جلسها
که
امروز نوبت اولش رو در پیش خواهیم
داشت به هارن و مخصوصاً
کتاب انسانها در عصر ظلمت او خواهد
پرداخت قرار هست که طی دو هفته ۱ جلسه
درباره این کتاب صحبت بکنیم و تا جای ممکن
من
تلاش میکنم که اونچه که در توانم هست و
اونچه که
آموختم به عنوان کلیدهایی برای
فهم اندیشه آرنت و اونچه که در این کتاب
میگه که به نظر من
کتاب مهمی
است با دوستان دیگر مطرح بکنم و امیدوارم
که دوستان هم که خب کتاب رو در دست دارن
خواندن یا میتونن بخونن طی مدت
دیدگاه هاشون و نظرشون رو بیان
بکنن من خب طبیعتاً راجع به آرنت زیاد
صحبت کردم و نوشتم و قصدم این نیست که
اونچه که اونچه را که پیشتر گفتم در جلسات
دیگه یا درس گفتارهای دیگه تکرار بکنم چون
همه اونها حالا چه به صورت صوتی و چه به
صورت نوشتاری همه در دسترس هست و دوستان
میتونن از اونها استفاده
کنن من سعی میکنم در این جلسات نکتههایی
رو بگم که تاکنون حداقل خودم کمتر بهش
پرداختم
یا
در رویکرد به آثار
آرنت کمتر برجسته کردم و فکر میکنم که
شاید این نکتهها نکتههای بی فراتر از
هان آرنت و بی فراتر از این کتاب و اساساً
در مورد مواجهه ما با فکر هست و با
مدرنیته و وضعیتی که ما در ایران بهش دچار
هستیم یک نوع
استبداد بسیار بسیار خشن یا خشنترین نوع
استبدادی که در نظامهای تاریخ نظامهای
سیاسی سراغ داشتیم و وضعیتی که به هر حال
همه ما از او رنج میبریم و امید به
دگرگونی اون
داریم
هارن شخصیتی اس که در دو سه دهه
گذشته ستاره
اقبالش برآمده بعد از یک مدت افول به خاطر
اینکه وقتی که او زنده بود به ویژه در دو
دهه آخر عمرش به خاطر کتابی که در مورد
محاکمه آشم
نوشت و دیدگاهی که در اونجا داره هم مورد
غضب دوستان یهودی قرار گرفت و هم
آماج حملات و
خشونتهای گوناگونی که دشمنان ضد یهود
میورزیدند سالهای بسیار سختی رو گذروند و
سالهای بسیار سختی بود در آمریکا
به حدی سخت بود که بسیاری از دوستان آرنت
یکی از یهودیانی که به آمریکا پناه آورده
بودند تصمیم گرفتن که برگردند به اروپا یا
به جای دیگه یعنی آمریکا یک محیط بسیار
دشواری شده بود مخصوصا برای کسی مثل آرن
که از نظر فکری کاملا خلاف جریان می
اندیشید
و می اندیشید ا اندیشه اندیشه واقعی داشت
یعنی اندیشه هاش نو بود
و برای او به هیچ
وجه کوتاه آمدن یا مماشات کردن معنی نداشت
و تا آخرین لحظه عمرش تلاش کرد که اونچه
رو که میفهمه بیان بکنه و آشکارا بیان
بکنه و صادقانه بیان بکنه
و به قول خودش میگه که من با نوشتن می
فهمم
من نوشتن برای من
یک فرایندی است برای فهمیدن مینویسم تا
بفهمم و واقعا هم این کارو
میکرد آخرین نوشته
او اسمش هست لایف
ماد یا زندگی روح
که
این کتاب در
حقیقت تلاشی بود که هان ارنت میکرد برای
باز فهم داستان
آشم
و سعی میکرد که مسئله شر رو
بفهمه ولی خب سه بخش بود دو بخشش نوشت بخش
سوم رو دیگه
نقطه پایانی برا او
گذاشت
هانن شخصیتی که شما اگر
بشناسیدش یعنی اگر فکرش رو همراه با
زندگیش بخونید و بشناسید هرچی پیشتر برید
فوقالعاده
بهش علاقهمند میشه بسیار شخصیت جذابیست و
از بسیاری جهاد یه شخصیت استثنایی
است خب ما فیلسوف زن در تاریخ اروپا بسیار
داشتیم از نه فقط در عصر جدید بلکه حتی از
دوره رنسانس به این طرف ما الان دائرة
المعارفی بزرگی داریم راجع به فیلسوفان زن
که نشون میده
چقدر فیلسوف زن وجود داشته که فرهیخته
بودن فیلسوف بودند میآموختند میآموزد
مینوشتند ولی
در قرن بیستم هم همین طور ما همزمان با
هارن مثلا سیموند رو داریم او هم کتاب جنس
دومش کتاب فلسفی اس
کاملاً ولی هارن
از هر جهت
که بنگریم یک نقطه عطف هست نه فقط در
تاریخ
فلسفه فیل طوفان زن بلکه در
تاریخ فلسفه معاصر و به همین دلیلم هست که
بعد از اون دوره انزوا و غربتی که در گذشت
و یکی دو دهه بایکوت شد در دانشگاهها به
هیچ وجه نام او رو نمیبردند کتابهای او
رو نمیخوند نظریههایی رو مطرح
نمیکردند و او رو
کاملاً عامدانه نادیده میگرفت
ولی از اواخر قرن بیستم و به ویژه در دو
دهه اخیر
ناگهان
نامش بلندی گرفته و آثارش نه تنها بارها و
بارها منتشر میشه
که درباره آرنت در دانشگاههای معتب
جهان زمینه عرصه تحقیقات همواره در حال
فزونی گرفتن هست و این بسیار شگفت آور هست
هانن چنان که اگر به گوگل اعتماد بکنیم
شاید در میان فیلسوفان هیچکس به اندازه او
نقل قول ازش نشده باشه در رسانهها و در
فضای
مجازی نقل قول شده ترین فیلسوف معاصر هست
در آمریکا
هم بعد از اینکه ترامپ رئیس جمهور
شد کتاب خواستگاه های توتالیتاریسم هان
آرنت به
صدر کتابهای
پرفروش آمریکا برکشیده شد و میلیون ها
نسخه از اون به فروش رفت و خب طبیعتا باز
بحث راجع به توتالیتاریسم همواره گره
خورده با نام آرنت هست و هر چقدر که
نظریاتش نقد میشه و بررسی
میشه اهمیت پرسشهایی که ا مطرح کرده و
راهگشا بودن افقهایی که او نشون داده
بیشتر معلوم میشه و ما میبینیم که باز
باید برگردیم به آرنت و از آرنت آغاز
بکنیم این که گفتم هم خوبه هم بد یعنی
اصولاً شهرت برای
فیلسوفان یک فضیلت نیست بلکه بیشتر
یک حادثه شوم هست به دلیل اینکه هرچقدر که
فیلسوفان مشهورتر بشن این به این معناست
که نظریات اونها بیشتر تحریف شده بیشتر
ساده شده بیشتر دستکاری شده و به مذاق
عوام در مده تا و به شکلی از اونها
استفاده میشه که اون فیلسوف هرگز در نظر
نداشته یکی مثلا مثل نیچه
چنین عاقبتی رو داره یا بسیاری دیگه از
فیلسوفان مثل
سارس حتی هر دیگر و دیگران فیلسوفانی که
مشهور میشن و نظریههایی که مشهور میشن
مفاهیمی که مشهور میشن اصطلاحاتی که مشهور
میشن مخصوصاً
در عصر رسانهها و و دنیای دیجیتال که
تکرار و مصرف کلمات هیچ حد و مرزی
نداره یک تهدید بزرگ هستن برای اینکه باعث
بشن که دیدگاههای اونها به خوبی فهمیده
نشه و حتی با بینا کردن اون
دیدگاهها با مصرف زیاد اون کلمات و
اصطلاحات و اندیشهها بی معنی میشه و
در حقیقت نتیجه معکوس میده اونها که
مفاهیم یا اصطلاحاتی که درست شدن برای
اینکه گرهی رو باز بکنن برای اینکه مشکلی
رو حل بکنن برای اینکه بر ت راه تاریکی
نوری بیا افشانند خودشون میشن مانع راه و
عصر ما عصری اس که متأسفانه
همچین وضعیتی درش به وجود آمده و
اتفاقاً این شکل استفاده از
زبان یکی از
مهمترین دلایلی اس که
نظامهای توتالیتر به وجود میان و
نظامهای توتالیتر دوام پیدا میکنن یعنی
اونچه که باعث میشه یک نظام توتالیتر به
وجود بیاد و آنچه که باعث میشه یک نظام
توتالیتر تداوم پیدا
بکنه
همین توانایی او یا امکاناتی اس که در
اختیار اوست برای بی معنا کردن زبان نه
خشونت و سرکوب
فیزیکی یعنی معنا زدایی از زبان و شکلی که
زبان به کار گرفته میشه در نظامهای
توتالیتر تاثیرش از بمب
و تیر و
تفنگ بسیار بسیار بیشتر هست به خاطر اینکه
این زبان هست که درش نخست خشونت متولد
میشه و
سپس به خشونت فیزیکی کشیده
میشه ا ویژگی ایدولوژی ویژگی نظامهای
توتالیتر مخصوصاً دو چیز هست یکی
ایدئولوژی این که بر خلاف نظامهای
استبدادی سنتی ایدئولوژی دارن و دوم یک
دستگاه پروپاگاندای بسیار عظیم و
ایدئولوژی و پروپاگاندا هر دوم مربوط به
زبان هست
و شکل خاصی که زبان رو به کار میگیرن در
زمانه
ما میبینیم
که هانن تبدیل شده به یک مود
مود رسانهای مود کلامی مود که برای تفاخر
برای در حقیقت به شکل ابزاری استفاده کردن
بسیار رایز شده این این فقط در مورد
افرادی که حالا اهل دانش و خوندن و نوشتن
نیستند نمیگم این رو اینرو من در وا کسانی
میگم که عناوین دانشگاهی دارن و القاب
دانشگاهی دارن
و به اصطلاح قرار هست که اینها درست بخونن
و درست از کلمات استفاده بکنن ولی چونی
نیست متأسفانه
کلماتی مثل خود توتالیتاریسم بسیار
بسیار بد و نابجا به کار برده
میشه نیهیلیسم
ابتذال شر
نمیدونم مجموعی از مفاهیم
اینچنینی که حالا در مورد آرنت خیلی کلیدی
هست اینها در زبان ما بد به کار میه
کتابهای آرنت بسیار منتشر شدن تقریبا
میشه گفت که همه این کتابها بد ترجمه شدند
یعنی مترجم خودش مت نشده که چی داره ترجمه
میکنه و این در حقیقت یک فاجعه بزرگ هست
و خوب هست که این این نکته رو بهش توجه
کنیم که ما فکر میکنیم که ۱د ساله دنبال
این هستیم که مدرن بشیم و فکر میکنیم مدرن
شدن با خوندن بیشتر با ترجمه بیشتر با
دانستن بیشتر تئوری ها ممکن میشه ولی الان
میبینید که در زم به اصطلاح عرصه ترجمه نه
تنها ما یک مجموعه عظیمی از تولیدات داریم
یعنی تولید انبوه ترجمه داریم که ما زبان
دانم زیاد داریم یعنی به هر حال یه بخش
زیادی از ایرانیها که خارج از کشورن در
داخل کشور هم هیچ موقع ما انقدر کسانی
نداشتیم که درصد کسایی که زبان میدونن
خیلی بالاست پس چرا ما مدرن نمیشیم این
این مشکل چی هست چرا ما این همه کتابای
مهمو ترجمه میکنیم از جمله ۹۰۰ سال پیش
محمدعلی فروغی رساله دکارت گفتار در روش
عقل رو ترجمه کرد ترجمه که همچنان تنها
ترجمه فارسی هست و این کتاب وقتی که
در دکارت نوشت این رو و در زمان دکارت
منتشر
شد د دفتر یک دورانی رو بست و دفتر دوران
جدیدی رو آغاز کرد و یک انقلاب عظیمی رو
در فکر و فرهنگ و فلسفه بشری به وجود آورد
چرا پس در فارسی وقتی منتشر میشه حتی با
ترجمه که ترجمه مقبولی هست هیچ اتفاقی
نمیفته چرا در فارسی ما دکارت ترجمه
میکنیم کانتو ترجمه میکنیم هان آرنت ترجمه
میکنیم و دیگرانو ترجمه میکنیم ولی اینا
هیچ کدوم تاثیری که
در زمان نوشتن زمان انتشار و زبان اصلی
داشتند نمیگذارن این سوالیست که باید
بپرسیم از خودمون و بعد اینکه خب اگر
قراره که تأثیر نگذارم خب اصلاً برا چی
میخونیم اینا رو اگر قراره که ما این همه
ترجمه کنیم این همه این اصطلاحات و یاد
بگیریم این همه این نظریهها رو یاد
بگیریم هی به کار ببریم توی حالا
رسالههای دانشگاهیم توی رسانهها توی
صحبتهای
دوستانه ولی هیچ تاثیری نکنه در زندگی ما
هیچ تفاوتی در شیوه اندیشیدن و شیوه زیستن
ما به وجود نیاره چرا پس اصلا میخونیم ما
اینا رو چه فایده داره چرا باید بخونیم
این سوال رو باید از خودمون بپرسیم که خب
خیلی مهمه خیلی مهمه شاید یکی از مهمترین
سؤالاتی که ما در در مورد مدرنیته داریم
این هست که چرا ما مدرن نشدیم که انقدر که
سعی کردیم از طرز لباس پوشیدنم تا طرز حرف
زدنمون متفاوت باشیم و شبیه غربیها باشیم
ولی چرا
همچنان در خم یک کوچه ماندیم و تحت شرایطی
زندگی میکنیم که واقعاً از تمدن به دوره
یعنی زندگی کردن در
ضل حکومت جمهوری اسلامی
واقعا یک توهینی اس به کرامت انسانی
و نباید بگذاره ما شب رو آرام
بخوابیم جوابی که من میتونم بدم به شما به
عنوان کسی که تمام زندگیش رو سعی کرده که
در حقیقت این راه رو بره برای فهمیدن و هم
م شکست خورده در حقیقت میتونم از تجربه
شکست خودم بگم به شما و اون چیزی که فکر
میکنم مشترک هست بین بسیاری از ما
ایرانیها و اون این هست که فکر میکنیم که
مدرنیته یک مجموعهای از افکار و عقاید و
نظریه هاییست که شما اگر اینا رو یاد
بگیرید و بدونید
میتونید زندگی مدرن مدرن تکنولوژی مدرن و
سیاست مدرن به وجود بیاری یعنی در حقیقت
به فرهنگ مدرن به اندیشه مدرن به علوم
انسانی به فلسفه شبیه این کتاب راهنمایی
مثلا طرز کاربرد وسائل برقی نگاه میکنیم
که مثلا شما یخچال میخرین باش دفترچه
راهنما میاد این دفترچه راهنما به شما
میگه چجوری از این استفاده کنین ما فکر
میکنیم که اینا یه سری فرموله که همون طور
که شما فرمول ساخت ماشین و
نمیدونم آسانسور و هواپیما رو میتونید از
غربیا یاد بگیرید یا مثلاً دانش پزشکی رو
از غربیا یاد بگیرید ولی خودتون ازان
خودتون بکنید علوم انسانی و فرهنگ مدرن هم
و فلسفه هم همین طوره ما اینا رو میتونیم
یاد بگیریم و به محض اینکه اینا رو
شناختیم زندگیمون متحول میشه خب
این خطای
بسیار گمراه کننده و بنیادی اس که تا کنون
موجب شده که
ما اکثر ما یعنی من دارم از یک فرهنگ صحبت
میکنم دیگه بحث شخصی نیست اصلا راه رو به
اشتباه رفتیم چه کسانی که با مدرنیته در
ایران مبارزه کردن مثل سنت گرایان و
بنیادگرایان اها چه کسانی که تجدد گرا
بودن و
ب معتقد بودن که از نوک سر تا از نوک پا
تا فرق سر باید مدرن شد یک نگاه
کاملاً خطایی داشتن به مدرنیته و فکر
میکردن که مدرنیته بدیل سنت هست یعنی سنت
یه سری عقایدی بود شما این عقاید کنار
میگذارید یه عقاید مدرن رو قبول میکنه و
متأسفانه
این باعث شده
که ما در بعضی چیزا مخصوصا تو این ۵۰ سال
اخیر خیلی تنزل پیدا کنیم انحطاط پیدا
بکنیم یعنی الان همون طوری
که ما در از نظر سیاسی دچار فقر تخیل
هستیم هیچگونه حرفی کلمهای
به اصطلاح رویکردی هیچ افق تازهای نداریم
که متفاوت از گذشته باشه در نوع نگاهمون
به سنت نوع نگاهمون به دین نوع نگاهمون به
علم ن نگاهمون به غرب برگشتیم بازم به عقب
خیلی عقب و الان یه نوع مثلاً علم باوری
یا ساینتیست کاملاً خام و عوامانه و از
اون طرف یک دین باوری عوامانه یه سنت
گرایی عوامانه از هر طرف داریم ما عوامانه
تر میاندیشیم و فکر میکنیم و
سطح گفتمانهای که قبلاً
شاید به این حد
حداقل پایین نبودند در زمان خودشون داریم
تنزل پیدا میکنیم نه فقط گفتمان
اسلامگرایی که گفتمان تجدد گرایی هم در
ایران داره تنزل پیدا میکنه این به دلیل
اینکه ما مدرن بودن
رو یه
سری یه گنجی میدونیم اگر شما کتاب مقدمه
کتاب کلیل و دمنه رو خونده باشید اونجا
برزوی طبیب میگه که این یک ما انوشیروان
شنیده بود که ی کتابی هست که در اون کتاب
فنون حکومت و حکمت درش آمده که اگر شما
اون رو بدونید به دست بیارید میتونید
بسیار مثلا در فن کشورداری موفق باشید
یعنی یک سری رازهای مگویی در او هست انگار
که مدرنیته یک گنجی یک رازهای مگو ی
چیزیست که شما به دست بیارید ی چیزیست
که ی ثروتی اس که مثل طلا مثل پول
مثل خانه که شما باید اینو به دست بیارید
و بعد با عافیت و راحت زندگی
بکنید در حالی که مدرنیته کاملا به عکس
این هست مدرنیته جایگزین کردن یک سری از
یقین ها با یقین های تازه نیست نیست
بلکه به جای اینکه به اندیشهها اهمیت بده
به شیوه اندیشیدن اهمیت میده روش اندیشیدن
یه شکل متفاوتی از اندیشیدن هست و
بنابراین در این شکل متفاوت از اندیشیدن
دیگه اصلاً یقین اهمیت نداره یقین
بلاموضوع میشه و اصلاً یقین خودش یک مانع
بزرگیست برای
فکر کردن و عدم قطعیت بیثباتی
ناپایداری مخاطره جویی همه اینها میشه نرم
زندگی بحران و در بحران زیستن میشه نرم
زندگی و این میشه مدرن بودن مدرن کسی که
مدرن هست کسیست که مدام آگاهی داره و از
دست دادن مدرن بودن یعنی آگاه بودن و از
دست دادن شما کی میفهمید
که مدرن هستید زمانی که بدانید که در زمان
حال قرار دارید بودن در
اکنون مدرن بودن یعنی آگاهی
داشتن به بودن در اکنون در زمان حال شما
کی متوجه میشید که در زمان حالید بدانید
که زمان ما قبل حال رو از دست دادید و
زمان حال اساساً چیزی نیست
جز تجربه از دست دادن زمان ما قبل حال و
درک شما از زمان حال همواره درک سلبیه
یعنی شما با از دست دادن یک زمان هست که
زمان بعدی رو حال مینامیم به محض اینکه
زمان بعدی زمان حال میشه دوباره اون از
دست میره پس زمان یعنی از دست دادن زمان
همون که مارسل پروس میگفت در جستجوی زمان
از دست رفته و مدرن بودن به دست آوردن
نیست بلکه از دست دادنه و این جرت و
شهامت
پذیرش محدودیت و نقص وجود آدمی و اینکه ما
به هیچ وجه نمیتونیم به
هیچ ستون
یا زمین ثابتی دیگه اعتماد بنیم وقتی که
ما وارد عصر مدرن میشیم یعنی اون پشتوانه
های ثابت ابدی
ازلی پایدار تضمین شدهای که خدا و جهان
ماورای طبیعت پشت سرش بود اونا دیگه وجود
ندارن ما وارد جهانی شدیم که به اصطلاح
فلسفی میگن بنیان نداره خود هرن میگه
که یعنی شما از پله ها میرید بدون اینکه
نردهای باشه که تکیه بدید بهش بدون اینکه
تکیه گاهی داشته باشید
شما یعنی یک اندیشه بی بنیان هست یعنی هیچ
تضمینی وجود نداره شما فقط از دست
میدید اینطور هست که شما میشید چی شما
میشید
مدلن انسان
معاصر انسانیست که انسانی نیست که در به
اصطلاح زمان
تقویمی اکنون زندگی میکنه بلکه انسان
معاصر کسیست که تاریخ چیزها رو میدونه
ممکنه که خونهش رو خانه اندیشش رو از
مصالحی بنا بکنه که این مسالح هر کدوم به
یه دورهای تعلق دارن ولی میدونه که
اینها مال زمان اکنون نیستن و به اون
صورتی که بودن به کار نمیان و بنابراین از
اون مصالح تاریخی سعی میکنه یک معماری
جدید خلق بکنه این قدرته برای معماری جدید
که ناشی از خودآگاهی تاریخیه این یک
انسانی رو انسان مدرن میکنه و به عبارت
دیگه انسان مدرن انسانیست که به اصطلاح
فوکو توانایی هستی شناسی اکنون رو داره
آنتولوژی پرزنت رو داره اهمیت هان آرنت به
اینه
اگر هان آرن متفاوت هست اگر هان آرنت
توانست پرسشهایی رو مطرح بکنه که این
پرسشها بسیار اصیل و جدی بودن که همچنان
از پی بارها پاسخ و
بارها نقد همچنان این
پرسشها سمج
و پابرجا خودشون رو به رخ میکشن و همچنان
پیش چشم ما ذهن ما رو میگزه این به خاطر
اینکه هان آرنت یک انسان مدرن بود یعنی
اینکه در زمان حال زندگی میکرد در موقعیت
حال قرار داشت در موقعیت حال رو هم به
مفهوم از دست دادن مداوم زمان ما قبل حال
میفهمید و چون چنین درکی داشت از خودش
چنین خودآگاهی داشت وقتی که خب میدونیم که
آرنت یک فلسفه خوانده کاملا پروفشنال هست
یعنی رفته دانشگاه فلسفه خونده دکترا
فلسفه گرفته رساله دکتری فلسفی هست
ولی مثل بقیه آدمها نرفت با همون اندیشه
های
فیلسوفان قدیم خودش رو مشغول بکنه در
حقیقت مسئله آرنت به هیچ وجه مسئله
فیلسوفان پیشین نبود بلکه او به جای
اینکه سخن دیگران رو تکرار بکنه یا شرح
بکنه یا گرد
اونها بی اندیشه و زندگی علمیش رو بگذرونه
او در واقعیتی که قرار داشت اون واقعیت
اکنون خودش
رو توانست ببینه چون در زمان اکنون بود
اکنون خودش رو متفاوت از گذشته میدید و
چون
این کنون متفاوت از گذشته بود بنابراین
اون اندیشههایی که فیلسوفان پیشین برای
دوران خودشون کرده بودند از نظر آرنت
نمیتونست پاسخگوی یا توضیح دهنده وضعیت
کنونی باشه
آرنت در زمانی زندگی میکرد
که بسیار ویژه بود یعنی در
یک استثنایی است در تاریخ بشر یعنی جنگها
همیشه بودند آشوبها همیشه بودن فقر همیشه
بوده نمیدونم قدی همیشه بوده همه اینا
همیشه بودن
ولی انسانها یک نوع پاسخی یا یک
نوع تبیینی ی توضیحی براش داشتن حالا چه
در
دوران اساطیری بشر با اسطورهها و چه تا
قبل از قرن بیستم ادیان فلسفهها و
علوم اجتماعی اما در قرن بیستم با
حادثه پدید آمدن نظامهایی که حالا آرنت
توتالیتر می نامه و بعد هولوکاست ما با
نوعی از
شر با نوعی
از فاجعه مواجه شدیم که هرگز در تاریخ رخ
نداده بود یعنی هیچگونه سابقهای نداشت
آرنت
یک شما باید بدونید که
آرنت یک فیلسوف آلمانی
است یک انسان اروپایی است برآمده از یه
فرهنگ خاص اروپایی است و با فرهنگ ما با
ذهنیت ما خیلی فرق میکنه و نباید فکر
میکنیم که اگر ترجمه کردیم یا کلماتو
براشون معادل پیدا کردیم
ما اینا رو میتونیم درست بفهمیم ما زمانی
میتونیم درست یک فیلسوف غربی رو یک انسانی
رو از یک فرهنگ دیگه بفهمیم که به تفاوت و
تمایز خودمون با او پی ببریم یعنی بفهمیم
که ما اون نیستیم در فرهنگ ایرانی
اسلامی ما جهان رو یه شکلی میبینیم در
فرهنگ یونانی
اروپایی یه شکل کاملاً
متفاوت
حالا جای بحثش نیست من خیلی خلاصه میگم
اگر خواستیم میتونیم بیشتر راجع بهش صحبت
بکنیم یعنی که فرهنگهای
مختلف پترن ها یا شیوههای مختلفی برای
فکر کردن دارن اینا با هم یکی نیستن و
لزوماً هم اینطور نیست که من اگر انگلیسی
یاد گرفتم یا در آمریکا زندگی کردم بتونم
از فرهنگ خودم یا از ذهنیت خودم عبور کنم
به این ذهنیت یا به این فرهنگ و
بفهمم
ذهنیت یونانی اروپایی ذهنیتی اس که فهم
چیزها براش مهمه از این جهت نگاهش به جهان
نگاه فلسفی اس نگاه فلسفی یعنی چی نگاه
فلسفی اینه که پرسش یک فیلسوف همیشه اینه
که این
چیست شما اگر مکالمههای افلاطون بخونیم
سقراط یه چیز نوع پرسشی که سقراط مدام
تکرار میکنه این چیست عدالت چیست زیبایی
چیست خیر چیست انسان چیست فیلسوف
چیست حقیقت
چیست از
چیستی چیزها میپرسه برای اینکه فهمیدن
براش مهمه در فرهنگ ما نه فهم یه چیز
ناشناختهی کما بیش
خیلی به
اصطلاح یه شکل دیگری ما میاندیشیم که در
اون شکل اندیشیدن بیشتر ایمان و کفر مهمه
ایمان و انکار و به همین دلیلم هست که شما
حقیقت رو در کلام جستجو نمیکنید بلکه در
متکلم جستجو میکنید یعنی یک سخنی رو زمانی
ما بهش اعتماد میکنیم
و عامل حقیقت میدونیم که به گوینده ایمان
داشته باشیم اگر گوینده تغییر
بکنه اون کلام حقیقت خودش رو از دست میده
اون کلام به خودی خود حقیقت نداره ولی در
فرهنگ یونانی و در فرهنگ اروپایی خب
کاملاً به عکسه و همین دلم هست که در
یونان فلسفه به وجود میاد فلسفه با نوشتن
به وجود میاد در فرهنگهای ما معمولاً در
فرهنگهای تمدن بینالنهرین و خاورمیانه
ادیان بودن و ادیان با گوش و با پیام
آسمانی پیوند دارن و به همین دلیل که
متنها در برای ما مقدس میشن برای
یونانیها هیچ موقع هیچ متنی مقدس نشد
و همیشه مواجه شون با یک چیز جدید یعنی
وقتی که ارسطو میگه
فلسفه از تعجب بر خیزه یعنی اینکه شما
وقتی یه چیز جدیدی میبینید یه چیز
ناآشنایی میبینید یه چیز نامتعارفی
میبینید میپرسید این
چیست و این فلسفه از اینجا آغاز میشه خب
آرن از تو درون همچین فرهنگی به دنیا آمده
و بالیده و پرورده شده
طبیعتا
در
کودکی فکر میکنم الان یادم نیست دقیقا
چند سال ولی فکر میکنم ه ه سالش بوده که
پدرش فوت میکنه و این اولین تجربه دردناک
او
با شر هست و میگه وقتی که من پدرم فوت
کرد برای من قابل فهم نبود این نمیدونستم
که یعن یعنی چی چرا باید پدر من فوت بکنه
مرگ چیست
و میخواستم
بفهمم
این جلوه شر رو که در زندگی من رخ داده
بود و اولین اتفاقی بود که
خیلی زود هنگام من باهاش مواجه شدم و
اساساً به همین دلیل بود که رفتم سراغ
فلسفه خب از د س۳ سالگیش شروع میکنه به
کانت خواندن و فلسفه خواندن میگه من اون
فلسفه آمدم بخونم که بفهمم شر رو
بفهمم پس مسئله آرن فهمیدن شر هست برای ما
دوستی که گفتن چرا ما این همه بلام ملا
سرمون در میاد ولی ما نمیتونیم مثل
آرنت وضعیتمون رو به شکلی بیان بکنیم که
به تجربه جهانی بدل بشه درست نکته مهم
اینجاست فرهنگ غربی به دلیل اینکه مسئله
مسئله فهم هست نه قبول یا انکار نه و
دوگانه خیر و شر درش وجود نداره در فرهنگ
ما استواره بر یک دیدگاه دبانه دوگانه
باور یعنی ما یک طرف خیر رو میبینیم یک
طرف شر رو میبینیم خواستگاه خیر کاملاً
جداست از خواستگاه شر پس یک چیزی یا خیره
یا شره آنچه که خیره نمیتونه در بردارنده
شر باشه و آنچه که شر هست نمیتونه در
بردارنده خیر باشه و
نیروهای خیر با شر با هم در پیکار دائمی
هستند تا سرانجام در پایان جهان خیر بر شر
غلبه میکنه و پیروز میشه خب این کاملاً
متفاوت هست با نگاه غربی نگاه
غربی که بنیادش یونان باستان هست نگاهش به
جهان تراژیک هست در نگاه تراژیک شما دو سو
دارین که این دو سو هیچ کدوم نه خیر نه
شرن و در حقیقت شما نمیتونید انتخاب
بکنید و در حقیقت این تراژدی در پایان
چیزی جز شکست برای هر دو طرف به همراه
نداره و اندیشه غربی ذهن غربی ذهن تراژیک
ذهنی اس
که با فاجعه و با فهم فاجعه تحول پیدا
کرده یعنی تفکری
کتفیک اندیشه ذهنی فاجعه اندیش ذهنی
تراژیک مدام با اندیشیدن به
فاجعهها یک مرحله از تمدن و فرهنگ رو
گذرونده در میان ما فاجعه کم نیست منتها
فاجعه ها برای ما موضوع فکر کردن نیست ما
خب فاجعههای بسیار رو
با بیشتر عقاید و
باورهای اسطورهای و ایمانی توضیح میدیم
تقدیر گرایانه چرا جنگ شد چرا شما وقتی که
تاریخ
جهانگشای جوینی رو میخونید که داستان حمله
مغل
هست چه جوری توجیح میکنه توضیح میده حمله
مغول رو میگه خداوند خشمش کرده باد چیه
تعبیر خاصی
داره باد تکبر خداوند وزیدن گرفت و خب
حمله مغول شد یک چیزیست که عادی بخشی از
جریان طبیعی جهان هست در حالی که مدرنیته
با
حادثه زلزله لیسبون در نیمه اول در نیمه
قرن هجدهم آغاز میشه این زلزله لیسبون هست
که ناگهان نظام فکری و
الهیاتی و تفکر
سنتی اروپا رو فرو میپوشونه و اندیشیدن به
این زلزله است که جهان جدید و جهان مدرن
رو به وجود
میاره و مدام برای اندیشه
غربی حادثه یعنی فاجعه مدرنیته برای غرب
ذهن مدرن یعنی فاجعه مدرنیته یک حادثه
تراژیک یا رشتهای از رویدادهای تراژیک
هست خانم سوزان نایمن که از بزرگترین
فیلسوفان آمریکاست و اتفاقا خیلی هم آر
هست یه کتاب خیلی مهمی داره که جز الان
کتابی کلاسیکه راجع به
تاریخ شهر در فلسفه غرب میگه که مدرنیته
با زلزله لیسبون آغاز میشه و با هولوکاست
به پایان میرسه یعنی با یک فاجعهی آغاز
میشه و با فاجعه دیگر به پایان میرسه
بنابراین ذهن فاجعه اندیشه و
فاجعه باید بتونه بفهمد تا بتونه با زندگی
در این جهان کنار بیاد
ما در فرهنگ ما ما ممکنه که زلزله بیاد
سیل بیاد جنگ بشه ویرانی بشه ولی ما با یک
اعتقادات کاملاً متافیزیکی و ماورای طبیعی
هست که زندگی رو همچنان قابل تحمل
میدونیم میگیم خدا اگر در این
جهان این آسیبها و آفتها رو برای ما پیش
آورده میخواسته ما رو امتحان بکنه و در
بهشت
در دنیای دیگه حتماً جبران خواهد کرد به
اصطلاح تسلیم میشیم به غضی
الهی در این تقدیرگرایی این باور به قض و
قدر
این تسلیم در برابر
سرنوشت یک منشع ایمانی داره که اون اجازه
میده که ما زندگی بکنیم این که میگم این
مربوط به مذهبی نیست روشنک کسانی هم که
مذهبی نیستن ساختار فکریش این شکلیه ولی
برای ذهن غربی نه برای اینکه بتونه بعد از
یک فاجعهای مثل
لیسبون همچنان زندگی کردن
رو دارای ارزش زیستن بدونه بگه خب من
میرزه زندگی بکنم من میتونم تو این جهان
زندگی بکنم تلاش میکنه بفهمد و
فهمیدن غیر از این که شما بتونین جلوی یه
چیزی رو بگیرین شما هرگز نمیتونین جلوی
شر رو بگیرین فهمیدن به شما کمک نمیکنه که
از وقوع شر بتونین جلوگیری بکنین
نه شما این جهان ذاتش و بنیادش شر آمیز
هست انسان بنیادش از نظر تفکر غربی در
ذهنیت غربی انسان ذات شروری داره انسان
نمیتواند مرتکب شر نشود پس شر رو شما از
بین نمیبرید با فهمیدن بلکه با فهمیدن
شما سعی میکنید که زندگی در این جهان رو
برای خودتون همچنان ممکن کنید یعنی وقوع
شهر مخصوصاً شهری که ابعاد تازهای داره و
شگفت انگیزه و با تئوریهای قبلی با
نظریههای قبلی قابل توضیح
نیست یک پرسش در برابر شما میگذاره اون
پرسشی که شکسپیر از زبان حملت میگه بودن
یا نبودن م مسئله این است اونچه که باعث
میشه انسان مدرن
هملت بپرسه که بودن یا نبودن مسئله این
است وقوع شر و به رسمیت شناختن شر و تلاش
برای فهم شر اگر به انجام نرسه و اگر شکست
بخوره اونجاست که مسئله خودکشی کاملاً
موجه میشه همون طور که آلبرت کامو تو اول
کتاب سوره سیزیف میگه که خودکشی مهمترین
مسئله فلسفی اس یعنی که شما باید دلیل
داشته باشید که چرا باید این زندگی رو در
جهانی اینچنین سرد و سیاه چرا باید زندگی
کرد چه ارزشی داره
زندگی اگر نتونید بفهمید شر رو که اون شر
هست که زندگی رو بی ارزش میکنه به قول
آرنت شما احساس غربت میکنین در این جهان
و این جهان رو خانه خودتون نمیدونید دیگه
جای خودتون نمیدونید
و مرگ و زندگی برای شما یکسان میشه پس
آرنت سعی میکرد تا آخر عمرش که شری که در
روزگار خودش تجربه کرده بود
و فیلسوفان قبل که او از اونا بسیار
آموخته بود ارسطو کانت
مخصوصاً و دیگران هیچ کدوم همچین چیزی رو
تجربه نکرده بودن که بتونن یک نظر
یا یک تبیینی از اون به دست
بدن در برابر یک شری
توضیح ناپذیر یا شری فهم ناپذیر یا فهم
نشده قرار داشت و به همین دلیل بود که
احساس کرد که تمام اونچه که میدونه تمام
اونچه که آموخته تمام اونچه که به عنوان
سنت فلسفی در دست داره الان هیچ کدوم دیگه
ارزش نداره درست مثل این مونه که شما
با یک صندوق
مثلاً
پول مربوط به ۵۰۰ سال پیش بیاین وارد مثلا
یک شهری مثل نیویورک بشین و ببینید که این
پولا اصلا هیچ ارزشی نداره در این شهر و
اصطلاحی که تعبیری که چیز به کار
میبره آرنت به کار میبره که از یک شاعر
فرانسوی وا میگیره اینه که ما
فرزندان نیاکان ما به اصطلاح
یک سنتی برا ما یک میراثی که برا ما
گذاشتن به ما نگفتن چجوری از این استفاده
کنیم راه استفاده کردن از این میراث این
میراث شون برای ما بی ارزشه به کار ما
نمیاد و اینجا بود که باید شکل دیگر
میاندیشید مفاهیم قدیمی نظریههای
قدیمی نوع نگاههای قدیمی به مسئله شر
دیگه اینجا به او کمک نمیکرد که بفهمه به
همین دلیل که تلاش کرد در وحله
اول توصیف کنه اونچه که به وجود آمده
یعنی اون شهری رو که تجربه کرد که در
قالب توتالیتاریسم
در اون رو طبقه بندی میکنه این
توتالیتاریسم
توصیف کنه کتاب خاستگاههای توتالیتاریسم
اهمیتش به اینه که
نگاه کاملاً پدیدارشناسانه
به یک فاجعه شر داره
و یک بیان پدیدارشناسانه است از اونچه که
اتفاق افتاده و سعی میکنه از راه
توصیف پدیدارشناختی یعنی اول روایت کنیم
چه اتفاقی افتا اده برای آرنت قصه و روایت
خیلی مهمه میگه وقتی که شر اتفاق میفته و
شر جدید مثلاً حادثهی به وجود میاد که
یهوی اتفاق بدی برا من میفته که
تاکنون من تجربشو نداشتم و من شوکه میشم
غافلگیر میشم
نمیتونم تئوری براش پیدا بکنم نمیتونم
کانسپتی کنم مفهوم براش بسازم اولین کاری
که باید بکنم باید بشونم تعریفش کنم
روایتش کنم قصشو بگم توصیف کنم بگم چون
اتفاق افتاد اون روایت میشه دست مایه اصلی
برای اینکه بعد
شما کانسپت ویز کنید مفهوم پردازی کنید
نظریه پردازی کنید آرنت این کارو کرد در
مرحله اول شروع کرد به توصیف کردن بعد در
مقدمه اون کتابم میگه خواستگاه
توتالیتاریسم میگه که یک آدمی عجیبه به
خاطر اینکه من اول که سعی کردم که بنویسم
درباره توتالیتاریسم قصدم این بود که
بنویسم تا بتونم
فراموش کنم اما عجیبه که برای نوشتن باید
سعی بکنم تا حد ممکن به یاد
بیارم
و در حقیقت تا پایان
عمرش سعی کرد
که رابطه که یک انسان میتونه با همچین
پدیدهای رو داشته باشه این رو هم در تجربه
خودش هم در تجربه کسانی که او
میشناخت ببینه دقت کنه مطالعه بکنه هان
آرنت
یک رمان نویس بسیار قهار بود منتقد ادبی
بود شعر خوب میشناخت ادبیات دنیا رو خوب
میشناخت
و داستایوسکی نمیدونم
کافکا خیلی مجموعه کارش مجمو کاری نقد
ادبی نشون میده که چقدر آدمی بود که با
دنیای ادبیات و هنر آشنا بود نه تنها
از طریق
تجربه دوستان فیلسوف یا شخصیتهای فیلسوف
بلکه از راه تجربه
دوستان نویسنده شاعر روزنامه نگار یا
شخصیتهای ادبی سعی کرد که بفهمه که شر چی
هست این کتاب کتاب انسانها در عصر
ظلمت
داستان ۱۱ تا پروفایل هست یعنی ۱۱
[موسیقی]
تا زندگی نگاره است از ۱۱ نفر که
آرنت باور داشت که اینها هم در شرایطی
مشابه زندگی کردن یعنی در عصری زندگی کردن
که شر عظیمی در
برابرشون رخ نموده بود و جهان رو براشون
تیر و تار کرده بود البته من معنی عصر
ظلمت به این معنی نیست که زمانه تیر و
تاری بود توضیح خواهم داد حالا بعداً ولی
اینها در شرایطی
که تاریخ به
تاریکترین شب بی پایان خودش فروغ الیده
بود اینها چه کردند در این شب تاریک و
تنها تنها این مهمه که در جهانی میزیستند
که با آدمها بیگانه شده بودن و بلکه
آدمها هر جا که
مینگریستند از اونها آدمیت نمیدیدند بلکه
به عکس
توحش و
بربریت تمام دنیای انسانی
رو سیاه کرده
بود آرن وصل میکنه داستان اینا
رو
و از لسینگ که حالا توضیح خواهم داد چرا
داستان لسینگ و میگه
تا بنیامین هرمان بروخ و
دیگران داستان کسایی اس که
در موقعیتی زندگی میکردن
که هیچ اطمینانی به ثانیه وعده خودشون
نداشتن در حقیقت جهان
زیر دود و غبار جنگ و خون و خودکامگی و
بربریت
کاملاً فرو رفته بود و هیچ معلوم نبود که
از پی امروز فردایی باشه یا نه اما اونها
تسلیم نشدن تن به تاریکی ندادن
زانوی اراده رو در
برابر این دنیای ترسناک خم نکردن و
توانستند
که در وحله اول انسانی زندگی کنند و انسان
بمانند و در وحله
دوم با نوع زندگی
خودشون یک شمعی رو بر افروزند که مایه
دلگرمی دیگرانی باشه که در عصر اونها یا
پس از اونها در شرایط مشابهی زندگی
میکنن و بدونن که به قول آرنت اگر در یک
در تمام این کره
زمین فقط یک انسان باشه و
از تمام منجنیق منجن خای فلک تیر فتنه
بباره بر روی این انسان باز این انسان از
آزادی از مسئولیت و از توان تغییر خودش
برخوردار هست و نمی میتونه از این
مسئولیت شانه خالی بکنه و برای هانا
آرنت مفهوم آزادی به مفهوم با مفهوم آغاز
که اینا تو ریشه یونانی شون با همدیگه ربط
دارن پیوند خورده یعنی آزادی زمانیست که
شما از نو آغاز بکنید و برای آرنت هر لحظه
میتونه یک آغاز جدید باشه مفهوم آغاز
کردن و تولد این تولد دوباره برای برعکس
دیگر که با به اصطلاح مفهوم مرگ
خیلی مشغول هست آرن با مفهوم حیات و با
مفهوم زایش نتالی تی خیلی تکیه میکنه شما
هر لحظه میتونین از
نو زندگی کنین و از نو زندگی کردن یعنی
تاسیس
آزادی این در کتابی دیگه حالا نظریاتش
گفته به صورت ففی یا نقد ادبی نوشته نقد
شعر نوشته ولی در این
مورد آرنت درباره زندگی
واقعی آدمهایی مینویسه که خب هر کدومشون
شهرت جهانی دارن و برجستن و سرگذشت بسیار
عجیب غریبی دارن و فراموشم نکنین که آرنت
یه بیوگرا یا شرح حال نویس خیلی جدی خیلی
دوست داره قصه و قصه دوست داره قصه نویس
روایت دوست داره و اولین کتابی که نوشت در
حقیقت زندگینامه
یک خانم یهودی است و اون کتابم خیلی مهمه
اولین کتابش در حقیقت یه بیوگرافی یه شرح
حاله داستان زندگی یک زن
یهودی خیلی مهمی رو برجستهی رو در برلین
تعریف میکنه و اینجا هم به زندگی آدما
میپردازه در بخشی که حالا مربوط
به یک رمان نویس هلندی هست در
این
کتاب در میبینید که آرنت درباره قصه نویسی
چه میگه راجع به قصه نوشتن اهمیت قصه
نوشتن اهمیت داستان گفتن و اینکه چرا براش
روایت مهمه ما در این کتاب در حقیقت از
چشم آرنت نه
تنها میتونیم
بهتر دیدگاههای فلسفی او رو در زمینه شر
در زمینه سیاست در زمینه آزادی در زمینه
انسان بهتر بفهمیم بلکه میتونیم به جهان
انسانی کسانی که بی بیش از ما رنج کشیدن و
در دوران چه بسا بیش از تاریکتر از دوران
ما زندگی
میکردند نزدیک بشیم و یک تجربه حسی پیدا
بکنیم به خاطر اینکه وقتی که شما فلسفه
میگید با مفاهیم انتزاعی شما چندان حس
نمیکنید ولی وقتی قصه میگید در حقیقت شما
یک تجربه استتیک و تجربه حسی دارید و این
به کمک آرنت شما میتونید به با دنیای
آدمهایی که بسیار ویژه بودن در شرایط ویژه
زندگی میکردند و انتخابهای ویژهای کردند
به دنیای اونها نز بشید و لمس کنید با
گوشت و پوست و است خونتون و با
زبان بسیار
بسیار موشکافانه عمیق دقیق و انسانی که
هان آرنت برای روایت زندگی اونها ساخته من
اینجا متوقف میشم دوستان
اگر من فکر میکنم که یک ساعت صحبت کردیم
خانم فروق درسته بله آقای فلا آقای لطفا
ماتون رو ب چین چشم من میام خدمت شما خسته
نباشین آقای خلجی دوستان هند رایز بازه
اگر کسی سوالی داره با کمال میل میتونه
بیاد بالا در فواصل برنامه هم من کسانی رو
که میخواستن بیان بالا تایید کردم اومدن
آقای خلجی اون قسمتی که شما گفتین که
سوالی که مطرح میشه اینه که کسانی مثل
دکارت با ترجمه کتابش مثلاً فروغی ترجمه
کرده سالیان قبل دهههای قبل این کتاب رو
ولی چرا در فرهنگ ما اتفاقی نمیفته
من یه نظری دارم شما من رو تصحیح
کنید فرهنگ اروپایی با فرهنگ ما فرق میکنه
اگر ما بخوایم اتفاقی در فرهنگمون بیفته
نباید منتظر باشیم که جرقههای این فرهنگ
از طریق روشن فکرای خودمون زده بشه یعنی
منظورم اینه که روشن فکرای ما میتونن از
فلسفه کانت و آرنت و دکارت برداشت بکنن
ولی شاید لزوماً این برداشتها باعث جرقه
زدنها و اتفاقات بزرگی نشه همونجوری که
تا الانم نشده هر جامعهای رو ما نباید در
بطن خودش ببینیم من فکر میکنم که اینجوری
نیست که روشن فکرای ما خودشون باید تحولی
ایجاد بکنن حالا درس بگیرن ولی خودشون به
دنبال باز کرردن گرههای این جامعه باشن
نه اینکه با ترجمهها یا صرفاً با خوندن
یا یاد گرفتن این فلسفهها ما فکر کنیم
چرا اتفاقی برای ما
نمیافته نمیدونم درست تونستم بله ببینید
ما ی یه مشکلی داریم تو فرهنگمون و اون
اینه که فکر میکنیم
که یه تصوری داریم از علم و فکر میکنیم که
علم یعنی خیلی دونستن چیزها یعنی اطلاعات
زیاد داشتن کتاب زیاد خوندن ببینید تو
فرهنگ ما چقدر کتاب کتاب خوندن کتاب نوشتن
کتاب داشتن تقدیس میشه و تحصی میشه و
ترویج میشه
از یه
مجری کمدین که میاد تو تلویزیون هی مردم
میگه چرا کتاب نمیخونید چرا ایرانیا کتاب
نمیخونن ما بدبختیم کتاب نمیخونیم هم باید
کتاب بخونن از رهبرش گرفته تا پدربزرگ
و مادر بچهها همه هی کتاب بخونی کتاب
بخونی و فکر میکنن با کتاب خوندن اتفاقی
میفته و خب خود کتابم خ شیع کتابم تقدیس
میشه دیگه مثل من میان تو تلویزیون پشت
سرشون کتاب مردم عجب آدم مثلا با سوادیه
فکر میکنن چون کتاب زیاد داره یا حتی کتاب
زیاد خونده مثلا این در به کاری میاد
واقعیت اینه که نه ما تمام کتابهایی که
غربیا نوشتنم بخونیم تمام تئوریهای که
اوناهم دارن بدونیم تمام اصطلاحات او ارم
براشون معادل فارسی بگذاریم هیچ اتفاقی
نخواهد افتاد به دلیل اینکه مسئله این
نیست که شما کتاب بخونید مسئله این که
چجوری بخونید ما به ما نمیگن چجوری کتاب
بخونید چه کتابی بخونید و چرا بخونید مگه
ما قراره که همه کتابای دنیا رو بخونیم
مگه ما قراره که همه کتابای دنیا رو ترجمه
کنیم مگر کی گفته که ما موظفیم همه
متفکران دنیا رو بشناسیم کی گفته که هر
متفکر جدیدی اومد ما باید بدو بدو بدو
بذاریم کتابشو مثلاً در کوتاهترین مدت به
فارسی برگردونم کی گفته اینا رو سقراط در
بازار که راه میرف وقتی نگاه میکرد به این
مغازهها و این جنسیی که مغازهها داشتن
میگفت چقدر در این دنیا چیز هست که من بهش
نیاز
ندارم در حقیقت شما باید بدونید که در
وحله اول مسئله شما چیه ما فکر میکنیم که
ما مدرن شدن یعنی مثل غربیا فکر کردن در
حالی که مدرن شدن اگه کسی بخواد مدرن بشه
فرمول مدرن شدنو کانت داده دیگه و همشون
دن دیگه با فک
کنن جرأت اندیشیدن با عقل خود را داشته
باش این مدرن شدنه جرأت اندیشیدن با عقل
خود را داشته باش یعنی چی یعنی اون بیرون
تو هیچی نیست اتفاقاً خود آکانت م مثال
کتابا رو میزنه میگه که آدما میرن کتاب
میخونن به خاطر اینکه میخوان کتابا به
جاشون فکر
بکنن ما کتابا برامون فکر میکنن فکر
میکنیم نظریه فوکو رو بدونیم اتفاقی
میفته نظریه آرنو بدونیم مشکلاتمون حل
میشه ن فلان نظریه رو بیاریم گرههای
کارمون باز میشه نه اون گره کار در درون
ما باز میشه یعنی من در مرحله اول باید
وایسم و فکر کنم که الان درد من چیه مشکل
من چیه بعد برای این مشکل خودم برای یافتن
جوابی برای سؤال خودم نگاه بکنم به اطراف
م و ببینم چه چیزی برای من سودمندی و
میتونه کمک کنه از اون بهره بگیرم آرنت در
برابر یک وضعیتی که بود نیومد اتوماتیک
شروع کنه مثل این استادای ما اصلاحاتو
همین طور پشت سر هم بگه و شاگرداش مرعوب
کنه و تو تلویزیون بیاد و توی مثل من در
کلاب هاس بیاد و همه بگن به به چقدر مثلا
ایشون ویتگنشتاین چقدر نمیدونم آرن تیه
چقدر کانتی نه ر روز
شروع کرد به فکر کردن که مسئله من چیه
الان
و تمام اونچه رو که آموخته بود نیاموخته
فرض کرد این شرط اول آموختن آ لرنینگ یعنی
شما هرچی که میدونید وقتی میخواید یه چیز
جدید یاد بگیرید بعد اون چیزا که میدونید
همه رو ندانسته فرض کنید همه آموخت ها رو
نیاموخته فرض کنید همه اندوخته ها رو نی
اندوخته فرض کنید ذهنتون رو باید خالی
کنید شما چیزی به دست نمیارید مگر اینکه
از دست بدید به قول نیمایوشیج میگه از
چیزی باید کاست تا به چیزی افزود شما باید
ذهنتونو خالی کنید تا بتونه یه چیزی رو
ببینه یه چیز جدیدی رو ببینه و این به چه
معناست به این معنیست که شما مسئله خودتون
وقتی به مسئلهی فکر کردید که مسئله شماست
نه مسئله هان آرنس نه مسئله فوکو نه مسئله
این فیلسوف یا اون فیلسوف مسئله شماست
یعنی چه مسئله شماست یعنی مسئله من مهدی
خلجی ۵۰ ساله ایرانی در سال ۲۰۱۴ و با این
وضعیتی که هستم وضعیتی که فقط و فقط مال
منه و تجربهی که فقط و فقط تجربه منه به
اون فکر بکنم و بعد با سؤال خودم به سراغ
تجربه دیگران برم و ببینم از فکر دیگران و
از تجربه دیگران چه بهرهای میتونم بگیرم
اونجاست که آرنت اول کنار میگذاره میگه
من فیلسوف نیستم من فیلسوف نیستم یعنی چی
یعنی که فلسفه قبل پیش از من برای من
ارزشی نداره من در این موقعیت جدیدم من
باید ی فلسفه جدید و یک اندیشه جدیدی برا
این وضعیت پیدا بکنم توکویل وقتی که اومد
آمریکا کتاب دموکراسی در آمریکا رو نوشت
اول کتاب دموکراسی در آمریکا میگه میگه
آمریکا یه انقلابی اتفاق افتاده که هیچ
جای دنیا اتفاق نیفتاده و یک حکومتی به
وجود آمده یک جامعهی به وجود اومده که هیچ
گونه سابقهای نداره و بنابراین باید یک
علم سیاسی جدیدی تأسیس کرد براش ماک اولم
همینو میگه و هازم همینو میگه وقتی شما در
موقعیت جدیدی هستید باید یک علم جدیدی خلق
بکنید اما برای اینکه اون علم جدیدو خلق
بکنید برای پاسخ به اون پرسشها
برمیگردید به اندیشههای دیگران
برمیگردید به تجرب های دیگران آرن بعد از
اینکه شروع میکنه به فکر کردن راجع به
وضعیت خودش برمیگرده به کانک برمیگرده
به ارسطو برمیگرده به سقراط ولی شما برای
پاسخ گرفتن برای سؤال خودتون هست که
برمیگردید به ارسطو وگرنه سوال ارسطو
سؤال شما نیست به خاطر اینکه ارسطو در
زمان دیگری بود ما در علوم انسانی در
اساساً فضای فرهنگی اون این
اینجور به اصطلاح جا افتاده برامون که فهم
مدرنیته درک مدرنیته یا مدرن شدن به اینه
که شما زیاد بخونید نظریات بیشتری بدونید
نظریات روزآمدی روزآمد تری رو ازش آگاه
بشید و بیشتر شروع کنید از این استفاده
کردن به همین دلیلم ما بدون هیچ گونه
تعارفی و بدون هیچ قصد توهینی بخش عظیمی
از اونچه که به نام محصولات دانشگاهی
رساله مقاله چاپ میشه ت محضه اینا رو به
اصطلاح منطقی بهش میگن بولشت بولشت یعنی
که کلامی یا سخنی که نه راسته نه دروغه
بیم معنیه مثل
تبلیغات بازرگانی نوشتههایی که پر از
ارجاعات ارجاعات به ۱۰ تا زبانه ظاهرشو
نگاه میکنی انقدر آدمو تحت تاثیر قرار
میده ولی بعد که میخونی بعد میگی آخرش چی
این به چه دردی خورد این چی میخواد بگه
معلوم نیست چون سؤال سؤال خودش نیست نیست
به خاطر که
نتونسته مسئله خودش رو بفهمه و دنبال سؤال
خودش نبوده ما کتاب خوندن سم مهلکه کتاب
خوندن ویران کننده عقل انسانه برید کتاب
امیل روسو رو بخونید روسو یکی از پیشگامان
فلسفه تعلیم و تربیته کتاب امیل روسو
کتابیست علیه کتاب خواندن چنان حملهای
میکنه به کتاب خواندن و چنان تقبیح
میکنه و معتقده که هرگز نباید در دسترس
بچه کتاب قرار بدید هیچ کتابی نباید قرار
بدید در دسترس بچه مگر کتاب رابینسون
کروزه اونم به دلیل اینکه داستان اون
داستان یک انسانیست که در یک جزیره است و
هیچ کتابی نداره هیچی نداره میگه کتاب
اجازه نمیده شما فکر کنید بچه رو باید
بذاری فکر کنه بچه رو باید بذاری تجربه
کنه ولی ما از بچگی بچه دو ساله سه ساله
رو شروع میکنیم بهش انواع حالا اگ مذهبی
که قرآن میذارن حفظ بکنه غیر مذهبی چند تا
زبان یادش میدن کله بچه رو پر میکنن از
محفوظات که بچه اصلا نتونه فکر کنه
بنابراین کتاب خوندن سم محلک که هرچه
بیشتر بخونید ذهنتون ویران تر میشه اگر
ندونید که برای چی چه کتابی و چگونه باید
خوند به همین دلیل که شما میبینید که در
مملکت ما آدمهایی که خیلی کتاب
خوندن تقریباً میشه گفت رکورد بیم معنی
حرف زدنم و بی معنی نوشتنم ا اونها دارن
کتاب خوندن زیاد مطلقا از توش چیزی
درنمیاد و به عکس تخریب میکنه زن رو شما
باید اولاً شیوه فکر کردن یاد بگیرید نظام
آموزشی ما باید به ما یاد بده چگونه فکر
کنلا فکر کردن که هی چیز غریزی نیست که
فکر کردن که
مثل امیال
و هوسهای غریزی انسان نیست که فکر کردن
یه چیزی آموخت نی حتی آموختن هم آموختنی
پس شما باید آموختن بیاموزید اندیشیدن
بیاموزید و بعد برای اینکه
بیاندیشید کتاب بخونید نه کتاب بخونید که
جا ذهنتون رو پر از اندیشههای دیگران
بکنه اندیشههای دیگران مطلقا ارزش ندارن
اگر شما به اونها نیاندیشید در حقیقت
اندیشههای دیگران باید موضوع اندیشیدن
شما باشن نه موضوع جوری اطلاعات شما یک
دائرة المعارف باشید هیچ ارزش نداره هارن
به طبع کانت فرق میگذاره بین شناخت و فهم
شناخت اینه که شما دیتا داشته باشید
اطلاعات داشته باشید در علم اینطوریه دیگه
شما در علم فکت جمع میکنید
اینا اینو بهش میگه شناخت نالج اما
فهم اطلاعات نیست اینفورمیشن نیست فکت
نیست شما هزاران فکتم داشته باشید اگر
نتونید اون فکتها رو اون دیتا رو بفهمید
پردازش بکنید به هیچ وجه اونا به درد شما
نمیخورن فرض کنید من الانی اطلاعات داشته
باشم راجع شماره تلفن همه مثلاً سلمونی
های
ایالت نیویورک و خ به چه درد من میخوره من
باید یه دلیلی داشته باشه که همچین
اطلاعاتی رو بتونم استفاده کنم مقصودی
باید داشته باشم باید یک سؤالی داشته باشم
یک هدفی داشته باشم صرف داشتن اطلاعات
مطلقا ارزش نداره ما با علوم انسانی هم
مثل اطلاعات رفتار کردیم مثل انگار که مثل
علوم پزشکی به خاطر همینم دنبال آخرین
نظریهها هستیم یعنی خیلی برامون مهمه که
آخرین فیلسوفی که اومده آخرین جامعهشناسی
که اومده بشناسیمش به خاطر اینکه فکر
میکنیم مثل مثلاً محصولات تکنولوژیکی
همونطور
که عت خودروسازی هرچه که هر سال یه مدل
جدیدتر میده یا آیفون هر سال یه مدل
جدیدتر میده دنیای فلسفه و علوم انسانی هم
این شکلیه این شکلی نیست ما در
فهم نه شتاب داریم نه پیشرفت داریم اصلاً
معیارها چونین نیست علم پیشرفت میکنه ولی
علوم انسانی و فلسفه پیشرفت نمیکنن چون
معیار معیار دیگریست شما ن نمیخواید چیزی
بسازید میخواید چیزی رو بفهمید و ما باید
بتونیم به عنوان یک انسان ایرانی قرن بیست
و یکم خودمون رو بفهمیم کلید مدرن شدن در
درون ماست و مدرن شدن آگاه شدن به چیزی
نیست
اراده فکر
کردنه چیز کانت میگه جرت دانستن داشته باش
یعنی
دانستن اتفاق نمیفته اگر شما دلیلی دانستن
نداشته باشید ارادهی به دانستن نداشته
باشید کتاب آخر هان آرنت که درباره درباره
مسئله شرح هست سه فصل داره دیگه حالا فصل
آخرش که نتونست بنویسه فصل اولش هست در مه
اندیشیدن فصل دوم درباره اراده کردن و فصل
سوم درباره قضاوت کردن شما اگر بدونید که
مثلاً سیگار کشیدن بده صرف دونستن اینکه
سیگار کشیدن بده با موجب نمیشه شما سیگار
نکشید ش باید علاوه بر اینکه میدونید
اراده بکنید که نکشید بنابراین شر هم حرف
آرنت اینه برای اینکه شما مرتکب شر نشید
صرف اینکه بدونید این عمل شره کافی نیست
شما باید بخواهید که مرتکب شر
نشید اگر بدونید که کشتن کار بدیه صرف
دونستن این شما رو از کشتن باز نمیاره
باید اراده نکشتن داشته باشید آگاهی هم
همینطوره شما باید بخواهید بدانید در
پدید شناسی آگاهی میگن شما
برای فهمیدن برای شناختن د تا حداقل د
تا مقدمه یا د تا شرط لازم داره یکی اتنشن
یعنی وقتی شما وارد این اتاق میشید برای
اینکه مثلا قندون که روی اون میز هست در
میان این همه اشیا که تو این اتاق هست اون
قندون رو هم ببینید شما باید قصد دیدن او
رو داشت باشید که او رو ببینید شما چیزی
رو نمیبینید که قصد دیدن او رو نداشته
باشید بنابراین اتنشن و دوم اتنشن یعنی
باید توجه کنید باید جستجو کنید باید
دنبالش برید باید بخواهید ش آب کم جو
تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و
پست مرسی آقای خرجی خیلی هم مفصل شما جواب
دادید
آقای مانی بفرمایید شما فکر کنم خیلی عجله
دارید بفرمایید ممنونم ممنونم ببخشید خانم
بی نه مسئله اینجاست که آقای خلجی انقدر
شوق انگیز صحبت میکنه آدم ذهن آدم سرشار
از پرش پرسش میشه من عذرخواهی میکنم
جسارت کردم ماک زدم من د تا پرسش رو خیلی
فشرده میپرسم و بعد گوش میکنم آقای خلجی
شما
از فراموشی گفتید در نوشتههای خانم آرنت
ما فراموشی نمیبینیم اما انتقامجویی هم
نمیبینیم آیا این بخشش رو میشه به نوشتن
ربطش داد یعنی اینکه آرنت وقتی این تجارب
رو نوشته این خشمش رو میشه گفت که در
مثلاً مجرای آموزش کانالیزه کرده آیا میشه
اینو گفت یک پرسش اول این پرسش دوم این که
شما از تمایز گفتید ببینید یکی از تمایزها
که میخوام دربارش اگه برای ما توضیح بدید
این هستش که ببینید هانا آرنت میشه گفت که
در چیزی که از نوشتههاش برمیاد چپگرا
بوده از نظر فکری حالا این چپ گرایی شاید
حاصل اون مقابله یعنی تجربه فاشیسم بوده
که اگر فاشیسم رو ایستگاه آخر راست افراطی
بدونیم شاید در برابر اون بوده برای همین
ما هیچوقت در تجربه آرنس مثلاً نمیبینیم
که از مثلاً ارزشهایی از امپراتوری پروس
یا مثلاً ارزشهایی از فرهنگ ژرمن مثلاً
بخواد فکی بیاره من حداقل ندیدم در حد
سواد اندک خودم ولی در جامعه ایرانی تمایز
رو میخوام اینجا بهش بپردازیم که در جامعه
ایرانی هم ما وقتی صحبت میکنیم خب یه بخش
ایدئولوژیک
و ببخشید یه بخش ایدئولوژیک مذهبی جامعه
هست که خب میتونیم تمایزش رو درک کنیم
اما یه بخش مدرن جامعه ما یک تکیه گاهی
داره تکیه گاهش کجاست مثلاً یکی در بخش
مذهب بخ بحث میترائیسم و زرتشت رو داره به
عنوان مذاهبی که خیلی مدرن میشه تلقی کرد
از این جهت که خیلی زمینی و فرهنگی بودن و
یه بحث مثلاً اون فرهنگ کورش و هخامنشی و
اینا رو داره اون چیزی که مثلاً آموزش رو
امروز حتی مثلا در اعلامیه جهانی حقوق بشر
و این مسائل میتونیم پیدا کنیم بعد من
همیشه فکر میکردم خب این تکیه گاه که
مثلاً آرنت نداشته و ما داریم ما رو شاید
در جایگاه فراتر از اون و جلوتر از اون
قرار میده اما الان با صحبتهای شما یه ذره
برام سؤال برانگیز شد که این قضیه چطور
قابل تعریفه سپاسگزارم
مرسی ممنونم از شما هر دو نکتهی که گفتید
هم مهم من هم منم که میدونید اگه شروع کنم
به حرف زدن دیگه اون وقت خانم فروغ یکی
خیلی مفصل توضیح میدم در ن
نمیخوام
خیلی طولانی بشه فقط خیلی کوتاه اشاره
بکنم راج نکته اول در همین کتاب صحبت
خواهیم کرد و آرنت در حقیقت نوشتن براش
یعنی فکر کردن ا با نوشتن فکر میکنه و
همون طور که گفتم میگه من با نوشتن میفهمم
و طبیعتا هرچه که بهش
رسیده نوشتن درش تاثیر داشته و روایت خ
مخصوصا خیلی مهمه اما در این کتاب میگه که
من میگه ما وقتی کسی رو
میبخشیم ما همیشه کسی رو میبخشیم ما چیزی
رو نمیبخشیم خب
میدونی آرن کسی بود که هایدگر رو بخشید و
بخشیدن هایدگر اونم از جانب کسی
مثل آرنت خیلی معنا داره فوقالعاده معنی
داره اگر کسی حال داستانشو بدونه و اینا و
میگه ما وقتی کسی رو میبخشیم کسی رو
میبخشیم نه اینکه چیزی رو ببخشیم کاری رو
ببخشیم وقتی ما مثلاً یک مجرمی رو عف
میکنیم یک میگیم مثلاً ی قاتل رو عف
میکنیم یک دزدی رو عف میکنیم ما اون شخص
رو عف میکنیم دزدی رو که عف نمیکنیم که
قتلو که عف نمیکنیم پس ما کاری رو عف
نمیکنیم و بعد توضیح میده که چرا حالا
حتماً رسیدیم اونجا مفصل صحبت خواهیم کرد
نکته دوم خب اینه که شما میگید کاملاً
درسته بخش ایرانش درسته ولی خب همش توهمه
به خاطر اینکه هم اون مذهبیه توهمه هم اون
سکولار توهمه اون کورش و داریوش و
نمیدونم میترائیسم و نمیدونم زرتشت و
همه اینا که ما میگیم اینا رو که ما کشف
نکردیم که ای غربی کشف کردن یعنی این
تمدنی که ما بهش تفاخر میکنیم این در
حقیقت یک تفاخر کاملاً پوچی هست که ناشی
از
خودباختگی ما در
برابر مدرنیته غربیست یعنی ما مواجه شدیم
با غربیها برای خودمون یه سنتی ساختیم
اینکه میگین شما این سنتی ساخته محصوص
غربیا هم درست کردن مسائل غربیا رفتن
تاریخ قبل از اسلامو کشف کردن غربیا ابن
سینا رو کشف کردن فارابی رو کشف کردن
نمیدونم شیخ اشراق رو کشف کردن اینا که
در میان ما اصلاً کلاً فراموش شده بودن
اصلاً وجود نداشتن ۱۵۰۰ سال در میان ما
کسی زبان پهلوی چیزی نخونده بود غربیا
رفتن زبان پهلوی رو رمزگشایی کردن به ما
یاد دادن چجوری بخونیم اومدن باستانشناسی
کردن اومدن علوم غربی بودن که برای ما
تاریخ ساختن بنابراین اینکه بگیم ما تاریخ
داریم شوخیه بخاط که نمیفهمیم تاریخ یعنی
چی ما تاریخ رو با میراث یکی میدونیم
یعنی فکر میکنیم که مثلاً چون این زمین
زمین ماست و مثلاً
زیرش چاه نفته ولی تا حالا که نمیدونستیم
چاه نفته غربی اومده اون چاه نفو پیدا
کرده علمش رو علم پالایش و علم استخراج رو
تولید کرده و به ما یاد داده ما حالا
افتخار میکنیم که ما نفت داریم خب این چه
افتخاری داره ما که کاری نکردیم در برابر
این برای داشتن این ثروت ما برای داشتن
ابن سینا چیکار کردیم هیچی برای داشتن
ایران قبل از اسلام چیکار کردیم هیچی
غربیها اگر نبودن که ما نه تاریخ ادبیات
داشتیم نه نه اساساً تاریخ داشتیم
بنابراین ایی همه توهمه که ما داریم اما
در مورد هانا آرنت حرف شما درست نیست اولا
هانا
آرنت منتقد مارکس هست و چند تا مقاله و
بحث داره تو همون هیومن کاندیشن مفصل به
مارکس میپردازه و در چند تا موضع مختلف
اختلاف نظر بنیادی با مارکس داره و به هیچ
وجه نمیشه گفت چپه اتفاقا به عکس خیلیا
متهمش کردن که راسته و لیبرال و ثانیا به
شدت آلمانیه و به شدت مدیون فرهنگ آلمانه
و بالاتر از همه الان اولین مقاله این
کتاب راجع به لسینگ و کانت کان میدونی که
در همون شهری به دنیا اومده و زندگی کرده
که کانت
و این که شما میگید که هی ارجاع نمیده به
این به اصطلاح
نشانههای ملی به خاطر این کهه کانتی فکر
میکنه کازموپولیتن اولا یهودیه
کازموپولیتن ا کازم کانتی کازم پولیتن
کانتی با نوعی ناسیونالیسم سازگاره یعنی
آرنت میتونه بگه وطن من زبان آلمانی اس
ولی من کازموپولیتن هستم و این این هرگز
به این معنا نیست که وقتی میگه زبان وطن
من زبان آلمانی یعنی چی یعنی تمام
فرهنگش گوشت و پوست و استخوانش از ارزشها
و به اصطلاح سرمایههای فرهنگی و فکری
آلمان ساخته شده خون روشنگری در رگ های او
هست و
او زبان آلمانی نفس میکشه زندگی میکنه شما
باید شعراشو با آلمانی
بخونید یا جاهایی که کتاب یادداشتهای
فلسفه شو بخونید ببینید وقتی که به زبان
آلمانی مینویسه اصلا پرواز میکنه ولی خب
کاز اینی کانته دیگه کازموپولیتن هست
مبنای فلسفه حالا بعدا میتونیم
بیشتر خانم سیما بفرمایید شما ببخشید خانم
سیما من قبل از شما سیما جان من قبل از
شما فقط بگم دوستانی که دست بلند کردید من
همه رو تایید کردم اگر نمیتونید بیاید
بالا لطفا یه بار خارج بشین از اتاق مجدد
وارد بشین من یه بارم خودم شماها رو دعوت
کردم اگر مله دوستان سه چهار نفر از
دوستان صحبت بکنن من اونوقت یک جا جواب
بدم که کوتاهتر
بشه بدم ره خیلی طولانی خواهد شد سیمار
جان بفرمایید خیلی ممنون متشکرم سلام عرض
میکنم جناب مهدی خلجی عزیز و همچنین
روغان و همچین عزیزانی که
تشف میخواستم خدمتتون عرض کنم که خیلی
ممنون متشکرم در مورد اینکه شما فرمودین
که شما گفتید هانا آرنت بیشتر مدنظرش اون
هستش که ما شر رو بشناسیم و با این وقتی
شر رو شناختیم میتونیم این جهان رو در
واقع زندگی بکنیم و به هر حال باهاش کنار
بیایم ولی آیا مقابله با شر رو هم ایشون
در واقع عنوان میکنن جایی که لازم هست
مقابله رو در
واقع در نظر دارن مثلا شهری که مثلا در
لیزبن صورت گرفت همون در
واقع زلزله در پرتغال یکی از شهرهای
پرتغال الان ژاپن چون میدونه که یک مجمع
جزیرهای هستش که زلزله خیس هست مقابل این
شهر ایستاده و تمام ساختمانش وقتی میبینی
حتی هش ریشتر م که هستش زلزله واقعا هیچ
حرکت این فقط حرکت داره و در واقع نابود و
سقوط در واقع نمیکنه یکی اینو میخواستم
بگم خدمتتون دومین موردی که بود اینکه خود
خانم هانا آرنج خب چون واقعا عاشق هایدگر
هم بودن تحت تاثیر ایشون خ صهیونیست هم
بودن یک زمانی همونجوری که شما نوشتید در
کتابتون و من گوش دادم و اینکه حالا اگر و
خود خودشون هم ترغیب کرده میکردن یهودیان
رو که همه در یک جا باید باشن اگر الان هم
بودن و این وضعیت رو میدیدن که ۷ سال هد و
خورده سال دارن با هم میجنگن و کودکهای
خودشون و مردم اسرائیل و همچنین قزه رو به
این صورت دارن از بین میبرن باز هم همین
در واقع فکر به نظر شما میکرد یا نه و بعد
اون کتابی هم که در مورد یک زن یهودی هستش
اسمش چی هستش خیلی ممنون
مچکرم خواهش میکنم جناب آقای محمد شما
بفرمایید آقای محمد عالمی بفرمایید
شما آقای عالمی اگر صحبت میکنید صداتون
نمیاد
دوستان شما صدا میشنوید ب فکر کنم یک
بار الان صدای من هست بله
بفرمایید درود خدمت استاد خلجی عزیز
و درودها به شما و بانو سیما و سایر
دوستانی که اینجا حضور دارن بله من سوالی
که داشتم اینکه هانا آرنت اینطور که استاد
استاد خلجی فرمودن در
واقع اون فلسفهای رو پای گذاری کرده بود
که زمان هم گذشته زمان روی اون تأثیر
میگذاشت
یعنی هر زمان هر لحظه ما
باید اولاً خودمون فقط بیاندیشیم بدون کمک
گرفتن از دیگران و اینکه
در هر
زمانی اونطور که هار آرنت می اندیشیده ما
باید با توجه به منافع خودمون اندیشه کنیم
و فلسفه
بورزیم سوالی که اینجا پیش میاد
اینکه
آیا اصلاً
این اینکه در خاورمیانه یا کشورهای
دیگه مردم فقط به پیام آسمانی گوش میدن
همین طور که جناب استاد خلجی فرمودن یعنی
فقط گوش دادن هست یعنی به یک پیام آسمانی
منتظر هستند براشون بیاد و گوش
بدن و در یونان که فکر کردن و فلسفه
ورزیدن هست آیا اگر در ایران یا کشورهای
خاورمیانه به جای ادیان از فلسفه هانا
آرنت بهره بگیرن چه تاثیری
در اون جامعه ایجاد خواهد شد متشکرم اگر
پاسخ بدید ممنون
ممنونم بله حتما این کتاب هرن رو من اینجا
لینکشو
گذاشتم که
خانم
سیما
پرسیدن در مورد سوال شما یه روزگاری مردم
ما تابع ادیان بودن ولی الان در همه جای
دنیا تابع
رسانهها و اولاً که این رسانهها هستن که
حالا رسانههای هم رسانههای بزرگ هم
رسانههای اجتماعی اینترنت این رسانهها
هستن
که تاثیر دارن بر آدمها نه دیگه پیامبران
و ادیان و اینا این جهانی هم هست منتها خ
در کشورهایی مثل کشور ما خب شدید تره
و دوم مشکل اینه که مردم دیگه گوش نمیدن
مردم همه دارن حرف میزنن ما دیگه کسی
نداریم گوش
بده اون موقع که دوره ادیان بود مردم به
سخن پیامبران گوش میدادن
از به اصطلاح پیامبران یا از پیشوایان
مذهبی شون پیروی میکردن الان اینطوری نیست
الان مردم همشون هر کس نظر شخصی خودشو
داره و در حقیقت روایت آدمها از حقیقت جای
حقیقت رو گرفته هر کس به خودش اجازه میده
و حق خودش میدونه که روایت شخصیش از
حقیقت داشته باشه و بیان میکنه و آدمها
اساساً سوشال میدیا مخصوصاً رسانههای
اجتماعی برای این نیست که آدمها بیان
اونجا از نظرات دیگران مطلع بشن برای این
که آدما اونجا نظر بدن خودشونو نشون بدن
ما در عصر سلفی زندگی میکنیم و اصر
پروفایل ها ما میایم در جمع نه برای اینکه
دیگران رو ببینیم برای اینکه به دیگران
خودمونو ن نشون بدیم عصر سلبریتی هاست و
عصر سلفیه عصر در پروفایل
عصر انفلونسر هاست عصر لایک خوردن این
داستان هاست بنابراین فاجعه خیلی بالاتر
از اینه ما
اولاً از هیچ منبعی که بهش باور داشته
باشیم پیروی نمیکنیم بلکه تحت تاثیر یک
چیزی هستیم به نام رسانه که اصلا نامرعی
یه قدرت نامردیه نمیدونی شما این چیه و
نمیدونی چه جور تاثیر میگذاره نوع
تأثیری
که دنیای مخصوصاً دیجیتال بر ذهن آدمها
میگذاره انقدر پیچیده است که شناخت اون
نیاز به دانش تخصصی داره و عموم مردم
نمیدونن بنابراین تحت تاثیر عواملی هستن
ناشناخته و ثانیاً کسی دیگه گوش نمیده همه
میخوان حرف بزنن همه آپنین دارن نظر شخصی
و دیدگاه شخصی جای دانش رو گرفته آدما همش
دیگه حاضر نیستن زیاد مطالعه کنن دنبال
این باشن که این معنیش چیه این مثلاً
پژوهش در پژوهشها در این باره چی هرکس
میگه از نظر من اینه یعنی سلف فرنش شدن
هرک به خودش ارجا میده از نظر من دموکراسی
اینه از نظر من اسلام اینه از نظر من حقوق
اینه از نظر من عدالت اینه هرکی نظر خودشو
راجع به همه چیز میده این عصر توده هاست
عصر رسانههاست و خیلی فاجعه خیلی بالاتر
از اینست
آقایوا خانی خانم سیما هم
گفتن بهش برخواهیم گشت هان آرن صهیونیست
نبود
و اگر شما بخونید مخصوصا نامه هاشو غیر از
اون چه نامه هاش با شلم چه با یاسپرس و
دیگران او اصلا چیزی اعتقاد نداشت به
اینکه من باید به قوم یهود یه کامیت مننت
داشته تعهدی داشته باشم اثلا
کتاب آشم در
اورشلیم یهودیا باهاش بد شدن چرا به خاطر
اینکه یهودیا رو مقصر میدونست در برآمدن
هیتلر و وقتی که شلم بش گفت که تو قوم
خودتو دوست نداری گفت من نمیفهمم اصلا قوم
یعنی چی من فقط میتونم آدمهایی رو که
میشناسم دوست داشته باشم من نمیتونم احساس
عاطفی یا احساس دلبستگی به یک قوم داشته
آدمایی که من نمیشناسم ایشون
بنابراین نه صهیونیست نبود
و به تدریج نقدش از اسرائیل هم بیشتر شد
سر همون قضیه حالا لازم نیست به قضیه
امروز برسه سر همون قضیه
دادگاه
اورشلیم دادگاه آشم اون کتاب اصلا همش
انتقاده انتقاد از دولت اسرائیل مسخره
کردن دادگاه پروسه دادگاه رو نقد میکنه
شیوه دادرسی رو نقد
میکنه اصلاً
گرفتن آیشمن رو غیر حقوقی میدونه و خیلی
چیزای دیگه منتقد اسرائیل هست یعنی از
همون زمان نه تنها منتقد اسرائیل که منتقد
جامعه یهودی مخصوصاً جامعه یهودی آلمان
هست و معتقده که هیتلر در ظهور
توتالیتاریسم یهودیها هم مسئول بودن نقش
داشتن خب این چیزیه که استادش یاسپر ب در
اون کتاب مسئله تقصیر مطرح کرد دیگه یعنی
این بود که خشم خیلی از یهودیا رو
برانگیخت و باش دشمنی
کردن و اون نکتههای دیگرم حالا بعد به
تدریج در این روزها صحبت خواهیم کرد راش
بله فقط جناب مهدی خارجی عزیز در مورد
اینکه شهر در واقع مثل زلزله که بله بله ب
توضیح میدیم ما ببینید نگاه کنید من گفتم
که شر رو شما نمیتونید از بین ببرید نه
اینکه مقابله نمیتونید با تمام فلسفه آرنت
اینه که خب این وضعیتی که به وجود فهمیدن
یعنی چی فهمیدن این که شما بفهمید که چرا
این توتالیتاریسم به وجود آمد خب آرن میگه
این توتالیتاریسم به وجود آمد به دلیل
اینکه جنبش یا جامعه تودهای ممکن شد
جامعه تودهای چه جوری به وجود آمد وقتی
که آدمها تنها شدن و تنهایی آدمها رو
باعث بد شدن جامعه به توده میدونه و ظهور
توتالیتاریسم همه اینها تمام فلسفه خودش و
استادش یاسپرس اینه که چه جوری انسان باید
انسانها باید ارتباط رو جدی بگیرن سیاست
رو جدی بگیرن تا همچین وضعیتی به وجود
نیاد اما این به این معنا نیست که شما
انسان اساساً قادر هست در برابر
شر پیکار بکنه و پیروز بشه شر رو از بین
میبره چون وجود خود انسان بنیاد ش بر شر
هست اما این پیکار دائمی اس شما مثل برای
آزادی شما برای آزادی همواره تلاش میکنید
همواره باید تکافو بکنید همه نسلها همه
عصرها ولی این هرگز به این معنا نیست که
بشر به یه نقطهای میرسه که آزادی مطلق
داشته باشه و خیالش راحت باشه که این
آزادی رو از دست نخواهد داد آزادی هر لحظه
باید براش کوشید و هر لحظه اون رو
در برابر تهدید تهدیدهای ناشناخته دید و
هیچ تضمینی وجود نداره که که شما جانتون
فدای آزادی هم بکنید آزادی به دست بیاد
یعنی هیچ کسی نیست که برای شما تضمینی
بیاره هیچ به اصطلاح شرکت بیمهی نیست که
بگه اگر شما عمرتون در راه آزادی مبارزه
کردید این آزادی تحقق پیدا خواهد کرد اما
وظیفه شما مسئولیت شما این هست که برای
آزادی مبارزه بکنید
و تا جای ممکن دیگه تا جای ممکن ولی
همونطور که هم آرنت میگه هم یاسپرس میگه
میگه در هیچ کشوری مخصوصاً کشورهای
دموکراتیک
هیچ کشوری نباید تصور بکنه که لحظهای از
تاریخش در اوج دموکراتیک بودن و این حرفا
امکان ظهور فاشیزم یا توتالیتاریسم درش
نیست بنابراین در آمریکا همانقدر امکان
ظهور فاشیسم و توتالیتاریسم هست که در
مثلاً ایران و افغانستان یا کشورهای دیگه
که به اصطلاح دموکراسی ندارن توتالیتاریسم
یک
شر و شر یک امریست خارج از کنترل و مهار
انسانی انسان نمیتونه شر رو مهار بکنه نه
شری که از این جهان میبینه نه شری که در
درون خودش هست و بالاترین شری که هست شری
که از جانب انسانها بر انسانهای دیگه رخ
میده سپاسگزار
فقط فرو من فقط این سؤال جوابو نگرفتم که
خودشونم اگر که جایی گفته شده که کمک کردن
که همه یهودیها در یک منطقه باشن هیچ
نقشی نداشتن درسته جناب خلجی نه ایشون عضو
سازمان یک سازمانی بودن که جوانان یهودی
رو که وقتی که داستان نازیسم هلوکاست نه
نه خب وقتی که هیتلر داشت پیروز میشد و
فضا داشت ضد یهودی میشد و اصلاً خود آرنت
که مذهبی نبودن آرنت میگفت ما با نازیسم
یهودی شدیم یعنی وقتی که جامعه ضد یهودی
شد اینا تازه هویتشون شد یهودی وقتی فضا
یهودی شد و شروع کردن به یهودی آزاری آرنت
در یک سازمانی کار میکرد که کمک میکرد به
اینکه جوونها رو از آلمان بیرون ببرن و
ببرنش حالا به کشورهای دیگه جایی که در
حقیقت از آسیب مسون
بمونن یه فکر میکنم دو سه سال در همچین
سازمانی کمک میکرد و بعدشم خودش بازداشت
شد توی اردوگاهی بود که بعد از اون
اردوگاه فرار کرد آمدم توی فرانسه بود بعد
اومد توی
اسپانیا و بعد اومد آمریکا ولی صهیونیست
از نظر ایدئولوژیک بودن به شلم میگن هیچ
موقع دعوت شلم شما کتاب من الان میزارم
براتون نامه های شلم و آرنت و بخونید شما
دعواش میشه دیگه شلم یک شخصیت بسیار
برجسته یهودی هست و دوست خیلی صمیمی آرنت
بود و آدم بسیار محترمی است و آدم صاحب
نفوذ هرچی که شم بهش اصرار میکن کنه که
بیاد اسرائیل اسرائیل رو به رسمیت بشناسه
به اصطلاح حس عرق قومی و ملی داشته باشه
آرنت یر بار نمیره و مطلقا قبول نمیکنه
که خودش رو یک اسرائیلی بدونه و حتی خودش
رو از نظر قومی یهودی تعریف بکنه میدونین
ی یک میگم این میگفت معنی نداره که من
قومم و دوست داشته باشه ملتم دوست داشته
باشم معنی نداره من کسایی که میشناسم
دوستامو میتونم دوست داشته باشم بنابراین
احساس
تعلق حتی قومی هم نمیکرد به اون معنا ولی
خودشو البته یهودی میدونست اونم درست به
دلیل اینکه جامعه ضد یهودی شده بود اگر
نازیسم به وجود نمیآمد آرنت اصلا خودش رو
یهودی آنتیفا نمیکرد و اصلا خانوادهی بود
که اصلا سکولار بودن تربیت مذهبی هم نداشت
من حالا این کتاب براتون میفرستم میتونین
بیشتر ب
[موسیقی]
آقای خرجی مایکت باز مونده خانم مریم شما
سوالی
دارین نه خانم فروغ عزیز ممنون از لطفتون
خش میکم آقای آبتین بفرمایید شما شما رو
میشنویم آقای خلجی ماتون بازه بله اجازه
بدی من اینو صدای من
هست بله آقای آبتین بفرمایید بله من سلام
عرض میکنم خدمت شما و آقای خلجی و همه
دوستان
عزیز من یه چند وقت پیش داشتم یه کتابی رو
میخوندم و در مورد مبانی علم سیاست بود
رسیدم به یه بخشیش که خب مثلا
ایدئولوژیهای سیاسی رو تعریف میکرد
نظامهای سیاسی رو تعریف میکرد نگرشها به
دولت رو تعریف میکرد آقای خلجی حتما
میدونن یه حالا توی اون کتاب که آقای
بشیری هم
نوشتنش میگفت که دو نوع نگرش در تاریخ به
به دولت وجود داشته نسبت به دولت وجود
داشته یکیش
نگرش طبیعی بود ارگانیک یک دولت اندامو که
به صورت مثلا خانواده یک نهادی طبیعی یکی
دیگشم این بود که دولت یک چیزی تأسیسی و
ما تاسیسش کردیم و حالا به خاطر همین که
تاسیسش کردیم کارویژه هایی هم حتما باید
داشته باشه که مثلا افرادی مثل هابز
مثل روسو مثل جان لاک این عقیده رو داشت
من داشتم فکر میکردم که مثلا چطوریه که
توی غرب یک چنین اندیشه به وجود میاد خ
اون دولت ارگانیک هم مثل اینکه سابقش
برمیگرده به دوران یونان و باستان که
میگفتن دولت یه همچین چیزی اندیشههای
افراد نرست من من داشتم فکر میکردم به
اینکه چطور میشه در غرب انقدر پیشرفت به
وجود میاد انقدر نظریه هست در مورد همه چی
در مورد سیاست طبیعت انواع و اقسام مسائل
فلسفی و غیره اما توی ایران وقتی که میاید
یا کلاً به صورت کلی توی شرق یک چنین
چیزیو ما نمیبینیم که انقدر نظریه وجود
داشته باشه و به همین فکر میکردم که آقای
فلجی هم گفتم توی صحبتاشون نحو اندیشیدن
ما نسبت به
مسائل خب خودم به یه مثلا نتایجی میرسه
فکر میکردم که یعنی اینطور فکر میکردم که
اونها یعنی غربیها بیش خیلی بیشتر از ما
در پی شناخت و فهم پدیدهها هستن حالا چه
طبیعی
چه سیاسی چه به نوعی انتزاعی و انضمامی
ولی ما اینطور نیستیم که برا سؤال شده بود
چرا این اتفاق افتاده که ما اینطور نیستیم
و اونا اینطورن که آقای خلجی دوباره تو
صحبتاشون یه اشارهای کردن که ما به صورت
یه دو قطبی خیر و شر نگاه میکنی به مسائل
ولی اونها به صورت تراژدی نگاه میکنن من
همین میخواستم بدونم این دلیلش اینه خیلی
ذهنم درگیر شده بود چرا چرا واقعاً در شرق
اینطور نیست و در غرب اینطور بوده و البته
یه چیز دیگهی هم ذهنم درگیر کرد بم این
کهه آقای خلجی حالا خب این رو تراژدی رو
که مطرح کردن گویا بیشتر در رابطه با شر
هستش
یعنی اینکه ی چه میشود یک شری رخ میدهد و
ما بریم دلیلشو پیدا بکنیم و
دیگه مثل اینکه زیاد حالا راه و روشی برای
رفع اون
شهر وجود نداره یا نمیتونن در واقع به
وجود بیارن هرچند که تلاش میکنن شر رخ نده
ولی
یک حالا هم این سؤال بود این سؤال بود یکی
هم
اینکه در واقع به نظر من حالا اینکه من
خودم فکر میکردم فکر میکردم بیشتر توی
اندیشه شرقی به دلیل وجود دو عامل یکی دین
و یکی هم یک پیشفرض های مثلا همین خیر و
شر یا پیش فرزهای راز آلودگی اینکه ما همه
چی حالا میدونیم یا اینکه مثلا
این خواست خداست عین اون تاریخ جوینی تکبر
خدا بود نمیدونم چی حالا دقی واژ یادم
رفته و دیگه نمیرن پی شناخت علل واقعی این
رخ دادن این پدیده میخواستم بدونم این
چیه واقعاً حالا نظر آقای خرجی چیه چرا
این اتفاق میفته
ممنونم خواهش میکنم من از شما سپاسگذارم
سؤال یکی از دوست یکی دیگه از دوستان رو
هم میشنویم و بعد آقای خرجی به هر دو نفر
عزیز پاسخ
میدن آقای اکبر شما بفرمایید جناب آقای
سلمانیان خسته نباش آقای استاد خلجی من
سوالم اینه که ما این همه اندیشکده داریم
توی غرب اینو مثلا متوجه نمیشن دارن می
اندیشن متوجه نمیشم مثلا بچههای کوچک توی
پاکستان آموزش مثلا والدان احساسی قرآنو
میبینن و خروجیش میشه داعش و طالب و اینا
میشن بنبا سی
یا به خاطر یا میفهمن و به خاطر مسائل
سیاسی کوتاه میان یا اصلاً متوجه این قضیه
نیستن آیا تو این اندیشکدهها روانشناسم
هست که این قضیه رو چون میدونی که
روانشناس من اصلاً اعتقادم اینه که
روانشناس حرف اولو تو دنیا میزنن مثلاً
اونا خیلی خلاقانه میگن دینی حرکت والدان
شده یعنی احساسی شده و خروجش این خشونتی
که شما تو دنیا میبینین خود قرآنم میگه
این کتاب برای اهل دانش هستان یعنی خود
خدا خودشو بالغانه معرفی میکنه میگه تحق
دانشمندا میفهمن من چی میگم ا مشکل
خاورمیانهای اصلاً دین اینه که افتاده
دست کسایی که سوادش ندارن و خروجیش میشه
داعش و طالب و یه دینه شریا شیطانی کما
اینکه هانا آرنت با اینکه خودش میگه من یه
یهودیا شهر رو داخل انسان میدونه و
یهودیت هم چون جز ادیان ابراهیمیه قاعدتاً
ادیان ابراهیمی شهر رو بیرون از انسان
میدونه یعنی میگه خدا میگه من انسان و
شیطان و وسوسه یعنی تمام امور غیراخلاقی و
شر رو وسوسه شیطان میدونه همون اینکه ما
میتونیم بگیم یه حکومت غیراخلاقی میتونه
یه حکومت غیر انسانی نباشه چون انسان
انسانه و شر داخل نداره میتونیم بگیم
حکومت شیطانیه و داره شیطانی عمل میکنه
خواستم بگم الان کشورهای خاورمیانه که
حکومتهای دینیه یه عده میگن دینو بذاریم
کنار یا حکومت دینی رو بذاریم کنار
من میگم حالا هر سناریویی که چون دموکراسی
مانیفست اصلاً انسان و ادیان م هست هر
کدوم اینا رو ما انتخاب کنیم یه مشکلی
برامون داره پیش میاد مثلاً بیایم بگیم
دینو بذاریم کنار معنای زندگی از بین میره
جابید بودن آ انسان جابید هست یا نه اگه
به دموکراسی برسه مشکل نداره اما مشکلش ی
معنا از بین میره اگه حکومت دینی رو
بداریم کنار خب این مقایرت م با خود دین
نداره چون تو خود قرآنم میگه تو پیام
رسانی نگهبان قومت نیست یعنی مانیفست دین
حکومت دینی نبوده این چیزی هم که خورونده
شده به خاورمیانه اروپا هم چون آزاد شده
الان میتونه مدعی تمدن و تفکر باشه و ما
تو این یه حوزههایی ازش عقب بیفتیم یعنی
ما اصلاً مقصر نبودیم من با این مخالفم که
بگم ما هیچی نداریم ما تمدن نداریم چون
اصلاً شرایطش به وجود نیومده اگه اون
رنسانس تو اروپا اتفاق نمیفتاد اونا هم
عین ما نمیتونستم همون برچسبی که رو ما
میخوره ما اگه بی تمدنی طبق گفته شما
اوناهم بی تمدن اونا هم بیفرهنگ کمون که
من اعتقاد دارم که باید به این سؤال جواب
داد که چرا حالا نه تو سطح بالایه
آمریکایی برمیگرده میگه ایرانیا
انسانهای بدون قانون و ما حیوونای با
قانون آره ما ایرانیا آدمای قانونمندی
نیستیم خب قانونمند نبودن ی به معنی بی
تمدن بودنه به معنی بیفرهنگ بودنه یه
چیزی فدای یه چیزی شده فاکتور انسانی چرا
اون بر می انسانهای بدون قانون من فکر
میکنم قانونی زمینی نمیتونه انسانو خوب
تعریف کنه من دوست دارم شما یه باز
تعریفی بکنین از اینکه واقعاً آدم با تمدن
آدم با فرهنگ اصلا ما چی اضافه داریم و چی
کم داریم آیا اینکه ما مثلاً دیالوگ
نمیتونیم بگیریم آشغالم تو خیابون
میریزیم به معنی بی تمدنی و بیفرهنگ این
ارزشه یا انسان رو با تمدن و فرهنگ
ارزشیابی کنیم بگیم اگه تمدن داره پس شدش
بالاست یا اینکه نه شاخصهای دیگه براش
تعریف کنیم و یه مقایسه اینجوری داشته
باشیم که بدونیم که واقعاً ایرانی بالات
توی شاخصهای بالاتره توی شاخصهای پایینتر
برداشت من اینه اما تو اون چیزایی که
بالاتره چیزاییه که خیلی ارزشمنده
مثلاً هه بودن خانواده اینکه طرف پدر
مادرش سر میزنه اما تو کشور پیش
رفته طرف اون فاکتور عاطفی رو نداره نسبت
به پدر مادرش وقت خود شو فدا نمیکنن و این
من فکر کنم ما تو این قضیه جلویم تو خیلی
چیزام عقبیم ممنون میشم
مرسی آقای خرجی شما اگر آقای اکبر بله
آقای خرجی بفرمایید شما بله اجازه بدید
راجع به این مسائل بعداً صحبت کنیم چون
اینا مسائل بسیار مفصلی تفاوت بین
فرهنگها یا تفاوت شیوه اندیشیدن
یا به فرانسه میگن
پانس یا تو انگلیسی میگن
وگ یک بخش مهمی از آنتروپولوژی فرهنگ هاست
یعنی راجع به تفاوت بین فرهنگها چینیها
هندی ها ایرانیها غربیها افریقایی
ها چی میگم میلیونها کتاب نوشته شده از
جنبههای گنا از حداقل از قرن هجدهم تا
الان در رشتههای گوناگون این موضوع بحث
شده و
از چشم اندازهای گوناگون بررسی شده نظریات
خیلی زیادی هست نظریات مدام عوض میشه و
تغییر میکنه بنابراین یه بحث خیلی جدی هست
که این تفاوت الگوی فکری یعنی چی حالا من
برا
اینکه شما رو به شما یه جواب در حقیقت
گنگی نداده باشم شما اگر به کتاب آیز
برلین یه کتابی داره به نام خواستگاه
های رومانتیسیسم که فکر کنم
آقای کوثری ترجمه کرده اگر اشتباه نکنم
ریشههای رمانتیسیسم اگر شما اونجا مراجعه
کنید اولش آیز برلین توضیح میده که
قالبهای الگوهای
فکری متفاوت یعنی چیه وقتی ما میگیم
پارادایم پارادایم یعنی سرمشق وقتی میگیم
این پارادایم پارادایم مثلا قدیمیه این
پارادایم پارادایم جدیدیه یعنی این الگوی
فکر کردن قدیمیه این شیوه فکر کردن جدید
هست پارادایم از نظر لغوی یعنی سرمشق
بنابراین ما پارادایمهای فکر کردن داریم
دیگه او انقدر کتاب نوشته شده راجع به طرز
فکر کردن چینیها طرز فکر کردن ژاپنیها
طرز فکر کردن آفریقاییها طرز فکر کردن
آمریکای لاتین طرز فکر
کردن
هندیها ایرانیها یونانیها حالا چه در
دوران قدیم چه در دوران جدید بنابراین
خیلی کار راجع بهش هست و باید وقتی صحبت
میکنیم یه مقدار معنا اگه بخوایم معنادار
صحبت کنیم باید دقیق و
در فرصت مناسب صحبت کنیم یکی کتاب آیز
برلین رو بخونید
ریشههای رمانتیسم که آقای کسری ترجمه
کرده یکی هم کتاب پنج اقلیم حضور از آقای
داروش شاهگان بخونید که راجع به شاعرانگی
ایرانیها نوشته در حقیقت درباره اینه که
ایرانیها چه جوری فکر میکنن ۵ تا شاعر رو
انتخاب کرده و خیلی خیلی کتاب به نظر من
کتاب خیلی فوقالعادهای کم نظیری در ف
فارسی و اصولاً آقای شایگان به نظر من
متفکر
بسیار قدر نادیده و کمابیش ناشناختهی است
در زبان فارسی به اندازه شهرت شهرتش بیش
از شناخت از او هست این کتابشو بخونید و
همین طور اگر انگلیسی میتونید بخونید یا
حالا به زبان آلمانی یا فرانسه
کتاب یاسپرس رو بخونید که در عنوانش هست
ا خواستگاه و غایت تاریخ که به فارسی هم
آقای لطفی ترجمه کرده با عنوان فکر کنم
اگه اشتباه نکنم آغاز و انجام تاریخی
همچین چیزی انتشارات خارزمی چاپ کرده
ترجمه آقای لطفی مشکل زیاد داره اگر
مجبورید فارسی رو بخونید یه فصلی داره
یاسور در اونجا و ویژگی تفکر غربی رو میگه
اینکه مثلا غربی ها به واقعیت چگونه نگاه
میکنن قربی ها
شیوه چرا علمی فکر میکنن علمی فکر کردن
یعنی چی غربیها چرا فکت براشون
مهمه غربیها چرا این فکر کنم ش ه تا ویژگی
میگه من یه موقعی توی کانال تلگرام من اگر
برین مثلا بزنین یاسپرس من یک خلاصه از
اون ویژگی های که یاسپر راجع به غربی ها
میگه به فارسی نوشت میتونین اونو نگاه
بکنین ولی اون کتابم کتاب خوبیست ولی
کتابهای تخصصی نوشته شده در زمینه تفاوت
الگوهای فکری و فرهنگی راجع به این صحبتی
که دوست دیگرمون گفتن ببینید مشکل ما آقا
با مدرنیته اینه که هممون گرخیده چه
آخوندمحله
مرعوب شده
بنابراین یک شبه میگه که ما باید علم غربی
دموکراسی غربی حقوق بشر همه چیزو چشم بسته
و کاملاً تقلیدی بدون اینکه بشناسه و
بدونه میخواد قبول کنه اونورم آخوند ما
گرخیده و ترسیده میخواد همه چیزو رد کنه
هرچی غربیه رد میکنه البته چیزایی که به
دردش میخوره میگیره ولی بدون اینکه به
رو خودش بیاره بنابراین چه چ اینکه شما
بگید که ما فرهنگمون بالاتر از فرهنگ
دنیاست ما فرهنگمون عل تمدن مون بله یعنی
شروع کنید به ستایش کردن چه مثل بعضی از
روشنفکرا شروع کنید تحقیر فرهنگ خودتون
مثل آقای آرامش دوستدار که مینویسه در
فرهنگ ما یک نقطه روشن نیست خب این یعنی
خود خوار کردن خود تحقیر کردن
خودزنی انتحار معنوی و انتحار فرهنگی همه
اینها ناشی از اینه که ما نمیخوایم
واقعیتو
ببینیم هیچ فرهنگی بر فرهنگ دیگه برتری
نداره فرهنگها با هم تفاوت دارن باید
تفاوت رو
بپذیرید ولی اگر هرچی تو غرب دیدین بگین آ
ما که اینا اینو داریم مثلاً حالا اگر شما
دین دارین بگین ما حقوق بشر نامه مالک
اشتر امام علی و مالک اشتن حقوق بشرو گفته
اگر شما سکولاری
اون من منشور کورش حقوق بشر گفته اینا همش
مزخرفه یعنی شما نمیخواین در برابر یک
واقعیتی که مواجه هستین باش بپذیرین نش
فرهنگ تمدن
غربی تمدن خالص ویژه اروپایی که نیست
تمدنی اس که اروپاییها زمانی ساختند که
جهانی شدن زمانی تمدن مدرن به وجود آمد که
کشتیها در قرن چهاردهم و قرن پونزدهم
سواحل ونیز رو ترک کردن کریستوف کلمب
سواحل اسپانیا رو ترک کرد او به سمت غرب
دنیا رفت آمریکا رو کشف کرد یکی به سمت
شرق دنیا رفت بنابراین تمدنی که ما میگیم
مدرن یا مدرنیته محصول تمام فرهنگهای
بشریست همانقدر اسلام مدرنیته رو ساخته که
یهودیت که مسیحیت چه بودیسم چ کنفوسیوس
بنابراین اونچه که مدرنتر قوی میکنه آنچه
که آمریکا رو آمریکا کرده اینه که از همه
جای دنیا توش میان از همه این فرهنگها
میان ویژگی مدرنیته پذیرشش قدرت پذیرشش پس
مسئله دین نیست مسئله اسطوره نیست مسئله
شعر نیست مسئله عرفان نیست مسئله نوع نگاه
به عرفانه شما فکر میکنید که یونانیها
دین نداشتن افلاطون دین داره ارسطو دین
داره ارسطو میگه
که فلسفه یعنی جستجو روی بنیاد چیزها و
بنیاد چیزها خداست پس بنابراین فلسفه یک
علم
الهیه همه یونانیها خدا دارن رومیها خدا
دارن اروپاییها خدا دارن همه اینا دین
دارن عرفان دارن شعر دارن تخیل دارن مت
نوع نگاهشون به اونا فرق میکنه اون چیزی
که تمایز ایجاد میکنه همیشه بدونید نوع
نگاه روش دیدن روش اندیشیدن تفت در علم
علم جدید فرقش با علم قدیم در نظریهها که
نیست در روش نظریهها یعنی در روش به دست
آوردن نظریست به همین دلیلم هست که شما
اگر فیزیکدان هستید فیزیکدان هستید چون
روش فیزیکی رو بلدین بنابراین با اون روش
فیزیکی امروزه ممکنه این فرضیه رو قبول
کنین فردا با همون روش اون فرضیه رو
بذارید کنار یه فرضیه دیگه قبول کنید ولی
بازم فیزیکدانی پس اونچه که مدرن رو مدرن
میکنه روشه
نه خود چیزها بنابراین همه اون چیزهای که
ما
داریم غربیها هم دارن و داشتن منتها ما
تو دنیای جدید نگاه کنید ما در قرن بیستم
ببینید چه اتفاقی افتاده در قرن بیستم
نگاه کنید به اروپا نگاه کنید به آمریکا
نگاه کنید به کانادا اینها هرچه بیشتر
بازتر شدن مردها رو برداشتن دیوارها رو
برداشتن ویزاها رو برداشتن مهاجر پذیرفتن
کشورهای اروپایی الان حدی مهاجر غیر
اروپایی داره که تنوع شما تو خیابونها
مشاهده میکنید اما ما مسلمانها و در
خاورمیانه چه اتفاقی افتاد در قرن نوزدهم
خاورمیانه یک من منطقهای بود در دنیا که
یهودی مسیحی
بودایی ارمنی و مسلمان سنی و شیعه همه با
همدیگه زندگی میکردن قرن بیستم اتفاقی که
افتاد این بود که اومدن تازه مرد کشیدن
اومدن تازه دور قطعه قطعه کردن دیوار
کشیدن یک جای که باز بود بیمرز بود دیوار
کشیدن و بعد در قرن بیستم خاورمیانه
اسلامی میشه یعنی در قرن بیستم هست که
انقدر این آدما
مسلمانها اقلیتهای مذهبی رو آزار میدن
که یهودیها مهاجرت میکنن مسیحی مهاجرت
میکنن ارامنه مهاجرت میکنن و هرگز
خاورمیانه و حتی هیچ کشور اسلامی انقدر
اسلامی نبوده انقدر مسلمون نبوده ما هم
تنوع از دست دادیم هم دیوار کشیدیم با
ترکا ما که ترک نیستیم ما که افغان نیستیم
ما که عرب نیستیم هی دیوار کشیدیم خودمون
اون وقت تو تخیل خودمون یکی بردیم به عقب
۴۰۰ سال پیش خودمونو فکر کردیم از خون
کوروش در رگهای ماست یه تمدن تخیلی برا
خودمون چیز کردیم فرض کردیم از اونورم ما
و سوئیسی دیگه ما و اروپایی ما اصلاً هیچ
نیازی نمیبینیم که ترکا رو بشناسیم ن زی
نمیبینیم عربها رو بشناسیم ببینیم این
عربها فیلم ندارن ادبیات ندارن شعر ندارن
اینا مشکلاتشون با مشکلات ما یکی نیست مگه
این منطقه مشکل محیط زیست نداره مگه نباید
ما محققان ما متخصصان محیط زیست ما ببینن
ترکها محققان شون چه فکر میکنن عربها چه
فکر میکنن در پاکستان چه خبر نه دیوارهای
زخیم کشیدیم و بعد یک زبانی به وجود
آوردیم به نام زبان فارسی که این زبانم
کاملاً جدیده هرگز زبان فارسی در برابر
زبان عربی که وجود نداشته که هرگز زبان
فارسی به این شکلی که الان هست که نیست ما
کردیم زبان عربی رو کردیم زبان بیگانه بعد
داریم هی یه زبانی خلق میکنیم که نه زبان
فرهنگیه نه زبان ربطی داره به سنت ما نه
ربطی داره به همسایه ما نه ربطی داره
به غرب و فکر میکنیم که هرچی سرتر صحبت
کنیم ما مدرن تریم در حقیقت با زبان سره
یه زندان درست کردیم ما در حقیقت در جهت
معکوس مدرنیته غربی عمل کردیم مدرنیته
غربی دیوارا رو برمیداره مردها رو
برمیداره ویزاها رو برمیداره اتحادیه
میسازه ائتلاف میکنه شرکتهای چند ملیتی
میان جامعه مهاجر میشه ما اینو بیرون کن
اونو بیرون
کن رابطو با زبان عربی ببر نمیدونم
افغانها رو بیرون کن نمیدونم ما اینور
نیستیم اونور نیستیم و اصلاً شما باور
نمیکنید که در ایران نظرسنجی کرده بودن
چند سال پیش حدود ۸۰ مردم نمیدونن در
تاجیکستان مردم فارسی صحبت
میکنن ولی فیلمی که در هالیوود میاد ۲
هفته بعدش در تهران توضیح میشه خب این
فاجعه است این یعنی ما مدرن نشدیم ما یه
دیوار ساختیم ما فکر کردیم که اگر ایرانی
خالص خالص آریایی بشیم ما مدرن شدیم نه
غربی غربی شده به خاطر اینکه تکسر پذیرفته
پذیرفته که هرچه بیشتر متکثر بشه در
آمریکا ۷۰ استادای دانشگاهها غیر
آمریکاییان
مهاجرنشین میکنیم مگر اینکه آمریکایی یا
اروپایی باشه خب این یعنی که جذب میکنه
در آمریکا شما هرگونه غذا از هر جای دنیا
فکر از هر جای دنیا کتاب از هر جای دنیا
هیچ فکری یعنی مدام می ن سراغ یه چیز جدید
یه چیز دور یه چیز ناشناخته ولی ما دنبال
یه چیزی هستیم اصیل خالص مال خودمون و فکر
کنید این مدرنیته این شکل تعریف کردن هویت
سزی اینا ناشی از این هست که ما دچار شوک
شدیم خودمونو باختیم ترسیدیم حالا یکی هست
که شروع میکنه به باد کردن خودشو
تحسین تحسینهای ابلهانه و به اصطلاح
تاریخسازی های تخیل یکم هی میگه تحقیر
میکنه ما که در جامع مون هیچی نداشتیم ما
که در تاریخمون فکر نکردیم ما اندیشیدن
بلد نیستیم ما که بلد نیستیم فکر کنیم نه
ما فرهنگهای متفاوتیم ما باید با اعتماد
به نفس بتونیم دیگری رو چنان که هست
ببینیم تا بتونیم از اون راه خودمونو
ببینیم کسی که دیگری رو نمیبینه خودشم
نمیتونه ببینن شما اگر دیگری نباشه خود
معنی نداره خود یعنی اون که دیگری نیست
دیگری یعنی کهه اون خود نیست و شب اگر
نباشه روز معلوم نیست روز اگر نباشه شب
معلوم نیست پس شما برای اینکه خودتون
باشید به دیگری نیاز دارید ولی چون دیگری
رو نفع کردید خودتونم نف کردید یه خود
تخیلی پوشالی برای خودتون درست کردید خود
واقعی شما فقط و فقط با به رسمیت شناختن
دیگری محقق میشه ما بپذیریم که غربی
نیستیم غربی ن نمیتوانیم بشیم و ن نبایدم
بشیم ها بنا ببراین تمایز ببینیم اون موقع
از کی رش میکنیم غربی هم هیچ موقع
نخواسته ژاپنی بشه غربی هم هیچ موقع
نخواسته هندی بشه غربی خاورشناسی رو ولی
تأسیس کرده شرق شناسی رو تأسیس کرده
ایرانشناسی رو تأسیس کرده هر رشتهای رو
که بگین او در شناختش سعی کرده چرا چون
هرچه بیشتر فرهنگهای دیگه رو شناخته
توانسته خودشو بهتر
بشناسه ممنونم