«همسایه‌ دریای طهور» سروده‌ دکتر‌ عبدالکریم سروش با صدای مهدی خلجی

ح ببینم دوستان می‌تونن حدس بزنن شاعر رو که خرد باز خرد را که گرفتار جنون شد که زند راه سلامت که دل از پرده برون شد رخ فرخ به نمودی و دل از خلق ربودی م زنان خنده فرخنده چه غم‌ها که فزود نه عجب پرده خلقی که به دری و بسوزی چه سه زد شب چو نسوزد که فروزد چو تو روزی من از آن شب که سحر خنده جادوی تو دیدم همه تن صبح صفت خنده زدم خرقه دریدم به کجا می‌روی ای تاز تر از صبح بهاران باش تا با تو بهار آید و صبح آید و باران باش تا با تو شراب آید و شهد آید و شادی شهد الله که در شهر ب گیتی تو گشادی اهر من ماند و من ماند و دشمن چون نمانی به که مانی که بماند ز تو سرپنجه مانی مهربانا تو نگشتی من سودازده گشتم مهروش ماندی و من از تو زمین وار گذشتم مه من مهتری از ماه و به از مهر مهینی شفقت را شفقی بخش به رخسار زمینی خوار خوارم که تو خورشیدی و من سایه نشینم بکش این خوار وگرنه بکشد خار و مینم تو برا کی دگری با تو چو خورشید برا به برا ور نه دل از سینه امید برآید به درا یا به درت تا به دماوند برآیم گل نی تا به گلابی ز تو خرسند برایم به سر چشمه نشستی که گل چهره بشویی چشمه در چشم تو خود شست و ثمر شد به نکویی تو به گل نیم نگه کردی و گل صاحب جان شد به دلم پرده زن ای دوست که در پرده نهان شد شب مهجوری جان بنگر و زندان زمانه فرحی بخش و فروغی که فسرد م ز فسان چو سرابم به خیالین جسدی ساخته‌ام من چه خرابم که ز بیگانه خودی ساخته‌ام من محرمان مه و محروم ز مهریم خدایا یوسفان در چه و گرگان سپریم خدایا بدم ای برف که بر غیرت ناهید بخندم به دری زرق که بر غیر در دیده ببندم ای بچار لاکی و پاکی غم باران بهاری غم یاران خور و باران کن و مپسند غباری سخن آب ز بهر دل من گوی که جویم بنشین بر لب این جو که دگر بهر نجویم رو ترش کردم و قند تو به صد زهر چشیدم ناز خوش کردم و مهر تو به صد قهر خریدم قهرمانم کن و قهرم کن و بین تا چه شکور م من ننم که شکر نوشم و از از شرک بشورم دیدم از دوش که می‌آمدی ای کوکب دری شب توهی شد که درآیی تو بدین پاکی و پری به دو صد ناز فرو دا که به صد جاه رسیدی چه نکویی چه سپیدی مگر از ماه رسیدی به دوصد ناز درایی که دوصد راز بگویی خبر از بهر دهی قصه پرواز بگویی به فدای تو که دل داری و دلبر خویشی به سرای منی ما به سراپرده خویشی هل اندوه سرآمد بزن آن ساز طرب را هل مطلوب درآمد بشکن پای طلب را دگران باده چه نوشم نه ملولم نه خمارم دگران ژنده چه پوشم نه خزانم که بهارم تو مرا یار گرفتی ز چه از بخت بنالم تو مرا بال گشودی ز چه بر عرش نبم همه عطرم همه نورم همه موجم همه شورم همنشین مه و همسایه دریا تورم سخن رنج نگویم که بدان گنج رسیدم ز طلب در طرب افتادم و از شب بیدم ای شب از رویت روحانی رویای تو روشن به سیه روزی ما بنگر و روز آ به روزن روزها در غم ما یاوه و بیگاه و تبه شد مه فرو مرد و گرفت تخت و خورشید سیه شد تو درخشیدی و خورشید درخشید دوباره تو بمانی تا مه و خرشید بماند هم بله