طرف در دانشگاه درس میده میگه من هگلی چون
هگلی دعوا میشه بین ده بالا و ده پایین در
حالی که در غرب اصلا شما همچین چیزی
نمیبینی آدما با عقاید مختلف م سر کار
درس میدن کتاب مینویسن مقاله
مینویسن زندگی اینها چرا در آمریکا یک
مسلمون میتونه زندگی بکنه ولی در
افغانستان یک شیعه ممکنه که به زحمت بیفته
چرا مسلمونها از کشورهای خودشون ترجیح
میدن میان توی کشورهای غربی نما روزه
بخونن ولی تو کشور خودشون با هم عقیده های
خودشون زندگی نکنن پس معلومه داستان عقیده
نیست یعنی این عقیده نیست که باعث میشه
آدما متفاوت باشن ما هر جوری عقیده داشتیم
از زمان کورش تا الان یه جور عمل کردیم یا
خوبیم یا بدیم یعنی خوب بدی رو بر اساس
اونچه که حقیقت
میپنداریم به اصطلاح تعریف میکنیم چون
حقیقتم یه چیز که یه چیزیست که مربوط به
اعتقاده یعنی من نمیتونم بیرون نشون بدم
حقیقتو این اعتقاد و همش وابسته میشه به
یه درون یک نفر و من نمیتونم به شخص
دیگری بگم که تو که اعتقاد نداری بیا من
حقیقتو نشونت بدم که اعتقاد پیدا کنی نه
من باور میکنم اونچه که دارم حقیقته من
به حقیقت ایمان نمیارم من هر ایمانی داشته
باشم میشه
حقیقت و بنابراین من نمیتونم با آدمی که
کمترین اختلاف عقیدتی باهم با من داره
احساس کنم که با او میتونم از یک جنس
تلقی بشم اختلاف عقیدتی یعنی اختلاف وجودی
اختلافی که وجود ما رو از هم جدا میکنه
یعنی من و شما رو د تا نه ۲ تا آدم ۲ تا
موجود متفاوت میکنه من ب در مورد شما شما
رو شر میدونم حقوق برای شما قائل نیستم و
در حقیقت من درکی از مفهوم مشترک انسان
ندارم انسان یعنی کسی که مثلا فکر میکن
اگر کسی مثل من فکر نکنه انسان نیست یه
بار آقای این آقای ایجادی توی کلاب هاس
میگفت از نظر من کسی که به خدا اعتقاد
نداره شبه داره شبه انسانه یعنی آقای
ایجادی همون عقیده رو داره راجع به مومنان
که مؤمنان دارن راجع به بی
دینان در غرب اونچه که به نام یونان
باستان ما میشناسیم یک استثنایی در تاریخ
بشریست این استثنا حاصل به اصلا لا جنگ
افزار و پول زیاد و معدن فلان نیست در
ایران باستان از نظر وسعت از نظر تنوع از
نظر قدرت در مقابل یونان باستان اصلاً یه
چیز دیگه است یونان یک به اصطلاح چند تا
جزیره کوچیکه که تعدادشون تواناییش اصلاً
قابل مقایسه نیست با ایران به خاطر همینم
ما ایرانیها اصلاً اونها رو به عنوان یک
چیزی اصلاً تو زندگیمون خودمون اصلاً
نمیبینیم اسمشون رو یعنی به نام کسایی که
اومده باشن دیده شده باشن نه و به عکس
اونها مدام آمدن سفر کردن آموختن اومدن
در دربار
انوشیروان و اونها از ایرانیا بسیار
میآموختند ولی ما نیازی نداشتیم ما یه
دولتی داشتیم که ما امپراتوری بودیم
امپراتوری یعنی که یک کشور نبودیم ما
مجموعه عظیمی از اقوام و به اصطلاح م نصف
جهان مال ما بود طبیعتاً یونان چیزی دیده
نمیشد در
پس چی شد که در یونان در اون جای کوچیک
اون
آدمها توانستن یک چیزی رو خلق بکنن که در
تاریخ بشر سابقه نداشت ن در ما با چینی
متفاوت بود با همه تاریخ اتفاقی که افتاد
این بود که در این منطقه بسیار کوچک
اینها اعتقادشون راجع به خودشون متفاوت
شد با بقیه آدمها یعنی یونانیها در یک
نقطهای از تاریخ به این نتیجه رسیدن که
زندگی من اولاً یونانیها هیچ موقع خودشون
رو ابدی و جاودانی نمیتونستن تصور کنن بر
خلاف اقوام دیگه از جمله ما ما تا امروز
هم معتقد نیستیم که روح از بین میره نظام
فکری ما مبتنی بر جاودانگی
روحه حتی اگر منکر روح باشیما یعنی نوع
تفکرمون ولی یونانیها معتقد بودن که
انسان میراث اونها فرق انسان و خدا رو رو
در همین میدونستن خدا کسی بود که جاودانه
است انسان کسیست که میراث اما خدای
جاودانه حق به اصطلاح هر کاری رو با انسان
نداشت اولاً یه خدا نبود خدایان متعدد
بودن بعد این خدایان متعدد آدمو نی آفریده
بودن چون انسان جهان اصلاً همیشه بوده و
همیشه خواهد بود جهان نیافریده بودن و بر
سرنوشت انسانم هیچ تأثیر نداشتن اونها
سرنوشت انسانو تعیین نمیکردن در نتیجه
انسان خودش رو در چنبره
سرنوشت هم اسیر میدید هم آزاد یعنی نه
میتونست بر سرنوشت غلبه کنه و شر رو
کاملاً از بین ببره و نه خودش رو از عمل
آزادانه محروم میدونست یعنی تراژدی یعنی
که تو یک انسانی هستی در جهانی که درش شر
ناگذیر شر به این دلیل نیست که یکی کار شر
میکنه این جهان ذاتش ناگذیر
یونانیها خیر و شر نداشتن خیر مطلق یا شر
مطلق پس انسان متولد شد انسانی که میتونه
در همین جهان شر آمیز ییک کار خوب بین خوب
و بد انتخاب کنه خب حالا که میتونه بین
خوب و بد انتخاب کنه یعنی آزاده در همه
فرهنگهای دیگه خوب و بد رو انسان تعیین
نمیکنه انسان آزاد در جایی متولد میشه که
باور به تقدیر و باور به خدایی که خالقه و
او رو به اصطلاح بر او سلطه مطلق داره در
اونجاست که انسان آزاد میشه انسان چجوری
آزاد میشه زمانی که خودشو دیگه بنده فرض
میکنه یعنی بنده اونها میفهمن اون چیزی
که بنده تصور میکردن اونا سرشونه وقتی که
من بنده خودمو ندونم آزاد میشم پس آزادی
محصول اون چیزیست که در ذهن منه من به
میزانی که بتونم آزادی خودمو تصور کنم
آزادم اینو بهش میگن ایده آزادی ایده
آزادی یعنی چی یعنی که یک وض یک حالتی که
همه انسانها میتونن درش انتخابهای
متنوعی داشته باشن شما اگر خوبو انتخاب
کنی آزادی بدو انتخاب کنی آزادی این رو
اگر آزادی شما منوت به انتخاب یه چیز خاص
نیست بلکه منوت به اون چیزیست که من تصور
کردم تصور من میگه که شما آزادی و چه خیر
چه شهر شما یک کار
کردی اون چیزی که آدمو آزاد میکنه اینه
که یک جایی رو تصور میکنه خارج از طبیعت
که انسان محکوم قوانین طبیعت نیست اونجا
کجاست ذهنش اون چیزی که خلق میکنه چیه یه
تصوره یه ایده است
یعنی هیچ مادهای نداره بلکه ف یک ایده
یعنی با تصوری در مورد آزادی انسان انسانی
که میتونه انتخاب کنه انسانی که در ذهن
هیچکسی وجود نداره در همون جهانی که با
دیگران مشترکه ناگهان یه چیز جدیدی متولد
میشه و اون این هست که او اعتقاد داره این
جهان اون چیزیست که من جهان میدونم
بنابراین ا جهان اول تو ذهن منه بعد اونچه
که در خارجه اون پرتب عکس ذهن من هست جهان
نیست که من میشناسمش من از طریق این ایده
و تصویر ذهنی خودم هست که جهان رو میبینم
من تصویرشو عوض کنم یه جور دیگه نگاهش
بکنم فر ش بکنم جهان متفاوت میشه پس ایده
میشه اساس اون چیزی که او جهان میدونه
انسان میدونه اخلاق میدونه و این ایده
باعث میشه او آزاد بشه یعنی ی خودش رو
برای اینکه انتخاب بکنه بین چیزهای متضاد
آزاد بدونه تضاد میشه اساس رشد و تحول
زندگیش تضاد میشه اساساً منطق زندگیش اگه
تضاد نباشه میشه مثل فر هنگهای دیگه او از
بعدد هیچ گریزی نداره ولی به هیچ وجه
محکوم به اونم نیست او باید هر بار بره در
صحنه و هر بار مبارزه کنه و هر بار هم هر
دو شکست خواهند خورد یه طرف قوت نداره
تراژدی یعنی ما در یک وضعیتی هستیم که درش
هیچ خوب و بدی نیست باید بجنگیم اما این
جنگ جنگی نیست که برای بتونم من تو رو حذف
کنم بر خلاف جنگ جنگهای حق و باطل جنگیست
که با تو نه من بر تو غلبه میکنم نه تو
بر من اینکه من این نیروی مثبت و منفی از
توش یه چیز جدید درمیاد از درون این تضاد
یک چیز جدید خلق میشه این جنگیست که
ویرانی به بار نمیاره بلکه یک نتیجه
کاملاً به اصطلاح ایجابی و به اصطلاح جدید
میاره یه چیزی تولید میکنه خلق میشه ازش و
به همین دلیل من میفهمم که در تضاد که من
میتونم آزادیم و متحقق کنم من اگر شما
باهم مخالف نباشی من نمیتونم با شما صحبت
کنم که صحبت کردن با شما یعنی صحبت کردن
مخالفم جهان یونانی یعنی اون یونانی که در
ذهن انسان یونانی خلق شد و اون یونان دولت
بود دولت یک چیزی بود که هرگز کسی
نمیتونست تصور کنه دولت که در خارج نیست
که آفریده خدا نیست که تا کنون هر چیزی که
بود هر چیزی که ملموس لمس میشد واقعیت
تصور میشد کسی فکر نمیکرد خواب و خیالش
واقعیت باشه که ولی یونانیها به دلیل
اینکه توانستن سیستماتیک فکر کنن یعنی
توانستن به چیزی که نظم نداره نظم بدن
یعنی یعنی خالق نظم بشن تصورات خودشون رو
از حالت آشفتگی به حالت نظم تصور کنن
بنابراین این نظم معنی بده اونها انسان
یونانی رو خلق کردن انسان یونانی خلق
انسان یونانی اس تفاوت یونان باستان با
ایران باستان اینه که ما ایران باستان رو
هرگز نداشتیم در واقعیت یعنی کسی تا حالا
از ایران باستان حرف نزده بود ایران
باستان و ما زمانی به کار بردیم که غربیا
یونان باستانه به کار بردن یا خودشون به
کار بردن ولی یونان در توسط انسان یونانی
متولد شد به عبارت دیگه انسان یونانی تنها
انسانی بود که خود توانست به خودش آگاه
بشه یعنی توانست
خودشو غیر خودش فرض یک خودی تصور بکنه بیا
آفرینه که نیست و با او حرف بزنه و تونست
خودشو قضاوت بکنه برای اولین بار انسان یک
معیارهایی گذاشت برای قضاوت که بر خودش هم
صدق میکرد دیگه خدا نبود که چون خداست هر
کاری دلش میخواد بکنه یک معیارهایی بود
مثل منطق که اگر بخوای درست فکر کنی اصلاً
مهم نیست کی دیگه عقیده تو هیچ اهمیتی
نداره شیعی سنی دشمن منی دشمن من نیستی
اگر بخوایی ق اونچه که میگی صادق باشه
باید این قاعده رو رعایت کنی اونها هیچ
چیزی رو یونانیها خلق نکردن چون باور
نداشتن به خلق از همه جای دنیا هم گرفتن
ولی اونچه که یونان یونان کرد اون مواد
نبود اون نظمی بود که در ذهن اونها فقط
خلق شد آزادی فقط با فرم با قانون ممکن
میشه یعنی چی قانون یعنی میگه این آزادی
که تو داری اگر در این شرایط در این
محدوده نباشه نابود میشه اگر شما بخوای
مصالح خونه رو همینجوری بریزی وسط بیابون
خونه ساخته نمیشه خونه اگه زمانی ساخته
میشه که تو مصالحی داری بتونی در یک
معماری درست بکنی اندیشه غربی اندیشه
فرمه و اندیشه فرم یعنی رهایی از ماده
رهایی از جبر یعنی رهایی از اونچه که هستی
یعنی تو میدونی که این وضعیتی که درش
هستی درش متولد شدی درش هستی اما میتونی
ازش فراتر بری با چی چه انسانی که در
برابر خلقت خودش اقدر ناتوانه و سرانجامش
مرگه چه قدرتی داره که اون واقعیت ثابت رو
تغییر بده
تخیلش تفکر غربی تفکری اس که فقط با فرم
تعریف میشه و به همین دلیل میتونه به خودش
بگه یونان میتونه خودش و از خودش یک
تصوری درست بکنه و در همه چیز رو بر اساس
اون تصور از نو بشناسه او ما با خودمون
نمیتونستیم بگیم ایران من میتونستم من
اما اون چون میتونست بگه یونان میتونست
یه به اصطلاح واحد دیگری هم تصور کنه که
متضاد با او هست اما اونم بشه ایران گفت
یعنی او به تضاد نیاز داشت خودش برای تصور
خودش به دیگری نیاز داشت ما ایرانیها
اصلاً برای اینکه خودمون باشیم به دیگری
نیاز نداشتیم و عکس دیگری یعنی تهدید من
وقتی ایرانیام که انیرانی رو بذارم داغونش
کنم من وقتی مسلمون م که غیر مسلمون بذارم
داغونش کنم یونانیها زندگیشون رو با
دیالوگ ساختن این دیالوگ اساس زندگیشون
بود یعنی چی یعنی که این یونانیها که به
دنیا میومدن نمیگفتن ما چون عقیدم خوبه پس
حقیقتو میدونیم یونانی بودن لازمش این
بود که شما در نهادی به نام تعلیم و تربیت
آموزش
ببینید شهروند شدن جبر طبیعت نبود تو باید
انتخاب میکردی برای اینکه اونچه که خوبه
بشی باید انتخاب میکردی همونقدر یه شهروند
عادی در نظام آموزششون درس میخوند که بقیه
آدما همه باید به اصطلاح شیوه رسیدن به
علم یکی بود اون هم هرگز اکتسابی نبود
هرگز فطری نبود من چون امامم معصوم هستم
نداره معصوم چون که معتقده تو انسانی هر
کیی میخوای باش علم یعنی اونچه که ما با
هم میآموزیم اگر انسان یونانی یونانی شد
به خاطر اینکه حقیقتو در درون خودش
نمیدونست حقیقتو بیرون میدونست حقیقت تا
زمانی که در درون شماست شما بر حق دیگری
باطله به خاط که نمیتونی با دیگران یک
حقیقت داشته باشی که ولی اگر حقیقتو بیرون
ببینی اونوقت میتونی با دیگران بر اساس
او یک جامعهای بسازی که متنوع باشه اما
به یک حقیقت به اصطلاح واحد اعتقاد داشته
باشه من میتونم یک ایدهای داشته باشم به
نام ایده دولت که این ایده دولت برای
اینکه شما در او وجود داشته باشید نیاز نه
تنها نیازی نیست به اینکه هم عقیده من
باشی بلکه فقط و فقط با متفاوت بودنی که
ممکن میشه چون حقیقت تنهایی معنی نداره
حقیقت برای یونانیها اون چیزیست که در
گفتگو ایجاد میشه سقراط به شما نمیگه
چیکار بکن چیکار نکن مثل بقی پیغمبر سقراط
با دیگران صحبت میکنه و هرگ نتیجه قطعی
نمیگیره تمام مکالمههای غرات به آخر به
نتیجه انجام شه چون نتیجه مهم نیست برای
یونانیها عقیده مهم نیست بلکه اون که
مهمه گفتگوست فلسفه میشه نوعی از
گفتگوی بین انسانها که در مورد مسائلی که
اصلاً هیچگونه نفعی براشون در خارج نداره
چیزی تولید نمیکنه جز رابطه انسانی آدمها
با حرف زدن متضاد با همدیگه شن یک چیزی به
نام جامعه پیوند بین آدمها رو جبر طبیعت
تعیین نمیکنه خاک و خون تعیین نمیکنه
یونانی یونان رو با ذهن خودش ابداع میکنه
رابطه شو با همدیگه خلق میکنه تعریف
میکنه بنابراین همیشه میتونه اون درباره
اون رابطه حرف بزنه همیشه هم میتونه
تغییرش بده اصلاحش کنه و اون رو محصول ک
مسئولیت اونچه را که هست رو بر خودش بدونه
نگه الان جنگ شد پس خدایان این کارو کردن
من بیتقصیر بودم هر اتفاقی بیفته اون
اتفاق در اثر مسئولیت شهروند افتاده چیزی
به نام قانون اونجا متولد میشه پس قانون
یونانی با قوانین دیگه فرق میکنه
قانونیست که ب اساس عقیده نیست بلکه شکله
به شما نمیگه که شما سنی باش یا شیعه باش
به شما میگه شما حق نداری اون چیزی رو که
مثلاً برای خودت قائلی برای دیگری قائل
باشی حالا هرکی میخوای باش باش جامعه
زمانی ممکن میشه که آدمها بتونن با حق
مشترکی با عقاید کاملاً متضاد آزادی یک
ثانی داشته باشن تا زمانی که من همون
آزادی رو دارم که همسایه من هر عقیدهای
میخوام داشته باشم من باز با او یک پیوند
انتخابی
دارم جامعه یک امر طبیعی نیست بلکه یک
امریست که یک ایدهای اس که در ذهن
انسانها به وجود آمده و چون در ذهن
انسانهاست میتونه انواع و اقسام مختلف
بگیره فلسفه در وان هیچ ربطی به فلسفه در
میان ما نداره فلسفه محصول دیالوگ فلسفه
در با با گفتگوی سقراط تا امروز هم هیچکس
نمیتونه بره در غار بشینه یا بره تو خونه
خودش بگه من یه حقیقتی رو دارم فلسفه
میورزم نه فلسفه اون چیزیست که در جامعه
است فلسفه امکان نداره که به چیزی جز
دیالوگ باشه اساس فلسفه دیالوگ وقتی
دیالوگ شد یعنی چی یعنی حتماً باید د تا
نظر مخالف باشن من اگر با خودمم بخوام دی
فلسفه ورزی کنم باید دیالوگ
کنم ملا صدرا براش فلسفه عرفان عقایدش فرق
میکنه با فارابی اینا همه عقاید همشونم
در تنهایی بودن ما در تاریخمون چیزی به
نام آموزش فلسفه نداشته نهاد آموزشی نهادی
اس که شما میری یک چیزایی رو که حقیقته
قبول میکنی اگر میخوای اعتراض بکنی باید
بری به خونه خودت خودت علم چیزی که خدا
میده به اصطلاح فقیه هر چقدرم که علم
داشته باشه ایمانش و عدالتش که اجازه میده
که او مرجع اقتدار داشته باشه وگرنه هزارم
که شما عقیده داشته باشی ایمان نداشته
باشی میشه مثل بقیه بی دینها ولی در
یونان شما میتونید درباره اینکه چه کسی
قدر اقتدار داشته باشه عدالت چیه زیبایی
چیه حق چیه زندگی خوب چیه در گفتگوی با
همدیگه بر به اصطلاح شکل بدید پس حقی شما
میتونی د تا جهان داشته باشی یک جهانی که
نمیشه تغییرش داد و بیرونه که همه در
موردش موافقن ما دیگه با همدیگه بحث
نمیکنیم که الان شبه یا روزه ما در مورد
واقعیتی که تغییر ناپذیره اختلاف نظر
نداریم ما درباره چیزی اختلاف میکنیم که
خودمون ساختیم و میدونیم که از از جنس
حقیقت نیست و مدام باید تغییر کنه که وجود
داشته باشه وقایه اندیشه به اینه که مدام
عوض بشه من امروز اگه بخوام بیاندیشم باید
متفاوته با دیروز باشه اگر بگم که من مرید
افلاطون م افلاطون میگه تو دیوونهای پس
انسانی خلق می انسانی خودشو خلق میکنه که
بقای خودش رو به به اصطلاح وجود مخالفش
میبینه سقراط بهترین شاگردش افلاطون بود
افلاطون فلسفه کاملاً ضد سقراط اگر دین
بود او شده بود مرتد و مرتد یعنی چی یعنی
رابطه گسسته شده بود فلسفه رابطهای اس که
میتونه آدم با در عین تضاد تداوم پیدا
بکنه فلسفه ما فلسفه نیست به دلیل اینکه
هر کدام از این فلسفهها عقیده خودشه و به
همین دلیل هیچ وقتم تداوم نداشت به خاطر
اینکه نمیتونست با همدیگه شکل بی اون یه
حقیقتو میخواست بگه حقیقت تنهاست حقیقت
استبداد حقیقت مرگه حقیقت
نازاست اونچه که زایست دیگریست دیگریست که
وجودش باعث میشه که من به فکر به خ به من
بودنم پی ببرم پس انسان قروی خ به
خودآگاهی رسید خودآگاهی یعنی که من بتونم
راجع به خودم قضاوت کنم ولو اینکه من
خودمم ولی اگه کاری اشتباه کردم اشتباهو
ببینم قدرت به اصطلاح تفی شو خودم داشته
باشم اشتباهمو
نپوشونده م حتی اگر نفهم باشه اگر انکار
بکنم به تباهی میرسم در نتیجه صداقت میشه
یک اصل زندگی اجتماعی اخلاق میشه بنیان
زندگی اجتماعی شما اگر میخوای علم داشته
باشی یونانی میدونه که از عالم از آسمون
که
نمیاد من باید یک ج تصمیم بگیرم که به علم
برسه پس من باید حقیقت رو بر توهم ترجیح
بدم من نمیتونم بگم من الان توهم انتخاب
میکنم و چون به خدا اعتقاد دارم روز
قیامت د تا گریه کنم تموم میشه
هیچ هیچ چیزی من رو از
اینکه کار ود
کردم نجات نخواهد داد کار بد کردم کار بد
کردم کار بد من به خاطر اینکه منم عوض
نمیشه پادشاه باشم یا فقیه باشم یا شهروند
باشم یا فیلسوف جامعه چیزیست که بر اساس
نیاز آدمها نیاز دارن که صادق باشن درش
چرا چون اگر صادق نباشن اگر بخوان بر اثر
طمع و بر اثر به اصطلاح ترس یک عقیده رو
ابراز بکنن دیگه اونوقت اینا با همدیگه
مخالف نیستن که میشن ی مثل همین جامعه
دیگه من باید چون باید مخالف باشم ما در
خدمت این هستیم
که تماس خودمونو با حقیقت از دست ندیم
یعنی من و شما خودمون رو د تا آدم قطعاً
خطرناک می خطاکار میدونیم آدمهایی
میدونیم که قادر هستیم به همدیگه آسیب بر
رسونیم آدمهایی هستیم که از خطا مسون
نیستیم اما چون دو نفریم میتونیم درباره
اینکه خطا چیه و درستی چیه صحبت بکنیم و
اگر خطای
من تو بر من یا تو به من گفتی خطا کردم من
نمیگم چون تو گفتی خطا نیست تو میشی یک
منتقد منتقد یعنی چی یعنی هر کس که مخالف
من فکر میکنه منتقد میشه راز بقای
جامعه تعلیم و تربیت میشه چیزها که تو هر
بار جدید یاد میگیری اگه قرار باشه که به
تو اینا رو بگن حقیقتی اونو بهش نمیگن
تعلیم و تربیت ما چیزی در فرهنگ خودمون به
نام اجوکیشن نداریم اجوکیشن یعنی
معیارهای خوب از بد نمیدونم راست از دروغ
معیارهایی باشه غیر شخصی یعنی من مجبور
باشم یاد بگیرم اعتقاد به اون تغییری
ایجاد نکنه اون معیارها باید بین من و
مخالف من مشترک باشه یعنی اون معیارها
باید غیر مذهبی باشه ت ف فره تمدن یونان
تنها تمدن سکولاری بود که توانست جهانی
بشه بقیه تمدن عقیدتی بودن هر چقدرم که
بزرگ بودن چون عقیدتی بودن نابود میشدن و
جهانی نمیشدن مدرنیته ب به این دلیل
مدرنیته شد که ریشههای او غیر مذهبی بود
شما مسلمونا میرفتن از یونانی
میگرفتن ولی اون رو یونانی نمیدونستن
حتماً باید اسلامش میکردن در نتیجه عقی
میشد ولی یونانیها عقائد و افکارو
میگرفتن همون جوری که اونها میخواستن
عقیده براشون مهم نبود ولی اونچه که اونا
میکردن فرم بود اون فرم همه چیز توش جا
میشد هر چیزی شما وقتی میگی قانون یعنی که
میتونی هر قانونی بذاری تقییر بدی دیه تا
زمانی که نظم قانونی داره قانونه به همین
دلیل توانستن یک اشکال جدیدی از سخن گفتن
رو خلق بکنن که جهان جدیدو ببینن آنچه که
یونانیها رو یونانی کرد و بعد همین طور
آمد در فرهنگ غربی
محصول کشف جهانهای تازهای بود که فقط و
فقط با گفتگوهای تازه ممکن میشد بدون
گفتگوی تازه اون جهانها وجود نداشت و بعد
اونا وقتی رسیدن به مسیحیت به داستان
مسیحی مسیحیها اونها با با فلسفه به هیچ
وجه هیچگونه تقابلی نداشتن بر خلاف ما
چرا چون فلسفه مذهب نبود
فلسفه مذهب نبود فلسفه اصلا نمیگفت چی
درسته چی غلطه بنابراین من میتونستم به
عنوان یک مانوی با یک آدم مسیحی با یک آدم
مسلمون با آدم یهودی میتونستم فلسفه بورزم
این تنها فلسفه غربیست که هم ابن رش توش
فلسفه است هم چیز ابن میمون توش فیلسوف هر
عقیدهای که داری مذهب در فلسفه ورزی تو
نقشی نداره یعنی اگر میخوای فلسفه ورزی
میتونی میی مذهبی باشی ولی تا زمانی که به
قواعد فلسفی متهد هستی مثل من هیچ فرقی
نمیکنه با من بیین یکسانی فلسفه به ذات
خودش سکولار یعنی معیار حقیقت اعتقاد نیست
چیزیست که توافق تعیین میکنه چون توافق
تعیین میکنه میتونه تغییر کنه حقیقت چیز
ثابتی نیست که یه نفر بگه تغییر نکنه
حقیقت اون چیزیست که لحظه به لحظه تولید
میشه چون لحظه به لحظه تولید میشه واقعیته
واقعیت اونی که مدام تغییر میکنه
بنابراین زنده میتونه بمونه در یونان
میتونه فلسفی باشه در ایران میتونه باشه
در قض بیست قرن بعدم میتونه تداوم پیدا
کنه و چون گفتگوست مدام گفتگوی با گذشته
است وقتی که غربیا میگن ما ایران یونان
باستان داریم یعنی این یونان باستان در
گفتگوهای اونها در ذهن اونها مدام حضور
داشته اونها وقتی میگن ما ریشمون یونان
باستانه دارن از یک واقعیتی حرف میزنن
واق ویتی که پشتش هزاران کتاب هست یعنی
اونها از طریق کلام به یونان واسان اتصال
دارن آموزش زبان یونانی و لاتین هرگز در
اروپا قطع نشده تا امروز هرگز اینطور
نبوده که یک متنی رو که قبلاً یونانی
بوده و یونانی شو داشته باشن به اون ترجمه
بگن ترجمه اصیل در فرهنگ ما وقتی کتاب
ترجمه میشد میشد کتاب اصلی یعنی ما وقتی
که از یونان ترجمه ترجمه کردیم دیگه زبان
یونانی آموزشش دیگه معنی نداشت دیگه شروع
کردیم راجع به اونچه که ترجمه کردیم با
هرچی که میگفتیم نسبت میدادیم به ارسو
ولی اونها زبان رو به عنوان یک ابزار
عقیدتی به کار نمیبردند بلکه به عنوان
ابزاری برای راه یافتن به جهانهای تمدنی
دیگه اونها توانستند تمدنهای دیگر رو
چنان که اونها بودن بشناسن در حالی که
تمدنهای دیگه ت یی دیدن خودشون از بیرونو
نداشتن یونانیها میتونستن خودشون و
دیگری رو در کنار هم ببینن اونها وقتی که
تفاوت میدیدن اون تفاوت شبیه خودشون
میدیدن برای ایرانیها یونانیها یک قومی
بودن مثل خودشون ولی مخالف فرق به اصطلاح
فرقشون بر عقیده بود خب بعد این باعث شد
که ما
اصلاً به چیزی به نام اندیشیدن و قدرت
اندیشه و اصلاً مفهوم اندیشه باور نداشته
باشیم یعنی فکر کنیم که اگر یه رساله
عملیه بخونیم که به ما بگه که در نماز
خوندن این کارو بکن در نمیدونم روزه گرفتن
اون کارو بکن و در زندگیت این کارو بکن و
اینا هیچ ربطی نداشته باشه با هم هیچ
اتفاقی نمیفته این آسمون به ما مربوطی
نیست زمین به ما مربوطی نیست نجاری به ما
مربوطی نیست گذشته به ما مربوطی نیست جهان
یونانی جهانیست که سیستمی اس که خلق شده
وجود خارجی نداره یونانی میتونه بین توهم
بین خیال و واقعیت فرق بگذاره تا زمان اون
چیزی رو که واقعی خیال میکنه اگر به
عنوان خیال ازش استفاده کنه اون واقعیتش
تعیین میکنه بنابراین او برای او واقعیت
اون چیزیست که با ایده او ساخته میشه در
نتیجه او میتونه او نمیتونه جهان جهانی
که میسازه یه چیزی بسازه که اجزایش با
همدیگه سازگار نباشن بنابراین فلسفه یونان
ی چیزی نیست جدای از هنر یونان جدایی از
نمیدونم علم پزشکی یونان جدایی از تصوری
که یونانی از خودش و جهان داره اون چیزی
که ما داریم یه طرفش مثلاً فرض کنید فلسفه
است یه طرفش طبیعیات یه طرف اینا هیچ کدوم
به هم ربط نداشتن هیچکدوم هیچ کد فقیهان
هیچ موقع احساس نکردن که فلسفه اندک
رابطهای داره با اونها ما علم بلاغت تا
زمانی در بین مسلمانها رشد کرد که بتونن
اثبات کنن قرآن معجزه است و و بهخاطر به
درد صحبت که نمیخورد کهه به محض اینکه
اثبات شد معجزست و دیگه ضرورتی نداشت
فراموش شد همه چیز بر اساس عقیده بود
عقیده یعنی سب سکون مرگ صاحب عقیده که
میمرد تمام اونچه عقایدش م از بین میرفت
تاریخ ما تاریخ فراموشی و تاریکیه به خاطر
اینکه تاریخ عقائد اگر اون عقیده صاحب
عقیده نداشته از بین رفته ارزش نداشته هیچ
ارزشی نداره من برم عقیده یه آدمی میخونم
که مخالف منه هیچ یاد نمیگیرم چون اینا
رو باطل میدونم یونانی به این دلیل
میتونست گذشته داشته باشه تاریخ رو درست
بکنه که اون تاریخ عین زندگیش بود اون
تاریخ اون تاریخ بود که به او اجازه آزادی
میداد سیاستش اون تاریخ تعیین میکرد
فلسفهای
که به اصطلاح سقراط و افلاطون نوشتن
نوشتار رو آغاز کردن مصریا توش هستن
ایرانیا توش هستن همه اونا درش حضور دارن
به خاطر اینکه گفتگو یعنی هرچه به اصطلاح
افکار مختلف که بشه تو بازی کنی تو
نمیتونی فوتبال با خودت بازی کنی که
فوتبال نیاز داره به یه تیم مقابل و دیگری
شد یک مفهومی که جای خدا رو گرفت یعنی
انسان ایرانی به چیزی خدا میگفت که
نمیبینه ولی اعتقاد داره ولی یونانی اون
دیگری رو فرض کرد که میدونه نیست ولی اون
میتونه اونچه رو که هست تغییر بده در
مسیحیت م حتی ایشون از مسیحیت ایشون از
مسیح ایشون از خدا ایده است در ما
نه یعنی اونها میتونن خدا رو به صورت
تفلیسی تصور کنن یعنی میگن خدا پدر پسر
روحالقدس و در عین حال خودشونو یکتاپرست
بدونن ما این همچین فرمولی رو کاملاً چیز
نمیتونیم بگیم توحید این ضد توحیده شرکه
چرا به خاطر اینکه ما هر کدوم از از اینا
رو از اون جدا میدونیم ما اینو یکه به
اضافه یکه به اضافه یک میدونیم ولی
مسیحیه اینو یکه ضربدر یکه ضربدر یک
میدونه یعنی میتونه یک تکثری رو تصور
کنه که در عین حال یکیه ایده هر چقدر که
زیاد باشه میتونه یکی باشه من و شما ۱۰
میلیون نفر که باشیم میتونیم یک قانون رو
یک ایده رو قبول کنیم اما اگر بخوایم
عقیده رو قبول بکنیم یکی با یکی محاله به
اصطلاح بتونن سازگار بشن پس آ
زادی در نوع فکر ماست اگر ما ب معتقد
باشیم که واقعیت فقط و فقط اون چیزیست که
تغییر ناپذیره طبیعتاً نظام ما نظام بردگی
و اربابی خواهد بود اما اگر معتقد باشیم
که اونچه که هست به تنها به وسیله تخیل من
و ایدههای من قابل تغییره یعنی من آزادم
برای آزادی به شما نیاز دارن آدمهایی که
مستو که به دیگری نیاز ندارن انسان به این
دلیل به دیگری نیاز داره که خدا نیست
موجودی به از بیرون به اون نمیگه خب چی
این خبت باید در گفت سخن گفتن ایجاد بشه
جامعه غربی زبان غربی زبانیست که در گفتگو
تولید شده یعنی زبانیست که آدمها ب برای
شکل دادنش نقش شخصی نمیتونستن داشته باشن
فرض کنید یه کسی مثل آقای ادیب سلطانی
نبودن که بره تو خونه ۳۰ سال یه کلماتی
بسازه بعد بیاد به مردم میگه این بهترین
کلماتی که شما میتونید با همدیگه حرف
بزنید هم چیزی بیناست اگر خدایی نیست پس
کلام مال همست کلام شکل دادنش قاعده دادنش
اینکه چه چیزی زیباست چه چیزی بده و
هنرهای کلامی همه چیزایی که در به اصطلاح
هویت جمعی دارن بنابراین تئاتر به وجود
میاد تئاتر یعنی چی یعنی تاتر چیزی که تو
میدونی این درست نیست آدمهایی رو که
میدونی اون کسی رو که بازی میکنن نیستن
داستانی رو که میدونی دروغیه صحنهای که
میدونی ساختگیه اما میشینی نگاه میکنی
به خاطر اینکه این دروغ هاست که به تو کمک
میکنه یعن دروغ به معنی غیرا اخلاقی دیگه
یعنی اون چیزایی که واقعی نیست تخی ایده
است اونها به تو کمک میکنه که زندگیتو
بهتر بکنی گرههایی رو که داری باز بکنی
اون چیزی رو که آزارت میده تغییر بدی
انسان یونانی میتونه شعر بگه شعر یونانی
و شعر غربی رفت بیشع
نداره شعر به اصطلاح ادبیات اونها ربطی به
ادبیات ما نداره تفاوت هومر با فردوسی با
تفاوت فردوسی و حافظ فرق میکنه اون در یک
نظام دیگه شعر میگه شعر هومر شعریست که
درش باید جامعه وجود داشته باشه ما
نمیتونستیم تراژدی داشته باشیم نمیتونستیم
کمدی داشته باشیم نمیتونستیم
نمایشنامه چیز داشته باشیم یونانی به دلیل
اینکه ه همه چیز ما خلاف اون بود اون همه
چیزش بر اساس دیالوگ فلسفه رقصه فلسفه
موسیقیه فلسفه تئاتره فلسفه معماریه یعنی
اگر شما معماری توو اینجور میسازی همه
چیز باید همآهنگ باشه پس تحول عقیده
تفکرات فلسفی تحول جامعه است فلسفه عین
جامعه است فکرت که عوض بشه جامعه عوض میشه
در بین ما یه سری عقیده است افکار ملا
صدرا
مدتها هم برا همیشه هم نابود بشه هیچ کک
کسی نمیگذره فلسفه اسلامی الان ربطی به
زندگی هیچکس نداره یه چیز مرده است ی زبان
مرده است به همین دلیل که ما فکر نمیکنیم
که فلسفه یه چیزیست که میتونیم بهش نیازی
داشته باشیم و تفاوت یونانی اینه که برای
هر عملش مجبور بود توجیه کنه از پیش معلوم
نبود که این حقیقته یا نه باید میگفت آیا
این درسته یا نه آیا این خوبه یا بد پس به
هر عملی
با نظر به نظریه نیاز داشت میت برای هر
چیزی فلسفه نیاز داشت فلسفه مربوط به یک
یک به اصطلاح تصمیمهای زندگی واقعیش بود
فلسفه اون چیزی بود که میزیست فلسفه یه
سری عقایدی نبود که بره اونجا یاد بگیره
فلسفه اون چیزی بود که او باهاش زندگی
میکرد چیزی بود که با زندگیش یکی بود اگر
تو فیلسوف بودی یعنی فیلسوفانه هم زندگی
میکردی فلسفه شغلت نبود فلسفه از زندگی
تو جدا نبود فلسفه همه اون چیزی بود که
زندگی تو رو شکل
میده به همین دلیل مدرنیته به وجود آمد
اونها تونستن یک جهانی رو خلق کنن دکارد
تونست بگه این همه این عقاید فلسفی همشون
باطل من ار میگم من ارسطو و افلاطون نمیگم
اینا خطا کردن نه ممکنه من شارحان شون خطا
کردن ولی این عقاید برای من قابل قبول
نیست همه اینها رو من میریزم دور خودم از
اول باید یک معیاری بسازم معیار یعنی
عقیده مهم نیست اونچه که مهمه معیاره
مدرنیته عقیده نیست مدرنیته فردا پردم
یعنی
الگو چیزی به نام به غیر از سبک به غیر از
استایل به غیر از استراکچر به غیر مد مد
یعنی چی مد یعنی که شما هرچیز جنس ا مد
باشه اصلاً مهم نیست وقتی میگم مد شده
یعنی
یک ایدهای یک فرمی خلق شده که اون فرم
اصلا نیاز نداره به اینکه تو کجای این
جهان باشی میتونی آنلاین بخری بیاد پیش تو
تا زمانی که
اون مود هست یعنی فرمش مهمه جنسش مهم نیست
اون ارزش اون فرمش الان در همه چیز پول
فرمه علم فرم علم مدرن با علم قدیم فرقش
این نیست که اونا عقا بطلن نه اونها اگر
عقیده باطل میشدن علم از بین میرفت
اینها اساساً عقیده باطل علم یعنی عقاید
باطلی که عقا نظریههایی که کنار گذاشته
شده نیوتون اگر قرار بود که به عنوان مذهب
پذیرفته بشه نظریهاش علم پیشرفته میکرد
ما هنرمون این بوده که نیوتون و قبول
نکردیم یعنی تا فهمیدیم حتی نظریه نیوتون
با تجربه نمیسازی ن عشق به نیوتون رو
جایگزین حقیقت نکردیم و عکس ارسطو گفت که
من افلاطون دوست دارم اما حقیقتو با با
بیشتر از افلاطون دوست دارم تمام فلسفه
ارسطو ضد افلاطون ولی مدام میگه ما
افلاطونیان پس من وقتی میگم من کانتی باید
به رغم کانت فکر کنم چون کانت به من گفته
با عقل خودت فکر کن مهمترین آموزه فلسفه
غرب سقراط اینه خودت را بشناس یعنی چی
یعنی تو اگر بخوای فیلسوف محسوب بشی باید
ی کسی دیگه باشی اگر مثل من باشی یعنی فکر
نکردی یعنی تو تصمیم نگرفتی تو مسئولیت
ابداع خودتو به عهده داری تو نمیتونی بگی
من محصول دیگری تا زمانی که تو خودتو
محصول دیگری بدونی آزادی خودت رو به رسمیت
نشناسی انکار کنی تو آزاد نیستی آزادی دست
توه هیچ
ملتی تصور اینکه میتواند خودش آزادی
خودشو به دست بیاره و نه اعتقادات دیگه
این بهش و براشون پیش قابل تصور نبود
اونچه را که باور داشتن حقیقت میدونستن
چیز
یونانیها اونچه را که به عنوان
ثابت شده بود اونچه که به باور عمومی بدل
شده بود در ت اونو کردنش اساس مشکل فلسفه
یعنی شما در باورهایی که تا حالا تردید
نکردی تردید کنی چون به محض اینکه اون از
یک نظر من تبدیل بشه به حقیقت تو نابود
شدی حقیقت نابودت میکنه حقیقت تو رو
میکنه سنگ
حقیقت هیچ ارزشی نداره اونچه که ارزش داره
اینه که تو ایدههایی بسازی که هرگز اون
ایدهها خلق نشده اونوقت میتونید جهانو
عوض کنیم مدرنیته محصول ایدههای انسانه
آزادی محصول ایدههای انسانه بنابراین ما
از غرب هیچی نمیتونیم بگیریم هرچی گرفتیم
دیگه در دوران پهلوی همه چیز گرفتیم ولی
مثل قدیم زندگی کردیم یعنی ما آخرش شدیم
به جمهوری اسلامی جمهوری اسلامی چه مذهب
چه غیر مذهب ما تا زمان که فکر کنیم که
تغییر باید بیرون اتفاق بیفته کلمات از
قبل باید درست بشه تفاوت بن شما اینی که
من به ایران و باستان اعتقاد دارم شما
ندارین یعنی که ما داریم مثل به اصطلاح
آدمای هزار سال پیش فکر میکنیم ولو اینکه
حرفهای مدرن میزنیم روشنفکری ما واقعاً
بعضی حرفهایی که آدم میشنوه واقعاً تعجب
میکنه اینها مدرنیته رو آزادی رو این
آخوندا دارن باهاش حرف میزنن باید این
برود اون برود زبان مدرنیته زبانیست که
همه میتونن باش حرف بزنن یعنی این نیست
که آخونده نتونه بیاد مارکسیست نتونه بیاد
نه فیلسوف مسیحی همونقدر فیلسوف که فیلسوف
ماتریالیست چون اونچه که او رو فیلسوف
میکنه روش اوست به همین دلیل ما فلسفه
مسیحی داریم اما فلسفه اسلامی نداریم چون
در فلسفه اسلامی تو اگر مسلمون نباشی
اصلاً دیگه تموم شده دیگه فیلسوف اسلامی
بودن مب ا اعتقاد به اسلامه ولی شما
میتونی با فلسفه در فلسفه مدرن میتونه
یک فلسفه مسیحی همون قدر از گفتگوی با
دیگر فلسفهها بهره ببری که اونها و
اساساً رابطش با دین رابطه روشیه با همه
چیز با همه چیز در رشتههای علوم در جهان
یونان به اصطلاح غرب تصوری که ما داریم از
رابطه دین و سیاست کاملاً خطاست کاملاً
خطاست سکول که ما میفهمیم عین همون
ساختار قبیلهی خودمون میفهمیم یکی بره
یکی بیاد یا تو سکولاری یا نیستی در غرب
چنین چیزی هرگز وجود نداره اونچه که وجود
داره سکولار بودن روشه یعنی جامعه با روش
تعریف میشه فلسفه با روش تعریف میشه
نمیدونم روابط مالی با روش تعیین همه چیز
با روشه وقتی با روشه همه رو میتونه جذب
کنی آمریکا جاییست که انواع و اقسام افکار
احمقانه هست ۳۰ مردم در آمریکا معتقد به
داستان آفرینش ولی باز اونها همون طور در
این نظم سیاسی شرکت میکنن که دیگران چون
عقیده اهمیت نداره مهم اینه که تو به این
قاعده اهم به اصطلاح عمل کنی زمانی که فرم
فرمه همه چیز درش به وجود بیاد با اهمیت
نداره اونچه که تو آزادی داری حتی خلق
فرمهای جدیده تعریف فرمم عض میکنه همه
چیز قابل تغییره حتی اینکه تغییر چیه قابل
تغییره یعنی ما در الان صحبت میکنیم راجع
به انقلاب علمی خود انقلاب علمی الان هیچ
موقع هیچ پرسشی پاسخ نهایی پیدا نمیکنه
پس تو میتونی پرسشی رو که ۱د بار کردی
بازم بکنی یعنی اگر دیدی وضعیتت مشکله خب
بهخاطر اینکه فرضی که داری مشکل فرضت بذار
کنار این مشکلی که درش هستی قطعاً حاصل
اون چیزیست که دربارش فکر میکنی اون رو
اگر تو ببینی اشکالش چیه و با یک فکر دیگه
عوض کنی از ع وضعت عوض میشه بنابراین
انسان یعنی انسانی که خودش رو میسازه
تغییر یعنی تغییری که در نظرات من به وجود
میاد و واقعیت واقعیتی اس که تغییر پذیره
با نظراتی که ما براش توافق میکنیم توافق
میکنیم که این نظر رو الان بپذیریم توافق
نمیکنیم که این حقیقته و دیگه تغییرش
ندیم ما در قانون در فرهنگ غربی به این
دلیل معناش مهمه قانون به این دلیل مهمه
که همه آزادانه اونو قانون
دونستن به همین دلیل که همه موظف میدونن
خودشو عمل کردن بهش ما در فرهنگهای ما
قانون وجود نداره حکمه شما نمیتونی در
هیچ چیزیش تغییر بدی شما موظفی به این
قانون عمل بکنی اگرم عمل نکنی به درت
درمیارن شما میتونی این قانون اساسی رو
که درست کردی ۱۰۰ بارم عواض کنی ولی باز
هم قانونی با عمل بکنی برخی خلاف فرهنگهای
دیگه و فرهنگ ما وقتی که زور هست یا شما
باید قبولش کنی یا حق داری علیهش
بشوری اصلاً نیازی نداری تو به این به هیچ
توجیهی اگر دوست نداشتی یک عقیده رو تو
میتونی علیهش مبارزه کنی ولی اون چیزی که
ما میگیم در الان ما میگیم کنشگر سیاسی و
اپوزیسیون و این حرفا تو فرهنگ غربی اصلا
یه داستان دیگه است در فرهنگ غربی از زمان
یونان تا بعد مسیحیت تا امروز وقتی به
اصطلاح دیس اوب دینس یا به اصطلاح
نافرمانی کردن یک مسئلهای اس که دربارش
صحبت میکنن تئوری دارن نافرمانی نه این
نیست که تو واکنش عاطفی و عصبانیت یه جمع
رنج دیده باشن هر کاری هم کردن کردن هیچ
گناه دارن مردم عصبانی مردم مظلومن و خب
آدمم میکشن دیگه بعد همه چیز توجیه میشه
با با به اصطلاح نیت اونها اونا که
نمیخواستن ظلم بکنن اونا می خواستن فقط
بیان بیرون حالا اومدن بیرون آدمم کشتن
دیگه اون اشکال نداره ولی ی برای اعتراض
کردن برای اینکه شما حقتو چه جوری بگیری
شما آزاد نیستی شما آزاد نیستی در برابر
کسی که حق تو رو سلب کرده حق اونو بگیری
پس نافرمانی هم قانون داره چون نافرمانی
چیزی نیست که به خودی خود کسی تعیین کنه
که به نتیجه برسه اگر بخواد به نتیجه برسه
تو باید دربارش بیاندیشی هر کاری رو نکنی
به همین دلیل بود که به اصطلاح رب
اروپاییها تونستن ایدهی به نام صلح خلق
بکنن صلح در مفهوم مدرنش با اونچه که ما
در شاهنامه و جاهای دیگه میگیم فرق میکنه
همه فرهنگها درشون صلح بود و جنگ بوده همه
فرهنگم دوست داشتن در سلح زندگی بکنن سل
کسی نمیخواسته بره کتک بخوره ولی هم هم
اونها جنگ رو یک تقدیر زندگی انسان
میدونستن که راهی براش نیست پایانی براش
نیست اگر با کسی دشمنی پس از جنگ یا با او
گریزی نداری ایده صلح یعنی
ایده به اصطلاح فرض جهانی که میتونی با
مخالفت زندگی بکنی بدون اینکه با او بجنگی
ایده صلح یعنی فقط نفی جنگ نیست بلکه یک
خلق یک نوع جامعه و یک یک نوع انسانیست که
حقوق جدیدی داره و
حتی با کسی میجنگه حق نداره اون حقوقو نقض
کنه من در جنگ با دیگری هم حق ندارم هر
کاری بکنم جنگ هم قانونمند میشه وقتی جنگ
قانونمند میشه جنگ میشه برا صلح جنگ نمیشه
برا نابود کردن طرف مقابل اگر میخوای جنگ
کنی حق نداری کاری بکنی که طرف مقابل
اعتمادشو برای نشستن بر سر میز مذاکره از
دست بده مثل اسرائیل و قزه بلکه باید
همواره اعتمادی رو که برای مذاکرات صلح
هست حفظ کنی تو میجنگی که صلح کنی صلح
میشه یک
ایده ممکن برای اولین بار در تاریخ دیگه
تاریخ جهان جنگ خیر وشر تا ابد و پیروزی
خیر برشر نیست انسان هرچی که
باشه حق نداره که نیتش عقیده چیزی رو
توجیه کنه خب یعنی چی یعنی کهه نیت تو
برای اقوام دیگه نیت تعین کن کننده خوبی
بدی بود الان نتیجه کار تو مهمه نیت تو رو
کسی نمیتونه ببینه اما نتیجه رو همه
میتونن قضاوت کنن من دیگه نمیتونم بگم
چون نیت من این بوده کارم خوبه بلکه نتیجه
من میتونه موضوع قضاوت قرار بگیره مسئله
اصلی پرنگ غرب جاجمنت قضاوت کردنه شما همه
چیزو باید قضاوت کنی و کلمات وسیلهای
هستن برای فکر کردن نه خودتون بار فکر
کردن حاکم بر فکر کردن ایران باستان مثل
یک م مقولهای که همه باید تحت اطاعتش
باشیم نمیدونم زبان فارسی به خاطر چی به
خاطر اینکه ایران باستانی که من میگم اون
چیزیست که من میگم تو ذهن منه و من
میدونم من خطا میکنم ایران باستان که
خدا نگفته که اگر خدا بگه بله ولی ایران
باستان زمانی ارزش پیدا میکنه که من
بتونم تصوری که از ایران باستان دارم از
بین ببرم یه ایران باستان دیگه بسازم
انسان غربی مدام میگه مرگ خدا مرگ انسان
نمیدونم مرگ پست مدرنیسم یعنی چی یعنی اون
چیزی رو که درست میدونسته غلط میدونه که
ترکش کنه که در غلط زندگی نکنه این رها
کردن خطاهاست که اجازه میده تو بری جلو
این به اصطلاح حقیقت ندانستن عقائد خودت
هست که باعث میشه نجات پیدا بکنی اینکه
اگر فرض کنیم یه امام زمانی وجود داره یک
مارکسی وجود داره یک
نمیدونم مسیحی وجود داره که این بر تو حکم
میکنه تو فرقی نمیکنه تو نابود شدی اما
تو باید در جستجوی گفتگو با کسانی باشی که
تاکنون گفتگو نکردن بنابراین تو از خودت
باید بری بیرون یونان اروپاییها با بیرون
رفتن از خودشون بود که تونستن جهانو کشف
کنن یونان اروپاییها بودن که توانستن
ابعاد واقعی کره زمین رو کشف کنن چرا به
خاطر اینکه بیرون رفتن از خودشون
ماجراجویی کنجکاوی ولو اینکه هیچگونه
نفعی نداشته باشن ول اینکه هیچگونه
تضمینی نباشه که زنده برمیگردن اساس
زندگیشون بود ادونچر یه مفهوم یونانیه
کوریا ازتی یه مفهوم یونانیه ما مفهوم ما
ایرانیها و و ملتهای دیگه همون جایی که
به دنیا آمده بودیم بهشتم بود دلیلی نداشت
بریم جای دیگه مگر جنگ یا تجارت ولی
اونها کریستوف کلوم و کسای دیگه بدون هیچ
دلیلی میتونستن برن به جاهایی که خطر مرگ
داشته بهخاطر از هومر تا الان فرهنگ فرهنگ
بیرون رفتن از خانست فرهنگ کشف برای ما
چیزی کشف کردنی نیست هرچی که بخوایم بگیم
خدا گفته پس یونانیها بودن که زبان
دیگرانو یاد گرفتن یونانیها بودن که
گشودگی و تکثر حداکثر رو و بیپایان رو
هویت خودشون میدونستن ب هرچه تغییر بهتر
تغییر میکردن اونا اون بودن که
نبودن چیزی که هست تو نیستی اونچه که با
دا حالا باور داری حقیقت نیست تو اونو
ساختی تو نباید زندانی او بشی تو نباید
فکر کنی اون تصور ذهنی تو که مخلوق توئه
خالق
توئه اگر دیندار باشی و باور داشته باشی
که اون تصورات تو تصورات توست ولو اینکه
به ایمان داری تو میتونی یک زندگی ایمانی
فلسفه فلسفی داشته باشی فیلسوفانه زندگی
کنی یعنی راجع به باورهای دینیت قضاوت
انسانی بکنی ولی اگر تو بیدین باشی و
بیدینی رو به دین خودت باید دلل بکنی مهم
نیست هر چیز ثابت یعنی مرز پس ما باید سعی
کنیم نه فقط عقید مونو راجع به یونان
باستان عقیدم راجع به همه چیز وقتی
میبینیم اصلا ستایش کردن چیزی که داری
برای غربی
آره آدم غربی نمیگه من این عقیدم پرک
نمیکنم به خاطر اینکه این خیلی خوبه نه
انسان مدرن انسان نیست که اون چیزی رو که
داره باید ترک کنه مدرن یعنی کسی که ترک
میکنه مدرنیته یه مفهوم منفیه به دست
آوردن نیست از دست دادنه علم یعنی که کشف
خطاها علم زمان مدرنیته زمانی به وجود آمد
که انسان فهمید تصورات ثابت راجع به کیهان
غلطه غلط بودن تصور زمین مرکزی بود که او
رو جهان اون رو تغییر داد بنابراین خیر تو
در خطا کردن توست در کشف خط خطا کردن توست
هر چقدر که بیشتر خطاها توو پیدا بکنی تو
بیشتر میدی علم یعنی تاریخ کشف خطاها و
اونی هم که داری میدونی خطاست و اونی هم
که داری میدونی که ارزشش به اینه که با
دیگری به بحث بگذاری و در حقیقت برید
جلوتر برید یه مرحله بدتر سعادت تو در اون
چیزیست که هنوز نیامده نه در اون چیزی که
داشتی ما یک چیزایی رو تصور کردیم به
عنوان گذشتمون که واقعاً برای بشر امروز
اصلاً خندهداره
تمدن ایرانی چیه تمدن ایرانی کلمه اس کلمه
که مقدس نیست که کلمه رو من ساختم مگه من
مقدسم کوروش مقدس باشه فهم من از کوروش
مقدس نیست و من هرگز دسترسی ندارم به
گذشته تا بگم این درسته یا نه من همین
وضعیت الانم نمیتونم بفهمم من حتی خودمم
اگه مشکل پیدا کنم باید برم روانشناس باید
برم پزشک باید من حتی قادر نیستم درباره
خودم هم حقیقت رو بگم پس
همه زبان وسیله ارتباطه نه
وسیله پاره کردن ارتباط یعنی همواره باید
تغییر کنه اگر کلمات تبدیل شد به به
اصطلاح یک واژه مقدس دیگه کلمه نیستن اونا
سنگن کلمه زمانی کلمه است که به به اصطلاح
یک پیام دیگری مدام به بیرون خودش ارجاع
بده یعنی وقتی که من یه کلمه رو به کار
میبرم به یه چیزی که اون کلمه نیست پی
ببرم اگه بخوام خود اون کلمه رو بپرستم
اون دیگه کلمه نیست که
آجره و انسان عاقل برای
پیشرفتش حقیقت رو باید بر خطاهاست ترجیح
بده و بدونه کهه اونچه که نجاتش میده کشف
خطاست ما ۲۰۰ ساله هم مسلمونا مون به
دروغ در برابر مدرنیته وایسادن و تا جایی
که میدونستن از تکنولوژی ش نمیدونم
پولشو همه چیزشو استفاده کردن ولی حاضر
نشدن بپذیرن که تو به چه دلیل از تکنولوژی
استفاده میکنی و از فرهنگش ابا داری این
تکنولوژی محصول اون فرهنگه این تناقض رو
نخواستن بپذیرن چرا چون معتقد بودن اون چ
که اونا عقیده دارن ا حقیقته در نتیجه روز
به روز در نه تنها از درک مدرنیته موندن
که خودشون مدرنتر شدن یعنی روح مذهبی شون
مرد آخوندای که الان هستن با آخوندای ۳۰۰
سال پیش فرق میکنن این آخوندا میدونن که
فکرشون و زندگی تفکراتش
خلاف زندگی آدمهای عادیست وقتی که آقای
خمینی هنوز عقیده شو به به اصطلاح خورشید
به خورشید باوری تغییر نمیده یعنی حاضر
نیست حقیقتو بپذیره ولی اگر بخواد مریض
بشه میره دکتر یعنی چی یعنی که این آدم به
خداهم اعتقاد نداره
اعتقادش به خدا هم هر لحظه قابل توجیه نه
قابل تبیین وقتی که مدرن ها به یک وضعیت
غیر عادی برخورد میکنن سعی میکنن تبیین
کنن اگر نتونستن تبیین کنن اون تبیین یچ
چیزیست که همه میتونن با معیارهای عمومی
اگر عقل عمومی نپذیرفت که این حرف شما
سازگاری اینا رو توجیه میکنه تو باید اون
رو رها کنی توجیه کردن میشه ا ایدئولوژی ی
ایدئولوژی یعنی از ایده که میتونه زندگی
تو رو نجات بده بت بسازی ایده رو بپرست
ایده اصلاً ارزش نداره ادبیات ارزشش به
اینه که من یک چیزی رو که میدونم
دروغه خلق بکنم مخاطبش با اینکه میدونه
دروغه لذت ببره اثر ادبی زیبایی در دروغ
ایجاد میشه تو نمیتونی بگی که من این به
اصطلاح مسجد حرامو چون قبول دارم زیباترین
مکان دنیاست و و حاضر نباشی بری در
کلیسایی که
زیباییش فارغ از عقیده در نظر همه قبول
شده یک آدم مذهبی نمیره در کلیسا ببینه
مسلمون نمیره در کلیسا که بگه این کلیسا
عجب چقدر این زیباست این زیبایی از کجاست
نمیپرسی اصلاً خودش رو از دیدن زیبایی از
دیدن خیر از دیدن خوبی محروم میکنه و در
نتیجه ما در جهان جدید چون
که این باعث نشده که ما در حقیقت به مذهب
مذهب مونو از دست بدیم بلکه مذاهب جدیدی
مذاهب سکولار مذاهب ماتریالیستی یعنی چیزی
که عقیده به اون مذهب میشه موضوعش مهم
نیست چه شما خداباور باشید چه شما
خداناباور باشید تا باور بیخدایی داشته
باشی اون باوره یعنی دشمن تو پس زندگی ما
محصول یک به اصطلاح باور غلطی اس که همه
ما راجع به همین چیز داریم و به خاطر همین
داریم خودمونو نابود میکنیم اگر قرار
باشه در این مملکت جامعه درست بشه ما باید
به دنبال این باشیم که کسی که با ما
مخالفه باهاش حرف بزنیم زندگی جامعه رابطه
است ارتباطه کامیونیکیشن
این کامیونیکیشن که جامعه رو میسازه نه
آدما آدمایی که در بینشون ارتباطی نباشه
اونها همشون محکوم ب فنان اون چیزی که
جامعه رو قدرت میده در برابر دولت
رابطهای اس که بین آدما نه خود آدما پس
اگر من به ارزش ارتباطی زبان باور پیدا
بکنم زبان رو در خدمت ارتباط قرار میدم
یعنی در خدمت ارتباط با کسی که مثل من فکر
نمیکنه چون اون ارتباط باعث میشه که ما
دو تا متفاوت باشیم ولی زندگی ما به خطر
نیفته زبان فارسی در انحطاط مطلق سر
میبره در انحطاط مطلق واقعاً و اگر این
خطر رو نفهمیم زبان تنها چیزیست که
میتونه انسان رو نجات بده و تنها چیزیست
که میتونه انسانو بکشه قبل از اینکه طرفو
بکشن اول اعدام حکم اعدامش صادر میکنن
زبانی که جان انسانها رو
میگیره واقعیتش اینه که ما در وضعیت
بسیار خطرناکی
هستیم ولی امکان دیدن این وضعیت و نجات
دادن خودمونو نداریم به خاطر اینکه زبان
ما خاصیت ارتباطی شو کاملاً از دست داده و
به جای اینکه در خدمت ما باشه در خدمت از
بین بردن ماست هیچکس نمیتونه ما رو نابود
کنه اگر ما با هم ارتباط داشته باشیم
جامعه تا زمانی که جامعه است
قدرتمندترین قدر قدر حکومتها هم نمیتونن
اون رو سرکوب کنن زمانی که نتونه ارتباط
با خودش داشته باشه ولو اینکه با حکومت و
همه چی هم مخالف باشه یک چون تنها میشه
قربانی میشه خودش به جان خودش میفته الان
جامعه
ایران دشمنش شده خودش جامعه ایران
نمیتونه با خودش حرف بزنه نمیتونه یک
مخالفش تحمل بکنه نمیتونه هم عقیده شو
تحمل بکنه این جامعه دیگه نیاز نداره به
دشمن نیاز نداره به حکومت نابودش بکنه
حکومت تا ابد بدون هیچ هزینهای ادامه
پیدا خواهد کرد تا من بشینم اینجا بگم نه
فردا حکومت عوض میشه فردا ن این حرفا بدتر
از همیشه ما رو به سمت مرگ می بره ما باید
بپذیریم که با همدیگه بر اساس قواعد ادب
منطق و استدلال صحبت بکنیم عقیده من توجیه
نکنه حقانیت م رو بلکه من برای اینکه
تصمیم بگیرم خودمو محتاج هم به اصطلاح
گفتگو با شما بدونم گفتگو هم به معنای
اقناع شما نیست گفتگو به این معنا نیست که
بیا مثل من فکر کن ما همه مفاهیم استبدادی
فهمیدیم همه مفاهیم استبدادی فهمیدیم باید
تمام این
حافظه زبانیم منو همه رو باید بریزیم دور
همه هر چیزی که از مدرنیته فهمیدیم و فکر
کردیم با سنت داریم مبارزه میکنیم یعنی
فعال کردن بدترین وخش سنت بوده اونی که
سکولار شده با اونی که رفت کمونیست شده با
اونی که هرچی شدیم به بیشتر به جون هم
افتادیم اختلافمان از هم گسستن نه این به
هم پیوستن انسان تضاد منافعش جبری اس اما
شیوه به اصطلاح مدیریت این تضادها آزادی
اوست میتونه اون تضادها رو مایع نابودیش
کنه و میتونه مایع شکوفایی کنه علم ما
قلابیه دین ما قلابیه ادبیات ما قلابیه ما
هممون در خودمون زندانی شدیم و فکر
میکنیم همه چیزم میدونیم و اصلاً هرچی
پیشتر میریم اگر ببینیم خودمونو در مقایسه
کنیم با همسایه هامون باید شرم کنیم در
حالی که با چیزی که نداریم خودمونو برتر
از دنیا میدونیم نمیآموزند که من با شما
رابط باید حتماً همین باشه رابطه آموختنی
مشکلات حل میشه انسانهای دیگه جامعه رو
ساختن غروی شدن یه چیزی نیست که برداری
بیاری تو باید غربی بشی تو باید غربی بشی
یعنی چی یعنی تو برای غربی شدن برای مدرن
شدن نیاز داری که به جامعه بشی جامعه که
بشی تو میتونی هر کدام از بخشهای جامعه
یه کاری بکنه که با اون متفاوت باشه ولی
جامعه پیشرفت کنه قرار نیست که کسی نابود
بشه من خوشبخت بشم قرار نیست که همه یک
عقیده داشته باشن تا جامعه بتونه نیازهای
خودشو رفع بکنه عربستان سعودی تا زمانی که
استبداد همه چیزو وارد میکنه وارد میکنه
و اگر وارد کردی واردات بنزی ونز کار
ساختن ونزو نمیکنه چون ساختن ونز ساختن
بنز نیست ساختن جهانه کسی که بنزو میسازه
راجع به همه چیز اونجوری فکر میکنه ولی
کسی که سعودی وهابی هست از اون ماشینم
استفاده عجیب و غریب میکنه به جای اینکه
مثلاً چه میدونم از لا برای سرمایه
استفاده بکنه توالت طلا میسازه برا خودش
در هیچ آدم عاقل مدرنی پولو اینجوری خرج
نمیکنه در هم من ی رفتم اونجا در کشورهای
چیز یه چیز عجیب پول یه چیز عجیبیه اونجا
یعنی مصرفش یه چیز عجیب غریبه مثل نمیدونم
یعنی براشون پول یه معنای دیگه داره یعنی
نمیفهمی که اونی که مدرنیت رو به دست
آورده با توف و تانک نبوده با فکرش توف و
تانگو به دست آورده نه با توف و تانگ پولو
ما برای مدرن شدن ما باید عوض بشیم همین
حکومت عوض نمیشه اگر ما عوض نشیم اگر ما
عوض نشیم حکومت م عوض کنیم یک یه کس دیگه
میاد ما رو میخوره فکر میکنید سال ۵۷
اگر آخوندا نیومده بودن یه کسی دیگه اومده
بود عوض میشد نه به قول خانبابا تهرانی
میگفت ما سر دموکراسی که دعوت دعوا
نمیکردیم سر اینکه کی دیکتاتور باشه دعوا
میکردیم الان هم همینه وقتی آقای چیز
مصطفی چیه مصطفی مهرائین میاد تو چار تا
خط مینویسه راجع به قانون اساسی یک مملکت
به عنوان یه کسی که داره از آزادی دفاع
میکنه یعنی هیچی از آزادی نمیدونه یعنی
هم جمهوری اسلامی خمینی این کسانی که از
آزادی دفاع میکنن به شکلی که به هیچ وجه
آزادی رو نفهمیدن اینا یعنی هم خودشونو
گول زدن هم دیگرانو و متأسفانه دنیاییست
که آدمها با کلمات بسیار سطحی میتونن یک
عدهی رو برای خودشون جمع کنن طرف میگه من
اینجوری فکر میکن کنم پس اینین جون درسته
شما با طرفدار من بشید آقای مهرایین میگه
در ایران قانون اساسی باید بر اساس آزادی
مطلق باشه این یعنی تفکر قبیلهای این
قبیله است که فکر میکنه یا باید اطاعت
کنه یا در بره آزادی مطلق یعنی جهنم آزادی
مطلق یعنی
توحش آزادی مطلق وجود نداره غرب محصول
قانونه در قانون هست که تو آزادی پیدا
میکنی تو یک ملتی رو که نیاز داره به
اینکه مفهوم قانونو بفهم و قانونو ایجاد
کنه تا آزاد کنه بهش میگه از جمهوری
اسلامی روا شو هر کار درست خواست بکن این
یعنی چی یعنی بدتر از خامنهای یعنی کسی
که داره با خامنهای دفاع به اصطلاح نمایش
میده که مخالفت میکنه داره یک جهنم بدتری
رو الان تولید میکنه یعنی الان اگر کسی
یه بچهای فکر کنه آزادی مطلق چیز خوبیه
میکشه خودشو تصمیمایی میگیره که حکومت
نمیتونه بگیره براش ما داریم به اسم
روشنفکری به اسم مبارزه با رژیم داری
جامعه رو نابود میکنی نمیفهمن اصلاً طرف
تندون پزشکه اومده نظر سیاسی میده نظر
سیاسی هم نمیده میگه مردم اینن و باید این
بشن یعنی مردم و خودشو دچار توهم میکنه و
بعد در خودشو در جایی میبینه که به مردم
دستور بده به اسم تحلیل سیاسی اصلاً
توانایی ما برای فهم اون کاملاً تحلیل
رفته به خاطر اینکه ما با هم حرف نمیزنیم
که ما فقط با خودمون حرف میزنیم آدمم به
خودش فقط دستور
میده ما از اصلاً احساس نیازی به اینکه
میتونیم یک برای ساختن یک جامعه برای
ساختن ی گروه کوچیک با با مخالف مون صحبت
کنیم نداریم طرف سال ۵ هفتی بود ببین ط
چیزا رو ببین لیبل رو ببینین ۵ هفته یعنی
چی ۵ هفته یه نفر جرمه اصلاً ۵ هفته به چی
دلالت میکنه هیچی یه کلمه است فقط بمب
این فقط چاقو میگه چپه چپ یعنی چاقو یعنی
کلمه که معنی نمی ده و میشه راجع به همه
این آدما به کار برد به کسی که میشناسی
یا نمیشناسی میدونی چ به هر کسی که دوست
نداری میتونی بگی دشمن ایران به خودت بگی
ایران گرا به خودت بگی من ایرانگرام هر
کس که با من موافق نباشه میشه ضد ایران خب
این منطقه جمهوری اسلامیه الان من و شما
اینجا هستیم و رو آواره ایم به خاطر چیه
به خاطر این یکی فکر کرده که ایران مال
اونه کسی که باش هم عقیده نباشه نمیتونه
اینجا زندگی کنه قرار بعد از جمهوری
اسلامی این بشه اگر ق جمهوری اسلامی در
وضعیت بحرانی قرار بگیره و ما اینجوری فکر
بکنیم ما خودمونو به سرعت بردیم به سمت
جنگ داخلی در بسیاری از کشورها این اتفاق
افتاده و فجایع بسیار زیادی بار آورده اون
چیزی که انسانها رو نابود میکنه ناتوانی
شون از توافق ناتوانی شون از صلحه حقانیت
من من سکولار م من نمیدونم مسلمون م من
اصلاحطلب اینا منو نجات نمیده اونچه که
منو نجات میده شمایین آدما میتونن همدیگه
رو نجات بدن عقاید من که معجزه نمیتونه
بکنه که عقاید من یه سری خواب و خیاله اون
کاری که من در عمل میکنم اون کاری که با
شما و در ارتباط با دیگران در یک هدف قرار
میدی میشه جامعه عقیده من که جامعه
نمیسازه که عقیده من که منو نمیکنه رهبر
عقیده من که من در جایی قرار نمیده که به
دیگران خوب و بد بگم من به عنوان یک
روشنفکر من به عنوان یک معلم من به عنوان
یک کارگر باید بدونم یک چیز مقدسه و اون
حفظ جامعه است حفظ جامعه حفظ ارتباطات
تبدیل کردن موانع ارتباطی به فعالیت خود
همدیگه رو رقیب ندیدن بلکه حریف
دیدن همکاری رو مقدم دونستن بر هرگونه
عقیدهای این جامعه رو جامعه میکنه پس من
اگر یه کاری باشه که عقیده ندارم ولی چون
همکاری با شما جامعه خدمت میکنه من عقل
آدم میگه عقیده من اصلاً مسئله نیست اصلاً
عقیده من چه ارزشی
داره همه عقائد پوچن همه عقائد از عقاید
مذهبی گرفته تا ریاضیات ریاضی دانه بخوابه
بمیره عقایدش م رفته هیچ اتفاقی هم تو
دنیا نمیفته خ این همه علم و اینا باشه و
نباشه بشر زندگی میکرده زندگیش بر اساس
علم نبوده که بر اساس یه سری ارزشهای
مشترک بوده اگر ما این ارزشهای مشترک و
از دست بدیم و اندازه غار نشینها هم
نمیتونیم شانس تداوم حیاط داشته باشی من
معذرت میخوام زیاد صحبت کردم ولی واقعاً
من نگرانم و آدم نمیتونه بگه ب خاطر
اینکه میگن که تو چق به ما چطور نگرانی
الان اینجوری شده دیگه یعنی آدم نمیتونه
بگه که من نگران چیزی هستم که تو هم باید
براش نگرانی نگران باشی الان خوشحالی ما
برای همدیگه اهمیت نداره نابود شدن ما هم
برا اهمیت نداره یعنی در حقیقت داریم در
خدمت جمهوری اسلامی هستیم این رو باید با
خودمون مدام تکرار کنیم ما در وضعیتی
هستیم که بیش از هر وقت دیگه نیاز داریم
بر غرورمون نیاز داریم بر به اصطلاح
هرگونه تمایل شخصی که موجب میشه ارتباطات
انسانی قطع بشه فائق بیایم ما باید زندگی
اجتماعی رو تنها راه بقای خودمون بدونیم
ما بدون جامعه وجود نداریم جامعه فرو
بپاشه ما نابود میشیم سعادت من در گروه
سعادتی اس که با من مخالفه ولی با من در
یک جامعه پی
بسته شهروندی رو یاد بگیریم شهروندی چیزی
نیست که شما با شناسنامه شهروند بشین
شهروندی چیزیست که شما خلق میکنید
مدرنیته چیزیست که شما انتخاب میکنین
جامعه ایران وجود نداره تاریخ ایران وجود
نداره مگه میشه من تاریخو یه جور بگم شما
یه جور دیگه بگی شما از یه جا تعریف کنی
از یه من تاریخ زمانی تاریخ معنی داریه که
من و شما اونو معنیدار بدونیم هر کس برای
خودش یه جور ایرانی داره هر کس برای خودش
تلویزیونی که باز میکنید ب عقیده طرف
الان اوضاع یه جور خاصیه اگر خوشش میاد
هرچه بدیه عالیه اگر بدش میاد هر چیزی بر
اساس نیت خودش و تمایل خودش واقعیت رو فرض
میکنه یعنی کور داره میشه و کور داره
میکنه هر چقدر بیشتر میخونیم هر چقدر
بیشتر حرف میزنیم هر چقدر بیشتر رسانه
پیدا میکنیم تواناییم برای شنیدن و
ارتباط برقرار کردن کاهش پیدا میکنه و و
دیگه به ارزشش م اهمیت نمیدیم دیگه اخلاق
برامون مهم نیست ادب برامون مهم نیست
احترام برامون مهم نیست از خودگذشتگی
برامون مهم نیست هممون تبدیل میشیم به گرگ
همه من خیلی عذر میخوام و اینجا دیگه
متوقف میشم