مهمتر از اینکه ما درباره چیزها حرف
بزنیم این هست که بیاموزیم چگونه درباره
چیزها فکر بکنیم
بیاندیشیم و
اندیشیدن منطقی اندیشیدن انتقادی و
اندیشیدن علمی چی هست حالا چه میخوایم
گذشته خودمون رو مطالعه کنیم چه بخوایم
گذشته و حال دیگران رو ما چیزی به نام
جوامع اسلامی نداریم که یک هویت و سرشت
واحدی داشته باشن و ثابت که بشه با جوامع
غربی مقایسه کرد هم جوامع غربی متنوع
و بسیار
تاریخ پر پست و بلندی رو گذروندن هم جوامع
اسلامی باید در وحله اول برای شناخت درست
نه برای اینکه ما بخوایم یک در حقیقت
روانی پیدا بکنیم یک نفرو پیدا بکنیم برای
انتقام گرفتن مثل کاری که ۱ سال برخی از
روشنفکرا کردن و تقصیر همه بدبختیها رو
انداختن به گذشتههای دور به اسلام به
استکبار جهانی استعمار این چیزها اگر
تاریخی بخوایم نگاه
بکنیم اسلام از چین تا اتریش یک زمانی
قلمرو حکومتش بوده و خلفای و رای مسلمان
حکومت میکردن بنابراین در همه زمانها حتی
از نظر جغرافیا یکسان نبوده و در هر خطهای
و در هر اقلیمی یک رنگی و یک تاریخی داشته
و به رنگ اون فرهنگ درآمده اونچه که تفاوت
ذهنیت غربی
با اسلام گفتم در مورد همه تمدنهای دیگه
صادق هست یعنی گفتم تمدن یونانی یک تمدن
منحصر به فرده و اونچه که در مسیحیت هست
در حقیقت مسیحیت یونانی میشه بهخاطر اینکه
آثار اناجیل از زبان آرامی زبان مسیح
ترجمه میشن به یونانی بنابراین این مسیحیت
که یونانی شده نه
اینکه یونانی مسیحی شده باشه و
این
در در مورد
همه تمدنها صادق هست که شر اون جایگاهی
رو که در ذهنیت یونانی و اروپای داره هرگز
نداره ولی در مورد اسلام توجه داشته باشین
که هر تمدنی هر ملتی هر فرهنگی
دورههای شکوفایی و اوج و دورههای افول
داره در اسلام ما یک دورانی بود که تمدن
اسلامی مهمترین چند دو سه قرن تمدن
اسلامی مهمترین تمدن روی کره زمین بود و
نقش بسیار مهمی داشت در اون چیزی که الان
ما به عنوان مدرنیته میشناسیم بدون تمدن
اسلامی مدرنیته نمیتونست به وجود بیاد و
ثانیاً همین تمدن غربی یعنی در دل همین
تمدن و در اوج پیشرفت علم و تکنولوژی ما
توحش و بربریت رو به نام هولوکاست داریم و
جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم یعنی
فروپاشی کامل اخلاق فروپاشی کامل انسانیت
بنابراین اینطور فکر نکنید که در غرب
همیشه اخلاق بوده و در اسلام همیشه مثلاً
و از همین طور بوده که الان در جمهوری
اسلامی هست نه اسلام اگر
نقش تنظیم کننده نظام اجتماعی و ساختار
اخلاقی رو نداشت که انقدر نمیموند و اقدر
اسلام تداوم پیدا نمیکرد گسترش پیدا
نمیکرد بنابراین شما اونچه رو که امروز
میبینید و تمام تاریخ و
تمام سرزمینهای اسلامی تعمیم ندید این رو
بش در تاریخ دی گاری بهش میگن زمان پریشی
یعنی مثل اینکه شما داستان حملو تعریف
کنید بعد بگید که آره حمله تو دستش
مثلاً ساعت فلان ساعت سوئیسی رو میبست در
حالی که نمیتونه حملت در زمان خودش مثلاً
ماشین بنز بیاد توی صحنه تئاتر اون چیزی
رو که در زمان خودتون میبینید باید تشخیص
بدید که این با گذشته متفاوته مشکل ما این
نیست که ندونیم اسلام چیه رب چیه مشکل ما
اینه که ما خودمون از تاریخ بیرون افتادیم
یعنی آگاهی تاریخی نداریم ما الانو
نمیبینیم به اصطلاح زمان حال و اکنون
فراموش کردیم و بین گذشته و حال تشخیص
نمیدیم ما باید به خودمون بیایم یعنی از
فراموشی تاریخی بیرون بیایم واقعیتی رو که
در برابرش هستید بپذیریم و سعی کنیم که
واقعیت رو همواره تاریخی ببینیم یعنی
متکثر
پر از تنوع رنگارنگ و پر از نقطههای کور
و پر از گسست های تاریکی که هرگز پر نمیشه
بنابراین نرین یقه تاریخو بگیرین یک
تاریخی رو تاج بذارین سرش یک تاریخی
رو شرمسار کنید نه اینطوری
نیست مشکلات ما الان مربوط به ماست و در
زمان ما تا اندازه زیادی قابل حله مشکل
اصلی مشکلترین مشکل ما عدم آگاهی به
مشکلمون هست نادیده گرفتن مشکلمون هست چشم
بستن روی مشکلمون هست این کاملا خلق و خوی
ایرانیست یعنی تقدیر گرا اشالله خدا درست
میکنه و نپذیرفتن مسئولیت این ربطی به
هیچکس نداره شما زرتشتی هم باشین همینه
ولی حتما من سعی میکنم که توصیه شما رو
عمل
بن متشکرم جناب خرجی لطف دارین خیلی ممنون
از وقتی که میذارین و خیلی
رایگانش میکن در اختیار ما خواهش میکنم
من خودم استفاده میکنم
ممنونم آقای خلجی اگر موافق هستین اتاق رو
شروع کنیم سایر دوستان میتونن در انتها
اگر سوالی دارن اضافه بشن به ما بله صدای
من الان خوب میاد
بله بله
با سلام دوباره به دوستان
گرامی و سپاس از شما
که همراه
من در این جلسات وقت میگذارید
و برای خواندن کتاب خان
آرنت در حقیقت با من مشارکت
میکنید امروز به فصل
بسیار مهمه همه فصلای مهمه تقریبا ولی این
فصلش م خب روش خیلی تحقیق و کتاب و نظریه
پردازی زیاد شده
فصل ایزاک دینن خانمی رومان نویس و
دانمارکی که در این فصل هارن در حقیقت یکی
از ایدههای بسیار بسیار مهمش رو که که
تبدیل شده خودش به یک گرایش فلسفی بیان
میکنه و اون این هست که قصه گفتن روایت
کردن
[موسیقی]
یک کاربرد فلسفی و در حقیقت نقش بسیار مهم
شناختی داره یعنی قصه گفتن فقط برای سرگرم
شدن و به اصطلاح وقت گذروندن نیست بلکه
برای فهم جهان فهم خود فهم دیگری
نقش بسیار مهمی و چه بسا بیش
از مفهوم پردازی های فلسفی بازی میکنه و
در نتیجه چون که به ارتباط و تفاهم بین
انسانها کمک میکنه خودش یک کنش سیاسی است
و حالا توضیح خواهم داد که از چه
جنبههایی
مهمه هان آرنت خب همون آموزه کانت که در
ابتدای نقد عقل محس از قول فرانسیس بیکن
میگه میگه که از ما از خودمون چیزی نمیگیم
آرنت هم جز در دو سه تا مصاحبه از خودش
چیزی نگفته و در حقیقت اون چیزی که خودش
گفته بسیار اندک هست اونچه که ما از آرنت
میدونیم از زبان کسانیست که درباره زندگی
او نوشتن و بعد از مرگ او منتشر کردن این
ولی آرنت قصه بسیار گفته اولین کتابش
بیوگرافی رائ یک خانم
یهودی برلینی
است و کتاب خاستگاههای توتالیتاریسم که
کتاب معروفش هست در حقیقت یک روایت هست
یعنی یک روایت یک شاهدی است بر یک رویداد
بسیار عظیم به عبارت دیگه یک روایت
پدیدارشناختی سیاسی است بسیاری جاها
کاملاً ساختار روایت داری بین جستار و
روایت بین اسه و روایت
در نوسان
هست
کتاب آیش منند در اورشلیم یک
روایته و بسیاری از نوشتههای دیگر آرنت
یک روایته حالا جز از اینکه دوست داره که
شفاهی قصه بگه و خیلی این کارو میکرد در
برای دوستانش به نوشتن روایت و خوندن
روایت بسیار علاقه داشت قصه رمان نویس
بسیار خوب خرامان خان بسیار خوبیست ناقد
ادبیست و آثار زیادی در این زمینه منتشر
کرد این به چه معناست به این معناست که
آرنت به جای اینکه از خودش بگه قصه دیگران
رو میگه یعنی که بیش از اینکه حرف بزنه
میشنوه وقتی شما قصهای رو میگید که
قصه در مورد کس دیگریست یعنی قبلا او رو
شنیدید او رو شنیدید یعنی که گوشی آماده و
گشوده برای شنیدن داشتید حتی شنیدن قصه
کسانی که باهاشون آشنا نبودید و در
حقیقت تمام توانایی خودتون رو برای فهم
دیگری و گشودگی به روی جهان بیرون به کار
بردید این یک تربیت روحی اخلاقی و فلسفه
خاصی میخواد که آدمهای عادی طبیعتاً به
سختی میتونن داشته باشن آدمها دوست دارن
حرف بزنن درد دل کنن سفره دلشونو باز کنن
در حقیقت همون کاری که ما در رسانههای
اجتماعی میکنیم تو فیسبوک و توییتر ما
نمیایم که حرف دیگرانو بخونیم بلکه بیایم
خودمون رو نشون بدیم حرف خودمونو بزنیم
دیگران ما رو ببینن ولی انسانهای بزرگ
انسانهایی بودن که
میشنیدن در داستان شمس تبریزی و مولانا
طبیعیست که شمس باید مقام بالاتری داشته
باشه که مولا چنین شیفتش شده دیگه اما شمس
سخنی نمیگه از او
جز پاره نوشتههایی
که شاگرداش ثبت کردن چیزی باقی نمانده در
عوض مولانا همش حرف زده و در حقیقت حرفایی
که زده اون چیزیست که از شمس آموخته حالا
خود همین مولوی هم تمام
گوشه اول مسنوی میگه بشنو این نی چون
حکایت میکنه داستان خودشو نمیگه داستان
نی رو میگه بشنو این نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند بعد یه مقدار که
میاد پایینتر میگه
که داستان شمس یادش میاد بعد بهش میگه خب
داستان شمسو بگو این زمان جان دامانم
برتافته است که قصه شمسو گفت میگه نه نه
نه خوشترن باشد که سر دلبران گ گفته آید
در حدیث
دیگران بشنوید ای دوستان این داستان خود
حقیقت نقد حال ماست قصه دیگران که بشنوید
انگار قصه ما رو شنیدید و میدونید که
مولوی تخلص خاموشه
خموش و بعد میگه
که آینه آینه مرد مقالات نیم یعنی آدم حرف
زدن نیستم آینه آینه مرد مقالات ن دیده
شود حال من چشم شود گوش شما
و این بسیار مهمه اینکه شما بشنوید
[موسیقی]
یک به اصطلاح عرصهی رو
برای
آزمون آگاهی و آزمون آزادی شخص باز میکنه
این امکان شنیدن که هرگز در گفتن نیست
حالا توضیح
میدم
فلسفه تقریباً میشه گفت
که نوشتار با نوشتار افلاطون آغاز میشه و
نوشتار افلاطون قصه است همش نمایشنامه است
تمام نوشتههای افلاطون به صورت روایت
نمایشی تریست یعنی آدمهایی که با هم حرف
میزنن و در صحنه هستن شخصیت های خاص
خودشونو دارن و شخصیت ثابت که سقراط هست
بنابراین فلسفه با قصه گویی آغاز میشه در
عصر جدید هم بسیار بیشتر و پررنگتر شما
این رو میبینید
دکارت روش گفتار در روش راه بردن عقلش
کاملا داستانه یعنی قصه شخصیش روسو
نمیدونم خود
کانت نقد عقل محض کاملا
روایته یکی از مهمترین
شاگردای یاسپرس که ۱ پون سال آخر عمر
یاسپرس دستیارش م بود و در حقیقت
وسیع علمی او هم شد وسی معنوی او هم شد یه
کتابی داره که رساله دکتری شه
درباره استعاره
جنگ و صلح در فلسفه کانت و و درست توضیح
میده که تمام فلسفه کانت رو میشه بر
اساس اینکه داره داستان ی جنگو تعریف
میکنه یا داستان صلح تعریف
میکنه توضیح
داد بنابراین آرنت هم با قصه گویی فلسفه
ورزی میکنه یعنی اینا دو کار نیست قصه
گفتن داستان گفتن
روایتگری با فلسفه ورزی و با تحمل
فلسفی یگانه است یه کسای مثل کندرا در
حقیقت
یک فیلسوف یک فیلسوفی اس که داستان میگه
یا یک داستان نویسی اس که فلسفه
میور دا
[موسیقی]
این لپتاپ من خاموش شد اجازه بدین الان
تمام سواد من رفت
بنابراین باید به توجه داشت ب رز
بسیار مصنوعی و غیر واقعی که در تصور
عمومی بین ادبیات و فلسفه وجود داره
ادبیات و فلسفه اون دیواری رو که معمولا
تصور میشه میانش ندارن شما میتونید از این
سو به اون سو مدام در حرکت باشید همونطوری
که در تاریخ فلسفه و تاریخ ادبیات هم رخ
داده
خب وقتی که شما قصه دیگری رو
میگید و مخصوصاً توجه داشته باشین که
نوشتن نوشتن کار فلسفیه یعنی شما با نوشتن
هست که فلسفه میورزید یعنی غیر فلسفی ترین
حرف اینه که بگیم آقای فردید فیلسوف بود
ولی کتاب ننوشت فیلسوف شفاهی بود
بیمعناست اصلاً ما اصلاً فیلسوف شفاهی
نداریم هر کس که حالاا سقراط اگر
فیلسوف نخستین فیلسوف هست درسته خودش
ننوشته ولی افلاطون سخن او رو نوشته سخن
او که مثل حدیث نقل نشده و اصلاً م معلوم
نیست که تمام اونچه که افلاطون راجع به
سقراط گفته واقعی باشه یعنی این افلاطون
هست که با نوشتن فلسفه میورزه بنابراین
یکی از مشکلات مهم ما برای فلسفه ورزی این
فرهنگ شفاهی ماست به اصطلاح دکتر زرینکوب
در کتاب سرنی اینکه ما به بلاغت منبری
عادت داریم حالا
روشنفکر سکولار مونه یا
آخوندمحله
نوشتن نیستیم فرهنگ نوشتاری رو تجربه
نکردیم در نتیجه اگرم بنویسیم نوشته ما
بلاغت منبری داره به عبارت دیگه از
منطق فرهنگ نوشتاری برخوردار نیست نوشتار
کاملا یک ساحت دیگریست و با عقل شما و با
روان شما کاری میکنه که حرف زدن نمیکنه د
تا دنیای مختلف هستن وقتی که شما قصه کسی
رو
میگید در حقیقت دارید وقتی مینویسید در
برابرت یک صحنه تئاتری رو مجسم
میکنید یعنی درست همون طور که
تماشاگر در جایگاه تماشاگران نشسته و با
فاصله صحنه تئاتر نگاه میکنه و روی صحنه
بازیگران
دارن نمایشنامه رو اجرا
میکنن یک قصه
نویس
درست در خودش رو در این سالن تئاتر میبینه
که هم نقش بازیگران رو بازی میکنه هم
تماشاگر یعنی هم خودش خواننده است و هم
خودش نویسنده است خواننده و نویسنده یکی
است و این به او اجازه میده که در عین
اینکه تنهاست در خلوت خودش هست بتونه خودش
رو دو نفر فرض کنه در
حقیقت بین خودش و خودش فاصله بندازه اون
چیزی که
در در عصر مدرن بهش ما میگیم رفلکت تات
یعنی اندیشیدن بازتابی یعنی که من خودم رو
دو نفر فرض بکنم و در خودم نگاه بکنم و با
خودم حرف بزنم با خودم گفتگو بکنم دیالوگ
دونی داشته باشم خودم هم سوژه باشم هم
ابژه باشم یعنی هم شناسنده باشم هم موضوع
شناسایی باشم یعنی خودم رو مثل سنگ و کوه
و دریا یک چیز دیگری بتونم فرض بکنم این
امکان توانایی توانایی انسان مدرن هست
یعنی انسان مدرن کسی هست که میتونه خودش
رو به عنوان یک موضوع کاملاً غیر خودش
مطالعه کنه علوم انسانی اینطوری به وجود
آمدن انسان
موضوع تمل و تفکر انسان
شد خب این در روایتگری اتفاق میفته وقتی
شما داستان ید شما
امکان خودآگاهی و اندیشیدن به خودتون رو
فراهم میارید یعنی گویی که شما
دارید با کس دیگری درباره کس دیگری صحبت
میکنید اما در واقع کس دیگری در کار نیست
شما درباره خودتون دارین حرف
میزنین دو اینکه شما در وقتی قصه
میگین یک فضایی ایجاد میکنید که
درش میشه تمرین قضاوت کرد و این فضا هیچ
حد و مرزی نداره یعنی داستان شما میتونه
یک داستانی باشه که ۵ هزار نفر توش در
حقیقت بازیگرن مثل جنگ و صلح تولستوی
میتونه یک داستانی باشه از ازل تا ابد
محدوده نه محدوده زمانی داره نه مکانی
داره عرصه خیال
عرصه خداییست یعنی چون که مادی نیست هیچ
مرز
و حدی
نداره بنابراین شما ی گسترده ترین فضای
ممکن رو که یک انسان میتونه تصور بکنه در
برابر خودتون دارید برای اینکه قضاوت کردن
رو تمرین کنید یعنی چی یعنی هم قضاوت
اخلاقی یعنی دارید داستانی میبینید بگید
این کار خوبه این عمل عمل خوبیست و اون
عمل عمل خوب نیست و قضاوت سیاسی که اینا
خیلی با هم پیوند دارن که طبیعتاً
برای که فیلسوفانی مثل کانت و فیلسوفان
مدرن مسئله قضاوت مخصوصاً قضاوت سیاسی
بسیار مهمه حالا جای بحثش نیست ولی خب
برای ما کاملاً ناآشناست خب
این به اصطلاح یک ویژگی دیگرش و ویژگی سوم
اینه که شما در حقیقت با قضاوت
کردن گویی که خودتون این صحنه رو بازی
کردید پس تمرین آزادی هم میکنید یعنی یک
فضایی رو غیر از فضای واقعیت بیرونی شما
در اختیار دارین مثل مثلاً فرض کنید
امروزه که ما یک
واقعیت آبجکتیو بیرونی داریم یک واقعیت
ویرچوال مجازی داریم شما درست مثل همین
واقعیت مجازی شما در یک دنیایی هستید که
در اونجا میتونید آزادی خودتون رو
بیازمایید سه تا اتفاق مهم پس رخ میده
اول
فهمیدن جایی که شما سعی میکنید که دیگرانو
بفهمید شخصیتهای داستانو باید بفهمید شما
باید بدونید
درون قلب اینها ذهن اینها چی میگذره حس
اینها رو باید
کاملاً تجسم کنید تخیل کنید پس در وحله
اول فهمیدن این یک
امکان مهم هست در قصه گفتن در وحله دوم
اوولوشن شما ارزیابی میکنید میسنجد قضاوت
میکنید در حقیقت
خودتون خودتون رو به
محکمه خودتون میبرید یعنی عقل خودتون
وجدان خودتون هم میشه قاضی و هم میشه متهم
همون چیزی که نقد عقل محض هست دیگه نقد
عقل محض و مدرنیته یعنی همین مدرنیته یعنی
که انسان خودش در برابر خودش مسئول باشه
خودش خودش
رو بازپرسی
بکنه خودش رو محاکمه بکنه ببینه کار درستی
کرده یا
نه و
سوم اورشن یعنی اینکه خب اورشن یعنی جهت
یابی که یک مقوله بسیار مهم فلسفی اینه که
شما وقتی که در یک شب تاریک در بیابان
هستید شما هرگز نمیتونید راه خودتون رو
پیدا بکنید اگر ندونید جهتها رو یعنی
شمال جنوب شرق غربو تشخیص
ندید زمانی میتونید به راه خودتون رو به
درستی انتخاب کنید که بتونید از راه دیدن
ستارگان تشخیص بدید شمال کجاست جنوب کجاست
شرق کجاست غرب کجاست اینو بهش میگن اورینت
شن یعنی جهت یابی
کردن برای اندیشیدن و برای کنش شما در یک
جهانی هستید تاریک کاملاً تاریک چون نه
خدایی هست به شما چیزی بگه و نه
شما بنا دارید که از کسی پیروی کنید چون
شما یک انسانی هستید روشن روشنی یافته به
اصطلاح انلایتن هستید شما کسی هستید که با
عقل خودتون میخواید بیاندیشید با وجدان
اخلاقی خودتون میخواید قضاوت کنید پس
بیرون شما هیچ راهنمایی نیست هیچ دست
دستگیری و
هیچ پشتوانهی نیست خودتون هستید و خودتون
شما از راه قصه گفتن این جهان تاریک
بیرونی رو در درون خودتون روشن میکنید و
از ستارگانی که در آسمان قلب شما و درون
شما میدرخشند راه خودتون رو پیدا میکنید
جهت رو پیدا میکنید یعنی به زندگیتون
معنی میدید با این کار
خب
این خیلی خیلی خلاصه برخی از نکته هاییست
که در مورد نظریه به
اصطلاح قصه گویی آرنت میتونم براتون بگم
ولی خب
طبعا مواد شما داستان رو به این اختصار
بگیرید مسئله بسیار دراز دامن و نکته
های درخشانی هست که خب بث پیدا کرده توسط
متفکران دیگه حالا
من این فصل ایزک دینس رو براتون میخونم
این در حقیقت قصهایست درباره یک قصه گو
درباره زندگی زندگی یک قصه گو رو تعریف
میکنه یک زن راوی داستان یک زن راوی دیگر
رو بیان میکنه خانم
دین سن که اسم اون سارش
هست پس از آنکه نخستین دل دادش او را
تانیا صدا کرد دوستانش نیز او را بدین نام
خطاب کردن او زنی دانمارکی و نویسنده آثار
ممتازی بود که از سر وفاداری به زبان
دلداده در گذشته اش به زبان انگلیسی
مینوشت چون
معشوقش همسرش انگلیسی بود این به خاطر عشق
به همسرش که از دنیا رفته بود به جای
اینکه به دانمارکی بنویسه به انگلیسی
مینوشت در حال و هوای رسم کهنه طنازی
هویت حقیقی خود را با انتخاب نام مردانه
ایزاک کسی که میخندد نیم پوشانی میکرد
خنده قرار
بود چند مسئله بس دردسرآفرین را حل کند که
شاید
کم اهمیتترین اعتقاد راسخ او بود به
اینکه نویسنده و در نتیجه چهره چهره عمومی
چهره عمومی بودن برازنده یک زن
نیست نوری که فضای عمومی را روشن میکند
بیش از آنکه جلوه آرا باشد چشم آزار
است او در این زمینه تجربههای خود را
داشت چون مادرش از هواداران حق رأی زنان و
در جنبش حق رأی زنان د مارک فعال بود
مادرش چه بسا یکی از آن زنان
فوقالعادهای بود که هرگز مردی را به
اغواگری خود وسوسه
نمیکنند وقتی ۲۰ ساله بود چند داستان
کوتاه نوشته و چاپ کرده بود و با وجود
آنکه به ادامه دادن تشویق شده بود بیدرنگ
تصمیم گرفت تا دست از کار بکشد هر حرفهای
از آن رو که به شکلی یک نواخت نقش معینی
را در زندگی برای او یر میکرد در نظرش
مخمصه مینمود و سپری در برابر امکانهای
بیکران خود زندگی
میشد در اواخر دهه ۴۰ زندگیش بود که به
نوشتن حرفهای روی آورد و در نزدیک ۵۰
سالگی نخستین کتابش هفت قصه گوتیک منتشر
شد در آن زمان او کشف کرده بود که مخمصه
اصلی در زندگی هر شخصی هویت خود اوست
من دیگر یک شخص نخواهم بود هرگز دوباره من
قلب و همه زندگیام را به یک زن گره نخواهم
زد و به و بهترین توصیهای که کسی
میتوانست به دوستانش کند این بود که
نباید خیلی نگران مارکز کوکو ازا
باشد زیرا این واقعاً به معنای برده بودن
و زندانی بودن اوست در نتیجه مخمصه واقعی
چندان نوشتن و نوشتن حرفهای نبود بلکه
جدی گرفتن خود و همزاد پنداری زن با
نویسندهای بود که هویتش به شکل گریز
ناپذیری در میان عموم تأیید شده است اینکه
در
اندوه از دست دادن زندگی و دل دادش در
آفریقا باید او را به نویسنده بدل کرده و
به نوعی زندگی تازهای به او بخشیده باشد
در بهترین حالت یک شو در نظرش میآمد و خدا
شوخی را دوست دارد شعار او در دوره اخیر
زندگیش شد او دوست داشت با شعارهایی از
این دست زندگی
کند با این همه چیزی ورای ترس از افتادن
در مخمصه باعث میشد او در مصاحبههای
متعدد در برابر برداشت عمومی از او که
نویسنده فطری و هنرمندی خلاق است مصرانه
از خود دفاع کند حقیقت این بود که او هر
هگز هیچ بلند پروازی یا میل شدیدی برای
نوشتن چه رسد به نویسنده شدن در خود حس
نکرده بود نوشتههای اندک او در آفریقا
میتوانند نادیده گرفته شوند چون او آنها
را برای سپری کردن روزگار قطی و همه
معناهای آن نوشته بود تا نگرانیها درباره
مزرعه را از خود دور کند و درمان ملال در
روزهایی باشد که کار دیگری نمیتوان کرد
تنها یک بار داستان خلق خلق کرد که پولی
به دست
آورد انتقامجویان فرشته خو فروش بدی نداشت
ولی داستان افتضاحی از آب درآمد نه او
نوشتن را آغاز کرد تنها به این دلیل که
باید درآمدی کسب میکرد و فقط او از پس دو
کار بر میآمد آشپزی و شاید نوشتن آشپزی
کردن آشپزی کردن را او در
پاریس و سپس آفریقا آموخته بود تا دوست
دوستانش را خوشحال کند برای اینکه سر
دوستان و همین طور بومیها را گرم کند به
خودش یاد داد چطور قصه تعریف کنند اگر او
توانسته بود در آفریقا بماند هرگز نویسنده
نمیشد زیرا من چیزی جز یک قصهگو نیستم
این فقط خود قصه است که برای من جالب است
و شیوه تعریف کردنش همه آنچه او برای آغاز
کردن لازم داشت زندگی و جهان بود تقریباً
هر نو جهان یا محفلی زیرا جهان پر از قصه
است و رویدادها و اتفاقها و حادثههای
عجیب غریب که تنها منتظر تعریف شدنه دلیل
عمدهی که این قصهها معمولاً ناگفته
میمانند از نظر دین سن فقدان تخیل است شما
اگر فقط تخیل کنید چه چیزی به هر روی رو
رخ داده آن را در تخیل خود تکرار کنید
قصهها را خواهید دید که و اگر شکی
شکیبایی گفتن و باز گفتن آنها را داشته
باشید آنوقت خواهید توانست که آنها را به
خوبی تعریف کنید بیتردید این کاریست که
او در سراسر زندگیش انجام داد ولی نه برای
اینکه هنرمند شود و نه حتی برای اینکه یکی
از قصهگویان حرفهایی و حکی میشود که ما
در کتابهایش
مییابیم بدون تکرار زندگی در
تخیل شما هرگز نخواهید توانست به طور کامل
زن
باشید نداشتن تخیل آدمها را از هستن باز
میبرد
ببینید
بودن همواره در حرکت هست یعنی ما اگه یک
لحظه از بودن بایستیم مردیم نیستیم پس
بودن
همیشه در حرکت بودن در حرکته بودن نمیتونه
ثابت باشه
خب تخیل به دلیل اینکه با تصویر با
استعاره با مجاز با تمثیل صورت میگیره
درست مثل یک فیلم سینمایی اس که در در
جریانه یک داستان وقتی میگید داستان حرکت
داره داستان زمان داره درست مثل عالم
واقعی پس در حقیقت شما در در به موازات
این زندگی طبیعی و فیزیکی خودتون یک زندگی
درونی یک زندگی روحانی یک زندگی معنوی هم
در درون خودتون دارید همون طور که با چشم
بیرونت جهان بیرونی رو تماشا میکنید
با دیده دل در حال تماشای یک جهان در جنب
و جوش
هستید که هیچکس او رو نمیبینه جز شما شما
هم آفریننده اون هستید و
هم بازی اون هستید و هم
تماشاگرش نداشتن تخیل آدمها را از هستن
باز میدارد بنابراین آدمی که تخیل نداره
فقدان تخیل باعث میشه که از زندگی و حیات
و
پویایی معنوی و درونی بی بهره باشه اونچه
که زندگی انسانها رو میسازه و اونچه که
زندگی آدمها رو معنا میده هرگز ساینس و
علم و نمیدونم
نظریههای مطابق واقعیت نیست بلکه اونچه
که به زندگی انسان معنی میده آنچه که
امکان تداوم زندگی رو فراهم میکنه آنچه
که جامعه رو میسازه آنچه که تمدن رو
میسازه آنچه که فرهنگ و میراث و هر آنچه
که بشر به
عنوان یک اثر با ارزشی به جا گذاشته
میسازه تخیل انسان
هست ما میتونستیم الان بدون علم زندگی
کنیم ولی هرگز نمیتونستیم بدون شکسپیر
زندگی کنیم میشد تصور علم ۲۰۰ ساله که
پیدا شده بدون علم بشر به راحتی زندگی
میکرد برای زندگی کردن ما هیچ نیازی به
تکنولوژی مدرن نداشتیم ولی برای زندگی
کردن ما نیاز داشتیم به هومر ما نیاز
داشتیم به فردوسی و نیاز داشتیم به کسانی
که تخیل فوقالعادهای دارن و اون تخیلش
رو به روی تخیل انسانهای دیگه میگشایند
اخلاق آرنت مفسر یعنی این خود کانت هست که
روی اهمیت تخیل چون میدونید که فیلسوفان
معمولاً عقل رو خیلی مهمتر میدونستن از
بقیه قوای ذهنی انسان و معتقد بودن که
همونطور که پادشاه
در
رأس هرم جامعه مینشینه و بقیه مردم و
طبقات اجتماعی باید تحت فرمان او باشن عقل
هم پادشاهه و غرائز انسانی از جمله تخیل
اینها باید گوش به فرمان عقل باشن ولی
کانت در حقیقت کشف بسیار مهم و انقلابی
کرد در حقیقت
کشف
سرشت بسیار بنیادین تخیل و نقشی که در
زندگی انسان بازی میکنه در اونچه که ما
اخلاق میگیم اونچه که ما سیاست میگیم اون
که جامعه میگیم اینا همه محصول
تخیل بنابراین بدون تخیل جامعه منح دچار
انحطاط میشه جا جامعه ایران اگه بخوام به
توصیه خانمی که فرمودن راجع به ایرانم
صحبت بکنیم جامعه ایران مشکل اصلیش درست
همینه فقدان تخیل ما وقتی که دچار فقدان
تخیل میشیم از نظر اخلاقی و از نظر سیاسی
دچار انحطاط میشیم چرا به خاطر اینکه شما
برای اینکه اخلاقی زندگی بکنید باید
بتوانید خودتون رو جای دیگری بگذارید به
قول کانت اک ماین داشته باشید یعنی فرض
کنید که کسی هستید
که در برابر شماست و عمل شما روی زندگی او
تاثیر بگذاره اگر آیشمن توانسته بود خودش
رو به جای اون یهودیانی بگذاره که سوار
قطار میکرد و به سوی اردوگاههای مرگ
میفرستاد طبیعتاً این کارو نمیکرد پس
تخیل وقتی که میمیره انسانها در درون
خودشون حبس میشن خودبین و خود نگر و خود
مدار و خودپسند میشن خودشیفته میشن دیگران
رو نادیده میگیرن درست با دیگرانی که در
نزدیکترین فاصله با اونها زندگی میکنند
در نتیجه به هیچ وجه اعتنا نمیکنن کنن به
اینکه زندگی اونها عمل اونها چه تاثیری
روی زندگی دیگران میگذاره و تا بتونن
به اندازه هوا و هوسش کاری که دوست دارن
انجام میدن این میشه انحطاط اخلاقی در
عالم سیاست هم شما همیشه باید
بتونید یک نظم یک
معماری اجتماعی و انسانی رو در ذهنتون
تخیل کنید اگر یک خانهای که ساخته بودید
قبلاً خراب شده تخیل شما میتونه صدها
خانه دیگری رو خلق بکنه الان نگاه بکنید
در ایران ۴۵ ساله داره میگذره بیست و
خوردهی ساله که از شکست اصلاحات میگذره
۴۵ ساله که از یک انقلاب خونبار میگذره
نصف آدمای سیاسی ما میگن باید همچنان
اصلاحات انجام بشه نصفشون م میگن باید
انقلاب بشه یعنی تخیل صفر یعنی به جای
اینکه تخیل شما رو به سمت آینده میبره و
مثل پروژکتور یک نوری رو پیشروی شما
میندازه اما فقدان تخیل شما را در گذشته
موهوم در مرداب گذشته موهوم در
حقیقت اسیر میکنه ما داریم اون اتفاقاتی
رو که شکست خوردن و فجایع همچنان
نسلهای که اون موقع نبودن دارن حس میکنن
داریم برمیگردیم به
همون فاجعهها اون فاجعهها تبدیل شدن به
آرمانشهر یعنی شعار ما شده پیش به سوی عقب
این این هست مشکل ما فقدان تخیل سیاسی یک
بحران بسیار بسیار مهم
نیست به خاطر همینم هست که نظامهای
توتالیتر با ادبیات با هنر و با علوم
انسانی مخالفن چون ادبیات و هنر و علوم ان
هستن که تخیل شما رو فعال
میکنن نظامهای
توتالیتر قاتل خاطره شما حافظه شما و دشمن
تخیل شما هستن اونها میخوان شما رو نابود
کنن و از نو یک انسان دیگری بسازن که به
فرمان او
حتی بی اندیشه و ذهن خودش رو هم
کاملاً به
سرسپردگی اون نظام واداره
خب یکی از قصه گویان یکی از قصه گویان او
به جوانی تذکر میدهد که به قصه وفادار
باش وفادار ابدی و ثابت قدم قصه باش معنای
این جمله دست کمی از آن ندارد که بگوییم
به زندگی وفادار باش داستان خلق نکن بلکه
آنچه را زندگی به تو میدهد
بپذیر ارزش هر چیزی را که هست به خودت
نشان بده یا به خاطر سپردن و تأمل کردن بر
روی آن و سپس تکرارش در تخیل این راه زنده
ماندن است و زیستن به معنای سراپا زنده
بودن از آغاز تا پایان زندگی او تنها آماج
و تمنای او
ماند زندگ زندگی من نمیگذارم بروی مگر
آنکه مرا خوشبخت کنی آن وقت است که
میگذارم بروی پاداش قصه گفتن آن است که
بتوانی
ببخشید زندگی من نمیگذارم بروی مگر آن
کهه مرا خوشبخت کنی آن وقت است که
میگذارم بروی پاداش قصه گفتن آن را
که بتوانی بگذاری برود وقتی قصهگو به قصه
وفادار است آنجا در پایان سکوت سخن
میگوید جایی که به قصه خیانت شده سکوت
چیزی جز پوچی نیست ولی ما وفاداران وقتی
واژه واپسین را گفتیم آوای سکوت را
میشنویم این بیگمان به مهارت نیاز دارد
و به این معنا قصه گویی تنها بخشی از
زندگی نیست بلکه میتواند خود به هنری بدل
شود هنرمند شدن نیز نیازمند زمان و نوعی
فاصله گرفتن از کار سکرآور و مردافکن
زیستن محض است که چه بسا تنها هنرمندان
مادرزاد درگیر و دار زندگی بتوانند از پس
آن برآیند به هر روی در مورد ایزاک ینسن
خطی دقیق زندگی او را از اواخر عمرش در
مقام نویسنده جدا می میکند تنها زمانی که
او عنصر سازنده زندگیش را از دست داد
خانهاش در آفریقا و دل داده اش هنگامی
که سرشار از حس ناکامی به خانه در دانمارک
بازگشت و در دست جز اندوه و سوگ و خاطره
هیچ نداشت به هنرمند بدل شد و به موفقیتی
دست یافت که در غیر این صورت دست یافتنی
نبود خدا شوخی را دوست دارد و شوخیهای
الهی
همان طور که یونانیها خوب میدانستند سخت
سنگدلانه
بودند کاری که او در آن زمان زمانه کرد در
ادبیات معاصر یگانه بود گرچه کار او
یادآور آثار برخی نویسندگان صدی نوزدهم
است حکایتهای کلاست و داستانهای کوتاهش
و برخی قصههای یوهان پتر هول به ویژه
ملاقات
غیرمنتظره او از درون یک قصه جوهری
میساخت و از آن جوهر کیمیایی درست میکرد
و از آن کیمیا دوباره به ساختن قصهای تازه
دست
میزد
خب ساعت چندده چقدر صحبت کردم خانم
فرو ۴۰ دقیقه آقای خلجی بله بگذارید که من
از این بخش بگذرم و
بسیار بسیار نکتههای
آرنت یعنی سطر سطرش بسیار سنجیده و
اندیشیده است و باید خیلی آرام خوند و
در آهستگی تحمل
کرد خب یک مسئله که از نظر فلسفی خیلی
مهمه اینه که
شما وقتی که
وقتی از نظر فلسفی دارید
میاندیشید که با عقل خودتون درباره زمان
خودتون و در مکانی که ایستادید و درباره
وضعیتی که درش قرار دارید
بیاندیشید به همین دلیل هست که شما وقتی
میاندیشید همواره درباره یک مسئله بغرنج
و معمایی قرار دارید میاندیشید که تا
کنون برای شما شناخته شده نبود اگر شناخته
شده بود که جوابش پیدا بود به همین دلیل
هست که اندیشیدن هر فیلسوف حقیقی کاملاً
یکه و یگانه است در طول تاریخ بشر هر
اندیشمند
اصیلی اندیشهاش و فقط و فقط برای او و یک
بار برای همیشه رخ
میده و او چون که خودش رو در برابر یک
وضعیتی میبینه که براش ناشناخته است تازه
است به همین دلیل هست که خودش
رو برای خودش هیچ راهی جز اندیشیدن یا هیچ
مسئولیتی جز اندیشیدن
نمیشناسه این به این معناست
که در حقیقت
شما با
اندیشیدن با روایت کردن در
حقیقت بتونید امکان
اندیشیدن فلسفی رو فراهم بیارید به عبارت
دیگه وقتی مثلاً فرض کنید هان آرنس در
برابر وضعیتی مثل جنگ جهانی دوم و هلوکاست
هست یکش میگه که ما یه سری خبرایی
میشنیدیم اتفاقاتی داره میفته ولی باور
نمیکردیم تا اینکه دیگه روزنامهها و
رادیو شروع کردن لحظه به لحظه خبر دادن و
ما بد زده شدیم اتفاقی داشت میافتاد که
لازم نبود بیفته یعنی یعنی میشد یهودیا رم
کشت ولی نه به این شیوه یک چیزی داشت
اتفاق میافتاد که به هیچ وجه قابل توضیح
نبود و به هیچ وجه سابقه تاریخی نداشت خب
در چنین وضعیتی شما دچار بهت میشید شما
زبانتون به هیچ وجه قادر به حرکت نیست
چشمهای شما باور نمیکنن اون چیزی رو که
دیدن و در این
موقعیت امکان اون اون آرامش و اون امنی
نیت ذهنی رو برای مفهوم پردازی یعنی
کانسپتی ازیشان و تئوری پردازی
ندارید ولی مجبورید بفهمید چیکار باید
بکنید آرن میگه که وقتی که در یک موقعیت
فاجعه آمیز یا ناگواری قرار داری و فکرت
کاملاً فلج شده قصه بگفت روایتش کن توصیفش
کن و قصه گفتن در حقیقت کاریست که شما
میتونید بکنید و اونچه رو که میبینید
شهادت میدید به
آرنت نوشتههای آرنت تمام شهادت نامههایی
هستند بر عصر خودش و بر زندگی خودش در
حقیقت همه تستمنی
هستن خب این تستمنی ها این شهادتها
اینها میتونه در یک زمانی دیرتر یک به
اصطلاح دست مایه یا یک مادهای باشه برای
اندیشیدن یعنی شما ۱۰ سال بعد یا نسلهای
دیگه میتونن روایت شما از فاجعهای رو که
یک بار اتفاق افتاده و اونها تجربه نکردن
یا خودتون هم پشت سر گذاشتید اون حادثه رو
انگار که دارن در واقعیت میبینن بنابراین
میتونن اون حادثه اون رویداد رو از طریق
روایت شما موضوع تحمل فلسفی قرار بدن همون
طور که خود آرنت در آثارش کرد مثل آیشمن
در اورشلیم بنابراین روایتگری و
داستانگویی
یک مرحلهی
از فرایند فلسفه ورزی تلقی میشه برای آرنت
قصه گفتن
یعنی در آستانه مفهوم پردازی و تئوری
پردازی قرار گرفتن و بازگشتن به قصه و باز
برای اینکه شما اون قصه رو توضیح بدید با
باز قصه بگید یعنی که آرنت قصه میگفت بعد
برای اینکه قصه خودشو توضیح بده قصه
داستایفسکی رو میخوند و بعد درباره اون
قصه او قصه
میگفت بنابراین یک رابطه
بسیار عمیقی بین فلسفه قصه گفتن و فاجعه
یا تراژدی وجود
داره آرنت فیلسوف تراژدی تراژدی است و در
حقیقت فلسفه
رو برخوردار از یک سرشت تراژیک میدونه
میگه که خب خانم ینسن هم در موقعیت تراژیک
خودش رو در
مییافت معشوقش از دنیا رفته بود مزرعش در
آفریقا از دست داده بود اون خلوت و مکنت و
فراغتی که داشت در اونجا اونها همه از دست
رفته بودن و مجبور بود برگرده به دانمارک
تاریک و سرد و
تنهایی و قصهها عشق او را نجات دادن و پس
از آنکه فاجعهها که فرو و پس از آن
فاجعهها که فرود آمد قصهها زندگیش را هم
نجات دادن همه این جمله بسیار کلیدی است
همه اندوهها میتوانند قابل تحمل باشند
اگر آنها را در قصهای بگویی یا قصهای
درباره آنها بگویی
قصه معنای چیزی را آشکار میکند که به قصه
قصه
درنیاید پاره تحمل
ببخشید قصه معنای چیزی را آشکار میکند که
اگر به قصه در نیاید پاره تحمل ناپذیری از
رویداد محض باقی خواهد
ماند شخص
ساکت نابغهای به
اعتراف
همگان که همچنین دارای ایمانی واقعیست
وقتی خدمتکار عربش میشنود
که دنیس فینچ هاتن در گذشته میگوید الله
اکبر درست مثل دعایی که به زبان کدیش عبری
نزدیکترین بستگان برای میت میخوانند
مقدس واد نام او چنین کسی از درون قصه او
سر برمیآورد زیرا در تکرار تخیل رویدادها
چیزی میشوند که او سرنوشت مینامد همنوایی
با سرنوشت خود چنان کهه کسی نتواند رقصنده
را از رقص باز شناسد و پاسخ این پرسش که
تو کیستی پاسخ کاردینال خواهد بود اجازه
بدهید به شکل سنتی به شما پاسخ دهم قصهای
برایتان تعریف
کنم این همنوایی یگانه سودایی است در خور
آنچه زندگی به ما ارزانی داشته است این
همنوایی افتخار نیز خوانده شده است آدمها
در دو گروه متمایز دست ب میشوند کسانی که
میتوانند عاشق سرنوشت خود باشند و آنها
که چیزی را موفقیت میانگارند که موفق
بودنش را دیگران به نرخ روز تضمین کرده
باشند میدونید که عشق به سرنوشت یا عشق به
تقدیر آموزه مهم نیکه است دیگه
نیکه مضمون به لاتین میگن عم فتی یعنی
فیت و عشق به سرنوشت این در حقیقت اصل
راهنمای زندگیش بود پذیرش زندگی و پذیرش
خود همان گونه که هستی یعنی تو یک موجود
میرا محدود و ناتوان و شکنندگی منتها همین
شکنندگی و همین ناپایداری و همین گذرایی
رو دوست داری و جشن
میگیری آره میه بنا آدمها دو نوع
آدمهایی که تقدیر خودشون رو دوست دارن و
آدمهایی که سعادت خودشون رو در چیزی
میدونن که دیگران تعیین میکنن
ارزششو همه قصههای دین سن در واقع
حکایتهایی از سرنوشت است که بس بسیار
بارها میگویند چگونه در پایان ما ما
مفتخر باشیم که داوری میکنیم ما مفتخر
باشیم که داوری میکنیم یا به تعبیر دیگر
چگونه یکی از دو منطق را دنبال کنیم که هر
شخصی با هر درجه هوشی سزاوار پی گرفتن آن
است قصد خدا از خلق جهان دریا کویر اسب
بادها زن کهربا ماهیها و شراب چه
بود حالا نکته مهم من ببخشید من چشمام
نمیبینه من به خاطر اینکه درست نخوابیدم
مشکل دیدن دارم درست نمیتونم بخونم
بنابراین زود شما رو خلاص میکنم
فرق قصه گفتن با نظریه پردازی چیه شما در
نظریه
پردازی امکان اینکه با
کانسپت بتونید یک چیزی رو معنی کنید بسیار
بسیار محدوده حالا یک موقع دیگه میتونیم
صحبت بکنیم ولی در قصه گفتن به دلیل اینکه
شما از تصویر یعنی از استعاره استفاده
میکنید استعاره ها امکانات بینهایت در
اختیار شما میگذارن
و هم امکانات بینهایتی برای معنا آفرینی
و هم اینکه در معنا بخشیدن برخلاف مفهوم
کمتر دچار خطا میشن یعنی معنایی که قصه
میده به یک واقعیتی بسیار معنای اصیل
تریست که یک نظریه فلسفی میده و به همین
دلیل برای
فیلسوف قصه بسیار با ارزشه قصه بسیار مهمه
ادیان و اساطیر همه قصه به همین دلیله که
خیلی مهمن به همین دلیل که موندن اگر
اینها نظریههای علمی یا فلسفی بودن مثل
نظریات بکلم میوس یا افلاطون همین در
کتابهای کهنه خاک میخوردن اما
چرا مسیح و موسی و نوح و همه این
پیامبرانی که ما میشناسیم کمابیش در تمام
کره زمین شناخته شدن بودا کنفسیوس درست به
دلیل که قصه گفتن و با قصه از معناهایی
پرده برداشتن که به پهنای
ابدیت عمق
و مایه داشت در
حقیقت قصه گو بدون آنکه مرتکب خطای تعریف
معنا شود آن را آشکار میکند شما
در فلسفه ورزی در یک گزاره فلسفی دارید یک
قض میکنید یعنی دارید معنا رو بیان میکنید
میگید معنا این است یعنی شما تعیین میکنید
معنا چیه ولی در قصه گفتن شما دارید آشکار
میکنید درست مثل تئاتر در تئاتر چیزی کسی
به شما نمیگه قصه چیه بازیگرا بازیش میکنن
نشونتون میدن بنابراین قصه معنا رو نشون
میده بیان نمیکنه به همین دلیل قادر هست
که با کلمات در ذهن
شما تصاویری رو تداعی بکنه و برانگیزه که
اون تصاویر هرگز با اون کلمات بیان نشدن
یعنی من اگر به شما بگم اسب سفید در یک
داستانی شما ممکنه از این اسب سفید به
مجموعه بسیاری از تصاویر دیگه راه پیدا
بکنید که من اصلاً نگفتم و اون تصاویر
لزوماً به زبان و بیان در نمیان
خب بذارید من یک جمله پایانی رو برای حسن
خطام بخونم
براتون باری دوران اولیه زندگیش به او
آموخت که گرچه میتوانی در در باره زندگی
همه قصهها را بگویی و همه شعرها را برایی
نمیتوانی زندگی را شاعرانه سازی و آن را
بان اثری هنری زیست
کنی یا زندگی را ابزاری برای تحقق یک ایده
بگردانید زندگی شاید جوهری در بر داشته
باشد که یادآوری و
تکرار در خیال ممکن است رمز آن جوهر را
بکشید و اکسیری به تو بدهد و سرانجام تو
حتی ممکن است از این خوشبخت باشی که چیزی
از آن ساختهای قصهایی سرهم کردهای ولی
به زندگی خود نه که نه جوهر است نه اکسیر
و اگر تو آن را جوهر و اکسیر بی انگاری
تنها با تو نیرنگ خواهد کرد بدل نمیشود
چه بسا تجربههای تلخ ترفندهای زندگی بود
که او را آماده افتادن در کمند عشق بزرگ
کرد اثری که هیچ کم از شاهکار ندارد به هر
روی قصه گویی چیزیست که در نهایت او را
فرزانه کرد و از غذا نه آنطور که
ستایشگران پیرامونش فکر میکردن جادوگر
سیرن یا س
سیبلا ببخشید باز من بد خوندم چشمام درست
نمیبینم و از غذا نه آنطور که ستایش ران
پیرامونش فکر میکردن فرزانگی این هم جمله
زیباییست فرزانگی فضیلت سال دیدگی است
یعنی پیری فرزانگی فضیلت سال دیدگی اس و
به نظر میرسد تنها برای کسانی تحقق
مییابد که در دوران جوانی نه فرزانه
بودند نه دورد
نیش بسیار پوزش میخوام از شما و ممنونم
از اینکه تحمل کردید h