دائی جان ناپلئون درباره جامعه و انقلاب چه می گوید؟

چیزی که من حالا تو ذهنم بود حالا احساس می‌کنم ممکنه خیلی درستم نباشه اون تئوری توطعه که حالا توی دای جان ناپلئون خیلی هم بهش میپردازن و کار کار انگلیسه احساس می‌کنم که شاید موضوع خوبی باشه نظر آقای خراجی راجع به این قضیه بدونیم که این اتفاقاتی که توی ایران افتاده از سقوط هلیکوپتر انتخابات و مدیریت اون هیجانهای که توی جامعه بود و نزدیکی ما به یه اتفاق بزرگی شبیه انقلاب نمیدونم من احساس می‌کنم خیلی این تئوری توطعه خیلی میاد بالا دوباره امیدوار بودم که اگه راجع به این نظری و یا توضیح های خلجی داره خوشحال میشم بشنوم بله خیلی ممنونم بل تئوری توت خیلی مسئله مهمی است و حالا د د تا نکته یکی اینکه حتما راجع به این موضوع مستقلاً جلسه خواهیم گذاشت به زودی راجع به توهم توطعه یا تئوری توطعه یا در حقیقت این اون چیزی که به عنوان شایعه و اینجور چیزا میگن و خب در خاورمیانه به طور خاص و در ایران هم به طور اخص خیلی رواج داره و خیلی محبوبیت داره حتما صحبت میکنیم یک پدیده جهانیست کم و بیش و خیلی ابعاد متفاوتی داره و در پژوهش و شناخت این پدیده که مربوط به روانشناسی اجتماعی یا روانشناسی سیاسی هر جامعه هست میتونه خیلی کمک بکنه به شناخت خودمون ولی راجع به همین رمان دای جان ناپلئون یکی از دلایل مهمی که من دوست داشتم راجع بهش صحبت بکنم این بود که هر موقع اسم دایجان ناپلون میاد و این رمان و این سریال ما بیشتر به یاد این تئوری توطعه و به اصطلاح همین انگلیسی هراسی و اینجور چیزا میفته در حالی که خیلی نکته‌های دیگه داره این رمان که شاید تحت شعا قرار گرفته یعنی نکته‌های اصلیش به نظر من حتی این نیست این یک نکتهی اس که در حقیقت سایه میندازه رو نکته‌های اصلی و فکر کردم شاید اونها رو برداشت خودم رو با شما در میان بگذارم باعث بشه که یه بار با کنجکاوی بیشتری یه شکل دیگری این رو بخونیم چون معمولاً آثاری که مشهور میشن خیلی هم بد خونده میشن خیلی هم ناشناخته میمونن و اینکه یک اث ری شناخته شده است و همه خوندن دلیل نمیشه که ما فهم پخته‌ای از اون داشته باشیم بنابراین یه اثریست که مثل هر اثر کلاسیک دیگه هر نسلی و هر عصری از نو میتونه خونده بشه و نکته‌های جدیدی از اون دریافت بشه من فکر می‌کنم که از این جهتم رمان دای جان ناپلئون که شاید مشهورترین رمان فارسی باشه و پر خوانده ترین رمان فارسی باشه شاید به یک معنا خیلی ناشناخته مونده میین صبر کن آقای بردیا سلام بفرمایید شما سلام عرض شد ببخشید من یه کم سرما خوردم صدامم ممکنه آزار دهنده باشه براتون من ف میخواستم بپرسم اینکه این مسئله حالا همین توری توت و اینها که مطرح میشه همیشه در مذمت این داستان با ارجا به کتاب دا جان آ پلون صحبت میشه میخواستم ببینم که آیا تا حدودی حق رو نمیشه داد اون جمعیتی که اینجوری فکر میکنن یعنی با توجه به اتفاقاتی که توی تاریخ ایران افتاده مثلاً نحوه سقوط رضا شاه قش اون اشغال ایران و حتی قضیه سقوط دولت دکتر مصدق مثلاً خب اینا بالاخره در مقاطع خیلی مهم تاریخی رخ دادن و خ اگر رخ نمیدادن شاید سرنوشت جامعه و ایران اینطوری نمیشد و میخواستم راجع به اینم اگه میشه صحبت کنید مرسی بله ممنونم ی یه به طور یعنی جواب من به طور ا که به طور نسبی بله ولی نه کاملاً یعنی اینکه آدم‌ها به تئوری توطعه نیاز دارن به دلیل اینکه واقعیت خیلی پیچیده است و قابل فهم نیست و هر چقدر که واقعیت پیچیده و غیر قابل فهم باشه نیاز ما به تئوری توطعه بیشتر بشه عرض کردم که باید توضیح بدم که چرا آدما اولا که این پدیده مربوط به ایران نیست مربوط به خاورمیانه نیست مربوط همه دنیا هست در همین آمریکا هنوز یه عده زیادی معتقد هستند که الویس پ نمرده و خیلیا تو پمپ بنزین اینور اونور میبیننش گهگاهی در داستان کندی ترور کندی او انقدر افسانه و داستان و شایع هست در ۱۱ سپتامبر چقدر تئوری توطعه هست بنابراین این فقط مربوط به حکومت‌های مثلاً استبدادی یا اینور چیزا نیست بلکه مربوط به این هست که شما وقتی که یک واقعیتی رو براتون مهمه و نمیتونین براش دلیلی پیدا بکنین دلیلی براش می‌تراشی یعنی اگه نتونین شما در حقیقت توضیحش بدین یک تئوری توطیه براش درست میکنین تا بی معنایی بسیار چیزه بسیار غیر قابل تحمله برای انسان یعنی ی اتفاقی که میفته انسان باید براش معنا پیدا بکنه مثلاً فرض کنید انقلاب ایران چرا اتفاق افتاد کوده ۲۸ مردا چرا اتفاق افتاد فلا وقتی شما نتونید درست توضیحش بدید شما یک دلیلی براش می‌تراشید میشه توری تو این در مورد همه چیز میتونه ساده باشه شما میدونید که مثلا فرض بکنید خیلیا هستن در خاورمیانه معتقدن که جنگ دو تا جنگی که آمریکا کرد با در خاورمیانه در دهه اول قرن بیستم بیست و یکم این همش به خاطر این بود که میخواست ایرانو تقویت کنه آمریکا آمد و د تا دشمن اصلی ایران رو از بین برد و این توت آمریکا و ایران علیه عربا بو این یه تئوری خیلی یعنی که میگم چیز محبوبه یعنی حتی در بین مثلا نویسندگان و روزنام نگارا و این حرف بنابراین وقتی شما نتونی یه چیزی توضیح بدی یک توضیح براش میتراشه دیگه حتماً توضیح خواهم داد در اون جلسه که اسباب دلایل روانی دلایل اجتماعی دلایل سیاسی پناه بردن به تئوری توته چیه منتها در داستان دای جان ناپلئون خیلی عمیق‌تر به این مسئله پرداخته و هم ما اون عمقش ندیدیم که تئوری توطعه فرزند یک ذهن متوهم هست اون ذهن متوهم چه جور ساخته میشه ذهنی که نه فقط راجع به وقایع بیرونی یا مثلاً اشخاص دیگه توهم پرور هست که راجع به در درجه اول در مورد خودش توهم پرور حالا خواهم گفت که مسئله دای جان ناپلئون مسئله هراس از انگلیسی‌ها نیست مسئله توهم درباره خوده یک آدمیه که فکر میکنه که ناپلئون و چرا همچین چیزی اتفاق میفته چه جور میشه که یک آدم دیگری رو با خودش اشتباه میگیره و در حقیقت از دیگری یک خود میسازه برا خودش و چرا این خطرناکه مخصوصاً در عالم سیاست و اصلا اون نظام‌هایی که ما در قرن بیستم و بیست و یکم توتالیتر مینامیم اقتدارگرا مینامیم دیکتاتوری مینامیم اینا های هستن که بر اساس این توهم به وجود میان و این مکانیزم رو میخوا توضیح بدم اگر دوستان آقای خلجی دو نفر دیگه از دوستان هستید بله بفرما هر دو دوست عزیز نظرشونو بگن تا بعد من شرو آقای حمید شما بفرمایید بعدم جناب مهرداد با سلام به شما خانم فروغ و سلام به آقای خلجی عزیز من امروز امروز یک پادکستی از دکتر محمد فاضلی گوش می‌کردم در داشت توضیح میداد راجع به خلقیات ایرانیان ژان خلقیات ایرانیان البته می‌دونم بحث شما در این مورد مشخص نیست اون کل دای جان ناپلئون یا مثلاً این سریال‌هایی که بعداً مهران مدیری درست کرده برره و قهوه تلخ و نمی‌دونم اگه درست بگم اسمش این چیزا اشاره می‌کرد که اینکه مثلاً در جامعه شناسی منظور ایشون این بود که یه عده میگن که اشکال از ماست تا تکتک آدما درست نشن کشور درست نمیشه منظور خلاصه وقتتونو نگیرم منظور ایشون این بود که گویا با اینکه ما مثلا تئوری توطعه و اینا در بین ما هست چون کل مثل جوامع استبداد بقیه جوامع استبداد زده می‌تونه یه مقداری از اینام قلف بشه در مورد خلقیات ایران یان ایشون صحبت میکرد اینکه سوالهایی که ایشون مطرح کرد این بود که منبع آماری کجاست بعضی وتا از این قضاوت که در مورد ایرانیان میشه میگن که مثلاً سفرنامه نویسان گفتن و آیا ماهم اگر به عنوان ایرانی بریم مثلاً توی آلمان فرانسه یه چیزایی در مورد خودمون در مورد فرانسوی آلمانیا بنویسیم اینو میشه مبنا قرار داد منظور ایشون بود که نمونه آرمار خلاصه چیز اینا شناخته شد شده نیست در اون داوری که بر اساس اینا در مورد ایرانیان می‌کنم به هر حال ممنون از برنامه اتاق‌های شما و گوش می‌کنم ممنونم دوست عزیز ببینید این مسئله رو بستگی داره شما چور چگونه ببینید چگونه با چه روشی ازش استفاده کنید سفرنامه‌ها میگید موارد سفرنامه سفرنامه‌ها بیشترین ارزششون به اون چیزیست که در در باره اون سفرنامه نویس میگن مثلاً فرض بکنید نمیدونم میرزا صالح شیرازی یا امین الضرب میره چیز در اروپا یه سفرنامه می‌نویسه این نگاه اون هست که مهمه نه اونچه که میگه یعنی ما وقتی سفرنامه رو می‌خونیم وقتی شما سفرنامه اروپایی رو می‌خونید به ایران میبینید که این به چه چیزایی توجه کرده چه چیزایی براش مهم بوده چه چیزایی رو مقایسه می‌کرده این مهم‌تر از اینه که آیا درباره اونچه که حرف زده حق با او بوده یا نه اصلاً چنین چیزی نیست مسئله‌ی نیست ولی به ما نشون میده مثلاً شما یه سفرنامه ایرانی با اروپا رو مقایسه کنید با یه سفرنامه اروپایی رو به ایران در یک دوره و بعد ببینید این توجهش به چه چیزایی جلب میشه این اروپا رو چه‌جوری می‌بینه این کیو با چی مقایسه می‌کنه و از اون طرف اروپاییه ا این خیلی حرفا می‌زنه راجع به ما این اولاً بعد ثانیا که ما رشته‌های بسیار بسیار زیادی داریم که درش میشه یعنی از علوم ارتباطات گرفت نوعی که ما کامیونیکیشن می‌کنیم یعنی نوع ارتباطی که شما می‌گیرین مثلاً بستگی به اینکه نوع ارتباطت شفاهی نوع ارتباطت نوشتاری بعد خود خود ارتباط شفاهی انواع و اقسام داره ارتباط نوشتاری انواع و اقسام داره اون خیلی چیزا راجع به ذهنیت ما میگه یعنی نوع ارتباطی که آدما با هم برقرار می‌کنن درباره ذهنیتش نسبت به چیزهای مختلف و نسبت به خودشون چیزهای دیگه میگه ما رشته روانشناسی اجتماعی داریم که روانشناسی سیاسی داریم اینا خیلی حوزه‌ها یعنی خود همین حوزه‌ها به اصطلاح رشته‌های فرعی بسیار زیادی دارن و از اون طرف تحقیقات میدانی هم راجع به ایرانم شده راجع به ایرانم چند کتاب هست که تحقیقات میدانی کردن مثلاً این کهه ایرانیا چقدر مسئولیت پذیرن ایرانیا چقدر مهمان نوازن ایرانیا چقدر نمیدونم عجول ایرانیا چقدر به اعتماد دارن و همدیگه اینا رو با به اصطلاح پیمایش میدانی یعنی با تحقیق میدانی و آماری این کارا رو انجام دادن هم در مورد ایران انجام شده هم در مورد کشورهای دیگه و در مورد ایران که هم غربیا انجام دادن هم خود ایرانیا انجام دادن یه بنابراین فقط این نیست که شما به طور کلی بگی خلقیات ایرانی و بحثهای دیگه هم هست در آنتروپولوژی و اینا که حالا جای خودش داره ولی به این کلیت اگر ایشون به این کلیت گفته باشه خب میشه مناقشه کرد آقای مهرداد سلام بر شما بفرمایین شما هم سلام عرض کردم جناب خزی صدای من میاد بله بله خیلی ممنون از شما و فروغ خانم به خاطر زحماتی که میکشید من میخواستم یه چیزی رو که من نوتیس کرد در رمان دای جان ناپلئون و خود آقای پزشکزاد م به خاطر همین مطلب دیگه نمیتونست برگرد ایران مسئله توطعه در این کتاب نبود و مسئله یا دوست علی خان یا حامله شدن مر یا این چیزها مسئله سید ابوالقاسم واعز بود که از مذهب استفاده می‌کردن برای پیشبرد موارد شخصی و وقتی که خودشون در خطر باشن از مذهب استفاده می‌کنن و این هیچ اشکالی نداره و این واعظ هم همدست دایجان میشه که یک مسئله دروغ که شهادت مسلم بن عقیل بود رو راه بندازه که آقاجان راجع ترسیدن آقاجان دای جان از دزد نیاد آبروی دای جانو ببره این مسئله است که خیلی برای من کلیدی هست در رمان دای جان ناپلئون استفاده از مذهب استفاده از مذهبیون و همدستی مذهبیون با اونهایی که رسم و اسم و رسمی دارن که کار هر دو طرف پیش بیفته این رو اگر وقت هست ممکن هست و شما فکر می‌کنید اهمیتی داره خیلی خوشحال میشم اگه به راجع به این هم صحبتی بکنید بله طبیعتاً حتما یک دلیلش این هست ولی راجع به آقا که پزشک داد نمیتونست برگرده د تا مسئله است یه مسئله این هست که چرا دای جان ناپلون نذاشتن بعد از انقلاب پخش بشه سریالش یا کتابش ممنوع شد خب به خاطر تم هم جنسی خیلی قوی داره پیش از هر چیزی و هم به قول شما یه چیزای به اصطلاح انتقادی نسبت به مذهب داره ولی آقای پزشکزاد شاید مهم‌ترین دلیلی که نتونست برگرده ایران این بود که ایشون کارمند وزارت خارجه بود و کسی بود که بعد از انقلاب آمد فرانسه و اونجا شروع کرد به فعالیت سیاسی و با آقای بختیار و اینها یعنی بیشترین دلیل دلیل خیلی بزرگتر این بود که مورد فعالیت سیاسی شد وگرنه شما در نظر بگیرید نصرت کریمی رو نصرت کریمی تقریبا میشه گفت ضد مذهبی ترین ما د تا اثر خیلی ضد مذهبی داریم در چیز در دوران محمدرضا پهلوی در سینما محلل هست و در تئاتر م شهر قصه است این د تا خیلی سرصدا کرد اون موقع که شهر قصه رفت رو صحنه یا محلل خیلی سرصدا کرد آقای آقای مطهری کتاب معروف نظام حقوق زن در اسلام رو در جواب به محلل نوشته یعنی آقای مطهری اون موقع انقدر اینا براشون مهم بود که مجله زن روز که فکرکنم نمیدونم الان منتشر میشه یا نه ولی تا مدتها بعد از انقلاب منتشر میشد از مجموعه مجلات مربوط به روزنامه اطلاعات بود زن روز خب اون موقع خیلی روزنامه مجله خیلی چی بود دیگه سرگرمی و و فشن و اینور چیزا و خب خیلی اصلا خیلی غیر مذهبی و به قول اون دوران خیلی به اصطلاح ضد مذهب ولی آقای مطهری حاضر شد که در مجله زن روز مقاله بنویسه و اگر به اصطلاح یه سری اتفاقات نبود نسد کریمی بعد از انقلاب اعدامش میکردن به خاطر اون داستان محلل ولی موند کریمی موند ایران و نذاشتن فیلم بسازه نذاشتن بازی بکنه ولی کارای دیگه کرد عروسک ساخت و نمایشگاه درست کرده و در این فیلمم که میبینید که نقش خیلی چیز داره دیگه نقشش خیلی نقش برجسته‌ی است و فیلم چیز و تئاتر باز شهر قصه ا اونم ولی این که حالا چرا اون اثر دوباره پخش نمیشه یا اون اثر ممنوع میمونه فرق میکنه با اینکه اون کارگردان یا اون بازیگرا چیز هستن شما در همین فیلم چیز در همین فیلم سریال دای جان ناپلئون خب شما کشاورز میبینید که بعد از انقلاب خیلی کار کرد در سینما در تلویزیون شما چیزو میبینید همین محمد ورشوچی رو میبینید ولی از اون طرفم پرویز یادم رفت و نتونست بیاد یعنی میخوام بگم صرف بازی فیل نبود یا خود ناصر تقوایی خود ناصر تقوایی بعد از انقلاب شدر فیلم ساخت کار کرد حال درسته که با مشکلاتم مواجه بود ولی بعد از انقلاب کار کرد و مشکلی براش نداشت تا یه اندازه یعنی به خاطر دای جان ناپلون براش مشکل پیش نیومد به خاطر کار دیگه کار که میخواست بکنه نگذاشتن انجام بله اگر اجازه بدید من ب آقای خل به خاطر کهه حق دوستان در چت هم ضایع نشه من د تا سو تاح چت رو می‌پرسم شما حالا هرطور که صلاح دونستین یا الان پاسخ بدین یا آخر جلسه بله شایدم طی صحبتات بهش بپردازین یکی از دوستان پرسیدن که کتاب رو نخوندن اگر سریال رو ببینن سریال چند درصد وفادار هست به کتاب بعد یه دوست دیگه‌ای هم گفتن که چرا در این فیلم مسائل جنسی انقدر مطرح پر پررنگ مطرح شده بله ت هر دوش خواهم پرداخت اجازه بدین که سلام دوباره عرض کنم خدمت دوستان گرامی و سپاس فراوان برا اینکه در این فرصت با من هستن و امیدوارم که و امیدوارم که بتونیم در این فرصتی که داریم صحبتهای مفیدی رو با هم پیش ببریم موضوع جلسه دایجان ناپلون هست یعنی رمانی که حالا من معتقد هستم که شاید در ادبیات طنز معاصر نظیری نداشته باشه ولی اهمیتش به طنز بودنش نیست اهمیتش به این هست که یک یک نویسنده یا یک هنرمند مثل یک یه چشم خیلی بیناست ی چشمهاش یعنی ذهنش یه دوربین خیلی قوی هست که عکس برداری میکنه از واقعیتی که درش زندگی میکنه ولی ممکنه که تو اون عکس برداری که میکنه خیلی چیزا وجود داشته باشه که خود او حتی توجه نکرده باشه بهش یعنی شما مثلاً فرض کنید از یک صحنهی عکس برمیدارین ممکنه که کسانی دیگه که اون ص تصویرو می‌بینن توش یه جزئیاتی رو پیدا بکنن یا توش یه معنایی رو بفهمن که اون عکاس ندیده هنرمند و نویسنده و اینها کسایی هستن که چشماشون خیلی خوب می‌بینه و ذهنشون خیلی خوب عکس برمی‌داره مثلاً میگیم کافکا با رمان محاکمه مثلاً آینده فلان رو پیش‌بینی کرده بود درست نیست اون آینده رو پیشبینی نکرده بود هم واقعیت خودشو خوب دیده بود منتها چون واقعیتو خوب دیده بود توانسته بود نطفه اونچه که در آینده به وجود میاده رو تشخیص بده حالا این داستان هم به دلیل اینکه تصویر بسیار مهمی رو از جامعه ایران در عصر مدرن یعنی تحولی که که بعد از انقلاب مشروطه رخ میده تا زمان پهلوی این این این نمایش میده این خیلی چیزا به ما یاد میده خیلی چیزا که چرا چرا اینجا که ما الان هستیم هستیم چه اتفاقی افتاد که ما به اینجا رسیدیم و چه چیزایی از اون دنیا هنوز در دنیای ما وجود داره هست هنوز خب همه میدونید که دای جان ناپلئون در سر زنده یاد رج پزشکزاد هست سال ۱۳۴۹ منتشر شده سال ۱۳۵۵ ناصر تقوایی این رو چون که زنده یاد ایرج گرگین که اون زمان رئیس شبکه دو تلویزیون بود و در حقیقت نفر دوم تلویزیون بود بعد از رضا قطبی خب من در رادیو فردا که بودم ۳ سال ایشون رئیس ما بود در حقیقت سردبیر ما بود و خب داستان این که چجوری شد که این سریال ساخته شد رو مفصل من نمیدونم جای اشون تعریف کرده یا نه فکر کنم اگه اشتباه نکنم باید یه مصاحبه داره با خانم ماندانا زندیان که من نخوندم ا مصاحبه را حتما در اونجا بیان کرده ولی حالا اینا خاطرات شخصیه که چجوری این این ساخته شد یعنی واقعا خیلی اتفاق بسیار بسیار خوبی بود به خاطر اینکه اگر اون مو این ساخته نمیشد دیگه امکان ساخته شدنش دیگه پیش نمیومد و همه چی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار شدن که این فیلم به بهترین وجهی ساخته بشه یعنی کسانی که تو این فیلم بازی کردن نه تنها از بهترین بازیگران اون زمانه بودن که از بهترین بازیهاش رو در این فیلم کردن مثلاً غلام حسین نقشینه خب در نقش دایجان ناپلئون اصلاً واقعاً فوقالعاده است بازیش یعنی خ بازیر تئاتر بود خیلی سابقه تلویزیون و سینما نداشت ولی این کارش واقعاً درخشانه یا خود بازی نصرت کریمی در این فیلم یکی از بهترین بازیهای تمام عمرش باشه یا آقای کشاورز یا محمد ورشوچی یا دیگران دیگران آقای فروهر تمام اینها تو این فیلم یک واقعاً سنگ تموم گذاشتن یعنی مجموعه این عوامل و بعد اون خونه‌ای که مال امین سلطان بود ب و این فیلم درش در بازی شد تمام مجموعه این چیزها نوع دکوراسیونی که کردن خرج خیلی زیادی کردن برای اینکه در حقیقت برای فرنیچر یا اسباب و اساسی متناسب با اون زمان رو بخرن و بگذارن و خلاصه یه مجموعه بود که خیلی با همدیگه مت شدن با هم جفت و جور شدن و خب شاید اگر ایرج گرگی نبود ایرج گرگین یه آدمی بود که خیلی آدم هم باسوادی بود هم آدم خیلی مدرنی بود هم آدمی بود که در پروژه‌های بزرگی اهل خطر کردن مثل خیلی از مدیران موفق اون دوران آدمی بود که خطر میکرد و خب خیلی کارای درخشانی رو انجام در دوران ا کارای درخشانی انجام گرفت فیلم خیلی وفاداره به داستان یعنی اگر شما داستان دیالوگها که عین دیالوگهای چیز هست خیلی کم در نوشتن ی تبدیل کردن رمان به فیلمنامه خیلی کم دستکاری شده در مخصوصا در دیالوگها ولی مثل یعنی شاید ما کمتر نمونه داشته باشیم که در زبان فارسی یک رمانی به فیلم بدل شده باشه و انقدر موفق از آب درومده باشه یعنی به همون میزانی که اون رمان کشش دراماتیک از ابتدا تا آخر یک نواخ شما رو میکشه و مثل یه عصبیه که از ابتدا تا آخر یورتمه میره ن و شما از تکرار مثلا جملات از تکرار حوادث هر بار از نوع خندتون میگیره یعنی این جمله مشخص که تا قبر آ آ آ آ هر بار که میگه شما خندتون میگه چون هر بار یه شکل دیگه میگه چون هر بار تو یک به اصطلاح سیاق دیگه میگه و این این فوقالعاده است یا این مومنت که اسله میرزا میگه یا نمیدونم این سن فرانسیسکو یا چیزای مختلف تکرارها هیچ کدوم تکرار نیستن این در فیلم اینطوریه در در رمانم اینطوریه ولی توجه داشته باشید که هر نوع مواجهه‌ی با یه متنی متفاوت هست یعنی اگر شما این متنو بخونید یه برداشت ازش خواهید داشت یه جور میفهمید یه جور لذت میبرین ازش لذت خواندن میبرید لذت چشمه لذت کلماته اگر فیلمو ببینید شما هم لذت به اصطلاح بریست هم گوش شماست و هم در حقیقت ورای این صداها و دیالوگهای که آدما دارن عنصر موسیقی هست و همه اون هفت هنری که سینما رو میسازه بنابراین اگر کسی بخواد تجربه کنه یا بهتر بفهمه بهتره که هم بخونه رمان رو هم فیلم سریال رو ببینه خب بذارین که من اول این چیز رو این سریال رو من میگذرم که شما بشنوید و بعد بعد شروع کنیم اجازه بدید که من ابتدای یی چیز سریال مثل خود فیلم دقیقا مثل خود فیلم با این مونولوگ سعید پسر نوجوانی که عاشق دختر دایش هست یعنی دختر دای جان ناپلئون با این آغاز میشه خب [موسیقی] حدود یک قرن پیش مرحوم آقای بزرگ یکصد تومان به پول آن موقع گذاشت یک سیمی نقره و پیشکش فرستاد به حضور مظفردین در عوض اجازه قصب یک باغ بزرگ رو گرفت و با خشت و آجر مردم این عمارت رو بلا کرد پسرش آقا آقای مطلق که سینی نقره رو برده بود به حضور ولیعهد به خیال اینکه بعد از مرگ بین بچه‌هاش نفاق و تفر نیفته در باغ هفت عمارت دیگر ساخت و بین اون‌ها قسمت کرد دای جان ناپلئون که فرزند ارشد بود پس از مرگ آقا هم عمارت او رو به عرس برد هم خلق و خوی او رو و هم لقب آقا رو خب این کلید این جملات کلید فهم تمام این داستان یعنی نه داستان انگلیسه نه چیز دیگه این داستان یک طبقه اجتماعیست که طبقه اشراف هستن منتها این طبقه اشراف در همین چند جمله برا شما توضیح داد چه‌جوری به وجود اومده بودن میگه که آقا یعنی پدر پدر پدر بزرگ دای جان ناپلون یک سینه نقره صد تومنی میبره پیش مظفردین شاه البته یه اشکالی هست چون یک جایی در همین داستان عسله میرزا میگه محمد ش ولی حالا مهم نیست میبره پیش او و یک لقبی رو می‌گیره و حق قصب یک زمین‌هایی یعنی این اشرافیت که با قطب زمین‌های دیگه و با پول خریده شده اشرافیت که کاملاً ساختگیه کاملاً تصنعی کاملاً متوهمانه است یک هویتی که یک طبقه برای خودش درست کرده به نام اشراف ولی اشرافیت در کار نیست بر خلاف مثلاً اشرافیت حالا در ایران باستان یا اشرافیت که در اروپا هست که خب یک سنتی سابقه‌ای نه به اصطلاح ریشهای این کاملا بی ریشه است این قصبی بودن زمین به این استعاره مکان توجه کنید چون بحران انسان مدرن بحران مکانه انسان با به اصطلاح تئوری خورشید مرکزی کپرنیک انسان جایگاه خودش پلیس خودشو جای خودشو مکان خودشو در جهان از دست میده این اصطلاح [موسیقی] پس این یک اصطلاح انتروپی هست یعنی انسان با کشف اینکه زمین ثابت نیست و زمین مسطح نیست و زمین دور خورشید میگرده در حقیقت جایگاه خودشو از دست میده بنابراین پلیس خیلی مهمه انسان جدید انسان مهاجره انسان بی خانمانه انسان آواره است انسان از جا کنده شدن هست انسان حاشیه نشینه انسان گریخته است انسان تبعی تمام این استعاره‌ها خیلی مهم هستن اس استار مکان این اول داستان برا شما مکان می میگه این عمارت این عمارت راجع به چیه این عمارت راجع به اینه که پدربزرگ این دایجان ناپلئون در حقیقت اینطور میشه اینور این لقب می‌گیره زمین قصبی رو می‌گیره و اینجا در حقیقت این عمارت سمبل اشرافیت که مدت‌ها پیش زوال پیدا کرده ولی کسانی که در این خانه هستن مخصوصاً اون که بزرگ این خانه هست نمی‌خواد بپذیره که این اشرافیت زوال پیدا کرده انقلاب مشروطه اتفاقی که در انقلاب مشروطه میفته همین ش اگه شما مثلاً نوشته‌های شخصیت‌های مشهوری مثل مهدی غلی خان هدایت و اینها رو بخونید اینا دقیقاً همینو به شما میگن که انقلاب مشروطه باعث شد که این نظام طبقات اجتماعی به هم بریزه وقتی شما قرار شد که رأی بدی وقتی قرار شد که عدالت خوانه باشه وقتی قرار شد همه در پیشگاه قانون برابر باشن این یعنی چی یعنی کهه طبقه اجتماعی وجود نداره همه برابرن خود ایده برابری خب ایده مهم انقلاب فرانسه بود دیگه برابری برادری و آزادی و این به این معناست که اون طبقات همه از بین رفتن طبقات دیگه همه فرو پاشیدن و ما با یک جامعه مسطح روبهرو هستیم جامعهی که دیگه برجستگی نداره سلسله مراتب نداره دیگه شما لازم نیست بچه خان باشی که بری مدرسه شما میتونی فقیر باشی دانشگاه بری شما میتونی یک آدمی باشی که به طبقه تعلق نداشته باشی ولی به مقامات بالای سیاسی برسی این داست این این فیلم و این رمان درباره این هست مسئله اصلیش مسئله اصلی این زوال نه فقط زوال اشرافیت یا طبقه اشراف بلکه توهم به اصطلاح توهم که راجع به این طبقه وجود داره کل این طبقه رو توهم بنا شده و چون رو توهم بنا شده اون چیزی که از دست داده نمی‌فهمه یعنی دایجان ناپلئون حاضر نیست بپذیره که او با بقیه مردم دیگه الان فرق نمیکنه و او دیگه فاقد اون تشخص و تمایز و به اصطلاح سروری و برتری اس که پیشتر داشته حالا باز در ادامه به نمونه‌های دیگه‌ای من اشاره می‌کنم دایجان به بهانه حفظ اتهاد مقدس خانواده به قدری در زندگی برادرها و خواهرها دخالت کرد که بیشتر اونها یا دور خانه هاشون دیوار کشیدن یا به زور دادگاه فروختند و رفتند ببینید اینه اتحاد مقدس برای اتحاد مقدس خانواده خانواده از هم میپاشه این همون برخورد سنت و تجدد است این سنتی هر چقدر خواستن مدرن بشن هرچقدر خواستن در برابر مدرنیته بایستن خودشون مدرن شدن یعنی خود روحانیت نمونه شه دیگه هیچ نهادی هیچ طبقی به اندازه روحانیت از مدرنیته تاثیر نپذیرفت دیگه الان دیه روحانیت که یه روز میگفت که حموم حموم به اصطلاح حموم ممنوع میدون بلندگو رو ممنوع تلگراف میگفت بوق شیطانه الان داره بمب هستهای میسازه اینکه هر چقدر داره با اون شما مفاهیمی که دیگه اعتبار ندارن هر چقدر اونا رو تقدس بهشون میبخشید به ضد خودش بدل میشه این اتحاد مقدس خان خانواده که آرمان دای جان هست خانواده رو بیشتر متشدد تر و پراکنده تر می‌کنه باقی ماند خانه ما که ارث مادرم بود نه ملک پدرم و خانه دای جان سرهنگ که تونسته بود دور حیات خودش نرده آهنی کوتاهی بکشید دای جان ناپلون مثل روح آقای بزرگ در امارت اربابی زندگی می‌کرد و از پنجره‌های بزرگ این عمارت که در واقع حاکم نشین باغ بود همه جا رو زیر نظر داشت دقیقاً این داره از رو پنجره دنیا رو می‌بینه این عمارت خب عمارت خیلی زیباییست عمارت خیلی بزرگیست ولی در واقع بودن در این عمارت او رو از جامعه کاملاً جدا کرده یعنی او با جامعه ارتباطی نداره یعنی نمیفهمه که او الان با حالا تو داستان در ادامه داستان میبینید که مش قاسم که نوکر دایی جان هست چقدر نقش مهمی داره در دایی جان بودن دایی جان یعن یی نمی‌دونه که در یه جامعه زندگی می‌کنه که اون طبقات پایین نقششون در ساختن جامعه از طبقات بالا بالاتره و این این یعنی چی یعنی کهه جامعه داره توده‌ای میشه یعنی جامعه داره کاملاً سر ته میشه و خب البته در نهایتش به انقلاب می‌ انجام دی یعنی پیش از اینکه انقلاب فرانسه طبقه فئودال رو یا طبقه کلیسا رو از بین برده باشه این طبقه مشروعیت شو از دست داده بود این مشروعیت شتشو از دست داده بود فئودالیسم یا کلیسا که انقلاب فرانسه به وجود آمد انقلاب فرانسه به وجود نیومد تا مشروعیت اونها رو از بین ببره دیری پیشتر این اتفاق افتاده بود ولی نه کلیسا می‌خواست بپذیره نه فئودالیسم در ایرانم همین اتفاق افتاده بود یعنی که یه طبقه‌ای مشروعیت خودشو خیلی در انقلاب مشروطه شما وقتی می‌بینید خب اصلا اون طبقه اشراف مشروعیت خودشونو از دست دادن روحانیت مشروعیت خودشو از دست داده که انقلاب مشروطه اتفاق میفته یعنی مردم انقدر بد بینن به روحانیت انقدر یه کسی مثل مثلا چیه اون سید در در اصفهان یا ملا علی کنی در تهران اینا انقدر زی نبود بله ش بله بله بله شفت حجت الاسلام شفتی اینا انقدر ظلم کردن انقدر بدی کردن انقدر مال مردمو خوردن انقدر زمین خوارگی کردن انقدر به مردم ظلم کردن که مردم به انقلاب مشروطه در حقیقت دست میزنن و این ولی روحانیت نمی‌فهمه روحانیت هنوز من معتقدم که هنوزم روحانیت متوجه نیست که چه چیزایی رو از دست داده ی نمی‌تونه فکر بکنه چون هنوز داره مثل همین دای جان از داره از توی عیوان عمارت خودش به جهان بیرون نگاه می‌کنه و کاملاً این عمارت با همه زیبایی با همه بزرگی با همه سر سبزیش در حقیقت زندان اوست زندان توهمات اوست این زیباست به خاطر اینکه شکل توهمش اگه اگر شکل واقعیت بود نمی‌تونست به این زیبایی باشه دای جان شیفته ناپلئون بناپارت امپراتور فرانسه بود او شباهت‌های زیادی بین زندگی خودش و زندگی ناپلئون میدید مثل ناپلئون هفت برادر و خواهر داشت مثل ناپلئون سال‌های کودکیش در رویای کشور گشایی گذشته بود در سن و سال ناپلئون جوان او هم وارد نظام شده بود و بالاخره عین ناپلئون ۱۳ سال بعد از ازدواج زنش رو طلاق داده بود تنها چیزی که در زندگیش از این در روانشناسی توهم بسیار مهم هست وقتی شما دچار توهم میشین یعنی دیگری رو به جای خودتون میگیرید شما یک تصویر کاملاً فیکسی از دیگری دارید و یک تصویر فیکسی از خودتون دارید و در حالی که زندگی واقعی عکس نیست زندگی واقعی فیلمه یعنی در حرکت زندگی من در حرکت زندگی شما در حرکت عکس ثابت نیست اون وقت کسی که دچار توهم هست کسیست که فقط و فقط تمرکز داره بر تشابه یعنی من الان اگه بخوام خودمو با اینشتین مقایسه بکنم قطعاً می‌تونم ۱۵ تا وجهه شباهت دربیارم می‌دونین یعنی تشابه بین پیدا کردن تشابه ها توهم آفرینه و به عکس تنها راه بیرون اومدن از از توهم توجه به تمایز هاست اهمیت دادن به تفاوت‌هاست هر چقدر که شما به تفاوت‌ها بیشتر توجه کنید به واقعیت نزدیک‌ ترید هر چقدر که شما بیشتر دنبال تشابه ها باشید از واقعیت جدات برید واقعیت یعنی تمایزهای بی‌نهایت تفاوت‌های بی‌نهایت چ شما چه با میکروسکوپ نگاه کنید چه با تلسکوپ نگاه بکنید شما فقط و فقط در این جهان تفاوت می‌بینین ولی اگر بخواین چشماتونو ببندین می‌تونین یک جانی ببینین همه شکل هم خودتون رو با چی به قول مولوی میگه که آن خیالاتی که دام اولیاست عکس مهرویان بستان خداست شما میتونید خودتو تصویر مهرویان بستان خدام ببینید این میگه که زندگی بین زندگی خودش و زندگی ناپلئون این شباهت‌ها رو می این آغاز توهمه حالا این توهم فرقی نمیکنه شما اگر بخواید خودتون رو با گذشته شباهت پیدا دنبال تشب باشین اگر خود تونو بخواین با غرب دن شبیه بدونین هیچ فرقی نمی‌کنه شباهت یابی تشابه یابی فقط و فقط توهم ایجاد می‌کنه یعنی کسی که فکر می‌کنه الان مثل زمان کورشه الان مثل زمان پیغمبره الان مثل صدر اسلامه الان مثل زمان فلانه الان مثل هر چیزی که شما مثل اینه این یعنی توهم یعنی کهه شما از درک زمان عاجز هستید شما نمی‌تونید بین الان و لحظه قبلش بین اینجا و جای دیگر بین یک دوره و دوره دیگه بین یه فرهنگ و فرهنگ دیگه تمایز قائل بشید این شما رو دچار تباهم بکنه الون کم داشت دشمنی آشتی ناپذیر انگلیسی‌ها بود این کمبود رو هم به کمک قوه تخیل خودش جبران کرد خب این داستان انگلیسیا که میاد این خیلی مهمه به خاطر اینکه شما وقتی که در مورد هویت خودتون توهم دارین یا هویت‌های ایدئولوژیک درست می‌کنین در حقیقت ایدئولوژی‌ها چیکار می‌کنن ایدئولوژی‌ها برای شما حافظ میگه که خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست پرده‌ای بر سر سد عیب نهان می‌پوشم ایدئولوژی‌ها یه پرده‌ای می‌پوشن رو صد تا چیزی که شما ندارید به شما میگن شما دارید ها ایدئولوژی اسلامی چیه جمهوری اسلامی چیه نه شرقی نه غربی نه این نه اونه بنابراین چون ایدئولوژی‌ها با هیچی هیچی رو برای شما چیزی جلوه میدن یعنی ایده که ایده از تو ذهن شماست واقعیت جلوه میده یک تصویر رو با واقعیت یکی میکنه اینها مجبورن فقط روی چیزهای سلبی تکیه بکنن ها ایدئولوژی کمونیسم چیه مبارزه با سرمایهداری نفی نمیدونم بورژوازی همش چیزای که نیست فاشیسم چیه نبودن نژاد یهودی نبودن این و نبودن اون در در ایدئولوژی اسلامی هم کاملاً هویت هویت سلبی اس بنابراین وقتی که شما هویت واقعی ندارید یعنی شما به واقعی توجه ندارید و کاملا میخواید بر اساس توهم یک هویتی برای خودتون بسازید شما هویت سلبی میسازید این دشمن انگلیسی یعنی که من من کیم من اونم که دشمن انگلیس در هرچی حالا حالا میبینی که این فقط مشکل با انگلیسها مسئله سیاسی نیست اصلا تمام وجودش خلاصه میشه در اینکه انگلیسها باش دشمنن همون نقشیه که الان در زبان آقای خامنه‌ای یا ژی اسلامی دشمن یا غرب بازی میکنه حالا چه جور میشه که یک نفر خودش رو چیز می‌دونه خودش رو در حقیقت کم کم ناپلئون میبینه امکان نداره که یک نفر بتونه خودشو شاه بدونه خودشو ولی فقیه بدونه خودشو حاکم بدونه خودشو رئیس جمهور بدونه هرچی مگر اینکه کسانی او رو رئیس جمهور بدونن مگر اینکه کسانی او رو شاه بدونن مگر کسانی او رو ولی فقی بدونن رهبر بدونن اگر کسانی شما رو حاکم ندونن شما حاکم نیستید بنابراین چه کسانی بودن که دای جانو ناپلئون میدیدن و باعث میشدن که او خودش ناپلئون بشه یعنی برای دای جان اون چیزی که مردم دربارش فکر میکردند انقدر بش لذت بخش بود که میخواست اون دایی باشه که مردم فکر میکنن به شکل اون تصویری که در ذهن دارن به شکل اون در بیاد حالا نگاه بکنید در هم ادامه اینجا یه جا دعوا میشه سر اینکه یک گل نسران یه شاخش کندن این گلی که خیلی بوته که خیلی دوست داره دای جان بعد شروع میکنه به کتک زدن مشخ کدن بچهها می شا نرانو شکسته باون خیلی از میترسم خشم شاخه این افسران شکسته آ آ آقا دستم بدم چی گریه می‌کنی خدا این شاخه نسترن هیچ اهمیتی نداره هیچ اهم اینجا باغ بزرگیه دیگه هیچ اهمیتی نداره هیچ ویژگی نداره جز اینکه دایی جان چون خودش اینو کاشته مشخصه میگه از دخترشم براش عزیزتر یعنی ابزار قطی این چون مال منه پس بر تمام نه تنها بر تمام گل‌ها و درخت‌های این عمارت که بر تمام آدم‌های اون عمارت هم برتری داره و به خاطر این نوکرش میزنه بچه‌هاش میزنه ولی همینا که دارن کتک میخورن بهش میگن دایی جان یعنی قربانیان اینا یعنی قربانی دایی جانن که دای جان دایجان میکنن اینا هستن که به ا میگن دایجان هم حالا بچه‌ها هم نقش مهم مشخ سمالو بهش اشاره میکن مرگم بده ها [موسیقی] کد ی جون دای جون ناپل ببین بچه یه بچه کوچیکه پ ۶ سالشه میگه منو زد کی دای جان ناپلون این تصویر او از کسی که او رو زده است که او رو تبدیل میکنه به قربانی یعنی تصویر که داره از اون کسی که کتک خورده یعنی دای جان ناپلون اون دا جان دای جان ناپلون حق میده که اینو کتک بزنه بعد این مادرش بهش میگه که چی شده میگه که دا جان ناپولیون زده باز میگه حقته و میره یعنی این قر این محکوم هست این بردگان هستن که با تصویری که از ارباب دارن اربابو خلق می‌کنن ارباب مخلوق ذهن بردگان هست خب میرسیم به اون داستان خانم فروغ اگر من زیاد صحبت کردم لطفاً شما به من تذکر بدین من نمیدونم چقدر دیگه مونده برا از وقتمون ولی دو سه نکته دیگه رو میگم بعد سعی می‌کنم که در خلال صحبتی که با همدیگه میکنیم به نکته‌های دیگه اشاره بکنم نقش مهم چیز مش قاسم این مش قاسم نوکر یعنی پایین‌ترین طبقه اینو نن بقیس حالا نن بقیس که خیلی نقش فرعی داره ولی مش قاسم شخصیت مهم این داستان هست که به به اصطلاح پایین‌ترین طبقات اجتماعی تعلق داره و دنیا این هست که در حقیقت اون دایجان رو خلق میکنه دایجان اگر ناپلئون براش توهمه ما یک استاره دیگه داریم سن فرانسیسکو این سن فرانسیسکو سمبل غربه و لذت جنسی غرب خلاصه میشه در لذت جنسی میدونید که سن فرانسیسکو غربی ترین شهر آمریکاست یعنی از سن فرانسیسکو بریم اونور میشه شرق میشه ژاپن بنابراین این سن فرانسیسکو میشه مظهر رب و مظهر که خلاصه میشه در لذت جنس در تمام این چیز جنسی هست یعنی اشاره به لذت جنسی هست و از اون طرف این قیاس آبادی که در حقیقت چیز داره قیاس آبادی که مش قاسم به عنوان محل تولد خودش می تمام مملکت ایران یه طرف مملکت قیاس آباد یک طرف دقت کنید ب که اینا همه استار مکانه این عمارت سن فرانسیس و قیاس آباد و استارای مکان رو بهش دقت کنید که بسیار مهم هست در این فیل حالا اون دعوایی که پیش میاد در حقیقت دعواست که بین دای جانه و آقاجان آقاجان بابای سعیده و دایی جانم که دایی سعیده در یک مهمانی که در منزل آقاجان بوده این دای جان داره تعریف می‌کنه از فتوحات خودش و داره فتوحات خودشو میگه و دقت کنید به به اصطلاح دیالوگی که بین دای جان هست و بین مش قاسم یعنی اول داستان گفت که دای جان در زمان جوانیش مثلاً دو سه تا ماموریت بوده نونم به عنوان سرباز اینور اونور رفته این از اون مأموریت‌هایی که اون موقع رفته که چیزای معمولی بوده د تا جنگ خیلی بزرگ ساخته تو ذهنش یکی جنگ کازرون یکی جنگ ممسنی اینا در حقیقت جنگ بوده با انگلیسی‌ها یک تو ذهنش تبدیل کرده این رو به یک د تا رویداد تاریخی بزرگ میگه که میگه میگه که حت میگه که حتی اگر من نبودم مشروط هم اتفاق نمیفتاد حالا این صحنه است که باعث دعوا میشه میاد یه دفعه توی بهبوهه جنگ ممسنی نخیر آقا نخیر جنگ کازرون بود بله بله ببینید این نکته جالبه که اون میگه جنگ مسنی این میگه جنگ کازرون د تاشون دارن یه کار می‌کنن د تاشون دارن خودشون رو در موقعیتی کاملاً توهمی فرض می‌کنن اما در نهایت اینا به هم نیاز دارن چرا به خاطر اینکه چون د تا دارن یک توهم رو می‌سازن به شهادت یکی برای دیگری نیاز دارن یعنی این میگه ممسنی اون میگه کازرون ولی در حقیقت هر کدام دارن شهادت میدن که این در گذشته در چه جنگ‌های افتخار آمیزی مبارزه کرد این نیاز دای جان ناپلئون به عنوان بزرگ این خانواده به شهادت مش خسم به عنوان کوچک‌ترین و به اصطلاح پایین‌ترین شخص از نظر طبقات اجتماعی اینا با هم گره خوردن دای جان نمی‌تونه دای جان باشه اگه مش خسم نباشه میدونید مش خسم شاهد تمام توهماتی اس که دای جان دوست داره برای خودش بفره میگم توی جنگ ممسنی بود چرا مزخرف میگی والا آقا دروغ شرا تا ما خاطر ما میاد جنگ کازرو مرد حسابی یه روز کوی بهبوهه جنگ ممسنی بود ما تو جنگ وسط یه دره گیر افتاده بودیم دو طرف کوه و اطراف ش رو دزدای مسلح گرفته بودن یه دره‌ی بود به عرض سه چار برابر این اتاق که من بودم و چل پ تفنگ با نوکرتان قاسم بله این قاسمم به اصطلاح اون روزیا مسدر من بود عرض نکردیم آقا جنگ کازرون بود جنگ ممسنی بود من بودم و چل پ تا تفنگچی حالا این ت فنیا چه وضع ملوکی داشتن بمونه به قول ناپلئون یک سردار با ۱د سرباز سیر بهتر می‌تونه بجنگه تا با هزار سرباز گرسنه در در حالی که محاصره شده بودیم یک مرتبه بارون گلوله شرو شد ت ت ت من اولین کاری که کردم خودمو از اسر انداختم پایین بعدش دست انداختم کمر نمیدونم کی بود مثل اینکه قاسم بود یا یکی دیگه گرفتم کشیدم پایین خود ما بودیم آقا اگه جسارت نباشه عرض میکنیم جنگ کازرون بود حالا هر جهن نمیبود میذاری حرفمو بزنم یا نه خیلی خب آقا ما اصلا هیچی نمیفهمیم ما اصلا لا شدی این ابله و که کاشی دستم شکسته بود و نج آتش نمی‌دادم از عب کشیدم پایین حالا وض چیه خدا می‌دونه چند نفر از افراد من تیر خورده بودن به بقیه دستور دادم برن پشت تخت سنگا موضع بگیرن از طرز حمله و تیراندازی دشمن بلافاصله فهمیدم که با دار و دسته خداداد خوان یاقی طرف هستم همون خداداد خوان یاقی معروف نوکر قدیمی انگلیس عرضه کردیم آقا جنگ کازرون بود خفه شو گفتم باید به هر ترتیب ی کلک خداداد خانو بکنم این اشرار تا وقتی رئیس شون زنده است جسور همچی که رئیسشون کشته شد فرار می‌کنن سین مال سین مال خودمو رسوندم تا اون نوک کوه اون بالا کلاه پوستی سرم بود نه نه نه نه نه کلا رو از سرم برداشتم زدم سر سرنیزه و تفنگو بردم بالا عرض نکردیم آقا تو جنگ ممسنی شما کلاه سرتان نبود تو جنگ کازرون که سوار از جولا میدادین کلاه پوستتونو گم کردین نه نه یعنی تیر خورد جنگ ممسنی شما اصلا کلاه پوستی نداشتین مثل اینکه حق با قاسمه بفرما دقت کردین هر چقدر که آقا جان دایی جان هم بیشتری می آفرینه یعنی میگه این دره س۳ متر بود چ متر بود اون کلاه پشمی بود فلان نبود اون چند نفر بود یعنی هی هرچه جزئیات این توهمش بیشتر میشه نیازش به مش قاسم برای تأیید توهماتش برای شهادت دادن بر واقعی که اتفاق نیفتاده بیشتر میشه و آخر سر میبینه که نمیشه شما نمی‌تونی از این جلوتر بری مگر اینکه مش کاسم شهادت ده و میگه آره میگه مش خسم داره درست میگه یعنی توهم حتی توهم خودشو به شکل کسانی در میاره که در حقیقت براش توهم می‌سازن بنابراین این دایجان ناپلئون توهمی نیست که در ذهن این شکل گرفته باشه توهمی اس که یک مجری جامعه در شکل دادنش نقش داره به هیچ وجه مسئله دایجان نیست مسئله جامعه دایجان پرور و این دا جامعه دایجان پرور به مفهوم این که همه این‌ها به نحوی درش نقش دارن خود مش قاسم کاملاً همون توهماتی رو داره که چیز داره و بعد بای رندی یعنی یه پاش رو واقعیت یه پاش رو یعنی همیشه نمیدونید که این واقعا توهم زده یا اینکه داره از روی خلق نوکر صفتی شه که داره همش میگه که آره همه اینا رو واقعیت میپنداری نقش خودشم بزرگ میکنه اگر دایی جان ناپلئون سعی میکنه با ناپلئون پنداری خودش خودشو بسیار بزرگتر از اونچه که هست نشون بده و این هویت جعلی رو برای خودش درست بکنه درست مشخس این هویت جعلی نیاز داره و مشخس هیچکسی نیست جز یه نوکر و فقط تو داستان‌های دایی جان هست که این تبدیل میشه به یه سردار که در کنار فرمانده داره میجنگه صدها انگلیسی می‌کشه نمی‌دونم عل می‌کنه فتوحات یعنی اون جامعه که یک نظام خودکامه یک رهبران خودکامه می‌سازه رهبران خودکامه رو بهشون هویتی میده که نداشتن به این دلیل که خودش به هویتی نیاز داره که نداشتن در جریان انقلاب‌ها این اتفاق میفته دیگه آدم‌ها ها که از جا کنده شدن این جابهجایی از مهاجرت از روستاها به شهرها به شهرهای بزرگ این به اصطلاح هاشیه نشین‌ها این کسانی که احساس به اصطلاح هویت باختگی می‌کنن نمی‌دونن کین با همسایشون همزبان نیستن با مردم شهرشون در به اصطلاح یک دنیا زندگی نمیکنن گم میشن و به اصطلاح دچار تنهایی وجودی میشن اینا نیاز دارن به یک به یک چیز به یک هویتی این هویت کی بهشون میده اون رهبر فرهمند اون رهبر به اصطلاح مقتدر اون رهبر مقتدر به این بسیجی و نمی‌دونم کمتیه و سپاهی و نمی‌دونم این آدمایی که مثلاً تو خونش از باباش کتک می‌خورده نمی‌دونم غذا نداشته بخوره یه اسلحه میده و این اسلحه با این اسلحه این آدم برای اینکه هویت پیدا می‌کنه اونوقت میگه روح منی خمینی بط پکنی خمینی یعنی اون این روح خمینی اس در حقیقت این هست که به او قدرت میده بهخاطر اینکه او به این قدرت داده این ق به اصطلاح تبادل قدرت یا خلق قدرت برای همدیگه متبادل هست بدون همدیگه امکان نداره و نکته آخر من بگم بتون راجع به این رمان میشه ساعتها صحبت کرد من ا نمیخوام خستتون کنم در ادامه که داره میگه این اتفاق میفته که همتون یادتون هست اصلاً همون جنگ کازرون بود یعنی اوایل جنگ کازرون بود بله ب بفرمایید بفرمایید من فقط این فکر تو کلهم بود که خداداد خانو بزنم همچی که کلاه پوستو زدم سر سرنیزه و تفنگ و بردم بالا خداداد خوان که تیرانداز تراز اول بود سرشو از پشت تخت سنگا آورد بالا حالا منم و او مولا متقیان و یاد کردم و نفسم شد دنبال پیشونی خداداد خان میگشتم یه دفعه صورتشو از دور دیده بودم چشما مثل کاسه خون ابروهای په وسط دو تا ابروشو نشونه گرفتم و گم خب اینجا این صدای مشکوک داستانشو که همه می‌دونید دکتر شریعتی میگفت بعضیا تمام شخصیتشون مثل وضو میمونه با یه صدای مشکوک باطل میشه چرا این صدای مشکوک انقدر مهمه به خاطر اینکه این اسمشو میذاره صدای مشکوک این صدای مشکوک خودش مشکوک نیست صادر کننده مشکوکه خودش واقعیته و این واقعیت انق یعنی باده بادیست ولی بادیست که واقعیت داره این بادی که واقعیت داره تمام تمام کاخ توهمات اینو باطل میکنه تمام دنیایی که این از سنگ و چوب و قهرمانی و سلاح و ارتش و فلان ساخته با یک بادی که واقعیت داره از بین میره و شما می‌دونید که در تمام این داستان اول آقاجان برای خصومتی که داره با دایی جان شروع میکنه سرب به سرش گذاشتن توهم پروری اسدالله میرزا یه روشنفکر سینی کلبی مسلکی هست که به هیچی اعتقاد نداره اونم رو سر به سرگذاشتن و رو یعنی تفریح میکنه از این کار و بعد ولی به یه نقطه که خیلی نگران کننده می‌رسه و کار چیز میگن داره به جنون نزدیک میشه اینا برای اینکه دای جانو از توهم دربیارن باز میخوان با توهم دربیارن یعنی باز میگن که برای اینکه دیگه دای جان از انگلیسی نترسه ما بریم یک سرجوخه هندی رو بیاریم به اسم یک کلونال انگلیسی جا بزنیم که مذاکره کنه و صلح کنه با دای جان که از این توهم دربیاد ولی واقعیت اینه که در نمیاد داروی توهم توهم بیشتر نیست داروی توهم در حقیقت از بین بردن توهم هست شما نمی‌تونید اسپینوزا تو اول اول اوایل این رساله اصلاح فهمش خیلی چیز تصویر قشنگی میگه از فهم میگه نفهمیدن در نشناختن تاریکیه با افزودن تاریکی روی همدیگه شما چیز ج جدیدی نمی‌بینید و و مرزی نیست تاریکی تاریکیه حالا حد و مرزم نداشته باشه باز یک تاریکیه این شناخت و فهم هست که نوره و بعد تمایز داره با همدیگه بنابراین شما نمی‌تونید توهم رو با توهم از بین ببرید توهم را با دریدن پرده پندار باید از بین برد این در ماره یک جامعست که دچار بحران جامعست که ارزش‌ها درش کاملاً از بین رفته همه چیز دروغیه به اونی که آسپیان قیاس آبادی کسیست که به اصطلاح یک پاسون خیلی ساده است تو نظمیه ولی میگن که ایشون از مقامات بلند امنیت از اون طرف میخواد بیاد ازدواج بکنه مردانگی ادعا میکنه که مردانگی نداره بعد ازدواج که می‌کنه بچه دار میشه میگه ادعا می‌کنه که اون چیزی که من گفتم یعنی یک هزار تویی از دروغ و توهم و فروپاشی ارزش‌ها یعنی در یک جا که اسدالله میرزا با دوست علی یا به قول عال میرزا دوست علی خره دعوا می‌کنه میگن که بین وجدان و بین کار رأی بگیریم و ع میرزا میگه من به کار رأی میدم نه به وجدان چیز اخلاقی وجود نداره اون اشاره که دوستمون آقای مهرداد کردن راجع به مذهبم دقیقاً همین اون اون شکلی که اون آخوند بالای مذهب هست بعد اون شکلی که خود دایی جان اصلا اون روزهی که گرفته میشه برای مسلم ابن عقیل نیست اون روزه گرفته میشه به خاطر اینکه برنامه آقا جانو در حقیقت خنث بکنن از اون طرف صدایی که میاد صلواتی که میفرستن حسین حسینی که شروع می‌کنن گفتن تمام اینا هیچ کدوم انگیزش انگیزه مذهبی نداره و همه دارن همدیگه رو فریب میدن همه دارن همدیگه رو فریب میدن و در حقیقت زوال دایی جان زوال عقل دایی جان به مفهوم یک انحطاط عقلانی اس در کل این عمارت اون که ارتشی سرهنگ که می‌دونین اصلا هیچ کار نظامی نکرده یعنی تمام تو لبا دائم با لباس نظامی داره ولی اصلاً کار نظامی نکرده کاملاً کارش کار دفتری و اداری بوده تو ارتش پسرش که پوری در نظام کار میکنه ولی از توپ و تفنگ می‌ترسه میخواد ازدواج بکنه یکی از به قول پزشک یکی از دوگانه هاشو از دست میده یعنی همه چی خنسا است همه چیز اون چیزی که باید باشه نیست همه قدرت‌ها پوش پوشالی همه ادعاها پوشالی اس هویت‌ها پوشالی اس و این اتفاق میفته که انقلاب رخ میده یعنی انقلاب محصول این به هم ریختگی طبقات محصول فلت شدن و مسطح شدن جامعه محصول فروپاشی ارزش‌هاست یعنی این رو من چون خودم بچه انقلابم انقلاب که شد ۵ سالم بود ولی چون خانواده ما انقلابی بودن اینو می‌دیدم که چجور توی این جریان انقلاب آدمایی که مثلاً چقدر باید اغراق می‌کردن در اینکه انقلاب یعن اینا من یادم نمیره یه بار تو مدرسه فیضیه بودیم روز قبلش یا صبحش یادم نیست آقای خمینی یه پیام داده بود و در اون پیامش گفته بود که مثلاً راجع به این بود که نسل قدیمی حوزه باید قدر نسل جدیدو بدونه مخصوصاً سیلی خوردگان انقلاب من یادم نمیه داشت تو از این ورودی مرت فیضیه با پدرم که میومدیم یکی رسید به بابام یکی از این آخوندا از این آخوندای خیلی معلوم بود که خیلی به اصطلاح ساده ساده دلی بود آره و گفت که آقای خلجی من منم سیلی خوردما منم زمان انقلاب سیلی خوردم یعنی این سیلی خوردن شده بود یه چیزی که خب پس ماهم باید بیم دنبال غنیمت دیگه ما هم باید فلان و اغراق در اینکه ما اون زمان این کارو کردیم و اون زمان این کارو کردیم همه دارن به همدیگه دروغ میگن شما نگاه بکنید در همین حکومت کنونی شخصیت‌های این آدمهای جمهوری اسلامی چقدر دروغه خود آقای خامنه‌ای این شخصیتها که دوست دارن گذشته رو اون شکلی که خودشون میخوان بسازن و آینده رو اون چیزی که دلشون میخواد تصویر کنن به اصطلاح میگن که گذشته رو مدام تخیل میکنن و آینده رم به یاد میارن انگار که آینده یک خاطره از حادثه واقعی بوده من اینجا متوقف میشم ولی نکته‌هایی که راجع به این فیلم میشه گفت بسیار زیاده من فقط خواستم مثل همیشه دعوت کنم به اینکه ی هممون که دیدیم این این اثر رو یه بار دیگه با یه نگاه دیگه ببینیم و ببینیم که چه چیزایی برای آموختن برای امروز ما داره سپاسگزارم از دوستان در خدمت دوستان هستم آقای خلجی خسته نباشین خیلی خیلی عالی بود تک خیلی خوبی رم انتخاب کرده بودید آقای یایی سلام بر شما خوش آمدید بفرمایید ما شما رو میشنویم سلام بر شما سلام بر همگی من قبل از هر چیزی بگم که جای ایرج پزشکزاد خالی که یک همچین برنامهای یک همچین نگاهی رو با این عمق به کارشو خودش بشنوه بسیار عالی بسیار خوب من خیلی واقعا لذت بردم خیلی مفید بود برام تا الان این برنامه یه نکتهی رو به عنوان یک آدمی که در سال ۵۵ ۱۹ ساله بودم بگم یک نکته‌ی رو با همه چیزا که هست به نظر من اینجوری بود که یکی از دلایلی که موفقیت این اثر چه فیلم و چه کتاب که در درجه اول فیلم این بود که اون جمعی که نگاه میکردن فیلمو آینه خود شونو میدیدن و خب من فکر می‌کنم که نمیتونستن زوو ببینن ولی آینه خودشون میدیدن و این بسیار به نظر من دلیلی بود که اینقدر موفق بود در صت خسته نباشین خیلی عالی بود ممنون ازتون سپاسگزارم آقای قیی شما همیشه لطف دارین ممنونم از شما خسته نباشید آقای خلجی من یه نکتهی میخواستم بگم در مورد این سر اشتیاق خوان اگر درست میگم اون سرجوخه هندی یا کلنه هندی اینم نشون میده که این رگه ضد خارجی که توی یه مقداری فرهنگ ما هست اونم میگه که این یه هندی آوردن برای ما اینا قبول نداره که این مثلاً انگلیسیه بهش برمیخوره دایی جان که چرا یا انگلیسی مثلاً سفید پوستو نیاوردن حالا عذرخواهی کنه یا صلح کنه باش بله دقیقا و بعد نکتش اینه که چیزی رو به جای دیگه دیگری گرفتن این رون ژرار یک تئوری داره تئوری ممسی که حالا یه موقعی راجع بهش صحبت میکنیم اینکه شما یه چیزی رو میخواین چرا چون دیگری اونو میخواد چون دیگری اونو میخواد شما میخواین داستان هابیل و قابیل همینه دیگه داستان قابیل و هابیل اینه که قابیل به اون هدیه که خدا داد به هابیل هیچ علاقهی نداشت مگر زمانی که به هابیل داد یعنی این یعنی توی ژرارد هم انسان شناسه هم نقد ادبی که میکنه هم داستانهای شکسپیر و پروست و نمیدونم دیکنز و هم اساطیر مذهبی رو بر اساس این توضیح میده این خیلی جالبه تنفرش از هندیا فقط به خاطر این نیست که هندیا بیگانه هستن بلکه به خاطر اینکه هندیا او رو یاد انگلیسیا میندازن هندیا چیزی رو دارن که اون نداره و اون دوستی با انگلیسه اون به اصطلاح ارتباط با انگلیسی‌هاست و اینکه هر چیزی رو جای یه چیز دیگه می‌گیرن یعنی مثلاً میخواد با انگلیسها صحبت کنه این طرف هندیه میخواد با این چیز با یک کلنل صحبت کنه سرجوخه است میبینی همش همه چیز فیکه تو دنیای این همه چیز غیر واقعیه ا این این غیر واقعی بودن همه چیز که نشون می میده که مسئله فقط انگلیسی بودن نیست مسئله این یا اون که شما می‌بینید نیست مسئله چشم شماست ذهنی که راجع به خارجی توهم داشته باشه راجع به خودشم توهم داره نمیشه که شما راجع به خارجی توهم داشته باشید راجع به خودتون نداشته باشید نمیشه شما راجع به دوستتون توهم داشته باشید راجع به دشمنتون نداشته باشید چون این نگاه شماست که ایراد داره این ذهن شماست که اشتباه داره کار می‌کنه و و بعدم اینم فردی نیست بازم جمعیه محصول همه ایناست همه اینها میبینید که چیز حالا نمیخوام به جزئیات دیگه اشاره بکنم نگاه بکنید میبینید که این توهم یه محصول اجتماعیه اصلا محصول فرد نیست ممنون من میتونم سوالمو بپرسم بله بفرمایید سپاسگزارم من همین جمله آخر و اوم فرمودید این حلقه یاران دایی که به اصطلاح توهم رو القا میکنن حالا فرض کنید الان دایی در یک فضایی نشسته که دنیای ارتباطات رو داره ولی همون حلقه رو هم داره به اصطلاح یعنی دنیا رو هم می‌تونه خودش تجربه کنه از رسانه‌ها و فضای اجتماعی با در خلوت خودش یا در به اصطلاح حت حضور دیگران اما اون حلقه رو داره اینجا چه اتفاقی میفته اگه این توهم مربوط بیشتر به اون حلقه اول و اجتماعیه ممنونم بله ببینید عرض کردم مسئله ذهن شماست این ذهن شماست که توهم می‌آفریند اینکه حالا دنیای خارج شما چی می‌بینید اون دیگه مهم نیست شما میلیاردها اطلاعات داشته باشید می‌تونه کاملاً در جهت متوهم کردن شما عمل بکنه الان ما در مورد سوشال میدیا اینو به راحتی خب خیلی یه چیز ساده است که شما در سوشال میدیا فکر می‌کنی با آدما در ارتباطی فکر می‌کنی که در معرض افکار گ گوناگون هستی ولی الگوریتمی که توییتر داره الگوریتمی که فیس‌بوک داره کمکم با لایک‌های که شما دارید با به اصطلاح فرند ریکوست که شما قبول میکنید بلاک میکنید با مطلبی که می‌خونید دقیقاً شما رو براتون یه حباب می‌سازه که فقط چیزایی که دوست دارید ببینید فقط آدمایی که شکل شما فکر می‌کنن فقط چیزایی که انتظار دارین بنابراین هیچ موقع شما چیز نمیشید سورپرایز نمیشید در جامعه تصویر و در جامعه رسانه آدم‌ها نمیخوان تلویزیونو باز کنن و غافلگیر بشن نه دوست داره تلویزیون اون چیزی که یعنی تلویزیونو انتخاب می خ این تکثر رسانه‌ها باعث شده که من چیزی رو انتخاب کنم که دوست دارم ببینم ب یکی از مدیرای تلویزیون در آمریکا به من می‌گفت که ما که قرار بود اول به بیننده به مخاطب خودمون چیزی رو که فکر می‌کنیم اتفاق افتاده خبر بدیم ما اون ما اسیر پسند مخاطب هستیم یعنی مخاطب که تعیین می‌کنه ما چی پخش بکنیم چه برنامه‌هایی بگذاریم چه برنامه اگر ریتش بالا بره پایین میاد همه اینا بستگی دار مخاطب بنابراین شما در عصر انفجار اطلاعات می‌تونید یه حواب بسیار بسیار خطرناک تری برای خودتون بسازید و در توهم بیشتری به سر ببرید در حالی که فکر میکنید که با اطلاعات بیشتری سر کار دار آقای کریمی سلام بفرمایید شما سلام به همگی ممنون از آقای خلجی برای تفسیر خیلی جالبشون از سریال من اولش یه چیزی تو کامنتها هم گذاشتم شاید جالب باشه برای کسایی که ندیدن این که اون دیالوگ اولین دیالوگی که ا سریال باز میشه میگه من در یک روز گرم تابستان دقیقا ۱۳ مرداد ساعت ه عاشق عاشق شدم ۱۳ مرداد دقیقا تاریخ امضای سند مشروطه است که مظفردین شاز کرد که فکر می‌کنم بیربط نباشه اون توضیحاتی که اولش آقای خلجی دادن یه چیز دیگه که میخواستم بیشتر خواهش از آقای خلجی در مورد همین بیربط نیست میخواستم منم میشه یه روزم در مورد کتاب که اونم به فیلم درمد کتاب اسرار گنج در جنی ابین گلستانم اگه میشه یه جلسه در بزارم فکر کنم بیربط نست باش خیلی ممنون وقت شما دیگه بیشتر از نگ سپاس گذارم دوست گرامی چشم حتما سعی می‌کنم که من هفته آینده راجع به یک جلسه از اون برنامه که داشتیم راجع به انسان‌ها در عصر ظلمت یک جلسه برشش مونده بنابراین یک جلسه راجع به برشت صحبت خواهم کرد یک جلسه هم وعده دادم به دوستان که راجع به رمان طاعون آلبرت کامو صحبت بکنم و چند تا رمان دیگه که هست در به اصطلاح فهرست ذهنی من حتما به این کار آقای گلستانم خواهیم پرداخت ممنونم از پیشنهادتون ممنونم از نکتهی که راجع به ۱۳ مرداد فرم آقای آرتین بفر بفرمایید شما سلام آقای آرتین اگر صحبت می‌کنید مایکت بسته است از دوستان روی استیج اگر کسی صحبتی داره یا سؤالی داره می‌تونید با کمال میل بپرسید تا آقای آرتین بله بفرمایید آقای فرداد درود عرض می‌کنم به همه گرامیان به ویژه به جناب خلجی بسیار بسیار گرامی که واقعاً مثل همیشه شاهکار کردن و تفسیر بسیار بسیار عالی ارائه کردن من حقیقتش د تا سؤال دارم در ضمن صحبت‌هایی که ایشون می‌کردن متوجه شدم که در واقع من جواب سؤال اول لیم رو پیشاپیش از آقای خلجی همون ابتدا به ساکن گرفتم ولی با این حال این سؤال یه فرمول زه می‌کنم تا بعد به سؤال اصلی به سؤال دومی بپردازم وقتی که جناب خلجی عزیز داشت این مسائل رو صحبت می‌کرد این به ذهن من اومد که آقای خلیجی آیا اینطور نیستش که اصلاً خود آقای پزشک پور در واقع این چیزایی که شما میگید اصلاً به ذهنش نرسیده بود اون فقط واقعیت جامعه رو به قول معروف معرفی کرد ولی این تفسیر و این دیدگاه و نگاه که شما داشتید هم به ویژه دیدگاه بسیار بسیار درستی که خب بعد متوجه شدم جناب خلجی عزیز ابتدا به ساکن گفت گفت عکاس یه عکسی می‌گیره شاید خودش متوجه به ریزه کاریاش نباشه حالا می‌خوام بپردازم به سؤال دوم سؤال من اینه که همین طور که یکی دیگه از عزیزان آقای عباس بود اگه اشتباه نکنم که می‌گفت در سن ۱۹ سالگی و تمام اطرافیانش این صحنه‌های فیلم رو مثل آیینه زندگی خودشون می‌دیدن در واقع چه پزشک پور چه آقای عباس و چه تمام کسانی که در اون برهه تاریخی ایران زندگی می‌کردن این نوع تفکر این سبک قضاوت این نوع دید در واقع مایع زندگیشون بود حالا نمیخوام بگم ۱۰ ولی اکثریت جامعه ایران اینچنین بود و این توهمی که آقای خلیجی خیلی به زیبا شکافته این توهمی بود که در اون موقع جامعه ایران بود به وضوح ما می‌بینیم که در جامعه فعلی ایرانم هست بنابراین اون چیزی که من میخوام به سؤال دومم بهش برسم اینه که کنین جامعهی که تا این در واقع این اینطوری به شما بگم نمودی از یک جامعه نه تنها دیکتاتوری بلکه یه جامعه دیکتاتور زده است یعنی اعضای کوچک اون جامعه دیکتاتور زده هم به نوبه خودشون هر کدوم دیکتاتورهای هستن منتها برابر اون مرز و محدوده‌های کوچیک خودشون من بارها گفتم با در صحبت‌هایی که با دوستانم می‌کنم میگن این دولت اگه بره بیان آخوندا رو از درخت آویزون می‌کنن اینا من همیشه گفتم که اگر من یه زمانی بخوام بیام ایران قبل از اینکه بخوام آخوندا رو از درح آویزون کنم اول باید یه سری از ملت ایران رو که لباس آخوندی هم ندارن باید اینا رو آبزین کرد برای اینکه ما جامعه ما وحشتناک دیکتاتور زده است ما خودمونم باید بپذیریم که این جامعه دیکتاتور زدهی هستیم حالا سوال من اینه این سو من فکر مکنم خیلی سؤال بنیادینی آیا با یک چنین جامعی که دیکتاتوری اسم تا زیر پوستش فرو رفته آیا میشه انتظار داشت که با یک سبک دموکراتیک شما بیایید تغییر سیست سم بدید و بعد انتظار داشته باشید که جامعه همه چی گل و بلبل بشه یا اینکه آیا به واقعیت اینطوری نیستش که ما باید یک مرحله پله‌ای رو پشت سر بگذاریم حالا من نمیخوام این حرفو این واژه رو نمیتونم به کار ببرم اینکه میگن دیکتاتور صالح یا دیکتاتور وطن دوست یا حالا چیزای مختلفش میارن این سؤالی که بارها برای من برای خود من پیش اومده آیا اینچنین نباید باش باشد برای یک جامعه‌ای که تا این حد دیکتاتور زده هست شما نمی‌تونید با دموکراسی برید جلو باید اول از جنس خودش منتها به یک شکل چی میگن دیکتاتور صالحی شما برید تو جا رو باز بکنید بستر رو آماده بکنید بعد تازه از اونجا به بعد با آماده سازی و بسترسازی این امکان رو بدید که تا تازه جامعه از اونجا به بعد ۴۰ پ۰ سال بعدش هی به مرور تمرین کنه تمرین کنه تمرین کنه تا اینکه دموکراتیزه بشه سؤال من دوباره فرمولی ازه می‌کنم آیا با جامعه ایران که این فیلم به این خوبی به نمود کشده و تفسیر شما بسیار بسیار عالی بود و این فقط صحبت سال ۴۹ و ۵۳ و این حرفا نبود این واقعیت زمانه امروز ما هم هست شاید به مراتب بدتر آیا با چنین جامعه‌ای واقعاً میشه با دموکرات رفت جلو یا اینکه باید اسلحه و ابزار دیگه‌ای به کار برد برای تغییر نظام برای تغییر فرهنگ ایران متشکرم سپاسگزارم از شما خیلی ممنونم ببینید وجه نکته اول که فرمودین همون من مثال عکسو که زدم ببینید ما وقتی که اثر یک نویسنده رو میخونیم یک بحث این هست که این نویسنده منظورش چی بوده یعنی ما میتونیم میتونیم بگیم آقای ای ایرج پزشکزاد منظورش چی بوده مقصودش چی بوده این یک بحثه یه بحث اینه که این اثر چی به ما میگه مثلاً ما وقتی فردوسی رو می‌خونیم یه بحث اینه که فردوسی از این حرفایی که می‌زده چه قصدی داشته ولی یه بحث دیگه هست که این حرف فردوسی چه معنایی میده مثلاً حافظ یک چیزی داره یک غزلی داره میگه یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوست داران را چه شد بعد تو همون غزل میگه لعلی از خان مروت برنیامد سال‌هاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد این یعنی چی یعنی که میگه که لعل یا به اصطلاح سنگ‌های گرانبها این اینها محصول تابش خورشید و باد وباران هستن یعنی داره یک تئوری رو در زمینه کانی‌شناسی یا معدن شناسی داره معرفی بیان می‌کنه حافظ در سدد این نبوده که همچین تئوری رو بگه در این شعر ولی ما از خوندن این شعر می‌فهمیم که در زمانه او همچین تصوری وجود داشته یعنی داره تصویری به ما میده از ذهنیتی که اون زمان وجود داشته راجع به به اصطلاح فرایند به وجود آمدن سنگ‌های گران بها یه نکته راجع به نکته دوم که فرمودید ببینید اصطلاح دیکتاتور اصطلاح که به کار بردید ما در زمان مشروطه در زمان بعد از مشروطه یا حوالی مشروطه و به ویژه در زمان احمدشاه و اوائل دوران پادشاهی رضا شاه این اصطلاح به کار میرفت به صورت استبداد منور ولی بذارین من توضیح بدم که این استبداد منور چی هست استبداد منور ترجمه انن دسپی هست مربوط بهن یا روشنگری در دوره در قرن هجدهم این چیزم مال ولتر دیگه ولتر خیلی معتقد بود که در حقیقت ما برای اینکه جامعه به به اصطلاح روشنی پیدا بکنه روشنی پیدا بکنه یعنیه جامعه عقلانی فکر بکنه جامعه از خرافات نجات پیدا بکنه جامعه به سمت به اصطلاح خروج از توهم و شناخت واقعیت و علمی فکر کردن حرکت بکنه ما نیاز داریم به آدم‌هایی که مستبد ولی نه مثل مهای قبلی که در پی فقط همدستی با کلیسا برای فریب مردم برای استثمار مردم بلکه کسانی هستن که به آموزش مردم ارج میرن از فیلسوفان حمایت میکنن خود ولتر با فردریک دوم که پادشاه پروس بود خیلی با هم رابطه داشتن دیگه اصلا اون اون فرهنگ فلسفی که مینویسه در یک جلسه ناهاری که با فردریک میخوند میخورد اون ایده این فرهنگ فلسفی به ذهنش میرسه بنابراین در اون زمان اولا کلمه مستبد کلمه بدی نبود کلمه بار منفی مثل الان نداشت چون اصلا دموکراسی هنوز به وجود نیامده بود که چیز بشه در برابر دیس پاتیزه ما ری به اصطلاح ریپابلیک داشتیم که اونم باز معناش متفاوت بود و این مربوط به دورانی هست که شما بخواید از استبداد به اصطلاح فاسد یعنی استبدادی که در خد با همدست با کلیساست استبدادی که مردم استثمار میکنه به آزادی برابری و برادری امکان ظهور نمیده به سمتی عبور بکنید که به سمت ی جامعهی که روشنی یافته باشه این لایتن شده باشه این رو کانت هم در اون رساله روشنگری چیزش بیان میکنه یعنی در برای کانت هم خب خیلی تعریف میکنه از فردریک اگر فردریک دوم نبود کانت نبود هیچ کدوم از آثار کانت نوشته نمیشد وقتی که فردریک دوم فوت کرد پسر برادرش پادشاه شد خب پسر برادرش کاملاً مثل پادشاهی قبلی بود و با کلیسا و آخرین کاری که که کانت نوشت جدال دانشکده‌ها با سانسور مواجه شد و با یعنی درگیر شد با چیز اگر فردریک دوم نبود او حمایت نمی‌کرد از فیلسوفان در برابر کلیسا اصلاً جریان روشنگری به وجود نمیامد بنابراین این مال اون دوره است در ما در یه عصر دیگه‌ای هستیم در عصری هستیم که نه دموکراسی‌ها به مفهوم قرن بیستم وجود دارن نه نظام‌های استبدادی به مفهوم قبل وجود دارن بعد دموکراسی یک به اصطلاح ساختمون نیست که شما اینجا بسازید بعد بگید می خب حال این برای من مناسبه یا مناسب نیست کلمه دموکراسی رو شما یه شبه می‌تونید وارد کنید مثل اینکه ما تا ایران میگیم جمهوری اسلامی خب شما می‌تونید یه کلمه رو یه شبه وارد کنید شما می‌تونید ریاست جمهوری رو یه شبه اسم یه جا رو بذارید ریاست جمهوری می‌تونید یه شبه قانون بنویسید ولی دموکراسی که اینا نیست دموکراسی یک فرهنگه که این فرهنگ به تدریج به وجود میاد و به تدریج پا می‌گیره و همواره در مخاطر است یعنی فکر نکنید که دموکراسی فقط در ایران یا در کشورهایی که به اصطلاح در حال توسعه هستن با مشکل روبروست دموکراسی درست مثل نفس کشیدنه یعنی هر لحظه شما نفس نکشید زندگیتون به خطر افتاده شما برای آزادی هر نفسی باید تلاش بکنید به محض که متوقف بشید از آزادی از بین خواهد رفت به همین دلل نظام‌های دموکراتیک الان آمریکا و اروپا همانقدر با خطر فاشیسم و توتالیتاریسم مواجه هستن که کشورهای دیگه شما میبینید این به اصطلاح الان بالاگی گرفتن این جریان‌های دست راستی افراطی در آلمان در کشورهای دیگه در فرانسه اینا در کجا اتفاق میفته اینا در دموکراسی اتفاق میفته نازیسم محصول جمهوری وایمار بود یعنی دموکراسی وایمار بود که از توش نازیسم درآمد بنابرین اینکه شما نازی دموکراسی هم داشته باشید به این معنا نیست که شما یه چیزی دارید برای عبد در اختیار و در عین حال دموکراسی وقتی که میگیم یه نظم سیاسیه یعنی یه نظم سیاسیه که بر یه نوع رفتار سیاسی یرو ذهنیت سیاسی ی تربیت سیاسی استوار هست وگرنه و این یه فراینده یعنی هیچ موقع دیر نیست هیچ موقع ناممکن نیست هیچ موقع هم تمام نیست هیچ موقع هم کامل نیست هیچ موقع هم مسون از خطر نیست ایران مثل هر جای دیگه یک راهی رو میتونید منتها شما باید هر کاری که میکنید این جهت براتون مهم باشه دیگه شما اگر مثلا میگید ما الان نمیتونیم انتخابات برگزار کنیم مثلاً ۶ ماه دیگه برگزار می‌کنیم ولی برید به سمت برگزار کردن نه به اینکه به سمتی برید که ۶ ماه دیگه هم ناممکن بشه اتفاقی که خب در خیلی جاها افتاده اینه که دموکراسی رو باید یه فرایندی دید ما برای اینکه دموکراسی داشته باشیم نیاز نداریم جمهوری اسلامی بیفته ما ما باید دموکرات بشیم دموکراسی رو دموکرات‌ها می‌سازن دموکراسی که از هوا که نمیاد دموکراسی که مذهب نیست از آسمون بیاد دموکراسی که استبداد نیست یه حاکمی بیاد با با با به اصطلاح یک سرزمین رو اشغال بکنه دموکراسی رو مردم دموکرات می‌سازن ما برای دموکرات شدن همین الان باید تصمیم بگیریم که آیا می‌خوایم دموکرات زندگی کنیم دموکرات فکر کنیم دموکرات رفتار کنیم با خودمون دموکراتیک رفتار کنیم با بچمون با همسرمون با دوستانمون لازم نیست که شما یعنی امکان نداره که شما اول دموکراسی بسازین بعداً آدم دموکرات یه فراینده جامعه ایران به نظر من به رغم همه مشکلاتی که ما می‌دونیم داشته و داره و به هر حال یک نظامی که ۴۵ ساله داره با بمباران تبلیغات و دروغ افکار عمومی رو تخریب میکنه از آموزش به اصطلاح دموکراتیک ما رو محروم کرده از اینکه ما در قلمرو عمومی با هم گفتگو کنیم حرف همدیگه رو بشنویم رسانه آزاد داشته باشیم محروم کرده با تمام این احوال ولی میبینیم که جامعه بسیار بسیار یک جنبش‌ها و یک جهش‌ها و یک تحولاتی در خود جامعه اتفاق میفته که برای شما امیدوار کننده است یعنی یه بخش زیادی از جامعه ایران به سمت دموکراسی پیش رفته همونطور که عرض کردم دموکراسی یه جای چیز نیست ثابت نیست الان در زمینه مسائل زنان این فقط زنان ما نیستن که یک جنبش بسیار مهم یا مهم‌ترین جنبش رو پیش میبرن اونچه که ما جنبش زنان میگیم یعنی جنبش مردم ایران یعنی جنبشی که زن و مرد درش شریکند یعنی اگر زن‌ها توانست تن به بسیاری از حقوق خودشون آگاهی پیدا بکنن به خاطر اینکه مردها هم تونستن به خشونت بسیاری از رفتارشون آگاهی پیدا بکنن یعنی زنی که حاضر نیست در به اصطلاح به تعدد زوجات تن بده این به خاطر اینکه برای اون مرده هم تعدد زوجات یک آر شده یه عیب شده دیگه مثل مثلا پدر زبان پدر بزرگای ما نیست الان شما مسئله ب کارتو نگاه کنید مسئله بسیار مسئله ارسو نگاه بکنید برای مردای ما دیگه قابل قبول نیست این اینا این این نشون دهنده این کهه جامعه خیلی تحول پیدا کرده و همین تحولات هست که نتیجه‌ش یک نظام سیاسی دموکراتیک هست بنابراین ما از دموکراسی شروع نمی‌کنیم که به دموکرات‌ها برسیم بلکه از دموکرات‌ها شروع می‌کنیم به دموکراسی برسیم سپاسگزار خانم فروغ من اجازه دارم یه چند لحظه‌ای ادامه این صحبتو بکنم اگه فرصتی به من بدید بله بفرمایید خیلی کوتاه لطفاً بله جناب خلج عزیز من تشکر می‌کنم از شما دقیقاً شما حرف من رو گفتید دموکراسی فرهنگه این ذره شکی نیست و تغییر می‌دونید که فرهنگ پیچیده‌ترین دستاورد انسانی که ما انسانها می‌شناسیم فرهنگه و تغییر فرهنگ به هیچ عنوان کار راحتی نیست تغییر فرهنگ نیازهای شدیدی داره در ضمن اینکه بهش حملات شدیدی هم میشه ما من بارها گفتم ما اگه در زمان رضا شاه چه می‌دونم یکی داشتیم شیخ خزل اون پایین بود به قول بعضیا میگن ملک طوایفی بود میتو این‌ور بود اون یکی اون‌ور بود شما فراموش نکنید ما الان در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که امثال اون شیخ غزل‌ها به مراتب بیشتره یکی رو داریم سلطان بوست یکی سلطان شکره یکی سلطان لاستیک و اینا همه نوچه‌های خودشون دارن به لحاظ مادی و به لحاظ اسلحه و به لحاظ وحشی‌گری تا بیخ دندان مسلح هستن یعنی شما اگر بخواید در یه همچین جامعه‌ای تغییر فرهنگی به وجود بیارید گذشته از اون پنداشت مردمی که باید توسعه پیدا بکنه همین نکاتی که شما گفتید در ایران به خوبی پیش اومده که واقعاً هم درسته و قابل تحسینم هست اما این رو فراموش نکنید که اونایی هم که اونجا نشستن اگر ببینن بیشتر بخواد چیز بشه هم مایه شو دارن هم زورشو دارن هم نوچه‌های و دارن بنابراین من اگه نخوام واژه استبداد رو به کار ببرم معتقدم من به شخصه معتقدم که ما نیازی به یک قاطعیت به حد مرگ در جهت کاربردی که کردن اصول خردمندانه داریم یعنی این‌هایی که مثلاً میرن تو گل نم قلط می‌زنن این‌ها فقط مشکلات جامعه نیستن این‌ها طاعون جامعه باید با جامعه هستن باید با این‌ها به یک حالت با قاطعیت بسیار شدید مستبدانه اما با نیت و مقصود و منظور درست رفت تو و این بستر رو آماده کرد تا اون جامعه‌ای که داره این نشانه‌های تغییر از خودش ارائه میده بتونه راحت‌تر این تغییر در خودش به وجود بیاره و این اگر ما نخوایم این فکر داشته باشیم و منتظر باشیم که آقا جامعه باید منتظر باشیم که همه تغییر فرهنگی بکنن همه نمی‌دونم دموکراتیک فکر بکنن اینا شما مطمئن باشید که این مملکت رو همینایی که توش هستن تا قرون آخرشون میجو از بین می‌برن از خلیج فارس و نمی‌دونم محیط زیست و سی گربش میجو از بین می‌برن یعنی ما ایرانی‌ها نسل حاضر ایران نسل بسیار منحصر به فردی هست در طی تاریخ ایران که مسئولیت و تعهد بسیار بسیار سنگینی به دوش داره و باید یه خود خودشو از این دنیای فانتزی که آقا ما حالا هممون وایسیم ببینیم که چی میشه اینطوری نیست باید یک مقدار زور باشه منتها زور با منظور و مقصود درست و بسته سازی برای تغییر فرهنگ فرهنگ به دموکراتیک این منظور من بود متشکرم بله کاملاً متوجه هستم ولی در نظر داشته باشید که بزرگترین زور یک جنبش اجتماعیه یعنی هیچ زوری بالاتر از جنبش اجتماعی نیست شما با توپ و تفنگ و اسلحه و نمیدونم بمب هسته‌ی نمیتونید یک حکومت استبدادی رو عوض بکنید و دموکراسی به جاش بزار می‌تونید یک حکومت میتونید یه مستبد بردارید یه مستبد جدید بگذارید ولی اگر میخوایم به سمت دموکراسی پیش بریم اون چیزی که زورش البته که من با شما کاملاً موافقم من که اگر شما با صحبتهایی که من می‌کنم راجع به سپاه یا روحانیت آشنا باشین من تازه معتقدم ما خیلی جدی نمی‌گیریم یعنی تصور روشنی از بزرگی این هیولا نداریم این بختکی که رو جامعه افتاده حالا اقتصاد روحانیت اقتصاد سپاهه به قول شما همه چیز دارن ویران می‌کنن از محیط زیست و همه چیز ولی و و قطعاً هم معتقد هستم که شما نمی‌تونید با سلام و صلوات و مذاکره و خواهش تمنا و نمی‌دونم اینجور چیزا این حکومت بردارید ولی این حکومت رو باید و و باید و تنها راهی که میشه برداشت برای اینکه به دموکراسی برسیم آخه نکته اینه که شما می‌خواید این حکومت بردارید که چیکار بکنید خب برداشتن این حکومت که هدف نیست برداشتن این حکومت یک شرط ضروریه برای اینکه شما دموکراسی برقرار کنین اگر می‌خواین دموکراسی برقرار کنین دموکراسی فقط و فقط از راه یک جنبش اجتماعی ممکن میشه از راهی جنبش مدنی ممکن میشه ولی بله شما می‌تونید حمله نظامی بکنید شما می‌تونید کودتا بکنید شما می‌تونید جنگ داخلی بکنید انواع اقسام کارا می‌تونین بکنین که رژیمو بردارین میشه رژیمو برداشت ولی نمیشه هیچ تضمینی کرد که اون رژیمی که میاد به جای این بدتر از این رژیم نباشه چون در نهایت گفت که به یکی از علما گفته بودن که آقا کشمش بخورین برای حافظه خ گفته بود حافظی که با کشمش بیاد با گوجه هم میره اگر حکومت جمهوری اسلامی رو شما با اسلحه بردارین با یه اسلحه قوی‌تری یه حکومت اون کسی حکومت رو به دست میگیره که اصلح قوی‌تری در دست داره اون چیزی که بدیل نداره اون چیزی که امکان نداره که در برابرش مقاومت بشه فقط و فقط یک جنبش اجتماعی سیاسی و مدنی و دموکراتیک هست که هدفش برداشتن جمهوری اسلامی برای استقرار آزادی برای استقرار عدالت برابری و حقوق بشر و نیل به کرامت انسانی باشه سپاسگزارم از شما آقای خجه الان منم میتونم الان من نتونستم صحبت کنم اون لحظه وقت هست بله لطفاً خیلی کوتاه بفرمایید بله راجع همین سریال دای جان ناپلون که حالا من زیاد اسم رو یادم نیست ولی اون نقش‌ها و اون حرکتها رو خیلی خوب یادمه چون خیلی وقت پیش دیدم یه موضوع جالبی که هست اینه که مثلا اون خدمتکاری که حالا مش قاسم بود اسمش حالا یادم نیست اون خدمتکار که آقای خرجی راجع صحبت کردن مثلا راجع به دهش خیلی از غیرت صحبت میکنه بعد دوستش که از اون ده میاد خواهرش توی کاواره مثلا کار میکنه یا مثلا اون قصابی که خیلی گنده است و همه ازش میترسن و یه قیافه خیلی وحشتناکی داره هم درش مثلاً با همه همخواب میشه و حتی اون برادرش اون که مخ همه رو می‌زنه حالا با این اصطلاح اگه بخوایم صحبت بکنیم همسر خودش بهش خیانت کرده با یک عرب و اینا برا من جالب بود این تضادها یه موضوع دیگه هم اون دیالوگ آخر آخرین دیالوگ که این ام بش ببخشید شما به نکته درستی اشاره کردی درست هم فروپاشی ارزش‌ها یعنی همین دیگه یعنی اونی که از غیرت داره بیغیرتی تر از همه است هویتش با غیرت اون در حقیقت در خانش یعنی همه چیز خلاف اون چیزی هست که نشون میده همه چیز پوشالی اس همه چیز فریبنده است همه چیز نقابه همه چیز دروغه دینش دین نیست اخلاقش اخلاق نیست غیرتش غیرت نیست ناموس پرستیش ناموس پرستی نیست اشرافیت اشرافیت نیست روشن فکریش روشنفکری نیست هیچی اونی که هست نیست و به خاطر همینه که هیچی هم به سرانجام نمی‌رسه دیگه همون عشقی که تمام این داستانو مثل یه رشته به هم می‌پیوندیم می‌مونه یعنی این جامعه نمی‌تونه به هدفی برسه یعنی وقتی که شما با توهم دوست دارین زندگی بکنین و بعد کاملاً سینک و کلبی مسلک و اونی که فرنگ رفته و تحصیلات داره و زبان جهانو می‌فهمه و انگلیسی دور حسن عال میرزا درست آدمیه که هیچ به اخلاق اعتقاد نداره یعنی هرچه پیش آید خوش آید و لذت ببر و یک به اصطلاح لذت پرستی محو دقیقاً این این تضادها همون فروپاشی و انحطاط اخلاقی و عقلانی جامعه بعد اون دیالوگ آخری که عمو با برادر زادش انجام میده برادر زادش بروب نمی‌خوره بعد مجبورش میکروب بخوره و شروع می‌کنه به صحبت کردن می‌تونیم بگیم اونجا اعتراف به واقعیت هست یعنی اونجا دیگه در نهایت مجبور میشه که به واقعیتها اعتراف بکنه میشه همچین برداشتی داشت من صدام ا بله حقیق بله بله بله دقیقاً اون صحنه یادم نیست ولی کل فیلم هدفش برجسته کردن مسئله توهم ببینید رمان مدرن عصر مدرن با دونکی شد شروع میشه خب دونکی شد داستانش چیه داستانش اینه که فکر میکنه که یعنی آرمانش اینه که شوالیه بشه در عصری که شوالیه گری کاملاً سپری شده شاله گری به گذشته تعلق داره بنابراین در جهانی زندگی می‌کنه که کاملاً توهمی اس از واقعیت گسسته دایجان ناپلئون دونکی شوت ماست دونکی شت ایرانیه یعنی این آدم‌ها در جهانی زندگی می‌کنن که از واقعیت جداست بهخاطر همین بیشتر این داستان صحنش توی این ارته یعنی از خارج منفک پشت دیوارهای بلنده می‌دونین عمارتی که نمی‌دونم مال آقا جانه و فلانه و بزرگ این این به معنی اینه که این‌ها در عصری زندگی می‌کنن که وجود نداره و از تمام این داست این عمارت یعنی یک ویرانی محض این عمارت نه دوستی میاره نه توش خوشی میشه کرد نه خانواده توش هرچی که هست تو این یک جهنم زاینده دروغ و فریب هست و در نهایت هم به جنون به ناکامی به تلخکامی به به به اصطلاح پراکندگی بیشتر میانجامد من از همه دوستان سپاسگزارم و امیدوارم که باز هم وقت هم صحبتی رو داشته باشیم با هم یه موضوعی که من خیلی امروز بهش پی بردم من چون صحبت شما رو مدام گوش میدم می‌تونم الان بگم خیلی کوچولوئه ندونم خسته اینو ولی به نظرم یه چیزی که من از شما یاد گرفتم اینه که در اصل نگرش‌ها و باورهای ما تاریخ انقضا داره و ما باید حواسمون به این باشه در من فقط خیلی کوتاه میخواستم اینو بپرسم که نتیجهگیری درستی کردم ما باید همیشه توجه داشته باشیم که ما باورهامون همه ما یعنی همه ما هیچ استثنایی در این وجود نداره همه باورهای ما خطا آلوده هستن همه باورهای ما محدودن همه اونچه که ما درک می‌کنیم با واقعیت فاصله از فاصله آب در کوزه و آب دریاست همه ما دچار خودفریبی هستیم همه ما به شکل‌هایی خودمونو فریب میدیم که خودمون نمی‌تونیم آگاه هانه بهش دست پیدا بکنیم همه ما اسیر ناخودآگاهمون هستیم اسیر نهادهای اجتماعی هستیم ساختارهای اقتصادی هستیم بنابراین اینکه بپذیریم که همیشه باید به همه باورهامون مشکوک باشیم و هر چقدر باوری مهم‌تر سرنوشت سازتر بنیادی تر و تأثیرش روی آدم‌ها بیشتر باشه شما باید بیشتر بهش بد گوان باشید بیشتر نقدش بکنید بیشتر اونو بشناسید بیشتر از تکیه کردن براش حراس پیدا بکنین مدرنیته یعنی که انسان اعتمادشو حتی به حواس خودش از دست میده وقتی تلسکوپ و کش اختراع می‌کنه متوجه میشه این آسمان که تا حالا فکر می‌کرده آسمان واقعی نیست چشمش نمی‌تونه واقعیتو ببینه میکروسکوپ که درست می‌کنه متوجه میشه چقدر چیزها در این جهان هست در یک نقطه که چشم او قادر نیست حواس او قادر نیست مدرنیته یعنی بی‌اعتمادی به حواس انسان یعنی مدام عقل یافته‌های خودش و ادراکات خودش رو نقد بکنه عقل هم در مقام متهم باشه هم در مقام قاضی سپاسگزارم از دوستان گرامی برای همه آرزوی روزگار خوش دارم و به امید اینکه به زودی دوباره در خدمت شما باشم وقتتون خوش