وای بر شما وای بر شما ای نو خدایان که
قانون دیرینه را زیر پا نهادهای و آیین
داد را یک سره بر باد
دادهاید از این پس ما را چه کاری بر این
خاک مانده است که قهر شمایان ناچیز مان
کرده و از جایگاه خویش رانده است پس اکنون
بمانید و بنگرید که چون طوفان خشم بر این
مردم میگمارد و باران زهر بر ایشان
میباری نور کشت زاری خوشهای نورد رختی
برگی و نه در زهدان نطفهای میگذاریم آوخ
که ما زادگان شوربخت شب تاریم و جز خاری و
زاری سهمی بر این خاک نداریم
آتنا هرگز مباد که چنین بگویی و و اینچنین
زار بمویی در این داوری تو را شکستی نبوده
است که سنگریزهها با هم برابر آمدند و
داوران را جز راستی و خرد آموزگار نبو است
زئوس از بلند جای خود در این کار به تماشا
بود و آپولون خدایی که این مرد را در کشتن
مادرش رهنما مود در این دادگاه به یاریش
برخواست تا کیفری به بیداد نبیند بیگناهی
که سر به او سپرده و فرمان او برده است
اکنون آیا روا میشماری که در کاری چنین
خشم آری و باران زهر بر این مردمان بباری
چندان که خاک را بیوار و بر و آدمیان را
بی زاد ورو دد بگذاری یا بهتر آن کهه پند
من بپذیری و بر این مردمان خشم نگیری و
اینجا در قلمرو من جایگه بسازی و من با تو
این عهد میبندم که مردمانت در این شهر
بزرگ دارند و نامت جز به نیکی بر زبان
نیارند الهگان انتقام وای بر شما وای بر
شما ای نو خدایان که قانون دیرینه را زیر
پا نهادهای و آیین داد را یکسره بر باد
دادهاید از این پس ما را چه کاری بر این
خاک مانده است که قهر شمایان ناچیزم کرده
و از جایگاه خویش رانده است اکنون بمانید
و بنگرید که چون طوفان خشم بر این مردم
میگمارد زهر بر ایشان میبارم ن برر کش
زاری خوشهای نه بر درختی برگی و نه در
زهدان نطفهای میگذاریم آوخ که ما زادگان
شوربخت شب تاریم و جز خاری و زاری سهمی بر
این خاک نداریم آتنا
چه بیهوده بر ما خشم میآری و خود را خار
داشته میشماری تو را که از توار نامی
رایانی شایسته آن است که میرای را با خرد
جان و خرده خاکی که ایشان راست واگذاری که
من خود گرچه از ز اوس زادهم هماره گوچ به
فرمان آن پدر
ایستادهام بدان که از جمله خدایان تنها
منم که راه گنجینه آذرخش آسمان میدانم
اما راستی را نیازی به آن نمیبینم پس
بهتر آنکه پند من بپذیری و بر این مردمان
خشم نگیری نه باران زهری بر کشت زاری
بباری نه بر توار آدمیان بلا بر گماری تو
را بهتر آنکه در کنار من بمانی تا مردمان
از هر سوی روی به درگاهت آرند و شکرانه
کشت پروار و زاد و رود بسیار نیازها به
پیش تو بگذارند
الهگان انتقام دریغ دریغ مرا که پاسدار
آیین دی دیرینم چه افتاده است که میباید
بدین گونه خوار و بیمقدار به یاوه روز
بگذارم و در سراچه ظلمت بنشینم فریاد
خشمگین من بشنو ای شب ای مادر من بنگر که
این ناخ نو خدایان چهها با شوکت دیرینم
کردهاند و اینچنین خار و ناچیزم به درگاه
خود
آوردم
آتنا یاریت خواهم کرد تا این بار گران را
تا باری تو دیرینه تر از منی و بیگمان
خردی افزونتر داری اما مرا نیز زئوس
بینایی داده و دانشی در جانم نهاده از این
روز که میدانم اگر از اینجا رخت بروندی
به هر زمینی که روی رو یاری به خاک این
شهر پابندی که رود زمان چندان که از
تاریکی برآید و بر شهر من بگذرد این شهر
را شکوه افزاید و نامی نیکوتر به ارمغان
آورد و آنگاه مردان و زنانی بیشمار که
روی نیایش به این شهر میآرند چه بسیار
پیشکشهایی نادیده که شادمانه بر درگاه تو
میگذارند چنین است عهدی که با تو میبندم
اکنون گرت رای آن است که سر بر فرازی و
قدر بینی باید که پیش من بمانی و بر این
خاک مسکن گزینی الهگان انتقام دریغ دریغ
مرا که پاستار آیین دیرینم چه افتاده است
که میباید بدین گونه خوار و بیمقدار به
یاو روز بگذارم و در سراچه ظلمت بنشینم
فریاد خشمگین من بشنو ای شب ای مادر من
بنگر که این نو خدایان چهها با شوکت
دیرینم کردهاند و اینچنین خار و ناچیزم
به درگاه خود آوردهاند
آتنا از گفتن نمیمانم تا آتش خشمت فرو
بنشانم که فردا هیچکس زبان به طعنه نگشاید
و این ژاژ نخواید که نو خدایانی خوام و
آدمیانی مرگ انجام به ریشخندی نا ناسزاوار
الهگان دیرینه را رنجاندن و ایشان را به
خاری از شهر خود راندند پس گرت گوشی شنوا
و جانی پذیرا هست که از لوانی خدایی پند
به نیوشی و بر کینه و دشمنی چشم فرو پوشی
همان بهتر که در شهر من بمانی وگر پند من
خوش نمی داری و آهنگ رفتن از این خاک داری
باید به راه داد باشی و این شهر را از آتش
کین خود در امان بدار سراهنگ الهگان ای
پالاس آتنا اگر در این شهر بمانم کجاست
مسکن من بگوی تا بدانم آتنا تو را مسکنی
خواهم داد که انده در آن راه نجوید و
سیلاب اشک درگاهش نشوید سراهنگ الهگان
گیرم که ب های تو پذیرفتم مرا بر چه جای
گه می نشانی و بر کدام کار میگمارد آتنا
هیچ خانهای در به نیک بختی نگشاید مگر
آنگاه که رحمت تو به یاریش آید سرآهنگ
الهگان بزرگ کاریست که مرا بر آن میگمارد
خدایا بر این عهد که میبندی استواری آتنا
بر عهد خود استوارم و نیایشگر تو را نیز
ایمن میدارم سرآهنگ الهگان
عهد تو آیا تا جاودانه برجاست آتنا چگونه
عهدی بندم که انجام آن ناپیداست سراهنگ
الهگان شگفتا سخنان تو در من میگیرد و
خشم من تسکین میپذیرد آتنا پس در کنار من
بمان باشد که خوی مهربانت مهربانی فزاید و
یاران بسیار بر تو گردا
آید سراهنگ الهگان چه افسونی بر خاک
بخوانم و کدام دعا بر زبان رانم
آتنا افسونی که شادی فزاید و اندوه بزداید
بخوان که از خاک و دریا و از بادهای وزان
و از گنبد آسمان مبارک دم شادمانی و
روشنایی برآید بخوان که کشت و رمه هر سال
بر بار و زاد بیافزاید بخوان که زادگان
آدمی به تندرستی و خرمی ببالند و بر پهنه
خاک برآیند که من آن کشت کارم که دل با
کشته خویش دارم و پروردن دانه شادی و
راستی را نیک میشمارم پس مبادا که در شهر
من خونی بر خاک ریزی و مردمان را به کین
آوری و کشتار برانگیزی که بیزارم از آن
کین که در میان برادران خیزد و بیزارم از
آن خون که بر خاک این شهر ریزد ورنه اگر
بیگانهای با من ستیز آورد چندان بپای که
این شهر سر به پیروزی
برآورد الهگان انتقام شادا هزین پس خانه
در کنار آتنا خواهم ساخت و روی از این شهر
که ایمن دژ خدایان است بر نخواهم تافت که
این شهر را زئوس فرمانروا و ارس نگهبان
است و باروهای درخشان و باروهای درخشانش
پاستار معبد دیرین خدایان
است اکنون با تو به درگاه آن خدایان دست
برمیدارم که چشمها را جوشان و آفتاب را
فروزان دارند و بار و بری دم افزون از
سینه این خاک برآرند باشد که نیک بختی بر
این زمین سایه گسترد و آفتاب آسمان جز بیخ
راستی بر خاک نپرورم
آتنا اگر اینان را به شهر خود میخوانم
نیک بختی مردم خود در این میدانم که
اینان کینهای دیرپای دارد اما داورانی
هماره راست کارند اگرچه گاه بیگناهی را
به نادانی بیازارند پس به هوش باشید که از
این پس هر گناه گران که آدمی بدان برخیزد
از داورانی چنین کیفر خواهد ستاند و خشم و
کین ایشان آنسان فرو میگیرد اش که جز
غباری از گنهکار برجا نخواهد ماند الهگان
انتقام دور از گزنده باد زهراگین باد هر
شاه و برگ که بر درختان است دور از
کرانههای زمین باد هر آتشی که سوزنده کشت
زاران است دور از گزند خشک سال و آفت و
باد هر میوهای که پرورده خاک و باران است
رمه ها را زاد بسیار و شیر فراوان باد و
پان کان خدایانشان نگهبان باد هر دانه که
بر خاک افشانند به موسم درو دوچندان
بردارند گنجینههای زمین بر مردمان گشاده
و روزی مردمان بر سفرهها
نهاده
خب چطور بود