در قدم اول باید بدونیم که اگر میخوایم به
اصطلاح
بفهمیم این یعنی باید شیوه کارمونو عوض
کنیم یعنی باید یک انقلابی در عادتها و
الگوهای فکریم به وجود بیاریم که این
انقلاب سخت یعنی گام اول سختترین و
دشوارترین و به اصطلاح پایان ناپذیرترین
بخش کاره یعنی شما پیش از اینکه تصمیم
بگیرین هر چیزی رو بفهمین اول باید او رو
ازش شش آشنایی زدایی کنین یعنی چی یعنی
اگر اون رو قبلاً
میشناختین دوباره فرض کنید که اون کاملاً
تازه است این یعنی به این معنا که هر چیزی
که برات
آشناست باید فرض بر این بذاری که اینا
ممکنه همش غلط باشه این اون شک
دستوری دکارت شک دستوری دکارت یعنی چی
یعنی تمام افکار من
به اصلا پتن شالی قابلیت اینو دارن که خطا
باشن پس من هیچ اعتمادی ندارم که پس من
نمیگم این فکر من درش تردید میکنم اون
فکر نمیکنم در مثلاً یا عقیده ریاضیم
تردید میکنم در عقیده تجربی نمیکنم
دیندارها خرافاتی ولی مثلاً ساینتیست از
خرافه دورن نه من میدونم که این سیستم
ادراکی من یک سیستمی اس که نقای اسش
بیشماره و ناشناس شناخته است و من اگر ۵۰
هزار سالم زندگی کنم هرگز نخواهم تونست
اون رو اصلاح کنم این آگاهی من ایمان
پیشینه من به اینکه این دستگاه فقط خطا
میکنه و من هم باید بکوشم
برای یافتن شیوههایی برای کشف خطا موجب
میشه که من بگم آقا همه این چیزایی که
میدونستم از دو البته روشنه که شما با هر
چیزی که مواجهیم دیگه نه اینکه ب تو
دیکشنری همه رو کلماتو دربیاریم یعنی وقتی
می میخواین ببینین روش چیه گفتین روش اون
که من فکر
میکنم خب یعنی روش اون چیزی که شما فکر
میکنید نیست قطعاً چرا به خاطر اینکه شما
ذهنتون حطا واقعیت هرگز برای شما دیده
نمیشه حتی ممکنه شما مثلاً یک یک سانت از
واقعیتو ببینین ولی چون اون یک سانتو فقط
ببینین درباره همون یک سانت هم قضاوتت
غلطه مثل اون داستان فیل مولویه دیگه در
تاریک خانه رفته بودم یکی دست میزد به پا
ش فکر میکرد که این مثلاً نادونه یکی دست
میزد به گوشش فکر میکرد یه چیز دیگه است
بنابراین شما به همین دلیل فکت به هیچ وجه
به معنای واقعیت نیست این چیزی که الان
توی زبان آفتا این فکت حالا فکت چیه بمانم
این فکت یعنی چی میخواد بگه یعنی دیگه درش
تونه چرا نیست فکت به هیچ وجه واقعیت نیست
یک دو فکت به هیچ وجه خودش معنا نمیده
روشهایی که شما به فکت معنا میدید غیر
فکشن و اینها مدام تغییر پیدا میکنن
یعنی یک حادثهای در یک دورهای ممکنه که
اتفاق افتاده هیچ اهمیتی نداشته ولی وقتی
که من متوجه شدم چه حوادثی اهمیت داره
ناگهان اون اهمیت پیدا کرد یه متفکری یک
به اصطلاح پدیدهای یک موقعی بود که اگر
شما درباره خودت حرف میزدی گفت شما
نمیتونست بگی من ب بشینی در مورد خودت
کتاب بنویسی گفتن دیوانه است این آدم
اونچی که قابل نوشتن بود اون چیزی بود که
از تو نباشه فردوسی میگه که این من رفتم
نامه باستان آوردم دیگه تمام نویسندگان و
متفکران پیشا مدرن
اساساً قدرت خودشون رو به این میدونستن که
دارن این سنتو منتقل میکنن هرگز دانته و
میلتون و نمیدونم شکسپیر ای مطلقا معتقد
نبودن که دارن یه کار جدید میکنن و هیچ
موقع فکر نمیکردن که این ار اونها سنت
شکنی باشه یی کانش ما ف ما میفهمیم بعدم
که فهمیدیم که دیگه هممون شدیم سنتشکن ولی
میخوام بگم که امروز نه امروز من لازم
نیست بگم که به اصطلاح این داستانی که تو
راجع به رستم و سهراب میگی از خودت
درآوردی یا تو کتابا
خوندی الان شما هرچی که بگی راجع به
داستان هر یه برداشت کودکانه بکنن راست
داستانی رستم سرا دست
اوکی بنابراین یک نکته مهم اینه که
شما مدام آشنایی زدایی بکنید یه کلمه
میتونه یک بار به کار بره برای همیشه
نابود بشه چه بسا واژههایی که ما همین در
همین ۱ ۲۰ سال گذشته در فارسی به کار
میبردیم دیگه کسی به کار نمیبره ولی چه
وسا یه کلمهای در طول تاریخ مدام تکرار
بشه ولی هر لحظه یک معنای جدید بده به این
کان شس باشید
آزادی امروز که من با شما حرف میزنم در
زبان فارسی معنایی میده که امکان نداره که
دیروز بده چرا چون انقدر این معنای این
ربط داره به شبکهای از معناها شبکهای از
حوادث کانتکست ها که اونها دیگه تکرار
نمیشن پس معنای کلمات تاریخیه تاریخیه
یعنی چی
یعنی امکان وجود نداشته که کوروش برای
کوروش ایران رو ایران بفهمه اگر اونوقت
بگید که ما یه ایرانی داریم که از زمان
کوروش تا الان تداوم داشته یعنی گویا
کوروشم مثل من ایرانو میفهمی نه ما ایران
یه چیزی جدید مفاهیم اگر به کار برده نشن
نمیتونن تأمین بدن گذشته من یک به اصطلاح
نمونهای از خطای فکری یک آدمی رو براتون
بخونم که من از او بسیار یاد گرفتم که
چجوری فکر کنم ولی چون اون فکر کردن من به
اصطلاح بر اساس دانشش میگفت یعنی تئوری
شو میدونست خودش در عمل وقتی فکر کرده
دقیقاً همون دامهایی که من رو هشدار دادم
همون دامها رو بهش مت شد یعنی اون در
کاربرد مهمه مثکه شما رانندگی بلد باشی
ولی مسش مهم نیست که بلدی که اگر باید
بدونی که چه زمانی و چگونه اینها رو به
کار ببری شیوه به کار بردن خودش یه هنره
یعنی زمانی که تو بفهمی که این پس روش
محصوله تخیل دانش
فهم و توانایی اپلای کردن روش یک قاعده
کلیست که شما یه جا به اصطلاح اپلای
میکنی
منتها بردیو میگه که من روش فلان ندارم که
من هر بار که یه چیزی رو میبینم روش یعنی
اون شیوه دیدن من من وقتی که من نمیتونم
بگم که من
واشینگتن سبک راه رفتن من در واشنگتن چیه
من هر تو واشنگتن یه شکلی راه میرم اون شک
من در روش شما کانش سیست پس شما اگر
بخواید راجع به همون موضوعی که دیروز یا
قبلاً کار کردید دوباره کار کنید باید یک
شکل دیگه نگاه بکنید وگرنه شما فکر نکردید
و نیچه میگه که بزرگتر برای بزرگترین
نبردها جنگ افزار تازه لازمست وگرنه اون
بزرگترین نبرد نمش نبردهای معمولی میشه پس
شما هر بار اگر بخواین یک فهم جدیدی پیدا
بکنین باید روش جدیدم برا فهمش پیدا بکنه
اون روشی که قبلاً به کار برده شده همون
فهم میتونست تولید کنه نه بیشتر بنابراین
ما نمیتونیم فوکو رو بیاریم یه چیزی رو
از خودمون بهش ببندیم بعد بگیم که من ما
من فوکویی من پانتی نه فوکو یک و در اونچه
که نوشته درباره ایران یه جملهای رو به
کار برده که خیلی بهش فحش دادن یکی اینکه
ایرانیان میدونن چه نمیخواهند اما
نمیدانند چه میخواهند موافقین شما با
این
شما چی میفهمین از این موافقین ایرانیا
تو انقلاب ایران میدونستن چی نمیخوان
ولی نمیدونستن چی
میخوان
بله یعنی میگین حرف درستی
زده بله من فکر میکنم خیلی شناخت دقیقی
نبود از اینکه چی نمیخوان حتی یعنی ایرانی
میدونستن فکو
نمیفهمن نمیدونستن چی نمیکنن آ تو
مصاحبش ببینی
فوکو ما فکر میکنیم فوکو وقتی میگیم
فیلسوف یعنی یه نفر مثل آقای مثلاً
عبدالکریمی ما همیشه چیزها رو بر اساس
دستگاه خودمون میفهمیم ما وقتی میگیم
فلسفه ما فلسفه غرب رو که نمیفهمیم که
فلسفه خودمونو میفهمیم وقتی ترجمه
میکنیم به خاطر همینه که ما فکر میکنیم
فلسفه یه چیزیه مال آدمای خل وچل یا مثلاً
عارف مسلک یابن تو غار ربطی به زندگی
نداره ول تعجب میکنیم مثلاً برا من چرا
باید سیاست من اندیشه بخوام نظریه بخوام
نظریه م آدم بی کاره گفت که تو مدیره گفته
بود که فلسفه که دبیر نمیخواد که دبیر
ورزش ما هر موق بیکاری میفرستیم سر کلاس
فلسفه چون ما نمیدونیم که این فلسفه که
ما داشتیم با فلسفه که اونا داشتن زمین تا
آسمون فرم و نقشش فرم خب آقای چیو
میگفتم فوکو نمیدونیم کیه که داره این
حرفو میزنه تو اگر ندونی که این آدم
اپیستوزوما
سیستمهای متفاوت فکری رو مقایسه کنه و
بشناسه یعنی کارش اینه که بفهمه در
دورههای متفاوت در فرهنگهای متفاوت چه
الگوهای متفاوتی برای شناخت و فهم وجود
داشته میتونه اینا رو تشخیص بده
و کاملاً آگاه بوده که
سیستم به اصطلاح اندیشیدن و فهمیدن در
ایران با سیستم غربی کاملاً متفاوته یعنی
چی یعنی کهه سیستم وقتی که میگیم متفاوته
نه اینکه ما مسلمونیم اونا بی دینن این
چیزی که ما فهمیدیم دیگه ما فکر کردیم که
مدرنیته یعنی بیین بودن پ هرچی ضد اسلام
باشه پ مدرنتر اقت همه به اصطلاح مؤمن
ترینی ما همون بیین بیدینه های ما هستن
مسئله اینه که در تفاوت این سیستم ها به
روشه به شیوه است
و و وی یعنی شیوه شکل گیری یه چیزی اون
چیز همونه یعنی انقلاب اون چیز شیوهای اس
که اون پدیده رو تحقق پیدا کرده بنابراین
من نمیتونم بگم من آزادیخواه هم تو ولتر
آزادیخواه بوده من نمی که آزادی معنیش اون
شیوهای اس که شما برای آزادی عمل کردی من
نمیتونم بگم که من چون چه میدونم کلمه
عشقو تو فلان ترانه انگلیسی میفهمن و
میدونم چیه نه
عشق در زبان من کاملاً متفاوته این
سیستمها تفاوت سیستمها به شیوه شده برای
ما ایرانیها شیوه یعنی
روش یا فرم اصلاً قابل فهم نیست برای
ما اونچه که مهمه اینه محتوای یه
لیوانه ما وقتی که میریم یه لیوانو
برمیداریم میخوایم از محتوای لیوان
استفاده کنیم برا مهم نیست که این لیوان
چه شکلیه
غربیه کاملاً به عکس غربیه براش اصلاً
محتوا مهم نیست بنابراین او در این لیوان
اساساً خلع میگیره اساساً به اصطلاح هیچ
به اصطلاح نگاتیو براش این لیوان فاقد
محتواست براش چی براش مهمه فرم در حقیقت
از نظر ما محتواست که وجود داره و محتواست
که معنی داره و محتواست که تأثیر داره در
واقعیت از از نظر غربی چنین چیزی وجود
نداره اونچه که تأثیر ایجاد میکنه یعنی
اونچه که به یه حرکتی به یک
عملی امکان تأثیرگذاری واقعی میده فرم اون
عمله نه خود اون عمل اگر قرار بود به
اصطلاح اون محتوا باشه در نتیجه باید
دموکراسی همه جای دنیا یه شکل میشد
دموکراسی میشد قابل وارد کردن چرا
دموکراسی وارد نمیشه به خاطر اینکه
دموکراسی فرمه یعنی چی فرمه ح توضیح بدم
برای اینکه شما فرمو بفهمین باید بتونین
از اون چیزی که میخوایم بفهمیم فاصله
بگیریم یعنی من اگر بخوام بفهمم
که فرم چه معنی داره دیدن فرم فهم فرم
نیازمند فاصله گرفتن از موضوع
شناسایی من زمانی میتونم معماری این ارتو
بفهمم که ازش فاصله بگیرم اگه برم کس کنم
زیر میز نمیتونم بفهمم
بنابراین برای من
تمایز چون موجب فاصله گیری میشه امکان
شناخت ایجاد میکنه ذهن ایرانی نه کاملاً
به عکس اونچه که براش باور ایجاد
میکنه تشابه به خاطر همین وقتی میخواد یه
چیزی رو بفهمه باهاش میخواد یکی بشه اگر
از ا جدا
بشه از نهستان منو ببریدند اون وقت میشه
به اصطلاح نوستالژی میشه غم میشه بدبختی
من اصلاً مرغ باق ملکوتم نی از عالم خاک
یعنی خودش رو در جای خودش نمیبینه او
زمانی احساس میکنه که با حقیقت نزدیکه که
با حقیقت یکی بشه و این نزدیکی یا یکی شدن
او باعث میشه چیزی بهنام فرم حس نکنه اگه
شما برید تو استق که نمیتونی فرم فرم
استق رو نگاه بکنیم که برای فرم استق باید
ببیم بیرون ما همیشه با موضوع که به
اصطلاح میخوایم بشناسیم یکی میشیم به
همین دلیل هر چیزی جدیدی رو هم به سرعت
اگه بخوایم بشناسیم با اون چیزی که قبلاً
تو ذهنمون یکی میکنیم یعنی فاصله رو
برمیداریم برای ما اگر بخوایم قانون غربی
رو بفهمیم باید با قانونی که میدونیم یکی
بشه وگرنه نمیفهمیم ربی و به همین دلیل
که ما برای فهم خودمون به هیچ وجه خودمون
رو محتاج چیزی به نام دیگری نمیونی و به
همین دلیلم هرگز چیزی به نام کنجکاوی در
بین ما وجود ند داشته حتی در مورد خودمون
هی تاریخ خودمونم ننوشتیم دستور زبان
خودمونم نشت
نمینویسم
دیگه ولی ذهن غربی به دلیل اینکه در تمایز
هست شناخت رو کسب میکنه تمایز یعنی فاصله
و فاصله گرفتن بسیار تجربه
دردناکی چرا به خاطر اینکه تو رو در به
اصطلاح امکان شناخت فقط با لمس نکردن اوور
نداشتن او
میفهمی یعنی تو زمان یعنی تو زمانی زمانی
میتونی بفهمی که در زمان حال قرار داری
که گذشتن زمان گذشته رو حس کنی یعنی تو با
فقدان با از دست دادن میدونی مثل این
میمونه که من با از دست دادن ق مثلاً یه
عضوم تازه بفهمم که من این عضو دارم سلامت
اینه دیگه سلامت چه زمانی شما می میفهمی
سالمی وقتی که می مریضی داری که حس اصلاً
حس نمیکنی بدن سالم رو در نتیجه فاصله
گرفتن یعنی که من قادرم نه تنها با اشیا
نه تنها با آدمها من ها قادرم خودم رو هم
به همون عینیت به همون معیاری بسنجم و
ببینم و بشناسم که دیگری رو چهجوری من
انسان غربی میتونه خودشو دوپاره کنه
انسان غربی قدرت داره خودش رو دو ب دو نفر
حساب بکنه خودش رو غریبه حساب کنه غریبه
رو خودش حساب کنه
برای انسان غربی دیگری نه فقط برای شناخت
دیگری که برای شناخت
خودش ضروریست در نتیجه دیگری براش اصل
خودیه و او برای اینکه خودشو بشناسه برای
اینکه خودش رو غربی بدونه شرق شناس میشه
هند شناس میشه چین شناس میشه انسان غربی
نمیت انسان ایرانی نمیتونه غرب شناس باشه
چون غرب م میر مث خودش بفمه میخواد بگه ما
ما هم داشتیم ما هم داریم ما هم حقوق بشر
داریم ماهم اونو داریم ما هم هرچی که خوب
اونا ما هم داریم در نتیجه به جا اینکه
اونو میشناسه راجع به اون چگ داره توهم
پیدا میکنه ولی انسان غربی میره ایرانو
میشناسه برای چی برای اینکه تفاوته که
میتونه به او بفهمونه که خودش چیه در
حقیقت مثل رنگا میمونه چون اگر همه رنگا
رو یه شکل ببینی یعنی رنگی وجود نداره اون
چیزی که باعث میشه که شما یک رنگی رو با
یه رنگ دیگه ولو با یک اندک تفاوتی در طیف
تشخیص بدی اسمش عوض میشه چ چی آبی نفتی می
با آبی لاجی دار از هر دو آبین ولی یک جدا
میشن این که تو میتونی او رو جدا ببینی
موجب میشه که تو یک چیز جدید ببینی اونوقت
آقای چیز اشتباهی که میکنه یکی از
اشتباهات مهم همین در این کتاب تمام داره
سعی میکنه یعنی ما این کارو کردیم در
علوم انسانی دیگه ما در علوم انسانی یه
سری مفاهیم وارد کردیم که این مفاهیم در
حقیقت برای شناخت ایدههای واقعی و مشکلات
واقعی درست شدن بعد اومدیم براشون مشکل
ساختیم یعنی سنت و تجدد برای ما مثل چیز
میمونن برای ما مثل اهرمن و اهورمزدا
میمونن سنت باید بره دیر شو بیرون رود
فرشته درآید میگه آقا ما کی از اسارت سنت
دری مدرنیته به مدرنیته برسیم انگار مثلاً
مدرنیته اصفهانه سنت کاشونه شما برای
رسیدن به کاشون باید از اصفهان بیای بیرون
این یعنی ن نه تنها نفهمیدن مدرن ته که
نفهم سنت ما چیزی در فرهنگمون به نام سنت
نداشتیم چرا به خاطر اینکه سنت مخلوق
مدرنیته
است زبان رو چون ما واقعیت میدونیم فکر
میکنیم بدون اینکه ما به کارش ببریم یه
چیزی بوده به نام سنت سنت من نگم سنت که
سنتی وجود نداره که اگه من نگم حقوق بشر
که حقوق بشری وجود نداره که حقوق بشر
زمانی وجود داره که من به کار برده باشم
پس نمیتونم بگم تاریخ ایران از ا ا و تا
اینور نه چون هیچکس چنین تصوری نداشته
هیچکس در ایران تصور نداشته که ما
نمیدونم نهاد مدنی داشتیم ما
نمیدونم فلان قوه قضاییه داشته نه اون
چیزی وجود داشته که آدمها به کار بردن
چرا چون این تاریخ نیست که زبان ما رو
میسازه این زبانه که تاریخو میسازه و
عکس این من نیستم که زبانو میسازم این
زبانه که منو میسازه چرا به خاطر من یعنی
چی زمانی که من بگم من بچهای که زبون باز
میکنه میگه من اونوقت
من یعنی من قبل از اینکه کلمه منو به کار
ببرم که من نیستم سنت یعنی این زبانه که
سنتو خلق میکنه این زبانه که تاریخو خلق
میکنه این زبانه که فرهنگو خلق میکنه
انسان محصول زبانه انسان چیزی نیست جز
زبان یعنی شما نمیتونی بگی در فرهنگ ما
مثلاً آره مردم خیلی عادت داشتن مثلاً به
همه جا جای ایران شنا میکردن
نه یا بگیم بله ما هم تئاتر داشتیم چرا
چون آقای بیضایی میخواد اثبات بکنه که
تعزیه هم تئاتره نه تئاتر یک نمایش هست
اما ت اون همون چیزیست که اون کلمه براش
به کار رفت یعنی اگر در فرهنگ ما به حاکم
گفتن خلیفه او خلیفه بوده اگر بهش گفتن
پادشاه اون پادشاه بوده اگر بهش گفتن امیر
اون چیزی بوده که مینامیدند
جهان اون چیزیست که ما مینامیم جهان جهان
یعنی چی به شما جهان که در بیرون نیست
جهان چیه اون چیزی که من بهش میگم جهان
برای ایرانی چنین چیزی قابل تصور نیست
جهان از پیش وجود داره خداوند خالقش من
اسمشم خدا به من یاد میده علم آدم الاسما
دیگه انسان حق نامیدن چیزا رو نداره انسان
به هیچ وجه حق نداره که در زبان تصرف
مالکش خداست پس معنا رو اسمم خدا میده ولی
در انسان غربی شما هرچه رو که نامیدی او
اوست من وقتی که مهدی مینام مهدی
میشم من که نمیتونم کور بگم من الان
کوروشم که پس این باعث میشه که شما از شر
اینکه بخواین با نیت خیر عشق ایران از
نمیدونم عشق اسلام حزب کمونیسم یک
گذشتهای رو با با زبان یه سؤال بپرسیم
اجازه بدین فبر کهت بکنین مثلاً میگی
جامعه ایران طبقه فلان طبقه فلان چرا چون
میخواید مارکسیستی تحلیل بکنید یعنی که
شما در حقیقت فهمت از اون مارکسیسم م غلطه
یعنی متوجه نشد دیگه اونم چی میگه اگر من
به مثلاً کسروی بگم ولتر نه تنها کسروی رو
نفهمیدم ولتر نفهمید اگه من به فردوسی بگم
هومر در حقیقت این معنی این نیست که من
این برتره یا اون برتره ها ویژ زمانی من
شما رو میشناسم که متفاوت بشناسم هرچی
ممکنه من دو تشم نداشته باشه تفاوت یعنی
شناخت من با مقایسه برتر دونستن شما در
حقیقت بر آشفتگی ذهنیم پرده میر بله
بفرما استاد الان یه تاکیدی داشتید بر
اینکه اروپایی چون این را میگوید او
اروپایی اس حالا من این سؤال برام پیش
میاد که شما همه اروپاییها رو به یه چشم
میبینید یا اینکه مثلاً این مثال خاصی که
زدید که من ال من تمرکزم از دست دادم که
ببینم دقیقا کلمه شما س خ کر س خ کردی س خ
کردی میخوام ببینم که آیا این اروپایی به
قولی همشون همینن یا گروههای مختلفی دارن
تفکرات مختلفی دارن و شما یک مورد
خاصش درست قضاوت برای ما نه که دینیه
مبتنی بر نیت و خواست تکتک اشخاص ما کی
میگیم فلانی آدم آدم بدیه وقتی که با نیت
بد یه کاری انجام داده و او رو مقصر مید
اونو بد میدونه آدم بد کسیست که عالمانه
یه کار بد میکنه پس بدی برای ما به نیت
طرف بستگی داره اگر طرف مسلمون نباشه یعنی
اعتقاد اسلامی نداشته باشه اون نجس میشه
با من فرق میکنه پس من به خاطر تفاوت نیت
خودمو از او جدا میکنم در به اصطلاح فهم
مدرن از چیز ها ما چیزی به نام مورد
استثنایی نداریم جهان کلش یه سیستم بدن
شما شما اگر یه موقع
چشات ناراحت شد عامل ناراحتی چشی شما
لزوما تو چشات نیست ممکنه توی پاشنه پات
باشه شما ممکنه سردرد بگیری مشکلت گوارش
باشه ممکنه شما مثلاً اینکه چون سیستمه
خواب من به فکر من تاثیر داره به همین
دلیل که شما وقتی که فکر میکنید در مورد
روش و تصمیم میگیرید که این روش خوبیه
باید حواستون باشه که این تصمیم شما
لزوماً محصول نیت خیر شما یا به اصطلاح
اونچه که خوندید نیست ممکنه محصول یک
گرایشهای خاصی باشه که شما رو به اون سمت
کشونده و اونا میتونن خطرناک باشن کسایی
که میرن مثلاً با روش فوکویی راجع به آقای
خمینی به اصطلاح مقاله مینویسن اون که
نمیخواد آقای خمینی رو بفهمه که اون
میخواد برای آقای خمینی یه شأنی قائل بشه
که همتراز فوکه و این اصلاً منحصر به به
اصطلاح طبقه خاصی نیست یعنی شما این
اشتباهات رو این چیزایی که من الان میگم
به عنوان اشتباهات یه سیستم بگیرید مثلاً
فرض کنید اگر زبان فارسی مشکلش این باشه
که مذکر مؤنث نداره این دیگه فرق نمیکنه
کی به کارش ببره که میشه مشکل یا ویژگی
سیستمی ویژگیهای سیستمی ویژگیهایی نیستن
که شما تعیین کنید یا برای به کار آوردنش
لازم باشه هر فرهنگی هر زبانی مجموعهی از
ارزشها رو با خودش منتقل میکنه و اون
مجموعه ارزشها در سیستمه بنابراین شما در
اون سیستم با زبانی رو که به کار میبرید
ارزشهایی که اون زبانم حمل میکنه به کار
میبرید بنابراین همون اشتباهاتی میکنید
که مخالف شما به همین دلیل عرض کردم دیگه
به همین دلیل عرض کردم که آقای دعوا میشه
بین دعوای دو برادر یعنی در ایران استبداد
تغییرش شکل داد در ای جدید ولی استبداد
عوض نشد بله که فرق میکرد مجاهدین خلق
بعد از انقلاب بیان سر کار یا تودهای یا
خمینی ولی میشد یه شکل دیگری از استبداد
ما مشروطه رو چرا چون برای ما برای ما
اختلاف نظر مهمه من اگر اصلاح طلبم با شما
دشمنم ول نمیدونم که اصلاحطلبی محتواست
مثل آبلیمو این آبلیمو رو تو این لیوان
بریزی فرمش عوض نمیشه یعنی اگر دو انونس
جا میگیره هرچی بریزی توش دو انس جا
میگیره اگر تو این به اصطلاح لیوان رو
بندازه زمین بشکنه هرچی توش باشه میشکنه
من فکر میکنم با آقای خامنهای خیلی فرق
میکنن من فکر میکنم با خلخالی خیلی فرق
میکنم چرا چون من آدم نکشتم و نیت بد
ندارم نه من چون در همون سیستم فرهنگی
سیستم زبانی سیستم به اصطلاح روانی روانی
اجتماعی قرار دارم نمیتونم لح
از به اصطلاح ارتکاب خطای به مراتب بدتر
از اون خودمو مسوم بدونم این چیزی که
غربیها یاد گرفتن یعنی فهمیدن که
شر در دوران قدیم در به اصطلاح هرچه که
شما میرید به سمت اقوام ابتدایی تر شهر
چیزیست که از بیرون می من اگه مریض میشم
عامل مریضی بدنم نیست این بعد در ه همه
تفکر سنتی این شیطان لازمه چرا چون خدا که
به شما شر نمیرسونه یه شیطانی باید وجود
داشته باشه که او شما رو گول بزنه عامل شر
همیشه بیرونه بنابراین شما باید سعی کنید
که خودتون رو در برابر او محفوظ کنید از
شیطان پرهیز کنید ولی در عصر مدرن میفهمه
انسان که شر در درونشه و هیچ چیزی جز درون
او نمیتونه شر رو خلق
کنه یعنی بعد به این به این جا انجام
قبلاً ما فکر میکردیم زلزله سیل و اینا
اینا بلایای طبیعی الان هیچ چیزی طبیعی
نیست حتی سیل و زلزله هم محصول به اصطلاح
نوع زندگی ما و نوع رفتارای ما هستن حالا
از گذشتگان تا الان پس در جهان انسانی همه
چیز انسانیست و این بنیاد انسان شره و نه
شیطان گولش میزنه نه دیگه چیز دیگه فریب
نیست اگر انسان فریب میخوره به خاطر
اینکه این عقلش خودشو فرید بده اونوقت
اینجاست که شما به عنوان محقق همواره باید
حواستون باشه که در معرض انواع و اقسام
خودفریبی ها قرار دارید چرا چون ذهن انسان
هیچ هنری و به اصطلاح غیر از خودفریبی
نداره ذهن شما میگه که مثلاً واقعیت
میخواد به شما بگه که واقعیت که میگه
واقعیت یکی این شمای که باید بگید نه نه
فکر ذهن شما شما رو مدام سم سوق میده به
سمتی که شما اصلاً نباید برید ا
نمیشناسید بشینیم مثلاً فکر بکنیم راجع
به الان بحثی سیاسی در ایران اینه که الان
وضعیت خلع هست سقوط یعنی درست ما داریم
راجع به یه چیزی صحبت میکنیم که وجود
نداره این کار کی میکنه ذهن ماسته ما
مدام داریم بحث میکنیم که جمهوری اسلامی
درباره یه وضعیت فرضی صحبت میکنیم که نه
به وجود اومده نه تضمین هست به وجود ب مثل
اینکه من بشینم هیچ پولی نداشته باشم فکر
کنم خب اگر هواپیما سقوط کرد چیکار کنم
این فریب زن یعنی ذهن شما مدام در شما فقط
و فقط توهم خلق میکنه قدرت نداره واقعیتو
نشون بده حالا در فرهنگ ما تصویر با اون
چیزی که نشون میده یکیه
خدا با آیات خدا یکیه خدا که از جهان جدا
نیست وقتی میگیم این جهان نشانه خداست
وقتی میگیم برگ درختان سبز معرفت کردگار
میگه خدا از رگ گردن تو نزدیکتره یعنی خدا
ازی اون چیزی که به اصطلاح نشانه خداست
نشانه با اون چیزی که نشون میده
یکیه بنابراین در فرهنگ ما ما نمیتونیم
بین تصویر و ررز نتی شنشکتی آن چیزی رو که
نیست نشون میده اون چیز من مهدی خلجی میشم
پرزنت اما اگر
تلویزیون مصاحبه منو نشون داد اون یعنی
کهه شما دارین غیاب منو میبینید یه چیزی
هست هست که اون نشانه بودن من نیست نشانه
غیاب منه به منی که نیستم اشاره میکنه
ولی ما این ذهن ما این میل به اصطلاح
بسیار خطرناک و داره که میگه دیشب تو
تلویزیون دیدمت میدونی یعنی ما فکر
نمیکنیم تو منو ندیدی تو عکس منو دیدی
اون وقت ما نمیدونیم که این عکس هیچ ربطی
به من نداره این عکس محصول تکنولوژی که
مدام داره تغییر میکنه هرچی به اصطلاح
کیفیت دوربینا عوض باشه من یه شکل دیگه
نشون داده میشم من اصلاً میتونم قیافه
خودم فتوشاپ کنم یعنی اونوقت من میتون در
معرض اینم که یعنی اصل جدید اصل تصویر
میشه تصویر در در در در حقیقت جای واقعیتو
میگیره مشکل دوران تصویر اصر تصویر اصر
دیجیتال اینه که توانایی فریب ذهن
فوقالعاده داره ایلان ماسک یه مصاحبه کرده
میگه که ما داریم یک گیم هایی میسازیم ۹۵
ندونم میلیارد چقدر پول سرمایهگذاری
کردیم که وقتی شما بازی
میکنید کاملاً حس میکنید که در واقعیت
قرار دارید کاملاً خودتونو در واقعیت
میدونید یعنی واقعیت دیگه وجود نداره چرا
چون که من تصویر جایگزین اون کردم من اگر
عکس چیزی رو نبینم نمیتونم به وجودش به
اصطلاح وجود نداره برا من هر چیزی که عکس
نداره نیست اون چیزی هست که عکس خب یعنی
من همه چیز اون وقت به عکسش میفهمم بعد
کتاب ماهیتش عوض میشه کتاب میشه عکس یعنی
دیگه ا نوشتار نیست نوشتار م میشه عکس خب
این اتفاق این اتفاقها همه باید شما رو
به به
اصطلاح مهارتهای بسیار پیچیده ذهن انسان
برای فریب دادن آگاه کنه وقتی که شما
میخواید یک روشی رو انتخاب بکنید مواظب
باشید که اگر برای تحت تأثیر نمیدونم
علاقتون به این نفر ایدئولوژی اون
ایدئولوژی مراقب باشین که از توی اون
شناختی در نمی اگر شما عاشق ایران باستان
باشین بهترین محقق م باشین اون اثر شما
اثر علمی تلقی نمیشه چرا چون اگر همون
پکتی شما رو میدادن به ژاپنی ی چیز دیگه
در میآورد پس اون چیزی که او درآورده
محصول این روش نیست محصول عواطفش من
نمیتونم در مورد امام حسین گریه کنم م
کتاب بنویسم راجع به تاریخ امام حسین من
باید تاریخ نگار اینه که تاریخ امام حسینو
همونجوری بنویسه که تاریخ چه میدونم ابوس
یزید و هر کس ما در تاریخمون اصلاً
نمیتونیم راجع به خودمون همون طور قضاوت
کنیم که راجع به دیگری چرا به خاطر اینکه
ما
نمیتونیم باور کنیم که زمانی من خودمو
میشناسم که مثل غریبه خودمو ببینم غربیه
که دو تا میکنه خودش اصلاح برای غربیا
اندیشیدن رفلکشن یعنی چی ی شما انگار که
تو درونتون یه آینه میذارین این خود در
اون خود ری فلکت میکنه یعنی شما میتونید
خودتون رو ببینید اما با همون معیارهایی
بگی من خوشگلم که به یک آدم ناشناس میگه
خوشگل با همون معیارهایی بگی این کار من
بد بود که به آدم دیگه ولی اگر خودتو
نبینی همیشه
خودت استثنایی اگر تو کار ب بکنی فرهنگ
استبداد میشه دیگه در آ هرچه آن خسرو کند
شیرین ب حاکم بشو هر کاری تو کنی خوبه ن
پیغمبر بشو هرچی میگید حقیقته معشوق بشو
من بن من از آن روز که در بند توهم آزادم
ولی اونوقت عشق غربی با عشق شرقی فرق
میکنه ایناست تفاوتش یعنی من کلمات رو به
شکلی به کار میبرم که اینترست من منفعت
من نوع ارتباط عاطفی اقتصادی فرهنگی
تاریخی من تأثیر نذاره بنابراین اصطلاح
کانت اینه برای درک زیبایی شما باید دیس
اینترست باشید یعنی شما زمانی زیبایی یک
تابلو رو میتونید داوری کنید که مالکش
نباشید که در فروشش نفت نداشته باشه شما
زمانی میتونید بگید این عمل اخلاقیه که
در در هر صورتی اخلاقی باشه نه اینکه اگر
به نفع تونه اخلاقی باشه اگه هزینه داشته
باشه برا شما بگید نه اگر بگید که دروغ
مصلحت آمیز بهز راست فتنهانگیز یعنی شما
اخلاقی
نیستید دروغ دروغه و در هر حال شره حتی
اگر به مرگ من منتهی بشه کانت میگه اگر یه
نفر فرار کرده میاد خونه شما پناه میاره و
یه تعقیب کنندگانش میان میگن که آقا فلانی
خونته باید بگی
بله حق نداری دروغ بگی که بگی بث این که
من میخوام جانمون رو نجات بدم چون دروغ
حتی برای قصد خیرم بده قصد تو بدی بد رو
تغییر نمیده منفعت تو بدی بد رو تغییر
نمیده اونوقت میشه قانون درست کرد اونوقت
در فرهنگ ما همه خطا میکنن الا پادشاه
همه خطا میکنن الا ولی فقیه در این فرهنگ
همه خطا میکنن حتی حاکم حتی رئیس جمهور
اونوقت وقتی حتی رئیس جمهور شد یعنی یه
قاعدهای باید باشه که بر انسان فارغ از
موقعیتش فارغ از نژادش فارغ از
نمیدونم زن بودن و مرد بودنش یعنی تصور من
از انسان تصور یونیورسال باشه مهم نیست که
من میبینم یا نمیبینم ما در ایران در
فرهنگی ما چیزی به نام انسان وجود نداره
ما هنوز مفهوم انسان رو به مفهوم غربی به
کار نمیبریم یعنی انسان از نظر ما کاملاً
یکسان نیست ما به اصطلاح هر موقع تونستیم
هم با آفریقایی همون طور تعامل کنیم که با
آمریکاییا اونوقت میفهمیم انسان چه تعریفی
داریم چه حسی داریم در اسلام شما اگر
مسلمون نباشین میشه نجس عین نجس میشه مثل
بول و قائد و ندونم فلان در مسیحیت اگر
شما مسیحی نباشی رستگار نمیشی از رستگاری
محروم
میشی و ب
بنابراین تا زمانی که شما مفهوم یونیورسال
و جهانی انسان نداشته باشی که بر سقراط و
بر چنگیز و بر عطار و نیشابوری و بر مغل و
بر خمینی و خلخالی و من و همه صد بکنه شما
نمیتونین از حقوق بشر حرف
بزنین در نتیجه شما یک انسان غربی میتونه
حکم اعدام و لغو کنه میگه که اگر حتی
هیتلر بزرگترین شرارت تاریخم انجام داده
باشه این یک انسانیست که کار شر کرده ولی
نباید کشتش چون اونم بکشت شر ولی برای ما
نه برای ما اگر به اصطلاح یک نفر کار باد
بکنه اون مستحقه شایسته نه مستحقه ضروریه
یعنی قصاص میشه یک امری که باید انجام
بدیم در فرهنگ ما در فرهنگ ما حق در فرهنگ
اینها حق یک فرم میشه همین دقیقا فرم بودن
یعنی حق مهم نیست که شما کی هستید حق فرمه
قانون فرق قانون در مفهوم غربی و قانون در
فرهنگ ما همینه در فرهنگ ما قانون فرم
نیست قانون محتواش مهمه اینکه شما حجاب
سرتون میکنید یا نمیکنید مهمه یعنی ماده
قانون مهمه اینجا نه اینجا مهم نیست که
شما حجاب سرتون میکنین یا نمیکنین شما
همون جا باید لباس بپوشین که بقیه یعنی
اگر تو استخر این فرق نمیکنه کی هستین
باید یه جور لباس بپوشین سر کار یه جوری
دیگه مهم نیست که شما ماشینتون چیه به
اصطلاح رنگش چیه مقصدتون چیه در کدوم شهر
هستین قوانین راهنمای رانندگی فورم به تو
نمیگه که از کجا نرو به تو میگه از ک به
تو نمیگه به کجا برو به تو میگه کجا نرو
وقتی که شما قانون رو به اصطلاح به عنوان
محتوا به کار میبرید به تو میگن نماز بخون
عبادت کن این کارو بکن این کارو بکن درست
شده برای اینکه با به اصطلاح وادار کردن
عملی به تو تو رو مثلاً به سعادت برسونه
ولی قانون غربی هدفش تأمین س سعادت تو
نیست بلکه تأمین آزادی توئه آزادی تو با
قانونی درست میشه که بگه تو تو کجا آزاد
نیستی من زمانی در خونم آزادم که بدونم
مرز خونم کجاست از کجا به بعد نیست پس
آزادی فقط و فقط با به اصطلاح درک نگاتیو
از قانون ممکن میشه ما در ایران آزادی
نداریم به دلیل اینکه آزادی رو طرف تعریف
میکنه همه برن شراب بخورن همه برن فلان
میکنن ما قانون اساسی مشروطه قانون اساسی
نیست به دلیل اینکه برای ما موادش مهم بود
نه فرمش در نتیجه قانون اساسی با محتواش
تعریف نمیشه شما ت قانون اساسی میتونی
حکم اعدامم داشته باشید ولی اون همچنان
قانون اساسی باشه میتونه قانون اساسی فو
قلد خوشگلم مشی نباشه چرا چون اون چیزی که
یک چیزی رو قانون اساسی میکنه برر روند
الگو شیوه پروسس و شیوهای اس که او تصویر
شده قانون شده در ایران قانون اساسی
مشروطه همون طور با به روش
استبدادی درست شد که قانون اساسی جمهوری
اسلامی هیچ فر و روش همون آره اجازه بدید
این نکته ببخشید بگم بهتون در نتیجه شما
روش رو هم کاملاً باید به عنوان فرم
ببینید یعنی از پازتیو تینکی
به نگاتیو سینکینگ برسید یعنی ببینید که
این روش چگونه محدودیتهای کارو بهتر نشون
میده من روشو به کار نمیبرم تا چیز به
اصطلاح گنده تری ببینم نه من نمیخوام روشو
به کار ببرم تا ببینم این چی داره میخوام
ببینم این چی
نداره در حقیقت روش میخواد به شما یه چی
یه امر نگاتیو رو نشون بده خلع ویدو
میخواد نشون بده ب ب شما ببینید کجا نیست
در بدن ما بین سلولها فاصله هی ما
نمیبینیمش کاری که میکروسکوپ میکنه اینه
که امکان دیدن فاصله رو ایجاد میکنه اون
وقت من سلول بیمار رو از سلول سالم
میتونم تشخیص بدم تا زمانی که نتونم
فاصله رو ببینم نمیتونم تشخیص کنم
ب است آقای خی دوستان ببخشید آقای خرجی
بذارین دوستان یه معرفی کوچیکم از خودشون
بکنن قرار بود جلسه معارفه باشه بعد چند
تا از دوستانم دستشون باا گرفتم چد آره
ولی این نکتهها رو میخواستم بگم به خاطر
اینکه اگر میخواستم فردا بگم شاید یه
مقدار به اصطلاح نمیشد بگم من این این
بهانه رم گذاشتم که از گفتن این چیزها در
حقیقت یعنی این نکته این نکته اساسی ی
حاصل کار یعنی ش حسینیون امروز تمام شد
برای اینکه شما یاد بگیرین برای اینکه شما
بتونید یاد بگیرید برای اینکه مقاومت در
برابر یادگیری نکنید و توجه داشته باشید
که م مقاومت اصلاً لزوم نداره آگاهانه
باشه شما میتونید مقاومت کنید و عواملی
شما رو به مقاومت بی انجامه که کاملاً از
اختیار شما خارجه یعنی اصلاً آگاه نیستی
ولی شما اگر بخواید یاد بگیرید برای اینکه
در یادگیری موفق بشید تحصیلات دانشگاه
کتاب بهترین چیزم داشته باشید کافی نیست
اونچه که یادگیری رو موفق میکنه دانشگاه
هاروارد استعداد ذهنی من نمیدونم خرخونی و
اینا نیست اونچه که شما رو موفق میکنه
عوامل روانی و
اخلاقی یعنی اینکه شما توانایی این رو
داشته باشید که بفهمید من اگر عصبانی باشم
در قضاوت فکچال من تاثیر میذاره من اگه
عصبانی باشم میگه خون جل چشما گرفت یعنی
همین چشمم که میبینه
نمیبینه نفرت این کتاب آقای طباطبایی
انقدر توش نفرت هست و انقدر عشق به اثبات
یک به اصطلاح عقیده است که تمام دانش اوش
بخور مثل رانندهی هست که وصف بشه دیگه
راننده من اص اون مهارت رانندگیش هیچ
ارزشی نداره و بدونید که شما اونچه که
باعث میشه نتونید فکر کنید به فکر شما
لزوماً برنمیگرده بلکه در مرحله اول به
تربیت اخلاقی ارزشهای اخلاقی شما و به
اصطلاح سلامت روانی شما برمیگرده یعنی
منتال هلت شما حقیقت رو برای شما تعیین
میکنه درست و غلط از هم تعیین میکنه توهم
و به اطلا واقعیتو از شما اگر منتال هلت
نداشته باشی اصلاً تئوریها به شما کمک
نمیکنن ما در ایران علوم انسانی رو تبدیل
کردیم به ابزار یعنی اول که وارد شد افتاد
دست کمونیستها بعد افتاد دست اسلام فلسفه
در ایران دیگه فلسفه میخ میخواین اول یه
چیز اثبات کنن بعد ب ب فلسفه
میسازن یعنی شما هرگز نباید قصدی
برای به کار بردن این روش غیر از شناختن
حقیقت داشته باشید مطلقا به محض اینکه شما
منفعت مالی داشته باشی نمیدونم آرامش
روحی بگیری احساس تکلیف شرعی بکنی شما
دیگه از حقیقت جدا شدی حقیقت زمانیست که
شما بتونی رانه ها درایوها محرکهای روانی
و عاطفی رو مهار
کن استاد من چند تا نکته رو میخواستم بگم
اولش اینکه من فکر کردم این جلسه سلام
علیکم و خوش و بشی و به قولی همکلاسیها
منتها جناب تبدیلش کردی به یه جلسه آموزشی
سفت و سخت همین
طوره البته اولاً بهتون بگم که آموزش خوب
اینه که بسیار بسیار رست آدمو دربیاره به
خاطر اینکه فهمیدن فقط از راه رنج ممکنه
فهمیدن زمانی ممکن میشه که شما یه چیز
کاملاً ناشناخته رو ببینی تعجب کنی وحشت
کنی و خودتو در موقعیت ناشناخته ببینی
بنابراین زمانی شما میتونی مطمئن بشی که
فهمیدی که وحشت کردی زمانی که معزل داری
زمانی شما فکر کردن همیشه فکر کردن به یه
معضله به یه معماست معمایی که نمیذاری
بخوابی اگه معما نداشته باشی که دیگه فکر
نمیکنی که بنابراین شما اگر دیدید که یک
موضوعی دیگه توجه شما رو برنمیانگیزد
یعنی میدونید دموکراسی چیه بدونید که فکر
تعطیل شده ما ایرانیا اینطوریم دیگه ما به
عنوان عقیده دک خوبه پس برای همیشه خوبه
اون چیزی که من کتاب دکتر قاضی کتاب نوشته
کتاب درسی ۴۰ ساله درس میده در دانشگاه
درس بهش میدن تمام رفرنس تا سال ۱۹۶۵ ی
زمانی که خودش دانشجو بوده دیگه از اون
موقع به اینور دیگه انگار مثلاً حقوق یه
معنی میده نمیدونم همین الان که من با شما
حرف میزنم انسان معنی انسان و واقعیت
انسان هیچ ربطی به ۱۵ سال پیش من که هنوز
سوشال مدیا بود نداره اگر من ندونم که
دیجیتال اگزیست سن فرقش با غیر دیجیتال
چیه ماده ماده دست
من سرما و گرما رو بعد از کامپیوتر متفاوت
حس میکنه تا قبل از سرما اگه اینو ندونم
نمیدونم که قضاوتهای من چگونه شکل میگیره
اگه ندونم همون کتابی که من قبلاً کاغذی
شو میخوندم الان پی یاشو بخونم این یک چیز
دیگه است به اصطلاح مکلن میگه که مدیوم
وسیله انتقال پیام ماهیت معنای پیامو عوض
میکنه یعنی اگر شما پشت تلفن ب میگی سلام
اون سلام یه معنی میده اگر حضوری بگی یه
معنی میده اگر برام نامه بنویسی یه معنی
میده اگر از بالا پشتون بگی یه معنی میده
بنابراین ما باید توجه داشته باشیم اونچه
که معنا رو میسازه شیوه هاییست که شما با
او ارتباط دارید ما در عصر غیرانسانی
زندگی میکنیم یعنی چی یعنی عصری که
ارتباط انسان با انسان و حتی با خود خش
ماشینیه دیگه انسانی نیست و تو نیستید
اینجا من میخواستم البته یه پیشنهادی بدم
ولی خب ب من یه نکته دیگه بگم نکتههایی
که من میگم نکتههایی که من میگم قطعاً
بسیار بسیار گنگ خواهند بود من هدفم این
نیست که به شما عرض کردم چیزی رو برای شما
روشن کنم شما رو مثلاً یه سری دستورالعمل
بدم این کارو بکنید من فقط و فقط میخوام
ذهن شما رو درگیر کنم م که خودتون برید
دنبالش بدونید به چه نکتههایی باید توجه
کنید همین نکته که من گفتم ۱۰ هزار تا
کتاب میشه معرفی کرد و برای درست بخوای
درس بدی هر کدومش یه رشته است امکان نداره
در چ ش جلسه این کارو بکنم بنابراین کار
من گزیدن ذهن شماست نه روشن
کردنش بسیار خوب من ف ی ن برای چیز برای
من یه نکته دیگه بگم و ببندم
میکروفونم سرکار خانم سارا خانم فرمودن که
تو ایران
اون اول صحبتشون فرمودن که تو ایران اول
پیشنهاد میدن بعد میرن مثلا میگن که حالا
روشی و اینا من میخواستم بگم که حداقل به
اعتبار د تا پایاننامه فوق لیسانسی که من
انجام دادم اینجوری نیست اول تعریف مسئله
است اول به
قولی لیتر ریویو هست اول تعریف روش هست و
آخرش میان و میگن که خیلی خب حالا توش چه
مشکلاتی برخورد م محدودیتهای تحلم چی
بوده و چه پیشنهاداتی دارم این رو هم
میخواستم بگم حداقل البته من ما از
فاجعههای که توی نظام دانشگاهی هست و
مثلاً اینکه چقدر کپی پایاننامه داریم و
اینا خب فراوان هست ولی استادای خوبم هستن
که یک خ بحث خوب و بد اخلاقی نیست که فلان
کس مثلاً رساله دزدیدی کپی کرد اون چیز
مشکلات اصلی اونا که اخلاقی نیستن یعنی چی
یعنی شیوهی که من ما در ایران روشو
میفهمیم و به کار میبریم بدون اینکه قصد
قصد کار بدی داشته باشیم و اینم هم گانیه
یعنی وقتی طرف میگه که این تحقیق بر اساس
روش فوکویی همون برداشتو از روش و فوکو
داره که اگر کسی با روش مثلاً مکسور انجام
بده در نتیجه در عمل به همون دلیلی که اون
عقیمه اینم عقیمه مهم نیست شما روشون چیه
اگر درست نفهمید از توش هیچی در نمیاد اگر
شما ندونین که روش چیه اونوقت
و ندونین که شما نمیتونین چیزی به نام
روش فوکویی داشته باشین که هم شما به کار
ببرین هم فوکو به کار ببره هم دانشهای
دیگه به کار ببرن چنین چیزی ممکن نیست شما
قطعاً باید همون روش فوکو رو به شیوهای
به کار ببرید که بدونید متفاوت
از به خاطر اینکه شما فوکو نیستید موضوع
تون فوکو نیست در یک کانتکست که اون نیست
پس امکان نداره که شما تقلید شما از او یا
توهم یکی بودن از ا چیز دربیاره ما جامعه
ایران رو نتونستیم با به کمک علم بشناسیم
ما با علم فقط تونستیم ابزار بسازیم چیزی
که پزشکیم مون پیشرفت کرده چون پزشکی فهم
نمیخواد که دارا رو حفظ کن اطلاعات
اینفورمیشن ما حافظمون خوبه اولاً شعر حفظ
میکردیم الان فرمول حفظ میکنیم فهمیدن
یعنی اینکه تو نمیتونی امکان نداره که کسی
دیگه به جای تو بفهمه پس همون جهانی که
هست هستی اگر بخوای بفهمیش باید متفاوت از
دیگران بفهمی و بدون و این تفاوت توست که
به تو میگه تو فهمیدی یا نه من اگر بگم من
مثل کانت فکر میکنم ضد کانتی ترین حرفو
زدن در قرب وقتی میگن طرف کانتی طرف
مارکسی طرف هگلی یعنی به رغم هگل فکر
میکنه چون شما باید فکر کنی به یه چیز
دیگه فکر ک همینطور هوا نیست کانتی بودن
یعنی به رغم کانت فکر کردن چرا چون کانت
با عقل خودش فک سقراط به به شما نگفت که
چیکار بکنی گفت خودت رو بشناس نگفت منو
بشناس به شما نگفت خودت کی
هستی پس در علوم انسانی ما به شما
اندیشهای و آموزهای رو نمیتونیم یاد
بدیم ما به شما روش اندیشیدن روش نظریه
پردازی روش به اصطلاح ایده پردازی روش به
اصطلاح یافتن راهی برای دیدن روش میخ یاد
ب مثه
رانندگی و در ایر جنا خ
من د تا سؤال بپرسم بله بله بله بفرمایید
بما برای فهم جناب خلیجی د تا الگو معرفی
کردید یکی اول الگوی دینی الگوی دومشو
نگفتین البته الان من توضیح کاملشو
نمیخوام فقط عنوانش میخوام یه بله یه
سوال دیگه هم نمیدونم الان بپرسم
میشنوید صدای منو بله بله سوال دیگه در
مورد همون اینکه معنا ارتباطی هست آیا این
موضوع موضوع انتزاعی یا موضوع عینیه مثلاً
مفاهیمی مثل ترس یا رنج اینها هم جزو
میشه بله شما نمیتونید حس ترس رو منتقل
کنید ولی مفهوم ترسو میتونید منتقل کنید
وقتی به خاطر همینه که ما تجربه هامون به
خودی خود برا خ ما هم قابل فهم نیستن من
تا زمانی که تجربه ترسم رو به مفهوم ترس
بدل نکنم یعنی واقعیتو کانسپچوال از نکنم
که نمیفهمم من ز زمانی میفهمم که از
تجربه بدون مفهوم معنی نمیده مفهوم بدون
تجربه معنی نمیده اون نکته روش دوم اینه
که در ذهن انسان
یونانی اون چیزی که
واقعیته برای اینکه شما تشخیص بدید چیه یا
نه باید بتونید حسش کنید و من اگر بخوام
بگم الان شبه باید ببینم که آفتاب نیست پس
من چه چیزی رو میتونم حس کنم اونی که
ارستو گفت حس ششم یعنی چی کامن سنس یعنی
اون چیزی که هر انسان دیگری هم میتونه
مثل شما حس بکنه اون میشه حقیقت برای ما
حقیقت اون چیزیست که یکیه و اون حقیقتو
فقط به اصطلاح حقیقت مطلقه و غیر از او
همه باطله و اونم من حس میکنم و نمیتونم
معیاری داشته باشم که شما بر اساس همون
معیار اونرو شما حقیقت بدونید اما برای
یونانی حقیقت فقط و فقط اون چیزیست که
تشخیصش برای همه ممکن باشه ماس زمانی
سفیده که همه سفید بدونن در نتیجه معیار
داوری میشه غیرشخصی علم
یعنی ساختن معیارهای عمومی یعنی پابلیک
کراتر که فارغ از اینکه چه کسی او را به
کار ببره بتونه کار کنه ولی ایمان اینطوری
نیست دیگه ایمان فقط برای کسی که ایمان
داره کار میکنه کسی که ایمان داره
او به سعادت میرسه اوست که مثلا بیماری
شفا پیدا میکنه اوست که لایف استایلش فرق
میکنه اگه نداشته باشه نه ولی اگر شما
بخواید ساینتیست محسوب بشید پزشک محسوب
بشید از معیارهایی استفاده میکنید که شما
شخصاً تعیین نکردی جامعه قبول کردی پس
حقیقت میشه یک امر اجتماعی میشه یک امری
که
آدمها تعیین میکنن ما در ایران همونطوری
حقیقت شخصی تعریف میکنیم که رهبری رو
خودمون به خودمون منسوب
میکنیم میگ نظر شخصیمون میشه حقیقت فرق
بین به اصطلاح نظر شخصی یا عقیده شخصی و
حقیقت نداریم فکر میکنیم هر چیز رو که
باور داریم حقیقت هست یعنی تفاوت بین بلی
و ترو و ریالیتی و فیت رو نمیدونیم
نمیدونیم که هر چیزی که من باور کنم هم
باور من لزوما ایمان نمیاره من میدون جناب
خلجی اگه این نتیجه بگیری و من از صحبت
شما بگم بفرمایید آیا درسته یا نه با توجه
به اینکه فرمودید معنا در ارتباط هست و یه
روندی در طی پروسه معنا پیدا میکنه و با
توجه به اون چیزی که فرمودید الگوهایی که
برای فهم داریم یه الگوی دینیه و یه الگوی
حسی اگر که درست فهمیده باشم
این نتیجه این صحبتها میشه اهمیت روش
تحقیق یعنی من باید این تحقیق رو به صورت
اصولی به خصوص در علوم انسانی انجام بدم
به خاطر اینکه اون معنا و مفهومی که در
ارتباط شکل میگره رو به دست بیارم چون
لزوماً اون فرمودید حتی ترجمه در واقع اون
مفهومی رو که نویسنده اون فرهنگ و اون
زبان منظورش بوده و نمیتونه منتقل بکنه
میتونیم بگیم در در واقع این میشه اهمیت
روش تحقیق بله ولی ولی بذارین اجازه بدم
منظور از دینی چیه منظور از در برای
غربیها دین
به عقاید دینی و ایمان دینی محدود نمیشه
از نظر آنتروپولوژی آنتروپولوژی استها
انسان موجودیست دینی یعنی به انسان
میتونه مطلقا به هیچ اعتقاد نداشته باشه
و خودشو ملحد بدونه ولی همچنان دین دین
دینی بودن فراتر از به اصطلاح عقاید دینیه
بنابراین شما میتونید مارکسیست بشید ولی
مارکسیسم شیوهای که مارکسیسم رو میفهمید
و در عمل میورزید دینیه به همین دلیل ما
میتونیم در علوم سیاسی از س از پولیتیک
ریجن حرف بزنیم و از اون طرف هم میتونیم
از سک ریلی حرف بزنیم یعنی ایدئولوژی یک
دین سکولار و توتالیتاریسم
یک مذهب میشه یعنی مذهبی بودن معیارش اینه
که یک حقیقت مطلق باشه خدا مرد منظور خدای
مذهب نیست یعنی حقیقت مرد مرجع واحد
فراانسانی تعیین حقیقت و خطا خوب و بد م
الان ما در جهانی زندگی میکنیم که دیگه
هیچ مرجع واحدی برای تعیین خب بد نیست پس
خدا مرده و عصری اس که انسان آواره است
انسان آواره است یعنی چی یعنی هیچ تضمینی
وجود نداره که اون چیزی رو که او خوب
میدونه خوب باشه و نتیجه خوب بده یعنی
نیت خوب او لزوماً به نتیجه ربطی نداره و
از اون طرفم هیچ تضمینی وجود نداره که اون
کاری رو که شر میدونه مرتکب
نشه اگر شما مؤمن بودی خدا شما در پناه
خدا از شر مسوم بودی کار خیر میدونستم که
کار خوب داری میکنی ولی شما ممکنه انسان
فهمید تکنولوژی رو که به با علم و دانش و
قصد اینکه در خدمت رفاه انسان آفریده
بسازه ولی تبدیل شد به ابزاری که برای
اولین بار در طول تاریخ بشر میتونه نسل
بشر از رو زمین
منقرض جنایت خشونت بلاهت از درون هم همون
علم و دانش و فلسفه و تمدن درومد به قول
آدنو تمدن همون توحش همون چیزی که ماهی
تمدن همونم ماهی تهشه هلوکاست محصول
پیشرفت تکنولوژی بود دیگه اقتصاد پیشرفت
غربی در ایران که نمیتونست به وجود بیاد
و انقلاب در ایران محصول دموکراسی به
اصطلاح مدرنیزاسیون شاه بود در افغانستان
نمیتونست ب این مدرنیزاسیون که شما برای
شما مشکل ایجاد میکنه اگر مدرنیزاسیون
نباشه که مدرنیته نباشه که سنت ثابته
تغییر