بله سلام عرض مکنم خدمت دوستان
گرامی و امیدوارم که حال همگی خوب
باشه و سپاسگزارم از اینکه در این جلسه هم
با من
هستین امروز میخوام راجع به یک
رساله مختصری که نوشته یکی
از اومانیست ها یا انسان باوران عصر رس
هست قرن شانزدهم صحبت بکنیم که رساله
بسیار مهمی اس و اساسا خب دوره رونسانس
میدونید که دوره خیلی مهمی از این جهت
که سقف و ستون اون دنیای سنتی قرون وسطایی
شروع میکنه به ترک خوردن و
شکستن و
انسان وارد یک جهان جدیدی
میشه و در همه چیزر دی میکنه در همه اون
چیزهایی که تفکر قرون وسطایی برای قرنها
به طور
ثابت اون حقیقت نموده بود نماینده بود
گفته بود مثلا این انسانه این جهانه این
جایگاه انسان در جهان
هست این به اصطلاح مردمان اینگونه
هستند خوبها اینطورن بدها اون طورن همه
چیز رو در حقی حقت در قالبهای خیلی مشخص
و ثابت بیان
میکرد دوره رنسانس دورهی اس که
اعتبار
اون تصاویری
که تفکر قرون وستا از جهان و انسان میداد
اعتبار اونها همه زیر سؤال میرف و
ناگهان متفکران اون
دوره به شدت دچار تردید میشن در
مورد اعتبار و مشروعیت یا حقانیت همه
اونچه که تاکنون آموخته بودن و جسارت
میکنند به اینکه از
چارچوب دانشگاه یا
مدرسه رسمی بیرون بیان و خودشون شروع کنن
به جستجو کردن بدون هیچ آداب و ترتیبی
بدون اینکه هیچ دستورالعملی باشه برنامه
درسی باشه بدون اینکه کسی بهشون بگه که
این کارو بکنید یا اون کارو بکنید شروع
کنن به پرسه زدن در جهان جهان در
حقیقت مادی و جهان فکری و افقهایی رو که
تاکنون قرون وستا پرده بر اونها انداخته
بود اون افقها رو کشف
کنن به اصطلاح به اینها به اینها میگفتن
اینها شیوه شون شیوه اکلی اکلک تیستی هست
اکلک تیس
یعنی که شما همین طور که در میان چیزهای
مختلف هستید انتخاب اون چیز خوب رو انتخاب
میکنید مثلا میرید توی کتاب
فروشی از بین کتابها رمانی که خوشتون
میاد میخونید در قید و بند چیزی نیستید
قرار نیست که مثلا استاد دانشگاه بشید
قرار نیست که یک موقعیت خاصی بگیرید
بنابراین رهای رها هستید و با شوق دل و با
ذوق فکر هست که یک راهی رو میپیماید و در
نتیجه درست مثل کریستوف کلمب ناگهان به
سرزمینهایی میرسید که هرگز بشر تاکنون یا
بشر اروپایی تاکنون کشف نکرده و خب جهان
رو تغییر میده این اتفاقی بود که در دوره
رنسانس
افتاد در وحله اول یک موج عظیم
شکاکیت شکاکیت که یه شکاکیت خاص ن نه هر
شکاکیت به خاطر اینکه خود شکاکیت ها هم
انواع و اقسامی دارن یعنی هم در یونان
باستان ما داشتیم شکاکان رو و هم
در عصر رنسانس و هم در عصر ما عصر ما
دوران ما بنابراین خود شکاکیت م انواع و
اقسام داره اما شکاکیت که این آدمها
داشتن باعث شد که اونها باعث نشد که اونها
کنار بنشین و به اصطلاح خیلی با حالت رن
دانه تمسخر کنن و یا
اینکه اساساً از علم و دانش کناره بگیرن
نه اونها چنان مشتاق دانش و فرهنگ بودند
که این شک باعث شد که در تمام پیش
داوریها و پیشفرض هایی که بهش آگاه بودن
تردید کنن و جهان رو چنان که هست انگار که
امروز به دنیا آمدن شروع کنن به جستجو
کردن و کنجکاوی کردن این مفهوم کنجکاوی
فلسفی خیلی مهمیه یعنی کوریایی
که در فلسفه خیلی بحث مفصلی راجع بهش و
یکی از
مهمترین عواملی اس که در اواخر قرون وسطی
بشر انسان اروپایی هم
جهان به اصطلاح فیزیکی رو محیط فیزیکیش
ترک میکنه
یعنی کشتیهای ونیزی ساحل ونیز رو ترک
میکنن بندر ونیز رو ترک میکنن و شروع
میکنن به رفتن به سوی افقهای بسیار دوری
که تا کنون
نرفتن و میخوان جستجو کنن ببینن که چه
خبره اونجا به کجا میرسه ته این دنیا
کجاست و از اون طرف هم در عالم فکر
مرزهایی که تاکنون نوردیده اند افقهایی
که تا کنون ندیدند پرسشهایی که تاکنون
نپرسیدن اونچه که تاکنون بدیهی شمردند و
الان بدیهی به نظر میاد یک آزادی مطلق در
پرسیدن
و جستجو کردن و کنجکاوی کردن این ی خصلت
خاص اروپاییه دیگه این خصلت کنجکاوی بی
معنای فلسفی کاملاً اروپاییه و یکی از
همون طور که گفتم مهمترین عواملی اس که
انسان اروپایی در حقیقت جهان رو کشف میکنه
تا قبل از دوره رونسانس
بشر نمیدونست که ابعاد واقعی این جهان
چقدر
هست وقتی که اروپایی ها تمام این کره زمین
رو کشف میکنن بعد از کشف
آمریکا و ابعاد واقعی این کره زمین به دست
میاد مدرنیته آغاز میشه مدرنیته
با درک درست جغرافیایی انسان از موقعیت
خودش در روی زمین آغاز میشه پیش از اون
انسان نمیدونست کجا این عالمه مخصوصاً
حالا اقوام غیر اروپایی مثل ایرانیها و
مسلمانها که از نظر جغرافیایی بسیار در
دنیای اسطورهای به سر میبردن و و هیچ
تصوری از جغرافیای واقعی نداشتن ولی
اروپاییها خب در جغرافیا سرمد بودن و و
درک جغرافیایی داشتن کانت خودش بنیانگذار
فلسفه جغرافیاست اصلاً فلسفه اساسش بر
جغرافیاست و به دلیل اینکه انسان موجودیست
که روی زمین هست تمام بحث علوم سیاسی همش
مربوط به اینه که انسان روی
زمینه و این روی زمین بودن باعث شد که
اینها ابعاد واقعی کره زمین رو کشف کنند و
مدرنیته آغاز
بشه در دوره رنسانس خب چهره های برجسته
هستن که برای ما خیلی شناخته شده نیستن به
خاطر اینکه ما بیشتر به آخر مدرنیته رس و
میخوایم توی دانشگاهمون مباحث مونم
میخوایم همونطور که از آخرین از ماشینهای
آخرین سیستم استفاده میکنیم دوست داریم که
مثلا ماشینهای جدید داشته باشیم تا ماشینی
قدیمی فکر میکنیم تفکر و فرهنگم اینطوریه
و علاقه داریم بیشتر مثلا متفکران پست
مدرنو که چیزی از حرفشون م سر در نمیاریم
اونا رو خیلی بهشون توجه کنیم تا
بنیانهای فرهنگ و فکر غربی ولی در حقیقت
غرب اگر غرب شده و مدرنیته اگه به وجود
آمده به دلیل نه تنها تفکر کسانی مثل
مونتین و بحثی که امروز ازش صحبت میکنیم
بلکه به خاطر نوع فرهنگیست که در اون
دوران به وجود میاد یعنی فرهنگ شکاکیت
فرهنگ تردید فرهنگی که هرچی استاد میگه
لزوما درست نیست فرهنگی که هرچی ارسطو
میگه یا هرچی سنت آکویناس میگه لزوماً
درست نیست مونتین که چهره برجسته دوره
رنسانس هست و یکی یک شخصیت استثنایی اس در
تاریخ
جهان یک جمله معروف داره کسج چه میدانم
سؤال میکنه چه میدانم این پرسش در حقیقت
بنیان مدرنیته است مدرنیته پرسش از اینه
که من چه میدانم یعنی شما هیچگاه در
اونچه که میدانید نمیتونید
متوقف بشید و فکر کنید که شما
دیگه نظرتون فهمت درکتون کامل و درسته
همیشه هر فکری که دارید
هر باوری که دارید هر تفکری که دارید
همواره اون شایسته و سزاوار تردید کردن از
نو سنجیدن و دوباره به آزمون گذاشتن هست
این میشه روح مدرنیته روح مدرنیته همین
شکاکیت منتینه
که
بعد از اون طرفش نیوتون این طرفش فرنسیس
بیکنه این طرفش دکارت و کانته همه اینها
از درون این روح شکاک برمیاد که من به
عنوان یک انسان هرگز نمیتونم بر روی هیچ
کدام از عقائد و اندیشهها و افکاری که
دریافت میکنم ولو
از کسانی که پیامبر میدونن خودشونو یا
ادیان یا شاهان یا کاهنان یا شاعران اینا
هیچ
کدوم به
اصطلاح باعث نمیشه که من یقین پیدا بکنم و
تردید نکنم در پیش فرضها و پیشداوری های
خودم خب این یعنی که شما اون نظام رسمی رو
میذارید کنار و ببینیم که جهان بیرون این
قاب بسته چه شکلی هست مهمترین چیزی
که مهمترین اتفاقی که میفته اینه که
با تلسکوپ در حقیقت اختراع تلسکوپ موجب
میشه که انسان
ناگهان کشف بکنه که این جهان این
آسمان سقفش به این کوتاهی که تا کنون فکر
میکرده نیست و این جهان بسیار بسیار عظیم
تر از اون چیزی که فکر میکرده پس چشم او
قوه دید او بینایی او به هیچ وجه جهان را
چنان که هست نشون نمیده و بعد گوش او و
بعد قوای حسی او همه به همه محدودیت همه
اینها پی میبره و بعد متوجه میشه که این
جهان این زمین ثابت نیست خورشید بر گرد او
نمیگرده زمین بر گرد خورشید میگرده و
انسان به هیچ وجه مرکز این جهان نیست اشرف
کائنات نیست یک ذرهای است پرتاب شده در
یک تهی بیتها و
تاریک این باعث شد که انسان در همه چیز ی
در خودش در همه ادراکات خودش تردید بکنه و
دوباره این سو براش پیش بیاد که انسان
چیست انسانی که
تاکنون به اصطلاح الهیات یا
فلسفه تصویر میکردن یکی انسان پرفکت
ایدل به اصطلاح گل سرسبد آفرینش و کسی که
میتونه از دانش علم یقینی بهرمند بشه
میتونه به یقین برسه میتونه به به
اصطلاح سعادت دست پیدا
بکنه سعادت او براش تضمین شده است
جاودانگی روحش تضمین شده است ولی دید چنین
نیست در حقیقت تلسکوپ یک اتفاق بسیار مهمی
بود که انسان خودش رو به حقارت خودش و به
ضعف خودش پی برد و این او رو وادار کرد که
ببخشید صدای من
میشنوین
جان صدا هست منتها خیلی نوز داره تک
می بنابراین پرسید انسان کیه و انسان در
حقیقت از نو با انسانو
میشناخت
اینجا تردید کردن
در باورها و عقاید قرون وسطایی به معنای
تردید در اعتبار اونهاست اعتبار در حقیقت
اون چیزیست که
ما بهش میگیم اتوریته اتوریته یعنی که
وقتی شما یک نفر به شما به اتوریته یک نفر
باور دارید یعنی معتقد هستید که او از یک
اقتدار مشروعی برخوردار هست اونچه که او
میگه رو گوش میدید مثلاً شما در اداره
خودتون رئیست رو معتقدید که این رئیس و
رئیس دیگه ریاست او رو به رسمیت میشناسید
وقتی ریاست او رو به رسمیت میشناسید یعنی
اون یه اتوریتی داره که موجب میشه بدون
اینکه اعمال زور و به اصطلاح خشونت بکنه
شما از او پیروی کنید هرچی او میگ گوش
بدید کلیسا و همین طور به اصطلاح بزرگ به
قول اونها اساتید
بزرگ اساتید اعظم اینها اتوریته داشتن
یعنی وقتی میگفتن ارسطو چنین گفت باید
قبول میکردن انگار که سخن ارسطو فصل
الخطاب حجت موجهه دیگه روی حرف ارسطو
نمیشه حرف زد این
اتوریته حالا از لحاظ مبنای ریشش م با آر
نویسنده که آر هم به م نویسنده هم به منا
خلق کننده خداوند هم وقتی خداوند مینویسه
سرنوشتو مینویسه یا بر
انسان انسان رو با کلمه خلق میکنه در
حقیقت ر
هست فردوسی میگه نگارنده برشده گوهر است
این نگارنده یعنی هم کسی که مینویسه هم
کسی که خلق میکنه بنابراین اون یعنی اون
کسی که اتوریته ار داشت ک کسی بود که خلق
میکرد کسی که اون خدایی که جهان را خلق
کرده بود اون اتوریته داشت و اون
نمایندگیش به کلیسا منتقل شده بود در دوره
رونسانس به این
اقتدار تردید این اقتدار آماج تردید قرار
میگیره یعنی هم اقتدار کلیسا هم
اقتدار در حقیقت پادشاه
هم اقتدار سیاسی و هم اقتدار مذهبی که هر
دو در حقیقت مدعی
تملک کلیسا مدعی تملک حقیقت بود
و سلطنت پادشاهی مدعی تملک حق بود یعنی او
حق داشت که به
شما در حقیقت بر شما سلطه داشته
باشه حالا از مونتین گرفته بعد اراسموس
توماس مور ماکیاول هر کدوم از اینها
علیه چنین چیزی برمیا آشن یعنی علیه
اقتدار مطلقی
که قائل هست حق داره بر بقیه انسانها
حکومت
بکنه بوسی این جوانی که در ۲ سالگی به
دلیل بیماری سل و بیماری های مشکوکه که در
دوره رنسانس خیلی رواج داشت و اتفاقا این
نکته رم توجه کنید که دورههای تاریخی که
تحولات مهم درش رخ میده معمولاً دورههایی
هستن که بیماری و بلا
درش اتفاق میفته بیماریها طاعون وبا
زلزلهها اینها همواره
پیامدهای فرهنگی و فکری و فلسفی و سیاسی
دارن خود مدرنیته با مبدا زلزله لیسبون تو
قرن هجدهم است این اتفاق اتفاقهای
طبیعی اون جهان فکری انسانها رو به هم
میزنه
حالا بوسی یک جوان ۳۲ ساله است
که بسیار حقوق خونده در
پارلمان بردو که چهارمین پارلمان فرانسه
در اون زمان هستم کار میکنه و در اونجا هم
آشنا میشه با مونتین و این آشنایی تبدیل
میشه به یک دوستی بسیار عمیق و دوستی که
تمام عمر من
او رو گرامی میداره و او رو یگانه دوست
خودش میدونه هم متین و
هم بستی هر دو آدمهایی هستن
که باورها و عقاید عمومی یا باورهایی که
در
مدارس به دانش آموزان و
دانشجویان منتقل میشه در اینها تردید
میکنن و شروع میکنن
به کشف انسانی که واقعیست روی زمین گوشت و
پوست و استخوان داره رنگارنگ تنوع داره در
قالب فرهنگها و اقوام مختلف زندگی میکنه
و در حقیقت
نگاه انسانی پیدا میکنن ی وقتی که ما
میگیم اومانیست هستن یعنی که نگاهشون به
انسان از چارچوب تنگ الهیات یا فلسفه قر
ستا نیست که یک عده انسانن یک عده انسان
ترن بلکه نگاهشون انسانیه یعنی هر آنچه که
انسانیست خود منتن میگه که من انسانم و هر
آنچه انسانیست برای من اهمیت
و جذابیت
داره هم منتن و هم بوسی د تا آدم شورشی
بودن علیه این اقتدار حایی که به قرنها
بر بشر سلطه داشتند و در حالی که هیچ دلیل
موجهی هم
در برای این اعمال قدرت
نداشتن منتها فرق متین با بوسی این بود که
متین بسیار
آدم در ظاهر محافظه کار بود و خیلی آدمی
نبود که اهل سر صدا و تحریک کردن و
برانگیختن مقامات و کلیسا باشه با این
حالم چند بارم براش
چیز آمد اختاری آمد از اداره مخصوص کلیسا
که نوشتههای تو خلاصه اشکال داره و باید
از بین بره و این حرفا در چنین شرایطی بود
ولی بعثی نه یک سر پرشوری داشت و بسیار
نترس و آدمی بود که اساساً در حرف زدن و
در به اصطلاح ظهور اجتماعیش پرفورمنس داشت
یعنی خیلی با تمام وجودش حرف میزد و
حرکت میکرد و انگار که نمایش رو یه نمایشی
رو اجرا
میکرد این پسر در ۸ سالگیش این رساله رو
که ما امروز موضوع بحثمون هست
مینویسه و این رساله اسمش هست درباره
بندگی خودخواسته یا بندگی
اختیاری
سوال بعثی اینه که من مدتها بود که فکر
میکرد کردم چطور میشه که
یک عده شمار بسیار زیادی از مردم همه از
یک نفر اطاعت کنن و اون یک نفر بر انبوهی
از آدمها فرمان برانه و این آدمها بدون
اینکه هیچگونه مقاومتی کنند گردن بر فرمان
او گردن بگذارن تسلیم باشن این قدرت اون
فرد از کجا میاد قدرت اون حاکم مستبد اون
خودکامه اون به
اصطلاح کسی که شاه هست این قدرتش از کجا
میاد که چه خاصیتی در وجود او هست که او
را از بقیه انسانها متمایز میکنه و به او
این قدرتو میده که بر دیگران فرمان
برانه منط میگه که باسی میگه که من بعد از
مطالعات بسیار و تفکر بسیار به این نتیجه
ر
که اساساً اون فرد همچین قدرتی نداره یک
حاکم خودکامه به هیچ وجه به خودی خود قادر
نیست
که بر این همه آدم فرمان برانه و این
آدمها رو از هرگونه مقاومت باز بداره نه
چنین چیزی ممکن نیست اونچه که به او قدرت
میده این هست که اون آدمها اراده میکنن
که بنده او باشن اونها خودشون بردگی رو
انتخاب
میکنن و توضیح میده که چرا آدمها بردگی
رو بر آزادی ترجیح
میدن و در حقیقت
این بردگی خودخواسته و اختیاری آدمها هست
که به استبداد یک حاکم امکان میده
بنابراین نظامهای
استبدادی بر خلاف اون تصوری که پیش از
دوره رنسانس بود اینها محصول تقدیر محصول
به اصطلاح بخت بد محصول مشیت الهی محصول
به
اصطلاح خون و تبار ویژه یک سلسله پادشاهی
نیست هیچ چیزی نیست
که این قدرت خودکامه رو به شکل تقدیری
تغییر ناپذیر دربیاره اونچه که
به عنوان استبداد میبینیم یک امریست
کاملاً انتخاب شده بر به اصطلاح یک امریست
که انسانها اختیار کردن بنابراین تا
زمانی که اراده میکنن بنده باشن بنن اما
اگر خواستن که آزاد باشن میتوانن تغییر
بدن به دلیل اینکه این قانونی از پیش
نوشته خدایی یا طبیعی نیست به هیچ
وجه بایستی در حقیقت پا پادشاه رو پ نظام
حکومتی رو سه سه سه نوع به سه بخش یا سه
کتگوری تقسیم میکنه یکی حکومتی یا حاکمی
که با رأی مردم به حکومت رسیده یکی حاکمی
که با به اصطلاح فتوحات و با اشغال
سرزمین یک سرزمینی به قدرت میرسه به حکومت
میرسه و یکی هم حاکمی که پادشاهی که بر
حسب
وراثت قدرت و سلطنت به او
رسیده بوسی هر سه اینها رو غیر قابل قبول
و نامشروع میدونه هر سه این حکومتهای
فردی رو در حقیقت یکسان میبینه و معتقده
که اینها استبدادی هستن و انسانها در
حقیقت انتخاب بکنن خب من برای شما این فکر
میکنم چند تا این این رساله ب چند بار
ترجمه شده من یک یک ترجمه دارم که خود
مترجم در مونتریال به من داده
آقای اجازه بدید ببینم
حمید
شورکاب و ترجمه کرده یکی هم ترجمه اس که
من اینجا لینک دادم اون هم نشرنی منتشر
کرده ولی فکر میکنم که ترجمههای دیگه هم
باشه حالا بحث ترجمه مهم نیست من از روی
این
ترجمه آقای شورکاب چند تا پاراگراف برای
شما میخونم برای اینکه ببینید که بایستی
در حقیقت چه چیزی رو میخواد توضیح
بده میگه که در در همر یه جا هست میگه
که
من یک ارباب رو به چندین ارباب ترجیح میدم
من ترجیح میدم یک شاه داشته باشم تا چند
شاه میگه اینجور شروع میشه در حقیقت خیلی
با به شکل خیلی تکان دهندهی این رساله
آغاز میشه باث میگه ببینید این هومر نمیگه
که من ترجیح میدم که اربابی نداشته باشم
من ترجیح میدم که چندین ارباب نداشته باشم
میگه من ترجیح میدم چند چند یک ارباب
داشته باشم تا چند ارباب یعنی یک ارباب
داشتن رو ترجیح میده میگه این
انسانه انسان کسیست که
به طبع خودش و به به اصطلاح طبیعت به
اقتضای طبیعت خودش میل داره که اطاعت کنه
حالا این
اطاعت میگه که اکنون تنها میخواهم دریابم
که چگونه میشود این همه
انسان این همه ده و این همه شهر و این همه
ملت گاه خودکامی را برمی تبند که جز قدرتی
که آنان خود به او میدهند قدرتی دیگر
ندارد و نمیتواند هیچ گزندی به آنان
رساند مگر آنکه آنان خود بخواهند و
نمیتواند به آنان هیچ ستمی روا دارد مگر
آنکه آنان خود ترجیح
دهند باری مایه وصلش که گفتی بعد میگه
سرشت ما آدمیان اینگونه است که بخش بزرگی
از زندگیمان را صرف به جای آوردن شرط
دوستی میکنیم عقل حکم میکند که پارسایی
را دوست بداریم کارهای نیکو را رج بنهیم
نیکی را از هر که به ما رسد قدر بشناسیم و
اغلب از آسایش و رفاه خود
بکاهیم و اگر اهالی کشوری شخص بزرگی در
میان خود بیاب که در عمل دوراندیشی بسیاری
برای پاسداری از آنان و شهامت بسیاری برای
دفاع از آنان دارد و مردم هم به مرور زمان
به پیروی از او خو گیرند و به او چنان
اعتماد کنند که امتیازاتی به او دهند
نمیدانم آیا خردمندانه است او را از جایی
که هست و نیکی میکند بردارند و به جایی
نشانند که میتواند ب بدی از او سر بزند
یا نه باری هر آینه این خود حس خوبیست که
از این خود حس خوبیست که در بیم بدی دیدن
از جانب کسی نباشیم که جز نیکی از در بیم
بدی دیدن از جانب کسی نباشیم که جز نیکی
از او ندیدهایم یعنی در حقیقت میگه
آدمها دوست دارن که یک مستبد مهربانی
بالای سرشون باشه یه پدر مهربان یعنی
مقتدر یک قوی که بتونه اونها رو در برابر
هر خطری برای
امنیتش محافظت بکنه در عین حال مهربان هم
باشه یعنی نان آور باشه یعنی عافیت و
آرامش و آسایش شون هم فراهم بکنه کسانی که
کاملاً در زندگی
خودشون خودشون رو وابسته تصور میکنن به
شخص دیگر آدم دوست دارن این مستبد مهربان
باشه اما در عمل چنین نیست میگه در عمل
مستبد مهربان نخواهد
شد و مستبدان شروع میکنن به ظلم کردن و
هرچقدر که بتونن ظلم خواهد کرد ظلم خواهد
کرد ظلم خواهند کرد و بعد مثالهای زیادی
رو
میزنه
خب بعد میگه ای آدمی
زادگان سیه روز مردمان بیخرد ملتهایی که
خیر سرانه بدبختی تان را میجوید و بر خیر
و صلاح خود چشم فرو
بستهاید شمایان خود میگذارید که در پیش
چشمانتان نیکوترین و ارزندهترین
داراییتان را از شما بربایند و کشت زارهای
تان را غارت کنند و از خانههایتان دزدی
کنند و قدیمیترین اشیا آن را که میراث
نیاکان تان
است به یغما
برند چنان زندگی میکنید که انگار هیچ از
خود ندارید که به آن ببالید گویی دیگر
اکنون برای شما مایع وصلی خرسندی اس که
داراییتان خانوا تان و زندگیتان را به
آریت در اختیار
دارید و همه این
نابسامانیها بدبختیها و خرابیها نه از
دشمنان بل هرین آری تنها از یک دشمن به
شما میرسد همان دشمنی که شما خود چنین
بزرگش کردی کردهاید همان دشمنی که برای
او دلاورانه راهی جنگ میشوید و برای
بزرگی او از ایثار جان خود دریق نمیورزد
آن کس که اینگونه شما را در بند خود دارد
همچون شما دو چشم دو دست و یک تن دارد و
هیچ چیز بیشتر از کوچکترین فرد شهرهای
بسیار و بیشمار تان ندارد جز همان
امتیازی که شما خود به او میدهید تا شما
را به خاک هلاکت
افکند او این همه چشم که با آنها شما را
میپاید را از کجا آورده است اگر چشمان
شما نیستند
چگونه این همه دست برای زدن شما دارد اگر
آنها را از شما
نمیگیرد اگر پاهایی که با آنها شهرهای
تان را لگدمال میکند ازان شما نیستند پس
او آنها را از کجا
میآورد کدام قدرتی اس که او بر شما اعمال
میکند و شما خود به او نمیدهید او چگونه
جرت میکرد بر شما بتازد اگر شما با او
همدست نمیشدید او چه کاری میتوانست با
شما بکند اگر خود مالخر راهزنی که بر شما
شبیخون میزد و همدست قاتلی که شما را
میکشت نمیبود و به خود خیانت
نمیکردید
خب تا میرسه به اینجا
که ما بنا به طبیعت وقتی که به دنیا
میایم به طور طبیعی زندگی رو با اطاعت از
پدر مادرمون یاد میگیریم
اما انسان به میتونه به بلوغ برسه بلوغ
این دقیقا انگار که یکی از منابه کانته
دیگه یعنی کانت اینو خونده دیگه بارها هم
خونده رساله روشنگری کانت در حقیقتی الهام
مستقیم از اینه میگه که انسان به بلوغ
میرسه میتونه به بلوغ برسه بلوغ چیه بلوغ
خروج از بندگی خود خواسته است
این سطر اول روشنگری چیست کانت به عنوان
این کتاب اشاره میکنه میگه روشنگری خروج
آدمیست
از
تقصیر از خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر
خویشتن نابالغی به تقصیر خویشتن چیه یعنی
کسی که خودش انتخاب میکنه و خودش میخواد
که اطاعت کنه خودش میخواد که به جای اینکه
به عقل خودش اعتماد بکنه از دیگری پیروی
کنه به جای اینکه وجدان خودش رو معیار و
مبنا قرار
بده معیار خوب و بدی رو از بیرون وجود
خودش بگیره این میشه همون اطاعت یا بندگی
اختیاری در حقیقت اون چیزی که نابالغی هست
همین بندگی
اختیاری و وسی میگه که انسانها میتونن از
این بندگی اختیاری بیرون بیان یعنی به
بلوغ برسن و از عقلشون استفاده
کنن و در حقیقت منتها مشکل این هست که
کسانی که تاکنون طعم آزادی رو نکشیدن و
نمیدونن که آزادی چقدر شیرینه و چقدر عزت
و کرامت اونها
رو به اصطلاح تضمین میکنه چطور میشه به
اینها بگی که آزادی رو به جای بندگی که
بسیار عافیت جویانه است و راحتی اونها رو
تأمین میکنه ترجیح بدن چطور میشه اونها رو
قانع کرد که از به اصطلاح عافیت بندگی به
مسئولیت دشوار آزادی در حقیقت عبور
بکنن مسئله این هست همین مسئله کانت هم در
رساله روشنگری چیست میگه
میگه اما اگر از غذای روزگار امروز مردمان
جدیدی زاده شوند که نه عادت به فرمان
برداری دارند نه شیرینی آزادی را
چشیدهاند و نه میدانند این چیست و آن
کدام است و نام این دو را هم به زحمت
نشنیده باشند اگر بین برده بودن یا آزاد
زیستن یکی به آنها پیشنهاد شود به کدام یک
تندر میدهند تردیدی نیست که پیروی از عقل
را به مراتب به بندگی یک انسان ترجیح
میدهند مگر اینکه از قوم بنیاسرائیل
باشند که بدون اجبار و کمترین ضرورتی برای
خود خودکامی دست و پا میکنند و هر بار
تاریخ این مردم را میخوانم چنن خشمی
سراسر وجودم را فرا میگیرد به حدی که از
دایره انسانیت به در میآیم و از این همه
بلایی که بر سرشان آمده است لذت میبرم
هرین همه انسانها تا وقتی که چیزی از
آدمیت در آن آنها هست اگر به بندگی درآیند
یا به اجبار بوده یا به نیرنگ یا نیروهای
بیگانه آنها را مجبور کردند همچون شهرهای
اسپارت یا آتن که نیروهای اسکندر آنان را
وادار به اطاعت کردند یا از چند دستگی
همانند حکومت آتن که پیش از آن به
دست پی سیترات افتاده بود آنان با فریب و
نیرنگ اغلب آزادیشان را از کف میدهند و
در این ما ماجرا غالب اوقات بیش از آنکه
فریفته دیگری شوند فریب خودی را میخورند
بدینسان مردم سیراکیوز تختگاه
سیسیل چون ناگاه درگیر جنگ شدند نسنجیده
تنها برای رفع خطر آنی چارهای اندیشیده
دنیس یکم را به عنوان نخستین جوبار خود
برگزیده فرماندهی سپاه را به او واگذار
کردند مردم از اینکه او را چنین بزرگ
کردهاند بیمی به خود راه ندادند و این
مکار هم پس از بازگشت پیروزمندانه از جنگ
گویی نه بر دشمنانش که بر همشهریانش فیروز
شده خود را از مقام فرماندهی به مقام
پادشاهی رسان حالا این منو یاد داستان
شاهنامه انداخت در ابتدای شاهنامه وقتی که
فردوسی داستان پادشاهی جمشید رو میگه خب
جمشید در بعد از هزار سال یا چند سال
پادشاهی دیگه داد و خرد رو کنار میگذاره و
در حقیقت فرح ایزدی رو از دست میده فاسد
میشه و وقتی که فاسد میشه ایرانیان او رو
از تخت به زیر میکشن و بعد سپاه ایران
یعنی فرماندهان ای ایران ایرانی میشن
میشنون که ی کسی هست به نام زهاک که ا در
فردوسی میگه ت ی یعنی عرب هست این زهاک
تازی بسیار آدم خوبیه و و میتونه پادشاه
خوبی باشه فرماندهان سپاه ایران میرن پیش
زهاک او رو دعوت میکنن به اینکه بیاد
پادشاه ایران باشه همون ضحاکی که ما
ایرانیها انقدر به زشتی ازش یاد میکنیم
یعنی ضحاکی که بر ما حاکم شد ضحاکی بود ما
دعوتش کردیم به حکومت و بر تخت نشان
دیدیمش او نیومد با زور
خب در نتیجه بثی مثل کانت میگه مهمترین
یعنی تنها راهی که شما به
آدمها هم بیاموزید و هم ترقیب کنید که
آزادی رو بر بردگی ترجیح بدن تعلیم و
تربیته یعنی شما برای داشتن یک جامعه آزاد
نیاز به تعلیم و تربیت آزاد دارین تعلیم و
تربیتی که در جامعه استبدادی هست او
نمیتونه انسانها رو به آزادی ترقیب
کنه خب
من نمیخوام خیلی شما رو خسته بکنم با از
رو خوندنش میخوام یه تیکه اصلی رو
بخونم میگه که
انسانها زندگی ایدآل زندگیست
که انسانها در او
مثل جمهوری در حقیقت زیباشهر افلاطون در
او همه برخوردار از
آزادی برابری و برادری باشن این سه تا
شعار انقلاب فرانسه رو در اینجا میگه یعنی
دو قرن بعد انقلاب فرانسه از توی این کتاب
در یعنی شعار انقلاب فرانسه رو شما در
اینجا میخونید
میگه که ش بسیاری از
مردم به چنین به اصطلاح به حاکم مستبد یا
به پادشاهش عشق میورزند باهاش احساس دوستی
میکنن بهش عاطفه میورزند میگه که این هم
ناشی از همان خوی بردگی اس و
این است که به تحقیق خودکامه هرگز دوست
داشته نمیشود و دوست هم نمیدارد دوستی
نام مقدس است نامی مقدس است امری قدسی است
تنها بین انسانهای خوب پدید میآید و
تنها با احترام متقابل ن نزو میگیرد
دوستی نه چندان با نیکیها که با زندگی
نیکو می نیکو ببخشید
دوستی نچندان با نیکیها که با زندگی نیکو
میپاید آنچه یک دوست را به دوست دیگر
مطمئن میگرداند شناختی اس که او از پاک
دامنی اش دارد ضامن های
ضامندار سرشت نیکویش ایمان و پایمردی
هستند در جایی که بیدادگری هست در جایی که
بیوفایی هست در جایی که بیعدالتی هست
نمیتواند دوستی به وجود آید
و خب میدونید مفهوم دوستی یه مفهوم بسیار
کلیدی اس تو فلسفه سیاسی
غرب خب من سطرهای آخرش رو
میخونم میگه که انسان انسانی که دارای
کرامت انسانی هست و به کرامت انسانی خودش
ارزش میده کسیست که حاضره جانش برای آزادی
بده و حالا نمونههایی میاره کسانی که از
نانش گذاشتن از راحتش گذاشتن برای
آزادی میگه باری لذت بخش است در نظر گرفتن
آنچه که به ایشان از این ع عذاب علیم
میرسید و خیری که از محنت و این زندگی
حقیرانه خویش
توانند ببوسند مردم از رنجی که میکشند به
هیچ روی خودکامه را گناهکار نمیدانند بل
آن کسانی را گناهکار میدانند که بر ایشان
حکومت میکنند مردمان ملتها و هرک را
بخواهی از دهقانان گرفته تا شخم زنان نام
آنان را میدانند و از فسادهای آنان پرده
برمیدارند هزار ناسزا هزار دشنام هزار
نفرین نثارشان میکنند همه دعاها همه نظر
و نیازهایشان علیه آنان است همه بدبختیها
همه بلاها و همه قدی ها را بر گردن آنها
میاندازند و اگر هم گاه در ظاهر به آنها
احترام میگذارند در باطن آنها را لعن و
نفرین میکنند و از آنان بیش از جانوران
وحشی بیزاری میجویند این است احترامی که
در ازای خدمت به مردمان میبینن مردمانی
که اگر هم تک تکشان قطعهای از بدن اینان
را برگ بر برگیرد باز هم راضی نخواهد بود
و نیمی از دردشان تسلی نخواهد یافت
پس گاه
بیاموزیم
بیاموزیم که درستی پیشه کنیم سر به سوی
آسمان
بریم یا برای آبروی خود یا حتی برای عشق
به پارسایی یا هر آین سنجیده سخن بگوییم
برای عشق و احترام به خدای قادر متعال که
شاهد مطمئن اعمال ماست و داور عقل
داور عادل گناهانمان من خود فکر میکنم
زیرا برای خدایی که آزاده و مهربان است
هیچ چیزی ناسازگار تر از خودکامگی نیست من
فکر میکنم که او در آخرت برای خان برای
خودکامگان و هم دستانشان عذاب ویژهای در
نظر گرفته است به این به این ترتیب این
رساله تمام میشه حالا باید خودتون بخونید
تا در حقیقت
مطلب انقدر بریده بریده که من
گفتم تو ذهنتون جا نگیره
خب این اتفاق مهمی بود وقتی که چاپ م نکرد
دیگه نمیشد چاپ بکنی همچین چیزی رو ولی با
متین با همدیگه خیلی رفیق بودن متین
در دوستی میگفت که من با بوسی یک نفرم و
در حقیقت وقتی که بوسی از دنیا رفت میگفت
که من در حقیقت نیمی از خودم را از دست
دادم یک فصلی داره در یک دستاری داره در
همین اسش در موره درباره دوستی اونجا
بسیار یاد میکنه از بعثی و وقتی که بعثی
داره میمیره در در حقیقت روزهای آخر عمرش
که هست حالا یه داستان مفصلی داره که به
هر حال به منتن میفهمونه که من در این
دنیا هیچ چیزی ندارم که
از ترک اون حسرتی بر دل داشته باشم فقط
همین رساله رو چاپ کن این رساله شاید ۲۰
صفحیه و بعد این رساله حدود فکر کنم ۳۰
سال بعد منتن چاپش میکنه اون هم با کلی
دردسر و خب مثل خیلی از آثار دیگه در اون
زمان مثل کار دکارت مثل کار
اسپینوزا اینها جز به اصطلاح آثار
زیرزمینی و و خیلی به سختی نسخه برداری
میشن خیلی به سختی خیلی از اینها اصلا
کتاب مثلا اسپینوزا که که کتاب مهمش اصلا
اتفاقی
مونده ولی این اثر مخصوصا در قرن
هفدهم به یک منبع بسیار سرشار الهام بخشی
برای
متفکران قرن هفدهم فیلسوفان دانشمندان
نویسندگان بدل میشه برای کسایی مثل دکارت
و و نویسندگان اون دوره و بعد در قرن
هجدهم در حقیقت با انتشار وسیع چون قرن
هجدهم قرنی اس
که صنعت نشر به شکوفایی ناگهانی
میرسه این رساله در تیراژ بسیار وسیعی
منتشر میشه کسی مثل کانت از این رساله نه
تنها الهام گرفته که در حقیقت از آموز ین
استفاده کرده در جاهای مختلف از جمله در
رساله روشنگری چیست و بعد انقلابیون
فرانسه همون طور که گفتم آموزه
اصلی انقلاب فرانسه چیه در انقلاب فرانسه
چرا به وجود آمد برای اولین بار بشر در
تاریخ به این نتیجه رسید که هیچ چیزی نیست
که
بتونه
برابری خودش رو با کلیسا با روحانیت با با
پادشاه این برابری رو نقض بکنه یعنی هیچ
دلیلی نداره که من به عنوان یک آدم عادی
به عنوان یک دهقان به عنوان یک کارگر فکر
کنم که اون پادشاه یا اون به اصطلاح کشیش
از من بالاتره بنابراین یک امتیاز ویژهای
داره این ایده برابری و بعد آزادی و بعد
برادری سه آرمان مهم باعث شد که انسان
علیه نه مستد چون همیشه در طول
تاریخ انسانها علیه مستو وقتی به تنگ
میومدن شورش میکردن دیگه همه جا بوده دیگه
در ایران همه جا همه به حکومتها وقتی که
خیلی بر مردم سخ میگرفتن مردم شورش میکردن
اون حاکم رو از سریر قدرت به زیر میکشیدن
اما یک حاکم دیگری جای او میگذاشتن یعنی
مستبد عوض میشد استبداد تداوم پیدا میکرد
ولی برای اولین بار در تاریخ بشر در قرن
هجدهم در فرانسه و حالا در آمریکا
انسانها نظم
سیاسی کهن رو که مبتنی بر استبداد بود اون
رو کنار زدن علیه استبداد فورش کردن نگفتن
که به اصطلاح این روحانی خوبه اون روحانی
وده روحانی وده بره روحانی خوبه بیاد
پادشاه بعده بره پادشاه خوبی بیاد گفتن
کلیسا هیچگونه
حق ادعای امتیاز انحصاری در هیچ چیزی
نداره نه در تفسیر کتاب مقدس نه در اینکه
تشخیص اینکه چه کسی به بهشت میره و چه کسی
به جهنم میره و نه اینکه اوقاف رو در
اختیار خودش داشته باشه همون طوری که
پادشاه هم هیچ حقی نداره از جانب خداوند
که به عنوان سایه خدا در روی زمین بر مردم
حکوم حت بکنه اگر کسی بخواد حکومت بکنه
باید نمایندگی از مردم داشته باشه این
میشه آغاز دموکراسی در حقیقت زمانی
که انسان مسئولیت وضعیت خودش رو میپذیره
یعنی میپذیره که اگر این وضعیت استبدادی
اس این به خاطر این نیست که بر من تحمیل
شده به عکس هرگز وضعیت استبدادی تحمیل
نمیشه بر کسی بلکه من با شیوه زندگی
اون رو میپذیرم من به اون تن میدم من با
اون کنار میام و تاریخ عصر مدرن تاریخ
طغیان علیه
بندگیست طغیان علیه هر گونه اقتدار
نامشروعی که بخواد مدعی تملک حقیقت باشه
یا مدعی تعیین کردن حق باشه یا برای خودش
نوعی امتیاز نژادی مذهبی یا
نمیدونم ملی خاصی قائل باشه که او رو از
دیگران کنه و برتر بدونه مدرنیته یعنی
طغیان علیه هرچه
که ادعای مطلق بودن
داره مرگ خدا یعنی همین خدا یعنی مطلق
مدرنیته یعنی مرگ خدا یعنی دیگه مطلق وجود
نداره هیچکس و هیچ چیزی در جهان انسانی
نمیتونه ادعای مطلق بودن بکنه و من اگر در
موقعیتی زندگی بکنم که مطلق ها بر من
حکومت میکنن بر ذهن من بر جان من بر
زندگی من بر جهان من این ی به خاطر این
نیست که من مجبور شدم برا من تحمیل شده
بلکه به خاطر اینکه من این رو پذیرفتم پس
اگر پذیرفتم مسئولیت تغییر دادنش م با خود
من هست بسار ممنونم من اینجا دیگه متوقف
میشم و امیدوارم دوستار خیلی ملول نشده
باشن از