توسعه یا مدرنیته اصلاً بحث فکری نیست
یعنی یه بحث اخلاقی و روانیه یعنی تفاوت
ملتها هم با همدیگه همینه دیگه تفاوتهای
اخلاقی و روانیه دیگه مثلاً فرض بکنید
همین مسئله کوریا ازیت یا کنجکاوی یه
مقوله کاملاً غربیه یعنی اروپاییه یعنی ما
چیزی توی فرهنگ ما به نام کنجکاوی وجود
نداره دیگه کلمه کنجکاوی هم کلمه جدیدیه
دیگه ما ما در برابر کوریا زیتی ساختیم و
بعدش فضولی میشه اگر چیز بکنه ولی کنجکاوی
به عنوان ی مفهوم فلسفی ما نداریم وقت این
برمیگرده به آداب و خلق و کوهای آدمها که
کنجکاوی کنن کنجکاوی کردن
یعنی جستجو یعنی جستجوی چیزی که نمیدونید
چیه و اصلا
جستجوی
ناشناخته و این خب اساس فرهنگ غربی هست
دیگه میدونین که در در عصر
جدیدم وقتی
که کشتی ها از بندر ونیز قرن چهاردهم و
پونزدهم اینها رفتن به سمت کرانه های
ناشناخته کریستوف کلم رفت
سمت آمریکا مدرنیته شروع شد یعنی مدرنیته
با کنجکاوی شروع میشه و اینو این مفهوم
کنجکاوی خب یه مفهوم خیلی مهمیه ما در فره
فرهنگم نداریم ما فرهنگم فرهنگ خشکیه نه
فرهنگ دریایی دو فرهنگ رو تقسیم میکنن به
فرهنگ خشکی به فرهنگهای
دریایی در فرهنگ دریایی همین نشستن رو
زمین و ثابت مونن برای ما خیلی ارزشه دیگه
برای ما بودن رو انس گرفتن به یه جایی که
شما درش هستی تکون نخوردن دیگه حافظ مثلا
نگاه کنید حافظ تمام هنرش اینه که هیچ م
سفر نمیکنه از سفر اصلا میترسه اصلا از
سفر برای ما اصلا جغرافی برام مهم نبوده
دیگه جغرافیای واقعی برا ما مهم
نبوده ما یه مقدار اخلاقمون اخلاق غیر
مدرنه یعنی اینکه کنجکاوی
نداریم و نمیدونیم که این جهانی که بیرون
هست این ساخته ذهن ماست یعنی شما وقتی که
با خیلی از مسلمونا و ایرانیا حرف
میزنی خب ۲۰۰ ساله ما دنبال
صنعتیمخابراتمعدن
هستیم اما نمیدونیم که این همه مثلاً
ارتش و تسلیحات و نمیدونم نیروی نظامی و
اقتصاد همه اینها زاده مغز اوناست یعنی
همش زاده یه کله آدماست یعنی اون کله درست
بشه ایناهم درست میشه ما نه ما از اون وور
میخوایم ما میخوایم کمونو نگه داریم
همون که هست ولی اینا رو اینا ارم بخریم
فکر میکنیم که میشه این کارو کرد یعنی
وقتی بهش میگی که بابا این ارتش و تسلیحات
نظامی و این اقتصاد و این سیستم زندگی
مخلوق یه ذهن خاصه مخلوق یک اخلاق خاصه
مخلوق یه شیوه زندگی خاصه باورش نمیشه
میگه نه به خاطر همینم ما بعد از ۲۰۰ سال
کشورهای اسلامی آمدن و در
حقیقت آمدند
و نفت کشف کردن پول از هوا یعنی بدون که
کار بکنن نفتی کشف کردن که الان به اروپا
میتونن قرضم بدن به آمریکا میتونن قرضم
بدن ها
بعد نمیدونم تابلوهای نقاشی داوینچی رم
ورداشتن خریدن آوردن بعد هرچی هم که اصلا
بم اتمی اسلامی هم درست کردن ولی باز این
درست باز اینا مدرن نمیشن میدونی باز
نمیدونی که اونی که ا اون چیزی که مدرنه
اینا نیست اون مغزی اون زندگیست اون شیوه
زندگی و شیوه به اصطلاح سایکولوژی یک آدمه
که این چیزا رو
میسازه ما تو کشورمون خیلی به
خطا تاکید کردیم بر اینکه مدرنیته یه سری
تئوریه یه سری دانش جدیده مثلاً توسعه
حالا یا علوم انسانی یا غیره اینا اشتباهه
مدرنیته ی اخلاق جدیده یک نوع زندگی جدیده
این اخلاق جدید در وحله اول شما باید به
شدت به خودتون بدبین باشید یعنی به اینکه
من میفهمم باید بدبین باشید به اینکه من
وقتی که تلسکوپ به وجود اومد تلسکوپ
بزرگترین تحقیری که انسان در طول تاریخش
شده با تلسکوپ دیگه تلسکوپ انسان رو به
شدت تحقیر کرد به خاطر اینکه وقتی نگاه
کرد با تلسکوپ به آسمون دید عجب اون آسمون
کوچولوی بستهای که فکر میکرده این در
مرکزش نیست انسان دیگه مرکز جهان نیست و
این آسمان بیکرانه و از اون به بعد به همه
حواس خودش بیاعتماد شد به حواس خودش
بیاعتماد شده نه به اندیشهها و عقایدش
یعنی که به اینکه میگه که من الان دارم
میبینم سه تا ستاره اگه تلسکوپ از بینم
هزاران ستاره رو میبینم پس این چشم من
چشمیست که لزوماً خطا میکنه پس این حواس
من لزوما خطا میکنن خب این میشه که بعد
دکارت میاد دکارت میاد میگه که من از کجا
معلوم که من اون چیزی رو که تا حالاهم
درست میدونستم درست باشه بعد میگه که من
در همه چیز شک میکنم توی
اول اصول
فلسفه چی اولاش میگه
که من تمامی عمارت افکارم رو ایدهها رو
ویران میکنم تا از نو بسازم خب این یه
بار برای همیشه نیست این چیه این در حقیقت
یه کاریست که شما مدام باید انجام بدید
بذارید من اگر پیدا بکنم
این حالا پیدا میکنم یک تعبیری از چیز
از گسل که
آره این حسل یه کتابی داره به نام تأملات
دکارتی
خب خب این در زمانی این کتابو نوشته که به
قول خودش علوم اروپایی و انسان اروپایی و
روح اروپایی در بحران یعنی اواخر قرن
نوزدهم و اواخر اوایل قرن بیستم دقیقاً یک
آشفتگی داریم ما در همه چیز آشفتگی در علم
داریم آشفتگی در فلسفه داریم آشفتگی در
ارزشهای فرهنگی داریم آشفتگی در اقتصاد
داریم اصلا دوران که اولین بار که تورم به
وجود میاد همین دوران است دیگه حالا این
کتاب یکی از مجموع چند تا سخنرانی
هوسرل میگه
که حالا میگه که ما برای اینکه الان میگه
که ت حالا در این وضع آشفته که هستیم اسم
نویسنده رو درست متوجه شدم هوسرل بله
هوسرل بله
بله میگه
حالا که ما در حالت بحران هستیم باید
برگردیم به تأملات دکار تأملات دکارت که
به اصطلاح کتاب مهم دکارت هست برگردیم به
اون یعنی برگردیم به نقطه آغاز رو از او
قرار
بدیم تحملا دکارت به مثابه سرمشق فلسفی
سرمشق بازگشت فلسفی به خود خب حالا میگه
که
هر مبتدی در فلسفه از سلسله اندیشههای
ارزشمند تأملات آگاه ه اندیشه هدایت کننده
آن را به خاطر بیاوریم هدفش اصلاح کامل
فلسفه برای تبدیل آن به علمی با بنیانی
مطلق است بعد میگه
که ضرورت باز آغازی ریشهای فلسفه یعنی
شما برگردید دوباره به دکار دوباره تردید
بکنید
میگه
که بذارین من اون جمله رو
که چیز میگه که حالا حسل اینجا میگه که چه
جوری زندگی روزمره ما رو از فکر کردن باز
میداره چون زندگی روزمره ما همیشه با
چیزایی سر کار داریم که از پیش ساخته شده
و از پیش معلومه و هیچ چیزی نیست بنابراین
باید میگه که هر کسی که بخواد فکر کنه
حداقل یک بار در زندگیش باید مثل دکارت در
همه شک بکنه خب این این فرهنگ غربیه یعنی
که این فرهنگی که میتونه شک بکنه میتونه
از مرگ حرف بزنه میگه که مرگ مدرنیته مرگ
سنت مرگ نویسنده مرگ منتقد مرگ نمیدونم
فلان مرگ اون مرگ این مرگ امانیسم مرگ خدا
مرگ خدا آفرین مرگ انسان مرگ خدا میتونه
از مرگ حرف بزنه یعنی چی مرگ یعنی اون
چیزی که من تا حالا میشناختم این بدیه و
بدیهی میدونستم این دیگه بدیهی نیست مرگ
خدا یعنی که که خدا تبدیل میشه به یک به
یک پرسش دیگه خدا یک امر بدیهی نیست ما
اصر جدید اصی نیست که درش خدا نباشه اصل
اس که درش خدا دیگه بدیهی نیست یعنی خدا
شما باید همه هرچی که راجع به خدا میگید
شما باید جاستیفای بکنید نمیشه
دیگه همینجور مفروض بگیرید یا مدرنیته
زمانیست که مدرنیته تبدیل میشه به س این
پست فلان پوست مدرنیزم پستم پسا
ساختارگرایی پس پس مدرنیسم پس این پس اون
پس کاپیتالیسم پس یا نیو لیبرالیزم یا نیو
فلان فلان اینا یعنی مرگ اون گذشته یعنی
که ما بپذیریم اون چیزی که قبلاً
میدونستیم اون دیگه تموم شده وقتی میگیم
نیول لیبرالیسم یعنی اون الگوی لیبرالیسم
کلاسیکش تموم شده دیگه یه الگوی جدیدی
اومده ما ایرانیها نمیتونیم اینجور فکر
بکنیم ما در حقیقت از فکرمون نمیتونیم
جدا بشیم و انقدر عاشق افکار خودمون هستیم
که نمیتونیم ازش جدا بشیم تاریخی نگاه
بکنیم ببینیم که این ب با زندگی ما چه
ربطی داره مولوی میگه که عاشق خوشید و
صنعت کرد خویش دم ماران را سر مار از کیش
میه آدمیزاد عاشق اون چیزیست که خلق
میکنه دیگه و بعد میگه مار عاشق دومشه ما
هم عاشق دممون و به خاطر همین نمیتونیم
اصلاً دنیا رو ببینیم اصلاً نمیتونیم
ببینیم در چه زمانی هستیم در چه عصری
زندگی میکنیم
زمان برای ما مفهومش با اروپ با غربیا
کاملاً فرق میکنه کاملاً فرق میکنه مثل
که شما برید تو شهر و برید تو روستا شما
از یه روستایی بیاید تهران مفهوم زمان
اصلاً فرق میکنه براتون معنی زمان فرق
میکن همه چی فرق میکن برای اون روستایی
زمان با طبیعت تابستون و زمستون و فصل درو
و فصل کاش شما در تهران یه جور دیگه زمان
براتون من این همین اختلاف بین یک انسان
مدرن یا جامعه مدرن و جامعه غیر مدرن م
هست زمان برای ما اصلاً هیچ معنی نداره
اصلاً به مفهوم اروپایی اصلاً گذر ما ما
اصلاً از تشویش از گذر زمان نداریم برای
غربیها زمان فوقالعاده مایع اضطرابه مایه
تشویش مرتب به معنای از دست دادنه به خاطر
همینه که هی شتاب زیاد میکنه مدرنیته
یعنی شتاب به خاطر از بس که از از دست
آگاه به از دست دادن مدام به سمت جلو داره
حرکت میکنه ولی ما نه ما زمان برامون از
دست دادن نیست
اصلاً زمان برای ما ما حتی با مرگم همین
طوری هستیم دیگه با مرگ دیگرانم حتی
عزیزانم خیلی راحت چیز میشیم کنار میایم
دیگه همچنان یه چیزی فکر نمیکنیم که مرگ
نبودن طرف باشه خیلی برامون راحتتره