سلام عرض میکنم همید جان همین طور دوستان
گرامی
که در این مجلس هستند و سپاسگزارم از دعوت
شما از میزبانی
شما و امیدوارم که بله بحث خوبی رو داشته
باشیم
و حرفی که زده میشه
بتونه یک مقدار ما رو به تحمل بیشتر
به
افقهای
روشنتر براند و
برانگیزد بله اگر دوستان نکتهای دارن من
در خدمت هستم
تا چند دقیقه دیگه جلسه رو شروع
بکنیم خب من تا دوستان میان یک طنزی به
ذهنم رسید اینو بگم که به طرف میگن در
مورد عوامل پیشگیری یا مهمتر عامل پیشگیری
از طلاق تحقیق بکنه طرف میره چند سال
تحقیق میکنه و آخرش میاد نتیجه تحقیق شو
میگه که بهترین راه برای پیشگیری از طلاق
ازدواج نکردنه حالا اینجا هم در مورد
ناامید
نشدنم شاید بگیم که بهترین راه برای نامید
نشدن اینه که اصلاً امید نداشته باشیم به
چیزی خ دوستان بفرماید صحبت کنن اگر
شرایطشو دارن ما منتظریم
ناامید شدن
فقط از دست دادن امید نیست نبودن امیده
یعنی نداشتن امید یعنی ناامیدی دیگه شما
وقتی که امید نداری به چیزی لازم نیست که
از اول امید بسته باشی حالا مثلاً خواهم
گفت که ما چون نسل بعد از انقلاب
هستیم چون نسل قبلی امیدهای زیادی داشته
برای رسیدن به آرمان هاش و در اون امیدها
شکست خورده ما اساساً یه جوری با ناامیدی
بزرگ شدیم دیگه با بدبینی به تغییرات بزرگ
و با بدبینی نسبت به آرمانهای خیلی قشنگ
و اینها بنابراین نسل ما از با
ناامیدی به بلوغ رسیده در حقیقت دست چپ و
راست شو وقتی شناخته اطرافش آدمهایی دیده
که امید هاشون رو باختن یا به امید هاشون
فکر میکردن که خیانت
شد بله کاملاً درسته سیما جان خیلی خوش
آمدید بفرمایید شما خیلی ممنون سلام عرض
میکنم حمید جان سلام عرض میکنم سلام
دوباره به جناب سلام بر شما خانم متن خیلی
ممنون متشکرم من متن شما رو در تلگرام دو
بار خوندم جناب مهدی من فکر کنم ۶ بار
حداقل باید خوند چون هم ساده هستش هم در
واقع هم سهل و هم ممتن یعنی کهه آدم یه
کمی هم باید تمرکز داشته باشه و ببینه که
واقعاً مطلب رو گرفته یا نه ولی اون چیزی
که من خودم متوجه شدم این هستش که تمام
اون مواردی که شما در واقع در اون دو صفحه
نوشتید بسیار هم زیبا این هستش که واقعیت
رو خیلی خیلی مهم هستش که ما باهاش کاملاً
بتونیم روبهرو بشیم و اینکه
وقتی که واقعیت رو میشناسیم و درک میکنیم
پس امیدمون م یا بر اساس واقعیت هستش یا
بر اساس توهمون یعنی یا اینکه قشنگ
واقعیتو دریافت کردیم یا اینکه نه
نمیخوایم اونو بپذیریم و یک امید واحی به
خداون می حالا میخواستم که در این مورد یه
کمی بیشتر صحبت کن خیلی ممنون
مرسی بله حتماً بله حالا توضیح خواهم داد
که
در حقیقت
امید یک
[موسیقی]
درجه قابل توجهی
از عدم قطعیت درش هست یعنی اگر شما مثلاً
فرض کنید که یقین داشته باشید که در آینده
چنین خواهد شد اون دیگه امید نیست اون چ
اطلاع شماست اون مثلا میدونید که فردا صبح
ساع ه اتوبوس میاد در ایستگاه جلو خونه
شما وایمیسته این دیگه امید نیست این
اطلاع شماست برنامه ریزی ی چیزیست که شما
اطمینان دارید بهش در امید
یک
درجه قابل توجهی از عدم اطمینان وجود داره
چون اگر اون قطعیت درش وجود داشته باشه
میشه یقین و دیگه از امید بودن خارج میشه
ولی حالا توضیح خواهم داد ما
امیدهای قلانی داریم در حقیقت اونچه که من
حالا نظریه کانت رو توضیح میدم
و توهم داریم چیزهایی که بشر در عقلانی
نیست حالا توضیح میدم کهه امیدهای عقلانی
نیست و فرق در حقیقت امید
با وکینگ یعنی خیال پردازی چی هست در
حقیقت تفاوت خیلی مهمی وجود داره بین این
که شما چیزایی رو که میخواین آیا اون
چیزها شدنی اند قابل تحقق ان یا قابل تحقق
نیستن اگر چیزایی بخواین که قابل تحقق
نیستن یا تحقق شون نه به دست شماست نه
خیلی محتمله مثلاً
من بلیت بخت آزمایی رو ببرم ۵۰۰ میلیون
دلار خب این احتمالش اولا خیلی خیلی کمه و
ثانیا من درش نقش چندانی ندارم و یا و
امیدهای که عقلانی در
حقیقت امیدها که بهشون کانت میگه امیدهای
عقلانی اونها امیدهای که در
دایره شدنی ها
هستن و در حقیقت اونجاست که شما
میتونید تفکر کنید بشناسید تحلیل کنید و
بیاندیشید و ببینید که چه چیزی ممکن هست و
اون چیزهای رو بخواین حافظ میگه نگر تا
حلقه اقبال ناممکن نجنبانی یعنی
در اونچی محالات رو نباید بزنی خلاصه
بدونی که به قول باز حافظ میگه طلب روزی
ننهاده نکنی اون روزی که قسمت تو نیست
نخوای اون چیزی که سهم تو نیست نخوای مثلا
نخوای بال در بیاری
نخوای مثلاً مغزت اندازه ۱د تا مغز مثلا
فکر بکنه نخوای یک چیزی که در حد توانایی
تو نیست با همین دلیلم هست که یکی از
معانی مهم خودرا بشناس که در حقیقت آموزه
سقراطی هست در حقیقت دانستن حد خوده یعنی
حد خودت رو بشناس توی حکمت ایرانی و
اسلامی هم هست میگن رحم عرف
قدره رحمت خداوند بر کسی که اندازه خود رو
بشناسه حافظم
میگه صوفی ر باده به اندازه خورد نوشش باد
و نه اندیشه این کار فراموشش باد اساسا
حکمت دانستن اندازه هاست دانستن حد هاست
دانستن
مرزهاست
و امید حکیمانه یعنی امید در درون مرزهای
امکان اون چیزی که ممکنه منتها خب شناخت
کان مثل شناخت هستی مثل شناخت وجود مثل
شناخت هر چیزی ما یه شناخت عامیانه داریم
یه شناخت عالمانه داریم دیگه
طبیعتاً
کسی همه اون چیز که ممکن هست یکسان
نمیفهمن یه کسی هست فلسفه میورزه و او به
قول کانت جغرافیای شناخت رو پیدا میکنه
میشناسه یاه آدمایی هم هستن که نه اهل
اندیشیدن نیستن همون بر اساس فهم عامیانه
خودشون یک تصوراتی دارن به هر حال
اینا این خیلی مهم هست که فرق بگذاریم
بین امید حالا هم بین امید و دیگر امیال و
خواستههای آدم باید تمایز گذاشت هم خود
امیدها هم باز تنوع دارن که باز امشب بهش
اشاره خواهم کرد امیدها هم دسته بندیهای
مختلفی دارن
بله خیلی ممنون ممنون از سؤال و
پاسخ بقیه دوستان اگر که صحبتی دارن تشریف
بیارن چند دقیقهای تا بحث اصلی
رو شروع
کنیم سیما جان شما در ادامه
پرسون پرسش دیگه اگر من مزاحم هستم من برم
پایین چون اینجا صدا بهتر هست من
نه نه باشید نه نه باشید ب بقیه دوستانم
میتونن بیان بالا اگر صدا پایین ضعیفه
بالا شاید بهون این که جلسه ضبط میشه دیگه
نه ریپلی د بله بله بله ب بسیار
خب خب اگر دوستان نکتهای ندارن من میتونم
بحثو شروع بکنم و بعد پیش بریم دیگه ما
الان داریم به عجیبترین ساعت دنیا یعنی
ساعت استرالیا در حقیقت داریم صحبت میکنیم
و طبیعتاً هم وقت کلاب هاس رفتن نیست نه
در ایران نه در اروپا و کما بیش نه حتی در
نه حتی در
استرالیا نه آره ره حالا استرالیا که شما
باز برای شما ساعت معقول تریه تا برای
دیگران ولی به هر حال امیدوارم که حالا
بعد دوستانی به ما بپیوندن یا اینکه بعد
که گوش میدن اگر نظری
داشتن من رو از از نظرشون آگاه کنن من یک
صحبتی خواهم کرد حدود بین ۵۰ تا یک ۵۰
دقیقه تا یک ساعت و بعد اون وقت با دوستان
گفتگو میکنیم و خوشحال خواهم شد که دوستان
نظرشون رو درباره آنچه که من گفتم مطرح
کنن از نو سلام میکنم به همه دوستان
سپاسگزاری میکنم از حمید عزیز برای
میزبانی این جلسه همیشه برای
من
مایه خرسندی و افتخار هست که میزبان دوست
نادید مثل حمید باشم
که با هم علائق مشترکی داریم از
جمله موضوع که امشب پیشنهاد کرد
برای صحبت مسئله امید بود
که واقعا مسئله خیلی از ما ایرانیها هست
در شرایط کنونی
علاوه بر اینکه حالا ی مسئله انسانی و
جهانیه
و شرق و غرب و دیروز و امروز نداره ولی
برای ما ایرانی ها خب یک مسئله اس که
خیلی انگار که یک دغدغه یا یک خیال تصور
یا یک ایدست که خیلی باهاش داریم کلنجار
میدیم که امیدوار باید بود امیدوار نباید
بود امید خوبه امید خوب نیست نیست به چی
امید ببندیم خب ما در تاریخ معاصر مون
داشتیم دیگه دورههایی که
یک
جریانهای ناگهانی حالت انقلاب گونه به
وجود آمدن در کوتاه مدت دستآورد مثبتی
داشتن ولی دولت مستعجل بودن خود داستان
مشروطه رو در نظر
بگیرید خود پادشاهی رضا شاه پهلوی رو در
نظر بگیرید دید که در دو دوره داره در
دوره اولیش خب خیلی امیدها زیاد بود
روشنفکران به امید تأسیس دولت مدرن و
نهادهای
مدرن در
حقیقت به پا به قدرت رسیدن و به پادشاهی
رسیدن رضا شاه کمک کردن و بعد در دولت او
خیلی سعی و تلاش کردن ولی بعد در دوره دوم
میبینیم که رضا شاه با ترد و سرکوب
روشنفکران و همه اون کسانی که بهش خدمت
کرده بودن یک دوره یسی رو آغاز میکنه بعد
دوباره شما ۲۸ مرداد و دارید نهضت ملی شدن
نفو دارید که چقدر شور و شوق به جامعه
میاره بعد ۲۸ مرداد و دارید و بعد انقلاب
ایرانو داریم که انقلاب ایران انقلاب
اصولاً مثل شراب میمونه دیگه سرمستی
میاره ولی مثل همه شرابها بامداد خمار هم
داره ما الان در بامداد خمار شراب به
انقلاب هستیم
و همه اون شورها و شوق ها
و امیدها و آرمانها همه رو نقش براب
میبینیم خب شعر ناامیدی هم زیاد داریم
دیگه در فرهنگ ما یکی از معروفترین
شعرهای
ناامیدی از کسیست که تخلص امید بود مهدی
اخوان ثالث خیلی بامزه است این نکته که
شعر زمستانش معروفه دیگه که شهر زمستانش
کاملاً یزه و افسردگی اس و از دست
دادن امید هست و از دست از دست دادن
اعتماد هست در حقیقت به کسی دیگه اعتماد
نمیتونه بکنه حتی به نفس های خودش به دم و
بازدم
خودش نمیتونه اعتماد کنه نفس که از گرمگاه
سین آید میآید برون
شود تو ابری تاریک ایستد در پیش چشمانت
نفس کینه است پس دیگر چه داری چشم ز چشم
دوستان دور یا نزدیک یا قبلتر از اون
کسانی مثل هدایت مثلاً
خب به شدت
نامیدن دوست هدایت مسعود فرزاد اینها
کسانی بودن که خب جز سرآمدان فرهنگی و
فکری جامعه بودن ولی به شدت تلخ و ناامید
و گذشته رو سیاه میدیدن آینده رو سیاه
میدیدن مسعود فرزاد میگه ناشناسی بر در دل
حلقه زد گفتم که باشی گفت در بکش امیدم
عاقبت از ره رسیدم گفتم آوخ دیر کردی
ناامیدی کشت ما را روب جو زنده دلی را من
امید از تو بریدم یعنی کسانی بودن که از
امید هم امید بریده بودن همین چیزی
که حمید عزیز میگفت میگفت بهتر اینه که
آدم امید نبنده در حقیقت از امید هم امید
بریده بودند و الان
بسیاری در میان ما هم اینطور هستن نسبت
به آینده ایران و حتی در مین روشنفکران
کسانی که گذشته ایران و سیاه تصویر میکنن
آینده شم سیاه تصویر میکنن ما رو گلیم بخت
کسی را که بافتن سیاه به آب زمزم و کوثر
سفید نتوان کرد یک جور تقدیرگرایی
تلخی در بین بسیاری از حتی روشنفکران به
ظاهر متجدد مب وجود
داره خب ما در یک شرایط خاصی زندگی
میکنیم و تحت یک حکومت خاصی یعنی حکومتی
که با خب تاریخ ما که تاریخ استبداد هست
ولی استبدادی که ما در تاریخمون داشتیم
کاملاً متفاوت هست با این نوع استبدادی که
اکنون درش زندگی میکنیم و ما به اون حالا
چه شما به اون
اصطلاحاً حکومت فاشیستی بگید یا حکومت
توتالیتر حکومت خاصی نوع نظام خاصی اس که
ویژگی این حکومتها یعنی ویژگی نظامهای
توتالیتر و
نظامهای فاشیستی مثل جمهوری اسلامی این
هست که دو چیز رو از مردم بگیرن و با اگر
در گرفتن این دو چیز موفق بشن دیگه نیازی
ندارن به اینکه با زور حکومت کنن یعنی
نیازشون به کاربرد خشونت
و ابزارهای قهریه بسیار کاهش پیدا میکنه
اگر موفق بشن دو چیز رو از جامعه بگیرن
یکی
دلیریست جامعه
رو از شجاعت محروم کردن از دلیری محروم
کردن و دوم از امید اگر جامعهی دلیری و
امید رو از دست بده حکومتهای توتالیتر به
راحتی میتونن بر اونها حکومت کنن به دلیل
اینکه جامعهی که ترس خورده است و جامعهی
که یأس خورده است یس و ترس باعث میشه که
آدمها مقاومت نکنن در برابر سرکوب و این
سرکوب نیست که حکومتهای توتالیتر رو سرپا
نگه میداره بلکه این نبود مقاومت هست در
برابر سرکوب که باعث میشه این حکومتها
تداوم پیدا بکنن یعنی تا زمانی
که مقاومت در
برابر سرکوب وجود نداشته باشه اساساً
سرکوب لازم نیست که خیلی هم صورت بگیره
یعنی به صورت
عریان پس در وقتی که جامعه فاقد شجاعت و
فاقد امید میشه یا فراغ امید در دلش کم سو
میشه امکان مقاومتش از دست میده و
حکومتهای توتالیتر میتونن دیر زمانی
تداوم پیدا بکنن
خب ما از
دل دو حادثه بسیار بسیار مهم و دوران سز
بیرون اومدیم در این دوره ۴ل پ۰ سال اخیر
یکی انقلاب و یکی هم جنگ هم
در انقلابمون شکست خوردیم و هم در جنگ
شکست
خوردیم جنگی
که در
حقیقت معلوم نبود بر سر چه بود و
حداقل سالهای زیادی از اون جنگ رو
میشد پیشگیری کرد جلوگیری کرد ولی حاکمان
ایران
میخواستن در حقیقت نقشه خاورمیانه رو عوض
کنن انقلاب رو صادر کنن
راه قدس رو از
کربلا برن و آمال و
آرزوهای ایدئولوژیک و در حقیقت
[موسیقی]
توهم
توهمی متوهمانه
که سرانجام به جایی هم نرسید جز خسارت
عظیمی بر روان جامعه بر روح جامعه
بر اقتصاد جامعه بر موقعیت سیاسی و فرهنگی
جامعه و خب انقلاب هم خب همین طور انقلاب
هم با کلی وعدههای بزرگ بزرگ با بزرگترین
وعدههای ممکن که تا حالا هیچ حاکمی در
طول تاریخ به مردمش این وعدهها رو نداده
بود
ولی رهبر جمهوری اسلامی و رهبران جمهوری
اسلامی این وعدهها رو دادن منتها در عمل
کاملاً یا به اون ها خیانت کردن
یا
[موسیقی]
در گلو لای اوهام و پندارها اون
رو مدفون
کردن خب ما در شرایطی هستیم
که یک موضع دوگانه داریم نسبت به امید
دیگه یعنی هم
یه تجربههای همین انقلاب و جنگ و جمهوری
اسلامی خب کافیست برای اینکه ما رو بدبین
بکنه در حقیقت بدبین بکنه به هر آرمانی به
هر چیزی که قبلاً خوب به نظر میومد الان
دیگه مسئله نیست که اسلام دیگه جذابیت
نداره دموکراسی هم جذابیتشون نداره یه چیز
معمولی شده یا به محص اینکه شما بگید
دموکراسی میگن کدوم دموکراسی حقوق بشرم
همین طوره
انقدر حکومتها با انگیزه های
سیاسی نگاه ابزاری کردن و انقدر یک کسانی
سواستفاده
های مالی و اجتماعی و سیاسی از این مفهوم
حقوق بشر کردن که دیگه هرگز اون معصومیت
خودش
رو که قبلا به نظر میآمد نداره جهان ما
دیگه جهان دو قطبی نیست اینطور نیست که
شما اگر کمونیسم رو قبول نداشته باشید
لزوما لیبرالیسم رو پذیرید جهانیست که همه
ایدهها و
ایدئولوژیها در عمل با تجربههای تلخی
آمیخته شدن که الان دیگه نمیشه تصور کرد
که یک مردمی مثلاً انقلاب بکنن مثل سال ۵۷
مثلاً برای سه تا شعار استقلال آزادی
جمهوری اسلامی الان اگر شما بگید آزادی
اگر بگید استقلال اگر بگید جمهوری اسلامی
کسانی که به شما
با طرح تلخی از لبخند پاسخ میدند بسیار
زیاد خواهند بود خب این باعث شده
که اینرو در نظر بگیرید با همون
مسئله عمل سیاسی که شما برای مقاومت در
برابر سرکوب بهش
نیازمندید ما الان در جامعه نه فقط در
جامعه ایران که در کل دنیا یک سری تحولاتی
رخ داده که این تحولات
اساساً به ضرر سیاست تمام شده یعنی همین
دنیای دیجیتال یکی
از مهمترین عواملی اس که سیاست ورزی رو
حتی در کشورهای توسعه یافته جاهایی مثل
امریکا و اروپا بسیار کمرنگ کرده
در ایرانم همین طوره در
ایرانم به اصطلاح انقلاب دیجیتال به ضعف
سیاست بسیار کمک کرده و از اون طرف
میبینیم که نظامهای سرکوبگر در سراسر
دنیا در چل پا سال گذشته خیلی بیشتر شدن و
قویتر شدن تا قبل از انقلاب
دیجیتال و یک نکته دیگه این همین فروپاشی
ارزشهای مطلق
فروپاشی حقیقت مطلق
فروپاشی آرمانهای
مطلق به جای
اینکه به یک تفکر عقلانی و انتقادی
بیشتر جای خودش رو
بده یک نوع سینی سیزم یعنی یه نوع کلبی
مسلکی بسیار خطرناک به وجود آورده کلبی
مسلکی یعنی کهه
شما در حقیقت
نسبت به همه چیز بی تفاوت باشین یا بدبین
باشین همین وض که ما داریم مثلا هر کس
شهرت پیدا میکنه میگیم معلوم نیست اینکه
مثلا از کجا خورده از کجا برده هر کس که
مثلا فرض بکنید در جایزه نوبل
بگیره ۱ برابر کسانی که از او رو تحسین
میکنن کسانی هستن که بدون هیچ مبنایی یا
بدون هیچ دلیلی او
رو در حقیقت بی اعتبار میکنن یا بی اعتبار
جلوه میدن شخصیتهای تاریخی همین طوره هر
کسی که میگین شما یک آدمایی هستن که
در وجاهت اونها
در اعتبار اونها تردید میکنن در نتیجه
جامعه یه بخش عظیمی از جامعه ی مودی از یه
مویست در جامعه یعنی یک
[موسیقی]
حسیست که منتشره حالا یه جاهایی قویتر یه
جاهایی ضعیف تر بی اعتمادی به آدما بی
اعتمادی به آرمانها بی اعتمادی
به ارزشها بی اعتمادی به هر چیزی که
قبلاً اعتماد به اونها باعث میشد که جامعه
ساخته بشه جامعه عمل مشترک بکنه جامعه
ارتباط داشته باشه با هم چون جامعه بر
اساس یک کامن گروند یا یک زمینه مشترک هست
که بنا میشه وقتی این اعتماد از بین بره
در حقیقت جامعه از هم گسسته میشه حالا این
سینی سیسم کلبی مسلکی که شما هر بگین
که آره اونم که معلوم نیست که چیه اونم که
معلوم نیست کیه اونم
که این بی تفاوتی
این رندی که من آره همه چیزو میدونم
میدونین خیلی از آدم رو میبینین که با یه
نگاهی به ابراز بی تفاوتی میکنن نسبت به
همه چیز که انگار همه چیزو میدونن آره
اینا
سر تهشون سرته یک ارباستان نمیدونم فلان
فلان و این یک بحران اخلاقی یک بحران
عقلانی و یک بحران سیاسی به وجود آورده
یعنی یک کلبی مسلکی که ظاهراً موجهه یعنی
طرف می ما که از همه آخوند شو دیدیم روشن
فکرشو دیدیم نمیدونم غربی شو دیدیم شرقی
شو دیدیم شهریش دیدیم روستایی شو دیدیم
همه رو دیدیم مال پایینشون یکی این به
ظاهر شاید مثلاً برای ماها که تجربه این
۴۰ ساله رو داریم انواع اقسام چیزها خب
شاید موجه باشه و ظاهراً خیلی مثلاً
معقوله ولی در
واقع نفی قضاوت اخلاقی است نفی قضاوت
عقلانی است و
نفی تصمیم سیاسی و تفکر سیاسی
است خب جمهوری اسلامی هم به شدت به این
امر دامن میزنه در جمهوری اسلامی یکی از
مهمترین ویژگیها اینه که به این کلبی
مسلکی دامن بزنیم به اینکه آدما دیگه
نتونن به کسی اعتماد کنن یعنی شما امروز
رئیس جمهوری ۲۲ میلیون رأی میاری فردا
ممنوع تصویر میشی امروز مثلاً رئیس قوه
قضاییه هستی فردا یک باند عظیم فساد مثلاً
به تو نسبت داده میشه هیچ چون در
نظامهای توتالیتر هیچکس غیر از رهبر
نباید مسون از به
اصطلاح مسون
از تزلزل موقعیت باشه فقط رهبره که
موقعیتش ثابته بقیه همه هیچکس نباید فکر
کنه که جایی نشسته که میتونه همین جوری
بشینه آدما رو باید بیخود از جا بلند کرد
آدما رو بیخود باید از اون موقعیتی که هست
بیرون انداخت آدما رو بیخود با یه چیز رو
ازشون گرفت یعنی
در نظامهای توتالیتر همه باید یا ذلیل
باشن یا اینکه آماده باشن که به ذلت
کشونده بشن حقشون ضایع بشه اموالش مصادره
بشه جانشون گرفته بشه آزادی هاشون سلب بشه
هیچکس مسون نیست حتی شما رئیس جمهور باشید
رئیس قوه قضاییه باشید نماینده مجلس باشید
سفیر باشید و ویل بشید هیچکس جز خود رهبر
مصونیت نداره در
مقابل چنین وضعی خب این آدمها
رو بی اعتماد میکنه به طور طبیعی یعنی شما
نمیتونین اعتماد کنید که الان به کسی که
رأی میدین بعد از مثلا د سال این کجاست
این چه وضعیتی پیدا خواهد
کرد هر چیزی ممکنه دیگه همه چیز ممکنه از
اون طرف شما خیلی از آدمها رو میبینین که
اینها به دلیل اینکه جمهوری اسلامی رو یک
حکومت به اصطلاح پابرجا میدونن بر خلاف
اعتقاداتشون رفتن و با این حکومت کار کردن
و کار میکنن چقدر روشنفکر چقدر نویسنده
چقدر شاعر چقدر هنرمند
چقدر سینماگر
چقدر نمیدونم آدمهایی که در رشتههای
مختلف خیلی آدمای به اصطلاح سرشناسی بودن
موفقی بودن و قاعدتا نباید با این جمهوری
اسلامی میساختن رفتن و ساختن و دیگه معلوم
نیست کی چه اعتقادی داره دیگه اعتقاد
داشتن بی بی اهمیت شده در حقیقت خب همه
این
شرایط وضعیتی به وجود میاره که
شما به یک کلبی مسلکی برسین یعنی به یک بی
تفاوتی
که در درجه اول همونطور که گفتم بحران
اخلاقی ایجاد میکنه و دوم بحران عقلانی
بحران عقلانی به بحران سیاسی می انجامه به
این معنا که شما در عالم سیاست هم دیگه
اصلاً نمیدونید چیکار باید
بکنید حتی دلتون آزادی بخواد دلتون
دموکراسی بخواد نمیدونین چجوری به آزادی
و دموکراسی برسین چیکار کنین که این حتی
اگر شما از صمیم قلب بخواین جمهوری اسلامی
یا سرکوب یا استبداد هم پایان بپذیر
نمیدونید چه بکنید در نتیجه با امواج
میایید و
میرید یک چیزهایی که کاملاً بی اهمیت
براتون اهمیت پیدا میکنه ناگهان چرا به
خاطر اینکه شما مستعین شما نیاز دارین به
اینکه یه چیزی باور کنین نیاز دارین به
اینکه فکر کنین یه اتفاقی داره
میفته نیاز دارین به اینکه فکر کنین که
میشه یه کاری کرد در نتیجه گاهی این نیاز
شما
بر قدرت عقل سنجش و تحلیل عقلانی شما غلبه
میکنه و بعد میبینید که در
عمل آدمها بدون اینکه متوجه باشن
تصمیمهای ناهم سز و به اصطلاح تصمیمهایی
که با هم سازگار نیستن میگیرن مثلا میرن
توی انتخابات شرکت میکنن مثلاً از اون
طرفم
ی به اصطلاح یا میرن در بسیاری از
فعالیتهای حکومتی اقتصادی مشارکت میکنن
ولی از اون طرف دلشون م میخواد جمهوری
اسلامی سرنگون بشه اینا رو متوجه نیستن که
اینها با هم تناقض داره این به خاطر
استیصال و همون کلبی مسلکی اس که عرض کردم
یا همین توجه کنید به همین انقلاب همین که
انقلابیگری از پارسال انقلاب که برای ما
شده بود یک واژه بسیار
هولناک که یادآور چقدر خسارت و یادآور خود
مهمترین فرزند انقلاب جمهوری اسلامیه یه
از اینکه بدتر نیست ولی
ناگهان مخالفین جمهوری اسلامی اتفاقاً اون
دسته که خودشو قربانی اصلی این انقلاب
میدونست یعنی سلطنت طلبا اینها شدن
انقلابی این به دلیل چیه به دلیل همین
استی ساله به دلیل اینکه نمیتونه دیگه
فکر بکنه جامعه قدرت فکر کردن نداره این
قدرت عدم توانایی برای فکر کردن محصول
همین بیتفاوتی اس محصول همین بی اعتباری
بی اعتمادی و محصول از دست دادن امیده
وقتی که امید نباشه
شما هرچی که پیش بیاد میگین هرچی که به
اصطلاح اتفاقات کوچیک و بزرگ میبینین
چیزایی که مهمترین چیزها که پیش روی شماست
اونها رو نمیبینید اتفاقاً اون چیزی که یک
جملهی داره ویگن اشتن میگه مشکلترین چیزی
که من برای دیدن دارم اون چیزهاست که در
برابرم ایستادن واقعاً هم همین طوره یعنی
ما خودمونو نمیبینیم که چقدر مست سلیم
چقدر ناامیدی چقدر بدون آینده هستیم اینو
نمیبینیم ولی انتظار داریم که مثلاً
اتفاقاتی حالا از آسمون بیفته یا دستی از
غیب برون آیاد و کاری بکند یه عده
امیدوارن نتانیاهو به ایران حمله کنه یه
عده امیدوارن ترامپ به ایران حمله کنه یه
عده منتظر اومدن امام زمان یه عده منتظر
مرگ خامنهای هستن هر چیزی غیر از من هر
چیزی غیر
از عمل من هر چیزی غیر از اراده من هر
چیزی غیر از تصمیم من منتظر ی اتفاقی از
بیرون هستم به هر حال یگ یه چیزی
بشه خب اینا همه این چیزا که گفتم مسئله
امید رو به یک مسئله مهمی بدل
میکنه یعنی ما باید به مسئله امید فکر
کنیم
امید د تا توی فرانسه د تا کلمه هست برای
امید به کار
میبرن یکی اسپانس هست یکی
اسق دو تاش ظاهرا به مفهوم امید هست ولی
بعضی
از فیلسوفها بین این دو تا امید دونو
امید فرق
میگذارن یکی امید به یعنی حالتی اس از
خواستن خواستن اون چیزی که ندارید خواستن
اون چیزی
که یا بهش نیاز دارید خواستن اون چیزی
که از نظر شما به سعادت و خوشبختی شما کمک
میکنه
ولی هنوز بهش دست پیدا نکردید این نوع
خواستن بیشتر خب اولا حالت غریزی و ثانیا
ناشی
از ضعف انسان هست و ناشی از ناتوانی آدم
ضعفه که باعث میشه که شما امید ببندید به
اینکه امیدوارم من مثلا فلان چیز اتفاق
بیفته امیدوارم من فلان چیز اتفاق بیفته
این به خاطر این هست که خودتونو توانا
نمیبینید که مطمئن باشید همچین چیزی اتفاق
میفته چون ناتوان میبینید بنابراین
امیدوارید که اتفاق بیفته یعنی یه چیزی
ورای توانایی شما باعث بشه که اون امر
اتفاق
بیفته در نظر داشته باشید
که ما اون چیزی رو که
هست
نمیبینیم اون چیزی رو که میخواهیم هست
میبینیم
یعنی بسیاری
از تصمیم های ما بسیاری از به
اصطلاح برداشت ما از
واقعیت مبتنی بر امیال ماست مبتنی بر
آرزوهای ماست آدمهایی که به یه چیزی امید
دارن یا به یه چیزی آرزو دارن واقعیتو یه
شکلی میبینن آدمهایی که به به اون امید و
آرزو ندارن یک شکل دیگری میبینن واقعیتها
کسانی که انقلاب میکردن
اونها عقایدشون رو از تحلیل منطقی واقعیت
که نگرفته بودن اونها واقعیت رو بر اساس
آرزوهای خودشون بر اساس امیدهای
خودشون میدیدند اصلا واقعیت اون شکلی
میدیدند
و طبیعتاً اون امیدی که برآمده از ضعف و
برآمده از نادانی و ناتوانی انسان باشه
میتونه بسیار بسیار خطرناک باشه نه
تنها تو وهمی که خود شخص متوهم
رو تهدید میکنه
بلکه یک شعاع بسیار گستردهای از کسانی که
تحت تاثیر عمل او هستن هم قربانی توهمات
او میشن بنابراین این نوع امید بستن و این
نوع امید
داشتن
یک خیالپردازی بسیار خطرناکی
که به همین دلیل بسیاری از فیلسوفان ترجیح
دادن
که از سلف دسپشن یا از خودفریبی
[موسیقی]
با به اصطلاح بدگمانی یا
بدبینی مقابله کنن یعنی از ترس اینکه دچار
خودفریبی بشن خودفریبی این نوع امیدها
اونها سعی کردن تا جای ممکن پیمی باشن
یعنی بدبین باشن بدبین باشن یعنی چی یعنی
بدبین باشن به اینکه
انسان
اساساً میتونه به هرچه که خواست برسه یا
هرچه که دلش بخواد شدنی
هست کانت میدونید که کانت فلسفه
کانت در
حقیقت معتقد بود که فلسفه سه تا یا چهار
تا سوال اصلی دار داره یکی اینکه سوال اول
اینه که من چه چیزی رو میتونم
بدونم و کانت میگفت که عقل گاهی میره سراغ
چیزایی که نمیتونه بدونه نمیتونه بفهمه
نمیتونه درک بکنه و عالمی که ما فوق محسوس
هست برای عقل دست نیافتنی اس ولی عقل
خودشو فریب میده و پرسشهایی مطرح میکنه
که این پرسشها اصلا پاسخش در قدرت ا نیست
مثل پرسش از وجود وجود خداوند وجود روح
وجود جاودانگی روح و
اینها یکی هم سوال دوم این که من چه باید
بکنم چون که من میتونم کارای مختلفی بکنم
میتونم کار خوب بکنم و کار بد بکنم من در
محدوده اون چیزهایی که میتوانم بکنم چه
کاری رو باید انجام بدم خیلی از کارهم در
مث فعالیت بدن شما یک بخش
زیادیش اختیاری نیست ضربان قلب شما جریان
خون در رگهای شما اختیاری نیست بنابراین
شما نمیتونید در مورد اون این سؤال رو
انجام بدید پس باید پرسید چه کارهایی
انسان میتونه انجام بده و در محدوده اون
کارهای توانستن اس که میشه گفت چه کاری رو
باید کرد و سؤال سوم اینه که به چه چیزی
میشه امید بست این این ت عنوان این جلسه
رو من از همین سوال
کانتی انتخاب
کردم باید دید که اولا چه چیزی امید بستنی
هست چه چیزی قابلیت این رو داره که شما
بهش امید ببندید چه چیزی شدنی هست چه چیزی
هست که ممکنه اتفاق بیفته و حالا شما امید
دارید اتفاق بیفته یا امید ندارید اتفاق
بیفته بنابراین در اون اونچه که کانت امید
عقلانی می نامه باید حتماً
شما در دایره شدنی ها و در دایره ممکنات
بهش فکر بکنید اون امیدی که خارج از حوزه
امکانات
باشه توهماتی میشه که برخی مثل توهمات
ایدولوژی ها دیگه این ایدولوژی های قرن
بیستم میخواستن جهان رو و انسان رو از نو
خلق کنن اونچه که هست رو کاملاً نابود
بکنن یک چیزی تازه بیافرینند و دیدیم که
اونها چیزی رو نتونستن بیافرینند بلکه فقط
توانستن ویران کنن خب اینکه انسان بدونه
که نمیشه خیلی کارا رو کرد اون وقت میدونه
که به اون چیزا امید نباید
بست در حقیقت اونچه که خیلی کمک میکنه به
اینکه امید انسان عقلانی بشه مطالعه تاریخ
هست تاریخ به انسانها میآموزد که چه
چیزی شدنیست و چه چیزی شدنی نیست چه
کارهایی نباید کرد مثلاً ما از تاریخ قرن
بیستم این رو میتونیم بیاموزیم که جامعه
رو شما نمیتونید مهندسی کنید آدمها رو
نمیتونید مثل پیچ و مهره تصور بکنید شما
نمیتونید اراده انسانها رو نادیده
بگیرید شما نمیتونید اختیار انسانها رو
سلب کنید شما نمیتونید آزادی انسانها
رو ازشون بگیرید یک جامعه یکپارچه
بسازید و اگر بخواید این کارو بکنید یعنی
باید دست به خشونت بینهایت بزنید و بعدم
در سرانجامم ناکام میمونید یعنی همه
نظامهای توتالیتر در نهایت نظامهای
ناکامی هستن دیگه رژیمهای ناکامی هستن خب
این درسی اس که ما میآموزیم در حقیقت از
تاریخ تاریخ محدوده شدنی ها رو به ما یاد
نشون میده
اما برخی از فیلسوفان هستند که بر
اهمیت
ابزاری امید خیلی تأکید
کردن و گفتن که در حقیقت کسی که جامعهی که
امید نداشته
باشه این جامعه
برای در برابر شهر در برابر ظلم در برابر
سرکوب و در برابر نیروهای اهریمنی مقاومت
نخواهد کرد بنابراین بر
ارزش روانشناختی و
ابزاری
امید در قلمروی سیاست تاکید کردن و گفتن
که امید یک ارزش
کاربردی سیاسی داره یعنی وقتی که شما
امیدوار باشید و بدونید که میتوان در
برابر
سرکوب مقاومت کرد میتوان یک
نظام خودکامه رو برانداخت میتوان به
یک نظام دموکراتیک مبتنی بر حقوق انسان
رسید وقتی این امیدو دارید
طبیعتاً شما انگیزه دارید برای عمل و عمل
میکنید اما اگر امید نداشته باشید شما دست
به عمل نخواهید زد اگر فکر کنید که هر
عملی انجام بدید اینها هیچ چیزی تغییر
نمیکنه به
قول عوان سالس در همون شعر زمستانش میگه
میگه رو چراغ باده را بفروز شب با روز
یکسان است اگه فکر کنید شب با روز یکسانه
دیگه طبیعتا هیچ انگیزهای ندارید برای عمل
کردن اما برخی دیگر از فیلسوفانی که بیشتر
کانتی هستن یا ملهم از کانت هستند اونها
معتقدن که
ارزش امید خیلی خیلی فراتر از این به
اصطلاح ارزش کاربردیش
هست و توضیح دادن که چرا
امید اهمیتش بسیار بسیار بنیادی است در
زندگی انسان و در عالم سیاست که حالا من
یک مقدار این رو توضیح
میدم در
حقیقت کانت اولا یک تمایزی هست بین دو نوع
امید
یکی امیدهای بنیادی یا فاندامنتال و یکی
هم امیدهای غیر
بنیادی این کانت تمایز میگذاره بین این
دو در حقیقت امید
و حالا من میگم فرقشون چی هست امیدهای
بنیادی امیدهایی هستند که در
تکوین
هویت عملی شما تأثیر داره مثل چی مثل مادر
یک مادری که امیدواره بچش خوشبخت بشه
این به چه معناست به معنای این هست
که امیدواری برای خوشبختی فرزند اساساً یک
بخشی از هویت مادریست یعنی هویت مادری او
با این امیدواری تعریف میشه
اگر شما
یک زنی رو تصور بکنید که فرزندی رو
رو نسبت به یک بچهی همچین احساسی نداره
شما گمان مادری در اون نمیبینید یعنی اونو
نمیتونید تصور کنید که این زن میتونه مادر
این بچه باشه ولی زمانی که یک مادری به
خوشبختی بچش امیدوار هست در حقیقت نسبت
خودش و رابطه خودش رو با او تعریف میکنه و
تعیین
میکنه بنابراین هویت امیدهای فان منتال
امیدهای بنیادی امیدهایی هستن که در تکوین
هویت عملی شخص نقش
دارن ولی امیدهای غیر بنیادی امیدهای
معمولین مثلاً شما امیدوارید که مثلا فرض
کنید بازار ارض مثلاً وضعش بهتر بشه مثلاً
این حالا خیلی در تکوین شخصیت شما هیچ
نقشی نداره ولی امیدهای بنیادی امیدهایی
هستند که هویت اشخاص رو میسازن یعنی
مقوم هویت عملی شخص هستن
بنابراین اگر کسی به تحقق آزادی به
تحقق دموکراسی به
تحقق به اصطلاح برابری امیدوار باشه این
صرفاً یه حسی نیست که حالا خوب یا مثلا
درست یا غلط بتونیم راجع بهش صحبت بکنیم
بلکه این
یک حالتی اس که هویت او رو میسازه یه بخشی
از هویت او رو میسازه یعنی هویت آدمهایی
که امیدوار هستن به آزادی و تحقق عدالت
این متفاوت هست با هویت کسانی که چنین
امیدی رو ندارن کانت معتقده که ما فرق ما
فرق انسان با
ماشین در در این هسته در اینه که ماشین در
حقیقت متی پور داره یک قدرت یا قوه محرکه
داره ولی انسان
قوت فور پور داره یعنی انسان میتونه خودش
رو شکل بده
برای برای کانت آزادی یه چیزی نیست که شما
بیرون برید بهش دست پیدا بکنید یا کسی به
شما بده بلکه آزادی یعنی توان انسان خودش
رو بسازه خودش رو شکل بده در حقیقت خودش
رو متحقق کنه یعنی انسان رو سلف فماتی
میبینه یک موجودی که میتواند به خودش
شکل بده انسان انسانی که به خودش شکل میده
یعنی در حقیقت انسانیست که از آزادی خودش
بهره میگیره آزادی چیزیست که شما برای
تحقق انسانیت خودتون به بهش نیاز مندید
بنابراین آزادی همواره با عمل شماست که
تحقق پیدا میکنه نه یه چیزی که در بیرون
باشه حالا شما در حقیقت با امیدوار
بودن امید به چیزهایی که دارید به شخصیت
خودتون به هویت خودتون شکل میدید هویت
خودتونو میسازید در حقیقت چون شما میتون
شما هستید
که خودتون رو خویشتن خودتون رو میسازید
این آزادی رو دارید که بسازید بنابراین
این آزادی امیدوار بودن هم دارید شما در
حقیقت
میتونید به صورت عقلانی امید داشته باشید
به چیزهایی که در حقیقت خوب هستن و در
نتیجه امیدواری شما به اون چیزهای خوب
بخشی از هویت شما رو میسازه وقتی که
شما در
حقیقت امیدوار هستید به چیزی و با این
امید شخصیت خودتون رو و
هویت عملی خودتونو میسازید این یک اتفاق
خیلی مهم
هست و خیلی بنیادی
است کانت انسان رو یک موجود عقلانی میدونه
یعنی یک انسان ی جانور عقلانی
رشنال یعنی چی
رشنال یک یک از ویژگیهای مهم
انسان نسبت به حیوانات دیگه درست همینه که
بین جنبه
حیوانیت یعنی بین جنبه ریزش و جنبه عقلش
همیشه تضاد و درگیری وجود داره این ویژگی
انسانه با نسبت به موجودات دیگه یعنی
انسان در عین اینکه در
درونش غرائز و امیال
طبیعی به ودیعت نهاده شده در عین حال یک
سری به
اصطلاح خواستها و آرمانهایی داره که
اینا خلاف
طبیعتن اخلاق اینطوره دیگه اخلاق تمدن
اینها هم خلاف طبیعتن یعنی شما باید اخلاق
و تمدن هر دوش تعریفشون تقریبا یک چیزه و
اون خویشتنداری اینکه شما خویشتنداری کنید
اخلاق و تمدن هر دو با خویشتنداری معنی
میشن خویشتنداری یعنی چی یعنی که شما
غریضه تون یک چیزی رو میخواد ولی شما
جلوشو بگیرید کف نفس در حقیقت بازدارندگی
خود خودتون مهار و ضمام
خواهشهای نفستون رو بگیرید خب این تضاد
بین طبیعت
و
اخلاق همیشه وجود داره وقتی که شما در
حقیقت و کانت معتقده که
انسان به اصطلاح حالا با تصور مسیحی که
میدونید که ما در مسیحیت از گناه ذاتی
گناه
آغازین سخن میگیم
یعنی میوه
خوردن آدم و حوا فقط یه گناهی نیست که
اونها مرتکب شده باشن بلکه این ی گناهیست
که بشر تا زمانی
که قیامت برپا بشه و روز رستاخیز
برسه بشر گناهکار به دنیا میاد یعنی گناهی
که آدم و حوا انجام دادن گناهیست که ذات
انسان رو گناهکار کرده حالا تفسیرهای
متعددی هست راجع به این موضوع ولی
بنابراین انسان
میتونه به
انسان یه بخش مهمی از وجودش و طبیعتش
شره ما خب در اسلام و در فرهنگ ما اینچنین
نیست دیگه در فرهنگ ما حالا در فرهنگ
ایران ما قبل از اسلام که همیشه خواستگاه
خیر در برابر خواستگاه شر وجود داره و
نیروی اهریمنی در برابر نیروی اهورایی است
در اسلامم اینطور هست یعنی این تمایز وجود
داره
یا آدمایی هستن که بدن یا آدمایی هستن که
خوبن سعدی میگه پرتو نیکان نگیرد آن که
بنیادش بد است تربیت نااهل را چون گردکان
بر بن بد است یعنی ی عده بنیادش بده اما
برای کانت انسان بنیادش بر بدیست یعنی
انسان کانت از شر رادیکال یا شر ریشهای
صحبت
میکنه اما در عین حال همین انسان میتونه
بر شر فائق بیاد و میتونه بر طبیع
خواستههای طبیعیش پا بگذاره و در حقیقت
اخلاقی زندگی
بکنه کسی که در حقیقت امیدوار هست
به
تحقق فضیلتهای اخلاقی و فضیلتهای سیاسی
مثل آزادی مثل عدالت و برابری در حقیقت یه
کسیست
که به نفع
اون
کفه اخلاقی انسان یا کفه خوب انسان در
حقیقت تمایل پیدا میکنه یعنی انسان
رو مقهور و مغلوب شر نمیبینه انسانها رو
محکوم به
اینکه مرتکب شر بشن با شر زندگی کنن و در
کام شر فرو برند نمیبینه و این یک آدم
دیگهای از او
میسازه در حقیقت این کسیست که به امکان
اخلاق و به امکان تحقق جهان
اخلاقی رأی میده و چون که رأی میده
میتونه در جهت او سعی بکنه دیگه میتونه
برای اخلاقی زیستن تلاش بکنه در عمل ولی
کسی که به همچین امکانی باور نداشته باشه
طبیعتاً هیچ دلیلی هم وجود نداره که او
اخلاقی زندگی بکنه بنابراین او به سمت شر
وجود خودش تمایل پیدا میکنه گرایش پیدا
میکنه بنابراین این
امیدواری یک نقش مهمی داره نقش زندگی
دیگری رو برای شما میسازه اینطور نیست که
فقط یک حسی باشه که خب حالا بود و نبودش م
خیلی فرق نمیکنه نه از شما یک انسان دیگری
میسازه و از اون طرف بعد سیاسیش م همین
طوره دیگه شما وقتی که بعد اجتماعیش وقتی
که در حقیقت شما امیدوار هستید به تحقق
همین فضیلتهای اخلاقی مثل آزادی و عدالت
و برابری و حقوق بشر و اینها در حقیقت
جامعه به جامعه در اعتماد میکنید در
حقیقت و این اعتماد شما به جامعه است
که یک مفهومی به به نام مفهوم انسانیت رو
ممکن میکنه یعنی وقتی که من اعتماد داشته
امیدوار باشم که یک جامعهای مبتنی بر
عدالت و آزادی ی ولو به صورت نصی نه کامل
نه اینکه معتقد باشم شر از بین میره نه
اتفاقا باید بدونیم که شر هیچ موقع از بین
نمیره ولی این به این مع مفهوم نیست که
مبارزه با شهر یا مقاومت در برابر شهر
بیهوده است
یا
ناممکن شما که در
حقیقت اعتماد داری این امیدواری به مفهوم
اینست که شما به آدمهای دیگه اعتماد دارید
به جامعه به اشخاص دیگه اعتماد دارید که
اونها هم بر طبق فضیلتهای اخلاقی عمل
بکنن اونها هم پا بگذارن بر سر غرائز و
غرائز و امیال طبیعیش که با اخلاق سازگار
نیست این به چه معناست این درست به این
معناست که شما به یه چیزی به نام انسانیت
باور دارید انسانیت از نظر کانت هیومن تی
دقیقاً زمانی متحقق میشه که
شما تلاش انسان رو برای اخلاقی کردن ممکن
و ضروری
ببینید انس انسانیت به این مفهوم چیز نیست
مفهوم فیزیولوژیک یا بیولوژیک نیست
انسانیت به مفهوم این هست که یک چیزی در
وجود انسانها هست که اونها رو قادر
میکنه اخلاقی زندگی بکنن و جهان اخلاقی
رو بسازند خب بر اساس این انسانیته که
دیگه حالا تمام این فلسفه اخلاق و فلسفه
سیاسی مدرن درست میشه دیگه این مفهوم
مفهوم بنیادی اگر شما امید نداشته باشید
اونوقت
توجیه یک مفهومی به نام انسانیت بسیار
دشوار خواهد بود برای کانت حتی مفهوم
کرامت یعنی دیگنیتی که یک مفهوم پایهی اس
در بحث حقوق بشر میدونید که بحث حقوق بشر
اساسا مبتنی مفهوم دیگنیتی و کرامت انسان
هست این
با در حقیقت اعتماد شما
به این جامعه اعتماد شما به انسانهای
دیگه به اینکه انسانها میتوانند و
میخواهند اخلاقی زندگی بکنند میتوانند
میل دارن به سمت تمدن میل دارن به سمت
اخلاق پس میشه اخلاقی زندگی کرد و باید یک
جهان اخلاقی رو ساخت
خب من چقدر دیگه وقت دارم حمید
جان حدود ۱۰ دقیقه دیگه هتی جان بله
نکته دیگری که میتونم براتون
اینجا بگم که فکر میکنم کمک
بکنه به بحث ما این هست
که خب
کانت موضوع امید
رو سه تا چیز میدونه یعنی در نوشتههای
مختلفش به سه چیز اشاره میکنه امید چی یکی
امید
به
سعادت خودمون هر کس به سعادت
خودش امیدواره اینو هم توجه داشته باشین
که در فلسفه اخلاق از ارسطو تا امروز
سعادت خوشبختی با خوشی فرق میکنه ها چون
ما خیلی موقعها هپینس رو با هپی بودن یکی
میگیریم مخصوص اصلا دنیای
احمقانه مناسبات سرمایه
داری شما رو بیشتر به این سمت میرونه که
شما شاد باشید خوش باشید بیخیال باشید
بیغم باشید یعنی این تبدیل شده به یک چیز
به یک ارزش اینکه
شما وقتتون خوش باشه فقط در حالی که ب در
فلسفه اخلاق هرگز خوش بودن یعنی
عافیت داشتن راحت بودن شاد بودن به هیچ
وجه با سعادت پیوند نداره شما بعکس برای
اینکه به سعادت برسید باید فضیلتهای
اخلاقی رو در حقیقت در خودتون متحقق کنید
و فرزل تهای اخلاقی یک چیزیست خلاف طبیعت
خلاف خواستهها خلاف عافیت طلبی خلاف خوشی
بنابراین شما باید برای رسیدن به
فضیلتهای اخلاقی رنج به کشید ریاضت
بکشید خیلی چی خودتون رو از خیلی از تمتع
دنیوی لذتهای دنیوی محروم کنید از
خوابتون بزنید از خوراکت بزنید تا بتونید
یک زندگی فضیلت مندانه داشته باشید
بنابراین سعادت در نظر بگیرید که با هپینس
با هپی بودن متفاوت هست پس یک
موضوع امید سعادت داشتن سعادت خود آدم هست
دوم پیشرفت اخلاقی یعنی شما امیدوار هستید
که در
حقیقت هر روز آدم بهتری بشید دیگه یعنی
مثلا ناگهان در یک
ورطه
بسیار وحشتناک تباهی اخلاقی نیفتید یو
سقوط اخلاقی نکنید شما دوست دارید که از
نظر اخلاقی هرچه که بیشتر میره بخاط این
اخلاق چیه مثلاً صداقت چیه صداقت صرفاً
راستگویی نیست
بلکه راستگویی رو تبدیل کردن به عادته
یعنی ملکه شما بشه شما اتوماتیک بدون
اینکه فکر کنید و تصمیم بگیرید راست بگید
بدون اینکه فکر کنید و تصمیم بگیرید مثل
رانندگی میمونه دیگه شما اول رانندگی که
یاد میگیرید خب همه چیو نگاه میکنید همه
چیو چک میکنید به همه چی توجه میکنید ولی
وقتی رانندگی یاد گرفتید دیگه ناخودآگاه
میشینید پشت ماشین ماشین شروع میکنید به
راندن و توجهی ندارید به اینکه پاتون الان
روی پدال گاز هست نمیدونم دستتون به
فرمون هست اینا رو اتوماتیک انجام میدید
عادت میشه برای شما اخلاقم همینه دیگه و
این نیاز به زمان داره این نیاز به این
داره که شما در طول عمرتون در حقیقت این
ملکهها رو هرچی که پیشتر میرید این
ملکهها در شما راسختر میشه بنابراین
نسبی صداقت در
برخی نسبت به برخی دیگه فرق میکنه یه کسی
که
تلاش بیشتری کرده برای اینکه این ملکه
صداقت درش راسخ بشه یا ملکه شجاعت درش
راسخ بشه فرق میکنه با کسی که کمتر تلاش
کرده درست مثل ورزش میمونه کسی که مثلا
فرض
کنید ورزش میکنه مخصوصا اینا که بادی
بیلدینگ و اینا میکنن بعضیا هستن که
عضلاتش میخوان مثلا محکم کنن بعضیا هستن
میخوان اهداف دیگری دارن این متفاوت هست
شما باید بخواهید که چه چیزی چه فضیلتی رو
به دست بیارید و در طول زمان
باید به دستش بیارید بنابراین شما
امیدوارید که مورال امروت داشته باشید
دیگه مرال پروگرس داشته
باشید پیشرفت اخلاقی داشته باشید و
سوم سومین چیزی که کانت برای امیدوار بودن
برمی
شمره در حقیقت پیشرفت یا بهبود
اخلاقی نژاد بشر هست نوع بشر
هست خب این رو ما الان
میتونیم در خیلی از به
اصطلاح جوانب زندگی خودمون ببینیم درسته
که در قرن
بیستم قرن جنگ و انقلاب بود در قرن به قول
اریکس بام قرن افراطی ترین گرایشهای بشر
ب بود قرن افراط ها بود
دیگه قرن زیاده رویها گذا ف رویها
و از حد گذشتن ها بود در عین حال ما رو به
خیلی چیزا هم حساس کرد یعنی بسیاری از
چیزهایی که ما بهش توجه
نداشتیم به عنوان
یک فضیلت یا به عنوان یک حق اینها رو ما
رو بهشون حساس کرد درسته که الان مثلاً
فرض کنید در ایران امروز ما از آزادی و
دموکراسی و حقوق بشر اونطور
که دلمون میخواد یا اونطور که مثلاً نمونه
هاشو در کشورهای توسعه یافته میبینیم سراغ
نداریم ولی جامعه نسبت به این ارزشها
بسیار بسیار حساستر شده تا قبل از انقلاب
جامعه نسبت به خشونت حساستر شده ت تا
نسبت به قبل از انقلاب اینا اینا پیشرفت
اخلاقیه یعنی اخلاق صرفاً این نیست که یه
چیزی تحقق پیدا بکنه اینکه شما حساس بشید
و بخواهید تحقق پیدا بکنه اینم پیشرفت
اخلاقی به شما میده مثلاً فرض بنید تنبیه
بدنی در تا همین چند وقت پیش تنبیه بدنی
در مدارس مثلاً اصلاً چیز عادی بود ما که
بچه بودیم مدرسه میرفتیم اگه تو مدرسه
کتک معلم کتکو میزد میترسیدیم بیایم خونه
به بابا ننمون بگیم که مثلاً معلم کتک زده
چون اگه میگفتیم بابا نمونم یه فس ما رو
میزدن که تو چیکار کردی که معلم کتکت زده
ولی الان خشونت علیه کودکان خشونت علیه
دیگران یا خشونتهای خانگی شما بسیاری از
قوان حتی قوانین که در
همین جمهوری
معیوب
کنونی در مورد خشونت
خانگی وجود داره خب اینا قبل از انقلاب
وجود نداشت یعنی مردهایی که زنها شونو
کتک میزدن و زن هیچ عادی خیلی در خیلی از
مناطق ایران عادی تلقی میشد یعنی انگار که
خب همونطور که بچه رو میزنی زنتم باید
بزنی دیگه خب اینکه جامعه حساس میشه نسبت
به خشونت جامعه حساس میشه نسبت به حقوق
خودش جامعه حساس میشه به صلح جامعه حساس
میشه به آزادی به حق خودش بخش عظیمی از
شما نگاه کنید در همین جامعه ایران همین
جامعه امروز ایران درسته که حکومت ضد زنه
ولی
جامعه بسیار بسیار از نظر حقوق
زن آگاهی
و اراده برای رسمیت به رسمیت شناختنش
بسیار بسیار رشد کرده شما یک نمونه رو در
نظر بگیرید مسئله بکارت
بکارت دختران چه مسئله وحشتناکی بود در
حالا سنت ما و بعد حتی تا دو دهه اول
انقلاب ولی از در د به ویژه در دو دهه
گذشته میبینید که وکارت در نسل جوان یک
مسئله اس که اصلاً دیگه اون حالت تابوی
خودش رو از دست داده بسیاری از ازدواجها
صورت میگیره که اصلاً درش بکارت اصلاً
مهم نیست یا بسیاری چیزهای دیگه این یعنی
جامعه به شخصیت افراد به استقلال افراد به
آزادی افراد به تنوع افراد به حقوق
اقلیتها
حساس شده این رو بهش
میگن به اصطلاح پیشرفت اخلاقی بنابراین
جامعه ایران درسته که در ۱ سال
گذشته از بسیاری از جنبهها آسیب دیده و
مخصوصا در ۴۰ سال گذشته از حکومت بسیار
آسیب دیده ولی خود جامعه از نظر اخلاقی از
بعضی جنبهها پیشرفت کرده اینکه شما
اعتقاد کانک معتقد بود که بشر درسته جنگ
هست خصو هست بد وقتی این خود در نقد قوه
حکم میگه که فرق انسان با حیوانات دیگه
اینه که بشر خودش دشمن خودش یعنی خودش
همنوعان خودشو از بین میبره بر
خلاف جانوران دیگه ولی در ع حال در نهایت
سیر کلی جان دیوی این فیلسوف پراگماتیسم
یکایی ی جملی داره معروفه میگه وقتی از
نزدیک نگاه میکنم بدبینم وقتی از دور
نگاه میکنم خوشبین هستم یعنی که در دراز
مد در
در قاب بزرگ تاریخ و در دورترین افقها
اگر از اون منظر اگر از وام جهان نگاه
بکنیم میبینیم که بشر به سمت اخلاقی تر
شدن پیشرف داره میکنه همین که کشورهایی که
دیکتاتوری هستن نمیگن ما دیکتاتوری هستیم
به عکس میگن ما دموکراسی هستیم همین که یک
حکومتی مثل جمهوری اسلامی که یک حکومت
فاشیستی هست خودشو مردم سالارتویی دونه
این به این معناست که مردمسالاری تبدیل
شده به ارزش یعنی که کسی نمیتونه بیاد و
بگه که من علیه مردم سالاریم من یک حکومت
ضد دموکراتیک ام پس خوبم نه حتی ضد
دموکراتیک ترین حکومتها هم وقتی تظاهر
میکنن به دموکراتیک بودن این به این
مفهوم که دموکراسی به یک ارزش جهانی بدل
شده بسیار خب من اینجا متوقف میشم دیگه
بحث و گفتگو بسیار زیاده فقط خواستم که
توجه بدم دوستان رو به اهمیت بحث امید از
نظر فلسفی ببینید امید برای غربیها یک
مفهوم مسیحیه برای ما امید
حتی یک مفهوم اخلاقی هم نیست اصلا کانسپت
نیست در حقیقت برای ما امید ی یک حالت یا
مثلا مثل حسادت مثل مثلا قبطه خوردن مثل
اندوهگین بودن ولی برای در مسیحیت
امید ایمان و عشق این سه گانه اس که سن پل
در
حقیقت پیش مینهد این گوهر مسیحیت این در
حقیقت
سه فضیلت برتر الهی هست که خداوند این به
اصطلاح وقتی که
انسان رو با دمیدن روح خودش می آفرینه با
روح خداوند هست که امید ایمان
و عشق وارد بدن انسان میشه انسان
موجودیست که گل او سرشته از ایمان و امید
و عشق هست و بعد سنت آگوستین س گانه دیگری
میاره
ف یعنی اان امید و احسان یا
شفقت بعد این مفهوم از م به اصطلاح الهیات
میره در فلسفه و یکی از مفاهیم بسیار
بسیار مهم در فلسفه سیاسی و در فلسفه
اخلاق هست ما نمیشناسیم مفهوم امید و این
شکلی من فقط هدفم از این بحثی پراکنده که
امشب کردم بیشتر برانگیختن کنجکاوی
یا و به تمل بیشتر به این مفهوم بود از
جنبه نظری و ببینیم که الان مخصوصاً در
وقتی بحث جنبشهای اجتماعی جنبشهای
دموکراتیک جامعه
مدنی و اینور چیزا پیش میاد مسئله امید یک
مسئله بسیار بسیار مهمی اس که به اصطلاح
میگن که باید
از مالتی دیسیپلینی پرسپکتیو دید یعنی از
من چشمانداز چند رشتهای از فلسفه گرفته
تا روانشناسی جامعه شناسی و رشتههای
مختلف در مورد امید نظریه هست کار هست
تحقیق هست در مورد امید یک بخش بحث نظریست
بحش بحث تئوریک که یه بخششم بحثهای تجربی
اس مثلاً فرض بکنید بعضیا معتقد هستند
که امید داشتن امیدوار بودن به تغییر و
پیشرفت در بعضی از گروهها حالا مثالش در
بعضی از گروههای سیاه در آمریکا این تحقیق
کردن اینها باعث شده که یک بلک یلزم یعنی
یک نیهیلیسم سیاه درست بشه آدمهایی که
دیگه عمل نمیکنن چون معتقدن که اوضاع درست
میشه دیگه یعنی خود این امیدواری کانتر
پروداکت شده یعنی نقض غرض شده
و اها رو با تحقیقات میدانی با به اصطلاح
روشهای بسیار تجربی نشون دادن بنابراین
دامنه این بحث امید بسیار گسترده است و
امیدوارم دوستان فرصت داشته باشن که به
اندیشیدن و تمل و مطالعه درباره این موضوع
اولویت بدن و همین طور امیدوارم که در
آینده بتونیم در این باره بیشتر گفتگو
کنیم من در خدمت دوستان هستم