سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان صدای من
خوبه بله آقای بسیار
خ
من واقعا خیلی متأسفم از
شنیدن درگذشت آقای سنجری که من خب چند بار
ایشونو دیده بودم و بعد شنیدم که ایشون
رفت ایران و خب کارش اشتباه بود برای به
ایران دوستانش م بهش گفته بودن ولی این
مسئله در حقیقت
خودکشی یک مسئله اس که روز به روز داره
بحران به بحران به اصطلاح وخیم تری بدل
میشه و انواع و اقسام خودکشی ها و انگیزه
های مختلف داره نشون میده که وضعیت جامعه
خیلی بحرانی و باید در حقیقت به طور جدی
بهش اندیشید بخوا بط اینکه هیچ مسئله
بالاتر از مسئله زندگی نیست و چه بسا
بسیاری کسان هستند که در آستانه این وض
هستند یا
اینکه در آینده ممکنه بر اثر بیتوجهی ما و
بیتوجهی
نزدیکانشون در حقیقت خودشون رو به
این فرجام دچار کنند مسئله خودکشی مسئله
بسیار مهمی
است در حقیقت
در دنیای قدیمم خودکشی بوده ولی در دنیای
جدید هست که خودکشی به یک
مسئله
بنیادی تبدیل
میشه همون طور که میدونید اولین جمله
افسانه سیزیف کامو این هست که خودکشی
مهمترین پرسش فلسفی است یعنی که در عصر
جدید به دلیل
اینکه
انسان جهان رو
به شکل غیر دینی تبیین میکنه و در
حقیقت منبع شناخت و منبع
اخلاق انسانی میشه در حقیقت بحران معنی
پیش میاد و اینکه این زندگی اگر خدایی
نیست و جهان پس از مرگی نیست و مشیت الهی
نیست و برنامهی در کار نیست پس این جهان
چه معنی داره و آیا زندگی به زیستن میارزه
یا نه ب این مهمترین پرسش فلسفه است که
آیا زندگی به زیستن میرزه یا نه به هر حال
زندگی همواره زندگی همه همواره به شر و
رنج و درد هست انسان موجودیست میرا شکننده
ناتوان پر از کاستی و خلل و
ناگزیر میل به شر داره و در با شر آلوده
است آ در چون جهان سرد و سیاهی آیا زندگی
به زیستن میرزه یا نه مخصوصاً اینکه هر
چقدر که مدرنیته پیشرفت کرد پیشرفت
تکنولوژیک که در آغاز خیلی احساس
خوشبینانه رو در بشر آفرید و به او ایده
پیشرفت یعنی ایده اینکه علم و
تکنولوژی با پیشرفتشون به سعادت بشر کمک
میکنن
و بدون اینکه توقف و درنگ و گسستی در کار
باشه ما
همینطور به سمت یک آینده بهتر داریم پیش
میریم و روز به روز بهتر خواهد شد این
ایده پیشرفت در حقیقت یک صورت سکولار شده
ایده تقدیر الهی بود دیگه همونطور که
تقدیر
الهی یک برنامهای رو برای بشر مقدر کرده و
هیچ تغییر و تبدیل ا ممکن نیست چنین تصوری
بود که علم اکنون به چنین پشتوانه برای
تضمین سعادت انسان بدل شده اما عل همین
علم و تکنولوژی با
پیشرفتشون شرارتهای بیشتری رو در انسان
فعال کردن و در قرن بیستم که قرن انقلاب و
خشونت نامیده
شده
انسان سیاهترین تاریکترین
و
وحشتناکترین صفحه تاریخش رو ساخت یعنی قرن
بیستم از نظر شرارت
ابعادی از تواناییهای انسان رو نشون داد
که تاکنون اصلاً شناخته شده نبود و قرن
بیستم انسان برای اولین بار توانایی پیدا
کرد که خودش رو نابود کنه یعنی نسل بشر رو
روی زمین منقرض بکنه سلاحهایی بسازه که
در کمترین زمانی سراسر این کره خاکی رو به
آتش بکشن امکان حیات رو نه تنها برای
انسان که برای دیگر جوران هم
نا ممکن کنه انسان قدرت ویرانگری پیدا کرد
و ویران ویران کردن خود و ویران کر ویران
کردن دیگران و ویران کردن جهان و این قدرت
ویرانگری هر چقدر که تکنولوژی پیشرفت کرد
و علم پیشرفت کرد بیشتر شد به دلایل مختلف
یکی اینکه خود تکنولوژی ابزار به اصطلاح
بیشتری رو برای نیتهای پلید به وجود آورد
و از طرف دیگه بحران معنا و بحران در
حقیقت نهیلیسم و نیست انگاری انسانها رو
به سمت ویرانگری و ویرانگری بیشتر راند و
ایدئولوژی هایی که در حقیقت بنیادش بر
تنفر و مرگ هست و مرگ رو تقدیس میکنن چه
کشته شدن برای یک آرمانی چه کشتن برای یک
آرمانی در قرن بیستم به شکل فجیعی از همه
امکانات سنتهای مختلف استفاده کردن برای
اینکه جوامع رو به سوی مرگ سوق بدن و مرگ
تبدیل شد به یک شیوهی از زیستن و در حقیقت
به به یک شیوهای از بخشی از
زندگی جنگها خشونتها انواع و اقسام
خشونتها و
از خشونتهای قانونی گرفته تا خشونتهای
غیرقانونی از
خشونتهای فیزیکی گرفته تا خشونتهای
نمادین همه اینها باعث شد که قرن بیستم
قرنی دیده بشه که تاریخنگاران در پایانش
با نفرت اون کتاب اون قرن رو بستن و
امیدوار بودن که دیگه چنین وضعیتی برای
بشر
چنان تلخ آمده باشه که عبرتی بشه و تکرار
نکنه اما
هگل میگه که تنها چیزی که انسان از تاریخ
می آموزه اینه که انسان چیزی از تاریخ نمی
آموزه انسانها در هر
شرایطی در معرض این خطا هستن که خودشون رو
مسون از خطا ببینن یا خودشون رو به اصطلاح
خطرهایی رو که برای دیگران به وجود آمده
یا برای گذشتگان به وجود آمده خودشون رو
در برابر اون آسیب ناپذیر ببینن یا خودشون
رو عاقلتر از دیگران یا پیشین یان ببینن
یا اینکه به ویژه بودن نژاد خودشون و
سرنوشت خودشون یا تمدن خودشون باور داشته
باشن همه اینها در قرن بیست و یکم موجب شد
که از ابعاد این شرارتی که انسان تواناییش
پیدا کرده بود همچنان کاسته نشه و انسان
باز هم توانایی داشته باشه به شیوه های
بسیار مختلفی خودش رو از بین ببره و
دیگران رو از بین ببره جنگها و خشونتها
اشکال جدیدی پیدا کردن
نظامهای استبدادی به شیوههای پیچیده تری
توانایی کنترل و مهار شهروندان و سرکوب
عزت نفس و آزادی اونها رو پیدا کردن همه
اینها اقتضا میکنه که ما که الان در این
دوره هستیم و در این مردمان این سرزمین
سرزمین ایران هستیم به طور جدی به این
مسئله فکر بکنیم یعنی هم در چارچوب جهانی
ببینیم این مسئله رو و هم در قالب کشور
خودمون یعنی یک بخشی از مسئله ابعاد جهانی
داره و یک بخشی از
مسئله به طور خاص به جامعه ما برمیگرده
مسئله خودکشی یک مسئلهی اس که در ایران
هنوز به صورت تبو به شمار میره یعنی اینکه
خب چون در اسلام حرام هست از یک طرف و از
طرف دیگه حکومتهای مثل جمهوری اسلامی
نمیخوان اساساً
به اصطلاح ناو سامانی های اجتماعی رو به
طور رسمی آشکار مطرح بکنن و طبیعتا به
آسیبشناسی علمی اون مجال بدن به خاطر
اینکه اون رو یک دونه یک به اصطلاح برای
اون تقدس خودشون یا نظام به اصطلاح برای
اون نظام مقدسی که برای خودشون قائل هستن
این
رو مفید نمیدونن فکر می ننن که مقدس بودن
نظام زیر سؤال میره اگر بگن که چقدر در
جامعه طلاق هست چقدر در جامعه اعتیاد هست
چقدر در جامعه خودکشی هست چقدر در جامعه
همسرکشی هست چقدر در جامعه کودکان کار هست
اینها تصویر قشنگی از جامعه این نشون
نمیده که میخواست رهبرش روز اولی که آمد
در ایران گفت که ما میخواهیم شما رو به
مقام انسانیت برسانیم این مقام انسانیت
نیست که امروز ایرانیانی یا در
وطن احساس غربت میکنن
یا در غربت از غم وطن جان میدن هر
دو حالت هیچ ایرانی نیست که در سراسر دنیا
احساس بکنه که شایسته
اون زندگی انسانی و زندگی در خور کرامت
انسان و حقوق بشر هست خب
این وضعیت بسیار تاریکی رو به وجود آورده
و اخبار خودکشیها که حالا از پرستارا از
پزشکها از به اصطلاح کسانی که به ظاهر خب
باید زندگی آدمهای باهوشی بودن درس خوندن
به یک شغل خوبی دست پیدا کردن ولی اونها
وقتی خودکشی میکنن
دیگه وضع بقیه جامعه که شاید در بحران
معیشت بحران زندگی بحران فشارهای گوناگونی
که در درون جو خانواده های سنتی هست
فشارهایی که بر روی دختران هست بر روی
زنان
هست ایز هایی که وجود داره همه اینها
خب یک تصویر بسیار دردناکی رو نشون میده و
این فقط ما نباید به
سوگواری بسنده کنیم سوگواری کردن در چنین
شرایطی
کاملا معنی مسئولیت گریزی میده بلکه ما
باید به عمل دست بزنیم حالا من در ادامه
توضیح خواهم داد
که مسئله اصلی این هست که ما باید مسولیت
این وضعیت رو بپذیریم و در حقیقت بدونیم
که چه نباید بکنیم و چه باید
بکنیم من طبیعتا نمیخوام خیلی وارد بحث
فلسفی قضیه بشم که از نظر فیلسوفان خودکشی
چ فیلسوفان کلاسیک مثل کانت و اسپینوزا و
اینها و از منظر فلسفه اخلاق خودکشی چگونه
مطرح شده من این بحث رو خیلی امروزی تر از
زبان یک فیلسوفی مطرح میکنم که خودش هم
فیلسوف بود و هم در زمانهای مثل زمانه ما
میزیست یعنی هارن
هارن در دوران میزیست که یهودی بود و
یهودی
بودن صرف یهودی
بودن مستوجب مرگ شمرده میشد از نظر لی
نازی و
خب سرنوشت یهودیان رو میدونید در اون
دوره و یکی هم مسئله پناهنده شدن و در به
در شدن بدون کشور شدن بی سرزمین شدن اینا
مسائلی که هانر خیلی بهش توجه کرده خودش
پناهنده بود خودش آواره بود خودش زندانی
بود در
اردوگاه
اجباری خودش فعالیت سیاسی ک و خودش
اندیشید به همه اینها و خب خیلی از کسانی
که
در کنار او بودن نزدیک بودن نزدیک او بودن
از دوستان او بودن یا جان میدادند یا
خودکشی میکردن یا در
اردوگاهها اسیر میشدن یا در اتاقهای گاز
میسوختند و این اخبار مرتب به اینها
میرسید یکی از روز اون زمانی که آرنت و
همسرش توانستن از ف فرانسه با دوچرخه بیان
در اسپ اسپانیا تا اونجا کشتی بگیرن و از
اونجا و آمریکاییان با والتر بنیامین که
فیلسوف دیگری بود و او هم اهل آلمان بود
با او بودند
و والتر بنیامین به به اصطلاح توهم اینکه
در تعقیب هست و راه نجات نداره یک شب قبل
از اینکه کشتی برسه خودش رو میکشه و این
مرگ بنیامین خیلی تاثیر بسیار عمیقی در
آنار میگذاره و آنار در حقیقت وسیع او هست
آثار او رو منتشر میکنه و او رو معرفی
میکنه من حالا براتون از یه بخشی از نوشته
او درب بنیامین هم خواهم خوند یعنی در من
دارم از زبان کسی صحبت میکنم که یعنی سخن
کسی رو میخونم که کاملاً در وضعیت ما قرار
داشت یک مقاله بسیار مهمی داره آرنس به
نام ما پناهندگان که به فارسی هم ترجمه
شده در این ما پناهندگان وضعیت در
حقیقت کسانی رو که پناهنده خوانده میشن رو
توصیف میکنه یعنی خودشون رو و من حالا
شروع میکنم به خوندن از بخشهایی از این
رو براتون و بعد توضیح میدم یک بخش هاییش
رو و بعد میریم سراغ به اصطلاح ادامه بحث
میگه نه یک جای خوشبینی ما میلنگد در میان
ما خوشبینی هایی عجیبی هستند که
سخنرانیهای خوشبینانه بسیاری ایراد
کردهاند و بعد به خانه رفتند و شیر گاز
را باز گذاشتند یا خودشان را از آسمان
خراش پایین انداختند به نظر میرسد که این
خوشبین ها ثابت کردهاند که نشاط فرضی ما
بر آمادگی پرمخاطره بر مرگ برای مرگ بنیاد
دارد با این باور پرورش یافتهایم که
زندگی بالاترین خیر و مرگ بزرگترین وحشت
است به شاهد و قربانیان وحشتی عظیمتر از
مرگ بدل شدهایم بی آنکه حتی قادر باشیم
ایدلی والاتر از زندگی کشف
کنیم بنابراین اگرچه مرگ وحشت خود را برای
ما از دست داده است نه مشتاق آنیم و نه
قادر به آنکه زندگیهایمان را در راه یک
هدف به مخاطره بیاندازیم پناهنده ها به
جای آنکه بجنگند و به این بیاندیشند که
چگونه مهیای جنگ متقابل شوند به آرزوی مرگ
برای دوستان و اقوامشان خو گرفتهاند اگر
کسی بمیرد با شادمانی تصور میکنیم که از
تمامی مشکلات مصونیت یافته است عاقبت کار
بسیاری از ما بدانجا میرسد که تنها
میتوانیم آرزو کنیم از خطرات مسون باشیم
از زمان حمله هیتلر به اتریش در سال ۱۹۳۸
دیدهایم که خوشبینی زیان آور خوشبینی
زبان آور چگونه میتواند بدبینی بیزبان
را مقهور کند
با گذشت زمان وضع ما بدتر شد هم خوشبین تر
شدیم و هم تمایل مان به خودکشی بیشتر شد
یعنی خوشبین شدیم به اینکه این وضع ادامه
پیدا نمیکنه نمیشه که اینطوری باشه نمیشه
کهی آدم مثل هیتلر بیاد حکومت بکنه نمیشه
که یه حکومتی مثل نازی ادامه پیدا بکنه
این خوشبینی که بله فردا حکومت میفته فردا
تموم میشه فردا این کابوس به پایان میرسه
میگه هم خوشبین تر میشدیم و هم تمایل ماان
به خودکشی بیشتر میشد یهودیهای تحت
حاکمیت ششتی چنان سرزنده بودن که هر ناظری
بیطرفی نشاطش را ستایش میکرد اینکه آنها
عمیقاً متقاعد شده بودند که قرار نیست
چیزی بر سرشان بیاید امریست واقعاً غریب
وقتی نیروهای آلمانی به اتریش حمله کردن و
همسایگان غیری یهودی به خانههای یهودیان
حمله کردن یهودیان اتریش شروع به خ خودکشی
کردن من از حقایقی حرف میزنم که محبوبیت
اندکی دارند و برای اثبات حقانیت موزم حتی
یکی از استدلالهایی که
انسان اعداد مدرن مدرن را تأسیس میکند
انسان اعداد انسان مدرن را متأثر میکند
به کار نبستم یهودیانی که با خشم وجود امت
یهود را انکار میکنند شانس واقع بینانه
ای برای نجات به ما میدهند تا جایی که
پای اعداد در میان است آنها میتوانند
ثابت کنند که فقط تعداد معدودی از یهودیان
مجرم هستن یهودیان مجرم هستن و یا اینکه
در جریان جنگ بسیاری از یهودیان به عنوان
میهن دوستانی خوب کشته شدن به لطف زحمات
آنان برای نجات زندگی آماری امت یهود
میدانیم که یهودیها کمترین نرخ خودکشی
را در میان تمامی ملل متمدن دارند من
کاملاً مطمئنم که این اعداد دیگر صادق
نیستند اما نمیتوانم حرفم را با اعدادی
تازه ثابت
کنم این روش تنها ممکن است برای روحهای
شکاک کافی باشد روحهایی که هرگز کاملاً
متقاعد نشدند که اندازه جمجمه میتواند
طرح دقیق محتوای آن را نجات دهد یا
آمارهای جرم و جنایت میتواند سطح دقیق
اخلاق ملی را نمایان
سازد با این حال خودکشی
کنندگان با این حال خودکشی کنندگان ما
عیان گرانی دیوانه که تمرد از زندگی و
جهان را فریاد میزنند و تلاش میکنند
تمامی جهان را در وجود خود بکشند نیستند
خودکشیهای شان راهی خاموش و بیادعا برای
ناپدید شدن است گویی برای راه حل خشنی که
برای مشکلات شخصیشان یافتهاند عذرخواهی
میکنند به نظر عموم آنها به نظر عموم
آنها وقایع سیاسی ربطی به سرنوشت شخصیشان
ندارد در زمانه خوشی و غم تنها به مسائل
شخصی خود باور داشتهاند و حال کمبودی
اسرارآمیز را در وجود خود کشف میکنند که
مانع پیشرفتشان میشود از اوان کودکی خود
را سزاوار برخورداری از برخی استانداردهای
اجتماعی دانستهاند و اگر حالا نتوانند
این استانداردها را حفظ کنند به وجود خود
همچون شکست مینگرند خوشبینی شان تلاشی
برای بالا نگه داشتن سرشان از سطح آب است
در پس ظاهر سرزنده سرزنده شان دائماً با
احساس نمیدی از خود میجنگند و عاقبت به
خاطر گونهی خودخواهی
میمیرند ما اگر نجات یابیم احساس میکنیم
تحقیر شدهایم و اگر به ما کمک شود احساس
میکنیم خوار شدهایم همچون انسانی دیوانه
برای زندگیهای خصوصی و سرنوشتهای فردیان
میجنگیم چون از این هراسانم که به
پارهای از خیل گدایان یهودی بینوا تبدیل
شویم گدایان یهودی که بسیاری از ما بشر
دوستان سابق آنها را به خوبی در خاطر
داریم همانگونه که یک روز نتوانستیم
بفهمیم که اصطلاح گدای یهودی سمبلی از
تقدیر یهودی اس و نه فرد نگونبخت امروز
هم نمیتوانیم خود را سزاوار همبستگی
یهودی بدانیم نمیتوانیم درک کنیم که ما
به شخص به تنهایی تمام امت یهود مهم
نیستیم و گاهی این عدم فهم ما قویاً از
جانب حامیانم تقدیر میشود تقویت
میشود دوستان جدید ما که ر غرق معاشرت با
ستارگان و آدمهای مشهورند به زحمت قادر
به درک این نکته هستند که در بن توصیف ما
از جلال و شکوه گذشته
که در بن توصیف ما از جلال و شکوه
گذشتهمان حقیقتی انسانی نهفته است یک
وقتی ما کسانی بودیم که آدمها بهشان
اهمیت میدادند دوستانمان به ما عشق
میورزیدند و حتی صاحب خانههامان
میدانستند که اجارههای را مرتب پرداخت
میکنیم یک وقتی میتوانستیم غذایمان را
بخریم و در جاده برانیم بدون آنکه به ما
گفته شود نامطلوب هستیم ما از وقتی
هیستریک شدیم که روزنامه نگارها شروع به
شناسانی مان کردند و در تریبون عموم بهمان
اعلام کردند باید وقتی به خرید نان و شیر
میرویم دست از نامطلوب بودن برداریم
حیران بودیم که چطور باید این کار را
بکنیم ما از قبل هم در هر لحظه از حیات
روزمرهمان به طرز لعنت باری مراقب بودیم
که مبادا کسی حدف بزند چه کسی هستیم چه
نوع گذرنامهی داریم جواز تولدمان کجا
صادر شده است مراقب بودیم که مبادا کسی
حدف بزند که هیتلر از ما خوشش نمیآید
تمامی تلاشمان را کردیم تا در جهانی جا
بیفتیم که وقتی میخواهی قضیت را بخری
باید از منظر سیاسی هوشیار
باشی هرچه ما در تصمیمگیری درباره اینکه
چه کسی هستیم و یا در زندگی کردن آنطور که
دوست داریم کمتر آزاد باشیم بیشتر تلاش
میکنیم ظاهری از برای خود بتراشیم و در
پخ این ظاهر حقایق را پنهان کنیم و نقش
بازی کنیم ما از آلمان بیرون رانده شدیم
چون یهودی بودیم اما هنوز کمی از عبورم از
مرز فرانسه نگذشته بود که آلمانی شدیم حتی
به ما گفته شد که اگر مخالف تئوریهای
نژادی هیتلر هستید باید این عنوان را
بپذیرید در عرض ۷ سال بعدی ما نقش مزحک
کسی را ایفا کردیم که میخواهد فرانسوی
شود یا دستکم شهروند آینده فرانسه باشد
اما با آغاز جنگ تمامی ماان به عنوان
آلمانی تحت نظر قرار گرفتیم با این حال در
همین اثنا بعضی از ما چنان فرانسویان
وفاداری شده بودن که حتی نمیتوانستیم در
محضر آنها سامان دولتی فرانسویها را نقد
کنیم بنا ب این ناچار بودیم که بگوییم
زندانی شدن اشکالی ندارد ما نخستین
زندانیان داوطلبی بودیم که تاریخ به چشم
خود دیده بود پس از تصرف کشور به دست
آلمانها فقط کافی بود دولت فرانسه عنوان
را تغییر دهد به زندان افتاده بودیم چون
آلمانی بودیم و حالا آزادمون نمیکردن چون
یهودی بودیم انسان حیوانی اجتماعیست و
وقتی بندهای اجتماعی بریده میشوند زندگی
دیگر برای او ساده نیست سنجههای اخلاقی
در بستر اجتماع آسانتر یانت میشوند
اشخاص اندکی واجد این قدرتند که در شرایطی
که وضعیت اجتماعی سیاسی و حقوقی شان
کاملاً مختل میشود شرافت خود را حفظ کنن
بسیاری از ما به جای حفظ شرافتم تصمیم
گرفتیم هویتمان را عوض کنیم و این رفتار
عجیب حتی اوضاع را وی بدتر کرد آشفتگی که
با در آن زندگی میکنیم تا حدی حاصل اعمال
خود
ماست اگر این سخن راست باشد که آدمی فقط
از تاریخ میآموزد این نیز درست است که
انسانها میتوانند از تجربیات شخصی
بیاموزند که در قصه قضیه ما مدام و مدام
تکرار میشوند اما قبل از آنکه نخستین سنگ
را بر ما پرتاب کنید به خاطر داشته باشید
که فرد یهودی در این جهان هیچ جایگاه
حقوقی ندارد این بد این معناست که ما در
معرض سرنوشت وجودهای انسانی هستیم وجودهای
که هیچ قانون یا پیوان سیاسی حمایتشان
نمیکند و هیچ چیز نیستند جز وجودهای
انسانی من به زحمت میتوان وضعیتی
پرمخاطره تر را تصور کنم چرا که ما در
جهانی زندگی میکنیم که در آن وجودهای
انسانی که در آن وجودهای انسانی اینچنینی
از مدتها قبل از صحنه روزگار پاک شدند
علت این امر این است که جامعه تبعیض را به
عنوان سلاح اجتماعی قوی کشف کرده است
سلاحی که فرد میتواند با تمسک به آن
انسانی دیگر را بی هیچ خونریزی بکشد
گذرنامه و جواز تو
و گاهی حتی سند دریافت مالیات بر درآمد
دیگر نه اسنادی سوری بلکه ابزارهای تمایز
اجتماعی هستند حقیقت این است که اکثر ما
آدمیان یکسره به سنجههای اجتماعی
وابستهایم اگر جامعه رفتار ما را تأیید
نکند اعتماد ما به خویشتن مان خطدار
میشود ما آمادهایم و همواره آماده
بودهایم تا به هر بهایی پذیرش اجتماعی را
کسب کنیم اما باید به این واقعیت نیز گردن
نهاد که از تمامی از میان تمامی افرادی که
میکوشند تا فارغ از تما همه نیرنگها و
مزحک های مربوط به همانندسازی و سازگار
گری روزگار سازگار گری روزگار خویش را به
سرب برند فقط قلیلی میتوانند بهایی بیش
از توانشان بپردازند آنها بر سر فرصتهای
معدود شان قمار میکنند فرصتهایی که در
این جهان پ فتنه و شر حتی به مطرودین نیز
اعطا شده است
خب این در حقیقت یک متنی اس که باید در
ارتباط با متنهای دیگه
بخشهای دیگری که راجع به آرنت راجع به این
مسئله صحبت کرده فهمیده بشه آر معتقد بود
که قرن بیستم قرنی بود که
انسانها با امیدهای زیادی که ساخته بودن
برای خودشون از جمله همین امید ایده
پیشرفت و بعد ایدولوژی ها ایدولوژی های نا
گون خودشونو نابود کردن ولی یک امید دیگری
هم بود که او خیلی بدتر بود و اون وقتی
بود که در حقیقت واقعیت نشون داده بود که
چیست ولی واقعیت پیش رو رو نادیده میگرفتن
و همچنان به یک امیدی که هیچ بنیانی نداشت
دل بسته بودن و در نتیجه بیشتر و بیشتر
خودشون رو نابود کردن و اون کسانی روشن
فکرانی بودن یا آدمهایی بودن که این
وضعیتو میدیدن
ولی فقط به محکوم کردن فقط به تبادل اخبار
فقط به افسوس خوردن فقط به به
اصطلاح بد گفت یا در حقیقت شر خواندن شر و
توصیف وضعیت بسنده میکردن و هیچ عملی
انجام
نمیدادن آر یک جا به یک کتابی اشاره میکنه
که معروفی
از زن همسر یکی از بزرگترین روشنفکران
روسیه که او با همین خوش بینیش در دوران
استالین زندگی کرد و به وضعیت بسیار
دردناکی سرانجام یافت
مدلش که یک شاعر و نویسنده بزرگ روسی بود
و با
تمام وجودش سعی کرد که در سیستم
استالینیستی زندگی کنه و کار کنه
اما درست به دلیل اینکه نخواست واقعیت اون
وضعیتی رو که درش زندگی میکرد بپذیره و
امید داشت که وضعیت به زودی تغییر بکنه در
حقیقت نمونه یکی از روشن فکران خوشبینی شد
که زمان عمل رو از دست داد و سرانجام
خودکشی کرد این کتاب رو اسمش هست امید
علیه امید که به فارسی هم ترجمه شده هارن
میگه که این
یکی از سندهای واقعی قرن بیستم هست در
آغاز در
آغاز کتاب خواستگاه های توتالیتاریسم
ارنت فک کنم اواخر مقدمش هست که میگه که
خوشبینی
بدبینی همان قدر میتونه به فاجعه بی
انجامه که خوشبینی و این رو مفصل توضیح
میده که حالا من در ادامه به شما میخواهم
یه بخشهایی رو باید از خود کار آرنت
براتون
بخونم آرت میگه که
در نظامهایی که در نظامهایی که یا در
وضعیتهایی مثل وضعیت ما امید در حقیقت
درست یک حالتی اس که حکومتهای توتالیتر
القا میکنند و دوست دارن که اون مردم
همچین چیزی داشته همچین احساسی داشته باشن
همیشه یعنی تلخترین تلخیها رو تحمل بکنن
و در عین حال امیدوار باشن به اینکه فردا
روز بهتری خواهد بود امیدوار باشن که به
اندک تغییری یا به اندک به اصطلاح
دستاویزی نور امید در دل خودشون روشن کنن
که چنین نخواهد ماند این امیدی که این
حالت امیدی که جامعه به خودش تزریق میکنه
دقیقاً با
ی
اون استیصال
و به اصطلاح فقدان انگیزش برای عمل نشون
میده انسانها وقتی که نمیخوان دست به عمل
بزنن یعنی نمیخوان وضعیت رو تغییر بدن
نمیخوان مسئولیت اون وضعیتی که درش قرار
دارن
بپذیرن امیدوار میشن امید به اینکه یک چیز
یک اتفاقی بیفته که وضعیت رو تغییر بده
این اتفاق ممکنه هر چیزی باشه بستگی به
ایدئولوژی آدمها بستگی به جهانبینی
آدمها بعضیها توکل به خدا دارن بعضیا
توکل به تقدیر دارن بعضیا اعتقاد به
پیشرفت دارن بعضیا معتقدن حق بر باطل
پیروزه بعضیا معتقدن که علم بر خرافه در
نهایت پیروز میشه و خب همه اینها در
مخصوصاً در قرن بیستم نشون داد که کاملاً
توهمی است که خود اون انسانهای امیدوار
رو در وحله اول قربانی میکنه
و منجر میشه اینکه به وضعیتی دچار بشن که
دیگه عمل هرچه که پیشتر میرن عمل کردن
دشوارتر و دشوارتر
بشه هانان در مورد بنیامین وقتی صحبت
میکنه دقیقاً همین نکته رو بیان میکنه که
بنیامین هیچ دلیلی نداشت برای اینکه
خودکشی بکنه و میتونست خودکشی
نکنه اجازه بدید
من این متنو پیدا کنم براتون و
در حقیقت کتابی که آرنج نوشت انسانها در
عصر ظلمت دقیقا برای همین نوشت که
انسانها در عصر ظلمت یعنی عصر ظلمت عصری
اس که قلمرو
عمومی تاریک هست یعنی انسانها
در شرایطی زندگی میکنن که با همدیگه
ارتباط
ندارن اون فضایی که انسانها درش با
همدیگه ارتباط برقرار
میکنن به د حکومتهای توتالیتر و چیزهای
دیگه یا عوامل دیگه که مربوط به جامعه است
در حقیقت از بین رفته جامعه نمیتونه با
همدیگه ارتباط برقرار کنه این عدم ارتباط
با همدیگه فضا رو تاریک میکنه یعنی کسی
دیگری رو نمیبینه چون شما برای
اینکه ارتباط یعنی دیدن دیگری ارتباط یعنی
پدیدار شدن برای دیگری و پدیدار شدن دیگری
برای شما و اگر این پدیدار شدن ممکن نباشه
یعنی قلمروی
عمومی تاریک باشه چیزی به نام جامعه دیگه
وجود نداره و در حقیقت اونجاست که
خشونت
به طرز ب بی حدی میتونه گسترش پیدا بکنه
همونطور که در نظامهای توتالیتر چنین
میشه مرزهای خشونت از بین میره به دلیل
اینکه جامعه وجود نداره جامعه نیست که در
برابر اون خشونت بتونه ایستادگی
کنه به همین دلیل آرنت
راجع به کسانی نوشت که اینها
میتونستند در بدترین شرایط میتونستن
انتخاب کنن که یا همرنگ جماعت نشند یا
اینکه خودشون رو از بین نبرن یا اینکه تن
به به اصطلاح اندیشهها و اعمال شر
ندند و سعی میکرد که در مورد یعنی یک
داستان نویس بود آرنت و سعی میکرد این این
ایش رو با مطالعه روی زندگی آدمهای واقعی
در
حقیقت نشون بده و تأملات رو در حقیقت با
بررسی زندگی آدمهای واقعی نشون بده در این
کتاب انسانها در اصر ظلمت در حقیقت ت
حدود ۹ نفر هستن که دربارشون آرنت مینویسه
اینها کسانی هستن که در شرایطی
کاملا شبیه وضعیت ما و چه بسا بدتر از
وضعیت ما یعنی در یک نظام توتالیتر زندگی
کردن در یک شرایط بسیار دشوار زندگی کردند
ولی
همچنان به آزادی خودشون باور داشتن و چون
با آزادی خودشون باور
داشتن دست از عمل نکشیدن و با وجود اینکه
یک نفر بودن و در حقیقت در موقعیتی که
بودن کاملاً خودشون رو تنها میدیدن اما
همون یک نفر هم مغلوب اون شرایط نشد
من حالا در مقدمه این کتاب نوشتم کسانی که
وصف آنها را در این کتاب به قلم آرنج
میخوانید هر یک پیشه و اندیشه متفاوت
داشتند یکی زنی مبارز و عضو حزب کمونیست
است دیگری پاپی میان مایه دیگ یکی فیلسوف
است دیگری نمایشنامه نویس یکی شاعریست
دیگری ناشری هر هر کدام تیره و تواری
دارند و از دریچههایی جدا از هم به جهان
مینگرند ولی یک چیز در همه آنها مشترک
است نگذاشتهاند تعلقش به حزب ایدئولوژی
جهانبینی یا سازمانی مذهبی توانایی
اندیشیدن و داوری کردن آنها را مختل و
مخدوش کند اجازه ندادند که سرکوب و ستم
نظامهای توتالیتر بر میلشان به ساختن و
یافتن درکی مشترک با انسانها و برقراری
رابطه با دیگری چیره شود از بسته شدن
گوشهایشان به روی صدای وجدان با چنگ و
دندان جلوگیری کردهاند و در نهایت از دست
دادن ج جهان فق فضای میان انسان و انسان
دیگر امتناع سیاست و بدل شدن قلمروی عمومی
به کویری ارعابگر را تهدیدی بنیادین نه
برای اخلاق که برای انسانیت انسان
یافتهاند نمونههایی که آرنس در این
جستارها برمیشمارد گواهانی روشن بر امکان
زنده ماندن انسان یت انسان در اصر ظلمت ان
اصر ظلمت به خودی خود نمیدی را توجیه
نمیکند یس زمانی سایه سنگین خود را همه
جا میگسترد که انسانها مرعوب و مغلوب آن
شده و از تکاپو و تلاش برای احیای سیاست و
بازسازی قلمروی عمومی دست شسته
باشد خب اینو آرنس در مورد یاسپرس به خوبی
نشون میده که چطور خود اسپرس کسی بود که
به خوبی این وضعیت رو شناخت اون وضعیتی
که مثل ما در یعنی با ظهور یک نظام
توتالیتر به وجود آمده بود اون وضعیت یک
سابقه و پیشینهای داشت یعنی این اون
نظامهای توتالیتر در پس یک سری تحولاتی
به وجود میان یکی از مهمترین تحولاتی که
به ظهور نظامهای توتالیتر می انجامه
همون خود مدرنیته است که در حقیقت معنا رو
به بحران بحران معنا ایجاد میکنه
انسانها در نظام ارزشهای اخلاقی
هنجارهای اجتماعی همه فرو میریزه و
انسانها برای تشخیص خوب از بد دچار
سرگردانی و حیرانی میشن یاسپرس توضیح میده
که در
موقعیت نیهیلیست یعن در موقعیتی که در
موقعیت مدرن که خدا مرده دیگه کسی از
فراسوی انسان و از ماورای طبیعت اخلاق رو
بنیانهای اخلاق رو برای بشر تعیین
نمیکنه انسانها دو دسته میشن یک دسته
هستن که برمیگردن به سمت ادیان سنتی و در
حقیقت برمیگردن ب به سمت اون سنتی که
دیگه وجود نداره و نمیشه هم وجود داشت ولی
اینها نومیدانه و مستأصل به اون سنت خیالی
خودشون که قابل توجیه هم نیست با جهان
جدید به چنگ میزنن یعنی در حقیقت حرکت
ارت جایی و یک و یک طرف هم هستن که
آدمهایی که در حقیقت به هیچی اعتقاد ندارن
همون شخصیت داستان رمان داستایوسکی که
داستایوسکی گفت وقتی خدا نباشد همه چیز
مجاز است که معتقدن که شما هیچکس نیست که
در
حقیقت ورای من و بیرون من خیر و شر تعیین
بکنه بنابراین من خودم هر کاری که تشخیص
بدم درسته انجام میدم خب از به اصطلاح
جریانهای ایستی و جریانهای انقلابی
گرفته تا نظامهایی که نظامهای توتالیتر
که برآمده از این جنبشهای انقلابی هستن
اینها در حقیقت در فقدان خدا خودشون رو
جای او مینشونه یعنی حاکمان توتالیتر
تبدیل میشن به خدا خدایی که معتقد من همه
کاری میتونم بکنم توتالیتر یعنی تمام
معتقد که قادر هست تمامیت بشر رو تغییر
بده به همین دلیل تمامیت بشر رو تحت سلطه
خودش میدونه و معتقده که هر کاری میشه
کرد هر چیزی رو ممکن میدونه اینکه هر
چیزی براش ممکنه احساس خدایی بهش دست میده
همه چیز رو میخواد از نو بسازه همه چیز رو
میخواد ویران کنه دوباره به شکل مطلوب
خودش بسازه انسانها رو نابود کنه و انسان
تراز نوین رو به جای او بگذاره در مملکت
ما همه چیز میخواد اسلامی بشه دولت اسلامی
بشه نمدونم جامعه اسلامی بشه سبک زندگی اس
اسی بشه دانشگاه اسلامی بشه و همه چیز
اسلامی بشه یعنی اسلامی شدن یعنی ویران
کردن همه چیز و ساختن همه چیز از نو این
احساس خدایی دادن به که در نظامهای
توتالیتر به وجود میاد محول همون نهیلیسم
که در حقیقت پیامد مدرنیته است اما یاسپرس
میگه ما این بین این دو تا به هیچ وجه چیز
نیستیم محصور نیستیم
ما انتخابمون فقط بین این دو تا نیست ما
مجبور نیستیم که یا بریم به سمت ارتجاع
سنتی یا سنت ارتجاعی و یا اینکه بریم به
سمت ایدئولوژیهای مطلقی را و خودمون به
جای خدا بنشینیم بلکه یک راه وسطی هست و
اون راه وسط اون چیزیست
که یاسپرس در حقیقت راه عقلانیت عقلانی یک
نوع
عقلانیت انسان گرایانه و در حقیقت مبتنی
بر ایمان به انسان میدونه و در و اون رو
پادزهر این نهیلیسم میدونه که روز به روز
با پیشرفت تکنولوژی و علم دامنه اون
گسترده تر میشه بنابراین اگه بخوایم راجع
به جامعه ایران هم صحبت بکنیم جامعه ایران
طبیعتاً بعد از اینکه با مدرنیته مواجه شد
این فروپاشی ارزشهای سنتی به سرعت درش
اتفاق افتاد از همون آغاز مشروطه شما
میبینید که بخشی از جامعه که در حقیقت
زندگی سنتی براش دیگه وجاهت نداره سعی
میکنه که به شکل غربی و اروپایی زندگی
بکنه و همین طور
پایههای ارزشهای سنتی هنجارهای سنتی و
در
حقیقت شکل زندگی و فکر سنتی این پایهها
به تدری به سرعت فرو میریزن با ساخته شدن
نهادهای جدید به اصطلاح توسعه شهری و
دانشگاه و همه این چیزهایی که به هر حال
دستاوردهای مدرنیزاسیون بودن در دهههای
پیش از انقلاب شما این وضعیت رو به خوبی
میبینید که یک بخشی از جامعه هست که
کاملاً از سنت بریده است و یه بخشی از
جامعه هست که به سرعت داره به
اسلام به اصطلاح انقلابی یا جریانهای
دیگه انقلابی پیوند میخوره یعنی یه بخش
جامعه داره انقلابی میشه میره به هم سمت
همون چیزی که یاسپرس میگه در حقیقت
حرکتهای انقلابی که معتقدن همه چیز رو
میشه از نو ساخت میگن این جهان جهان خیلی
بدیست جهان بسیار بدیست و باید از نو
ساختش و همه چیزش رو هم باید از نو ساخت و
ا یک طرف جامعه هم هست که نه کاملاً بدون
هیچ به اصطلاح مقاومتی به سمت زندگی
غربی داره پیش میره و یه سمت جامعه هم هست
که سنتی و اصلا در همون مسیری که پدرانش
نیاکانش بودن حرکت میکنه در چنین شرایطی
که بحران معنا وجود داره بحران ارزش وجود
داره بحران نظام اخلاقی وجود داره یعنی
نظامهای نظام اخلاقی سنتی از بین رفته
ولی اخلاق جدیدی جای رو
نگرفته و بحران معنا گسترش پیدا کرده
امکان به اصطلاح خودویرانگری انسان فعال
میشه انسانها
هم بیشتر میل دارن به اینکه خودشون رو از
بین ببرن و هم مرگ دیگران رو برای اهداف
خودشون موجه میکنن در حقیقت مسئله خودکشی
که اولین بار از لحاظ جامعه شناسی توسط
امیل دورک مطرح شد دورک میگه که خودکشی وژ
ویژه ویژگی جوامع صنعتیه ویژگی جوامعی اس
که یه حدی از مدرنیزاسیون رو گذرونده
ویژگی جوامعی اس که انسانها از جای
خودشون به در شدن از ریشه خودشون کنده شدن
این در حقیقت از ریشه کنده شدن این از به
اصطلاح بی ریشگی یکی از ویژگی های بسیار
مهم جامعه مدرن هست آدمها از مکان خودشون
از فرهنگ خودشون از محیط فکری و به
اصطلاح انسانی خودشون خارج میشن و در جای
دیگری قرار میگیرن و همه انسانها تبدیل
میشن به غریبه در چنین شرایطی این بحران
بی بحرانی که آدمها نمیتونن بین خوب و بد
اولاً تنها میشن و این تنهایی یکی از
مهمترین عواملی اس که انسانها خودشون رو
ویران میکنن یعنی که یا میپیوندند
آدمهای تنها میپیوندند به ایدئولوژیهای
رادیکال و تبدیل به ی بخشی میشن از توده
قطرهی میشن در دریای خروشان خلق و به
ظهور توتالیتاریسم مجال میدن و یا اینکه
خودشون در تنهایی و
نابود میشن از بین میرن یا افسردگی یا
خودکشی یک وضعیت مهمی که دورک میگه که در
چنین شرایطی به وجود
میاد آنومی هست آنومی یعنی
فقدان نرم فقدان هنجار یعنی این با اون
یکی هر کس میگه که نظر من ب هر کس نظر
شخصی خودشو داره هر کس تعریف خودش از هر
همه چیز داره هر کس به ارزشهای خودش
معتقده
اکثر آدمها فکر میکنن که مجاز هستن که
اخلاق رو طبق میل خودشون تفسیر بکنن در
حقیقت آدمها اصلا برای اخلاق به اصطلاح
جمعی اعتبار چندانی قائل نیستن رشتههای
پیوند بین آدمها که بر اساس ارزشهای
مشترک قرار داشت این رشتهها گسسته میشه
و نتایجش م اینه دیگه ادب یعنی پلا
احترام رنس
یا رفتار مدنی سوییتی اینا همه از بین
میره آدمها خیلی لخت و خیلی بی پرده و
بیپروا با هم مواجه میشن خشونت طبیعت
خشونت طبیعی و غریزی جای رفتار متمدنانه
رو میگیره در چنین شرایطی اس که آدمها
نمیتونن تحمل بکنن در حقیقت زندگی غیر
انسانی میشه جهان انسان غیر انسانی میشه
در فقدان این ارزشها
یکی از جامعه شناسان بزرگ آلمان یعنی هم
فیلسوف و هم جامعه شناس بود نوربرت
الیاس وقتی که نازیسم به وجود پدید آمد در
آلمان گفت که ما این مسئله مون الان نیست
که یک دولت حکومت بد آمده که حالا میمونه
یا نمیمونه مسئله اینه که اونچه که رخ
داده به دلیل از بین رفتن تمدن آلمانیها
یا اروپ
اروپاییها تمدن شون دچار انحطاط شده
انسانها تم تمدن رو فراموش کردن به همین
دلیل هست پروژه اصلی فکریش در سراسر عمرش
اینه که ببینیم که تمدن چگونه به وجود
آمده و تمدن چگونه از میان میره در حقیقت
کار فیلسوفان و اندیشمندان اروپایی این
بود که دوباره از نوع فضیلتهای مثل تمدن
مثل اخلاق مثل مدنیت و مثل و در اساس خود
جامعه رو این فضیلتها رو احیا بکنن
دوباره و و هیچ راهی برای که از ظهور
توتالیتاریسم جلوگیری بشه جز اینکه
انسانها دوباره با هم پیوند برقرار کنن
بر اساس ارزشهای مشترک وجود
نداره یکی یکی از متفکر یکی از
فیلسوفان کری تبار آلمان که خیلی معروف
هست یک کتابی داره راجع
به وضعیت جوامع امروزی و مخصوصا جوامع
صنعتی جوامع که توسعه یافتن که اصطلاح
سایکو پیتکس رو به کار میبره یعنی اینکه
دیگه الان قدرتها برای اینکه انسانها رو
تحت انقیاد خودشون بگیرن دیگه نیازی ندارن
به
اینکه به طور فیزیکی آدم رو کنترل بکنن
زندانش ببرن قل و زنجیری به دست و پاشون
ببندن بلکه انسانها در این جوامع از طریق
به
اصطلاح وضعیت روانی که مناسبات اقتصادی و
مناسبات سیاسی و رسانهها میسازن
انسانها از طریق روانی در حقیقت به
انقیاد و به کنترل در میان در این شرایط
قدرت خیلی صورت خیلی لختی هم پیدا
میکنه
در میگه که اصطلاحی که به کار میبره میگه
که جهان ما جهانیست که در اون اروتیسم از
بین رفته اروتیسم یعنی کهه شما انسان به
غریضه میل جنسی داره و عمل جنسی انجام
میده اما عمل جنسی رو اگر بخواد طبق ریزش
انجام بده میشه مثل حیوانات اون چیزی که
عمل جنسی انسان رو متفاوت میکنه از
حیوانات اینه که انسان بر اون عمل جنسی یک
مجموعهای از حالات و آداب و رفتارها و
موقعیتهای در حقیقت مبهم و به اصطلاح در
عین حال لطیف و انسانی میسازه که پیش از
ارتباط جسمی یک
ارتباط روانی و روحی بین
افرادی که میخوان عمل جنسی رو انجام بدن
به وجود بیاد یعنی یک ارتباط فکری و
ارتباط روحی بین اون دو آدم این عمل جنسی
رو از پورنوگرافی
به عمل اروتیک تبدیل میکنه این این محصول
تمدن همونطور که ما در غذا خوردنمون م
همین طور هست نمیدونیم توی مثلاً دشت مثل
جانوران سرمونو خم کنیم سبزیها رو بخوریم
بلکه ما فرهنگ غذا داریم این فرهنگ غذا در
طول زمان به وجود آمده برای اینکه
انسانها لطیفتر رفتار کنن خشونت بین
اونها کنترل بشه بین اون طبع زمخت و خشنی
که غریضه ها در ما ساختن اون زمختی و به
اصطلاح خشونت غریضه با این رفتارها در
حقیقت مهار زده بشه این لطافت این ظرافت
این نرمی و آرامی و لطف و
به اصطلاح لطافتی که در افتار انسانی هست
در عصر جدید بر اثر این شتاب عجیب
تکنولوژی و به
اصطلاح مستهلک شدن آدمها در نظام اقتصادی
و تبدیل شدن خود آدمها به پیچ و مهرهی در
این کارخونه به اصطلاح صنعت جدید در حقیقت
این از بین رفته آدمها میخوان به سرعت
غذاشونو بخورن عمل جیشو انجام بدن نیازهای
اولیشون
رفت برآورده کنن و در نتیجه انسانهای دیگه
نمیبینن در صنعتی ترین در مدرنترین شهرها
مثل مثلا فرض کنید نیویورک
که یک شهر به اصطلاح جهانی هست
کازموپولیتن هست بیشترین جمعیت در بیشترین
تراکم با همدیگه زندگی میکنن اما غریبه تر
از هر آدمی و آدم دیگر کنار من خوابیده
نزدیک من در عظیمترین فاصلهی از من تو
شاملو میگه این وضعیت انسان جدیده این این
تنهایی اینکه هم از اون به
اصطلاح ریشههای معنوی سنتی گسسته شده و
هم در دنیای جدید مدام رانده میشه به سمت
یک مادیت بد و یک مادیت لخت و مادیت خشن
که هم بر او خشونت میشه و هم او جواب
خشونت رو با خشونت میده در این چنین
وضعیتی آدم ها مستعد این هستن که هم
خودشونو از بین ببرن و هم دیگران رو در
جوامع
پیشرفته این خودویرانگری بیشتر حالت درونی
داره یعنی آدمها خودشون رو ملامت میکنن
یا دیگرانو ملامت میکنن به همین دلیل هست
که افسردگی یک بیماری بس بسیار شایع در
کشورهای توسعه یافته است یعنی افسردگی با
مدرنیته هم دپرشن ملانکولیا
نمیدونم و برد یعنی ملول شدن اینکه شما
دارید هر روز دارید صبح میرید سر کار شب
میاید و زمان میگذره بدون اینکه زمان
بگذره چون تکرار تجربه رو از بین میبره
یعنی شما وقتی هر روز یک کاری انجام میدین
انگار دیگه تجربهای نمیکنین و این فقدان
تجربه شما رو دچار ملالت میکنه اینا
ویژگیهای جوامع صنعتی اس در جوامع صنعتی
این حالت خشونت به درون برمیگرده به
ملامت کردن خود به
به اصطلاح شماتت خود به خشونتی که آدم
علیه خودش میورزه تاریخ خودشو تاریخ
میبینه و شروع میکنه به آزا به اصطلاح
آسیب رساندن به خودش و ولی در جوامع که
کمتر توسعه یافته هستن این خشونت به بیرون
برمیگرده یعنی یا خودش رو میکشه یا یا
دیگری رو میکشه یعنی این همسرکشی این
نمدونم
قتلهای ناموسی نمیدونم این قتلهای انواع
و اقسام
قتلهایی که در ایران شایع هست اینها به
دلیل همین هست که این خشم و این خشونت به
سرعت میتونه بیرون ظهور پیدا بکنه این
پرخاشگری این همه تنفری که در فضای عمومی
منتشر هست مثل سم داره پراکنده میشه اینکه
آدمها فقط و فقط میخوان فریاد بزنن
میخوان گریوان هر که در دستشون هست
بگیرن عصبانی و نمیدونن چرا عصبانی و
نمیدونن چگونه این عصبانیت رو فرو بشورن
این نشانده این هست که این جامعه
در وضعیت بسیار بسیار وخیمی از نظر
ارزشهای مشترک زندگی میکنه وقتی که
ارزشهای مشترک ضعیف میشن یعنی انسانها
به
واسطه به اصطلاح باور به یک ارزشهای
مشترکی پیوند با هم ندارن در حقیقت آدمها
در دنیاهای بسیار متفاوتی زندگی میکنن در
نتیجه نمیتونن از اون دنیای متفاوت دیگری
رو ببین
یعنی
جامعه اون جایی نیست که آدمها درش یک جا
زندگی میکنن به صورت فیزیکی بلکه جامعه
جاییست که انسانها با هم ارتباط دارن
ارتباط فکری دارن میتونن با همدیگه سخن
بگن و میتونن همدیگه رو بفهمن وقتی که
برای اینکه شما دیگری رو بفهمید باید
بتونید بشنوید برای اینکه بشنوید باید او
رو ببینید دیدن دیگری و شنیدن یک کار ساده
نیست یک کاریست که شما باید در اون فر
تربیت شده باشید وقتی که آدمها دلیلی
برای دیدن و گوشی برای شنیدن نداشته باشن
طرف رو طرف مقابل رو نمیبینن رنجش رو
نمیبینن اصلاً او رو با سنگ یکی میدونن
در نتیجه یک میتونن کاملاً رفتاری انجام
بدن که بدون اینکه بخوان یا بدون اینکه
نیت داشته باشن حیات دیگری یا سلامت دیگری
یا سعادت دیگری و آرامش دیگری رو به هم
بزنه جامعه ایران در چنین وضعیتی اس یعنی
ما با رفتارمون نمیدونیم که آیا انقدر
آگاه نیستیم آیا این رفتار ما رفتاری هست
که به دیگران آسیب نرسونه یا نه این حس
مسئولیت در ما بسیار ضعیف شده چرا به دلیل
اینکه حس اجتماعی یا سوشال سنس در بین ما
ضعیف شده
ما به اصطلاح عادت کردیم مخصوصاً این مدت
اخیر به تماشای این وضعیت هر کدام از ما
خودش رو جدای از واقعی میبینه وقتی ما
اخبار رو گوش میکنیم اخبار تبدیل شده به
ی صحنه تئاتر انگار که من جدای از این
صحنه هستم من تماشا میکنم و خودم رو جدا
میبینم و بعد عادت کردم به این تماشا چون
اگر تماشا نکنم باید خودمو در اون وضعیت
ببینم خود این تماشا کردن موجب میشه که من
احساس فاصله بکنم خودم رو در امنیت ببینم
به اصطلاح بلومبرگ میگه که کسی که در ساحل
دریا نشسته و یکه کشتی شکستهای رو داره
میبینه که داره ق میشه یک احساس بسیار
موزیانه خوشی در درونش موج میزنه که چقدر
خب که من اون نیستم چقدر خوب که من جای
اون نیستم چقدر خوب که من در ساحلم اینکه
ما در امروزه انقدر رسانهها برای ما مهم
شدن و ما در حقیقت تماشای رسانه و به
اصطلاح مصرف رسانه جای عمل سیاسی رو گرفته
به خاطر اینکه ما احساس میکنیم که ما با
کسانی که میبینیم هم سرنوشت نیستیم ما
میتونیم از این وضعی
به جان جان سلام جان به سلامت ببریم ما
فکر میکنیم که وضعیت ما با وضعیت دیگران
سرنوشت ما سرنوشت دیگران متفاوت خواهد بود
این جامعه تماشاگر یعنی جامعه که هر
کدوم سعی کرده با یک چیزی فاصله بندازه
بین خودش و جامعه یه نفر فکر میکنه که چون
دین نداره یکی فکر میکنه چون به حکومت
وابسته است یکی فکر میکنه چون خارج نشسته
یکی فکر میکنه چون به خدا پیغمبر هر کس یک
به اصطلاح سکو
کوی خیالی و پوشالی برای خودش ساخته و از
اون بالا داره نگاه میکنه به جامعه و در
نتیجه داره خبرها رو میبینه دقیقا تئاتر
تراژ تراژدی داره جلوی چشمش داره میگذره
ولی او فقط تماشا میکنه و با تماشا کردن
حساب خودش رو از اون جامعه جدا میکنه مث
داستان نوح به پسرش میگفت که بیاد سوا
کشتی بشو طوفان میاد و همه رو از بین
میبره گفت که برآیم بر سر کوه مشید که
چرا که چرا منت نوح هم باید کشید گفت من
میرم بالای کوه میایستم و وقتی رفتم
بالای کوه هیچ این طوفان نمیتونه به من
آسیب بزنه بعد میگه کاش که او آشنا نا
آموختی کاش که او شنا بلد نبود تا طمع در
نوح و کشتی دوختی این توهم که من شناگر و
از این طوفان آسیبی نمیبینم توهمی اس که
دقیقاً بر بیعملی ما پرده میدن میاندازه
هان آرنت میگه امید یک سم مهلک برای یک
جامعه است
و در حقیقت جامعه رو از عمل کردن باز
میداره چنین تصوری به وجود میاره که این
وضعیت ناگوار سرانجام تمام خواهد شد که
پایان شب سیه سفید استه اصلا چنین چیزی
نیست هیچ تضمینی وجود نداره که پایان شب
سیح سفید باشه این یاهی میتونه تا ابدم
ادامه پیدا بکنه اونچه که نیازی نداره به
عمل تو شره اگر میخوای این شر پایان پیدا
بکنه اونجا بدون عمل تو نمیشه جهان بنیادش
بر شر هست برای اینکه شر به وجود بیاد به
دخالت تو به انگیزه تو به کمک تو نیازی
نیست اما اگر بخواهی در برابر شر بایستی
اگر بخوای شهر رو مهار بکنی اگر بخواهید
به شر در
حقیقت تسلیم نشید تو باید دست به عمل بزنی
ا عمل توست عمل آزادانه توست که شر رو
متوقف میکنه وگرنه هیچ تضمینی وجود نداره
که شر تا قیامت
هم تداوم پیدا نکنه پس چنین تصوری که این
حکومت چون بده پس در نهایت سقوط خواهد کرد
چون من خوبم پس من بر او پیروز خواهم شد
چون من ایدآل های خوبی دارم پس این اید
های من باعث میشه که من اینها همه توهم
حق بر باطل پیروز نیست مگر
اینکه انسانهایی که به حق باور دارن در
برابر باطل دست به عمل بزنن به خودی خود
هیچ اتفاقی جز اینکه شر گسترش پیدا بکنه
نخواهد افتاد بعد هانت میگه که ما به جای
اینکه به به اصطلاح چیزی به نام امید که
در حقیقت ضد آزادیست و ضد عمل هست و در
نهایت ضد
انسان عاقبتی ضد انسان منتهی خواهد شد ما
باید به چیزی ایمان بیاریم که در انسان با
او از جانوران دیگه متمایز میشه وجه تمایز
انسان با جانوران دیگه چیه اون اسمشو
میذاره نتالی تی اینکه انسان میتواند هر
روز از اول آغاز کند یعنی یکی از
تعریفهای انسان
در انسان ی این هست که انسان جانوریست که
میتواند زمین بخورد و برخیزد میتونه
دوباره از نو آغاز بکنه یعنی من میتونم
فردا به شکلی متفاوت از اینکه تا امروز
میاندیشیدم بیاندیشم میتوانم از آغاز
بیاندیشم میتوانم اون عملی رو که خطا
کردم و اون خطای من به این وضع انجام میده
اون خطا رو انجام ندم میتونم وضعیت خودم
رو که تا تا دیروز تغییر ندادم تغییر بدم
این نیازمند این هستش شما مسئولیت انسان
بودنتون رو بپذیرید انسان بودن یعنی که تو
میتوانی در تو یک توانایی هست برای اینکه
از نوع آغاز کنی یعنی وضعیتی رو که در برا
درش قرار داری میتونی تغییر بدی این
مسئولیت که تو رو به عمل وام میداره این
هست که میتونه شر و مهار بکنه نه امید
بنابراین اون چیزی که برای ایستادن در
برابر شرط و نیاز داری در تو هست تو باید
بهش ایمان بیاری اون ایمان ایمان ایمان به
یک چیز انتزاعی و نمیدونم حالت روحی نیست
نه ایمان به واقعیت انسان هست و اینو خب
مفصل توی جاهای مختلف توضیح داده تقریبا
میشه گفت این ایده رو
از یاد پرت میگیره در مقابل هایدگر که
هایدگر انسان رو با مرگ آگاهی و با ایده
مرگ متمایز میکنه از حیوانات هان آرنت
انسان رو با نیروی زایش زایایی در حقیقت
متمایز میکنه انسان می واند از نو خودش رو
بسازه انسان میتونه از تولد دیگر پیدا
بکنه انسان میتونه
بنیاد تازهای برای زندگی خودش بگذاره و
این رو تاریخ گواهی میکنه چیزی نیست که به
اصطلاح ایمان متافیزیکی باشه فقط در نتیجه
اونچه که الان در ایران هست وضعیتی که در
ایران هست خب بله اولا که نباید این
خودکشی ها رو به هیچ وجه اینها رو گلوری
فای کرد از از کسی که خودکشی میکنه نباید
قهرمان ساخت به هیچ وجه کسانی که خودکشی
کردن کاری کردن که میتوانستند نکنن و
کسانی که در حقیقت در مورد اونها صحبت
میکنن باید بدونن که اون خودکشی انتخاب
اونها بوده نه تقدیر
اونها این یک بنابراین شما به همین دلیل
هست که شما میتونید از اخلاق صحبت کنید و
قضاوت اخلاقی بکنید یعنی شما میتوانید
راجع به خودکشی اینکه آیا کار اخلاقی هست
یا کار اخلاقی نیست بیاندیشید و داوری
اخلاقی بکنید خودکشی اون لحظه آخر به وجود
نمیاد بلکه محصول یک نوع نگاهی به دنیا یک
نوع نگاهی به خود نوعی نگاه به
اصطلاح نادرستی به زندگی که اون نگاه
نادرست سرانجام منتهی میشه به خودکشی
بنابراین ما برای کسانی که قربانیان این
وضعیت هستن متأسفیم اما باید اونها رو به
عنوان قربانی دید به هیچ وجه کسی که در
هیچ ش که خودکشی میکنه نباید به عنوان
قهرمان تلقی بشه حتی در
مورد خودکشی هایی که امروزه خودکشی سیاسی
ممکنه به اصطلاح تصویر بشه اونها هم حالا
بحثش جداست ولی در یک شرایطی یک خودکشی
هایی بودن مثل ا پسر ۱۵ ساله که در تونس
خودکشی کرد و ی انقلابی درست کرد ولی من
الان معتقد هستم که نه اینجور کشتن ها نه
حتی خود آسیب رساند به خود در قالب اعتصاب
قض ایها اینها دیگه اصلاً تاثیر سیاسی
نداره در منطق سیاسی هم اینها به هیچ وجه
قابل توجیه نیست پس علاوه بر اینکه بدونیم
که این خودکشی و خودکشی از نظر اخلاقی از
نظر اجتماعی و از نظر سیاسی کار خطاست و
در حقیقت کسی که خودکشی میکنه هم دیگران
رو به رنج میاندازه و چه بسا منجر بشه به
خودکشیهای بیشتر و و هم اینکه جرت و امید
رو رو از جرت و شجاعت رو از جامعه میگیره
یعنی جامعه حس میکنه که در یک نقطهای
قرار داره که باید زندگیشو پایان بده در
حالی که چنین نیست پس علاوه بر اینکه این
خودکشی رو خودکشی بنامیم و به عنوان یک
وضعی انتخاب ناپسند او رو به اصطلاح
بشناسیم علاوه بر این باید بدونیم که همه
ما در به وجود آمدن این وضعیت مسئولیم
یعنی ما داریم به شکلی زندگی میکنیم به
شکلی عمل میکنیم که به این به
اصطلاح پدیدههایی مثل خودکشی دامن
میزنیم اینکه بگیم جمهوری اسلامی بده که
جمهوری اسلامی بده ولی اینکه فکر کنین که
جمهوری اسلامی یه چیز جدا ما هم جدا
جمهوری اسلامی فقط کار بد میکنه ماهم فقط
کار خوب میکنیم این درست تصور استبدادی اس
جامعه دموکراتیک جامعهی اس که خودش رو
برای وضعیتی که درش قرار داره مسئول بدونه
این مسئولیت هم بسیار پیچی است لایه لایه
است مسئولیت فقط این نیست که من مقصر باشم
نه بحث ت مقصر بودن که من عامل این کار
نیستم من که کیانوش سنجری رو نکشتم که من
که به اون که نگفتم برا خودکشی کنه که اما
من به نحوی عمل کردم که چنین وضعیتی برای
هموطن من پیش بیاد یعنی چی یعنی در حقیقت
عمل نکردم یعنی من بیعملی بخش عظیمی از
جامعه است که در یک بخش دیگری در آدمهایی
مثل کیانوش سنجری به اصطلاح خودکشی رو
موجه میکنه اگر بی عملی جامعه نباشه
مخصوصاً کسانی که به ظاهر دارن کاری انجام
میدن به ظاهر خودشونو فعال سیاسی میدونن
به ظاهر فکر میکنن دارن به اصطلاح خیلی
کار میکنن منتها نوع عملشون با بی عملی
یکیه یا رسانهها یا رسانههای اجتماعی که
مدام اخبار به اصطلاح بد رو به شیوهای
بیان میکنن که در حقیقت شما رو فلج کنه
یعنی یک هیولایی از جمهوری اسلامی و حکومت
میسازن که در حقیقت حکومت بدون اینکه
نیاز داشته باشه که بیاد در آمریکا خیر
شما رو بگیره شما در آمریکا احساس کنید که
جمهوری اسلامی همه جا دنبال شماست یعنی یک
قدرتی به جمهوری اسلامی بودن که نداره این
بازتاب اون وضعیتی احساسی اس که مخاطبان
رسانههای اجتماعی رسانههای دیگه دریافت
میکنن یک به اصطلاح
تصویر اغراق شدهای از قدرت شی اهریمنی
جمهوری اسلامی که در برابرش نمیشه مقاومت
کرد شما هرچی که بگید بعضی از این
تحلیلگر محترم هستن که شما یک چیز ی
جوابی دارن که به همه سؤالها میتونه
جواب بده یعنی شاکلی دارن همه قفل معماها
رو میتونه حل بکنه هرچی که بگی میگه
جمهوری اسلامیه سرکوب جمهوری اسلامیه یعنی
از ترافیک تهران بگیرید تا نمیدونم
پرندههای بندرعباس همه هر مشکلی پیش بیاد
جمهوری اسلامی یعنی هیچگونه
تصور یا تحلیل دیگری جز اینکه مقصر همه چی
مقصر تقصیر همه چیز به گردن جمهوری اسلامی
ندارن یعنی از شناخت و دیدن عوامل مختلفی
که منجر شده به این وضعیت و همین طور از
دیدن نقاط ضعف جمهوری اسلامی نه نه اینکه
فحش بدیم همینطوری به جمهوری اسلامی نه
اینکه دست کم بگیریمش با شناختنش نقطههای
ضعفش بشماریم عاجزن یک چیزی رو دارن ازش
حرف میزنن که کاملاً حالت چیزی داره در
حقیقت ح مثل قول بیابون میمونه نه توصیفش
میشه کرد نه میشه فقط یه نیرویی ی چیزی
مثل جن میمونه این جمهوری اسلامی چیه کیه
کجاست چند نفرن چقدر پول دارن سازمانش چیه
دستگاهش چیه اصلا خودشونو نیازمند به
شناخت به اصطلاح درست این دشمنی که در
برابرشون هست نمیبینن فقط و فقط یک
هیولای ماورای طبیعی ازش ساختن که مردم در
برا مردم داره سرکوب میکنه را را مردم سر
سرکوب میکنه اینکه شما قدرت مقاومت رو در
جامعه نشناسینان القا بکنین که مقاومت
امکان نداره مگر اینکه ما یک زلزلهای یک
انقلابی یک حادثه عجیب غریبی به وجود بیاد
نتانیاهو بیاد ترامپ بیاد نمیدونم امام
زمان بیاد یک اتفاق اینجوری بیفته این
یعنی شما در حقیقت به تداوم این نظام
توتالیتر و گسترش یأس و ناامیدی و افزایش
پدیدههایی مثل خودکشی دارین کمک میکنید
ما ما همین ما سوگواران میتونیم با همین
سوگواری به اصطلاح به ظاهر خیلی متأثر
کننده خودمون پردهی بر بی عملیم مون
میکشیم عمل عمل سیاسی نیازمند شناخت
سیاسیه این شناخت سیاسی و این دانش سیاسی
هست که به شما میگید چه عملی عمل سیاسی اس
اگر کسی بدون شنا سیاسی و بدون دانش سیاسی
دست به عمل بزنه کما اینکه بسیاری از
فعالان سیاسی ما یا فعالان مدنی ما چنین
میکنند و بر اساس غریضه و تشخیص شخصیشون
این به اصطلاح فعالیت سیاسی میکنن این با
بی عملی یکیه مسئولیت ما این هست که
اونچنان که در خور یک عمل سیاسی هست دست
به عمل سیاسی بزنیم شناخت و دانش سیاسی که
به ما بگه چه عملی درسته چه عملی سیاسی و
چه عمل سیاسی نیست و بعد تلاش و عزم برای
اون صرفاً دانستن هیچ مشکلی رو حل نمیکنه
ما باید برای اینکه نیروی مقاومت در درون
جامعه رو بشناسیم به دانش کافی دست پیدا
بکنیم این دانش الان به صورت بسیار
گستردهای در دسترس هست ولی اونچه که ما
در فضای عمومی میبینیم این هست که از من
تحلیلگر تا دی دیگرانی که در موقعیت
دیگهای هستن کندان کنج کاوی یا رغبتی
نیست به اینکه ببینیم که این تجربه جهانی
هم در زمینه تجربه عملی و هم از نظر دانش
تج به اصطلاح نظری چقدر گسترده است از اون
استفاده کنیم شما در صحبتهایی که تو
رسانهها میشه هیچ اشارهای به تجربه به
اصطلاح جنبشهای بدنی هیچ اشارهای به
مقاومتهای مدنی همین کشور در همین کشوری
که الان در زمان ما هستن نه در گذشته
گذشته که هیچ ولی در همین زمان لحظه که من
الان برای شما دارم صحبت میکنم از هند و
هنگکنگ و ونزوئلا و تایوان و جاهای دیگه و
همین خود آمریکا هیچ اشارهای ما به
اینها نمیکنیم از نظریهها هیچ اطلاعی
نداریم در و فکر میکنیم که این وضعیت
سرانجام یک طوری میشه دیگه به اصطلاح
اون تقدیرگرایی سنتی ریشه دار در ما حتی
در میان روشنفکران مام وجود داره دیگه فکر
انقدر ساده میگیریم و فکر میکنیم که این
جمهوری اسلامی به زودی میفته و بعد وقتی
هم که افتاد به سرعت یک دموکراسی جای
اونرو خواهد گرفت که خود این
خوشبینی در
حقیقت یکی از مهمترین عوامل تداوم این
رژیم هست و بعد ما مسئول عواقبی هستیم که
چنین خوشبینی به وجود میاره ما نیاز به
خوشبینی و امید نداریم ما نیاز به
واقعبینی و ایمان به قدرتی شناخت قدرتی
که داریم برای مقاومت و برای ایستادگی این
مقاومت و ایستادگی رو هم باید درست انجام
بدیم برخی از مقاومتهایی که امروز انجام
میشه میتونن نتیجه معکوس داشته باشن باید
انسان نه تنها
مسئول مسئول هست در قبال وظیفش و باید
نسبت به وظیفش مسئولیت داشته باشه بلکه
نسبت به نتیجه کارشم باید مسئولیت داشته
باشه نمیتونه بگه من این کارو میکنم
هرچی شد شد یعنی اگر من یک کاری کردم یک
عملی انجام دادم و بعد این عمل من با نیت
خوب بوده ولی در عمل به پیامدهای
نامطلوبی انجام میده من نمیتونم رفع
مسئولیت بکنم من مسئولم که در مورد
پیامدهای احتمالی او به شدت حساس باشم
تجربههای گذشته رو به شمار میارم خطاهایی
رو که کردم تکرار نکنم من مسئولم در مقابل
نتیجهش بنابراین این وضعیتی که ما هستیم
هرگز به دلیل این نیست که جمهوری اسلامی
قدرت فراوانی داره قدرت جمهوری اسلامی از
انفعال جامعه است انفعال جامعه که باعث
شده که روابط بین اینها انسانها گسسته
بشه و به جای تفاهم تقاب دشمنی نفرت
پراکنی پرخاشگری خشونت بدبینی بیاعتمادی
و میل به نابودی همدیگه در بین ما داره
رشد پیدا میکنه در رویای بسیاری از
ایرانیها نصف ایران وجود نداره در
تلویزیون من و تو نصف ایران نیست در
تلویزیون جمهوری اسلامی نصف ایران نیست در
حرف بسیاری از کسانی که راجع به ایران حرف
میزنن نصف ایران نیست
این
کاملاً اون خاکی هست که مستعد پرورش
بدترین نوع نظامهای توتالیتر هست
امیدوارم که از صحبت من چندان ملول نشده
باشید من اینجا متوقف میشم ممنونم از شما