سپاسگزارم از اینکه وقتتون رو به شرکت در
این جلسه اختصاص دادید و امیدوارم که
بتونم در حدود یک ساعت آینده نکتههایی که
برای همه ما مفید باشه رو مطرح بکنم من در
یک جلسها بودم در دیروز شاید دیده باشید
در تلویزیون ایران اینترنشنال که راجع
به خرافه بحث شد و نکتههایی گفتم که شاید
برای بعضی دوستان پرسشهایی برانگیخته بود
و به همین دلیل تصمیم گرفتم که امروز یه
مقدار بیشتر شرح بدم راجع به اونچه که
راجع به خرافه عرض کردم من خب میدونید که
یک در
حقیقت سخن آشنایی اس در گوش ما که از زمان
مشروطه تا الان همواره
کسانی که پیشروان تجدد بودن کسانی که
خواهان مدرن شدن ایران بودن خواهان از بین
رفتن فقر و فساد و عقب ماندگی
های اقتصادی و فرهنگی بودن
همه انگشت اتهام رو در وحله
اول به سوی خرافات و
عقاید نادرست و
ارتجاعی نشانه میرفتن و خرافه اندیشی رو
عامل اصلی عقب موندگی ما میدونستن و مانعی
که ما بر
سر به اصطلاح مدرن شدن داریم در این پا
سالم طبیعتاً این بسیاری از آدمها گفتن و
شنیدیم که این آخوندها
عقاید عقب مونده دارن آخوندها مردم
میدن نمیدونم رهبر از امامزاده امامزاده
درست کردن و قبر پرستی و نمیدونم تجارت
مذهبی و اینها مردمو فریب میدن مردمو
استثمار میکنن خلاصه دین به عنوان یک
عاملی که حداقل نمایندگان
رسمیش با از طریق فروختن عقاید
باطل
کسب منفعت می کنه همواره مورد نقد قرار
گرفت بعد الانم که خب در جمهوری
اسلامی انواع اقسام حرفهای عجیب غریبی که
میزنن طبیعیست که خرافاتی هست که باز دامن
میزنه به این موضوع که بله یه عدهی هستن
که چون مذهبی هستن چون ذهنیت مذهبی
دارن بر بخشی از جامعه از این طریق سعی
میکنن تأثیر بگذارن یعنی از طریق
ترویج خرافه و
خرافات خب من خواستم که یه مقدار راجع به
مسئله خرافه بیشتر فکر بکنیم و جدی تر
بگیریمش به این معنا که اونچه که ما الان
میبینیم غلط نیست اصلا درسته اون چیز که
ما این حرف که من زدم الان که بسیاری از
شما هم احتمالا باور دارین من موافق هستم
باش که اینها خرافاته برای
گمراه کردن مردم هست و این اینجور چیزا
اما میخواستم فقط مسئله خرافه رو جدیتر
بگیریم و اونچه که من دیروز گفتم این بود
که خرافه از نظر من در قلب بحرانهای
معاصر در ایران قرار میگیره به چه معناست
منظورم چی هست چرا
خرافه
سرچشمه بحرانهای ما رو در
حقیقت نمایندگی میکنه به این دلیل
هست
ببینید زندگی انسان انسان زندگیش رو بر
اساس تصمیم هاش میسازه چه حالا شما زندگی
فردیت چه زندگی اجتماعیتون تصمیمهای آدم
همه ناشی از قضاوتهای آدم هستن یعنی
مثلاً فرض کنید شما وقتی که از خواب پا
میشید اولین کاری که میکنید بر اساس
مجموعه از قضاوت هاست یعنی قضاوت میکنید
که الان صبح شده قضاوت میکنید که الان
باید پاشین فلان کارو انجام بدین مجموعهی
از قضاوتهایی که یه بخشش مربوط به
واقعیته یعنی میگید واقعیت اینه فرض بر
اینه که واقعیت اینه و یه بخششم اینه که
کار خوب اینه یعنی بر اساس قضاوت میکنید
بین این که این هست و اون نیست یا این خوب
است و اون بد است پس زندگی
انسان ساخته شده از ق قضت هاش هست منتها
طبیعتا ما بخش عظیمی از قضاوت
هامون ما به صورت ناخودآگاه انجام میدیم و
ناشی از تربیت و سنت و عادت و فرهنگ و
اینهاست اما وقتی که میخوایم یک چیزی رو
بسازیم آگاهانه مثلا
سیاستمدار اون وقت قضاوتهای ما خیلی
بیشتر اهمیت پیدا میکنن بنابراین
شما وقتی که سخن از سیاست میگید در وحله
اول دارید صحبت میکنید از نوع قضاوتی که
آدمها دارن و ما بهش میگیم قضاوت سیاسی و
اون نوع قضاوتشون هست که نوع سیاستش ا رو
شکل
میده پس برمیگرده به مسئله قضاوت شما چه
از چه راهی چگونه میگید این هست یا اون
نیست چجوری قضاوت میکنید قضاوتت چه چه
قواعدی داره چه معیارهایی داره بر چه
اساسی میگید این خوبه اون بده بر چه اساسی
به یه چیزی باور پیدا میکنید میتونید
بگید که من به این باور دارم چرا به یه
چیزی باور دارید به یه چیزای دیگهی باور
ندارید چرا یک چیزهایی رو شناخت میدونید
ی چیزهایی رو توهم میدونید فرق بین شناخت
و توهم چیه اینهاست که در حقیقت مسئله
اصلیه تمام بحث فلسفه تمام بحث علم تمام
بر سر همین هست که ما از چه طریقی
میتونیم بفهمیم که این راسته یا این
درسته یعنی قضاوتها مونو ما چه جور شکل
میدیم در علم اینطوره در فلسفه اینطوره در
علوم انسانی اینطوریه و در سیاست سیاست هم
همین طور هست خب خرافه یعنی کهه شما به یک
چیزی باور دارید که اون چیز واقعیت نداره
یعنی چیزی رو واقعیت میپندارید که او
واقعیت نداره یا یک چیزی رو درست میدونید
که در حقیقت درست نیست و شما
دارین مثل آدم نادانی که میگفت یکی بر سر
شاخ و بن میبرید نشسته سر شاخه و داره اره
میکنه اون شاخه رو بسیاری از آدمها که
مثلاً
فریب عقایدشون میخورن
اون عقاید در حقیقت برای استثمار اونهاست
ولی نمیفهمن که اون عقاید داره استثمار
شو میکنه عاشقانه اون عقاید میپرستم پس
مسئله خرافه برمیگرده به مسئله باورها و
قضاوتهای ما در نتیجه به این دلیل هست که
خیلی مهمه خیلی مهمه اگر قرار باشه که ما
راجع به خرافه صحبت بکنیم باید به این بحث
مهم برگردیم که ما چه معیارهایی رو برای
باور کردن انتخاب کردی ما بر چه اساسی
میگیم که من فکر میکن من اعتقاد دارم که
این درسته من این این مثلاً فرض رو نادرست
میدونم توهم میدونم این حقیقی اون خطاست
این برمیگرده به قلب مسئله شناخت و و
باور انسان و قضاوت انسان
خب مسئله خرافات من نمیخوام حالا تاریخ
خیلی طولانی براتون تعریف بکنم ولی در عصر
مدرن وقتی که علم مدرن به ظهور پیدا کرد و
به دستاوردهای خیلی عظیم رسید و همزمان
اروپا در بین جنگهای چند صد ساله مذهبی
به
شدت وضعیت آشفتهای داشت از نظر اجتماعی و
سیاسی و خب دین باعث این شده بود در اروپا
که اختلاف بین مردم تشدید بشه جنگهای بی
پایان همین طوری ادامه پیدا بکنه خصومت و
تنفر دامن گستر بشه و مردم ذله بشن و و به
اصطلاح کلیسا با به قدرت در دست گرفتن
ثروت مادی زیاد و قدرت سیاسی
زیاد عامل مهمی بود در دامن زدن به این
وضعیت ناگوار و میدونید که خب لوتر اومد و
در اون جنبش دهقانی شرکت کرد و علیه کلیسا
و کل
مدرنیته بر اساس این شکل گرفت
که دو تا قدرت یعنی یک سلطنت مطلقه و یکی
هم قدرت کلیسا اینها در
حقیقت دارند آزادی انسان و برابری بین
انسانها
رو از بین میبرن برا اینکه به نفع خودشون
منافع خودشون رو منافع انحصاری خودشون رو
تأمین بکنن روحانیت کلیسا اومده یه حق
انحصاری برای خودش قائل شده این حق
انحصاری چی بود حق این بود که تنها
کلیساست که میتواند بتون مقدس رو تفسیر
کنه و شما اگر بخواهید مؤمن باشید باید از
طریق کلیسا مؤمن باشید و بعد در نتیجه شما
باید به احکام و دستورهای کلیسا هم عمل
بکنید از اون طرف من
مسئله قدرت
مطلقه سیاسی بود و به هر حال علم زمانی
علم جدید زمانی توانست به وجود بیاد که در
همه این اقتدار اقتداری فراانسانی شک شد
شک و تردید به وجود آمد و و علم علم جدید
فلسفه جدید محصول تردید هست تردید در
اینکه این اونچه که به ما گفتن درسته درست
باشه
این در علمم بود یعنی مثلا دکارت تردید
کرد در اینکه اونچه که هرچه که میگفتن
میگفتن ارسطو اینو گفته بال ارسطو قال
افلاطون قال فلان
استاد افلاطون ارسطو دکارت شک کرد در
اینکه چنین چیزهایی درست باشه در
نتیجه گفت که اونچه که من میاندیشم من
میتوانم همه چیز رو از اندیشه خودم قضاوت
بکنم در نتیجه هرچه که اندیشه من قضاوت
نکنه اون رو من نمیتونم بهش اطمینان داشته
باشم من میاندیشم پس هستم من هستیم رو هم
قضاوتش حتی بر اساس اندیشم میتونم بکنم
بعد میایم در زمان کانت که اون جمله
معروفش که جرت اندیشیدن با عقل خود رو
داشته باش در حقیقت میگه که شما دیگه
نباید از کلیسا در همون مقاله روشنگری
چیست نام نام کلیسا رو میبره نام حتی
پزشکان رو میبره نام کتابو میبره میگه
نباید تو از یه کاری رو انجام بدی و بگی
این درسته چون کلیسا گفته چون در فلان
کتاب نوشته چون فلان طبیب میگه تو باید
خودت با عقل خودت فکر بکنی خب این میشه
عصر روشنگری عصر روشنگری که قرن هجدهم رو
میگن عصر روشنگری و آغاز مدرنیته هست یعنی
که نور حقیقت نور معرفت دیگه از بالا از
یک منشأ قدسی از یک منشأ الهی بر انسان
نمیتابه بلکه نور حقیقت از عقل و از درون
بر انسان میتابه این شد به اصطلاح روشن
روشنگری یا روشن یابی و در مقابل روشنگری
تیرگی و سیاهی تیرگی و سیاهی چیه در حقیقت
تیرگی خرافه اس و خب به دلیل اینکه
این معجزات علم انقدر این علم تجربی و علم
به
اصطلاح کیهانشناسی به شدت تغییر میکرد
دستاوردهای عجیب غریبی میآورد که دقیقا
همون کاری رو کرد که ادیان میکردن ادیان
معجزه میکردن و با
معجزه در حقیقت پیروان مؤمنان برای خودشون
جذب میکردن دین علم اومد یک معجزاتی نشون
داد که هزاران برابر از معجزات ادیان شگفت
انگیزتر بود ملموستر بود عینی تر بود و
در نتیجه علم جای دین رو گرفت به این معنا
که در قرن اواخر قرن مخصوصا اواخر
قرن هجدهم این تصور به وجود آمد که اگر ما
دین رو و خرافات رو بذاریم کنار و هر چیزی
که عل ی هست بپذیریم این علم ما رو
سعادتمند میکنه پیشرفت و با علم ما سعادتم
تضمین شده با علم ما مدام در حال پیشرفت
هستیم با علم
ما با واقعیت اگر بخوایم در واقعیت باشیم
تا عالم هپروت نباشیم باید همه افکارمون
علمی باشه خب بعد میدونید که
اون چیزی که وسوسهی که در میان فیلسوفان
به وجود آمد که چگونه میشه
فلسفهای رو تأسیس کرد که مثل علم استوار
باشه یعنی از همون استواری علم برخوردار
باشه فلسفه دچار بحران شد دین دچار بحران
شد و علم شد شناخت علمی شد مطمئن ترین و
درستترین
شیوه به اصطلاح شناخت و همه
چیز با معیار علم و در حقیقت روشهای علمی
اعتبار داشت حالا جریانهای مخت متلف از
فور واخ گرفته
تا به اصطلاح مارکس و
بعد تا قرن بیستم این سایزم یعنی علم
پرستی علم گرایی یعنی که علم اصل علمه و
روش علمیست که اعتبار داره بقیه روشها
علمی نیست باعث شد
که در اعتبار بقیه چیزها تردید به وجود
بیاد و ایدولوژی های جای دین رو بگیرن که
مدعی بودن که اونها بر خلاف دین از
استحکام و
استواری علم برخوردارن مارکسیسم معتقد بود
که یک ایدئولوژی علمیه فاشیسم خودشو یک
ایدئولوژی علمی میدونست نازیسم خودش
ایدئولوژی علمی میدونست و به عبارت دیگه
این پیشرفت تکنولوژیک و پیشرفت علم باعث
شد که ایدئولوژیهای توتالیتر به وجود بیا
ایدئولوژیهای توتالیتر ایدئولوژیهای بودن
که در حقیقت انسان رو جای خدا میگذاشتن
همون طور که خدا رو قبلاً بشر فکر میکرد
خدا یک موجود یک قادر مطلق هست میتونه
همه هر کاری که بخواد بکنه قادر هست که
انسانها رو بیافرین قادر هست که انسانها
رو نابود کنه زنده کنه بمیران کنفی
کنه هر کاری بخواد بکنه وقتی که خدا مرد
انسان جای خودشو گ گرفت در
توتالیتر رهبران توتالیتر فکر میکنن که
مثل خدا میتونن هر کاری دلشون بخواد بکنن
و این و این کار برای توجیه این
همواره علم برای اینها مهم بود من یه
مقالهای نوشتم که در سایت بی بی سی هست
میتونید ببینید را اسمش هست جمهوری علم
پرستی و توضیح ددم که چرا جمهوری اسلامی
شخص آقای خامنهای انقدر به علم اهمیت
میدن به علم
علوم تجربه علوم دقیقه نه و چرا از علوم
انسانی میترسن ولی علم براشون مهمه یعنی
همونقدر برای
اینها علم اهمیت داره که برای ایدولوژی
های توتالیتر و غیره ایدولوژی ها جای دین
رو گرفتن و با این چیز که ما چون به خدا و
ماورای طبیعت اعتقاد نداریم بنابراین ما
ما درستی ما جایگزین دین هستیم این ایسم
هایی که میبینید خود ایسم هرچیز مدرنیسم
سکولاریسم نمیدونم لیبرالیسم مارکسیسم
کاپیتالیسم هر جا که ایسم میبینید یعنی
یه مذهبه یک مذهبه منتها زمینی اس یه مذهب
سکولار یعنی بسته است ایسم یعنی یه
مجموعهی از اعتقادات بسته که به شما میدن
مدرنیسم غیر از مدرنیته است غیر از
سکولاریسم غیر از سکولاری تی هست
یا لیبرالیسم غیر از لیبریشن هست لیبرتی
هست این اسم آخر یعنی میزارد توی جعبه
محکم میبندد یه سری عقایدی رو و میگه این
این یعنی آزادیخواهی این یعنی که مدرن شدن
این
یعنی سکولار شدن غیر از این
نیست خب بشر در حقیقت اون
توهمات به اصطلاح پیشینش رو اون چیزی که
فکر میکرد که
واقعیته و بعد فهمید توهم از دست داد
منتها به جای اون توهمات توهمات جدیدی رو
جایگزین کرد یعنی چی یعنی اینکه به جای
اینکه
از سخن کانت رو به درستی بفهمن که روشنگری
یعنی اینکه با عقل خود بیاندیش در اینها
چیکار کردن اتفاقی که افتاد این بود که
خدا رو برداشتن دینو برداشتن خدای ادیان و
برداشتن یه خدای زمینی براش درست کردن
یعنی اون عقایدی که داشتن راجع به خدا رفت
کنار یه عقاید دیگهی آوردن که به ظاهر ضد
خدا بود
اما اونها رو خدا کردن
حالا اینجاست تو بشر و نتیجه ایدئولوژیها
در قرن ۲۰م خیلی خونبار بود دیگه قرن
بیستم قرن جنگ و انقلابه و جنگ و انقلاب
هر دوش محصول این ایدئولوژیها بودن این
سؤال پیش آمد که
اگر ما چرا ما دین و خرافات گذاشتیم کنار
و سکولاریزم و به اصطلاح مدرنیسم رو
کاملاً تا حد
اعش اجرا کردیم چرا پس چنین فاجعه هایی به
بار آمد در قرن بیستم که هرگز در تاریخ
پیش از اون به وجود نیومده بود یعنی همین
دینی که میگیم خرافه است و خرافه است و
خرافه است
هرگز چنین فاجعهای مثل هولوکاست رو به
وجود نیاورد اون شری که در قرن بیستم به
دست ایدئولوژیهای سکولار پدید آمد مثل
کمونیسم و نمیدونم لنینیسم و استالینیسم و
نمیدونم اینور چیزا و فاشیسم و نازیسم
این شری که ایدئولوژیهای سکولار زمینی و
بعضی ضد خدا به وجود آوردن این شهر هرگز
به دست هیچ کدم از ادیان به وجود نیومده
بود تمام شما
کشتارهای تاریخ که در نظر بگیرید اون به
هیچ وجه به این معنا که ما میگیم هلوکاست
یک واقع عجیب غریب بود به وجود نیومده بود
خب چرا پس چطور شد که ما رفتیم دنبال علم
ولی سعادتمند نشدیم چرا پیشرفت نکردیم چرا
آلمانی که مهد روشنگری بود آلمانی که کانت
و هگل و گوته و شیله رو این آدما رو داشت
این کشور یه کسی مثل هیتلر شد زمام دارش و
آلمان رو به خاک سیاه نشون یا ایتالیا که
مهد رنسانس بود و در حقیقت در تاریخ بشر
نقش سرنوشت سازی رو بازی کرد چرا ما از
رنسانس رسیدیم به
مسولی اونوقت کسانی فیلسوفان به این نتیجه
فیلسوفان نا متفکران به این نتیجه رسیدن
که اونچه که اون تلقی که داشتن راجع به
دوگانه علم و خرافه یا عقل و خرافه اون
تلقی خودش خرافی بود به چه معنا به این
معنا که اولاً متوجه شدم که یعنی بحثهایی
که پیش آمد و تحولاتی که در حوزه
زبانشناسی بعد از سسور به وجود آمد متوجه
شدن که اصلاً علم به هیچ وجه قادر نیست که
از واقعیت خبر بده قبلاً فکر میکردیم که
علم هست که بازتاب واقعیت شناخت واقعی ب
ما بده دین نه ما به این نتیجه رسیدیم که
به این نتیجه رسیدیم در قرن بیستم که
زبان جدای از واقعیت هست و زبان ارتباطش
با واقعیت ارتباط طبیعی نیست اگر اینطور
باشه دیگه فرقی نمیکنه دین علم ادبیات
فلسفه اساطیر و قصهها همه اینا به دلیل
اینکه پدیدههای زبانی هستن به به یکسان
از از واقعیت جدا هستن خب پس همچین تلقی
که علم بازتاب واقعیت هست معلوم شد که
کاملاً خطاست و از اون طرف ما فهمیدیم که
اونچه که موجب میشه که
بین خرافه و غیر خرافه شما تمایز
بگذارید خود نوع عقائد یا محتوای عقائد
نیست یعنی اینطور نیست که اگر من اعتقاد
داشته باشم به
اینکه امام زمان ی فرض کنید یک نفر هست که
۲۰۰۰ سال عمر کرده و و فردا خواهد آمد این
دلیل این به دلیل غیر قابل باور بودنش
برای شما بگید خرافیه ولی یه نفر دیگه
معتقد باشه که مثلاً فرض بکنید
که یک حکومتی میشه برقرار کرد که در اون
حکومت هم عدالت باشه هم آزادی باشه هم
برابری که چقدر
ارزشهای انسانی جذابی هستن اون عقیده
درست باشه خرافی نباشه به عبارت دیگه
فهمیدن که
ماهیت عقاید یا محتوای عقاید نیست که
خرافه بودنشون رو نشون میده بلکه شیوهای
که شما به اینا اعتقاد
دارید حالا براتون مثال بزنم برا اینکه
روشن بشه براتون در زمان مشروطه وقتی که
روشن فکرا میخواستن ایده مشروع ته رو در
ایران متحقق کنن خب مواجه شدن با یه جامعه
مذهبی جامعه که
اصلا نه آموزش سابقش نه آموزشش نه فرهنگش
هیچ وجه با این مفاهیم مثل قانون و عدالت
و
نمیدونم حق و آزادی و اینا سازگار نبود
اصلاً نمیفهمم اینا کاملاً بیگانه بود
براش به همین دلیل اینها ناگزیر بودن
که اون تجدد غربی رو یا به اصطلاح مشروطه
رو با مفاهیم دینی از یک یعنی بومی کنن
مثل خود همون کتاب رساله یک کلمه این کارو
میکنه که میاد
تمام ۳۰ ماده اعلامیه حقوق بشر رو یکی یکی
با آیات و روایات منطبق میکنه یعنی کتاب
رساله یک کلمه قرآن مشروطه است مهمترین
کتاب مشروطه است ولی این میاد همه رو با
همه اصول حقوق بشر رو
با آیات و روایت تطبیق میده برای اینکه به
مردم میگه که این همونه که شما دارین خب و
بعد از طرف دیگه برای اینکه پروژه مشروطه
رو متحقق کنن مجبور بودن که از علما
استفاده کنن از قدرت مذهبی و به همین دلیل
یه بخشی از علما جذب این جریان مشروطه شدن
خب و در ابتدا موفق شد اما در نهایت شکست
خورد چرا به دلیل
اینکه اینها متوجه نبودن یعنی روشنفکران
متوجه نبودن که فرق بین قانون
اساسی و حقوق مدرن با فقه و شریعت در
محتواش نیست یعنی مثلاً شریعت میگه که زن
نصف مرد ارس میبره ما بیایم یه قانون
بگذاریم بگیم که نه ارس همه در ارس مساوی
بگیم که پس این یک قانون مدرنه این یک به
اصطلاح شریعت و مال دورانی اس که سپری شد
فرق بین یک قانون مدرن و قانون غیر مدرن
در محتواش نیست بلکه در شیوهای اس که شما
اون قانون رو بهش مشروعیت میدید
اون شیوهای که شما نگاه میکنید به اون
قانون اون شیوه که شما قانون میگذارید در
حقیقت اون رو مدرن میکنه نه محتواش به
همین دلیل هست که شما اگر مثل اون اتفاقی
که افتاد آخوند
خراسانی در
و شیخ نائینی اینها مشروطه خواه بودن اما
مشروطه رو ن
دلیل
اینکه به اون د به اصطلاح نه به این دلیل
که این برای مردم مصلحته نه این به دلیل
اینکه به
حقوق طبیعی یا به حقوق بشر اعتقاد داشتن
بلکه به دلیل اینکه فتوا میتونستن بدن
یعنی طرفداری اونها از مشروطه با فتوا بود
به فتوا اونا طرفدار مشروطه شدن یعنی با
حجت شرعی وقتی که شما با حجت شرعی یک
قانون اساسی رو یک نظام مشروطه رو تأیید
میکنید یعنی از
روش کاملاً دینی استفاده کردید برای
مشروعیت دادن به یک قانون در حالی که
مفهوم قانون قانون اساسی مدرن ویژگیش
سکولار بودنشه سکولار بودنش به محتواش
نیست سکولار بودنش به
روش به اصطلاح تقنین هست یعنی در نظام
سکولار میگن که این انسانها هستند که حق
دارن حق حق انحصاری دارن انسانها در یک
جامعه که یکایک اینها حق انحصاری
قانونگذاری دارن هم قانونگذاری انسان
وقتی میگیم آزاده آزادی چیز به اصطلاح
آرمان اصلی مدرنیته است دیگه آزادی یعنی
چی یعنی آزادی
قانونگذاری و کسی که وقتی میگیم آزادی
قانونگذاری یعنی انسانها آزادن قانون
بگذارن انسانها آزادن قانون رو تفسیر
بکنن و انسانها آزادن قانون رو تغییر بدن
ولی اون اتفاقی که در مشروطه افتاد این
بود که یک شریعتی رو برداشتن یه شریعت
دیگه
گذاشتن به جای او در نتیجه ما به همین
جایی که الان رسیدیم میرسیدیم و هیچ چیز
عجیب غریبی ن خب پس
خرافه عقیده نیست شیوهی اس که شما به اون
عقیده میرسید اگر من فکر کنم
که مثلاً فرض کنید من قرآن یه کتاب مزخرف
پوچ باطله نمیدونم احمقانه فلانه ولی کتاب
سرمایه مارکس همون اعتقادی داشته باشم به
سرمایه مارکس که به قرآن نباید توقع داشته
باشید که در عمل اتفاقی متفاوت از اون
اتفاقی که
برای مؤمنان باورمند به قرآن میفته بیفته
بنا براین اون چیزی که تغییر ایجاد میکنه
نوع باورهای ماست اینکه شما چرا به
دموکراسی باور داریم حالا بذارین براتون
یه قصه بگم که یه ذره براتون قضیه روشنتر
بشه قاسم غنی یکی از دولتمردان بسیار
برجسته
عصر محمدرضا شاه پهلوی اس میگه که در در
خاطراتش در اون مربوط به اون سالی که برای
میانجیگری وقتی که ملکه فوزیه بهر کرده
بود و از ایران رفته بود مصر ایشون شده
بود سفیر ایران در مصر و وظیفه اصلیشم این
بود
که راه حلی پیدا بکنه که ملکه برگرده و
این ازدواج به هم نخوره به ه حال
خاطراتمون یک سالشو نوشته در اونجا میگه
که بحرانهایی که شاه داشت بحران سیاسی که
در خار داخل بود میگه در دربار یکی از راه
حلهایی که به نظرشون میرسید این بود که
قانون اساسی در به
اصطلاح متممی براش ساخته بشه که به شاه
اختیارات بیشتری بده نسبت به مجلس و نسبت
به نخست وزیر تا با اختیارات بیشتر شاه از
این بنبست بیرون بیاد بعد میگفت چند تا
مشکل وجود داشت یک
اینکه در قانون اساسی
مشروطه هیچ جا پیشبینی نشده بود که شما
چگونه میتوانید این قانون رو بازنگری
کنید یعنی جوری اون قانونگذاران قانون
گذاشته بودن که انگار دارن به جای قرآن یک
قرآن زمینی میگذارن که این برای ابد همه
قوانینش تغییر ناپذیره همون طور که آخوندا
میگن حلال محمد حلال یوم القیامه حرام
محمدین حرام قیامت تصور اونها از قانون
همون تصوری بود که آخوندا از شریعت داشتن
در نتیجه فکر نکرده بودن که این قانونو که
دارن مینویسن این وحی منزل نیست این باید
یه جایی براش پیشبینی بشه که اگر یه روزی
۱۰۰ سال دیگه ۲۰۰ سال دیگه نسلهای بعد
خواستن تغییرش بدن چه جوری باید تغییرش
بدن از چه به اصطلاح سازوکاری با با چه به
اصطلاح رویه یک رویه قانونی باید پیشبینی
شده باشه در قان چون این نبود پس این یک
مشکل و مشکل دوم که میگفت این خیلی
مهمتر بود این بود که ما اگر اعلام
میکردیم که ما بخوایم قانون اساسی رو درش
بازنگری بکنیم میگفت مردم کوچه بازار
مردم عوام که اصلاً از مشروطه هیچی
نمیفهمیدم در مشروطه هیچ نقشی هم نداشتن
این مردم عوام میریختن تو خیابون و به
خاطر اینکه قانون اساسی رو عین قرآن
میدونستن حکومت میآوردن پایین پدر ما رو
در میآوردن بهی بحرانی دامن میزدن که
نمیشد جمعش کرد یعنی عوام برای مردم عوام
قرآن رفته بود اونور قانون اساسی جای اونو
گرفته بود در حالی که این کاملاً
خلاف روح قانون اساسی به مفهوم مدرن کلمه
است خب این اینه مشکل ما
در ایران مدرن ایران ایران عصر جدید
همواره این مشکلو داشتیم جریان مارکسیسم
در ایران چرا رشد پیدا کرد به خاطر اینکه
اون تلقی که مردم از دین داشتن به خاطر
اینکه خب میدیدن که دین کارنامه
بسیار تباه کنندهی داره دینو میذاشتن کنار
اما به جای اینکه با به جای دین با عقل
خودشون فکر کنن میومدن یه دین جدیدی رو به
جاش میذاشتن و مارکسیسم و کمونیسم اینجوری
در ایران رشد کرد در دنیا نه فقط در ایران
آدما نمیومدن با عقل و فکر و منطق چیزی رو
بپذیرن که عقلشون میپذیره نه جذابیت س
جذابیت سحرانگیز
مارکسیسم در اون دوران باعث میشد که مردمش
ایمان بیارن این فقطم در ایران نبود یک یک
فیلسوف جامعه شناس مهمی هست در فرانسه
اسمش هست دیدی ایبون که شاگرد فوکو بوده و
مدتی هم با هم پارتنر بودن و مهم ترین
بایوگرافی
هست یک زندگی نامه نوشته از خودش
فوقالعاده است یعنی ی زندگی نامه که
داستان زندگیش رو گفته و تحلیل کرده که
چرا ما اینجوری شدیم وقت توضیح میده که من
بچه دهات بودم و وقتی که حزب کمونیست در
فرانسه درست شد و شروع کردن به یارگیری و
به
اصطلاح جذب اعضا میگه پدر من و در روستا
ما همه کمونیست شدن نه به خاطر اینکه چیزی
میدونستن از کمونیسم نه به خاطر اینکه
فقط این شعار آزادی نان مردم برای همه
جذاب بود این جذابیت این سه شعار باعث شد
که تمام روستای ما چیز بشه خودش چپ از
روشنفکر چپه و توضیح میده که این چپ
کمونیست شدن موج کمونیسم چگونه شکل گرفت
این یعنی کهه ایمان میآوردن و در مورد
پیغمبرم همین طوره دیگه پیغمبر اصلاً
عقایدش مهم نیست شما ببی پیغمبر ایمان
نمیارین به خاطر اینکه عقایدش میپذیریم
نه شما یک عقایدی رو ایمان میارین به خاطر
اینکه به اون پیغمبر اون پیغمبر قبول داری
شما نمیگین چون قرآن این حرفش درسته پس من
به محمد ایمان میارم نه شما میگید چون
محمد من بهش ایمان دارم این قرآن حرفش
درسته این اتفاق
افتاد و ایدئولوژیهای بسیار جذاب در کل
جهان به وجود آمد
که
جایگزین به اصطلاح مذهب شدن به عبارت دیگه
ما
قبلاً دین سیاسی داشتیم الان سیاست دینی
یعنی ایدئولوژی هایی که به ظاهر دینهای
سکولار مارکسیسم و
نمیدونم همه این ایسم ها اینها همه
دینهای سکولار هستن خب الان ما در جامعه
ایران اون چیزی که جامعه ایران تهدید
میکنه
کنه این نیست که این آخوندا بدن این
جمهوری اسلامی بده این ایدئولوژی اسلامی
بده پس اینا برن قضیه حله نه اینا بدن به
دلیل اینکه
اینها آزادی اندیشه
تکسر تفاوت حقوق مردم و به اصطلاح
آزادیهای اساسی رو نقض
میکنن اگر اینها برن و یک ایدئولوژی
دیگهای بیاد که ضد اینها باشه ولی اون
مثلاً کمونیستی باشه مثلاً فرض کنید یک
حکومت ایت ایستی باشه کاملاً و مثل
همینها آزادی رو نقض بکنه تکثر نفی بکنه
عدالت رو رعایت نکنه هیچ فرقی نخواهد کرد
فرقی بین حکومتها نیست اگر در عمل یک کار
انجام بدن مهم نیست که
این به اصطلاح دینی اون ی غیردینی هست اون
اونچه که جامعه ما رو از شر خشونت و
خرافات برای همیشه رها میکنه این هست که
ما هر چیزی رو باور نکنیم هر چیزی که تو
تلویزیون میبینیم چون تو تلویزیونه چون
تو اینترنته چون فلان رهبر میگه ما باور
نکنیم ما میدونید یه مشکل اساسی داریم و
اون اینه که عاشق رهبران سیاسیون میشیم
یعنی یعنی یا باید عاشق خمینی باشیم یا
عاشق رضا شاه باشیم یا عاشق مصدق باشیم یا
عاشق یعنی فکر میکنیم که رهبر سیاسی
پیامبره و این فاجعه است یعنی اگر شما فکر
کنید
که به کسی در صورتی شما حاضر هستید که
وارد فعالیت سیاسی بشید که یک رهبره آدم
خیلی خوبه آدم خیلی به اصطلاح همه همه چیز
درست بیاد اونجا و شما بهش ایمان بیارین
نه همچین چیزی غلطه این فاجعه است این
بدبختی ما ایرانیها و کشورهای شبیه ما
هست که نمیتوانند فرض کنن تصور کنن که
سیاست با مذهب فرق
میکنه
ببخشید شما در سیاست مدرن به هیچ وجه با
همدیگه بر اساس ایمان رفتار نمیکنید بر
اساس اعتمادی که
همواره باید کنارش سازوکاری برای نظارت
بشه یعنی مثلاً فرض کنید من یک رهبری یک
شخصیتی رو میاد توی انتخابات اولاً من
باید دلیل داشته باشم که به این اعتماد
کنم یعنی که من نمیتونم بگم آدم خوبیه
آقای خاتمی آدم خوبیه آقای مثلاً فلانی
اون از این ک کار این حرفا نیست شما باید
کارنامش رو با معیارهای
کاملاً عینی و آبجکتیو یعنی درست مثل
یک آدم بیگانه بگید در اقتصاد این کار
کرده در مثلاً فرهنگ این کارو کرده در
سیاست این کارو کرده اون رقیبش این کارو
کرده بعد مقایسه کنه در انتخابات بنابراین
شما به شخصیت طرف رأی نباید بدی بلکه باید
به کارنامه گذشتش و اسم باد بکنه به طور
عینی که این آدم توانایی مدیریت داره در
آمریکا
چرا کسی میتونه حالا چه مهم نیست کجا چه
شهرداری باشه چه کنگره باشه چه ریاست
جمهوری باشه باید این آدم قبلاً یه جایی
رو اداره کرده باشه شرکت خودشو اداره کرده
باشه یه به اصطلاح سازمانی رو اداره کرده
باشه و نشون داده باشه موفقیتش من که
نمیتونم بگم پس چون این آدم خوبیه حتماً
این عملکردش خوب خواهد شد پس اولاً در
سیاست ما یه کسی رو انتخاب میکنیم که عقل
ما عقل در
حقیقت منطق و عقلی که تابع قواعد پذیرفته
شدن پذیرفته شده علمی هست میسن و میپذیره
که این آدم بر این ترجیح داره اما شما
وقتی که به رس جمهور رأی میدین به محض
اینکه رأی دادید به محض اینکه رأی دادید
رفتار اون رو تحت یک سیستم نظارتی قرار
میدید یعنی اینطور نیست که بگید من چون به
تو رأی دادم پس دیگه به تو اعتماد دارم نه
به خاطر اینکه اولاً صداقت آدمها مهم
نیست مثلاً آقای رضا پهلوی از نظر شخصی
بسیار آدم صادق آدم نجیب آدم پاک آدم
بسیار شایستهای شما میتونید باهاش دوست
باشید شما میتونید باهاش به اصطلاح در
خیلی چیزها بهش اعتماد کنید میتونید
باهاش نمیدونم خیلی کارا انجام بدید اما
این به این معنا نیست که چون آدم خوبیه
آقای آقا خاتمی چون آدم خوبیه فلان شخص یا
آقای ایکس چون آدم خوبیه بنابراین در عمل
شما میتونید کاملاً بهش اعتماد کنید و
مملکتو بسپارید بهش یا این مسئولیت
بسپارید بهش نه شما هر کسی خوب یا بد وقتی
که تعیین میکنید و در یک جایی باید بتونید
بر تمامی رفتار و کار به اصطلاح کارکردهای
اون نظارت داشته باشید یعنی وی تراست وری
فا ما هم اعتماد میکنیم هم لحظه به لحظه
ما نظارت میکنیم چرا به دلیل
اینکه خوب بودن شخص یا بد بودن شخص نیت
شخص و شخصیت شخص آرمانهای شخص هرگز نتیجه
اعمالش رو تضمین نمیکنن شما میتونید با
بهترین آرمانها با بهترین نیتها با
بهترین حرفها با
زیباترین به اصطلاح ادبیات به شرورانه
ترین اعمال دست بزنید حالا یا بخواید یا
نخواید و و از اون طرف ممکنه که یه نفر
آدم بدی باشه ولی یه کاری بکنه که درست
باشه بنابراین کار رو باید با یک منطقی
سنجید که جدای از افراد هست
این که شما چه چیزی رو باور
میکنید الان یه عده اومدن در برابر
مسلمونا میگفتن که ما یک گذشتهای داشتیم
گذشته رویایی به نام ندونم صدر اسلام یا
تمدن اسلامی که غرب اومده خراب کرده بعد
روشن فکرای مشروطه خواه اومدن چیکار کردن
گفتن که نه اصلا ما یک گذشتهای داشتیم
قبل از اسلام اون گذشته خیلی رویایی بوده
این اسلام اومده خراب کرده یعنی نوع فکر
ساختار فکر همون هست که آخوندی یعنی اومدن
به جای دوره طلایی اسلام دوره طلایی ایران
درست کردن اون ایران همونقدر تخیلی اس که
این اسلام اینها این یعنی ساختار فکر یکیه
در نتیجه ما مدرنیسم ما با یک ناسیونالیسم
همراه شد که همانقدر جزمی همانقدر خشن
همونقدر دیگر ستیز بود
که به اصطلاح ایدئولوژی مذهبی کتاب آقای
ماشاالله آجودانی به نام بوف کور و
ناسیونالیسم اگه اشتباه نکنم بخونید خیلی
اون کتاب کتاب خوبیه و این موضوع رو توضیح
میده همین طور پیشنهاد میکنم که که کتاب
آز برلین به نام ریشه های رومانتیسم رو
بخونید ابتدای این کتاب برلین توضیح میده
که تفاوت بین فرهنگ ها به خاطر و جوامع به
خاطر نوع افکار و عقایدشون نیست بلکه به
خاطر شکلیست که اون عقاید و افکارو به دست
میارن به عبارت دیگه
الگوی اعتقاد داشتن الگوی اندیشیدن به قول
انتروپی ها میگن انسان شناس میگن
و یا فرانسه میگن مود دلا پونسه شیوه
اندیشیدن هست که تفاوت ایجاد میکنه ما در
همه فرهنگها ازدواج داریم در همه فرهنگها
دین داریم در همه فرهنگها جشن داریم در
همه فرهنگها آیین سوگواری داریم ولی چرا
اینا با هم متفاوتن به خاطر اینکه نوع درک
اونها از مرگ نوع درک اونها از زندگی نوع
درک اونها از بدن نوع درک اونها از جهان
با همدیگه فرق میکنه شیوه نگاه
فرق میکنه این رو خیلی خوب توضیح میده این
رمانتیسم
که در حقیقت مقدمه تمام این ایدئولوژیهای
توتالیتر در اروپا محصول این جریان
رمانتیسم هستن این رمانتیسم مواضب باشید
که در ما به شدت خطرناکه این رومانتیسم
جمهوری اسلامی رو ایجاد کرد این رمانتیسم
هم مدرنیسم پهلوی رو درست کرد و هم ضد ضد
مدرنیسم پهلوی رو درست کرد یعنی این
مدرنیسم هم
یک این رومان رمانتیسم هم یک مدرنیسم
اقتدارگرا رو ایجاد کرد و هم یک جریانی رو
علیه اون که اون هم به شکل بدتری
اقتدارگرا بود و این رومانتیسم من حالا یه
موقع راجع به صحبت خواهم کرد این کتاب
کارل یاس هم من خواهش میکنم بخونید اسمش
هست ا
گست خواستگاه و غایت تاریخ که به فارسی
فکر کنم آقای لطفی محمد حسن لطفی ترجمه
کرده آغاز و انجام تاریخ منتها ترجمه خیلی
ترجمه خوبی نیست اگر میتونید به زبانهای
اروپایی بخونید این کتاب رو و اینجا راجع
به علم راجع به ایمان راجع به مسائل مهمی
که ما امروز بهش دچار هستیم تکنولوژی صحبت
میکنه مفصل و
اونجا اصطلاح خرافه علم رو به کار میبره
اونو بخونید و ببینید که چرا یاسپرس از
خرافه علم سخن میگه و اون رو خطرناک
میدونه
خب فاشیسم نازیسم در آلمان و فاشیسم هر دو
در ایتالیا
محصول رشد تکنولوژی مدرن و محصول علم مدرن
و محصول نظام اقتصادی مدرن هستن و این
توضیح میده که چرا این تکنولوژی و علم
پیشرفتشون قرار بود ما رو به سعادت برسونه
اینطور به انحطاط و نابودی کشون من
سپاسگزارم از دوستان گرامی ببینیم
که در جلسات آینده حالا ما
به میگن که همه پیغمبر کاریزما بله پیغمبر
کاریز و بله همین طوره ایمان به پیامبرا
بر اساس کاریزما شون هست یعنی این کاریزما
البته کاریزما یه چیزی نیست که همینطوری
به وجود بیاد کاریزما مثلاً خوش تیپی نیست
با خوش تیپی فرق میکنه مثلاً پیامبر
پیامبر
اسلام قبل از
اینکه اعلام پیغمبری بکنه در محیط خودش به
عنوان امین مشهور بوده کسی که همه به امین
بودن او راستگو بودن او قابل اعتماد بودن
او باور داشتن خب این کاریزما ایجاد
میکنه دیگه مثلاً شما تو محیط تونم هستین
یه نفر هست
که هیچ موقع ازش کار بد ندیدید همه یه نوع
بهش اعتماد میکنن دیگه یه موقع ادعا بکنه
دلیلم نداشته باشه شما بهش بر اساس اون
سابقه بهش اعتماد میکنید کاریزما یه چیز
پیچیده است که حالا ماکس فبر و بعد از
ماکس وبر دیگران خیلی توضیح دادن و راجش
کار کردن
بله اجازه بدید که دیگه باقی صحبتها رو
در جلسات دیگه بکنیم من حالا در یکی دو
جلسه راجع به نوع تاثیر پروپاگاندا و
تبلیغات سیاسی مخصوصا در جمهوری اسلامی که
صحبت میکنم اون وقت بهتر میتونم توضیح
بدم که چگونه آدم بدون اینکه متوجه باشه
یعنی به صورت ناخودآگاه چیزهایی رو باور
میکنه
که بدون هیچ
دلیل قابل توجیهی هستن یعنی باورهای بی
بنیان چگونه به ذهن آدم رسوخ میکنه و چرا
باید ذهن رو آموزش داد ذهنو تربیت کرد مثل
این مونه که شما باید وقتی الان اگر
بخواید برید یه کشور آفریقایی بسیاری از
کشورهای آفریقایی هستن که قبلش به شما
میگن که شما نمیتونید ویزا بگیرید مگر
اینکه این واکسن رو بزنید بعد بدونید که
اونجا این مشکلات
مثلاً هست که باید از اینها پرهیز
بکنید در عالم سیاست م همین طور در زندگی
عادی هم همین طوره شما بدونید که بدنتون
در معرض چه ویروسهایی هست شما باید
بدونید بدنتون در این محیطی که هستید چه
خطرهایی تهدیدش میکنه در سیاست هم همین
طور در مغز انسانم همین طوره ادراک انسانم
همین طوره عقل انسانم همین طوره حافظه
آدمم همین طوره اینا رو باید بشناسیم که
چه آسیب نقطههای آسیب پذیرش کجاست در
حقیقت حکومت های توتالیتر از آسیب
پذیریهای مردم استفاده میکنن از اون
نقطههای که انسان به طور طبیعی آسیب
پذیره اگر ما بشناسیم این نقطههای آسیب
پذیرم رو و بعد از
اونها حفاظت بکنیم این سیستمها نمیتونن
هیچ کاری بکنن در حقیقت اینا یه ویروسی
هستن که ما نمیشناسیم اگر بشناسیم این
ویروس رو به راحتی ما میتونیم پاد زهرش رو
یا واکسنش رو
بسازیم و در مقابل خطرناکترین ویروسهای
دنیا دیگه مثل کرونا خطرناکترین حکومتها
قدرتمندترین حکومتها مسلح ترین حکومتها
اگر شما بشناسید ویروس رو میتونید واکسنش
بسازید و مقاومت کنید از همه شما
سپاسگزارم تا بعد