انقلاب اسلامی و مدرنیزاسیون در ایران

سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان گرامی و امیدوارم که همه اوقات خوشی رو گذرونده باشن و اوقات خوشت تری رو در پیش داشته باشن صحبتی که امروز قراره در محضر دوستان بکنیم در مورده نقش جمهوری اسلامی یا اساساً پدیده انقلاب ایران در نسبتش با مدرنیته و مدرنیزاسیون چیه دلیل اینکه این مسئله رو مطرح میکنیم حالا یکیش این هست که من اخیرا یک جا راجع به این موضوع صحبت کردم و پرسشهای زیادی از من میشه چون براشون این صحبت چون کوتاه بوده خیلی موجه نمیاد ولی مسئله فراتر از این هست مس برمی‌گرده به تلقی ما از خودمون از فرهنگمون و از اونچه که تمدن غرب حالا یا مدرنیته مینامیم و در حقیقت هیچ مسئله‌ی در زندگی ما نیست که برای خیلی‌ها ناشی از برخورد سنت با تجدد یا تضاد سنت با تجدد به نظر نیاد و طبیعتاً انقلاب ایران که یک انقلاب به اصطلاح به رهبری یک آیتالله شیعه است و به انقلاب به تأسیس نظام جمهوری اسلامی و با ایدئولوژی اسلامی منجر شده چون که برای عموم مردم مدرنیته در تقابل با استبداد در تقابل با مذهب در تقابل با تعصبات عقیدتی شناخت میشه جمهوری اسلامی و انقلاب ایرانو اساساً ضد مدرن و ضد مدرنیته می‌دانند و در حقیقت آینده آرمانی ایران در ذهنشون یک ایرانیست که مدرن باشه مدرن به این معنا که غیر مذهبی باشه و این غیر مذهبی بودن در سراسر ارکان جامعه دیده بشه یعنی از خانواده‌ها گرفته تا نظام حکومتی خب البته یه مقدار برای من عجیب هست که چن این تصوری همچنان هست یعنی اینکه هست به این معناس این نیست که تازه به وجود اومده این از زمانی که ما با مدرنیته آشنا میشیم یعنی از آغاز برخورد ما با مدرنیته به اصطلاح دوران قبل از مشروطه از اول تصور ما همین بوده که یک یک چیزی وجود داره به نام مدرنیته و یه چیزی وجود داره به نام سنت حالا چه روشن فکرای ما چه به اصطلاح او که سیاحان ایرانی که میرفتن در اروپا اونا معتقد بودن که اروپا تمدنی داره که این تمدن هم از نظر علمی هم از نظر تکنولوژیک هم از نظر اقتصادی قابل مقایسه با وضعیت ما نیست و این ناشی از این هست که اونها یک تفکر کر عقلانی و غیر مذهبی یا ضد مذهبی دارن و ما همچنان در قید مذهب ماندیم بنابراین این دوگانه سنت و تجدد یک چیزی هست که اسمش سنته و چیز دیگه اسمش مدرنیته هدف ما یعنی بخش به اصطلاح پیشرو و تحصیل کرده جامعه آرمان خودش رو آرزوی خودش رو گذاره از سنت به مدرنیته هم قالب بندی کرده در بیشتر این دوره تاریخی که میگم یعنی از دوره مشروطه تا الان و حالا مدرنیته هم پیوند میخوره با سکولاریسم و الانم که دیگه مرتب در هر بیانیه سیاسی و صحبت میتینگ سیاسی و نمیدونم برنامه‌های رسانه‌های خارج از کشور همش این بحث سکولار بودن و اینکه جامعه باید سکولار بشه و حکومت باید سکولار بشه و چه جوری سکولار بشیم مطرح است این خب خیلی در اون دوران شاید یک امری گریز ناپذیر بوده که چون این تصور غیر تاریخی که حالا من توضیح خواهم داد و غیر واقعی از سنت و تجدد وجود داشته باشه به دلیل اینکه خب امکانات علمی و توانایی فکری ما ایرانی‌ها در اون زمان به گونه‌ی نبود که بتونیم با این مفاهیم به طور عمیق آشنا بشیم ولی اینکه در بیش از ۱۰۰ ساله که همون تصورات بسیار ساده لوحانه از خودمون به عنوان سنت از دیگری به عنوان مدرنیته و مدرنیزاسیون و مسئله دین این به اصطلاح تصور ساده لوحانه الان تازه اوج داره می‌گیره و در واکنش به جمهوری اسلامی داره عمومی میشه این بسیار جای نگرانی داره و اگر چنین پیش بریم نباید خیلی آینده متفاوتی غیر از گذشتمون انتظار داشته باشیم کافیست که شما به نوشته‌ها و اصولاً ادبیات دوره مشروطه و بعد از اون در دوران رضا شاه نگاه بکنید و ببینید که حتی ک کسانی که به شدت خودشون رو رو متجدد یا متجدد مب می‌دونن چه تصور بسیار گاهی کودکانه‌ای از اروپا دارن از زندگی اروپاییان دارن از وضعیت دینی و از ذهنیت جهانبینی اروپایی دارن یه کسی مثل آقای کسروی که در ایران به عنوان برای خیلی‌ها مخصوصاً بعد از انقلاب تبدیل شد به قهرمان عقل‌گرایی در مقابل تعصب مذهبی خب ایشون معتقده که بارها و بارها نوشته که در اروپا اثری از دین دیده نمیشود این جمله رو توجه کنید اینین جمله آقای کسروی اس تصور می‌کنید که در اروپا چیزی به نام دین دیگه وجود نداره و به خاطر همینه که اینها پیشرفت کردن در حقیقت اثری از دین وجود نداره یعنی که دیگه کسی غیر عقلانی فکر نمیکنه همه هیچ دیگه اثر خرافه نیست حتی آقای این تصور که عاملش و حاملش تجدد خواهان بودن این تصور عمومی شد یعنی کهه حتی مذهبی‌ها هم چنین تصوری دارن پیدا کردن که بین دین و مدرنیته تضاد وجود داره در حقیقت این تضاد بین دین و مدرنیته رو کسانی که پیامبران مدرنیته بودن در ایران وارد کردن و به مخالفان خودشون هم این تصور رو فروختند و تا الان ما با این دوگانه مواجه هستیم هم در تبلیغات جمهوری اسلامی و هم در تبلیغات مخالفان جمهوری اسلامی این تم تضاد بین سنت و تجدد تضاد بین دین و دموکراسی تضاد بین عقل و دین کاملاً یه رنگ و بوی واضح و آشکاری گرفته و سایه انداخته بر کل گفتمان تبلی قاتی هر دو طرف یعنی چه شما به به قول خودتون به قول خود اون آدم طیف سنتی جامعه تعلق داشته باشید چه به طیف مدرن جامعه این د تا رو با هم ناسازگار میدونید بنابراین این تصور یک تبدیل شده به یک عقیده عمومی و یک اصل بدیهی گویا که متأسفانه حتی در بخش دانشگاهی ما هم پیشبرنده بسیاری از نوشته‌های دانشگاهی اس یعنی کهه این مشهورات عامیانه تبدیل شده به مسلمات علمی بر اساس این با این نگاه کارهایی به اصطلاح علمی انجام میشه رساله نوشته میشه تحقیقات تاریخی نوشته میشه و همچنان ما در یاب یک تفکر فلسفی و انتقادی باید تحمل کنیم این وضعیت رو یعنی از آقاخان کرمانی تا آرامش دوستدار تم هایی که ایرانی ها و نخبگان ایرانی بهش فکر کردن هم اون تم ها کما بش ثابت مونده و هم نوع نگاهشون و حتی میشه گفت که شاید اصالت اون نسل اول هم در این‌ها دیده نشه ولی این نگاه غیر فلسفی و غیر انتقادی و سطحی و تخیلی خیلی ثابت و سمج بر جا مانده خب یک نکته مهم این هست که چنین تصور رویایی و کودکانه از مدرنیته به عنوان یک وضعیتی که وضعیت آرمانی اس یعنی در حقیقت اون تخیلی که انسان قدیم داشت راجع به بهشت همون تخیل رو در مورد مدرنیته داشتن در مورد غرب داشتن این یک ویژگی یا یک خسیسه مشترکی است بین همه جوامعی که مدرن نبودن و نیستن یعنی وقتی که شما کتاب آز برلین متفکران روس رو میخونید توضیح میده که در روسیه مردم قرن نوزدهم ی در حقیقت همون تقریباً همزمان با مشروط جنبش مشروطه میگه مردم در روسیه عموم مردم انقدر تصور خوشبینانه و ساده دلانه ای از مدرنیته دارن به عنوان ی بهشت آرمانی که هرگز شما چنین تصوری رو در اروپا نمی‌بینی و هرگز چنین نبوده برای اروپایی‌ها مدرنیته مخصوصاً در این اصل که داریم صحبت می‌کنیم یی در قرن نوزدهم و از قرن نوزدهم به بعد مدرنیته همواره به صورت یک پدیده متناقض آمیز تناقض آمیز و پدیده تراژیک و مصیبت بار تلقی شده و ما در اواخر قرن نیمه دوم قرن ب نوزدهم سه شخصیت بسیار بزرگی از اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ظهور می‌کنن که این‌ها رو بهشون میگن پیامبران سوئ زن کسانی که به مدرنیته سوء زن پیدا کردن این کسانی که دارم میگم اینا همه قبل از ظهور دولت مدرن در ایران یعنی شکلگیری دولت ض رضا شاه پهلوی بودن یکی این سه پیامبر سوئ زن یکی نیچه است یکی مارکس و یکی هم فروید که هر سه اینها ویژگی مشترکشون این هست که به عقل که در دوران روشن گری در قرن هجدهم انقلابیون اروپا باور پیدا کردن به عنوان عقل مدرن و اون رو به عنوان یک جایگزین واقعی برای دیگر نوع های تفکر مخصوصاً دین میدیدن و فکر میکردن که عقل روشنایی مطلقه و غیر از عقل همه تاریکی و ظلمت و گمراهیست به این تردید پیدا کردن و اعتبار عقل رو به عنوان مرجع نهایی تشخیص درست از غلط و خوب از بد اعتبارش زیر سؤال بردن مارکس گفت که اون عقلی که شما ازش صحبت میکنید این خودش ساخته و پرورده یک کارگردان ناپیدا و پنهانی پشت پرده است به نام زیرساختهای اقتصادی اون زیرساختهای اقتصادی هست که عقل هر جامعه یا به اصطلاح ایدئولوژی رو شکل میده از جمله دین رو فروید گفت که همه اونچه که شما از عقل سراغ دارید و بهش نسبت میدید این در واقع از خود عقل نیست بلکه با یک کارگردان پنهانی به نام ناخودآگاه هست که او رو داره رهبری میکنه بنابراین این ظاهر قضیه است و عقل نمی‌تونه مرجع نهایی باشه میچه هم گفت که اراده به قدرت و دیگه از اواخر قرن بیست نوزدهم به این طرف دیگه مسئله مدرنیته به عنوان یک پدیده سرراست بدون تناقض کاملاً مثبت از هر نظر دیگه مقبول نبود دیگه بدیهی نبود در اروپا و خب بعد از ورود به قرن بیستم ما مواجه هستیم در اروپا و و آمریکا با مشکلات و مسائلی که خب در اروپا که مسئله جنگ جهانی اول و جنگ جهان دوم و هلوکاست و در آمریکا هم [موسیقی] مسئله رکود اقتصادی یا دیپر شن که دهه ۳۰ بود همه اینها در حقیقت موجب شد که دیگه مدرنیته به عنوان یک کلمهی که بار مثبت داره لزوماً به کار برده نشه و به عکس همواره مدرنیته به عنوان یک از اون موقع به بعد در علوم اجتماعی و فلسفه و هنر و ادبیات مدرنیته به عنوان یک جلوه بسیار شریرانه از وجود انسان و نیروی انسانی تلقی شده برای فیلسوفانی مثل خانم سوزانیم مدرنیته با زلزله لیسون در قرن هجدهم آغاز میشه و با هلوکاست به پایان می‌رسه یعنی مدرنیته یک سرشت تراژیکی داره خب برای ایرانیا اینطور نیست وقتی میگم برای ایرانیا اینطور نیست منظورم مردم کوچه و خیابان نیستن بلکه منظورم کسایی هست که کتاب می‌نویسن ما چرا ما شدیم یا اینکه چه جوری ما از این عقب موندگی و بدبختی بیایم بیرون یا چرا ما سکولار نمیشیم یا چرا ما مدل نمیشیم همچنان تصور این هست که ما در وضعیت سنتی قرار داریم اینی که الان در ایران مشاهده می‌کنیم و باید بریم به وضعیت مقابل اون که وضعیت مدرنه اونی که اروپاییها و آمریکاییها بهش رسیدن خب این خیلی راحت بهتون بگم درست نشان دهنده ضعف ضعف مفرط یا در حقیقت ناتوانی تفکر عقلانی و انتقادی در ایران هست یعنی اینکه هنوز در ایران ما نمیتونیم میتونیم بریم انگلیسی هم بخونیم دانشگاههای آمر اروپا هم تحصیل بکنیم و برگردیم ایران ولی هنوز قدرت فکر کردن به وضعیت خودمون نداریم چونکه صرفاً خوندن و دانستن نظریه‌ها مهم نیست مهم اینه که شما وضعیت خودتون رو چگونه می‌فهمید اگر قادر به فهمیدن وضعیت خودتون نباشید صرف حفظ کردن تئوری‌ها و نظریه‌ها فقط برای اینکه کارمند دانشگاه بشید کفایت می‌کنه نه برای اینکه گرهی رو باز بکنه خب نکته اول این هست که این نوع تلقی ناشی از تفکر غیر تاریخی هست تفکر تاریخی بسیار بسیار مسئله مهمی اس در هر بحثی از مدرنیته و تفاوت انسان مدرن با انسان غیر مدرن از نظر فلسفی در خودآگاهی تاریخیست یعنی انسان مدرن مدرنیته مدرن یعنی زمانی که الان هستیم بنابراین مدرنیته اساساً یه اصطلاحی اس که به زمان اشاره داره پس انسان مدرن انسانیست که آگاهی به زمان داره یعنی آگاهی تاریخی داره یعنی میگه من مدرن ام انسان سنتی هیچ مق نمیگفت من سنتیا یا نمیگفت امروز روزگار مدرنه این اصر عصر مدرنه مدرنیته زمانی آغاز میشه که کانت میگه عصر ما عصر نقد است یعنی ما وارد یه عصری شدیم که انسان اون عصر به اون عصر آگاهی داره و بین عطر خودش و دوران‌های پیشین فاصله می‌گذاره این خودآگاهی تاریخی یعنی چی یعنی اینکه هر رویدادی در تاریخ یک بار برای همیشه رخ میده و هرگز تکرارپذیر نیست و دوم اینکه هر انسانی هر فرهنگی هر سنتی در هر دوری به یه شکلی خودش و جهان رو می‌فهمه و چیزها رو تجربه می‌کنه مثلاً فرض کنید مرگ برای یک قبیله آفریقایی در به اصطلاح دل آفریقا یک معنایی داره و برای یک ژاپنی در فرهنگ ژاپنی در قرن نوزدهم یک معنای داره در قرن بیستم یک منا داره خانه برای یک آمریکایی قرن بیست و یکم یک معنی داره برای یک ایرانی قرن نوزدهم یه معنای دیگه داره بنابراین هر فرهنگی مثل هر انسانی درست مثل انسان فرهنگ‌ها سنت‌ها ملت‌ها مثل فرد انسانی با زمان همه چیزشون تغییر می‌کنه حتی ما انسان‌ها که سلول‌های بدنمون م ه سال به هت سال همه تغییر می‌کنه چه برسه به اونچه که می‌دانیم و اونچه که می‌فهمیم شما از خاطرات خودتون اگه اگر امسال مثلاً میخواید یه خاطره بگید یه شکلی اون رو به یاد میرید و تعریف می‌کنید سال دیگه یه شکل دیگه حتی خاطرات ما با گذشت زمان تحول پیدا می‌کنه این به این معناست که ما وقتی که صحبت می‌کنیم مثلاً از تاریخ مرگ و میخوایم ببینیم انسان‌ها از مرگ چه میفهمیدن با مرگ چگونه رویارو میشدن چه آیین‌ها و ایده‌ها و اصولی رو در مورد مرگ باور داشتن باید از از تاریخ تاریخ تاریخ‌های مرگ سخن بگیم بهخاطر این یک تاریخ مرگ نداریم ما تاریخ‌های متفاوتی می‌تونیم برای مرگ بنویسیم بسته به زمان و بسته به جغرافیا و فرهنگ خاص این در مورد هر چیز صادقه راجع به عشق راجع به بوسه و نوشتن اینها رو راجع به پوشش راجع به روابط جنسی راجع به خدا ما تاریخ‌های متفاوت داریم یعنی اینطور نیست که شما بتونین فاصله‌های زمانی و فاصله‌های مکانی رو به راحتی درنوردید و از یک تصور یا یک تعریف از یک مقوله سخن بگید به همین دلیلم هست که کسی مثل نیچه میگه که هرچه تاریخ دارد تعریف ندارد یعنی همه چیز انسانی تاریخی همه چیزش وقتی می‌رسیم به مدرنیته و به اسلام یا دین به طور کلی این قاعده باز صادق هست یعنی ما یک مدرنیته نداریم ما مدرنیته ها داریم ما یک اسلام نداریم اسلام ها داریم ما یک دموکراسی نداریم دموکراسی‌ها داریم ما یک حقوق بشر نداریم حقوق بشرها داریم ما یک انقلاب نداریم انقلاب‌ها داریم این به این معنا نیست که بین این‌ها هیچگونه وجه مشترکی نیست ولی که به این معناست که اون وجوه تمایز خیلی مهمن اساساً یک تفاوت مهمی که بین ما ایرانی‌ها یا مردمان برآمده از تمدن بین نهرین وجود داره با اروپایی یا کسانی که از دل فرهنگ یونان باستان برآمدن این تفاوت هست انسان ایرانی در فهم چیزها بیشتر به دنبال یافتن تشابه هاست یعنی با تشابه ها هست که می‌تونه دنیا رو بفهمه یعنی شیوه اندیشیدن اینطور هست و در نهایت با از بین بردن تفاوت‌ها و یکی کردن اونها و میل انسان ایرانی به سمت وحدت و یگانگی است آفرین بر عشق کل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد این براش مهمه که ذرات همه یکی بشن بپیوندن به همدیگه و یک کل مشترک رو تشکیل بدن ایده اصلی عرفانم همینه دیگه فنا شدن در به اصطلاح خداوند که خودش یکی از اوصافش همین واحد بودنه سعدی میگه تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم پیرو هن میب درم جا دم ب دم از غایت شوق که وجودم همه او گشت و من این پنم اون شما اگر بخواید وجود حقیقی و واقعی داشته باشید باید یکی بشید با این وجود این طرز فکر ایرانی هست که تشابه جو هست تشابه خواه هست ولی فکر یونانی و فکر اروپایی به عکس به دنبال دیدن تمایز هاست و این دو تا این تفاوت ف به اصطلاح شیوه اندیشیدن بسیار بنیادی است و همین یل هست که شما در فرهنگ ما چیزی به نام تراژدی ندارین شما یک اهور مزدا دارین یه اهریمن دارین اینا با همدیگه نمیسازن یک سرچشمه خیره یک هم نیروی شره نه این به او تسلیم میشه نه به این اون یکی به این تسلیم میشه اینها با هم نمی آمیزند اینها با هم هیچگونه آشتی ندارن و و مدام در پیک کارن تا اینکه در نهایت در پایان تاریخ نور بر ظلمت غلبه پیدا میکنه اما تفکر غربی چنین نیست تفکر غربی ذهنیتش تراژیک هست یعنی میتونه جهان رو واقعی بدونه و در عین حال سرشار از تناقض تناقض هایی که هرگز حل نمیشن تناقض هایی که هرگز از میان نخواهند رفت وجود انسان برای یک انسان غربی یک وجود کاملا تراژیک هست یعنی بدون اینکه نه شیطانه نه خداست شیطان تمام شره و انسان و خدا تمام خیر ولی انسان در انسان خیر و شر به هم آمیخته است بدون اینکه خودش در به وجود آوردن خودش نقشی داشته باشه او نگاهش به مدرنیته هم بنابراین نگاه تاریخیه دیگه نگاهی که میکنه به تمدن خودش نگاهی که میکنه حتی به تمدن‌های دیگه هرچه که ما پیش‌تر رفتیم نگاهش تاریخی تر شده یعنی اساساً روند تفکر مدرن در همین س راستاست یعنی تاریخی دیدن بیشتر چیزها هرچه بیشتر تاریخی دیدن چیزها یعنی چی یعنی کشف تمایزهای بیشتر کشف تفاوت‌های بیشتر و اساساً اونا هستن که می‌تونن تاریخ بنویسن دیگه ما که هنوز چیز نداریم تمایلی فعلاً نداریم این به این معناست که شما در اروپا حتی در اروپا شما از مدرنیته های متفاوت میتونید صحبت کنید نه یک مدرنیته یعنی مدرنیته اروپا فرانسوی غیر از مدرنیته انگلیسی غیر از مدرنیته آمریکاییست و حتی روشنگری وقتی راجع به جنبش روشنگری صحبت میکنیم یا انلایتن مننت ما در ایران فقط فرانسه رو می‌شناسیم ما ولته رو می‌شناسیم و روسو رو می‌شناسیم و اینها و اصلاً انقلاب مشروطه جنبش مشروطه محصول الهامی بود که اها آنها از فرانسه می‌گرفتن ولی واقعیت اینه که ما جنبش‌های روشنگری داشتیم که با هم متفاوت بودن از اسکاتلند تا آمریکا آلمان و فرانسه بنابراین این پذیرفته است که شما همواره در یک موقعیتی قرار داشته باشین که پارادوکسیکال باشه یعنی تناقض هایی وجود داشته باشه که قابل ح لزوما نباشن به همین دلیل هست که ذهن غربی هیچ موقع ذهن آرامی نیست اضطراب خصلت همیشگی این روح غربی هست بحران اندیشیدن برای ذهن غربی هیچ موقعیتی بدون بحرانی دیدن قابل فهم نیست هر موقعیتی بحرانیه و با بحرانی دیدن چیزهاست که اصولاً اونها رو می‌شناسه شناخت هر چیز یعنی فهم وضعیت بحرانی اون اگر یه چیزی بحرانی نیست اصلاً در شعاع تفکر او قرار نمی‌گیره برای ما نه برای ما یا دنیای صدر اسلامه یا دوران کورشه یا دوران یا اروپای آرمانی که اینا همه درش آرامش مطلق وجود داره یعنی بستگی به این داره که شما به چه چیزی ایمان داشته باشید اگر ایمان داشته باشید دیگه هیچ نگرانی ندارید راجع بهش نه راجع به گذشتش نه راجع به آینده ایمان دینی یک تصویر کاملاً یک یک دست و بدون هیچگونه بینظمی و رخنه و گسست و تضاد به دست میده ولی در ذهن غربی همواره نسبت به وحدت یک پارچگی یکدستی و انسجام همواره سوء زن وجود داره همواره سعی می‌کنه که با ایجاد تناقض با تصور تناقض چیزها رو بشناسه تفکر غربی دیالکتیکی دیالکتیکی یعنی دو طرف در مقابل هم با هم باید در اختلاف باشن از دل این به رسمیت شناختن تفاوت و تمایز هست که دموکراسی متولد میشه خب بنابراین شما بستگی دارین که مدرنیته رو چی تعریف بکنین در کجا چه چیزی فهمیده بشه اون مدرنیته که ما فهمیدیم در ایران تا کنون کاملاً تصور ایرانی از مدرنیته هست یعنی اون تصوری که ما داریم از داشتیم و داریم از مدرنیته از قانون اساسی حاکمیت قانون از آزادی از دموکراسی از انقلاب این مخصوص خود ماست اینو ما خیلی تاکنون بهش توجه نکردیم یعنی جدیش نگرفتیم به دلیل اینکه هم همیشه فکر کردیم که اونی که ما می‌خوایم یا اونی که ما میگیم همونه که غربیا میگن همونی که غربیا می‌خوان همونی که در غرب تحقق پیدا کرده در حالی که نمی‌تونه چنین چیزی باشه وقتی که آقای آجودانی کتاب می‌نویسه مدرنیته ایرانی یک حالت سرک استیک و طعن آمیزی درش وجود داره ولی واقعیت اینه که مدرنیته حتماً مدرنیته ما حتماً مدرنیته ایرانیه و نمی‌تونه غیرا ایرانی باشه مثل اینکه بگین من جهان رو میخوام از چشم دیگران ببینم نمیشه همچین چیزی نا ممکنه باید دید که ما چگونه مدرنیته رو فهمیدیم اون مدرنیته به شکلی که ما فهمیدیم به به شکل غیر مدرن فهمیدیم یعنی ما مدرنیته رو که نمیتونستیم مثل مدرنها بفهمیم به خاطر اینکه اگر مثل مدرن می‌فهمیدیم که هی شب و روز گریه نمی‌کردیم که چرا ما مدرن نشدیم ما درست با یک ذهنیت سنتی همچنان مدرنی تر می‌فهمیم چه آرامش دوستدار باشه چه جواد طباطبایی باشه چه دیگران به خاطر اینکه این مربوط به سواد نیست مربوط به شیوه نگریستن به جهان هست خودآگاهی تاریخی یک معلومات نیست مثلاً روزنامه‌ها بنویسن که از امروز به بعد شما باید خودآگاهی تاریخی داشته باشین خودآگاه خودآگاهی تاریخی یک وضعیت روحی و ذهنی اس که اولاً جمعی اس ت ثانیا بسیار در یه فرایند پیچیده‌ای به وجود بیاد و لزوماً همه جا رخ نمیده و ما باید اینو بیاموزیم بیاموزیم که تاریخی بفهمیم خودمون رو و جهان رو چون اگر تاریخی نفهمیم یعنی اصلا در حقیقت نفهمیدیم خودمون حالا نمیخوام وارد بحث خودآگاهی تاریخی بشم در وضعیت کنونی که الان ما هستیم یعنی غلبه چیرگی حکومت مذهبی در ایران و موقعیت تاریخ که ما الان هستیم مهم اینه که بدونیم که این وضعیت رو چگونه باید فهمید یکی از جنبه‌ها همین بحث راجع به سنت و مدرنیته ه و دین و مدرنیته بسیاری از کسانی که صحبت میکنن راجع به مدرنیته مخصوصا تو رسانه‌ها بین مدرنیته مدرنیسم و مدرنیزاسیون تفاوتی نمیگذارن و همینطور وقتی که راجع به سکولار حرف میزنن بین سکولاریسم و سکولاریزاسیون و سکولاری تی تمایزی نمیشناسن خب اینها اگر از منظر فلسفی فلسفی که میگم یعنی تمام علوم انسانی نگاه بکنید خب اینها بسیار گمراه کننده است اینطور استفاده از کلمات اولاً این رو در نظر داشته باشید که همون طور که گفتم هیچ مفهومی نیست که یک تعریف داشته باشه مفاهیم م تعریفی نیستن ی کهه بینید شما تو دیکشنری تعریفشون ببینید مفاهیم پشتشون نظریه است یعنی وقتی که میگیم آزادی آزادی نمیشه تعریف کرد آزادی باید نظریهی وجود داشته باشه درباره اش پس کسی می‌دونه آزادی چیه که یا یه نظریه‌ای رو داره راجع به آزادی یا نظریه‌ها رو می‌شناسه و این نظریه‌ها مدام در در غرب دیگه در مدام در حال تحول یعنی هرگز در آمریکا قانون اساسی یک لحظه از نقد و از تفسیر باز ن ایستاده یعنی از زمانی که قانون اساسی در آمریکا تصویب شده و نظام آمریکایی دولت آمریکایی تأسیس شده تا امروز تفسیر قانون اساسی نمیگم تفسیر موادش اصلا اینکه قانون اساسی چیست چون سؤال اصلی برای ذهنیت غربی اینه که قانون اصلی چیست این طرز فکر طرز به اصطلاح رویارویی فکر غربی با مهم هر مسئله است هر معما که این چیست ما ما نه ما چون می‌دونیم همه چیز یعنی هنوز امروز مهمترین پرسش برای ذهن غربی اینه که انسان چیست چیزی که اصلا برای ما خنده داره سؤال کردن از ولی هرگز هیچ مفهومی نیست که لحظه‌ای از تفسیر تفسیر مجدد تفسیر نقادانه و شکل دیگر دیده شدن و فهمیده شدن باز ایستاده باشه در فرهنگ غربی هیچ موضوع فکری وجود نداره که پروندش بسته شده باشه بگیم ما دیگه راجع به این موضوع صحبت نمی‌کنیم تکلیفش روشن کردن دیگه معلومه دیگه دیگه اصلا سؤالی نداریم راجع بهش چونین نیست چون کهه تلقی ما از مدرنیته بیشتر از دیدن تکنولوژی یعنی چون فکر می‌کنی که درست مثل انسان قدیم که از پیامبران معجزه میخواست و اگر کسی معجزه بهتری میآورد و ایمان میآورد با میدید یعنی او نمیتونست بفهمه خدا و این چیزای انتزاعی رو از پیغمبر میخواستن یه چیزی به ما نشون بده ما نسبت به مدرنیت هم همین طوریم ما تکنولوژی رو دیدیم طرفدار مدرن شدیم ما در حقیقت زندگی شهری و آسایش و نظام اقتصادی رو دیدیم یعنی با چشم خ با حواس قوای حسیم تجربه کردیم که طرفدار مدرنیته شدیم ما که با مفاهیم و نظریه‌ها که آشنا نشدیم و نیستیم م هنوز یعنی کسی مثل رضا شاه تلقی از مدرنیته اون اون چیزی بود که در ترکیه وجود داشت و او دیده بود و می‌دونست اون چزی که چشمش میدید می‌فهمید از مدرنیته او فهمش از جمهوری اصلاً تئوریک نبود اصلا نمی‌دونست جمهوری چی هست اونچه که می‌فهمید فقط حکومت آتاتورک بود یعنی وقتی میگفت من میخوام در ایران جمهوری درست بکنم یعنی حکومت آتاترک درست بکنم اون علمایی هم که مخالفش بودن اونها هم دقیقاً تصورشون این بود از جمهوری که اگه جمهوری بیاد مثل آتاتورک وساط علما رو برمش اینه مردم عادی هم که تو خیابون یه عده به طرف اون از طرفداری شاه به نمایندگی از رضا خان و یک طرفم در هواداری از علما با همدیگه دعوا میکردن و سرکله همدیگه رو شکستن و کشتن و این حرفا اونم همین طور هیچ تصور نظر نداشتن به عبارت دیگه ما در ایران انقلاب مشروطه کردیم بدون اینکه یک کتاب راجع به انقلاب یا مشروطه نوشته بشه ما در ایران جمهوری درست کردیم بدون جمهوری اسلامی درست کردیم بدون اینکه بدونیم جمهوری چیه و جمهوری اسلامی چی هست ما در ایران بزرگترین حزبون حزب کمونیست بود حزب توده بود ۵۰ سال در این مملکت به اشکال مختلف حضور داشت بدون اینکه ما بدونیم کمونیسم چی هست یا مارکس چی می‌گفت یعنی ما با مواجه همون با چیزها مواجهه فلسفی و نظری نیست خب این درست بر خلاف ذهنیت غربیست ذهنیت غربی ذهنیت که خودش رو و جهان رو فلسفی می‌فهمه برای ما فلسفه یه مثل یه چیز تابلو فرش خیلی ران گران قیمتی که تو اتاق مهمونی می‌زنیم برای غربی اون خانهی اس که درش زندگی میکنه خب اون چیزی که ما امروزه میگیم که چرا مش موفق نشد و شکست خورد و چرا مدرنیته در ایران شکست خورد باید در نظر داشته باشیم که تصوری که ما داریم از مدرنیته خیلی متفاوته از تصوری که مدرن ها از مدرنیته دارن به عبارت دیگه اون چیزی که ما از مدرنیته میگیم یه چیز تخیلیه که نه در اروپا وجود داشت و نه اساساً امکان تحققش بود اگر شما به حرفای به اصطلاح مشروطه خواهان رادیکال گوش بدید به خون ید اصلا الان خندتون میگیره آقای قاسم غنی توی یادداشتهای روزانه که مربوط به زمانیست که از طرف دربار رفت به مصر برای واسطه گری در مورد اختلافی که او با همسرش فوزیه داشت یک جا نقل میکنه از سعید نفیسی در نظر داشته باشه که سعید نفیسی آدم کمی نیست آدم اروپا رفته زبان دان دانشمندی اس که آثار بسیار زیادی نوشته و نقش خیلی مهمی داشته در دوره رضا شاه در زمینه مدرن کردن فرهنگ ایران ترجمه کرده درس داده کتاب نوشته به هر حال آدمی برجسته آقای غنی میگه که سعید نفیسی آمده پیش من و میگه شما اجازه بدید که ما ۲ هفته فقط ۲ هفته خط فارسی رو از عربی تبدیل کنیم به لاتین تا این مدرنیته در ایران اتفاق بیفته بعد که اتفاق افتاد برگردونیم خطو با همون خط سابقش یعنی الان که شما میشنوین اگه من نگفته بودم اینو سعید نفیسی گفته شما باور نمیکردین که این حرف رو یه آدمی بزنه که بفهمه که خط چیه مدرنیته چیه و چنین تصور ساده لوحانه که یک پروژهای مثل ساختن مثلا خط آهن که شما میتونید یه سرمایه گذاری بکنید مهندسم بگیرید در یک مدت زمان کوتاه مثلا پ ساله ایرانو خط آهن بکشید مدرنیته بشون یه همچین چیزی بود و هنوزم هست ما مدرنیته رو به شکل کاملا کالایی و مادی و ابزاری میبینیم فرقی نمیکنه اسلامگرا باشیم طرفدار ولایت فقی باشیم یا سکولار د آتشه اینا رو بذاریم کنار ولی من اونچه که میخوام بیشتر توجه بدم چیزی که کسانی که در علوم اجتماعی و علوم سیاسی مطالعه دارن آگاهی دارن دارن براشون خیلی روشن هست که یک خود مدرنیته همون طور که گفتم اینی مفهومی اس که تعریف دیکشنری نداره نظریه‌های مختلفی راجع به مدرنیته وجود داره نظریه‌های مختلفی راجع به مدرنیزاسیون وجود داره نظریه‌های مختلفی راجع به همه این‌ها م کار دانشگاه غرب همینه دیگه کار متفکران غرب همینه که همواره راجع به نظریات قبلی به صورت انتقادی بیاندیشند و با این اندیشیدن انتقادی اون نظریه‌ها رو متحول کنن هر موقع که میخوایم صحبت کنیم راجع مدرنیته با اگر بخوایم دقیق صحبت بکنیم باید ببیم کدوم نظریه بر اساس کدوم نظریه مارکس راجع به مدرنیته یه جور فکر میکنه میته یه جور فکر میکنه ماکس ور وبر یه جور فکر میکنه نمیدونم دیگران هایگر یه جور دیگه فکر میکنه ولی در علوم سیاسی امروزه یک جریان بسیار نیرومندی هست که در حقیقت مدرنیزاسیون رو به شکلی میفهمه که انقلاب‌های سیاسی از قرن هجدهم تا امروز رو یکی از ویژگی های این امر میدونه به عبارت دیگه خود مدرنیته آغاز مدرنیته با انقلاب فرانسه است انقلاب فرانسه دریست که به روی دوران مدرن گشوده میشه و این فقط این اتفاقی نیست یعنی اتفاقی نیست که مدرنیته با انقلاب آغاز میشه مدرنیته اساساً انقلابه یعنی انقلاب‌های بیپایان شما در ذهن مدرن هر چیزی رو توصیفش رو هر تحولی رو با انقلاب توصیف می‌کنی انقلاب صنعتی انقلاب کپرنیک انقلاب فلسفی انقلاب ببخشید انقلاب دیجیتال ببخشید همه چیز تحول برای یک ذهن مدرن تحول انقلابی انقلاب‌ها هستن که به اصطلاح الگوی تحول هستن حالا این انقلاب‌ها که میگیم میگم از انقلاب علمی بگیرید تا انقلاب سیاسی و انقلاب انقلاب یعنی چی یعنی اینکه به هم ریختن نظم سنتی و به وجود آوردن یک نظم جدید این متفاوت میکنه انقلاب رو از شورش‌های قدیمی خب در طول تاریخ همیشه مردمی بودن که تحت ظلم و ستم زندگی میکردن شورش میکردن حکومت و مینداختن اما هیچ موقع فروپاشی حکومت یا بر اندازه حکومت به استقرار یک نظم جدیدی منجر نمیشد یه شاهی میرفت یه شاه دیگه میومد سلسله مراتب اجتماعی طبقات و نظم اجتماعی یچ چیزی بود دست نخورده اشراف تبدیل نمیشدن مستضعفین مستکبر نمیشدن نمیدونم شاه نمیرفت یک به جاش پارلمان بیاد نظم اجتماعی تداوم داشت نظم سیاسی تداوم داشت اما مدرنیته یعنی انقلاب به هم ریختن نظم سابق و به وجود آمدن نظمی که قبلا وجود نداشت داشته چه در علم چه در سیاست چه در هر جای دیگه و چون انقلاب یک حادثه دفعی و انفجاری است نیروی ویرانگری بیش از نیروی ساختنش و درست به بر خلاف تصوری که انقلابیون دارن اون نظم جدیدی که از خی به خیال خودشون مستقر می‌کنند عناصر بسیار مهمی رو از نظم قدیم حمل می‌کن با خودش اما اون نظم قدیمو به هم زده در این نظریه‌ها که من این کتابی که این این بالا گذاشتم ببخشید این کتابی که این بالا گذاشتم از یکی از مهم‌ترین نظریه پردازان سیاسی جهان هست که مکتبی داره در حقیقت راجر گرافین و راجر گریفین این متفکر سیاسی هست که یکی از نظریه پردازان بسیار برجسته جهان امروزه در زمینه فاشیسم به شمار میاد و در نظریه فاشیسم او فاشیسم نه به عنوان یک واقعه تاریخی خاصی که در نیمه اول قرن بیستم در ایتالیا اتفاق افتاد بلکه به عنوان مساب یک مفهوم ژنریک به کار میره یعنی ی به یک نوعی از نظام‌های سیاسی گفته میشه که یه ویژگیهای مشترکی رو با هم دارن آقای گرافین کتابی بسیاری نوشته و بسیاری دیگر کسان هستند که با روش و در درون قالب روش شناسی او کار کردن و میکنن از جمله ایران اینها معتقدن که در هر جا مدرنیته توانسته تا اندازه نفوذ پیدا بکنه حالا این قبلش من تعریف اینها رو بگم از مدرنیته و مدرنیزاسیون ببینید مدرنیته یکی از مهمترین تعریف هاش تعریفی که کانت کرد در روشنگری چیست مقاله روشنگری چیست و اون این هست که انسانها با عقل خودشون فکر بکنن با عقل خودشون با وجدان خودشون داوری اخلاقی بکنن در نتیجه مدرنیته میشه امپیشن یعنی رهایی انسان‌ها آزادی انسان‌ها از سلطه فکری و سلطه هرگونه سلطه دیگری خدای این شدن اتونومی میشه تعریف یا خصلت مهم مدرن شدن انسان مدرن کسیست که به اجازه نمیده کسی از او بهره کشی بکنه کسی عقل او رو به اسارت دربیاره کسی زحمت او رو به سود خودش مصادره بکنه کسی حق او رو سلب بکنه این میشه انسان مدرن پس مدرنیته یه تعریف بسیار مهمش و پذیرفته این تعریف کانتست اما مدرنیزاسیون غیر از مدرنیته است مدرنیزاسیون به معنای این هست که چون تصور بر این هست که تکنولوژی علم جدید و همه اون چیزای که ما مدرن مینامیم اینا برخواسته از چنین ذهنی است یعنی ذهنی که خودش فکر میکنه میتونه علم جدید رو به وجود بیاره ک ذهنی که به اصطلاح دیگه تابع علمای قدیم و فلاسفه قدیم نیست بلکه خودش آزمایش میکنه خودش هر تصوری رو در حقیقت به آزمون میگذاره خودش ی به اصطلاح فرضیه های جدید مطرح کنی میشه مدرن مدرنیزاسیون یعنی علم و تکنولوژی و چیزهای دیگه اگر محصول مدرنیته باشن مدرنیزاسیون میتونه به این معنا باشه که در از نظر گریفین سه تا خصت مهم داشته باشه یا سه تا به اصطلاح جریان موازی بذارید من براتون از این کتاب که نوشتم این بالا گذاشتم این بالا در فصل دومش توضیح میده یکی تغییر ایدئولوژیک هست تغییر فکری این تغییر ایدئولوژیک یکی از به اصطلاح جلوه های مدرنیزاسیون هست خب در ایران مثلا ما میدونیم که ایدئولوژی ناسیونالیسم با مدرنیزاسیون کاملاً همزمان و خویشاوند بودن و در ایران مدرنیزاسیون یا مدرنیسم ایرانی با ناسیونالیسم پیوند خورده یک تحول بسیار مهمی ا ناسیونالیسم یک ایدئولوژی و ایدولوژی جدید هست پس با ی با نسبت به قاجار مثلا کاملا روشنه که یه تحول ایدئولوژیک دوم تحول تکنولوژیک خب اینم باز روشنه دیگه با دولت پهلوی با استقرار حکومت رضا شاه پهلوی شما یک انقلاب تکنولوژیک در ایران رو مشاهده میکنه و سوم تحول اجتماعی که خب اونم باز روشنه اما این فرایندها که خب مدرنیته چون جهانیه خودشو تحمیل میکنه بر همه جوامع اینطور نیست که جوامع بخوان تصمیم بگیرن بلکه تحمیل میشه براشون یعنی تکنولوژی علم و ایدئولوژی‌های مدرن خصلتشان اینه که جهانی فراگیرنده پس بعد از ظهور مدرنیته در اروپا در همه جای جهان شروع میشه نرم نرم حالا با کیفیت‌های مختلف ژاپن یه جور آمریکا یه جور اروپا یه جور افریقا یه جور این فرایند مدرنیزاسیون آغاز میشه اما در این میان اون چیزی که بیش از هر چیزی به این فرایند مدرنیزاسیون نیرو میده و شتاب می انقلابه انقلاب یک نوع تغییری اس که به دلیل خاصیت ویرانگری به دلیل نیروی عظیم بی بیم مانندش در ویرانگری در یک زمان بسیار کوتاه نظم و ساختار سنتی رو کاملاً از بین می‌بره می‌ریزه به هم و به به این دلیل این نیروی انفجاری که انقلاب داره محتوای انقلاب اصلا مهم نیست خود انقلاب شکل انقلاب مهمه این شکل تغییر دفعی میشه یکی از عوامل مهمی یا آ مهم‌ترین عاملی که به اصطلاح مدرنیزاسیون رو تسریع میکنه پیش میبره چون مدرنیزاسیون یعنی تغییر دادن نهادها ساخت یک ساخت سنتی پیشین و عبور به ی ساخت جدید نابود کردن ساخت گذشته و ساختن یک ساخت جدید انقلاب به دلیل اینکه اون نیروی ویرانگری مهار ناپذیره چیزهایی رو خراب می‌کنه حتی که خود انقلابی‌ها اصلاً نیتش نداشتن یا تصور نمیکردن در جامعه ایران مدرنیزاسیون از بالا آغاز شد یعنی برنامه نخبگان بود در مشروطه که خب روشنه با مشروطه در ایران با فرمان مظفرالدین شاه در حقیقت آغاز شد و بعد در پهلوی هم که خب روشنه دیگه این به اصطلاح سلطنت پهلوی و شاه بود د تا شاه بودن که میخواستن ایران مدرن بکنن و همین طور نخبگانی که به اصطلاح تازه در ایران به وجود آمده آمده بودن ی طبقه جدیدی از نخبگان که با مشارکت اونها این فرایند آغاز شد منتها جامعه به سمت مدرنیزاسیون نرفت این به اصطلاح طبقه حاکمه سیاسی و طبقه نخبه فرهنگی ما بودن که به این سمت جامعه رو بردن خب در انقلاب ایران ما یک به اصطلاح رگه بسیار روشن و برجسته از گفتمان مذهبی داریم تو این انقلاب همه طیفها مخصوصا در اواخرش شرکت کردن از ملی ها تا چپ‌ها تا مذهبی ها حالا مذهبی ها هم طیفهای گوناگون ولی اون وجه قالبش باید در زبان و گفتمان به اصطلاح مذهبی بود ولی خود انقلاب که خب این مذهبی خودشونو به نوعی تا اون موقع بدبختا تو هم تلقین روشنفکر خودشونو ضد مدرن تعریف کرده بودن ولی در با انقلاب خود انقلاب یک مف یک هم پدیده مدرنی بود هم مفهوم مدرنی یعنی در سنت روحانیت از دل سنت برمیاد روحانیت مهم روحانیت و سلطنت در ایران دو رکن مهم سنت از سفید تم تاریخ تا امروز بوده همیشه همین آمدند و رفتند ولی این دو نهاد بوده تا سلطنت در دوران پهلوی با انقلاب ایران از بین میره ولی روحانیت همچنان تداوم پیدا می‌کنه اون طبقه‌ای که نماینده و برآمد از سنت بود که اصلاً نمی‌تونست مفهوم انقلابو درک بکنه و نمی‌تونست همچین چیز بخواد خود گفتمان انقلاب یه گفتمان مدرن بود و این روحانیت که به اسم سنت میخواست انقلاب بکنه در حقیقت داشت یه کار مدرن میکرد مهم نیست که خودش میفهمید یا نمی‌فهمید ایجنت های تاریخی یا به اصطلاح عاملان تاریخی که لزوماً به کاری که میکنن آشنا نیست مثل خود آدم که همواره نمیدونه که احوالات روحیش به چه دلیل هست به همین دلیله که باید بیشه روانشناس و روان پزشک و اینا بره چون انسان خودش لزوماً به آنچه در ذهنش میگذره و عامل برانگیزاننده به عمل هست آگاهی نداره آک تهای تاریخی هم همین طورن اونا که نمی‌دونن چیک کاری دارن می‌کنن اونا یه قصدی دارن ولی اون کاری که می‌کنن مطلقا در اسارت اون انگیزه اونها نیست به نیت اون‌ها گوش نمی‌کنه اون کار منطق خودشو داره و پیامت های خودش به همین دلیل که هر عمل تاریخی و هم هر عمل اجتماعی یه سری پیامدهای خواسته و و از پیش نیت شده داره و یه پیامدهایی که اصلاً تصور نمیشدن در حقیقت بخشی از روحانیت یعنی اون روحانیت که انقلابی شد و خودش رو انقلاب رو یک انقلابی علیه غرب علیه آمریکا علیه اسرائیل علیه مدرنیته علیه نظام سلطنت می‌دونست درست انقلابی‌ترین کار کرد و فراموش نکنید که انقلاب کلمهی نبود که مذهبی‌ها در حقیقت خیلی طرفدارش باشن اون در اون زمان همه فارغ از اینکه چه گرایشی داشتن دنبال انقلاب بن خود آقای محمدرضا شاه پهلوی از انقلاب سفید حرف می‌زد بعد ولی ارتجاع سیاه و ارتجاع سرخ یعنی مارکسیست‌ها و اسلامی ها رو اونها رو تقبیح میکرد ولی اونها هم دنبال انقلاب بودن مارکسیستها دنبال انقلاب بودن اسلام گراها دنبال انقلاب بودن شاه هم دنبال انقلاب بود همشون دنبال انقلاب بودن اما انقلابی که رضا محمدرضا شاه پهلوی می‌گفت انقلاب در حقیقت انقلاب نبود یک برنامه‌ای بود برای برنامه دولتی بود برای یک سری تغییرات یک نوع اصلاحات دولتی بود انقلابی که مارکسیست‌ها و اسلام گراها ازش سخن میگفتن یک تحول بنیادی و سراسری در همه چیز بود همه چیز این نبود که مثلا فرض کنید بانکها عوض بشن نمیدونم سیستم زمینداری تغییر بکنه نمیدونم فلان قانون تغییر بکنه نه همه چیز مارکسیستها می‌گفتن انسان تراز نوین باید ساخته بشه یعنی انسان و جهان انسانی باید نابود بشه انسان جدیدی دربیاد مسلمونها می‌گفتن باید همه چیز از بین بره و همه چیز اسلامی بشه محمد قدس که برادر سید قط و از اخوان المسلمین کتاب مهمش این بود که اسمش هست جاهلیة القرن العشرین هر چیزی غیر از حکومت اسلامی رو مهم نبود حتی در کشورهای اسلامی غیرا اسلامی هر جا که حکومتی غیرا اسلامی بود می‌گفت جاهلیت و هر چیزی که در ضل حکومت اسلامی وجود نداشت اون رو مربوط به جاهلیت می‌دونست بنابراین حکومت اسلامی باید بیاد و این حکومت اسلامی همه چیز باید اسلامی بکنه خب فراموش کنید که اون چیزی که اون‌ها می‌خوان درست کنن اسلامی کردن به وجود بیاد یا نه ولی اونچه که مهمه در ویران کردن موفق میشن یعنی جامعه ایران که رضا شاه و محمدرضا شاه پدر خودشونو درآوردن که زن‌ها وارد اجتماع بشن زن‌ها مثل اروپا بیان هم در مهمانی‌های مختلف راحت برقصن و بنوشند هم دانشگاه برن هم کارمند دولت بشن مثل اروپا این آرزوی تجدد خوان از آقاخان کرمانی تا پهلوی بود ولی جامعه به ویژه در چیزایی مثل تعلیم و تربیت بخش عمده جامعه سنتی بود ۷۰ جامعه روستایی بود و این‌ها به اصلاً تن نمیدادن به همچین چیزی به رغم همه اون فشار مربوط به کشف حجاب و اینها فراموش نکنید که جامعه نرم های اخلاقیش و نظم زندگی اجتماعیش رو از دولت نمی‌گرفت هیچ مق نمی گرفته در ایران بلکه از روحانیت و دین می‌گرفته در زمان شاه آقای خمینی فتوا داد که پرداخت مالیات به دولت حرامه مردم نمیدادن کسانی که معتقد بودن نمیدادن آقای خمینی می‌گفت پول گذاشتن در بانک ربوی حرامه مردم کسایی که مسلمون بودن و معتقد بودن پولاشون بانک نمیذاشتن از بانک پول نمیگرفتن از بانک قرض نمیگرفتن از با پول بانک ماشین و خونه نمی‌خرید و این یک مشکل بزرگ برای دولت در ایران بود که مردمش معتقد باشن که مالیات دادن حرامه در عوض خمس و زکات دادن به آخوندا واجبه یا اینکه به جای اینکه پولشونو بذارن در بانک مؤسسات مذهبی مؤسسات قرض الحسنی درست بکنن موازی با نظام بانکی کشور و خارج از کنترل و نظارت دولت اینا فاجعه است برای یک دولتی که بخواد اجندا و برنامش اینه که جامعه رو مدرن بکنه آقای خمینی انقلاب کرد و آقای خمینی که نمی‌دونست که انقلاب یعنی چی و انقلاب چه مقتضیاتی داره قبل از اینکه انقلاب بکنه میگفت نظریه ولایت فقیه بود که شری باید اجرا بشه کی باید اجرا کنه کی بهتر از کسی که شریعت می‌دونه خود فقیه پس فقیه وظیفش اینه که شریعت اجرا کنه فقه اجرا کنه وقتی رهبر شد دید که شما نمیتونید با شریعت جامعه رو اداره بکنیم شما دیگه نمیتونین بگین که همون طور که در زمان اصلاحات محمد رضاشاه با انتخابات زنان مخالفت کردی همچنان مخالف باشی نمی‌تونی همچنان فتوات این باشه که زن نمی‌تونه در رادیو باشه نمی‌تونه در تلویزیون باشه نمی‌تونه در سینما باشه شما نمی‌تونین نظام بانکی نداشته باشین و تعطیل کنین نظام بانکی رو و هزاران هزار مسئله دیگه که فق اصلاً باش بیگانه است هنوز که هنوزه تو کتاب‌های فقهی که در حوزه درس میدن بحث بر سر درهم و دینار اصلاً چیزی به نام چک کردیت کارد ا اصلاً براش قابل فهم نیست شما نمی‌تونین که مملکتو با فق اداره کنید آقای خمینی اومد راحت ش کرد گفت که وظیفه فقیه این نیست که فقه رو اداره بکنه بله فقه اساس جامعه است مگر اینکه ولی فقیه اون احکام فقهی رو در تضاد با مصلحت نظام ببینه به عبارت دیگه نظام مهمه دولت مهمه دولت رو بر دین ترجیح داد این دولت نبود که باید طبق مصالح دین عمل میکرد این دین بود که باید طبق مصالح دولت کنار میرفت لازمه این کار چه بود لازم این کار بود که شما زن و مرد رو به یکسان در دانشگاه‌ها وارد کنید لازمش این بود که شما از نظام بانکی گرفته تا نهادهای فرهنگی تا نظم اجتماعی تا تبلیغات سیاسی تا به اصطلاح هرگونه عمل سیاسی که دولت برای بقای خودش لازم میدونست همه رو به نفع به اصطلاح دولت و قدرت دین رو کنار بگذاره خیلیا فکر می‌کنن که آخوندای سنتی خیلی مثلاً خوبن که اگر کاش که مثلاً آقای سیستانی الان در ایران بود حکومت دینی نداشته اگر کسی غیر از آقای خمینی در ایران به قدرت رسیده بود به مراتب ما بدبخت‌تر بودیم این علمای سنتی اصلا فق شون یه چیز عجیب غریبه یک من و برادرم بچه بودیم این به اصطلاح یک کتابی هست که سؤالهای شریع کردن از آقای خویی میخوندیم گاهی می‌خندیدیم با همدیگه بهخاطر اینکه یه جاش نوشته بود که زن اگر بخواد بیاد بیرون برای حجاب باید حتماً برق داشته باشه صورتشو بپیش بپوشونه بعد یکی دیگه سؤال کرده بود که آیا زن می‌تونه رانندگی کنه نوشته بود که به شرط اینکه صورتشو بپوشونه بله یعنی ت طرف تصور نداشت که رانندگی با صورت پوشیده نمیشه انقدر این‌ها از دنیا همین الانم همین طوره روحانیت کلاً کامن سنس شو از دست با واقعیت هیچ ارتباطی نداره آقای خمینی با مسئله واقعی مواجه بودون قدرت بود این موجب شد که نهادهای سنتی و شکل زندگی سنتی کاملاً از اینین بره شما اگر قبل از انقلاب به سخنرانیهای مذهبی نگاه کنید به کتابی مذهبی پیدا بکنید زبانشون با زبان مردم عادی یکی نیست این فیلم و تئاترهایی که زمان شاه میساختن و مسخره می‌کردن نقش روحانی رو الان نگاه بکنید آخوندا اونجوری صحبت می‌کردن آخوندا همون شکلی صحبت می‌کردن که تو فیلم نمیدونم محلل و فیلم تئاتر شر قصه و نمیدونم سریال صمد بود الان اگر رادیو حرف بزنه شما نمیدونید که این آخوند داره حرف میزنه یا نه یعنی تمام الان سبک زندگی آخوندی با سبک زندگی بقیه مردم هیچ فرقی نمیکنه یعنی بقیه مردم اگر سنتی و مذهبی هستن روحانیت م درش هست یه عده هم هستن که اصلا زندگیشون هیچ شباهتی به زندگی سنت تی نداره خب پدر من روحانیه عموی من انقدر مذهبی بود که خیلی بابامو قبول نداشت یعنی خب این یعنی به اصلا در خیلی چیزا منظورم این اغراق می‌کنم یعنی در خیلی چیزا معتقد بود که آدم باید خیلی نماز که میخونه حتماً قبلشم نماز شب بخونه قبلشم فلان کنه و این حرفا بابای من یه ذره سا ساده گیرتر بود خب الان شما میبینید که این تحولی که در جامعه به وجود آمده زن‌ها مخصوصاً این جنبش زنانی که به نظر من اصیل‌ترین و یگانه جنبش واقعی در ایران هست این محصول این هست که تمام اون دیوارها تمام اون موانعی که در به اصطلاح خانواده‌های سنتی و طیف اجتماعی ایران طیف قالبش سنتی بود توجه کنید اینا همونطور که گفتم ۷۰ جامعه در روستاها می‌زیستند این موانع برای اینکه وارد جامعه بشه و در حقیقت با کسانی که شکل دیگری فکر می‌کنن به اصطلاح خودشونو مدرن می‌دونن با اونها در یک فضا در قلمروی اجتماعی قرار بگیره اونا هم برن دانشگاه آقای خمینی نه این خانواده‌های مذهبی می‌دونستن که اگر دخترانشون برن دانشگاه متحول میشن از نظر فکری نه آقای خمینی همچین فکری میکرد و همچین تصمیمی داشت این مقتضای طبیعی این تحول اجتماعی بود شما نمی‌تونید همونطور که محمدرضا شاه نمی‌دونست اگه دانشگاه درست کنه همین دانشگاهی علیهش سازمان سیاسی تشکیل میدن و انقلاب میکنن آقای خمینی هم درست همین جهلو داشت نمیدونست اگر بگه شرکت زن و مرد در انتخابات واجب شرعی است اگر نگ بگه که شرکت زن و مرد در تظاهرات واجب شرعی اس این به کجا می انجامه دختر که بیاد تو دانشگاه قطعاً مثل زمانی که قبل از دانشگاه ب فکر نخواهد کرد شکل دیگری زندگی می‌کنه از زندگی توقع دیگری داره یه شکل دیگه ازدواج می‌کنه یه شکل دیگه فرزند تربیت می‌کنه این‌ها رو طبیعتاً آقای خمینی نمی‌دونست ولی اون چیزیست که منطق اجتماعی و منطق تاریخی اقتضا میکن این انقلاب و بعد جمهوری اسلامی به دلیل اینکه یک یک ایدئولوژی جدیدن همونطور که طبق نظر گرف گفتم انقلاب یک ایدئولوژی بود که وجود نداشت بر اصلاً برای سن برای مارکسیستها که خب ایدئولوژی جدیدی بود ولی برای روحانیت هرگز با سنت سازگار نیست بنابراین شما اگه بخواید روحانیت و بشناسین نباید برید اصول کافی و تاریخ طبری بخونین اگر در اون تاریخ طبری و اصول کافی چیزی به نام انقلاب درمیومد که ت ۱۴۰۰ سال صدها انقلاب شده بود انقلاب یک ایدئولوژی جدیده محصول دوران مدرنه چرا به خاطر اینکه یک انقلاب دیگری به وجود آمده و اون انقلاب علمیست تکنولوژیست انقلاب تکنولوژیک باعث شد که این فقط این نبود که یه سری ما ابزارهایی داشتیم دوران قدیم حالا ابزارم یه ذره بهتر شدن نه تکنولوژی جدید ماهیتش با ابزارسازی قدیم فرق می‌کنه و یکی از ویژگی‌ها اینه که به دلیل تحول بسیار پرشتاب و دستآورد های خیره کننده خودش این تصور این توهم رو در انسان‌ها دامن می‌زنه که می‌شود چیزها رو از بن خراب کرد و از نو ساخت اینکه میشه جامعه رو مهندسی کرد اینکه میشه همه چیز رو عوض کرد این نگاه مهندسی به دنیا که ایدئولوژی اسلامی دقیقاً محصول همین نگاه هست موجب ت به ظهور نظام‌های توتالیتر انجام مید نظام‌های توتالیتر فرق می‌کنن با نظام‌های استبدادی قبلی به خاطر این نظام‌های استبدادی قبلی می‌خواستن بر جامعه حکومت کنن پول مردمو بخورن ولی نظام‌های توتالیتر می‌خوان انسان رو از نو ویران کنن یک انسان جدید بسازن در جمهوری اسلامی همه چیز باید اسلامی بشه حجاب اسلامی بشه سبک زندگی اسلامی بشه نمی‌دونم دانشگاه‌ها اسلامی بشه ادارات اس همه چیز باید اسلامی بشه یعنی چی یعنی همه چیز از بین بره از نو متولد بشه این توهم تکنولوژی به شما میده تکنولوژی مدرن اگر تکنولوژی مدرن نبود کسی مثل هیتلر هرگز در ذهنش می‌گنجد که بتونه مثلاً جنگ بکنه و نمی‌دونم نژادو پاک بکنه و این حرفا اینکه شما می‌تونید حکومتی تشکیل بدید که این حکومت جهانی بشه این فقط فقط محصول تکنولوژی میتونه باشه پس جمهوری اسلامی یک به عنوان یک نظام توتالیتر محصول تکنولوژی مدرن هست بدون تکنولوژی مدرن که انقلاب نمیشد که اگر ماشین نیومده بود اگر تلگراف نیومده بود نوار کاست نیومده بود ارتباطات اینطور نبود که انقلاب رخ نمیداد که انقلاب یعنی جنبش توده‌ای و جنبش توده‌ای نیازمند رسانه‌های عمومی هست و رسانه‌های عمومی قدی جدیدن تکنولوژی مدرن بدون رسانه‌های عمومی چیزی به نام بسیج سیاسی معنی نمیده پس هم ظهور انقلاب یک امر مدرن نیست و هم جمهوری اسلامی به عنوان نظامی که برآمده از این انقلاب هست فارغ از اینکه حتی کمونیستی بود و نمیدونم مسیحی بود و یهودی بود هیچ فرقی نمیکرد این انقلاب هست که یک به اصطلاح هل جدی و تاریخی میده به روند مدرنیزاسیون و پیش میبره به سمت مدرن کردن جامعه این مدرن کردن جامعه از نظر تکنولوژیک و از نظر سیاسی میشه برنامه اون دولت یعنی نظام‌های توتالیتر میخوان از نظر تکنولوژیک با قدرت‌های بزرگ رقابت کنن در جمهوری اسلامی همین طوره دیگه آقای خامنه‌ای با علوم انسانی مخالفه با فرهنگ غرب مخالفه با علم غربی که مخالف نیست که ساینتیست یعنی علم گرایی یا اعتقاد به علم اعتقاد متعصبانه به علم و اعتقاد به پیشرفت و حتی داروینیسم یهه نوع داروینی اجتمای این ویژگی مشترک همه نظام‌های توتالیتر نظام‌های توتالیتر در هیتلر معتقد بود که فرهنگ به اصطلاح مدرن به اصطلاح خودشو یه شورشی می‌دونست علیه مدرنیسم ولی همون هیتلر پیشرفته ترین دانش و تکنولوژی بشری رو استفاده کرد برای ساختن اردوگاه‌های مرگ و برای ساختن ماشین جنگی جمهوری اسلامی هم با داشتن عقایدی که حتی در عصر حجر هم نبودن دنبال ساختن سلاح‌های غیرمتعارف هست و قصدش هم صدور انقلاب و و برقراری تمدن اسلامی در کل جهان ی حکومت جهانیست خب تمام اینا میشه چی میشه موتور محرکی مدرنیزاسیون آقای خامنه‌ای مدام از ضرورت نمیدونم چیزای تحول نحضت نرم‌افزاری و نمی‌دونم دانشگاه چیزای دانش بنیاد و ا این چیزا حرف می‌زنه و بعد تحول اجتماعی تحول اجتماعی که شما در ایران می‌بینید یک تحولی اس که پشت خودش بسیار چیزای پنهان داره یعنی هنوز شناخته نیست به خاطر اینکه ما جامعه خودمونو درست نمی‌شناسیم نه دانشگاه درست حسابی وجود داره نه رسانه‌های آزاد وجود دارن اون چیزی که در جامعه ایران در حال تغییر هست و هیچکس نمی‌تونه جلوشو بگیره خیلی خیلی جدیه منتها چون تو رسانه و کتاب و این چیزا بازتاب نداره دیده نمیشه ما نمی‌بینیم این مقتضای تحولی اس که تکنولوژی جدید به وجود میاره مث شما نگاه بکنید همین اینترنت نه جامعه همچین تصوری داشت که با اینترنت به اینجا که امروز هستیم برسه نه حکومت ولی این چیزا تکنولوژی منطق خودش رو داره اون میزانی که از مدرنیزاسیون یعنی تحول ایدئولوژیک تحول اجتماعی و تحول تکنولوژیک در ایران این ۴۵ سال به وجود آمد با دوران پهلوی قابل مقایسه نیست به خاطر اینکه دوران پهلوی مدرنیزاسیون برنامه دولت بود ولی انقلاب و بعد حکومت‌هایی که برآمده از انقلاب هستند بر اساس جنبش‌های توده‌ای شکل می‌گیرن این توده جامعه است که در ایران شما آخونده از قم بیرون نرفت ش عبدالظیم بیرون نرفته بود الان مذهبی های ایران به خاطر نظم جامعه به هم می‌ریزه دیگه یعنی یه طبقه جدیدی به وجود میاد که قبلاً فاقد چنین قدرت و چنین ثروتی بوده روحانیت شیعه در ایران قدرت و ثروتی داره که در طول تاریخ اسلام بی‌سابقه است نه هم در تشیع هم در تسنن خب با این قدرت و ثروت یه یه چیز دیگه میشه انقدر که خود روحانیت استحاله پیدا کرده و مصرف کننده اید تکنولوژی مدرن هست و کسی الان شما در ایران میبینید که کسایی که آخوند میگن ما باید چرا ما علم در ایران پیشرفت نکرده و باید علم پیشرفت ک اینا شدن طرفدار پیشرفت علم اینا مشکلی ندارن با علم و در سطحی مصرف میکنن علم رو که بسیار خطرناکه یعنی از توش بام اتمم در میاد یعنی این علم واوری یا ساینتیست کورکورانه یک حالت به اصطلاح تسلیم در برابر تکنولوژی غربی و همچین حالتی رو همزمان با گرایش به اصطلاح ترد کننده و دشمنانه با فرهنگ و سیاست غربی این بسیار بسیار خطرناکه نظام‌های توتالیتر وجود چنین تناقض‌های عظیمی درشون هست که اونها رو تبدیل میکنه به بدترین و شرارت بارترین نظام‌های سیاسی شناخته شده تا کنون