آقای خلج سلام سلام عرض میکنم خدمت همه
خصوصاً آقای خلجی فرصت خیلی خوبی من یه
سؤالی مطرح کنم خسته هم هستید ولی اگه
خسته بودید یا جواب طولانی شد میتونیم ج
مثلا منتظر بمونم که ی فرصت دیگه بیام
خدمتتون سوال من اینه که شما افرادی مثل
شما اشخاصی مثل شما
که یه رشتهای نیستند در چند رشته در چند
موضوع و زمینه هم میخونن و هم فکر میکنن و
هم و لاب صحبتهاشون خیلی سؤالهای خیلی
مهمه رایجه خیلیا رو جواب میدن جواب پیدا
میکنه خود من
مثلاً خیلی سوالاتم جواب پیدا میکنه بعد
یه سوالی که واسه من هست ش یه شخصی مثل
شما که میان رشتهای مطالعه هم دارید میان
چند تا
رشته شما اگه به شما ۵ تا موقعیت بدن یا
سه تا موقعیت بدن با چه شخصیتهایی در
تاریخ دوست دارید حاضر بشید مواجه بشید
و مهمترین سوالاتون چه خواهد بود خصوصاً
اولین سوالتون که خیلی
مثلاً میتونه پیچیده باشه از چند وجه باید
بهش نگاه کرد مهمترین سوالتون که دغدقه
تونه اگه میشه بگید که چیه ممنون میشم اگه
خب
بله
ممنونم خیلی
ممنونم خیلی سوال جالبی هست و مهم
هست ولی میدونید که ما در حقیقت در عمل
همچین امکانی رو داریم یعنی ما الان هم
میتونیم با آدمی بز ما میتونیم با سقراط
زندگی کنیم با سقراط حرف بزنیم با افلاطون
حرف بزنیم با مسیح حرف بزنیم با هومر حرف
بزنیم با دانته حرف ب ما الان هم میتونیم
کار بکنیم لازم نیست که ما ضد با اونا
باشیم در عصر اونها باشیم به دلیل اینکه
اونها در روح اونها در زبان اونها و در
نوشتار اونها بازتاب پیدا کرده و همین
کافیست یعنی اونچه که هومر رو هومر میکنه
همین ادیسه و ایاده اونچه که سقراط رو
سرات میکنه یا افلاطون افلاطون میکنه همین
چیزی که الان دست من و شماست بنابراین
سوال اصلی اینه که من چگونه میتونم با
اینها گفتگو کنم من چگونه میتونم با اینها
حرف بزنم چون که اونها به
شما مغازه نیست که مثلا شما برید توی
مغازه بگید خب چه چیزای جالبی داره این
هست اون هست اون هست نه بلکه شما باید
خودتون اونها اونا تنها
به جواب برای سوالی دارن که شما ازشون
بپرسید در در حقیقت این منم که باید سوال
داشته باشم و ا من برای سوال خودم میتونم
جواب پیدا بکنم در نتیجه هر آدمی میتونه
سؤال خودشو داشته باشه یا به شکل حقیقی سو
بپرسه به شکل حقیقی سو بپرسه یعنی چی یعنی
خب مثلا میتونه بگه آره حقیقت چیه آزادی
چیه فلان چیه ولی نه کسی که حقیقی میپرسه
یعنی کسیست
که مسئله آزادی مسئله حقیقت مسئله عدالت
مسئله زندگی
مسئله
عشق مسئله شخصیش یعنی آرامشو میگیره
میدونین دیدیم
که
چیز سندک اگزوپری که همین داستان مرش ازد
کوچولو رو
نوشته یک چیزی داره روزنوشت هایی داره که
فوقالعاده است میگه که کسی که برای آزادی
آزادی مسئله هست مسئله رو به صورت خیلی
ارجنت و خیلی اضطراری و فوری میبینه مثل
درست مثل پدریه که خونش آتش گرفته بچش توی
خونه است و خودشو با آب آتش میزنه تا بچه
رو نجات بده کسی که مثل کرک گر مثل نیچه
مثل این آدمایی که خواب ندارن مسئله شونه
واقعا یعنی فکر کردن یه حاوی نیست یک
مثلاً تفنن نیست براشون یک شغل نیست
براشون یک یک سرگرمی براشون نیست بلکه
زندگیشون به قول هملت تو
آغاز نمایشنامه حملت هملت میگه بودن یا
نبودن مسئله این است یعنی مسئله شون بین
بودن و نبودنه ها تمام مسئله که بین شما
تو یاسپر یه اصطلاحی داره میگه سیشن لیمیت
سشن لیمت یعنی موقعیت مرزی یعنی جایی که
برای شما مسئله حیاتی مثل اینکه مثلا من
الان امروز بفهمم که سر دارم ها یا اینکه
امروز من عاشق بشم یا اینکه دارم میمیرم
مو این موقعیتها موقعیت حیاتین یعنی شما
حاضرین که هر کاری من الگه بفهمم که سرطان
دارم هر کارمو ول میکنم و تمام هدفم این
میشه که من چه چه بکنم الان و وقتی عاشق
هستم حاضرم که همه چیزمو ببازم یا وقتی که
کاملاً ناامید میشم و موقعیت مثلاً خودکشی
ی موقعیت اینچنینی هست بنابراین این آدم
وقت میتونه سؤال حقیقی بکنه ه وقتی که
سؤال حقیقی کرد ا سؤال اصیل بود اونوقت
این به قول چیز به
قول هایدگر این سوال نیست که اصیله این
پرسن است که به صورت اصیلی سؤال میکنه ها
بنابراین ما میتونیم بریم کتابا رو بخونیم
کتابای بزرگان و
بخونیم فیلسوفان بزرگ همون سؤال رو مطرح
بکنیم نه این نمیشه سوال اصلی سؤال اصلی
یعنی واقعا مسئله تو باشه نه م نه اینکه
چون دیگران اون مسائل پرداختن و در نتیجه
میبینید که فیلسوفان بزرگ همیشه یه
سؤالهای مشترک یا همین نویسندگان بزرگ
هنرمندان بزرگ یه سری سؤالهای مشترکی رو
همواره از نو میپرسن شما هم هایدگر رو
ببینید اوایل چیز یا بخش زیادی از
نوشتههاش درس گفتاره دیگه اول هر ترمی
سوشو نگاه کنید از اول میپرسه که فلسفه
چیست متافیزیک چیست اندیشیدن چیست از پرسش
چیست ها اصلاً وقتی که میپرسیم یک چیزی
چیست این یعنی چی میدونین یعنی همه اینا
رو د میپرسه منتها چون این پرسشو اصیله
همون که سقراط عرض کردم دیگه چون آیرونیک
یعنی
طرف همه اونچه رو که دیروز به این سوال
جواب داده همه اونچه که میدونسته همه رو
میذاره در حالت تعلیق همه رو فرض میکنه که
من نمیدونم اینا رو فرض میکنه که من
اینها رو نیاموختم این به اصطلاح دی
لرنینگ میکنه یعنی آموخته زدایی میکنه و
واقعاً یک جور سؤال میکنه که انگار برا
بار اول داره سؤال میکنه بنابراین شما
میبینید ت هادیه سؤال میکنه یک سؤالهای
مشترک منتها هر بار که سؤال میکنه به یه
شکل جدیدی بهش پاسخ میده از یک راه جدیدی
می مثل این میمونه که شما مثلاً فرض بکنید
از تهران بخواید برید اصفهان ولی به جای
اینکه
مثلاً هواپیما بگیرید که مسیرش مشخصه یا
از اتوبان برید که مسیرش مشخصه هر روز
پیاده از یه نقطه جدیدی برید بخواید حرکت
بکنید بعد میبینید که شما واقعاً یه چیز
جدید میبینید یک راه جدیدی میبینید
پرسشها راهن و شما اگر پرسش اصیل بکنید
اون وقت میتونید با این آدما صحبت بکنید
ماکیاول یک ماکول یک نامه خیلی معروفی
داره به ی دوستش وقتی
که وقتی که مغضوب خاندان مدیچی شده و در
یک روستای نزدیک فلورانس رف یک روستایی
داره توی روستای املاکی داره و رفته سراغ
خلاصه در انزواست در حقیقت و داره همین که
رساله گفتارها شو
مینویسه میگه که من چه جوری زندگی میکنم
فلان شرح میده ب دوستش میپرسه حالت چطوره
روزا رو چجوری میگذرونی حالا مفصل شرح
میده بعد میگه که من میرم سر زمینم این
کارو میکنم اون کارو میکنم با مردم دعوا
میکنم میخرم میفروشم بعد که شب میرم
خونمون من پشت
در کفشهای گلیم رو در میارم لباسهای
خاکیمو در میارم و وارد کتابخونم میشم و
اونوقت با
بزرگترین روحهای تاریخ جهان وارد گفتگو
میشم این یعنی که شما در
حقیقت بدونید که با چی میخواید پرسون چیه
چی براتون مهمه اون وقت اگر چنین چیزی
باشه اونها به زبان میان برا شما پس مسئله
این که ما این گوشو پیدا بکنیم برا برای
اینکه صدای غراتو بشنویم گوشو پیدا بکنیم
کنیم برای اینکه زبان افلاطون و بفهمیم
مولوی میگه که جمله ذرات عالم در نهان با
تو میگویند روزان و شبان ما سمیعیم و
علیم علیمی و هشیم با شما نامحرمان ما
خاموشیم یعنی اون آدم آن جانی که جستجوگر
آن جانی که بیقراره و نا آرامه و در طلب
چیزی هست ناگهان چشم و گوشش باز میشه
صداهایی رو میشنوه که دیگران نمیشنون
میگن مادر مخصوصاً در دورانی که بچه مثلاً
در یکی دو ساله هست سطح شنوایی مادر از حد
عادی معمولش فراتر میره یعنی مادر نفسهای
بچه رو
هم میشنوه در حالی که در حالت عادی اون
نفسها قابل شنیدن نیست بچه یه ان اونی که
میکنه مادر از خواب میپره اون عشق عمیقی
که در درون مادر هست باعث میشه که این
گوشش ت قابلیت شنیدن شنید داریش چند برابر
بشه میدونین اون اون شیدایی است اون ما
توی چیز فرهنگ خودمون فکر میکنیم که ما
باید یه چیزو بشناسیم تا دوست داشته باشیم
چیز سنت آگوستین میگه نه شما باید برای
شناختن باید عاشق بشین شما اگر عاشق
نباشین اگر دوست نداشته باشید یه چیزی رو
نمیتونید بشنوید اون عشق اونوقت به ش
یعنی مثلاً در اسلام وقتی ما میگیم الهیات
یعنی اینکه یه سری استدلالهایی که عقلانی
که شما با اون استدلالهای عقلانی به خدا
ایمان
بیارین در مسیحیت کاملاً به عکسه میگه که
الهیات یا تئولیت اون نوع شناختی اس که
محصول ایمانه یعنی شما وقتی که ایمان
میارید یک نوع شناختی پیدا میکنید که
آدمی که ایمان نداره پیدا نمیکنه دقیقاً
شما مثل که عاشق هستید یه چیزایی رو در
طرف مقابل میبینید که وقتی عاشق نباشید
نمیبینید ها این این جستجوگری باعث میشه
که مهم نیست که او آدمای بزرگ کین مهم
اینه که من بخواهم چیزی را گفت آب کم جوو
تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و
پست سپاسگزارم از شما از همه دوستان
سپاسگزارم از زاهد عزیز سپاسگزارم و
امیدوارم دوباره وقت هم صحبتی با دوستانو
داشته باشیم باز هم سال نو رو پیشاپیش سال
نو میلادی رو تبریک میگم برای همه قربان
شما ایام خوشی رو آرزو میکنم وقتتون خوش