رابطه فلسفه اسلامی و ولایت فقیه «جمهوری اسلامی و خطرات خانمان سوز آن»

رابطه فلسفه اسلامی و جمهوری اسلامی قرار دادیم و در حقیقت چیزی که بیش از یک رابطه عادی یک اتحاد و شاید یک پدیده واحد بدون سابقه تاریخی به وجود آورده که طبعاً کارکرد هاش و نقشش و تأثیرش هم بر خودش متفاوت از گذشته است و هم برای بقیه جامعه بنابراین اونچه که ما ازش به اتحاد فلسفه اسلامی و جمهوری اسلامی سخن میگیم نه محدود میشه تاثیرش به فلسفه اسلامی نه محدود میشه به جمهوری اسلامی به عنوان یه حکومت بل که همه علوم همه فرهنگ همه اقتصاد همه جامعه و حتی میشه گفت که تاریخ نسل‌های آینده ما رو هم تحت تأثیر خودش قرار میده بنابراین یک مسئله‌ای است سرنوشت ساز بنیادی و مهم از نظر من و به همین خاطر می‌خواستم که در حقیقت تأکید کنم و توجه بدم به برخی از نکته‌هایی که میتونه ابعاد اهمیت این رو برای ما نشون بده و متوجه بکنه که ما در چه وضعیتی هستیم صحبت کردن درباره این موضوع برای من خیلی ساده نیست از اون موضوعات عجیب غریبیست که به دلایل مختلف من باش راحت نیستم یکی به دلیل اینکه موضوعی اس که از تازگی راجع بش فکر نکردم یا مطالعه نکردم بلکه تقریباً از زمانی که خودمو شناختم باش درگیر بودم از ابتدا همون طور که میدونید من در خانواده روحانی به دنیا آمدم و مدتی را هم در حوزه علمیه تحصیل کردم و از ابتدای زندگی خودم به نوعی با این ارتباط مت قابلی که بین روحانیت حالا و بعد فلسفه اسلامی فیلسوفان اسلامی با حکومت بود تجربه مستقیم من هست و مجموعه عظیمی از احساسات گوناگون رو در پی آورد در دوره‌های مختلف بخش مهمی از اونچه که به اصطلاح شاید تجربه من رو متفاوت بکنه یا حرفهای منو متفاوت بکنه از دیگران اینه که من خودم این موقعیت‌های مختلفی رو که ناشی از این ارتباط بوده زیستم دیدم و این باعث شده که من فهمم از خیلی از مسائل متفاوت از کسانی باشه که فاقد چنین تجربه‌ی هستن ذهنیت به اصطلاح حوزوی ذهنیت مذهبی ذهنیت عرفانی ذهنیت فلسفی در برای من یه معنای دیگه میده من این آدما رو دیدمشون زندگی کردم مثلاً برای من خیلی گاهی حتی تفسیر و برداشتی که محققان غربی یا مورخان غربی دارن از بسیاری از مسائل برای من بسیار خندهدار به نظر میاد و متوجه هست چون بعدش اومدم غرب بازم تحصیل کردم تحصیل اینوری هم دارم این دوگانگی باعث شده که متوجه راز این ریونگ راز این سوء برداشت‌ها راز این ناتوانی از فهم درست اونچه که در پی فهمش هستند کم وبیش باشن و راجع به چیزی صحبت می‌کنن که به هر حال دلایل مختلف با زندگی من و عواطف من پیوند داره و هم این به من کمک می‌کنه که بهتر بفهمم و هم میتونه در شرایطی برای من خیلی دشوار باشه که به عنوان یک آدم کاملاً آبجکت به عنوان با نگاه آبجکتیو و آدم کاملاً بیطرف نگاه میکنه و همین طور طی تمام این مدتی که گذشته هرچه گذشته من بیشتر طبیعتاً جذب مطالعه بیشتر تحقیق بیشتر کنجکاوی بیشتر شدم و ناخواسته و خواسته در معرض مجموعه عظیمی از به اصطلاح حرف‌ها و نوشته‌ها و اخبار و اسناد و مدارک و همه این چیزا که به نوعی کمک میکنه به فهم اینها خودم قرار بدم و البته خیلی خوشحال نیستم از اینکه عمرم رو در پای چیزی ریختم که شاید ارزشمندترین چیز نباشه ولی به هر حال یه بخش عظیمی از وقت من و نیروی ذهنی من صرف یافتن پاسخی برای پرسش‌هایی بوده که در این باره داشتم و این منو مجبور کرده به در حقیقت خوندن خیلی چیزها و مشغله همیشگی هیچ نون خلاصی ندارمش و نکته که من متوجه شدم اینه که بسیاری از افراد جامعه بهش توجه ندارن به این موضوع توجه ندارن به رابطه که بین حوزه و دولت مخصوصا بین فلسفه حوزوی و فلسفه اسلامی و دولت وجود داره و چگونگی این روابط یا برای مردم مهم نیست یا اینکه غافل ازش چیز جدیدی هم نیست طبقه علما در تاریخ ایران چه قبل از اسلام چه بعد از اسلام نقشی که بازی کردن اهمیتی که داشتن همتراز نهاد سلطنت و نهاد حکومت بده یعنی از پیش از اسلام دو نهاد مهم اساس جامعه رو می ساختن یکی نهاد سلطنت و یکی نهاد روحانیت و دین و به اصطلاح حکومت دو برادر دو بال و جدا نشدنی از هم طلبی میشدن هم در تفکر سیاسی هم در عمل سیاسی واقعیت سیاسی اما به رغم این اهمیتی که علما داشتن روی متحده یکی از به اصطلاح مورخان معاصر میگه که تاریخ ایران رو ایرانشناسی رو اگر اسمشو علما شناسی بدونیم ما حرف قذافی نگفتیم یعنی هیچ چیزی در تاریخ ایران وجود نداره که به نوعی شما بدونی بتونید بدون شناختن نقش علما یا تاثیر علما و دین درست اونو بشناسید انقدر اهمیت داره به رغم این اهمیت خطیر و مهم که نهاد دینی روحانیت علما داشتن در طول تاریخ به گونه‌های مختلف ولی شما در تاریخ ما هیچ نشانه چندانی برای سعی در فهم این طبقه یا ثبت تاریخ اینها ی کنجکاوی درباره اینها به طور مستقل نمیبینید اونچه که راجع به به اصطلاح منابعی که راجع به تاریخ روحانیت و تاریخ علما هست محدود میشه به تذکره‌ها و به اصطلاح یه ژانر خاص تاریخ می اری که تاریخنگاری مذهبی بوده و خودشون مینوشتن در امتداد سیه نبوی و به اصطلاح تذکره اولیا و ائمه و اینها و بیشتر هدفش هدف مذهبی بوده یعنی سعی مثل تذکرة الاولیای عطار مثلا تذکرة الاولیای عطار برای این نوشته نشده که شما از زندگی اون فرد اطلاح پیدا کنید ببینید چگونه زندگی کرده اطلاع تاریخی پیدا بکن کنیم بلکه عطار سعی کرده کسانی رو که زندگیشون کسانی که با ارزشن کسانی که از تقدس و مرتبت بالایی از نزن معنوی برخوردارن و میتونن الگوی دیگران باشن اونها رو بیاره و به عنوان الگو معرفی کنه اما اگه کسی بود که هیچ زندگیش اهمیت نداشت آدمای عادی اینا نوشتن زندگیشون ارزشی نداشت یعنی نگاه به ثبت تاریخ به نیت ثبت تاریخ صورت نمی‌گرفت به نیت تبلیغ مذهبی و ترویج معنویت این باعث شده که ما سوال هامون راجع به تاریخ علما و تاریخ روحانیت از جمله اونچه که مربوط به تاریخ فلسفه و حکمت و عرفان باش هست بسیار سؤالهای زیادی هست که نمیشه جواب داد ما این فرهنگ داشتیم که تا کنون همچنان میشه گفت که فرهنگ شفاهی و میراث اهنگ شفای براش غالب هست و این باعث میشده که رد پا یا سند یا اونچه که میشه بهش استناد کرد کمتر از نسلی به نسل دیگه منتقل بشه و بتونه به عنوان منبع تاریخی و مستند تاریخی به کار بیاره بر خلاف غربی‌ها که کاملاً متفاوته یعنی با حتی پیش از ظهور سنعت چاپ در قرن پونزدهم این سنت به اصطلاح شفا نوشتاری و نگاه تاریخی در اونها به دلیل میراثی که از یونانیها بردن بسیار قوی بوده و برای نوشتن تاریخشون با مشکلاتی که ما مواجه هستیم امروز کمتر مواجه هستن همین طور یه دلیل دیگشم این هست که در تاریخ ما به دلیل اینکه تاریخ ما خیلی استبدادی یک استبداد پیوسته و بسیار شدیدی برای همواره حاکم بوده تخریب میراث گذشته یا از بین بردن تاریخ پیشین بسیار درش رخ میداد مثلا نمونه من خ در قم متولد شدم و بزرگ شدم برا همیشه پنجکی برانگیز تاریخ این شهر شما وقتی به برخی از منابع نگاه می‌کنید میبینید این قم یه شهریه که میگن قبل از اسلام هم بوده ولی نه تنها هیچ نشانی در این شهر از قبل از اسلام که هیچ بعد از اسلام هم نیست که شما اگر تاریخ قاجاریه رو خونده باشید میبینید که شاهزاده‌های قاجار به اصطلاح مقامات قاجار مثل صد عزم و دیگران اینا عمارت‌های بزرگ شکوهمند و جالبی در قم بنا کردن و در حقیقت یک جایی بوده که بسیار درش رفت و آمد میکردن مهمونی میدادن به حدی که در کتابهای تاریخ به بهانه‌های مختلف زکر شده ولی امروز در قم نشانی از اونها نیست بدتر از این اون قمی که مثلاً ۲۵ سال پیش من ترکش کردم و در دوران بچگی و نوجوانی من می‌شناختم در جریان نوسازی شهر و تحولات به اصطلاح جغرافیایی و معماری و این چیزها کاملا از ما داخته و برای من یه چیز ناشناخته است یعنی الان اگه برم قم احتمالاً قم میشم خب این نوشتن تاریخ رو دشوار میکنه اون خیابونی که من ازش رد میشدم دیگه نیست که من برم دوباره ببینم و مطمئن بشم و دربارش بنویسم همه چیز در حقیقت موکول میشه به حافظه در حالی که اگر شما بینوایان به اصطلاح ویکتور هوگو رو بخونین و الان بریم پاریس کم و بیش اسم خیابونهای که در بینوایان ویکتور هوگو هست الانم همونه براتون آشنا به نظر یا مسائل دیگه این یک مسئله است بنابراین ما همواره با مشکل دونستن بسیار یا کشف حفره‌های بسیار در تاریخمون مواجه هستیم و این ما رو نیازمند کشف یک روش‌های جدید تری برای فهم بهتر میکنه ال که همونطور که من راجع تجربه خودم و زندگی خودم گفتم مخصوصا تو ۵۰ سال اخیر ما ایرانی ها تجربه هامون احساساتمون تفکرمون در درباره زندگی درباره اون حوادثی که روخ مونده کاملاً با هم متفاوت شده یعنی انقدر بین جهان ذهنی ما ایرانی‌ها شکاف افتاده و عجیبه که ما در یک زمان و در یک مکان زندگی میکنیم ولی دنیایی که در درون ما شکل میگیره از زندگی خیلی از هم دوره آدمایی هم هیچ درکی هیچگونه هیچگونه تصوری از اونچه که من زیستم ندارن و من از اونها ندارم تبدیل شده به یک مجمع جزایر و متأسفانه این به اصطلاح از هم گسستگی ها این دیوارهایی که بین جهان انسان‌ها کشیده میشه و اجزای جامعه و افراد جامعه رو از هم جدا میکنه هر روز بیشتر میشه و اینو میشه نمودش رو و نتیجش رو در ایند که ما سختتر با هم حرف میزنیم ارتباط مشکل‌تر میشه درسته به یک زبان حرف میزنیم ولی از اون چه که میگیم درک درستی نداریم زبان فارسی صحبت میکنیم اما حرف همدیگه نمیفهمیم این باعث میشه که خشمگین بشیم عصبانی بشیم متنفر بشیم و دشمنی و خشونت جای بیشتری پیدا بکنه تا انسجام اعتماد و مشارکت در ساختن سرنوشت مشترک نیاز هست من این مشکل ارتباط رو دایم در افزایش میبینم و جلسات اخیری که توی کلاب هست داشتم تجربه کردم چقدر سخته که شما راجع به حتی موضوعاتی که به نظرتون قبلا بدیهی میومده صحبت کنید با دیگران و انتظار واکنش منفی نداشته باشید یا یه کسی به شما نگه که این این حرف شما معنی نداره یا اینکه حتما فکر کنی که شما یک نیت بدی دارید شما حالا در موارد حدش متهم میشید به مزدور این بودن نمیدونم توطعه فلان کردن و اینجور صحبتها اینا همه نشانه های یک بیماری بسیار خطرناکیست که جامعه ما بهش دچار شده و بدترین چیزی که برای یک جامعهای و فردی میتونه به وجود بیاد یک بیماری وخیم نیست یا بدخیم نیست ناآگاهی از اون بیماری بدتره و انکار اون بیماری بسیار بدتره اونچه که بسیاری از ایرانی‌ها بهش دچارم یا بخش عظیمی از جامعه بهش دچاره یا اهمیت نمیده به بسیاری از مسائلی که باید اهمیت بده یا کاملاً نادیده می‌گیره و فکر می‌کنه که واگذار میکنه به زمان در حالی که در تاریخ می‌بینیم تمام ملت‌هایی که حل مسائلش رو با گذشت خود به خود زمان قابل حل بودن و در حقیقت موض انفعالی داشتن و میگفتن فردا یه روز دیگری این مشکلات حل خواهد شد در بسیاری موارد سرانجام ناگواری پیدا کرد اینها تمام اینها باعث میشه که هم نگرانی هر مشکلی که داریم خطرش و تاثیرش مضاعف باشه هر بدی که هست تاثیر بدتری بگذاره و خب اگر کسی آگاه باشه و نخواد چشم خودش رو بر روی واقعیت ببنده قاعدتاً باید نگران باشه و و این نگرانی اونو مسئول بکنه حالا راجع به موضوع دیگه صحبت نمیکنم گرچه دوست داشتم که چند نکته باز هم بگم ولی برمیگردم به موضوع اصلی تا در حقیقت بشه نکته‌های چندی رو گفت فلسفه اسلامی خب همونطور که می‌دونید از آغاز اسلام زمان به اصطلاح خلافت عباسی تقریباً دقیقا با یعنی نقطه عطر مهمی بود که علوم یونانی معارف یونانی وارد سرزمین‌های اسلامی شد قبلش ی کوشش‌هایی بود اواخر حتی دوره ساسانی ولی به به اصطلاح وسعت و اهمیت دوره خلافت عباسی نبود و شروع کردن و ترجمه کردن اما از همون روز اولی که هارون و رشی تصمیم گرفت به اصطلاح یه عده‌ای رو فرستاد به روم و یونان برای اینکه به این کتاب‌ها رو پیدا کنن و بیارن به ایران و ترجمشو شروع بکنن از همون روز اول فلسفه با دشمنان بسیار نیرومندی در در برابر خودش مواجه شد و این باعث شد و هیچ موقع در طول تاریخ اسلام خیالش از وجود یا خطر این دشمنان آسوده نبود حتی به حد وقتی که این مترجم وقتی میخونید مترجم در دارالحکمه اینا در حال ترجمه بودن فقهای زمان فشار شدیدی بر هارون و رشید می‌آوردن برای اینکه جریان ترجمه رو متوقف کنه و سرانجام به اصلا روند ترجمه و جریان ترجمه ناتمام متوقف شد ناتمام مون یعنی اجبار فقها به دلیل اینکه اینا رو علوم یونانی و کفر می‌دونستن شرک می‌دونستن وادار کرد خلیفه‌ای رو که خودش بانی و بنیانگذار و حامی همچین مدتی بود مدت ترجم بود و به اصطلاح سرمایه ما بودجه زیادی گذاشته بود سرمایه مادی گذاشته بود برای این کار خلیفه رو مجبور کرد به اصطلاح ببنده در دارال و یکی از شا اولین فیلسوف اسلام که الکندی هست و به نوعی رهبری این مترجمان به قول امروز س سروی راستار گروه ترجمه بود و اولین که اسلام به شمار میاد و کسی بود که علاوه بر اینکه این متون رو تصحیح میکرد و تأیید میکرد و نظارت میکرد خودش فیلسوف شد اولین کسی بود که خودش فکر کرد خودش نوشت و آثاری که الکندی نوشته تألیف کرد جدای از ترجمه‌ها بسیار مهمن در تاریخ فلسفه اسلام این الکنو بعد از اینکه در دار ترجمه رو بستن به حدی آدم تحقیر شد و سرکوب شد و رانده شد که وقتی شما سرگذشتش میخونید واقعاً تفن دهنده است در کمال غربت و انزوا و بدبختی جهان رو ترک میکنه با تلخی تمام این آغاز فلسفه است و داستانیست که ادامه پیدا میکنه همیشه [موسیقی] فلسفه در حاشیه تاریخ اسلام میمونه و به یک نوع فعالیت ذهنی بدل میشه که همیشه اسمشو گذاشت قاچاق ترین کالای فرهنگی در طول تاریخ اسلام و هم میشه گفت که یک کالای لوکس بوده چرا قاچاق بوده به این دلیل که معمولا سعی میکردن اینو دور از چشم عموم انجام بدن مدرسه‌های علمی یا نهادهای رسمی تعلیم و تربیت جای تحصیل فقه و عرفان نبوده فق و عرفان جایی خارج از مدارس رسمی تدریس میشده و آموخته میشده مدارس رسمی در اصل در خدمت انتقال علوم شرعی و فقهی شاگردان بودن تا اینکه اجازه جایی داشن برای به اصطلاح فلسفه و طبقه فقها همواره دارای قدرت بودن و در برابر فها فلاسفه و عرفا قرار داشتن و جدایی از عرفا که برای خودشون به هر حال خانقاهی داشتن زوایایی داشتن یعنی یک مکانی داشتن فیلسوف در طول تاریخ جهان اسلام بدون هیچ مکانی بود فیلسوف هیچ جایی نداشت فیلسوف نه در مدرسه جا داشت نه در مسجد جا داشت نه در خانقاه نه در زاویه نه در دربار فیلسوف همیشه باید در ایا در پنج خانه محقر خودش کسی بره درس بگیره ازش مخفیانه یا باید میرفتن ا جای عجیب غریبی مثلا راجع به آقای خمینی خیلی گفت زمانی که در قم فلسفه دست میداد و بحث میکرد و اینها همیشه از مدرسه فیضیه یواشکی در مدرس فیضیه حجره داشتن یواشکی میرفتن یه جایی رو زیر پل روی رودخونه یه جایی که کسی نبینه پیدا میکردن میشستن در بث فلسفه شون میکردن به خاطر چی به خاطر اینکه هم باره فلسفه و عرفان به چشم یک به اصطلاح علمی بوده که اذان کافران هست و میتونه ذهن مسلمان‌ها رو آلوده بکنه و در حقیقت اسلام رو تهدید بکنه این وضع رو شما میبینید تا انقلاب ایران تا عصر جدید یعنی تا زمانی که ما وارد اصر جدید میشیم تجدد وارد میشیم اون هم فلسفه که انقدر مثلا امروزه شما فکر میکنید چه به اصطلاح محترم و معتبر و مایی افتخاره تا زمان انقلاب ایران هیچ اهمیتی نداشت اهمیتش بسیار محدود بود کسانی که علاقه بهش داشتن امکان اونو داشتن که بخونن بسیار محدود بودن و فراموش نکنید ملا صدرا که الان دیگه تاج تمام فیلسوفان برای بسیاری از آدم‌ها از جمله برای آقای خمینی بود ملا سدرو کسیست که از فرد فشار و سرکوب و آزاری که از جانب فقها میدید خ خودشو تبعید کرد به روستای نزدیک قم و سال‌ها رو سال‌های زیادی رو در تبعید گذروند بارها پیاز به حج رفت و در کمابیش در انزوای کامل از جامعه زندگی کرد انزوای فیلسوف روی دیگر سکه انزوای خود فلسفه ب به این معنا که این باعث میشد که فلسفه هم به عنوان یک علم به دانش به عنوان یک نظام معرفتی تاثیری بر روی علوم دیگه یا فرهنگ بقیه اجزای فرهنگ ن یعنی شما وقتی که تاریخ فرهنگ و فکر رو در هزار و اندی سال پیش میبینید بسیار کم یعنی هم موارد کم و هم میزان کمی از تأثیر فلسفه رو میبینید برای مثال شما اگر مقایسه کنید علم بلاغت فن بلاغت رو در یونان و همین طور بعد در امتدادش در تمام طول تاریخ قرون وستا بلاغت همواره زیر تأثیر شدید فلسفه قرار داشته و مفاهیم و به اصطلاح نظریه های اون تحت تاثیر فلسفه شکل میگرفته ولی اگه شما بلاغ اسلامی نگاه میکنید تقریبا هیچ ربطی به فلسفه نداره یا همینطور های دیگه فقه ما هیچ وطی به فلسفه ما ندار فق که انقدر مهمه فق به اصطلاح شاید به قول یکی از متفکران عرب منطق فکری اسلامی و بنیان معرفت شناختی مسلمانان میشه تلقی کرد کاملا دور موند از تاثیر فلسفه فلسفه واقعا یک مث الان که کسی ایام فراغتش مثلا گلف بازی میکنه برای خودش نه انتظاری داره که مثلا بره تو بازیهای جهانی نه چیز فقط به عنوانی که دوست داره و لذت میبره این همینو بیشتر لذت معنوی بود که برای عده اهمیت داشت و کاملاً جدایی از جامعه عینی و جهان ذهنی مسلمان‌ها در یک حاشیه بسیار نازک و همرنگ پیش میرفت وقتی که تجدد وارد ایران شد خب روحانیت هیچ تصوری از اینکه چیزی به نام فلسفه در غرب و این فلسفه هم چیز مهمیه اصلا نداشته و خیلی جالبه وقتی شما ابن خلدون می‌خونی ابن خلدون تو قرن ۸ میگه که ظاهراً در به اصطلاح ممالک رومی اندیشه‌های فلسفی جدیدی در حال رشد و نما هست که باید شناخت ولی این تنها کسیست که به این نکته اشاره می‌کنه در به اصطلاح متونی که می‌بینیم بدون اینکه هیچکس بعد از او هیچگونه کنجکاوی نشون بده به اینکه خب اینا چین این فلسفه‌های که در به اصطلاح فرنگستان داره رشد میکنه اینا چین و جنگ‌های صلیبی نقش مهمی بازی کرده بود در اینکه مسلمونها اصلا با یک نگاه نفرت و ترس و پرهیز نگاه کنن به اونها و سعی کنن که از هر گونه تأثیرپذیری و تشبی به اونها دور بونن در دوران جدید اصلاً شما در دوران قاجار و بعد در اوائل دوران در به دوران رضا شاه پهلوی هیچ نشانهی از اینکه یک فقی حکیم یا عارف مسلمانی کنجکاوی نشون داده باشه کشکی جدی یکی دو تا اشارات خیلی مختصر هست که بی ارزشن و اهمیتی قائل باشه برای اون هیچ وجود نداشت تا اینکه اولین نقطه عطف مهم در یا مهم از نظاری که چشمگیر در مواجهه با به اصطلاح مدرنیته مواجه فلسفی مدرنیته زمانیست که روحانیت از وجود حضور و گسترش حزب توده احساس خطر میکنه و با چیزی آشنا میشه به نام کمونیسم چرا کمونیسم براش مهم میشه اولاً گسترش فراگیر اون یه چیز عجیب غریب بوده روحانی تا حالا چیزی به نام سازمان سیاسی و حزب مفهوم مدرن مثل که که حزب عمل میکرد در پن به خودش ندید و تنها شبکه و سازمان و نهاد اجتماعی ممکن بود و خودشون اینجور تلقی میکرد بنابراین احساس کرد که یه رقیبی اومده که جدید و عجیب غریبه و خطرناکه هم از نظر اینکه داره به شدت جامعه رو سمت خودش جذب میکنه یارگیری میکنه هم اینکه ماهیتش الحادیه الحادی بودن کمونیسم نقش مهمی نقش اصلی رو بازی میکرد در اینکه روحانیت رو برانگیزه بر اینکه همه نیروهای خودش رو بسیج میکنه در مواجهه با او و کنترل او و مهار او این رو اض افه کنید بر اینکه کمونیسم دشمن حکومت م بود یعنی از ابتدای دوران مدرن روحانیت در پوشش فرهنگی فلسفی خودش برای مقابله با غرب با حکومت هم سود یا منافع مشترکی داشت تمام دوران پهلوی پهلوی دوم شما میبینید که روحانیت و دولت وقتی که پای مقابله با کمونیسم به میان میاد با هم انواع و اقسام هماهنگی‌ها و همدستی ها و همکاری‌ها رو دارن و فلسفه اسلامی در زمان با کتاب آقای طباطبایی به نام اصول فلسفه و روش رئالیسم اولین آقای تبا تبایی اولین فیلسوف حدقل در جهان تشیع اولین فیلسوف یا حکیم مسلمان هست و شیعی هست که خودشو مجبور میبینه یک کتاب درست حسابی مثلا مینویسه در رد شبهات کمونیست‌ها اون هم به این دلیل که برای اولین بار یک فلسفه به نام فلسفه کمونیسم در به زبان فارسی و به زبان سادهای مخصوصا در نوشته‌های تقی ارانی که از رهبران این جریان بود منتشر شده بود و اجازه میداد که اینا بیشتر میفهمن اینا نه میتونستن دکارت بخونن نه میتونستن کانت بخونن هیچی نمیتونستن بخونن به خاطر این کهه نه زبان میدونستن و نه کسی بود که ای ترجمه کرده باشه ادبیات غرب هنوز هیچ وارد ایران نشده بود روحانیت با یه چیز ناشناخته این مواجه بود که خودش از امکانات شناختن اون هم ب نداشت نه کنجکاویش داشت نه امکانش هر دو رو اما در اون دوران انگیزه سیاسی پیدا کرد انگیزه دینی پیدا کرد و همینطور امکان عملی برای اینکه برای اولین بار یه مواجهه فلسفی با چیزی فک رو پیدا بکنه که از از غرب می کمونیسم و بر خلاف اون تصوری که از غرب داشت که غرب مسیحی و فلان اینا این بدترین و خطرناکترین بود به خاطر اینکه کاملاً الحادی بود و مردمو کاملاً از دین میتونست جدا کنه از اون نقطه به بعد میبینید که ح حکومت هم شروع میکنه به نهادسازی برای فلسفه اسلامی و مثلاً شهبانو انجمن سلطنتی فلسفه رو تأسیس می‌کنه که این انجمن فلس به اسم سلطنتی فلسفه اسمش فلسفه است اما کاملاً در خدمت فلسفه اسلامیه یعنی اصلش هدفش اینه که فلسفه اسلامی رو ترویج کنه چرا به دلیل اینکه تصور بر این هست که این فلسفه فلسفی است ایرانی و می‌تونه پشتوانه‌ی برای ناسیونالیسم ایرانی باشه که ایدئولوژی محبوب پهلوی‌ها بود به عبارت دیگه فلسفه در زمان محمدرضا شاه پهلوی به خدمت ایدئولوژی حکومت اومد منتها ایدئولوژی حکومت ایدولوژی ناسیونالیسم بود نه اونچه که بعدا شد و در حقیقت در نتیجه و حکومت م پادشاهی بود هم پادشاهی بودن حکومت هم به اصطلاح نوع ایدئولوژیک که ایدئولوژی که داشت طبیعتاً نوع نیاز و نوع نقش فلس نقش فلس نقشی که فلسفه اسلامی میتونست براش بازی کنه متفاوت بود با بعد از انقلاب ایران انجان فلسفه ایران تبدیل شد به مهد ارتجاعی ترین و سنت‌گرا ترین جریان ممکن در ع عالم اسلام در حوزه فلسفه اسلامی که به اصطلاح بهش میگن سنت‌گرایی و در حقیقت به جای اینکه مروج عقلانیت مدرن مروج ارزش‌های اخلاقی و معنوی مدرن باشه امکان ارتباط ورو آشنایی داد و سزد و فهم بیشتری رو بین ما و غرب ایجاد بکنه اتفاقاً به عکس یک اندیشه و جریان ضد غربی به دست شهبانو پهلوی و به اصطلاح رئیس برگزیده او آقای نصر در اونجا راه افتاد و جریان‌های مشابه خودش همفکر خودش رو از کل جهان اونجا جمع کرد انواع و اقسام آدم‌ها که در جهان همین شکل سنت گرایی و به اصطلاح قر سیزی و مبارزه با سکولاریسم و این چیز دم ح دموکراسی داشتن اینا اونجا جمع شدن کتاب چ میکردن مجله چاپ میکردن بحث میکردن و به اصطلاح یک کانون اصلی برای سنت گرایی در دنیا به شمار میر و اواخر دوره پهلوی کسایی مثل فردید که فیلسوف مشهور اون دوره است این آدما به طور جدی به دنبال این بودن که از به اصلا فلسفه سنتی ما ی پشتوانه برای ا ایدولوژی حزب رستاخیز که شاه تأسیس کرده بود بسازن و نوع نگاه قالب این بود که این فلسفه قابلیت بدل شدن به پشتوانه اصلی ایدئولوژی حکومت رو داره و فقط باید ادبش کرد باید سازگار کرد به اصطلاح این اصطلاحی که تو زبان انگلیسی به کار می می کاست کردنه شما وقتی میخواید یه ماشینی بخرید میتونید آپشناش انتخاب کنید رنگشو انتخاب کنید صندلیش کوتاه کنید بلند کنید از این جور کار تا مطابق میل و راحتی شما باشه اینا معتقد بودن که فلسفه اسلامی هیچ نقشی نداره کامله هیچ نیازی به اصلاح و تحول بنیادی نداره فقط باید کاستومایز باشه یعنی همآهنگ و مطابق میل و کارآمد برای ایدئولوژی دولت و نیازهای اون باشه خب در حتی در حتی در همون دوره که به اصطلاح شما آقای مطهری رو میبینید که در دانشگاه دانشکده معقول منقول هست و خود دانشکده معقول و منقول که به هر حال دولتی اداره میشه خودش یکی از کانون‌های دیگه است برای ترویج فلسفه اسلامی و مبارزه با مخصوصاً مارکسیسم و کمونیسم با وجود این حوزه های علمیه یعنی درون حوزه علمیه همچنان ضد خاس یعنی با وجود اینکه در افراد خاصی از حوزه دارن از فلسفه اسلامی استفاده میکنن در مقابله با کمونیسم اما حوزه در کلیه خودش به هیچ وجه سرش آشتی با فلسفه نداره و نمونه‌های بسیاری هم هست آقای خمینی در پیام روحانیت میگیم در مدرسه یعنی با خشم میگ میگه در مدرسه فیضیه پسر من مصطفی خواست آب بخوره کاسه شو آب کشیدن جلوی چشم من چون معتقد بودن که من فلسفه میکونم کافر هستم من نجس میدونستم از اون بگیرید تا داستان مشهوری که در باره آقای طباطبایی وجود داره و درس اسفار رو با دستور آقای بروجردی به اصطلاح تعطیل کردن و داستان بسیار تلف و جالبی هست یعنی در تمام این مدتی که به ظاهر مثلاً کسانی مثل مطهر یا آقای مثلاً راشد یا مسلح یا آقای اسار افرادی که از حوزه برآمدن خارج از حوزه دارن از فلسفه اسلامی استفاده میکنن برای مقاصد به اصطلاح سیاسی و مواجهه با اندیشه غربی حوزه همچنان خودش رو بی نیاز میبینه به هرگونه آشنایی با فلسفه فلسفه غرب یا استفاده از فلسفه اسلامی به این مقصود خیلی جالبه مثلاً سید جلال آشیانی که اگر کسی آشنا باشه با به اصطلاح آثار فیلسوفان اسلامی ز ما حتما میشناسیدش کسیست که هانری کربن اون رو ملا صدرای زمان ما اسمشو برد در جای و گفت سید جلال آشتیانی ملا صدرای زمان این ملا صد زمان ما رسماً و صریحاً و بارها در نوشته‌هاش نوشته که ما هیچ نیازی به شناختن فلسفه غربی نداریم و آنچه که نام میبره دکارت و کانت گفتن هیچ خب میخوام بگم حتی کسی مثل سید جلال آشتیانی که به اصطلاح فلسفه خونده بود و عمری رو به تدریس فلسفه و به اصطلاح انتشار کتاب احیای ن میراث فلسفی گذرون همچین آدمی هیچ کنجکاوی خاصی نداشت در اینکه تو دنیای فلسفی غرب چه چی هست در سال‌های منجر به انقلاب یعنی منتهی انقلاب خیلی نزدیک به انقلاب مجموعهای از چیزها باعث میشه که فلسفه یک اهمیت فوق العاده پیدا میکنه یعنی تبدیل بشه همون طور که انقلاب یک پدیده جذابی شد افسون اون همه رو گرفته بود و هیچکس از مدار گیرایی و کشش او رهایی نداشت هر چیزی که به نوعی به او پیوند پیدا میکرد یک جذابیت فریبنده و جادویی پیدا میکرد از جمله فلسفه چرا به خاطر اینکه این مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها بودن که فلسفه رو با انقلاب پیوند دادن از خود مارکس بگیرید و همینطور تو بنین و فلسفه نقش بنیادی داشت در به وجود آوردن فل انقلاب و بعد در به اصطلاح اهمیت که رهبران اتحادی جماهیر شوروی برای حفظ قدرت خودشون و ثبات حفاظت از ایدئولوژی شون به فلسفه داشتن و ترویج میکردن فلسفه و انقلاب با هم پیوند خورده بود شما اگر میخواستید انقلابی خود باشی و فلسفه رو میدونستی و به کار میبردی این رابطه که بین فلسفه و انقلاب در کمونیسم بود تماماً منتقل شد به روحانیت شیعه یعنی روحانیت شیعه از چیزی تاثیر پذیرفته بود و از چیزی تقلید میکرد که باش مبارزه میکرد از یعنی از دوستانش و زمانی فلسفه برای روحانیت مهم شد که برای کمونیستها مهم شده بود در واکنش با اونها به طور کلی کمونیسم و حزب توده نقش عظیمی داشتن در اینکه روحانیت شبیه خودشون بکنن و روحانیت فکر میکرد داره با کمونیسم مبارزه میکنه یا با حزب توده مبارزه میکنه اما هیچگاه نتونست عمق تاثیری که از اونا پذیرفته و شکل اونا شده و از الگوهای اونا پیروی کرده هیچ موقع درک کنه و حس کنه هنوز هم حس نمیکنه که چقدر کانیس به رگ و ریشه ذهنیت و عمل او راه پیدا کرد همین رابطه باعث همین رابطه یک نمونه است خب اینجا بود که خیلی مهم بود که رهبران انقلاب ایران مخصوصا رهبران مذهبی هم فیلسوف باشن همون طور که رهبرانه همونطور که لنین بود همون که استالین ادعام می کرد همون که به اصطلاح پیامبر مارکسیسم کمونیسم خود مارکس تلقی میشد ین حتماً باید رهبر انقلاب هم فیلسوف میود اگر رهبر انقلاب فیلسوف نبود یا چهره فلسفی او کمرنگ بود این به انقلابی بودن او و به توانایی او برای رهبری انقلاب و شایستگی او برای رهبری انقلاب ضرر میزد رهبری که فلسفه ندونه و در حد عالی فیلسوف به شمار نیاد حتماً به همون میزان فاقد صلاحیت رهبری کسانی که سرشناس بودن مثل آقای مطهری و دیگران اینا برای اون بخشی از جامعه جوان طبقه متوسط شهری که به سمت اسلامگرایی کشیده شده بود تبدیل به بط تبدیل به نماد تبدیل به یک الگو و سرمشک شده بود و جذابیتی کاملاً توضیح ناپذیر و افسونگر پیدا کرده بود و همه دوستن مطهری بشن همه دوست داشتن بهشتی بشن همه دوست داشتن یه کسی بشن مثل خمینی تلقی اشتباهی که خیلی عظیمی از این جوون‌ها پیدا کردن یعنی خب به دلیل اینکه اونچه که اونا می‌دیدن مطهری و بهشتی و خمینی و اینور آدما بودن همه اینا خارج از حوزه بودن توهم اینا بود که اینا درون حوزه اگر ای شما برید تو حوزه همینا رو میبینیم همین جور آدما رو میبینیم اینا نمیدونستن که مطهری اگر مطهریه درست این دلیل که از حوزه خارج شد بهشتی اگر بهشتیه درست ب دلی که از حوزه خارج شد امام موسی درست به دلیل کهه از حوزه‌ها رفت از ایران رفت توانست امام موس سد باشه کسی در حوزه نمی‌تونه مطهری بمونه و فعالیت عادی بکنه و تحمل بشه انقلاب که شد واقعاً عین یک سیل خروشان جوان‌هایی رو میدیده که مخصوصاً بعد از تعطیل دانشگاه اونا مهندسی اوم پزشکی و دبیرستان و هرچه که باش مشغول بودن رها می‌کردن و خالصانه و مخلصانه میومدن در در قم و با تمام وجود و با تمام خوش باوری خودشون رو وقف تحصیل و به [موسیقی] اصطلاح بدل شدن به یه کسی شبیه آقای مطهری میکردن خب اینا اومدن تو حوزه با بینشی بسیار خوشب آورانه و جدا از بده از واقعیت و طبیعتاً سال‌های گذشت که متوجه شدم که اونچه که می پنداشتن تمام نادرست بود و جران عوض شد اما این یه داستان دیگه است اما این آغازی بود بر اینکه برای اولین بار در تاریخ تشی اسلام نه فقط تاریخ تشیع فلسفه اینقدر وجودش و حضورش در درون حوزه‌ها راه پیدا بکنه تحمل بشه و به اصطلاح پشتش حکومتی قرار بگیره که هیچکس نتونه در براش مقاومت آقای خمینی در بم به دلایل مختلف درس رو که میداد به اصلاح فلسفه عرفان تعطیل کرد درس مخفیانه برای عده م که یه دل فشارهایی بود که وجود داشت و هیچ موقع به خاطر به اصطلاح اینکه اسمش به عنوان فلسفه خوانده و اهل فلسفه یا مدرس فلسفه دررفته بود و این به اصطلاح اتهامش چسبیده بود در طول مدت عمرش حتی بعد از انقلاب از نظر قالب فقها و مراجع سنتی یک آدم مشکل دار مید به خاطر همین فلسفه خوندنش رابطهای که آقای خمینی داشت با فقهای دیگه و مراجع دیگه به دلایل مختلفی از جمله این دلیلی که گفتم مسئله فلسفه همواره تیره بود و باعث یک نفرت پنهان در هر دو و یک رویارویی عجیب و غریبی بود که در مواقع خاصی چه نشون میداد یکی اینکه مثلاً آقای خمینی اگر شما به نوشته‌ها و گفته هاش نگاه بکنید هیچ فقیه شیعه‌ی رو در تاریخ تشیع نمی‌بینید که اینقدر به فقها فحش داده باشه یعنی رسماً پوش شده یعنی گفته به اصطلاح احمق متحجر نم انواع اقسم رسماً در پیام‌ها و نامه هاش و در مشرب عملیش هم کاملاً این نگاه تحقیر آمیز خودش رو به فقها پنهان نکرده و آقای خمینی وقتی که به ا اوائل دوره اوائل که انقلاب میشه هم ماههای اول شروع میکنه ی درس تفسیر سوره حمل رو در تلویزیون شروع کردن منتها این تفسیر که میگفت کاملا عرفانی بود چون آقای خمنی اساساً عرفانی بود ا اه عرفان بود نهل فلسفه فلسفه رو خونده بود تدریسم کرده بود ولی فلسفه رو مطلقا قبول نداشت و متنفر بود از ابن سینا وود تعبیرات بسیار رکیکی به کار برده راجع به فلسفه ابن سینا که شاگردانش نقل کردن من نمیتونم در به اصطلاح عموم نقل کنم انقدر متنفر و تنفر خودشو مثلاً از هر گونه استدلال عقلی یا مبنای عقلی یا مشرب که فلسفه نشون میده و به اصطلاح د تا بت د تا به اصطلاح سرمشک اعلایی داره که بر همه ترجیح میده یکی ابن عربیست و دیگری ملا سد درست به دلیل اینکه اینها حالا ابن عربی که سراسر عرفانه و ملا صدرا به دلیل که اساسا فلسفه رو در عرفان موز محل میکنه یعنی فلسفه رو به به صورت کاملاً محترمانه به قربان به قربانگاه عرفان میبره و روح و رویکرد اصلی مانسرا عرفانیه این اون چیزیست که مذاق آقای خمینی رو پشت میومد خب وقتی آقای خمینی در تفسیر سوری حمدو میگه شروع میکنه به عرفانی که گفتم که هیچ موقع هیچ روحانی در اون موقعی ی از رادیو تلویزیون یا یک منبر عمومی جرت نتن بیان کنه اینا حرفای مخفیگاه خود آقای خمینی تعبیری که به کار میبرده میگ فلسفه قاچاق است اینا حرفی قاچاقی بود آقای خمینی داشت این توی تلویزیون برای کل ملت ایران می‌گفت آخوندها آقای خامنه‌ای هنوز قدرتش تثبیت نشده بود هم ماههای اول انقلاب بود و آخوندا هنوز اونقدر نمی‌ترسیدم از آقای خمینی به همین دلیل توانستن فشار بیارن و بعد از ۵ جلسه تعطیلش کنن اما آقای خامنی راهی رو که باز کرد برای فلسفه اسلامی و به خدمت گرفتنش در حکومت به موازات قدرتی که پیدا کرد انقدر گسترش پیدا کرد که کاملاً مخالفان حوزوی مقتدر پیشین خودش رو ناتوان کرد از مقابله و فلسفه تبدیل شد به یه چیزی که شما اگر یاد بگیره و بیاموزیم مدرن میشه یعنی آخوندی آخوندی آخوند مدرن بود آخوند ی آخوند امروزی بود به معنای که آقای خمینی میگفت آخوند آخوندی بود که مقابل به اصطلاح توانایی مقابله با دشمنان کنونی اسلام بکنه یا تفسیری مطابق و مقتضی با زمان و مکان بده که فلسفه بدونه و بدون فلسفه سق یه چیزی بود که به درد عوام شیعه میخورد نه به درد حواس یا به درد غیر مسلمونها فلسفه تبدیل شد به هم عالی ترین و مرقوب ترین نوع فعالیت فکری برای روحانیت شیعه و هم پشتوانه برا مشروعیت و از همون ابتدای انقلاب در به عنوان ابزار مهم برای حس رقبا به کار رفت مثلا این مناظرات که مناظره تلویزیونی که به اصلا رهبران نظام و حزب جمهوری با نیروهای چپ شروع کردن اینا سعی میکردن که در به اصطلاح نیروهای فلسفی خودشون رو در برابر چهرههای فلسفی ا قرار بدن آقای مصباح آوردن به خاطر اینکه فلسفی ا گفت و با اینکه آقا آقای مصه آدم ضد انقلابی بود یعنی صریحا مخالف شرکت در انقلاب بود و هیچ سابقه انقلابی نداشت ولی به دلیل اینکه فلسفه میدانست و از بهترین کسانی بود که میتونست مناظره کنه با آدمی مثل احسان طبری و دیگران اومد تو تلویزیون در کنار آقای سروش که اونم فلسفه خونده بود فلسفه اسلامی می‌دونست و از فلسفه اسلامی استفادهی برای حسر سیاسی رقبای خودشون کردن و اگر من فکر می‌کنم اگر فلسفه اسلامی به کار نمیرف در به اصطلاح اون دوره و به شیوه‌های بسیار گوناگون و پیچیده یعنی فلسفه ناگهان تبدیل شد [موسیقی] به ک کب به اص ک کتابهای فلسفی اسلامی به کتاب مقدسی برا مبارزه ودل شد اونها که اون زمان تجربه کردن میدونن که مخصوصا کتاب بینش دینی که چهارم دبیرستان آقای حداد عادل و آقای سورش با هم نوشتن که بسیار کتاب ثقیل هست مخصوصا برای اون مقطع سنی و تحصیلی این نوشته شد برای سرکوب جریان چپ و اگر این مواجهه فلسفهای نبود اگر این امکان استفاده از فلسفه علیه نیروهای چپ نبود نیروهای چپ به این سادگی سرکوب نمیشدن به این سادگی اعدام نمیشدن به این سادگی بساط سیاسیش از کل عرصه عمومی برچیده نمیشد ابتدا سلب مشروطی یعنی اول اومدن گفتن شما سواد فلسفی ندارین بعد گفتن چون سواد فلسفی ندارین حق حیاتم نداریم این سلب حیات بعد از اون بود که مشروعیت تفکرشون به وسیله فلسفه اسلامی سل شده بود و اصلاً قصد فلسفه اسلامی این شد فلسفه اسلامی در خدمت مشروعیت دادن به حکومت و حاکمان و مشروعیت زدایی از دشمنان اون و باز کردن راه برای اعمال خشونت و ارعاب بیشتر جامعه و کنترل بیشتر جامعه از اون تاریخ حالا نمیخوام دیگه فکر کنم وقتم داره تموم میشه برای صحبت کردن ولی از اون تاریخ اگر بخوایم یه نمونهای بگیم به نامه آقای خمینی به گرچ فشی اشاره کرد که خیلی جالب هست آقای خمینی نامه نوشت به عنوان اینکه خودشو نایب پیغمبر می‌دونه یه کار پیغمبران بکنه و رهبر ی قطب یکی از دو قطب جهان رو به اسلام دعوت کنه اما تو نامش وقتی میخواد بگه که شما باید اسلامو بخونین و بشناسین به هیچ وج فقها و محدثان و متکلمان اشاره نمیکنه به ابن عربی و مسترا و فلاسفه اشاره می‌کنه و این نشون میده که اونچه که آقای خمینی اساس مشروعیت و بنیان ایدئولوژی حاکم میدونه فلسفه و عرفانه نه هیچ چیز دیگه ولی اینکه فقیهه ولی اینکه هدفی خودش رو اجرای فق میدونه این اجرای فق و اینا اینا برای خیلی حوزه محدودی کاربرد داره ولی پشت این فقه و فقاهت و فقیهی اگر فلسفه نباشیم هیچ فایده نداره این داستان با روی کار اومدن آقای خامنه‌ای ابعاد کاملاً توزیع پیدا میکنه آقای خامنهای نمیخوام نقل کنم همه حرفاشو ولی یه جمله‌ی داره صریحاً میگه که فلسفه فقه اکبر و این خیلی مهمه فق اکبر آقای خمینی معتقد که هیچ مس فق نباید اجرا بشه و هیچکس به اندازه فقی قدرت نداره آقای خامنی میگه فقه اکر یعنی مهمتر از فقهه و معتقده که بدون فلسفه ما یارای تقابل با غرب نداریم فلسفه تبدیل میشه به یک ذرات خانه ایدئولوژیک و مجموعه یک به اصطلاح نیروی عظیم که گرچه سمبولیک هست گرچه کلمه و زبان و ح و نظری هست ولی میزان کاربردش و کاراییش در نابودی دشمن و از بیان بردن دشمن هیچ ودیدی نداره اگر مثل من اوقات خودتون رو در به اصطلاح کنجکاوی از چنین مسائلی صرف کرده باشید حتی اندک جستجویی در این اینترنت به شما نشان خواهد داد که میزان نهادهایی که امروزه در طی این سی و چند سال اخیر تأسیس شده و کمتر نهادی در این میان هست که مستقیم یا غیر مستقیم بودش ایش و نظارت با شخص خود آقای خامنهای نباشه نهادهای فلسفی عصی از این ی هم از نظر کیفیت و هم از نظر کمیت تاسیس شده درون دانشگاه‌ها خارج از دانشگاه‌ها در حوزه‌ها خارج از حوزه‌ها و یک مجموعه کارخانه در حقیقت نامرعی منتها حیولا وشی بدل شده برای تولید محصولات فلسفی تصور اینکه اینقدر اینها به اصطلاح تولید میکن هرچی فلسفه تولید میکنن یعنی مدام سعی میکنن که این ادبیات فلسفی رو متورم تر از بیروز بکنن اصلا قابل تصور نیست یعنی واقعا این حجم سرگیجه آوره و من واقعا خسته میشم و میبرم یعنی هرچی میکونی تموم نمیشه هرچی جستجو می‌کنی تموم میشه و هر روز با انبوه عظیمی از این مجلات نشریات کنفرانس‌ها همه اینها مواجه هستی که نشون میده که آقای خ آقای خامنه‌ای در دو چیز در سرمایه گذاری برای دو چیز هیچ گونه محدودیت قائل نیست یکی در زمینه سرمایه گذاری رسانه‌ای مخصوصاً در تکنولوژی به اصطلاح دیجیتال و توانا کردن ایران برای مقاومت و حتی تأثیرگذاری بیشتر بر به کشورهای منطقه از طریق این تکنولوژی و رسانه‌ها آقای خامنه‌ای از نظر بودجه و مسائل دیگه هیچ مرگی رو قائل نیست و شرعاً و از نظر سیاسی کاملاً مجاز میدونه که و اجازه میده که از بوجه ها استفاده بشه انواع اقسام بوجه از جاهای مختلف و یکی دیگه در مورد خالص هیچ محدودیتی نیست آقای خامنی حتی ناراحته که به اندازه که باید هنوز تلاش نشده به اندازه که باید ما سازمان کافی تولید کافی نداریم و باید افسو یعنی اگر کسانی باشن که بخوان سازمان جدیدی نهاد جدیدی کار جدیدی بکنن آقای خمنی به شکت استقبال میکنه خب تأثیری که خلاصه کنم حرفم تاثیری که این این امر گذاشته خب خیلی عجیب غریبه دلیلی که دیده نمیشه به خاطر اینکه مردم حق مردم که می روشنفکرا ما دانشگاهیی ما یا اینکه هیچ علاقه ندارن به اینور مسائل یا اینکه هیچ اطلاعی ندارن یعنی من نمیدونم چند نفر تو ایران در میان این دانشگاهی و روشنفکرا ما از ایر حتی خارج از ایران چند نفر ماها به سایت شورای انقلاب فرهنگی نگاه کردیم و به مصوبات این شورا به سیاستگذاری‌های اینش که اصلاً ۵۰۰ صفحه جزوه‌های ۵۰۰ صفحه یک مجموعه انبوه و پیچیده‌ی از قانون‌گذاری و نمیدونم اساسنامه نویسی و به اصطلاح تعیین اهداف و یه چیز عجیبیه یعنی میزان برنامه‌ریزی میزانی که ای تونستن قانونگذاری بکنن میزانی که تونستن نهادسازی بکنن میزانی که تونستن هر نوع امکان ممکن رو در خدمت خودشون بسیج بکنن غیر قابل تصوره و روز به روز این داره افزایش پیدا میکنه ضررهای این کار برای جامعه ایران و برای آینده ایران برای تصور ماست ما فکر میکنیم که تا اون بدترین چیزیست که ممکنه یک ملتی رو بگیره ما فکر میکنیم بمب اتم نابود کننده ترین ابزاریست که میتونه بخش عظیمی از بشریت رو از بین ببره ما فکر میکنیم که کشته شدن در جنگ آخر چیزهاست اما اونچه که معمولاً اغلب ما نمی‌دونیم یا بهش توجه نداریم اینه که پیش از تمامی این اتفاقات باید ذهن آدم‌ها و زبان آدمها کاملاً از بین رفته باشه تباهی فکری و تباهی زبانی اگر رخ نداده باشه هرگز حکومت جرعت اعدام یک زندانی یا کشتن یک آدم یا زندان کردن و تبدید کردنش نخواهد داشت به عبارت دیگه این سیستم عظیم و پیچیده و به اصطلاح حیولا مانندی که هرگز در طول تاریخ اسلام سابه نداشته و تنها در عصر مدرن و در تحت یک توتالی