مولانا خوانی

پاینده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم گفت که دیوانه نهی لایق این خانه نهی رفتم و دیوانه شدم سلسله بندن شدم گفت که سرمست نی رو که از این دست نی رفتم و سرمست شدم و سرب کنده شدم گفت که تو کشته نهی در طرب آغشته نی پیش رخ زن کنش کشته و افکنده شدم گفت که تو زیرکیکی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم و از همه برکنده شدم گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جم نیم شم نیم دود پراکنده شدم گفت که شیخی و سری پیشرو و راهبری شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده بنده شدم گفت که با بال و پری من بر بالت ندهم در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زان که من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفت گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم ببخشید من باید برعکس بخونم گفت مرا عشق کهن از ور ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن و باشنده ش شدم چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چون که زدی بر سر من پست و گدازنده شدم تابش جان یافت دلم وا شد و بشکاف دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر بنده و خرب بنده بودم شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو کامد او در بر من با وی ماننده شدم شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم گ از نظر و گردش او نور پذیرنده شدم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک که از کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم شکر کند عارف حق که از همه بردیم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم از تم ای شهر قمر در من و در خود بنگر که از اثر خنده تو گلشن خندن شدم باش چو شطرنج روان خاموش و خود جمله زبان که از رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم یا باش چو شطرنج روان خاموش خود جمله زبان که از رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم خب همینطور دوستان نظری ندارن درخواستت غزل مرا گویی ک رایی مرا گویی ک رایی من چه دانم این رو درخواست کردن شد آقای ر عذرخواهی می‌کنم نوبتی ب خداش من اول اومدم انصاف نیست غزل منو نخونی غزل ند چشم یه بار دیگه یادم بیاید غزل شما بخونید اولش د تا بودش حالا هر کدوم که یکی ذرش نورش ه دلا نزد کسی بنشین که از دل خبر دار یا اونکه جمله بیقراریت از طلب قرار توست طالب بیقرار شد تا که قرار بیقرار شد تا که قرار آ چشم مرسی ممنون حالا حمید حمید یاد من میاره دیگه اگر فراموش کردم حمید به اصطلاح حساب نگه داره که من یه موقع بره حمی جان تو دفتر بنویس شده دوست شرمنده دوستان نشه نه مشکل نیست آمدم که سر نهم عشق تو را به سر برم بر تو بگویم که نین شکنم شکر برم این نی هم به جاهای مختلف متفاوت تلفظ فکر کنم تاجیکها نی میگن یا باید دوستان افغانستانی فکر کنم نگن نمی‌دونم ولی در بعضی جاهای ایران نمیگن بعضی جاها نی میگن آمدم که سر نهم حالا حتماً که و لهجه‌ای که دوستان افغانستانی صحبت می‌کنن یعنی فارسی دریه اونها به فارسی مولوی نزدیکتره لحظه مولوی آمدم که سر نهم عشق تو را به سرب برم بر تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمدم چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آن که ز زخم تیر او کوه شکاف می‌کند پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام و سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم احتمالاً این غزل مال د دوره‌ی باشه که بار اولی که شمس غایب میشه و مولوی پسرش و سلطان بلد رو میفرسته دنبالش برای جست وجوش و پیدا میکنه تا دور به اصطلاح نوبت دوم که در حقیقت دیگه برای همیشه از چشم قایب میشه بله دگر بار دگر بار ز زنجیر بجستم از این بند و از این دام زبون گیر بجستم فلک پیر دو تایی پر از سحر و دقایق بالالوان تو از این پیر بجستم شب و روز دویدم ز شب و روز بریدم و از این چرخ بپرسید که چون تیر بجستم من از غصه چه ترسم چو با مرگ حریفم ز سرهنگ چه ترسم چو از میر بجستم به اندیشه فرو برد مرا عقل ۴۰ سال به ۲ به ۲ شدم سید و ز تدبیر بجستم این اشاره است به همون دیدارش با شمس که در ۴۰ سالگی بود یعنی تا ۴۰ سالگی مولوی اهل فقه و اهل به قول خودش عقل بود و در ۴۰ سالگی دیدار می‌کنه با حالا این عدد ۴۰ هم بیشتر عدد چیز دیگه معنای رمزی داره تا معنای تاریخی بیشتر به اندیشه فرو برد مرا عقل ۴۰ سال به ۲ شدم سید و ز تدبیر بجستم ز تقدیر همه ز تقدیر همه خلق کر و کور شد استند ز کر و فر تقدیر و ز تقدیر بجستم برون پوست در اون دانه بود میوه گرفتار از آن پوست وز آن دانه چو انجیر بجستم ز تأخیر بود آفت و تعجیل ز شیطان ز تعجیل دلم رست و ز تأخیر بجستم ز خون بود غذا اول و آخر شد خون شیر چو دندان خرد روست از آن شیر برستم بله این ترتیبی که در کتاب آقای شفیعی هست بر اساس اول مطلع حرف غزل هست یعنی حروف الفا معمولاً توی کتابهای شعر بر اساس آخرشون این بر اساس اولشه در نتیجه یک تأثیر تقریباً معکوس ما آفت جان عاشقانم نی خانه نشین و خانه بانیم دل‌ها بر ما کبوتران ان هر لحظه به جانبی پرانی چون نقش تو از زمین ب بردیم دانی که عجایب زمانیم هر سو نگری زمان نبینی پس لاف زنی کلا مکانی همرنگ دلت شود تن تو در رقص آیی که جمله جانیم لب بر لب ما نهی تو بی‌ لب اقرار کنی که هم زبانیم ای شمسدین و شاه تبریز از بندگیت شهشهانی ببخشید یک بار دیگه اونطوری که خوندید چیز بود مطلعش آخر قافیه چیزه [موسیقی] نه بله بله دال بود درسته من دو سه تا خوندم آی اولی بله دارده نه هر کل میگی دقیقاً دلا نز کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد بله مرسی خواهش می‌کنم حته اگر جزو غزلا هست اگر نیست که حالا اقدر لیست خاصی که نبوده ها انتخاب میخون نظر رو بله نه نه من انتخاب می‌کنم کاملاً انتخاب می ولی دارم همین میبینم که حالا اون طلب بیقراریت اونم خوبه یه غزل هم داره که خیلی هم عاشقانه است در جایی گفته شده که میدونم برای شمس گفته که همه را بیازمودم ز تو خوش درم نیامد در خنب ها گشودم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش تو به دل و سرم نیامد دقیقاً خیلی خم خیلی آن نفسی که با خودی یار چو خوار آیدت و نفسی که بیخودی یار چ کار آیدت آن نفسی که با خودی خود تو شکار پشه‌ای و آن نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت آن نفسی که با خودی بسته ابر غصه‌ای و آن نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت آن نفسی که با خودی یار کناره می‌کند و نفسی که بیخودی باده یار آیدت آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده ای و آن نفسی که بی‌خودی دی چو بهار آیدت یا دی چو بهار آیدت جمله بیقراریت از طلب قرار توست طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت جمله نا گوارش از طلب گوارش است ترک گوارش ر کنی زهر گوار آیدت جمله بی‌ مرادت از طلب مراد توست ورنه همه مرادها همچون نثار آیدت عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگل عاشق زار آیدت خسرو شرق شمسدین از تبریز چون رسد از مه و از ستاره‌ها وله آر آیدت بله همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد که سمنبر لطیفی چ تو در برم نیامد ز پیت مراد دل ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم چه مراد ماند زن پس که میسرم نیامد دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر به جهان نماند شاهی که چو چاکر کرم نیامد خردم بگفت بر پر ز مسافران گردون چه شکست پا نشستی که مسافران که مسافرم نیامد خردم بگفت بر پر ز مسافران گردون چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان چه همان چه همای ماند و انقا که برابرم نیامد برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان که ز هر دو تا نرسم دل دیگری نیامد آقا سپاسگزارم ازتون خیلی خواهش می‌کنم یکی از محبوب‌ترین غزل‌های مولوی هم این هست که برای شما می‌خونم صفت خدای داری چو به سینه‌ای درایی لمعان تور سینا تو ز سینه وان مایی صفت چراغ داری چو به خانه شب درایی همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی ۲۰۰۰ شور و فتنه ف کنیز خوش لقایی چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشد چه گیاه و گل بروید چه تو خش کنی سقایی چو جهن فسرده باشد چو نشاط مرده باشد چه جهان‌های دیگر که ز غیب بر گشایی ز تو است این تقاضا به درون بی‌ قراران و اگر نه تیر گل را به صفا چه آشنایی فلکی به گرد خاکی شب و روز گشت گردان فلکا ز ما چه خواهی نه تو معدن زیایی نفس نفسی سرشک ریزی نفسی تو خاک بیزی نه راز جویی آخر همه کان و کیمیایی نفسی سرشک ریزی نفسی تو خاک بیزی نه راز جو آخر همه کان و کیمیایی مثل غراز جویان شب و روز خاک بیزی ز چه خاک میپرستی نه تو قبله دعایی و این دو بیتش شاهکاره چه عجب اگر گدایی ز شهی عطا بجوید عجب اینک که پادشاهی ز گدا کند گدایی و عجبتر اینکه آن شه به نیاز رفت چندان که گدا غلط در افتد که مراز پادشاهی سخنم خور فرشته است من اگر سخن نگویم ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی تبریز شمسدین را تو بگو که رو به ما کن غلطم بگو که شمسا همه روی بی غفی بسیار خب همینان دوست دیگرم که گفته بود کدام م گفته بود یادت هست آره بذارین من مرا گویی کرا کرایی من چه دانم ردیفش میم هست اگر که مرا گویی کرایی من چه دانم چنین مجنون چرایی من چه دانم مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چن برایی من چه دانم منم در موج در منم در موج دریاهای عشقت مرا گویی کجایی من چه دانم مرا گویی به قربانگاه جان‌ها نمی‌ترسی که آیی من چه دانم مرا گویی اگر کشته خدایی چه داری از خدایی من چه دانم مرا گویی چه می‌جویی دگر تو ورای روشنایی من چه دانم مرا گویی تو را با این قفس چیست اگر مرغ هوایی من چه دانم مرا راه سوابی بود گم شد از آن ترک ختایی من چه دانم بلا را از خوشی نشناسم ای را به غایت خوش بلایی من چه دانم شبی بر بود ناگه شمس تبریز ز من یک تا دو تایی من چ دانم خب دیگه من تو کامنتها نمیدونم چیزی رو از قل بازم میتونیم درخواست کنیم بله بله بله بگذارین من یه غزل بخونم بعد شما بفرماید پیشنهاد بدید خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی من مرو ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو ای ایان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید من شبم تو ماه من بر آسمان بی من مرو خوار ای من گشت ز آتش در پناه لطف گل تو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو در هم چوگان میتازم چو چشمت با من است همچنین در من نگر بی مران بی من مرو چون حریف شاه باشی ای طرب بی من منوش چون به بام شهروی ای پاسبان بی من مرو وای آن کس کو در این ره بی نشان تو رود چون نشان من تویی ای بینشان بی من مرو وای آن کود اندرین رحمی رود بی دانشی دانش راهم تویی ای راه دان بی من مرو دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق ای تو با بالاتر ز وهم این و آن بیم من مرو بله بفرمایید هی شعرای خوب میاد شما [موسیقی] میخونین ی متوجه نشدم ببخشید تا شعر داره حالا که آقای امیر آرام مونو خونده میگم خب میخواین یادتون میاد من یک غزل دیگه بخونم این غزل میگن مال وقتیست که شمس بعد از غیبت اولش میاد و در حقیقت مولوی با دیدار او رقص میاد شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد وان سیم برم آمد وان کان زرم آمد مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ر خواهی چیز دگرم آمد آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد و آن یوسف سیمین برر ناگه به برم آمد امروز به از دینه ای مون س دیرینه دیمس بدن بودم که از وی خبرم آمد آن کس که همی جز سمدی من به چراغو را امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد دو دست کمر کردو بگرفت مرا در بر زن تاج نکویان نادر کمرم آمد آن باغ و بهارش بین وان خمر و خمارش بین وان هضم و گوارش بین چون گل شکرم آمد از مرگ چرا ترسم کو آو حیات آمد و از طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد امروز سلیمانم کن کن گشتر دادی وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم یا رب چو عادت‌ها که زین سفرم آمد وقت است که می نوشم تا برق زند هوشم وقت است که بر پرم چون بال و پرم آمد وقت است که در تابم چون صبح در این عالم وقت است که بر قرم چون شیر نرم آمد بیتی دو بماند ما بردن برا جانا جایی که جهان آنجا پ مختصر ما آمد دیگه بیهوش میشیم اینجا بله خب تا آیدین میاد یک شعرم دوستان تقاضا کردن هل ن امید نباشی که تو را یار براند چیزم میخواستم اگه هر وقت شد هی قوم به حج رفتی کجایید کجای بسیار پس این این غزلو میخونیم تا بهان خش هل ن امید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخوا کد در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد نهلد کشته خود را کشد آنگاه کشاند تو دم میش نماند ز دم خود کندش پر تو ببینی دم یزدان به کجاها رساند به مثل گفته‌ام این را و اگر نه کرم او نکشد هیچ کسی را وز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گرد جهان گشت و ن نیابید مثالش به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند حله خاموش که بی گفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند بله آقا بفرمایید چه غزلی رو گفتین آ خودتونم کنم اگه جانم ای قوم ای قوم یا اونو بخون ای قوم به حج رفته کجایی یا اون دلا نزد کسی بنشین هر کدوم آها اونو باید باشه پس اول اینو میخونم بعد ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادی سرگشته شما در چه هوایید گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ۱ بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برای آن خانه لطیف است نشان‌ها ش بگفتی از خواجه آن خانه نشانی بنمایید یک دسته گل کو اگرن باغ ب دیدید یک گوهر جان کو اگر از بهر خدایید با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج افسوس که بر گنج شما پرده شمایید آقا چی بود اول قزل زل بود دلا دلا نزد کسی بنش نزد کس اینم خیلی معروفه ترانه شده خی دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو تو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هرکس یکی قلبی بیار آید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به تراری که می‌آید به تراری که می‌آید تو را بر در نشاند او به تراری که می‌آید تو منشین منتظر در بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زور دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بهری گهر دارد به ناله بلبله دستان ازیرا ناله مستان میان صخره بخارا اثر دارد اثر دارد بنه سرگر نمیگنجی که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد این منو یاد یک غزل دیگه [موسیقی] انداخت میگه که کاشک از غیر تو آگه نبودی جان من خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبول بودمی بیدام و بی خاشاک در امان من غیر روید هرچه بینم نور چشمم کم شود هر کسی را رحم ده ای پرده مژگان من کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من غیر روید هرچه بینم نور چشمم کم شود هر کسی را رحم ده ای پرده م کان من سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشق دل نخواهم جان نخواهم آن من کو آن من همچو ابرم رو ترش از غیرت شیرین خویش روی همچون آفتابت بس بود برهان من رو مگردان یک زمان از من که تا از درد تو چرخ را بر هم نسوزد دود آتشدان من تا خموشم من ز گلزار تو ریحان می‌برم چون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من من که باشم مر تو را من آن که تو نامم نهی تو که باشی مر مرا سلطان من سلطان من چون بپوشد جعد تو روی تو را ره گم کنم جعد تو کفر من آمد روی تو ایمان من ای به جان من تو از افغان من نزدیک‌تر یا فق انم از تو آید یا تویی افغان من بله خب حمید جان دوستان نکته دیگه رو دارن پیشنهاد دیگری نه غزل که پیشنهاد ندادن فقط گفتن اگه میشه آرومتر بخونید یعنی یعنی پیت تش پیت میدم بهش فکر کنی اال نداری بله بش شعر غزلی داره که بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود داغ تو دارد این دلم ی دیگر بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم جای دیگر نمی‌شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمیشود جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند عقل خروش می‌کند بی تو به سر نمی‌شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بی تو به سر نمی‌شود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب ذلال من تویی بی تو به سر نمی‌شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی تو به سر نمی‌شود دل بنهد دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو می‌کنی بی تو به سر نمی‌شود بی تو اگر به سر شدی بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سغر شدی بی تو به سر نمی‌شود گر تو سری قدم شوم بر دو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی‌شود خواب مرا به بسته‌ای نقش مرا ب شسته‌ام ام گسسته ای بی تو به سر نمی‌شود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مون س و غمگسار من بی تو به سر نمی‌شود بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی‌شود هرچه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمیشد بله د تا دیگه درخواست اومده هر وقت که بفرمایید اولیش در دل و جان خوانه کردی عاقبت در دل در دل و جان عاقبت در دل و جان خوانه کردی عاقبت در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت آمدی کتش در این عالم زنی وا نگشتی تا نکردی عاقبت ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت من تو را مشغول می‌کردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت عش عشق را بی خویش بردی در حرم عقل را بیگانه کردی عاقبت یا رسول الله یا رسول الله ستون صبر را استن حنانه کردی عاقبت شمع عالم بود لطف چارگر شم را پروانه کردی عاقبت شمع عالم بود لطف چارگر شم را پروانه کردی عاقبت یک سرم این سوست یک سر سوی تو دو سرم چون شانه کردی عاقبت دانه‌ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دردانه کردی عاقبت دانه‌ای را باغ و بستن ساختی خانه را کاشانه کردی آق ای دل مجنون از مجنون بتر مردی و مردانه کردی عاقبت کاسه مردی و مردانه کردی عاقبت ای دل مجنون از مجنون بتر مردی و مردانه کردی عاقبت کاسه سر از تو پر از تو تهی کاسه را پیمانه کردی عاقبت جان جانداران سرکش را به علم عاشق جانانه کر کردی عاقبت شمس تبریزی که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت شمس تبریزی که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت خب غزل بعدی که خواستن رو رو سر به نه به بالین تنها مرا رها کن اونو بذارین آخر بخونیم آره افاق اون برا آخر خون بله آره اینچنین پابند جان میدان کیست ما شدیم از دست این دستان کیست عشق گردن کرد ساغر خی خاص عشق می‌داند که او گردان کیست جان حیاتی داد کوه و دش را ای خدایا ای خدایا جان کیست این چه باغ است این که جنت مست اوست وین بنفش و سوسن و ریحان کیست شاه گل از بلبلان گویاتر است سرو رقصان گشته ک این وستان کیست یاسمن گفتا نگویی با سمن کین چنین نرگس ز نرگستان کیست چون ب گفتم یاسمن خندید و گفت بی‌خودم من می‌ ندانم کان کیست می‌دود چون گوی زرین آفتاب ای عجب اندر خم چوگان کیست ماه همچون عاشقان اندر پیش فربه و لاغر شده حیران کیست ابر ابر غمگین در غم ابر غمگین در غم و اندیشه است سر پر آتش سر ابر غمگین در غم و اندیشه است سر پر آتش عجب گریان کیست چرخ ازرق پوش روشن دل عجب روز و شب سرمست و سرگردان کیست درد هم از درد او پرسان شده کی عجب این درد بی‌درمان کیست شمس تبریزی گشاده است این گره ای عجب این قدرت و امکان کیست خب بذارین من باز یکی یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروب روه تویی بر در اسرار مرا نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ که تور تویی خسته به منقار مرا قطر تویی بهر تویی قطر تویی بهر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میزار مرا حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روزه امید تویی راه دهی یار مرا روز تویی روز تویی حاصل در یوز تویی آب تویی کوز تویی آب دهین بار مرا دانه تویی دام تویی باد تویی جام تویی پخت تویی خام تویی خام به مگذار مرا این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبودی این همه گفتار برا زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا چه نقض است تو اینو میگن این غزلو میگن که مولانا در بازار میرفت در قونیه بعد صلاحالدین زرکوب داشت با اون چکش ظریف ر کوبی داشت می‌زد و این مولانا در شلوغی اون بازار صدای ضربه این چکشو می‌شنید بهخاطر اینکه عاشق صلاحالدین زرکوب بود و وقتی که این با این به اصطلاح ریتم چکش زدن صلاحدین زرکوب روی طلا با ریتم این چکش زدن به سماع میاد و این شعرو میخونه زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا چه نقض است و چه خوب است و چه زیباست خدایا از آن آب حیات است که ما چرخ زنانی نه از کف و نه از نای نه دف هاست خدایا یقین گشت که آن شاه در این عرس نهان است که اسباب شکرریز مهیاست خدایا به هر مغز و دماغی که در افتاد خیالش چه مغز است و چه نقز است و چه بیناست خدایا چه ز عکس رخ آن یار در این گلچن و گلزار به هر سوم مه و خورشید و ریاست خدایا چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو بوییم که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی نگه نگهش دار ز آفت که بر جاست خدایا ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده سراسیمه و آشفته سودا ست خدا بله این رو هم فکر کنم خیلی از خواننده‌ها خونده باشن یه یه بیت بگم بفرمایین کمک می‌کن یه داره که اولش من یادم نیست ولیه معروفش همونه که خواهی که جمله جان شوی باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می‌روی مستانه روانه رو بله حیلت رها کن عاشق دیوان بله حیلت رها کن عاشقا حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو ون در دل آتش درا پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وانگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون این من نمیدونم چرا نباید درست باشه رو سینه را چون من نمیدونم توی من دارم از روی چیز میخونم رو سینه را چون نباید چون سینه‌ها باشه هف آب جو از کینه‌ها و نگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو یا آن گوش و عارض بایدت یعنی اگر می‌خواهی اون گوش و عارض و داشته باشی دردان شو آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو چون جان تو شد در هواز افسانه شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو اندیشه ات جایی رود وانگه تو را آنجا کشد ز اندیشه بگذر چون غذا پیشانه شو پیشانه شو شکرانه دادی عشق را از تحفه ها و مال‌ها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو یک مدتی ارکان بودی یک مدتی حیوان بودی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانان شو ای ناطق بر با مدر تا کی روی در خانه پر ای ناطق بر با مدر تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو