی دولت را
عرصه یک تزی خویش قرار دهد نویسنده آلمانی
نویسنده خوی گرفته به مسئولیت کلمه فرد
آلمانی که میهنپرستی وی در اعتقاد به
معنا و اهمیت بیکران رویدادها های آلمان
تجلی میدا مییابد چنین کسی آیا باید
خاموش بماند یکسره خاموش در برابر بدی و
شری که روزانه در کشورش بر تن و جان و ذهن
هممیهنان و به راستی و درستی و بر
انسانها و انسانیت میرود آیا باید خاموش
بماند در برابر خطر متشی که سراسر قاره
اروپا را تهدید میکند و خواستگاه آن
رژیمی ویرانگر روح است که از عصری که
امروز در جهان فرا رسیده است در جهلی
پیمایش ناپذیر به سر میبرد خاموش ماندن
برای من ممکن نبود بنابراین بر خلاف قصد و
نیتی که داشتم به اظهاراتی مبادرت کردم و
به طور اجتناب ناپذیر به حرکتهایی دست
زدم که اکنون به مسئله پوچ و اصف انگیز
تکفیر من در وطنم انجام میده است ولی کافی
بود کسی صرفاً بداند که کیستند این صاحبان
قدرت حقیر محروم ساختن من از حق طبیعی به
عنوان یک آلمانی تا بطلان و پوچی کامل عمل
آنها آشکار شود میگویند من با اعلام
مخالفت با آنان آبروی رایش و آلمان را آ
بردهام باور کردنی نیست این وقاحت که خود
را به جای آلمان میگذارند ولی لحظه خطیری
که مردم آلمان با اینها اشتباه نشوند
چندان دور نیست سپاسگزارم از دوستان سلام
بر جناب آقای خلجی سرکار خانم فروغ از
آقای خلجی خیلی متشکریم که یک تنه داره
بار یک تعداد زیادی یا حتی یک جامعه رو
داره میکشه این واقعاً مسئولیت همه رو در
مقابل آقای خلجی که این همه دارن زحمت
میکشن زیادتر میکنه من یک سوال دارم یه
چند تام نظرمو دارم میگم من نفهمیدم چجوری
وقتی که اون بنیادهای
فکری مسیحی از بین رفت و کانت گفت که آقا
ما ذهنمون یه قالبی داره
و جوهان رو طبق اون غالبه میسنجیم چه
جوری رانه منجر شد این یه کمی گنگ و معذرت
میخوام ببخشید صداش به من قطع شد یه لحظه
ممکنه بفرماین دوباره سوالتونو بله ببینید
شما گفتید که بعد از اون تا اون و زلزله
بنیادهای فکری مسیحی از بین رفت و چیزی
جایگزین شد که گفتن ذهن ما یه قالب داره و
این جهان طبق اون چهارچوب میبینه
بعد نتیجه گرفتید که بعدش یه اخلاق
سختگیرانه اومد ارتباط به این اینها یه
کمی گنگ و مفهوم نامفهوم بود من نفهمیدم
این چیه حالا یا من متوجه شدم چشم بله بله
یکی این بود یکی هم یک نظرم میدم حالا اگر
حس کردید هر که حس کردید که لازم نیست
میتونید بعداً صحبت کنید به نظر من مسئله
مسئله مسئولیت قبل از اینکه به نگاه فلسفی
جامعه یا فرد حالا آگاهانه یا
ناآگاهانه مربوط باشه بیشتر مربوط به
آموزشه یعنی شاید با آموزش حل بشه یعنی
حتماً با آموزش حل میشه حالا اون ارتباطش
با نگاه فلسفی نمیدونم مربوط هست یا نه
نمیدونم ولی به آموزش حل میشه آموزشم فقط
از ارتباط با دیگران ما میتونیم یاد
بگیریم و هیچ روش دیگهای وجود نداره به
جای اینکه خودمونو سرز ش بکنیم به نظر من
باید یاد بگیریم که چجوری آموزش نه در این
جمعی که ما الان مثلاً ۱۰۰ نفر ۱۲۰ ۴ نفر
هستیم درصد بزرگ مردم رو آموزش بدیم این
خیلی سخته من روشش نمیدونم خیلی واقعاً
خیلی سخته این کار
بعد یک اعتراضی هم دارم که شما گفتید که
آقا چرا بعد از انقلاب نمیدونم زیبا کلام
اینو نوشته اون یکی آجدانی اینو نوشته یه
اتفاقی افتاده کس طبق نظر خودش داره
تفسیرش میکنه دیگه حالا یا غلطه یا درسته
دیگه اگر اعتراضی هست باید بگیرید به این
دلیل غلطه به ا این دلیل درسته ما در طول
هزاران سال یاد گرفتیم که تقصیرا رو
بندازیم گردن این بیشتر همه همه همه جوامع
اینجورین نه فقط جوامع جامعه ایران یه
جوری باید چیزش کنیم و به نظر من بازم
مرتبط میشه با همون آموزش من چیزای دیگه
رو قطعش میکنم برای اینکه ب بقیه هم برسه
امروزم شما زیاد خسته
شدین متشکرم ممنونم
آقا آقای احسان سلام بر شما بفرمایید شما
سلام بر شما خانم فروغ و جناب آقای
خلجی من اون چیزی که حالا چون من از جناب
خلجی میفهمم فهم مدرنیته رو از نگاه نقد
معرفت شناسی در
دنبالش میگردن یکی از نگاههای شناخت
مدرنیته است که از طریق نقد معرفت شناسی
یا دانش اطلاعی بخواهیم ما به یک ساحت
مدرنیته وارد بشیم که خب اینجا ولی اگر ما
من اون دفعه حالا روز زن بود نص نیمه کار
مون سوالم خب نقد معرفت شناسی اخلاق
میخواهد تعریفی از بیرون میخواهد که خب
تهم ندارد یعنی ب این انتقادی که حالا به
شما میکنن میگن خب حالا ایتون چیه
راهکارتون چیه خب اینجا میشه بهش واقعا م
فکر کرد دیگه ببینید من اگر مثلاً سؤال
بپرسم خب شما به من میگید خب تو نمیفهمی
شما باید اگر بگید یه طلبه بزرگتر از شما
میگه شما نمیفهمی بعد اون میره یه جای
دیگه بعد میبینید این دایره اطلا آخرش
میرسه به نوکانتی استیون پانک وست میگه
تنها راه راه توسل به ایمان است یعنی راه
معرفت شناسی کانت درسته در دوره خودش
دستاوردهایی میآورد ولی آیا پسا قرن
بیستم میشود از طریق دانش نقد معرفت
شناسی به مدرنیته وارد شد این یه
سؤاله با یه نگاهی که ولی آیا میشود از
نگاههای دیگری ما بتوانیم به مدرنیته
وارد بشویم یکی از راهها ش حالا اونجا که
ذهن من میرسه که حالا پیش یعنی فوکو هم
متن نظرم هست از تبارشناسی پرسش مدرنیته
صحبت میکنه یعنی پرسش از
اکنونی هر گفتاری که به اکنونی خود
بپردازد در ساحت تاریخ انتقادی اندیشه
ببینید اینجا جای مهمیه یعنی کلاً
پارادایم شما رو برمیداره در
مدرنیته تمامی وضعیت های روحی یعنی جایی
که کانت داره از معرفت
اخلاق عدالت همه اینها رو میخوام نظرتونو
بدونم و فرض کنید من از شما میگیرم میگم
در مدرنیته تمامی وضعیتهای روحی جای خود
رو به ساخت دیسکورس های نظری و عملی
میدهند دیسکورس برای حتی اخلاق نوین بدون
ارجا به دین بدون ارجا به اخلا
لاق چرا دارم تأکید میکنم چون ارجا به
امور متافیزیکی و اطلاعی و
اخلاقی شرط اول مدرنیته راه گفتگو رو
میبنده فقط مونولوگ باقی میمونه که پالم
کستم میگه تنها راهش توسل به ایمان است
سوالم مشخصاً
اینه اینی که داریم فکر میکنیم که خب این
یک نگاه کانت دارد بله بعد خب این میتونیم
واقعا بفهمیم اگر میگویم دستاورد دستاورد
کانتو در هنر همون دوره میتونیم بفهمیم به
توبن ازش میاد موتسارت میاد نمیدونم
شکسپیر میاد خب آیا ما میتوانیم با این
خوانشی که از کانت داریم برسیم به این خب
سوالش که واقعا این که خیلی واضحه خیر
نمیشه ببینید شما مثلا حالا اینو بگم تموم
کنم شما در جلسه بیلتون بیدل خوانی تون خب
موسیقی که ش میکنید سراج است خب ببینید
اینجا من به عنوان یه موزیسین میتونم به
شما بگم دیگه چرا سراج پخش میکنید شما در
قبال موسیقی که پخش میکنید همونقدر
مسئولید که در قبال کلام خب شما از طریق
سراج که به تنش نمیرسیم به اون نگاه کانت
که خب نمیرسیم یا باید گذشته رو کامل
بدین بره ب قیدشو بزنین یا بیایم از
اکنونی آغاز بکنیم مرسی ممد
من سپاسگزارم آقای اح دوستان من هر کسی که
دستش بالا بود تایید کردم از بعد از این
دیگه کسی نمیتونه بیاد بالا دیگه تا آقای
خرجی جواب بدن وقت اتاق تموم میشه آقای
آلیما بفرمایید
شما بله سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان
عزیز استاد عزیز جناب خلجی پیشا پیش سال
نورو تبریک میگم به همه
عزیزان استاد ما در جامعه توتالیتر هستیم
که به قول شما یک نظام پلیسی جنایی هستش
که هر چیزی رو سرکوب و منکوب میکنه و
اصلاً اجازه نمیده که جامعه شکل بگیره
نهادها فردیت هر چیزی رو داره منکوب میکنه
و در به تبع
این دیگه نمیشه اسم چیزی که ما درش هستیم
رو جامعه گذاشت آموزش نداره آزادی نداره و
خیلی چیزهای دیگه که ازش سلب سلب شده خب
تو یه همچین
جامعی خیلی سخت است انسان خودش رو تعریف
کنه بشناسه و مسئولیت
بپذیره سوالم این هستش که خب تو یک همچین
جامعهای مسئولیت از فرد شروع میشه یا ما
باید همدیگه رو پیدا کنیم تبدیل به
گروههایی بشیم
که بتونیم یک مسئولیتی رو به دوش بکشیم و
کاری رو از پیش ببریم کجا من میتونم در
این جامعه که به قول شما تودهای هست و
نظام داره توده وار حرکت میکنه به گفته
اریک هوفر انقدر مسئولیت من سنگین نشه که
من دچار همون باز روش تودهای نشم و به
مثلاً منجلاب مرگ نیفتم یهویی شعاری سر
ندم که جان خودم رو فدا کنم چون پیش از
اون هوفر داره میگه که شما یکی از
مسئولیتها تو یه همچین جامعه و یک همچین
سیستمی حفظ بقای خودت هست حفظ سلامتی خودت
هست و وقتی وارد توده میشی ممکنه یک شعاری
سر بدی که خودت هم غافل بشی و جان خودت رو
به خطر بندازی تو جامعه ما الان من
مسئولیتم که میگم باز با این فرض که جامعه
نداریم تحت نظارت یک همچین حکومت پلیسی و
سیستماتیکی مسئولیت من از کجا آغاز میشه
به گفته هوفر این هستش که من اول باید
نسبت به خودم مسئول باشم و سپس نسبت به
جامعه و گروه یا باید به یک گروهی ب
بپیوندم که این مسئولیت رو تعریف کنه و من
زیل اون مسئولیت حرکت کنم چطور میشه
مسئولیت رو تعریف کرد مسئولیت اصلاً در یک
همچین نظام سیستماتیک و پلیسی که جنایی هم
هستش و هر چیزی رو میتونه محو کنه در
تلفت العینی چگونه میتونه صورت بگیره چه
کسی باید من رو پرورش بده آیا من نسبت به
خودم مسئول هستم یا یک جامعهای که نسبتاً
آگاه هست حالا ما بهشون میگیم انتلکتوئل
یا سیاسیون باید من رو پرورش بدم مسئولیت
از کجا شروع میشه من نسبت به چه کسی
مسئولم و چه چ کسی نسبت به من ممنونم
استاد اگر پاسخ
بدید آقای خلجی انور جان شما صحبتی دارید
آقای محمدی
شما نه من صحبتی ندارم میشنوم پاسخها رو
صحبتی ندارم بله ممنونم ممنونم از
دوستان ببینید بذارید یک مثال بزنم تا این
مسئله مسئولیت روشن بشه شما وقتی میگی
مسئله مسئولیت یعنی انگار که مثلاً میگه
مردم در قبال ی مجلس موجود مسئولان یعنی
که مردم الان میتونن حکومت عوض کنن
نمیکنن بعد خب حکومت چهجوری عوض میشه خب
باید بریزن تو خیابون پس کشته میشن پس
سرکوب هست اینجور نه این داستان به این
سادگی نیست آقای آلیما گفتن که مسئولیت از
کجا شروع میشه عرض کردم از مسئولیت ما در
وحله اول فهم مسئولیت اینکه کاری رو به
جمهوری اسلامی نداره که شما هر جای دنیا
هستید چه در جامعه دموکراتیک هستید چه در
جامعه آزادید چه در تبعیدی چه در وطن
هستید چه در زندان هستید چه آزاد هستید
میتونید از م فهم مسئولیت شروع کنید فهم
مسئولیت یعنی چی یعنی که ما در جهانی
زندگی میکنیم که شما نمیتونید بیمار بشید
و بعد فکر کنید که خودتون میتونید بیماری
تونو درمان کنید نه میدونیم که الان همه
چیز یا باید بدونیم که همه چیز
علمی ف فهمیده میشه یعنی میتونه علمی
فهمیده بشه یعنی همون طور که ما امروزه
فهمم از زلزله فرق میکنه با فهم ۱۰۰ سال
پیش ۱۰۰ سال پیش تا ۱۰۰ سال پیش ما در
قبال زلزله کاملاً بیدفاع بودیم الانم
زلزله به دستور کسی به وجود نمیاد به
دستور کسی هم تموم نمیشه اما ما میتونیم
خودمونو انسان میتونه خودشو در قبال
زلزله نسبت به گذشته آسیب پذیریش کمتر کنه
مهندسی خانهها به شکلی انجام بشه مثل
ژاپن
زلزله هش یشری میاد ولی مردم یه لرزش کمی
احساس کنن این یعنی که شما نمیتونید
زلزله رو که تغییر بدید ولی خودتونو تغییر
دادید شما خودتونو تغییر دادید در برابر
یک فاجعهی که قبلاً میتونست میلیونها
آدم رو نابود بکنه الان لحظه به لحظه هم
اتفاق میفته و هیچکس آسیب نمیبینه یعنی
شما تغییر کردید شما لازم نیست جمهوری
اسلامی رو عوض کنید شما تغییر کنید من
حرفم اینه
ببینید ما در ایران از چیزای حرف میزنیم
که مطلقا معنی ندارن حکومت اصلاً معنی
نداره نمیدونیم حکومت یعنی چی مردم ملت
جامعه روحانیت همین حرفایی که میزنیم
سرکوب پروپاگاندا میدونین اینا هر کدوم
رشتههای مختلفی هستن که امروزه در دنیا
روز به روز بر نظریاتش افزوده میشه روز به
روز روشهای جدیدی برا فهمشون هست وقتی که
ما میگیم خب الان ما در یک وضعیت بدیم
باید بپرسیم حضرت بد یعنی چی میگه حکومت
داره ظلم میکنه ظلم میکنه یعنی چیکار
میکنه داره مثلاً مال مردمو میچا په خب
مال مردم میچا په چهجوری میچا په اگر اون
وقت بفهمیم که این روحانیت داره ظلم
میکنه خب این روحانیت چجوری داره ظلم
میکنه این قدرتی که داره چگونه به دست
آورده من برای شما همین روحانیت و مثال
میزنم ما اصلاً وقتی که از نگاه علمی
نگاه بکنیم این ک کلمه روحانیت که به کار
میبریم ما کاملاً بیمعناست چون روحانیت
باید با نگاه علمی نگاه کنیم ببینیم
روحانیت یعنی چی نهادش یعنی چی شبکه یعنی
چی از نظر تئوریک بعد از نظر عملی ما فکر
میکنیم که میدونیم که این روحانیت چی
هست در حالی که اصلاً هیچ تصور من که میگم
ما یعنی کسایی که از روحانیت حرف میزنن
ما ایرانی که از
متخصصان علوم فلان گرفته تا تو رسانهها
روحانیت که ما میگیم بعد آرزومون م یه
حکومت سکولار که روحانیت توش نباشه
میدونیم یعنی چی و بعد میدونیم قدرتشو
از کجا آورده یعنی ما فکر میکنیم که
مثلاً ۲۰۰ هزار نفر ۳۰ هزار نفر آدمن اینا
یه قدرتی به دست آوردن بقیه رو دارن
مثلاً چی میکنن سلطه دارن سلطه دارن بر
بقیه همچین چیزی میشه یعنی میشه یه عده
آدم باشن که خودشون قدرت داشته باشن این
قدرتشون ربطی نداشته به بقیه مردم قدرت
روحانیت از نه از خداست نه از پیغمبره نه
از چیز دیگهست از این مردمه یعنی مردمی
که وقف کردن مردمی که عزاداری میکنن
مردمی که مراسم مذهبی دارن مردمی که
امامزاده میسازن مردمی که وجوهات شرعی
میدن و این یک اقتصادی میسازه برای
روحانیت که شما اصلاً تصورشو نمیتونید
بکنید اقتصاد روحانیت در ایران یک اقتصادی
اس که مربوط هست به اقتصاد دین در
خاورمیانه که ما که در درب روحانیت حرف
میزنیم هیچ تصوری راجع بهش نداریم این
پول یک پلیس بسیار عظیم دهها برابر بودجه
کشور که در حقیقت به خارج از شبکه بانکی
خارج از هرگونه نظارت درست مثل اقتصاد
مافیایی داره عمل میکنه و این مردم حتی
اونایی که با این مر حکومت مخالفن و با
روحانیت مخالفن در این اقتصاد شریکند بدون
اینکه بدونن شما وقتی که ما میگیم آستان
قدس رضوی بزرگترین مؤسسه اقتصادی در
خاورمیانه است
و و اوقاف در ایران خ ثروتمندترین اوقاف
در جهان اسلام هست این یعنی چی وقتی یک
سوم زمین در ایران اوقاف یعنی همش دست
روحانیت روحانیت روش نشسته یعنی اون
کشاورز اون مهندس اون دکتر اینا تو
کارخونه ها اینا کیه داره میکنه آقا مگه
میشه همچین پولی باشه اینا تو جیبشون
گذاشته باشن این پول داره تو جامعه مصرف
میشه دیگه این پول داره توی این جامعه
میگرده مگه روحانیت خودش تولید میکنه
این پول رو این پول رو مردم تولید میکنن
منتها برای اینکه شما رابطه مردم و این
پولو ببینید نیاز به نظریه دارید نیاز
دارید که آدمای تحقیق کنن مطالعه کنن فکر
نکنید ما همه چیزو میدونیم رشتهای که
مردم مظلوم رو به طبقه ظالم میپیونده یهه
رشته آشکاری نیست
اون گلولهی که از تفنگ پلیس در میاد و
پیشانه یک تظاهر کننده رو نشانه میگیره
این گلوله اونجا تولید نشده در یک جایی
تولید شده که شما نمیبینید علم یعنی دیدن
اون چیزی که با چشم ظاهری قابل دیدن نیست
علم یعنی که شما برای اینکه ستارگان رو
ببینید به چشم مسلح نیاز دارین اون انسان
دوران قدیم بود که فکر میکرد هرچی
میبینه علم همون جهان همونه جهان جدید
ذهن جدید میگه تو برای دیدن چیزها نیاز به
چشم مسلح داری چشم مسلح یعنی چی یعنی
تئوری یعنی نظریه جامعهی که از فکر کردن
به گریزه روشنفکری که بگه ما نظریه
نمیخوایم یعنی شما رو داره به بلاهت
تشویق میکنه ما باید بدونیم که رابطه ما
و حکومت یک رابطهای قطعاً وجود داره اما
اگر نمیبینیم بهخاطر اینکه باید بفهمیم
باید نظریهها رو بخونیم این چیزی که من
میگم راجع به کشورهای دیگه کشورهای مدرن
راجع به خودشونو انجام دادن و میدونن که
رابطهای که که بین کلیسا هست بین دولت
هست بین مردم هست چیه و روز به روز هم
نظریات جدیدی خلق میشه جنبههای جدیدی از
این رابطه کشف میشه ولی تو جامعه ما نه یه
چیزی هست مثل خ ببینید با زلزله فرمودن که
رابطه این قضیه زلزله لیسبون با مسئولیت
چه
زلزله لیسبون چه ایدهای رو فرو ریخت این
ایده که عذابی که میاد از بیرونه و یک
عامل بیرونی داره و تو در برابرش بی
دفاعی و هیچ کاری هم نمیتونی بکنی اون
اون مسئولش م اونه میشه تقدیر دیگه یعنی
میشه یه من مثلاً زلزله میاد
ب همین مردمو میکشه بعد خب میگیم خب
تقدیر خدا بود دیگه کاری نمیتونیم بکنیم
اگر شما فکر کنید که یه حکومتی هست اومده
سر کار بدون اراده شما بدون اراده شماهم
هست میشو همون خدا میش همون تقدیرگرایی
سنتی فرقی نمیکنه که منتها شما به جای
جمهوری اسلامی به جای خدا جمهوری اسلامی
گذاشتین مدرن شدن یعنی که
مسئولیته شما وقتی که میپذیری که شمایی
که جهان رو این شکلی میبینی یعنی شمای که
مسئول تغییری شما اگر یه شکل دیگهای
ببینی اگر بفهم مثل داستان فیلم سینمایی
پاپیون اگر یادتون باشه یعنی یه آدمیه تو
یک سلولی تو ی جزیرهای سلول انفرادی بسته
در یک جزیره میان اقیانوس ولی اون راه با
یک سوراخ نقو کردن در دیوار زندان راه
رهایش پیدا میکنه اون که نمیتونه سلو رو
تبدیل بکنه به باغ اون که نمیتونه جزیره
رو تبدیل بکنه به پاریس ولی میتونه یک
سوراخ پیدا اون تخیل شه که این کارو
میکنه شما در برابر واقعیت همواره تخیلت
کار میکنه شما نمیتونید بگی که من الان
در این جای بسته هستم ۱۰ نفررو بذاریم تو
ی موقعیت مشترک ۱۰ جور عمل میکنن چرا چون
اونها هر کدم با تخیلش تشخیص میدن چه
کاری میتونن بکنن یا نه اون چیزی که اون
به شما اجازه انتخاب میده واقعیت بیرونی
نیست که منتظر واس این جمهوری اسلامی بگه
اوکی حالا بیاین احزاب آزادم بیان
انتخابات آزادم ب مسئله حل بشه یا یک دستی
از قی برون آید و کاری بکنن نه تخیل شماست
که آزادی رو دامنه آزادی شما رو تعیین
میکنه تخیل شماست که به شما میگه شما
چیکار میتونین بکنین توانایی شما چی هست
بیرون واقعیت که هیچی به شما نمیگه در
بیرون هیچ چیزی به نام امید و انتخاب و
آزادی وجود نداره این شماست که آزادی تونو
تعریف میکنین هر
چقدر بینش علمیت دقیقتر باشه شناخت
تاریخی تون بهتر باشه فهمت از تجربههای
دیگران بهتر باشه شما تخیلت برای یافتن
راهی برای خروج از این موقعیت بهتر خواهد
بود اما اگه فکر کنین همه چیزو میدونین
تاریخم که میدونین راجع به همه چیزم که
قضاوت داریم خب این
همون ذهنیت که جمهوری اسلامی و هر نظام
توتالیتر برای خلق میکنه وقتی که
رهبرش بدون درس خوردن آیتالله میشه همه
مردمش بدون شناخت میدونن فکر میکنن همه
چیز میدونن فرق نداره که کسی که نمی
دموکرات حرف از دموکراسی میزنه و
نمیدونه دموکراسی چیه مثل آقای خامنهای
که درس نخونده آیتالله شده روشنفکری که
کلماتو خیلی قشنگ به کار میبره ولی
نمیدونه چی میگه داره از رو میخونه یه
سری چار تا کلمه رو پشت سر هم درمیاره که
به مردم القا کنه که من چیزی میدونم ولی
در واقع هیچی نمیدونه تولید حماقت میکنه
به جای اینکه روشنگری کنه این مث آقای
خامنهای فرقی نمیکنه که ناشری که مسئوله
در برابری که کتابی که چاپ میکنه این
کتاب رو بده یک بار ترجمش رو یک مترجمی
بخونه که معنا بده و ترجمه
کاملاً جاهلانه به مردم تحویل نده که روی
این وقت رساله بنویسن خب این مسئوله دیگه
میث خ متهم آقای چه توقع دارین که آقای
خامنهای مثلاً یا حکومت فلان در قبال مال
مردم در قبال حق مردم خودشو مسئول بدونه
یک مسئولیت انسان در وحله اول اینه که
بدون که مسئولیت
نمیدونه انسانی عالمه که در مرحله اول
بدونه که نمیدونه علم یعنی علم به جهل
اگه فکر کنین که میدونین الان این ت چیزی
که سؤالی که میکنن که خب ما الان در
برابر این سرکوب چیکار میتونیم بکنیم
یعنی که شما مسئولیت تونو میدونید یعنی
اینکه این وضعیتو میشناسید حرف من اینه
که ما این وضعیتو نمیشناسیم دربارش حرف
نمیزنیم درباره نظامهای توتالیتر
توتالیتر رو به عنوان پحش به کار میبریم
مسئولیت و برای متهم کردن دیگران به کار
میبریم کلمات مدرن رو از آزادی زن برای
مقاصد سیاسیون استفاده
میکنیم در حالی که اینها همه فکر داره پشت
سرش ایده داره این چیزی که
من غربی که الان میبینید دیشب غرب نشده از
قرنهای پیشین اندیشیدن فکر کردن ایده
تولید کردن بعد اینها این ایدهها و این
فکرا به شما میگی این ودها و زنجیرها
کجاست و شما چه زنجیرهایی رو باید پاره
کنید نه اینکه شما از ی یه بن فقط به قول
چیز به قول توکویل
مسئلتون اینست که از بندگی آزاد بشید
مسئلتون اینه که اربابت میخواین عوض بکنین
از این ارباب رها بشین برین ارباب دیگه
مثل این ایدئولوژیها که آدمها رو از یک
ایدولوژی رها میکنن به یه ایدولوژی دیگه
دعوت میکنن مسئله اینه که شما بدونید آزاد
شدن اصلا یعنی چی آزادی یعنی چی آیا
میدونیم آزادی یعنی چی جمهوری اسلامی
سرکوب بسیار خب ولی آیا میدونیم که آزادی
یعنی چی میدونیم که حق یعنی چی میدونیم
انسان یعنی چی میدونیم کرامت انسان یعنی
چی و میدونیم مسئولیت ما چیه اینا چیزای
پیچیده است اینا رو که اینا روضه و
سخنرانی و اینجور چیزا نیست که علمه اینا
علمه و متأسفانه جامعه ما به جای اینکه
همه یعنی روشن فکرمون این آخوندی مونه هیچ
فرق
نمیکنه سیستم فکر کردن همونه و ت این
شکلی فکر میکنیم فکر کنیم همه چیو
میدونیم یه حرف وقتی که استاد فلسفه
دانشگاه ما از ۵۰ سال تا الان همون حرفایی
میزنه که ۵۰۰ سال پیش گفته رفرنس ش فقط
نگاه میکنه همون چیزایی که ۵۰ سال پیش در
دوران دانشجویش خونده یعنی فکر نمیکنه
دیگه خلاص مهم نیست روشن فکر فکر نکنه یا
آخوند فکر نکنه فکر نکردن فکر نکردنه
اینکه شما فکر کنید که الان دیگه شما
میدونید دموکراسی چیه میدونید در حالی
که هیچ موقع یک فیلسوف غربی به شما نمیگه
که دموکراسی اینه و همینم که من میدونم
هیچ پروندهای هیچ مسئلهای در غرب بسته
نشده مدام و مدام متوجه میشن اونچه که تا
حالا اندیشیده بودن اشتباه بوده قضیه یه
چیز دیگهست دوباره میب قضیه یه چیز
دیگهست مدام اونچه که میفهمیم ما فقط
خطاها مونو میتونیم بفهمیم اینطور میشه
عالم میشیم اگر شما فکر نکنید که اونچه که
الان میدونید راجع به
ایران در حقیقت
این واقعیت انطباق نداره و باید تردید
کنید با شناخت بیشتر با پژوهش بیشتر هیچ
تغییری ایجاد نمیشه شما که میخواید این
جمهوری اسلامی رو عوض کنید روحانیت
میخواید از بندازین بیرون یه کتاب دارین
در ایران به ما بگه روحانیت چیه روحانیت
ایران چیه چقدر پول دارن چند تا مؤسسه
دارن چه کار دارن این سیستم مالیشون چه
جور کار میکنه مگه میشه که یک چیزی رو
شما از بین ببرین بدون که بشناسین چیه
بدونین چیه
اصلاً وقتی راجع به دین حرف میزنیم در
ایران غیر از اینکه یا حرفای آخوند اررو
بزنیم یا حرفای غربیا رو تکرار بکنیم که
واقعاً میدونیم دین در ایران یعنی چی در
ایران ایران امروز یعنی چی نه
نمیدون بهترین چیزی که ما میدونیم اون
چیز که غربیا گفتن اون چیزم که غربیا گفتن
برا خودشون گفتن برا با نگاه خودشون گفتن
به درد ما نمیخوره ما نمیتونیم فهمیدن و
از کسی قرض
بگیریم هیچکس فهمیدن چیزی نیست که شما
وارد کنین تنها چیزی که تو این دنیا نمیشه
وارد کرد فهمیدنه همه چی میشه خرید همه چی
میشه دزد ید همه چیو میشه قاچاق کرد همه
چیشو میشه وارد کرد فهم و نمیشه این کارو
کرد ما جامعه خودمونو نمیفهمیم شما برا
قدم برا اینکه قد ای شما یه جوری میگید در
عمل مشکل ما اینه که ما فکر کردن رو یه
چیز ضروری نمیدونیم ما به عمل کردن فکر
میکنیم کسی عمل میکنه عمل سیاسی تعریف
داره ما نمیدونیم که هر پش دادن به
خامنهای و نمیدونم فحش دادن به حکومت و
نمیدونم برچسبهای خود خوانده گذاشتن رو
خود اینا کار سیا سی عمل سیاسی و عملی
گفته میشه که اندیشیده است از نظر سیاسی
عمل نی اندیشیده عمل سیاسی نیست این تعریف
عمل سیاسیه یعنی اصلاً این اندیشه است که
به شما میگید چه عملی سیاسیه چه عملی
سیاسی نیست اگر شما شنا ندونین اگه ندونید
فن شنا چیه فرقی بینه دست و پا زدن تو آب
شنا رو نمیفهمین که اون کسی که فن شنا رو
میفهمه به شما میگه این شناست این کاری
که میکنی تو شنا
نیست این این اندیشه سیاسی اس که به ما
میگه عمل سیاسی چیه ما اندیشه سیاسی
نداریم فکر میکنم یعنی جمهوری اسلامی
بندازیم یی تظاهرات کنیم جمهوری اسلامی
بیفته خب اینا یعنی که ما داریم به ساده
لوحی به ساده لوحانه ترین وجهی وضع خودمون
رو میفهمیم بسیار بسیار ساده میکنیم به
به شکلی که ابتذال کامل از توش در میاد
یعنی نه برانداز ما میدونه براندازی چیه
نه اصلاحطلب ما میدونه اصلاحطلبی چیه نه
اون انقلابی میدونه انقلابی چی چیه یه
سری جنگ کلمات و در عالم تصاویر با همدیگه
مبارزه کردن خب در حا حاصلش همین
میشه مسئولیت کسانی که میتونن بفهمن اینه
که در وحله اول بفهمن وحله اول بفهمن یعنی
که این پیشفرض که الان داریم راجع به
جامعه ایران راجع به حکومت همه رو بذاریم
کنار و وضعیتو بسیار پیچیدهتر از اونچه
که ما میتوانیم بیاندیشیم فرض کنیم همیشه
همیشه بدونیم که اونچه که ما فکر میکنیم
نسبت به اونچه که هست بسیار بسیار
ناقصه و این باعث میشه که شما هرچقدر که
بیشتر بشناسید اونوقت گزینه هاتونو
میفهمید کسی که نمیشناسه کسی که بیماری رو
نمیشناسه چه تج چه گزینههایی میتونه به
شما توصیه بکنه در وقتی که یک بیماری میاد
در وحله اول وظیفه پزشکها تشخیص بیماریه
اگر شما تشخیص ندید بیماری رو که مرحله
بسیار سختی هست چه گزینهای دارید هیچی
هیچ گزینهی نیست نیست گزینهها بعد از
تشخیص بیماری میان من معتقدم که در فضای
گفتمانی دیگه من رو به شخص کار ندارم در
گفتمان فضای گفتمانی سیاسی ایران حالا
جمهوری اسلامی بذارید به کنار اونایی که
منتقد هستن اونهایی که مخالفش هستن نسبت
به شناخت ایران بسیار بسیار غیرعلمی غیر
تاریخی و بریده از واقعیت فکر میکنن و
بیشتر آمال و آرزوهاشون و میگن تا اینکه
واقعاً بدونن راجع به چه آیندهای حرف
میزنن راجع به چه اکنونی حرف بزنن توی
آینده این دقیقاً مسئله کانت بعد
از لیسبون دقیقاً این میشه که شما به جای
اینکه مسئولیت این جهان رو بندازید تقصیر
یکی دیگه مسئولیت خودتون به دست میگیرید
زمانی که شما میگید که این جهان دیگه
نمیتونی شرش
خداوند توجیه بکنه پس باید انسان بدونه که
در برابر شر انسان مسئوله دیگه چیزی به
نام شیطان رجیم وجود نداره که بگیم منبع
شره یه چیزی به نام اهریم من وجود نداره
که منبع شر باشه بیرون شما هیچ چیزی نیست
و و اون شری که وجود داره شما در برابرش
مسئولی مسئولیت مسئولیت شماست اینطور میشه
که مسئله محیط زیست تبدیل میشه به مسئله
دیگه یعنی چیزی که قبلاً برای انسان قدیم
یه چیز طبیعی بود در برابر چون طبیعی هم
بود هیچ کارم نمیتونست در قبالش بکنه کی
محیط زیست شد مسئله زمانی که انسان فهمید
اون چیزی که طبیعی می انگاره طبیعی نیست
وقتی که تفاوت زن و مرد پیش از این یه
تفاوت طبیعی بود بله اون زنه اون مرده پس
حقوقش م چون تفاوت طبیعیه حقوقش م فرق
میکنه ما در اصر مدرن فهمیدیم که این
تفاوت طبیعی نیست این تفاوتها همه تفاوتی
که انسانها اونجوری فهمیدن شما یه شکل
دیگه بفهمید زن و مرد که عوض نشدن فهم ما
از زن و مرد عوض
شده انسانها که تغییر نکردن فهم ما از
اونا تغییر کرده که مفهوم شهروندی آمده
اینا که در عالم خارج وجود نداشتن که در
انسان قبل از کانت فکر میکرد نظم سیاسی
همینی که هست همین همین سیستم پادشاهی این
براش کاملاً غیر بدیلی نداشت وقتی که کانت
میگه شما جهان دیگری رو میتونید تصور
کنید انقلاب فرانسه به وجود میاد یعنی
انسانها برابری خودشون تخیل میکنن
برابری که در خارج وجود نداره که تا اون
موقع تا زمان انقلاب فرانسه بشر هنوز
برابری انسانها با همدیگه رو تخیل نکرده
بود یعنی به ذهنش م نگذشته بود که آدمها
میتونیم فرض کنیم با هم برابرن
و بعد با تخیل برابری برگشت در جهان
بنابراین وظیفه اول اینه که بدونیم ما
ایرانیها
در نه تنها در ۴۵ سال گذشته در عصر جدید
از داشتن آموزش و پرورش دموکراتیک محروم
بودیم پس آموزش و پرورش درست نمیدونیم
چیا و همه چیزو درش شک بکنیم این یعنی
مدرن شدن مدرن شدن یعنی اولین قدم چیه در
اونچه که میدونی شک کن تا شک نکنیم تا
فکر کنیم همه چیزو میدونیم فقط نمیدونیم
چیکار بکنیم ما نیازی به آموزش نداریم فقط
میدونیم یکی بیاد یه راحت راهکاری به ما
بده عزیز من مدرن بودن یعنی با عقل خودت
بیاندیش تا زمانی که دنبال کسی هستی که
راهکار بده یعنی مدرن نیستی راهکار مدرن
وجود نداره راهکار مدرن یه چیز عس خودت را
بشناس حرف سقراط و با عقل خود بیاندیش حرف
کان تمام تمام فلسفه همینه تمام مدرنیته
همینه اگر همین رو بپذیری میدونی چه
انقلاب عظیمی رخ میده اگر اینو بپذیریم
یعنی اصلاً وارد یه دوران دیگه شدیم میشه
فاصله
بین
جامعه سنتی عصر پیش و جامعه مدرن همینه که
این با عقل خودش فکر کرده یعنی اینکه با
عقل خودش فک کرده یعنی چی یعنی کهه در پیش
فرضهای که قبلاً تو ذهنش بوده تردید کرد
با عقل خود فکر کردن نه اینکه بری با
دیگران بجنگی قدیم همه با هم میجنگیدن
جهان ۷۲ فرقه بود
با عقل خود بیاندیش یعنی که اونچه که تا
الان اندیشیدی یعنی با از دیگران در ذهنت
تلقین شده اون رو درش شک کن دوباره به
آزمایش بگذار دوباره با برو ببین که با
معیارهای جدید با ابزارهای جدید میتونه
بسنجه و از اون سنجش پیروز بربیاد یا نه
سپاسگزارم از دوستان