سیاست به مثابه اخلاق، شناخت دوست و دشمن در مبارزه

و خیلی متشکرم از دوستان که لطف کردن و در این جلسه هستن امیدوارم که مجموع صحبتهایی که گفته میشه و طرح میشه به همه ما کمک کنه که وضعیت خودمون رو بهتر بفهمیم من درباره مسئله دشمن دوست و دشمن در فرهنگ ما میخوام مسئله رو در حقیقت به یک شکل متفاوتی مطرح بکنم و اون این هست که ما در نقد سیاسی معمولاً به به اصطلاح معیارهای داوری اخلاقی هست خواه یک طرف مشروع خواه هست و معیار داوری ما اینه که یه عده‌ای بودن که میخواستن آزادی بیارن برای مملکت طرفدار آزادی بودن این‌ها آدمای خوبی بودن یهده هم بودن در برابر آزادی مقاومت می‌کردن اینا آدم بدی بودن یا به عکس کسایی که اون طرفی هستن اینطوری داوری معکوس دارن ولی در نهایت تمام داوری‌های ما معیارش اخلاقیه و به همین دلیل هست که هیچ موقع مسائل ما حل نمیشه یعنی هیچ موقع ما در مورد مثلا ملی شدن صنعت نفت کودتای ۲۸ مرداد انقلاب ایران و حوادث مختلف هیچ موقع نمیتونیم یک داوری داشته باشیم که جدای از نیت افراد نتیجه عمل اونها رو داوری بکنه یعنی میگیم که اصلا مسئله این نیست که مصدق آدم خوبیه یا آدم بدیه یا محمدرضا شاه آدم خوبیه یا آدم بدیه بلکه معیارهایی داشته باشیم که فارغ از نیت افراد نتیجه عملشون رو ما داوری بکنیم و این بسیار برای ما ایرانیها کار سختی کار دشواریه حالا توضیح خواهم داد چرا دلیلش اینه که درست دلیلش اینه که به نیت افراد برنمیگرده یعنی ما اگر بخوایم ب فهمیم باید یک روشی رو برای داوری پیدا بکنیم که فراتر از نیت افراده این لازمش اینه که باور داشته باشیم که رفتار ما به نیت ما هیچ ربطی نداره یعنی ما وقتی که عملی رو انجام میدیم اون فکر ما و تصمیم ما محصول نیت ما نیست بلکه محصول مجموعهای از عوامل پیچیده‌ست که در رحله اول به [موسیقی] به عنوان فرهنگ سیاسی شناخته میشه هر ملتی هر در حقیقت واحد به اصطلاح اجتماعی فرهنگ سیاسی خودشو داره فرهنگ سیاسی یعنی چی یعنی مجموعه عوامل تاریخی و جغرافیایی و مذهبی و مجموعه عواملی که شما بر اساس اونها ارزش‌های فرهنگی و اجتماعی خودتونو تعیین میکنید ولا اینکه خودتونم ندونید مثلاً ما ایرانی‌ها فارغ از اینکه من کمونیست باشم سکولار باشم دیندار باشم ما تابع ی برآمده از یک فرهنگ سیاسی هستیم بنابراین الگوهای داوری ما ممکنه به ظاهر فرق بکنه ولی الگوهای اصلی در حقیقت یکی هست ما در فرهنگ ایرانی یکی از مهم‌ترین ویژگی هاش اینه که به اصطلاح دوگانه باوره یعنی زرتشت که یک پیامبر ایرانیست ایده دوگانه بودن خیر و شر رو به جهانیان در حقیقت ارمغان کرده و ما ایرانی‌ها تفکر ایرانی اندیشه ایرانی از زرتشت تا الان مبتنی بر این هست که یک نیروی خیری وجود داره که اون نیروی خیر به صورت مطلق خیره و هیچگونه شری به او راه نداره و از اون طرف یک نیروی شری وجود داره که هیچگونه خیری در او نیست در نتیجه وقتی چنین هست اینها در تضاد مطلق قرار میگیرن و تاریخ جهان میشه تاریخ پیکار دائمی خیر و شر که در نهایت با پیروزی خیر بر شر به پایان خواهد رسید پیروزی خیر برشر یعنی پایان جهان پس جهان پیکاری اس بین نیروی خیر و نیروی شر خب این خیر دوگانگی بسیار نقش مهمی داره در شکل دادن به زندگی ما از همه جهت و این دوگانگی دقیقاً تفاوتی اس که بین ما ما فرهنگ ما و فرهنگ غرب رو رو تشکیل میده وقتی که شما میگید که دوگانه خیر و شر اون وقت حقیقت یا خیر اون چیزی میشه که شما شما می‌دونید شما شما در حقیقت شما خودتونو خیر می‌دونید شما چگونه می‌تونید داوری کنید بین خیر و شر با معیاری خودتون یعنی اونچه که من میگم خیره و اونچه که خلاف این هست شره در نتیجه معیارها معیارهای درونی یعنی شما حقیقت رو در قلبتون احساس میکنید و اونچه که درست هست و اونچه که خیر هست و در قلبتون احساس میکنید و حقیقت و خیر یک امریست که از راه شنیدن به دست میاد یعنی شما در به اصطلاح در این چهارچوب حقیقت باید باید از طریق گوش به شما منتقل بشه و شما در حقیقت این رو از طریق یک اتوریته یا مر بالایی بشنوید و بهش ایمان بیارید فرهنگ ما فرهنگ شنیداری به این معنا تا الان یعنی که نه فقط سرزمین پیامبرانه نه فقط ما حقیقتو از راه گوش میشنویم نه فقط اینکه اونچه که ما در دلمون حق میدونیم حقیقت هم میدونیم بلکه هرچ هرچقدر هم که ما وارد عصر مدرن شدیم همه اونچه که ما مدرنیزاسیون در ایران می‌دونیم مبتنی باز بر همین نگاه به حقیقت بوده حقیقت یه چیزی که در قلب من حس میشه در نتیجه من نمیتونم با شما راجع به اینکه حقیقت چیه صحبت بکنم و به شما اثبات بکنم که حقیقت چیه شما باید ایمان بیارید وقتی که ما با یونانی‌ها آشنا شدیم در اول قرن اول هجری در حقیقت ما یونانی‌ها را همینطوری فهمیدیم یعنی فلسفه رو همین جوری فهمیدیم اینکه در ایران فلسفه پا نگرفت یا فلسفه به شکلی که در اروپا وجود داشت در ایران نتونست تداوم پیدا بکنه دلیلش این نبود که یه عده فقها اومدن جلوی فلسفه رو گرفتن و اینجور داستان‌ها درست به دلیل این بود که ما فلسفه رو به به به شکل یونانی اصلاً منتقل نکردیم بلکه اونجور که خودمون حقیقت رو میشناختیم یعنی حقیقت از طریق شنیدن و از طریق باور قلبی بود فهمیدیم در نتیجه فلسفه یونان رو ما به شکل مذهب وارد کردیم یعنی اون چیزی که در یونان به شکل کاملاً متفاوتی فلسفه نامیده میشد در ایران به شکل مذهب وارد شد فلسفه به معنای گفتگوی بین افراد مختلف درباره یک سری مسائل بود که هیچگاه اون گفتگو به پایان نمی‌رسه در نتیجه معیار حقیقت حقیقت اون چیزی بود که در اون گفتگو آشکار میشد کسی نمی‌تونست پیشاپیش سقراط نمی‌گفت که عدالت این است می‌پرسید عدالت چیست و این عدالت چیست پرسشی هست که هرگز پاسخ پیدا نمی‌کنه به همین دلیل هست که فلسفه هیچ مو هیچ موقع به هیچ پاسخ نهایی نمی‌رسه درست ارزشش اینه که ما در فلسفه معتقد هستیم که حقیقت بیرونه در نتیجه یونانی‌ها برای یونانی‌ها واقعیت اون چیزی بود که همه واقعیت می‌بینند در حقیقت در یونان حقیقت اون چ اون چیزیست که به چشم دیده میشه چشم اون چیزیست که اگه من چیزی رو ببینم اگر در صورتی واقعیت داره که شما هم ببینید ولی اگر گوش باشه من از طریق گوش می‌تونم الهامی رو بشنوم وحی رو بشنوم که هیچکس نمیشنوه در حقیقت به همین دلیله که ذهنیت ایرانی ذهنیت شاعرانه است شاعرانه به این دلیله که شعر چیزی نیست که شما بگی برا من اثبات بکن ببینم این حرف درسته یا نه نه الهام شاعرانست حافظ میگه گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش اساساً کسی که حقیقت رو در الهام شاعرانه میدونه یعنی تمام در همه سطوح زندگیش در همه وجوه زندگیش حقیقت براش اون چیزی که خودش میدونه و حقیقت مسئله نیست که قابل مذاکره باشه یا اینکه بشه به حقیقتی که من میدونمو به دیگری بهشه نشون داد شما میتونید فقط حقیقتو اعلام کنید مهم‌ترین ویژگی یونانی‌ها این بود که به اصطلاح به صورت فلسفی می اندیشیدن یعنی چی یعنی کهه فلسفه رو گفتگو می‌دونستن و فلسفه رو به اصطلاح در گفتگو تعریف میکردن تمام مکالمات تمام اولین نوشتار مهم یعنی تاریخ فلسفه با نوشته‌های افلاطون شروع میشه زمانی که نوشته‌های افلاطون به هیچ وجه نشته فلسفی که ما فکر میکنیم نمیخوره یک نمایشنامه است و نمایشنامه یعنی چی یعنی کهه افراد مختلف دیدگاههای مختلف در کانتکست شرایط مختلف در حقیقت این با همدیگه حرف میزنن بدون اینکه یکی حرفش بر دیگری به اصطلاح ارجیت داشته باشه شما سقراط هم که باشید که بزرگترین دانای یونان بود حرفش تنها حرفی که داشت تنها آموزهای که داشت این بود که خودت را بشناس و اگر تو خودت رو میشناختی متوجه میشدی که تو متفاوت با دیگری هستی تو از جای جهانو میبینی که دیگری نمیبینه این اینکه حقیقت در گفتگوست و این گفتگو هم پایان ناپذیره موجب میشد که ایده اونها از آتن هم در حقیقت یک آتنی باشه که اونها در گفتگو هاشون بهش یونانی باشه که در گفتگوها شون ساخته میشه یعنی یونان برای یونانیان به مرز و خاک و این‌ها تعریف نمیشد بر فرق یونان باستان فرق یونان با اساساً با ایران و دیگر تمدن‌ها اینه که ایران به یک محدوده جغرافیایی خاصی گفته میشه این میشه ایران امپراتوری ایران یعنی که کسی اون امپراتوری که بر این سرزمین حکم می‌کنه یونانی‌ها ب یونان رو به عنوان یک ایده ابداع کردن یعنی یونان یک سرزمین خاص نیست یک دوره خاص نیست بلکه یک فرم فکر کردن و یک فرم زندگی کردنه سیاست به مفهوم یونانی یک ایده است در نتیجه شما می‌تونید این ایده یونانی رو همه جای جهان اجرا بکنید به همین دلیلم هست که تنها تمدنی که توانست جهانی بشه تمدن یونانیه دیگه تمدن غربه تمدن‌های دیگه آمدند و نابود شدن و هیچ کدوم جهانی نشدن ممکنه که فتوحات داشته باشن ولی هیچ موقع به بوان یک ایده‌ی که بشه در جاهای دیگه شما ایرانی زندگی بکنید معنی نداشته ایران یعنی ایرانی یعنی کسی که در یه محدو جغرافیایی به دنیا آمده یا زندگی میکنه خب این رو تصور ک جمهوری افلاطون کتاب جمهوری افلاطون یک نمایشنامه است و اونچه که در اونجا گفته میشه در حقیقت یک درباره یک زندگی سیاسی یک جامعه سیاسی ایدآل هست که این ایدآل به صورت یه کسی پیامبرانه نیومده این ایدلو تعیین بکنه بلکه این ایدآل محصول گفتگوی آدم‌هاست یعنی آدم‌ها خودشون هر آدمی فکرش و اونچه که حس می‌کنه متفاوت با دیگری هست زم ولی همین آدم‌ها که متفاوت هستن یک قدرتی دارن و اون قدرت قدرت فکر کردنه یعنی کهه می‌تونن چیزی رو تصور کنن که در واقعیت نیست و اون چیزی که می‌تونن تصور کنن اگر در گفتگو شکل بگیره بنابراین آدم‌های متفاوت می‌تونن یک ایده مشترک داشته باشن یعنی این کثرت تبدیل میشه به وحدت یعنی من و شما می‌تونیم در عین حال که تصور مختلفی از میز داریم شما در ذهنتون میزهایی رو دیدید که من ندیدم شما در ذهنتون میزهایی رو می‌تونید تصور کنید که من تصور نکردم و منم همین طور ولی من و شما وقتی با همدیگه صحبت بکنیم باید متوجه میشیم که می‌تونیم راجع به یک میزی صحبت کنیم که اون ایده است یعنی چی یعنی که در خارج نیست ولی من و شما هر موقع هر میزی رو ببینیم میتونیم به اون بگیم میز دلیل اینکه میتونیم به هر میز دیده و نادیده بگیم میز یک ایده‌ای از میز داریم که بین من و شما مشترکه و اون ایده است که در حقیقت یونان رو یونان میکنه و اون ایده به دلیل اینکه هرگز واقعیت نمیپذیره اساساً شما با اون ایده اس که واقعیت رو می میشناسید نه به عکس موجب میشه که هر فرهنگی برای خودش در جریان گفت گفتگو مفاهیم رو به صورت ایده بفهمه ولی در فرهنگ ما همین کتاب جمهوری افلاطون فارابی ترجمه ترجمه شد و فارابی بر اساس او اون ترجمه کتاب آرا اهل المدینه الفاضله رو نوشته یعنی مدینه فاضله خودش رو در حقیقت در این کتاب مینویسه این یک فهمی اس که از افلاطون ما داشتیم و این فهم ما از افلاطون تا امروز تمام زندگی ما رو شکل میده یعنی اگر ما متوجه شده بودیم که اون فلسفهای که ما منتقل کردیم به ایران چه جور منتقل کردیم الان متوجه میشدیم که چرا از مدرنیته تصورمون به گونهی اس که هیچ موقع نمیتونیم به آرزومون برسیم و هیچ مق نمیتونیم این تصورمون از مدرنیته رو متحقق کنیم اون کتابی که نمایشنامه بود یعنی جمهوری که افلاطون به صورت نمایشنامه نوشته بود وقتی که مسلمونها ترجمه کردن نه کمدی داشتن نه تراژدی داشتن در نتیجه متوجه نبودن که این سبک و استایل خودش بخشی از معناست در نتیجه یک نمایشنامه‌ی رو که یک اثر فلسفی رو که به صورت نمایشنامه بود حالت گفتگویش از بین بردن و تبدیلش کردن به ی مقاله در حقیقت انگار که یک نفر داره به شما میگه که این به اصطلاح عدالت اینه خیل خیری اینه خوبی اینه درست مثل یک متن مذهبی و مقدس و می‌دونید که ما ویژگی تمدن بینالنهرین اینه که همه نوشتارها درش تبدیل میشن به امر به نوشته مقدس بر خلاف یونان بعد ما بر اساس همین در جمهوری افلاطون با این تصور که فارابی با این تصور که داره جمهوری افلاطون رو به صورت ورژن اسلامش میده در حقیقت یک چیزی رو میداد که کاملاً ایرانی اسلامی بود و هیچ ربطی به یونان نداشت در یونان تعلیم و تربیت یک اساس زندگیشون بود هیچ چیزی نبود که نیاز به آموختن نداشته باشه و کسی که رئیس دولت شهر بود کسی بود که از بهترین تعلیم و تربیت برخوردار باشه بنابراین رئیس دولت شهر ویژگیش این بود که از همون تعلیم و تربیتی که همه در اون از اون برخوردار هستن به بهترین شکلی برخوردار باشه یعنی کسیست که خودش از نظر دانایی از نظر علم در همون علمی که اون جامعه تولید می‌کنه و می‌سازه با اون علم علم علم داره به اون معنا علم داره علمی که حقیقت درش در گفتگوی افراد تعیین میشه نه اینکه یک نفر جداگانه بتونه حقیقتو بدونه و به دیگران اون حقیقتو ابلاغ کنه در آرا اهل المدینه الفاضله رئیس مدینه امامه معصومه و امام معصوم کسیست که علمش علم لدون نیست و انقدر مرتبه او بالاست که او اصلا علمش به علم اکتسابی اصلا نیست و دانش او از جنس دانشی نیست که بشر بتونه دست پیدا بکنه و او حقیقت مطلق رو در اختیار داره و در نتیجه او امامه و او در نتیجه شایسته رهبری شایسته اینه که رئیس مدینه باشه میبینید که نهاد تعلیم و تربیت در ایران و اسلام بر اساس این منطق ساخته میشه چیزی علم و علوم برای این تعلیم برای اینست که شما در جریان تعلیم تعلیم با دیگران در مورد همه مفاهیم مشارکت بکنید بلکه شما در علم چیزی رو می‌آموزید که از پیش حقیقت دانسته شده شما هر علمی رو که در پول تاریخ اسلام می آموزید علمیست که حقیقتش از پیش تعیین شده است حالا این میخواد گرامر باشه رف و نحو باشه میخواد بلاغت باشه میخواد طبیعیات باشه همه نظام معرفت مبنی بر این که حقیقت یک معلومه و این حقیقت یک منشا فراانسانی داره و انسان‌ها باید به حقیقت گردن بگذارن بنابراین ا وقت ارزش وقتی که حقیقت چنین هست صداقت و راستگویی هم معناش فرق میکنه وقتی کسی راستگوست که به حقیقتی که خودش می‌دونه و دیگران نمی‌دونند پایوند باشه اما در یونان راستگویی یعنی دیدن وقتی واقعیت اون چیزیست که همه واقعیت می‌دونن ا وقت راستگویی هم برای همه یک معیار پیدا می‌کنه هیچکس نمی‌تونه بگه که من راستگو هستم چون به حقیقتی که خودم می‌دونستم وفادارم هر کس برای خودش راستگویی رو تعریف نمی‌کنه به همین دلیل که فرهنگ قر فرهنگ فرهنگ تصویری دیگه فرهنگ ویژوال با ای در حقیقت ایده یعنی ویژوال خب این سرنوشت ما رو دگرگون میکنه یعنی این د تا نگاه د تا نگاه کاملا متفاوت هستن شما در فرهنگ ما همیشه وقتی که حقیقت رو یک امر شفاهی بدونید و واحد بدونید ا به هر شکلی هم که بیان میشه اون زبان زبان هم میشه زبان حقیقت یعنی اگر کسی حقیقت میگه اونچه که میگه خودش میشه مقدس خودش میشه حقیقت و اعتقاد به او ایمان به او میشه در حقیقت شما چور چگونه میتونید به حقیقتی رو که یک نفر معتقدید که داره دست پیدا بکنید از طریق ایمان به او بنابراین اگر شما ایمان نداشته باشید به یک یه کسی که حقیقتو میگه یا یک زبان و ایده ها و کلماتی که حقیقتو بیان میکنن شما به حقیقت دسترسی ندارید بنابراین حقیقت میشه مسئله اعتقادی شما وقتی مسلمونی که بگید من مسلمانم شهادتین بگید وقتی که وارد عصر جدید میشیم عصر جدید رو و مدرنیته رو ما کاملاً همون شکلی فهمیدیم که مسلمان‌ها فلسفه یونان و فهمیدن یعنی ما فکر کردیم که اسلام ما تا حالا که بدبخت بودیم به دلیل اسلامه که اسلام مجموعه از عقا و الان یک عقاید دیگری آمده که اون عقاید درسته و می‌تونه جایگزین این بشه در در در حقیقت ما به جای اینکه مدرنیته رو یعنی سنت رو به شکل مدرن بفهمیم ما مدرنیته رو به شکل سنتی فهمیدیم در نتیجه کسانی که پیام آوران تجدد بودن کسانی نبودن که درکشون رو از تجدد در به شکل تئوریک فهمیده باشن یعنی اومدن و گفتن که آزادی چیز خوبیه برابری چیز خوبیه اینها که هیچ هیچ کدوم تصوری که از آزادی و برابری داشتن تئوریک نبود تئو یعنی تئوریک یعنی از راه نظر از راه ایده با تئاتر همریشه است دیگه یعنی این‌ها به هیچ وجه ایده دموکراسی در ذهنشون نبود یعنی فکر نمیکردن که دموکراسی یک ایده است آزادی یک ایده است قانون یک ایده است اونا فکر می‌کردن که آزادی و دموکراسی و قانون همینه که تو اروپاست یعنی درکشون از این مفاهیم کاملاً درک غیر مفهومی بود اگر شما بهش شما میگفتید که این آزادی چرا خوبه برای شما تعریف میکردن که در اروپا ما اینو دیدیم و اینو دیدیم و اینو دیدیم تصوری که ناصرالدین شاه داشت از قانون و هم درست همچین چیزی بود یعنی رفت اروپا وقتی که دید انقدر اینا زندگیشون متفاوته و خیلی مرفح و خیلی آدم‌ها تمیزن و خیابونا تمیزن و خیلی کسی به کسی ظلم نمیکنه گفت ما میخوایم همینو داشته باشیم اونا گفتن که این این جام محصول قانونه تصورش این بود که این جامعه یک چیزی هست توش به نام قانون که اون قانون مثل راهن مثل چیزای دیگه یک امر مادیه یعنی تاثیر مادی میگذاره یعنی فکر میکرد اگر قانونی که اروپایی دارن ما بیاریم این ایران ما همش دقیقا مثل اروپا وقت تصورش این بود که تمام توسعهی که اروپا داره وابسته به این قانونه اگر ما میخوایم راهن داشته باشیم باید قانون اس م داشته باشه و تصورش از قانون یک تصوری از مصداق قانون بود یعنی ایده قانونو نمی‌دونست نمی‌دونست که اون قانون اروپایی در هر جای اروپا هم یک شکلیه نه یک تصور داشت از قانون و اونم اروپا بود در نتیجه وقتی که از سفر دومش برگشت ایران به اعتماد و سلطنه میگه که حتما شروع کنید قانون رو چیز کنید قانون رو تصویب کنید تدوین کنید و اعتماد سلطن میگه ما خجالت کشیدیم بگیم که ای حضرت شما خودت مان قانون هستی یعنی تصور او این این نبود که این قانون یک چیزیست که ربط داره به آزادی‌های انسان و نمیدونم مسئله یه جهان دیگه تصورش این بود که اون قانون یک بخشی اس برای یه بخش از تدبیری اس که جامعه رو میتونه متحول کنه و به شکل جامعه اروپایی دربیاره وقتی کسی مثل رضا شاه قبل از اینکه شاه بشه دنبال جمهوری بود هیچ تصور تئوریکی از جمهوری نداشت بلکه جمهوری براش یعنی جمهوری آتاتورک سکولاریزم براش یعنی سکولاریزم آتاتورک مدرنیزم براش یعنی مدر یعنی تمام تصور ما از مدرنیته یه تصور کاملاً مصداقی بود و تا الانم همین طوره تا الانم اگر شما به یک نفر بگید که شما اگر دموکراسی میخوای و نظریه دموکراسی داشته باشیم میگه که مگه چرخو باید از اول اختراع کنیم یعنی مفاهیم ایده‌ها رو درست مثل یک پدیده مادی می‌دونه مثل مثل چرخ می‌دونه و فکر می‌کنه همونطور که فرمول چرخ رو یک بار کافیه تو پیدا بکنی تا برای همیشه بسازی پس میشه دموکراسی و سکولاریزم و نمیدونم حقوق بشر و همه اینا هم همون چیزی که اروپایی میگن الان با آدما میگه شما مثلاً بدیل جمهوری اسلامی چیه میگه دموکراسی و لیبرالیسم و نمیدونم فلان یعنی انگار که اینا یک واقعیت عینین نه یک ایده و مفهوم و هیچ هیچ موقع شما در غرب نمیبینید که یک نفر بگه که من طرفدار دموکراسی م به خاطر اینکه می‌دونه که دموکراسی فرق می‌کنه با ایدئولوژی هایی که غیر دموکراتیک شما می‌تونید بگید من کمونیست م به دلیل اینکه اصول عقاید کمونیست مشخصه ولی شما نمی‌تونید بگید من دموکراتم به خاطر اینکه اینجوری فکر می‌کنم بهخاطر این دموکراسی اساسش اینه که شما یک ایده است شما نمی‌تونید اصول براش تعیین کنید شما هر اصلی که بگیید هر شکلی رو که بگین باز قابل به اصطلاح نقد و تحویل و اینهاست و در نتیجه هزاران تصور و هزاران تئوری میشه راجع به دموکراسی داد ولی شما در اگر کمونیست باشید و عضو حزب کمونیست باشه یه تئوری بیشتر وجود نداره و اونم اون چیزیست که رهبران حزب میگن پس اگر میخوایم سک ما در ایران تصورمون اینه که یه دوگانه‌ای هست به نام جمهوری اسلامی و دموکراسی غربی و این بره اون میاد سر جاش درست به دلیل اینکه ما تصورمون غیر به اصطلاح تئوریک یعنی فکر می‌کنیم که دموکراسی و این‌ها یه شکلی از زندگی هستن که مثل کارخونه شما می‌تونید بیاید اینجا یه قانون اساسی بنویسید و اونو جایگزین شریعت بکنید و قضیه حل میشه تصوری که از قانون اساسی وجود داشت در مشروطه تا الان حاکمه یعنی مسئله دقیقاً مسئله اینه که تصور شده که یک قانون اساسی هست که اون قانون اساسی مردم رو دموکرات می‌کنه یعنی در حقیقت همون شریعت اگر شما اعتقاد دارید بهش شریعت و معتقدید شریعت انسان‌ها رو به سعادت می‌رسونه این درست همون تفکر مت معکوسش داره میگه شریعت ضد انسانه یه قانون اساسی هست که من می‌تونم بنویسم که اون کاملاً سعادت انسان‌ها درش به اصطلاح تضمین بشه اینها در دوره مشروطه با همین تصور اومدن یک قانونی رو ساختن که به ظاهر موادش از قانون اساسی بلژیک گرفته شده بود ولی در واقع تصورشون از قانون اساسی تصور فقهی بود یعنی فکر می‌کردن که این مواد قانونی می‌تونه یک جامعه بسازه یعنی کاملاً به صورت این تجدد عامر انه اصلاً منحصر به دوره رضا شاه نیست اساساً تجدد که ما شناختیم تا الان تجدد عامر نهست یعنی کسانی که اومدن مفاهیم آزادی اینا آوردن به عنوان پیامبر آوردن اصلاً نیومدن بحث کنن تئوری بسازن براش و با اون تئوری‌ها یک به اصطلاح یک شکل حرکتی درباره آزادی یا قانون شکل بگیره که نه اومدن و گفتن که آزادی اینه که ما میگیم حق انسان اینی که ما میگیم اون طرفم گفت ای که ما میگیم حالا یکی مستندش به سنت و شریعت بود یکی م مستندش به اروپا بود زبان مدرنیته در ایران زبان فقهیه تا الان زبان عاملان است زبانیست که هیچ نیازی نمیبینه برای اینکه برای شما استدلال تئوریک بیاره شما رو قانع بکنه شما رو در حقیقت خودش حقیقت روش که خودش نبینه بلکه حقیقت رو در گفتگو ببینه و این در حقیقتو در گفتگو دیدن به این معناست که شما روش براتون مهمه نه نتیجه یعنی چی یعنی این کهه شما این یونانی‌ها بودن که روش رو فهمیدن روش یعنی چی یعنی اون چیزی که کاملاً فرمه یعنی محتوا نداره فرم هست ولی اگر شما در این فرم یک کاری رو انجام بدید شما می‌تونید بگید که من به این فرم متعهد بودم در اینی که متفاوت عمل کردم مثلاً این یونانی‌ها بودن که گرامر رو درست کردن این یونانی‌ها بودن که منطق رو درست کردن گرامر یه فرمه به شما نمیگه که شما چه چیزی بگو شما می‌تونی بهش فحش بدی شعر بنویسی حکم اعدام بنویسی قانون بنویسی هرچی که می‌خوای بنویسی بنویس ولی اگر تا زمانی که به این قواعد گرامری پایبند هستی حرف شما در این زبان معنی داره بنابراین این فرم به شما نمیگه که چکار بکن فقط به شما میگه چکار نکن اگر اینجوری رفتار نکن اگر اینجوری رفتار بکنی این معنی نمیده ولی اگر اینجور رفتار بکنی هر جوری میتونی در حقیقت باشی تکسر در درون فرم‌ها به رسمیت شناخته میشه فرم هست که آزادی میاره فرم به شما میگه که میز اینی که اینجا میبینی نیست این واقعیت میز نیست بلکه می میز یک ایده است یعنی کهه شما میتونی ایده میز رو اگر بفهمی میتونی میلیون‌ها میز دیگه متفاوت درست بکنی که اصلاً شبیه این نباشه ولی باز هم بشه گفت میز میز ه اون ایده است که شما رو آزاد میکنه ایده است که شما رو از چنبره واقعیت و حقیقت فراتر میبره و ایده است که به شما اجازه میده که خودت باشی و ابداع خودت رو داشته باشی بدون اینکه در حقیقت با دیگری تضاد پیدا بکنی در ایران در و در فرهنگ ما روش اصلاً مهم نیست مهم محتواست مهم عقیده است و اون عقیده اویی که معجزه می‌کنه در نتیجه با روش واحدی عقاید متضاد به جان هم میفتن یعنی اگر شما حقیقت براتون عصل باشه در نتیجه هر کس حقیقتو خودش می‌دونه و بعد این حقیقت‌ها هم با هم سازگار نیستن در نتیجه دعوای بین خیر دعوای بین خیر و شر هیچ موقع پایان نمیپذیره ما نمی‌تونیم بریم ایده‌های مشروطیت رو احیا بکنیم مشروطیت شکست خورد به دلیل اون تصوری که داشت از مشروطیت آزادی در ایران پا نمی‌گیره به دلیل تصوری که ما داریم از آزادی یعنی اگر شما فکر بکنید که دموکراسی یه چیزیست شبیه مثلاً حکومت اسلامی منتها درش مثلاً ظلم نمیشه فلان نمیشه یکی از بالا می‌تونه قانون اساسی بنویسه ما رو دموکراتیک بکنه این کاملاً غلطه در در در ایران دو بار یا سه بار قانون اساسی نوشتن و اصلاح کردن ولی قانون اساسی رو کاملاً به شکل فتوا نوشتن به ش عاملان است یعنی درکی از قانون داشتن که اون درک محصول فهم اجتماعی و فهم عمومی نبود در دیالوگ شکل نگرفته بود در یونان وقتی که ما از فلسفه صحبت میکنیم فلسفه اونجا محتوا نیست بلکه روشه یعنی یک شیوه است یک شیوه سخن گفتنه یک شیوه در حقیقت ارتباط هست که در این شیوه ارتباط حق و باطل مهم نیست شما در علم میگید یا این نظریه درسته یا این نظریه درست نیست بعد نظریه‌های غلط شما با بذارید کنار در فلسفه یعنی یونانی‌ها توانستن یک فرمی از گفتگو رو یک فرمی از سخن گفتن رو بیاموزند که در او حق و باطل هیچ اهمیتی نداره بلکه آدم‌ها در اونجا سعی می‌کنن که بفهمن یعنی غیر از تأیید و غیر از تکذیب اونجا فهم ایجاد میشه فهم تولید میشه بنابراین وقتی که سقراط میگه عدالت چیست این پرسش تا امروزم هست که عدالت چیست چون قرار نیست که ما پاسخی به این بدیم که حقیقت رو بگه قرار هست که پاسخی به این بدیم که تصور همدیگه رو از عدالت بفهمیم که بر اساس اون تصور مشترک بتونیم یک جامعه عادلانه بسازیم ولی اگر قرار باشه که عدالت اون باشه که من میگم یا عدالت باشه که اون چی شما میگید عدالت اون چیزیست که در به قیمت از بین بردن طرف مقابل به وجود میاد و در عمل یک تضادی هست که این تضاد هیچ موقع پایان نمیپذیره بر اساس این دوست و دشمن مشخص میشه دیگه در فرهنگ ما دوست و دشمن یک چیز ذاتی هستن یعنی آدم بدکار ذاتش بده سعدی میگه پرتو نیکان نگیرد آن که بنیادش بد است تربیت نائل را چون گردکان بر گنبد است در نتیجه تربیت معنی نداره یه آدم اگه ذاتش خوبه ذات خوبه ذاتش بده ذاتش بده اگر طرف امامه تا ۰۰ سال پیش امامزاده‌ها ش میشن مقدس بچه‌هاش میشن مقدس اگر طرف مثلاً عمره دیگه اسم بچه‌هاش شیعه‌ها دیگه عمر نمیگذارن خوب و بد یک چیزیست که ذاتیه و شما یا طرف حقی یا طرف باطل هستی اگر طرف حقی اونوقت همه چیز شما بخشیده میشه همه چیز خطاهای شما نادیده گرفته میشه حرفای به اصطلاح عجیب غریب شما تفسیر میشه ولی اگه طرف باطل باشی اصلاً نه فقط حرف شما پذیرفته نیست که ذات شما هم پلی به همین دلیله که ما در دعواهای ۱۵۰ ساله اخیر ما دعوا نمی‌کردیم بر سر اینکه چه حرفی درسته چه حرفی نادرسته دعوا می‌کردیم ب بر سر اینکه چه آدمای خوبن چه آدمای بدن یعنی دعوای مشروطه دعوای بر سر این بود که یه عده آدم بدن یه عده آدم خوبن تا الان هم ما خوب یعنی سنت برای ما یعنی یه یه عده آدما مدرن یعنی یه عده آدمای دیگه ما تصوری از سنت و مدرنیته به عنوان ایده نداریم بلکه با آدما می‌شناسیم مثلاً سنتی که میگیم مثلا خونه سنتی یعنی خونه که مثلاً قدیمیه اینو میگیم سنتی تصوری نداریم از اینکه سنت یک ایده‌ی باشه که بشه به یک چیزای متفاوتی اطلاق بشه و ایده‌ها چیزهایی هستن که اصلاً قرار نیست در واقعیت رخ بدن وقتی ما میگیم ایده عدالت یعنی می‌دونیم که هر تصوری از عدالت داشته باشیم و به هر شکلی عدالت و اجرا بکنیم اون عدالت کامل نیست بلکه همواره میتونی شما یک شکل دیگری از نظام زندگی رو بسازی که عادلانه‌تر باشه کاملاً متفاوت ما در ایران الان درگیریم همین هست یعنی منطق سیاسی در ایران منطق حقیقته یعنی ما معتقد هستیم که یک شکل از حکومت یا یک شکل از به اصطلاح سلطه قدرت قدرت یا رانی وجود داره که اون حقیقته بنابراین خیلی راحت می‌تونیم قانون اساسی بنویسیم کهمان که نوشتن ۵۰ ۶۰۰ تا و اصولش م خیلی راحت اصول سکولار لیبرال دموکراتیک و انگار که این یک مذهبه انگار که ما داریم میگیم که مثلاً اسلام از این به بعد بره مثلاً یه دین دیگه بیاد و همین طورم مدرنیته برای ما دینه مذهبه چیزی نیست که ما در باهاش دربارش گفتگو کرده باشیم و فکر کنیم تئوری لازم داره نه به خاطر همین ما اصلاً به هیچ چیز برامون تئوریک نیست ما نه اسلامو تئوریک می‌شناسیم نه ایرانو تئوریک می‌شناسیم نه نه چیز دیگه نگاه ما به مصداقش میگه وقتی طرف میگه من ضد دینم یعنی منظورش از دین دینی که دیده اصلاً بهش بگه که این دین تئوری داره این دین دیروز فقط اینجا نبوده دنیا بوده اصلاً براش معنی نداره وقتی طرف میگه که من ضد مثلاً فرض کن فلان چیز هستم ارجاع میده به اون چیزی که زندگی کرده و تجربه کرده حقیقتی که در درونش هست فکر نمی‌کنه که شما می‌تونید دموکرات باشید ولی از دموکراسی تون استبداد بیرون بیاد میگه نه من چون دموکرات هستم و این دموکراسی رم می‌دونم کیه نیتم خوبه پس عمل من هم دموکراتیک خواهد بود در حقیقت کسروی همانقدر به همون شیوه مخالف تشیع بود که شیعه‌ها مخالف مخالفانش بودن یعنی کاملاً اعتقادشون بود که این حقیقته و اون حقیقت نیست تصوری که در قرن هجدهم به وجود آمد که دین و نمی‌دونم چیزای عرفانی و این حرفا اینا خرافه و عقل علمی می‌تونه به حقیقت دست پیدا کنه بعد متوجه شدن قرن بیستم که درسته که عل دین و نمی‌دونم عرفان و نمیدونم ادبیات و این‌ها ربطی به واقعیت ندارن ولی واقعیتش اینه که علمم ربطی به واقعیت نداره اصلاً زبان ما زبان بیان حقیقت نیست زبانی نیست که بتونه از واقعیت پرده برداره حالا میخواد زبان علمی باشه یا میخواد زبان عرفانی باشه باشه یعنی ما متوجه شدیم که در اصر جدید متوجه شدیم که اون چیزی که تصوری که ما داشتیم راجع به ارتباط زبان و حقیقت زبان و واقعیت او فقط در مورد دین نیست بلکه خاصیت زبانه زبان یعنی چیزی که نمی‌تونه در به به چیزی خارج از ذهن من ارجاع بده پس ما همواره اون چیزی رو که واقعیت می‌دونیم اون چیزیست که ما واقعیت می‌دونیم زبان ما واقعیت می‌دونه به همین دلیل هست که ذهن غربی به با خودآگاهی به اینکه اونچه که واقعیت مینام ایدست تونست ت در مفهوم واقعیت تحول ایجاد کنه و در حقیقت دولت در در مفهوم غربی حاصل تحول مفهوم واقعیت هست یعنی اگر قرار بود واقعیت رو در عصر جدید مثل قرون وسامی فهمیدن درکشون از واقعیت همون بود دولت به وجود نمیومد رومان محصول درک متفاوتی از واقعیت هست اگر اون درک جدید به وجود نمیومد رومان به وجود نمیومد ولی برای ما برای ذهن مثل آقای خمینی مثل کسروی معتقد بود رومان اینی براش واقعیت براش در رومان و غیر رمان فرق نمیکرد کسروی رمان آتیش می‌زد آقای خمینی هم سلمان رشی رو به خاطر رومان به خاطر توهین تو رومان محکوم به اعدام کرد یعنی ما دقیقاً همین طور هستیم فکر غربی واقعیت رو ایده‌های خودش می‌دونه واقعیت رو واقعی نمی‌دونه برای او واقعیت یعنی ایده که من از واقعیت دارم ولی برای ما اونچه که در ذهن ما ساب صورت ایده است واقعیت می‌دونی این اساساً موجب میشه که شما هر مهم نیست چه عقیده‌ای داشته باشید یا چه ایدئولوژی موجب میشه که شما همواره براتون جهان تقسیم بشه به خوب و بد خوبی که هرگز به بدی آلوده نمیشه بدی که هرگز به خوبی آلوده نمیشه این حالت حساسیتی که با الان داریم جمهوری اسلامی داره تهاجم فرهنگی این یه چیز کاملاً ریشه‌دار ایرانیه این فکر وسواس طهارت و نجاست اینکه یه چیزی پاکه در زرتشت می‌دونید که دین زرتشت دین بسیار فقهیه و به شدت اخلاقیه اساساً اخلاق با دین زرتشت به وجود میاد دیگه چنین گفت زرتشت نیچه در حقیقت زرتشت اونجا نماد اخلاقه بنیانگذار اخلاقه و این این اخلاقی بودن با با سیاست سازگار نیست اگر قرار باشه که ما سیاست به مفهوم دموکراتیک بورز م اونوقت اخلاقمون هم باید اخلاق دموکراتیک باشه یعنی اخلاقی باشه که خوب و بد رو قابل تعریف و قابل تشخیص به صورت شخصی ندونه کسی نمی‌تونه بگه این خوبه اون بده و من مثلاً من چون رفتم اروپا و می‌دونم الان فلان تئوری و فلان چیز هست بیام مثلاً به ی خانواده سنتی بگم که نه تو در در صورتی آزادی که مثلاً حجابتو برداری نه این چونین نیست هر جامعه‌ای فقط و فقط زمانی می‌تونه دموکراتیک باشه که ارزش‌های دموکراتیک شم به صورت دموکراتیک به وجود آورده باشه بعد بفهمه که قانون اساسی که در غرب انقدر مهمه به این دلیله که فرمه یعنی قانون اساسی قانون اساسی اس که به یک شیوه خاصی اون قانون تدوین بشه و تصویب بشه نه اینکه شما یه سری موادو به عنوان فرمول‌های طلایی پیدا بکنید و از یه جا بگیرید و و همون شیوه فقه تصویب بکنید وید خوشحال بشید که بله ما دیگه چاره‌ای نداشتیم با آخوند م درگیر بشه آخوندا ارم گول زدیم و اینا رو مثلاً تصویب کردیم نه این قانون اساسی نمیشه قانون اساسی موادش اصلاً مهم نیست مطلقا ممکنه که یک سری موادی داشته باشه که از نظر من و شما خیلی هم جالب نباشه ولی اونچه که اون رو قانون اساسی می‌کنه شیوه‌ای اس که اون قانون اساسی شکل می‌گیره تصویب میشه تفسیر میشه تغییر پیدا می‌کنه ولی قانون اساسی که شما به شیوه به اصطلاح غیر کانستیتوشن این رو تصویب بکنید هیچ فایده نخواهد داشت هیچ همونطوری که قانون اساسی ما هیچ موقع فایده نداشته قانون اساسی که نوشتن اصلاً برای این نبوده که اجرا بشه برای این بوده که توجیه کنه قدرتو هر کاری که قدرت بکنه با اون قانون اساسی توجیه میشه اگر لازمم باشه بهش استناد می‌کنه لازمم نباشه اصلاً دیدش می‌گیرم خب این یعنی که مسئله مشکل ما مسئله آخوندا و روشنفکرا و سلطنت طلبا و چپا و راستا و اینا نیست یک مشکل بنیادی اس که همه ما بهش دچاریم محصول فرهنگ سیاسیون و اگر شهامت به اصطلاح شهامت دیدن واقعیتو داشته باشیم نه باید هیچ موقع هیچ کدوم از مشکلاتی رو که ما داریم به یک گرایش خاص فکری به یک طبقه اجتماعی نسبت بدیم چون جامعه یک سیستمه شما نمیتونید همونطور که نمیتونید شما خارج از زبان فارسی حرف بزنید و چیزی راجع به زبان فارسی بگی نمیتونید بگید من یک مثلاً کتابی می‌نویسم به زبان فارسی که این کتاب درسته و میخوام بگم که زبان فارسی همش غلطه نه شما وقتی حتی میخواید اصلاح کنید زبان رو با همون زبان دارید اصلاح می‌کنید پس ما همون طوری که تغییرها و تحولات معنادار در زبان فارسی به زبان فارسی بیان میشه و اجرا میشه ما باید بدونیم که در یه سیستم زندگی میکنیم کسی نیست که از این سیستم معاف باشه روشنفکری ما به عنوان پیامبر همیشه عمل کرده از آقاخان تا الان آقاخان کرمانی تا دوستدار من یک حقیقتی می‌دونم که اون حقیقت رو باید به شما بگم و وا که این مردم غم این خفته چند خواب در چشم ترم می‌شکند یعنی گویی یک حقیقتی هست که این مردم نمی‌فهمن منم دلم برا می‌سوزه برای این مردم آقای سروش یک مقاله‌ای داره به نام رازانی و دین روشنفکری که تعریف کرده روشنفکری رو میگه روشنفکری د تا خصلت مهم داره که این خصت پیامبرانه یکی راز دانی و یکی هم شفقت راز دانی یعنی مثل پیامبران یه چیزی رو می‌دونه که دیگران نمی‌دونن و باید اون رو مثل موسیی چوپان شوان خودش رو به سمت سعادت ببره این تصور در همه روشنفکرا بوده که یک ما ی چیزی رو می‌دونیم که جامعه نمی‌دونه و می‌تونیم اینو به جامعه بگیم و جامعه قبول نکرد این یعنی جامعه ما آلوده است یعنی روشنفکری که شکست میخوره خودش رو قربانی می‌بینه یعنی شهید می‌بینه خب این اصل با مفهوم روشنفکری با مفهوم فکر اصلا سازکار نیست یعنی ما فکر رو وارد نمیکنیم به صورتی که به خاطر فکر اون چیزیست که همواره در حال اندیشیدن اندیشه حقیقی همواره باز اندیشه باز اندیشیده میشه ما یه سری عقاید داریم یه سری به اصطلاح افکار داریم و همین دلیلم هست که شما بین ما گفتگو معنی نداره یا میخوایم طرفو نابودش کنیم یا اینکه میخوایم از خودمون از عقا خودمون دفاع بکنیم یعنی همون شیوه جدلی فرهنگ ما درش دیالوگ وجود نداره دیالوگ یعنی مبنی بر این هست که شما چون که حقیقت رو یک امر به اصطلاح غیرشخصی و بین الاذهان می‌دونید در دیالوگ شما گوش میدید اصل اون چیزیست که در ارتبات شما و دیگری به وجود میاد در فرهنگ ما ما جدل داریم جدل یعنی شما از همه تکنیک‌های لازم استفاده کنید برای به کردن دشمن شما در جدل با خط بزنیدش زمین و نشون بدید که این آدم حرفش تو باطله غرض در جدل اثبات یا ابطال چیزیست غرض در جدل این هست که حقیقت بر باطل پیروز بشه جدل در فرهنگ ما همون جهاد هست منتها در زبان و جهاد بین به اصطلاح خودی و دشمن صورت می‌گیره دیگه اون جهاد وقتی که میاد در گفتار میشه جدل چیزی به نام دیالوگ وجود نداره در فارسی هم دیالوگ گفتگو ترجمه می‌کنن کاملاً غلطه اصلاً اساسش بر گفتن نیست اساسش بر شنیدنه و در گفتو گفت این گفتگوهایی که ما میگیم نمی‌دونم بیایم گفتگوی علمی کنیم و چرا گفتگو نمی‌کنی و اینا نمی‌خوایم بشنویم یه چیزی رو که میخوایم یک چیزی رو اثبات بکنیم بگیم و چیزی که من بارها گفتم این علامت سوال گوشه دیگه یعنی شما باید گوش پرس گوش پرسان و جویان داشته باشید نه نه یک سری عقایدی رو بخواین بگین و فکر کنین که میتونین این طرف مقابل رو اغنا بکنید به همین دلیلم بود که در تاریخ اسلام علم کلام کارش فقط جدل کردن بود و خب خیلی‌ها علیه علم کلام کتاب نوشتن دیگه از جمله غزالی که این کار یک کار بیهوده است به خاطر اینکه هیچکس نه با این استدلال‌ها مسلمون میشه نه با این استدلال‌ها کافر میشه این یک جدل بیهوده است این جدل بیهوده اساس فکر ما رو تشکیل میده یعنی اساس فکر ما اینه که ما یک می‌تونیم حقیقت رو در جامعه به اصطلاح حاکم کنیم و به سعادت برسیم حقیقت یعنی استبداد حقیقت یعنی توتالیتاریسم توتالیتاریسم در حقیقت نظام حقیقته اما اگر ما حقیقت برامون اهمیتش رو بده به جاش به آزادی آزادی یعنی شما معتقد نباشید که اون حکومت هست که جامعه رو حفظ کنه می‌کنه بنابراین حکومت باید این و اون باشه بلکه برای شماهم مهم جامعه باشه جامعه یعنی جا اون هویتی که از افراد کاملاً متفاوت با ایده‌های متفاوت تشکیل شده اما اون‌ها آزادی خودشون رو و آزادی همه رو بر حقیقت مقدم می‌دونن یعنی حاضرن در یک ساختن یک به اصطلاح نظام سیاسی شرکت بکنن که فرم باشه یعنی چی یعنی قانون اساسی مبتنی بر هیچ‌گونه عقیده‌ای نباشه شما بتونید هزاران عقیده رو داشته باشید ولی طبق اون قانون اساسی عمل بکنید قانون اساسی فرمه دموکراسی فرمه آزادی فرمه عدالت فرمه فرمه حقوق بشر فرمه یعنی شما نمیتونید بگید این که من میگم این آزادیه این که من میگم این حقوق بشره این که من میگم سکولاریزم و توجه دارید که ایدئولوژی‌های سکولار ا ایدئولوژیهای کاملاً مذهبی هستن یعنی یعنی سکولاریسم به اعتقاد مذهبی نیست بلکه به شیوه اعتقاد مربوط هست کمونیسم همونقدر مذهبه که شیعه هیچ فرقی نمیکنه ول اینکه شما درش خدا هم نداشته باشید شما می‌تونید به نام خداناباوری باور به بیخدایی داشته باشید اگر شما باور به بیخدایی داشته باشید دیگه این خداناباوری نیست کمان که بسیاری از کسانی که در ایران خدا ناباوران اینا باور بیبی خدایی دارن به خاطر همین مثل مذهبیا تبلیغ می‌کنن و حرس می‌خورن و که از مردم در ظلمات به سر میبرن ما کلمه این انلایتن مننت انلایتن مننت در قرن نوزدهم قرن هجدهم به معنای این هست که شما بد جرأت اندیشیدن با عقل خودت رو داشته باشی یعنی به جای اینکه حقیقت رو از سنت بگیری حقیقت رو از کلیسا بگیری حقیقت رو از قدرت‌ها بگیری حقیقت رو با قلب خ با عقل خودت بسنجی و البته اون عقل عقل عقلی که ما میگیم نیست یعنی عقلی اس که شما باید بیان بکنی یعنی اندیشیدن بدون آزادی بیان معنی نمیده خب این یعنی که این عقل هست که نور میبخشه و راه تو رو روشن می‌کنه نه تقلید و تبعت ما روشن انلایتن مننت رو که به معنای روشنی یافتن هست یعنی کسی بتونه با عقل خودش فکر کنه رو ترجمه کردیم روشنگر روشن‌گری و یه عده‌ای پیدا شدن به نام منور الفکر که اینا کار پیامبرانه می‌کردن پیامبران م اومده بودن که مردم رو از ظلمات ببرن به نور دیگه اینا فکر کردن روشن‌گری یعنی پیام یه سری آدما بیان منور الفکر مردم رو از ظلمات ببرن به نور به خاطر همینم هی می‌گفتن که ما طرف آزادی و برابری و این‌ها ولی نوشته‌های منور الفکر پر از نفرت از مردم هست پر از فش دادن به مردم هست دکتر قاسم غنی شما یادداشتش بخونید از یه جا فحش میده به مردم یه جا میگه مردم بیچاره‌ها گناه دارن یه جا میگه مردم احمقن یه جا یعنی خودش رو یه پیامبری می‌دونه که خیلی مستحصله مثل نوح که هی دعوت میکنه مردم و مردم گوش ن میزن این رو اگر بخوایم تغییر بدیم این نیازمند ی انقلاب فکریه انقلاب سیاسی در ایران به هیچ جایی نخواهد رسید به هیچ معنای درستی نخواهد داشت هیچ نظم واقعی رو تغییر نخواهد داد مگر اینکه پشتوانه انقلاب فکری داشته باشه یعنی چی یعنی کهه قبل از اینکه جمهوری اسلامی رو براندازی کنیم هر کس باید خودشو براندازی کنه قبل از اینکه ما جمهوری اسلامی رو بخوایم تغییر بدیم ما خودمونو تغییر بدیم و انقلاب علیه خود یعنی کهه به شیوه دیگه زیستن تنها راه ساختن یک جهانیست که واقعاً متفاوته با این تاریخی که تکرار و تکرار و تکرار ترار و تکرار هست باشه یعنی یک جایی برسیم که تغییر حکومت واقعا تغییر تمام ابعاد و اضلاع زندگی ما باشه و حکومت‌ها هیچگونه تضادی با ارزش‌ها و جهانبینی های مردمی که براشون حکومت میشه نداشته باشن دموکراسی اون چیزیست که بر خلاف استبداد طرف میتونه بیاد حمله کنه یه جایی رو یا کودتا کنه حکومت کنه اما دموکراسی اصلاً خاصیتش اینه که از بالا نمیشه شکل داد یعنی نمیشه قانون اساسی نمیشه از بالا دموکراسی اصلاً معنیش اینه که آدم‌های دموکرات باید بسازن شما برای اینکه مستبد باشین اصلا براتون مهم نیست که جامعه چی فکر می‌کنه می‌تونین بیاین با قدرت نظامی مستبد بشین ولی شما نمی‌تونید از بالا بیاید دموکراسی درست بکنید این ایده که میشه دموکراسی رو صادر کرد وارد کرد نمی‌دونم حاکم کرد این‌ها ایده‌های غلطی اس درک غلطی از دموکراسی و در نهایت منجر میشه به اشکال مختلف استبداد و در حقیقت پایندگی استبداد در ایران خیلی ممنونم از همه دوستان