هرمان بروخ یک رمان نویس هست و یک شاعر
هست ولی بیشتر با رمانها شناخته میشه و
کسیست که شاید
خیلی عامه پسند نباشه و نیست رمان هاش
چیزی نیست که مردم عادی خیلی تحمل خوندنشو
داشته باشن ولی از نظر جایگاهش در تاریخ
رمان قرن بیستم او رو در کنار مارسل پروست
و جیمز جوس روبرت موزیل و ایها قرار میدن
یعنی از
نظر آقای میلان کندرا که او هم بسیار
علاقه داره
به روخ معتقد هست که بروخ و
موزیل از دو تن از سه رومان نویسهای
محبوب او برجسته در قرن بیستم بنابراین
آدمیست که نخبگان اروپا خیلی بهش توجه
داشتن و خیلی بهش اهمیت میدادن و میدن ولی
شاید برای دیگران خیلی شناخته شده نباشه و
اصلا ترجمه آثارش م خیلی آسون
نیست در سبک رومان نویسی او هم مثل مارسل
پروست و مثل موزیل و بعد کسانی نمس کندرا
سبک کارش ترکیب جستار
و روایت هست یعنی رمان هاش بنابراین
رمانهای اصلیش بسیار طولانی مثل موزیل ولی
شما در اونجا تقریباً کمابیش سبک مشترکی
رو که پروست و کندرا و مزیل به کار بردن
شما میبینید یعنی داستان همین طور که
تعریف میکنه به قول کندرا میگه که ما من
وقتی روایت میکنم نمیخوام شما رو سریع به
یه جایی برسونم میخوام آرام آرام راه بریم
وسط راه بنشینیم قهوهای بخوریم بنابراین
وسط روایت شما میبینید که یه مقع دو صفحه
داره صحبت میکنه راجع به مضمون اون
داستانی که داره میگه یکی از
مضامین خب مسئله اصلی چی بود و چرا اساساً
کسانی مثل بروخ مهم شدن و کسانی مثل بروخ
در حقیقت آنچه که اندیشیدن و آنچه که
نوشتن
نوشتن یه مسئله بود که همه کسانی که در
اون دوران بودن بهش
دچار بود مشغول بود ذهنشون مسئله اصلیشون
بود مسئله زمانشون بود ولی به طور کلی
مهمتر از اینکه مسئله زمانه اونها بود
نکته مهم اینه که ذهن غربی هست که به چنین
مسئلهی توجه پیدا میکنه و به چنین مسئله
به اصطلاح انگلیسیش میگن آب سست میشه یعنی
ذهنش مشغول میشه دست از سرش برنمیداره
تبدیل میشه به وسواس فکریش
و این وسواس فکری چیزیست که شما از یونان
باستان تا امروز میبینید و اساساً
تاریخ غرب غرب که میگم یعنی از یونان تا
امروز اروپا و
آمریکا بر اساس این وسوسه ذهنی و روحی
میشه فهمید اون چیزی که ما نداریم یعنی ما
از این وسوسه رها هستیم و به همین دلیلم
خیلی نمیفهمیم که
[موسیقی]
مدرنیته در حقیقت چرا این چیزی که الان به
وجود آمده به وجود آمده رفتارای غربیا
خیلی برای ما قابل فهم نیست
اصلاً اگه بهش فکر
کنیم و اون وسواس این هست که انسان
غربی در یک
خصلت متمایز هست تقریباً با همه فرهنگهای
دیگه و اون اضطرابش از اینکه
مبادا دچار توهم شده باشه مبادا تماسش با
واقع واقعیت از بین رفته باشه مبادا داره
خیال وافی میکنه و فکر میکنه که
واقعیته
و بر خلاف انسانهایی که فرهنگهای دیگه
ما میشناسیم بیش از اینکه مسئله مرگ
باشه مسئله توهم زندگیه بیش از اینکه
مسئله حقیقت باشه مسئله توهم
داشتن
حقیقت و حقیقتهای دروغین به همین دلیل در
این
فرهنگ اولا از
خود سقراط به این سو میبینید که بحث خود
را به شناس مطرح میشه حالا توضیح میدم تا
امروز و بعد مسئله حقیقت چندان مهم نیست
که
صداقت صداقت یک رکن فکر غربی و رکن ذهن
غربیست برخلاف فرهنگهای دیگه مثلاً هیگل
توی تاریخ فلسفه از چینی خیلی بد میگه
میگه میگه اینا
هیچ یه روده راست تو شکمشون نیست و درست
حرف نمیزنن پروای بیان واقعیتو
ندارن ولی ذهن غربی بیش از
که مشغول تروث یا حقیقت باشه
نگران ترو فولنس یا صداقته
براش مهمه
که خودش خودش رو صادقانه ببینه در وضعیتی
که وجود داره اون چیزی رو که میبینه چیزی
باشه که هست نه اون چیزی که توهم میکنه و
همین طور براش مهمه که کسی دیگهای بهش
دروغ نگه دروغ نگفتن در یعنی بدی دروغ در
فرهنگ غربی اصلا ارتباطی با فرهنگهای دیگه
نداره یک چیز بنیادی یعنی اساس این فرهنگ
هست یکی دروغ و یکی هم ریاکاری و بعد در
اصر در حقیقت مدرنیته مضاده میشه از صداقت
از اینکه انسان با خودش صادقانه رویارو
میشه و بعد محدودیتهای خودش رو میپذیره و
این جهانی که الان ما میبینیم چه در
تکنولوژی چه در دموکراسی میسازه و
این نگرانی دائم عذاب وجدان دائمی که دست
از سرش برنمی داره موجب میشه که همواره
نسبت به بدترین نوع نقدها گشوده باشه تا
اینکه به اصطلاح بسته تا اینکه سرکوب بکنه
نقدها رو این اتفاقی نیست که در فرهنگ غرب
نقد مطرح میشه و نقد مهم میشه به دلیل
اینه که ذهن غربی ترجیح میده که وجود
نداشته باشه تا اینکه خیال کنه وجود داره
ترجیح میده که واقعیت زشت رو بپذیره به
جای اینکه دچار توهم یک واقعیت زیبا بشه
خب سرات گفت خودت را بشناس خودت را بشناس
یعنی چی یعنی فرق خودت و دیگری رو بدون
بدون که تو کی هستی به قول مولوی در زمین
دیگران خانه مکن کار خود کن کار بیگانه
مکن بدون که
کجایی خودت کی هستی و دیگه مواد خودت به
جای دیگری بگیری و دچار به اصطلاح مارکس
علی نیشن بشید با خود
بیگانگی در عرفان و در
تصوف اسلامی و همور شرقی این مهمه که
آدمها به
اصطلاح با یه جای دیگه وصل باشن و به
اصطلاح با خدا با یک نیروی برتر با یک
موجود برتر متصل باشن وگرنه هیچن
ولی در فکر غربی نه میخواد همون هیچ بودن
خودشو درک بکنه ظل بزنه به تاریکی وجود
خودش و تمامی
حقارت ناپایداری و متناهی بودن وجود خودش
رو با چشم ببینه درک بکنه ترجیح میده این
رو به اینکه خودش رو به یک
سرچشمه ولو بسیار ارزشمند مطلق متعالی
دیگری که او نیست پیوند بده این رگه رو
شما از سقراط تا امروز میبینید هر موقع
که مخصوصاً وقتی که دچار بحران میشه بحران
ناشی از همینه یعنی بحران بحران فلسفیه و
همیشه بحران خودشو فلسفی
میفهمه اونچه که
امروز در این فصل بهش اشاره میکنیم در
حقیقت خانم خانم آرنت اشاره میکنه به یکی
از
ایدههای بروخ در مورد اثر ادبی و اون
مسئله
ارزش آثار ادبی و هنری هست برای
غربیها معیار سنجش انحطاط یا شکوفایی یک
تمدن و فرهنگ ارزشهای هنری و ادبی به
عبارت دیگه برای او جهان با هنر و ادبیات
معنی پیدا میکنه در نتیجه وقتی که شما
میبینید که فیلسوفان راجع به موسیقی حرف
میزنن به خاطر اینکه براشون موسیقی معیار
سنجش هست موسیقی برای
اونها یک ترازویی است که میتونن نبض زمانه
خودشون رو بگیرن و ببینن که این زمانه
حالش خوبه یا نه در
حقیقت
یک موسیقی به دلیل اینکه درش کلام وجود
نداره و بسیار هنر تجریدی هست فقط و فقط
صوت هست این مثل
منطق فکر و فرهنگ و تمدن غربیه در حقیقت
هر آدمی با هر فکری میتونه محتوای فکرشو
محتوای وجودیش رو در موسیقی که فرم محض
هست بریده بنابراین موسیقی یک معیاری است
برای سنجش
فرهنگ فارغ از همه تنوع و تکثری که در
دونش هست این رو در دوران رنسانس خب همین
هست دیگه در دوران رنسانس یک بحرانی به
وجود میاد که این بحران بحران در وحله اول
ارزشهاست و مسئله هنر و ادبیات
هست در حقیقت حقیقت برای یک غربی کمابیش
تابع هنر و ادبیاته نه مفاهیم مجرد
فلسفی و
علمی خب در عصر جدید ما یعنی زمانی که
هران بروخ و کسانی مانند او در به اصطلاح
میگن لفن و سیل به فرانسه لفن و سیکل یعنی
اواخر قرن نوزدهم و اوا قرن بیستم اینها
یک حلقههای از روشن فکرای اتریشی بودند و
اتریش در قرن نوزدهم در از نظر فر هگی
پایتخت اروپا به شمار میومد
فوقالعاده زندگی
پویای مثال زدنی داشت و خب بهشتی بود برای
کسایی که اهل هنر و نظر هستن ولی با ورود
به قرن
بیستم کاملا شرایط تغییر میکنه شرایط
تغییر میکنه بحران اقتصادی و بحرانهای
دیگه به جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دومی
جامعه و اون روشنفکرا پراکنده میشن از بین
میرن مهاجر میشن و
اتریش ویران میشه بخش
زیادیش در اون دوره مسئله اصلی اینه که خب
این تمدن که تمدنی که ما داشتیم به نام
تمدن غرب این دیگه داره نابود میشه در
حقیقت ارزشها تورم تورم اقتصادی برای
اولین بار به وجود آمده بود و این تورم
اقتصادی
فقط در پول اثر نمیگذاشت بلکه پول به دلیل
اینکه کانکریت ترین و ملموس ترین چیزی هست
که ارزش میتونیم براش قائل بشیم او مبنای
بقیه ارزشهاست یعنی اینکه اعتقاد به خدا
تابع ارزش پوله به خاطر همینم رو دلار در
حقیقت اگر ارزش عینی و واقعی و ملموس تنزل
پیدا بکنه
و سقوط کنه به طبع او ارزشهای معنوی
ارزشهای اخلاقی و ارزشهای انسانی اون
جامعه هم
دارن دارن سقوط میکنن این اتفاق در نیمه
اول قرن بیستم با یک برای اولین بار و با
سرعت بسیار شدیدی رخ داد و روشنفکران
اروپا رو شوکه کرد که این تمدنی که انقدر
خوشبینانه فکر میکردن راه نهایی و یقینی
انسان به سوی سعادت رو برای همیشه یافته و
داره با شتاب به سمت اون پیش میره ناگهان
دیدن از توش جهنم درآمد جهنم جهنم یعنی
اینکه انسانها واقعاً نمیدونستن تا لحظه
دیگه آیا زنده خواهند موند یا نه میگه که
آخرالزمان تمام ایار اما این مسئله مرگ و
جنگ و اینها مسئله مهمی نبود انقدر که
مسئله بیمعنایی زندگی اینکه انسان بمیره
بسی راحتتر از اینه که زندگی رو بی معنا
بیابه
تحمل بینایی بسیار دشوارتر از تحمل مرگ
هست حالا حداقل برای انسان
اروپایی بینایی یعنی چی یعنی
اینکه شما دیگه برای این زندگی دلیلی وجود
ند چیزی براتون مهم نبود یعنی کهه وقتی که
میگیم یه چیزی معنی داره یعنی که برای شما
مهمه مثلا مادری که نیمه شب برمیخیزد به
بچش غذا میده این از راحتی و آسایش خودش
میزنه این به این معناست که براش بچه مهمه
اگر بچه براش مهمه بنابراین بچه به زندگی
اون معنی هم میده اونچه که برای ما مهمه
به زندگی ما معنی میده اگر چیزهایی که
قبلاً ما براشون خیلی اهمیت قائل بودیم
اینها ارزش خودشونو از دست بدن دیگه شما
نمیدونی برای چی باید فردا از خواب
برخیزی ارزشهای معنوی
اعتبار دین و بعد هم سکول خود دوران مدرن
همه اعتبار خودشونو از دست دادن نه تنها
دین برای همیشه سلطه مطلق رو از دست داده
بود که اونچه که فکر میکردن که جایگزین
دین هست اون هم کاملاً بی اعتبار شده بود
یعنی علم و تکنولوژی که فکر میکردن مایه
سعادت انسانه از درونش
توحش غیر قابل تصور بیرون اومد خب این
بینایی و این بحران
ارزشها اگر حل نمیشد اگر چارهی براش
اندیش اندیشیده نمیشد امکان زندگی دیگه
وجود نداشت این عصر نیلیز بود عصری که
میگن اسمشو نیهیلیسم میگذارن عصری که در
حقیقت نیچه با این
عنوان شناختش و دیگران هرچه که پیشتر
رفتند
بیشتر از این به اصطلاح استعاره استفاده
کردن که گویی ما در یک حبابی از پوچی
داریم زندگی میکنیم در عصر مادرن اون شعر
عامیانه هست که
میگه عالم همه خواب است ولی کن چه
خواب نه ببخشید میگ عالم همه سرابه ولی چه
سرابی نه این که در بیداری سراب ببینی در
خواب سراب ببینی اون هم نه خوابی که آدم
عادیه بلکه خواب بدمست خراب خب جهان سراسر
پوچ شد پوچ شد یعنی چی یعنی این کهه زبان
خود زبان به عنوان مهمترین ابزار انسان
برای ارتباط ارتباط با یکدیگه و ساختن
جامعه خاصیت ارت باتی خودشو از دست داد
آدما با هم حرف میزدن و نمیفهمید حرف
همدیگه رو و در نتیجه همدیگه رو میکشتند
همدیگه رو میخواستن نابود کنن و به برای
اولین بار در تاریخ بشر انسان به
ابزارهایی دست پیدا کرده بود که برای
نابود
کردن کل انسانیت روی کره زمین کافی بود
بمبهای هستهای بر این اضطراب افزایش
میداد زیستن در زیر سایه بمبهای هستهای
بدون اینکه پول ارزش داشته باشه بدون
اینکه مذهب ارزش داشته باشه بدون اینکه
بشه به چیزی تکیه کرد این یه بحران بود که
باید کسانی که اهل فکر بودن در اروپا باید
بهش میاندیشند میاندیشیدند تمام
فیلسوفان تمام هنرمندان و ادیبان در
نویسندگان در اروپا و غرب اصولاً مسئله
شون اینه از به ویژه از قرن اوایل قرن
بیستم به این سو مسئله شون که انسان چیست
و آیا زندگی به زیستن میارزد یا نه مسئله
اینه و همچنان در پی پاسخ دادن به اون
هستن تمام این پست مدرنیسم
نمیدونم گرایشهای مثلاً آوانگارد سنت شکن
همه اینها در واکنش به این وضعیت و برای
جستجوی راه
حلی برای این بحران به وجود آمدن
خب ایدئولوژی
ها مخصوصا ایدولوژی های
توتالیتر میان چیکار میکنن
یک درمان قلابی یه راه علاج قلابی برای
مشکل پیدا میکنن یعنی میان به شما میگن که
خب درسته که الان مثلا ایدئولوژیهای دیگه
اعتبار خودشون از دست دادن دین از دست
داده ولی من الان حقیقت مطلق رو بهش دست
پیدا کردم و با این حقیقت مطلق شما رو به
یک بهشت برین خواهم رسوند و بنابراین
انسانهایی که در پی همین
مدرنیته فاجعه
وار تنها شدن و با وجود اینکه در دل
شهرهای بزرگ زندگی میکنن ولی پیوندهای
انسانی با بقیه آدمها رو از دست دادن از
جای خودشون برکنده شدن و احساس میکنن که
در غربت و هجرت مطلق هستن این انسانها از
فرت استیصال جذب این ایدئولوژی ها میشن و
به خاطر چی به خاطر اینکه همون طور که
دیدید توی
شعرای رسمی میگن مثل قطرهای به دریای خلق
بپیوندن وقتی که انسان از نظر هویت میگه
من کی کی برا چی
زنم یک راهش همون کار راهیست که ما در سنت
ما هست یعنی پیوستن به خدا و ارتباط با
منشه هستی یا در اصر جدید ایدئولوژیها
ایدئولوژیها جای خدا نشستن در حقیقت اون
کاری رو میکنن مدعی اون کاری میکنن که خدا
میکرد و ادیان میکنن منتها اینها
واقعین مارکسیسم یا کمونیسم معتقد بود که
دین و به اصطلاح ایدئولوژی و اینها اینا
همه توهم اینا
محصول زیرساختهای اقتصادی هستند و فقط
اقتصادی
که واقعیه یعنی واقعیت داره ولی در نهایت
وقتی که به قدرت رسیدن تمام سیاستش و
اقتصادش روی خیالات بنا شده بود و نتونست
دوام بیاره خب این چیزیست که از قرن
نوزدهم به این
طرف اروپایی و ذهن درگیر مدرنیته بهش توجه
کرده بود مخصوصاً کسانی مثل داستایوسکی
داستایوسکی یکی از درخشانترین مغزهای
تاریخ بشر هست که
با ذکاوت جنون آمیزی که داشت متوجه شد که
ما در یک موقعیت بسیار بسیار تناقض آمیزی
هستیم که معلوم نیست که بتونیم ازش جان به
در ببریم و او او هم دقیقا مسئله رو به
صورت نیچهای فرموله میکرد منتها از یک
راه دیگری که با راهد میش متفاوت
بود در قرن اوا ق بیستم با رسانهها به
اصطلاح ظهور ناگهانی رسانههای گروهی
و توده توده
مردم نظامهای توتالیتر به وجود آمدن و
نظامهای توتالیتر اساسش بر چیه خود
مدرنیته اساسش بر تولید تکثیر بینهایت
چیزهاست همه چیز تا بینهایت تکسیر بشه همه
چیز در مدرنیت اولا جهانیه از تکنولوژی
گرفته تا افکار همش جهانیه و
ثانیا باید تا جای ممکن تکسیر بشه و این
تکسیر
نامحدود در حقیقت تغییر کیفی کمی تبدیل شد
به مهمترین عامل تغییر کیفی همه چیز
معنیش عوض شد همه چیز اون نانی که مردم
میخوردند
تا خانه پدری شون که میرفتن همه چیز تغییر
کردن روابط انسانها زبان نمیدونم نم شیوه
زندگی و به شکلی شد که مردم نمیتونستن
تحمل کنن نمیتونستن باهاش کنار بیان برخس
یه جملهی داره میگه که بالاترین شهر
بدترین شهر
بینهایت نامحدود بودن اصلا وجود نداشت تو
زندگی بشر و وارد شد این نامحدودی یعنی
میتونه اثر هنری رو شما میتونید الان من ی
گزارشی چند وقت پیش چند سال پیش گوش
میکردم تو رادیو که الان موسیقیها که
تولید میشه شاید ۰ ۸۰ درصدش اینها از رو
هم کپی میکنن یعنی تم رو از همدیگه گرفتن
الان کی دیگه اورجیناله توی مثلا اینترنت
حالا از دانشجوها که تقلب میکنن به کنار
ولی شما نقل قل هایی که میگیرن حرفهایی که
میگیرن عکسهایی که میگیرن همه همه چیز رو
میتونن ازن یعنی تظاهر کنن که مال اوناست
و بفروشن به مخاطب خودشون این جهانیه و
نامحدوده و این وضعیت یعنی اینکه هیچی
ارزشی نداره هیچی معلوم نیست که درسته
درست نیست هست نیست مخصوصاً
با انقلاب دیجیتال و فضای مجازی شما در
جهانی زندگی میکنید که مثل جهان واقعی
واقعیست ولی شما درش
حضور نمایان و آشکار ندارید یعنی نه شما
میبینید دیگری رو و نه شما میشناسید یک
نفر میتونه با یک با ۱د تا آیدی داشته
باشه معلوم نیست آدمی که یک آیدی داره یک
نفره یا ۱د
نفره بنابراین هرچه که پیش میره مدرنیته
این بحران ارزشها درش بیشتر و بیشتر
میشن بروخ در حقیقت یک کانسپتی رو به نام
هیچ که این کانسپت پیش از
او کلمه کیچ کلمه آلمانیه و غیر قابل
ترجمه است یعنی در انگلیسی و فرانسه و
زبانهای دیگه هم ترجمه
نمیکنن ولی توضیح میدن و توضیح خواهم داد
هیچ در حقیقت یک جریان آوانگارد هنری این
کلمه رو به کار برد اما اون مهم نبود مهم
این بود که بعد از اینکه این کلمه اصطلاح
درست شد فیلسوفان و اندیشمندان مختلف
نظریههای مختلفی دربارش پروردن یعنی همین
مقوله کیش مفهوم کیش رو استفاده کردن برای
توضیح سقوط ارزشها منتها با تئوری های
مختلفی مثلاً بروخ یک تئوری داره راجع
بهش روبرت موزیل یک توری
داره میلان کندرا یک تئوری داره اینا هر
کدوم با توجه به شرایطی که در زمان خودشون
بود اون نوع هنر رو که به نظرشون هنر به
اصطلاح تقلیدی نبود هنر کلیشهی نبود بلکه
یک هنر ذات شر آمیزی داشت این هنر یک
سرشت شر آمیزی داشت اصلا هم تقلیدی نبود و
اصلا م کلیشه نبود و باسمی نبود و نه
بنابراین اینا مجبور بودن که یک مفهوم
تازهای برای توصیف اون خلق کنن چون قبلاً
ا مفهوم یا به اصطلاح یه اثر هنری یا اد
یا این اثر اثر ا اوریجینال هست اصیله یا
اینکه طرف تقلب کرده کپی کرده یا اینکه یک
چیز کلیشه ی همه مثلا از این آثار میتونن
تولید کنن ولی هیچ موقع شکلی از اثر هنری
به وجود نیامده بود اثر هنری که میگن حالا
توضیح میدم که یعنی همه چیز هر چیزی که
ارزش داره تاکنون اثر هنری به وجود نیومده
بود که
به ظاهر اوریجینال باشه یعنی خلق واقعی
ذهن هنرمندش باشه ولی در واقع یه چیز شر
آمیزی توش هست که اون چیز شر آمیز آزار
دهنده است برای کسی
که به اصطلاح وجدان بیداری داره ذهن سالمی
داره و یه چیزی هست که توش نمیتونه بپذیره
نه دروغ میگه نه چیزی رو پنهان میکنه نه
تقلب میکنه با این حال یک چیز آزارنده درش
هست اون چیز آزارنده
چیه در این
اثر ببینید برگردیم به اون مقدمی که
گفتم اونچه که
برای یک ذهن غربی مهم بود از سقراط به این
سو این بود که خودت باش و خودت رو بشناس و
بدترین کاووس چی کابوس اینه که خودش رو به
جای دیگری بگیره یا دیگری او رو فریب بده
و به جای کس دیگهای خودشو نمایش بده وقتی
که دکارت شک کرد و میخواست برای بیرون
آمدن از شک یک پشتوانه پیدا بکنه گفت خب
به خدا پناه برد دیگه باز فرزن خدا هست
منتها گفت از کجا معلومه که خدا فریبکار
نیست از کجا معلومه که خدا رو چن که هست
به من نشون میده بنابراین باید من ایمان
بیارم به خدایی که فریب نمیده خدایی که
دروغ نمیگه یعنی انقدر مسئله دروغ مهمه که
به خدا هم بدگمان میشه مهم براش اینه که
دروغ نباشه
خب اون چیزی که دروغم گفتم منظور این نیست
که به اصطلاح ت منظور تولس هست یعنی صداقت
طرف اون چیزی رو که هست صادقانه باهاش
مواجه شده باشه و همین طور خودشم صادقانه
مواجهه خودش مواجهه صادقانه خودش با خودش
و با جهان به پیدایش علوم جدید و تکنولوژی
جدید و فلسفه جدید و مخصوصاً انواع ادبی
مثل اتوبیوگرافی و بیوگرافی و
نمیدونم انواع و
اقسام بیان و نوشتار که خودش رو و بدیهای
خودش رو برای دیگران آشکار میکنه یعنی به
جای اینکه بره در کلیسا و در یک فضای بسته
برای کشیش اعتراف بکنه میاد و ودی هاشو
جار میزنه
یعنی اتوبیوگرافی شرح حال کسی که شر حال
خودشو مینویسه کسی که از خودش حرف میزنه
او زمانی اون نوشتش با ارزش هست که از
بدیهای خودش گفته باشه وگرنه از خوبیهای
خودش گفته باشه که اون هیچ ارزشی نداره
که در این شرایط هست که اعترافات سنت
آگوستین در میاد نمیدونم روسو و دیگران خب
ولی اونچه که در این وضعیت جدید یعنی در
قرن بیستم اروپا نیمه اول
میدید در هنر در ادبیات در نه تنها در هنر
و ادبیات در زبان یعنی آدما شکلی که حرف
میزدن و چه سیاستمداران چه آدمای عادی یه
چیزی بود که یه آدمایی بودن که یه جوری
حرف میزدن یه جوری رفتار میکردن یه جوری
اثری رو خلق میکردن که بسیار بسیار آزار
دهنده بود چی بود اون به اصطلاح عامل آزر
دهنش اینکه درش صداقت
نبود
یعنی هیچ دروغ نمیگفت رف و هیچ چیزی رو
پنهان نمیکرد اما به شکلی اون اثر خلق شده
بود یا به شکلی اون شخص خودش رو بیان
میکرد و سخن میگفت
که شما نمیتونستی باور کنی که این داره
صادقانه سخن میگه ایدئولوژی ها و
دستگاههای پروپاگاندا و رهبران نظامهای
توتالیتر درست همین طور هستن تا لحظه آخر
شما نمیدونی که آیا اینا واقعا باور داشتن
به این حرفا که میزدن یا باور نداشتن چون
اگر باور داشتن که خب خیلی از
سلیم و دنیای واقعی باید جدا افتاده باشن
و در حقیقت یک دچار بیماری روحی شدن
بیماری روانی شدن و اگر باور داشتن چطور
میشد که این همه این حرفاشون با
واقعیت در تناقض بود واقعیت مدام
نظریههای اینا آرمانهای اینا برنامههای
اینا رو نقض میکرد مدام ۱د بار تجربه
میکردن و هر بار تجربه خطای فکر اونها
رو اثبات میکرد ولی اینها از خطاها شون
دست برنمی داشتن
و انقدر خطا کردن که هزینه سنگینی رو بر
مردم تحویل کردن و خودشونم از بین رفتن
این
سوال مهم بود یعنی یک وضعیتی پیش آمده
که که با دروغ و کلیشه و اینها قابل توصیف
نیست اونچه که ما میبینیم دیگه دروغ نیست
بلکه هیچ چیز غیر آشکاری هم در میان نیست
نظامهای توتالیتر برعکس حکومتهای
دیکتاتوری که خیلی سانسور میکنن
خیلی اسنادو پنهان میکنن اسناد اسناد
محرمانه و هر چیزی میگن اسناد محرمانه
نمیدونم اص در مثلا در جمهوری اسلامی
انقدر که اینها کتابهای تاریخی چاپ کردن
و سند چاپ کردن و با آدمها مصاحبه کردن
موافق و مخالف نظام سابقه نداره هرگ هر
و از اون طرف شما نمیتونید تصور کنید که
در وضعیتی هستیم به دلیل این
ماهیت عصر دیجیتال هست دیگه که کسانی که
در جایی هستن کتابخونهی هستن یا مکانی
هستن نمیتونن بشینن مثل قدیم یکی یکی
کتابا رو کنترل کنن ببینن این کتابا خوبه
یا بد امکان نداره که انقدر تولید میشه که
امکان به اصطلاح مهاره به شکل قدیم نیست
در نتیجه شما من گاهی میرم توی وب
سایتهایی و میبینم بدترین مقالات و
کتابها راجع به نظامی مثلا توتالیتر توی
سایت پایگاه بسیج مثلا دارغوز آباده مثلا
یه چیزای
کاملاً سورال شما میبینید یا میبینید
که رسانهها یا طلبهها از حرفهای مثلاً
میخوان فیلسوفان پستمدرن حرف بزنن استناد
کنن رساله بنویسن و ا یه چیز عجیب غریبه
یعنی هیچی به هیچی نمیخوره نمیشه که آدم
پست مدرن باشه با بسیجی باشه بعد نمیشه که
آدم مثلاً حرف از فوکو بزنه تا حرف مثلا
مجلسی رو اسباد بکنه ولی دنیاییست که این
شکلی میشه یعنی در فضای جامعه توتالیتر
انقدر
کلمات به شکل ضد ارتبات به کار رفتن که
دیگه چیزی نمیگن در حقیقت هدف این نیست که
پیام رو منتقل کنه هدف اینه که فقط در
بیشتر اوقات سرصدا ایجاد بکنه و اتفاقا
باز این نفه نه با خاموش کردن که با سرصدا
ایجاد سرصدا بسیار هست که میشه در حقیقت
قدرت رو مها کرد بنابراین کیچ یک نو
هنریست که فاجعه واره شرارت
واره نوعی از هنر هست که به نام هنر ولی
در واقع یک
پدیده ضد هنر به خاطر کهه هنر با حقیقت
پیوند خورده وقتی که یک اثری غیر
صادقانه خلق شده و چیزی رو از خودش به
نمایش میگذاره که نیست این به این معناست
که ضد حقیقته پس ضد هنره ما یه اثری
نداریم که مثلا پیش پا افتاده و مردمی
عامیانه باشه نه این ضد هنره و این ضد هنر
در حقیقت با نشون دهنده و نماد سقوط
ارزشهاست و این سقوط ارزشها به مفهوم
این نیست که یه خونهی خودش خراب میشه نه
به منای اینست که خونه منفجر میشه منفجر
میشه عصر مدرن عصر انقلابه عصر تحولهای
تدریجی نیست اصلاً
اصل جهشهای دفعی و ناگهانی و پیشبینی نا
شده است و هر چقدر که یک عاملی نیروی
ویران کردنش بیشتر باشه
به اصطلاح تاثیرش ناگهانی تر و شک آور
تره به خاطر همین بود که این کسانی مثل
بروخ دنبال این بودن که نظام ارزشها رو
از نظر فلسفی دوباره بازسازی بکن خب مثال
دیگه میزنم که شاید برای
دوستان در حقیقت پی گرفتن و کنجک کردن
بیشتر کمک کنه بهش
بگذارید من میخواستم برای شما از نیچه
بخونم اونچه که نیکه رو نسبت
به جامعه تودهی و گلهی در حقیقت بدبین
میکنه
و ب او از این منظر مدرنیته رو نقد میکنه
درست همینه یعنی او معتقد هست که این
وضعیت به تباهی فرهنگ انجام میده و وظیفه
فیلسوف رو چیزی جز
بازسازی جهان معنوی و فرهنگی یک ملت
نمیدونه وقتی که او حمله میکنه به نظام
ارزشها به خاطر اینکه اون نظام ارزشها
صادقانه نیست اون نظام ارزشهایی که میراث
مسیحیت هست از نظر نیشه ادعای حقیقت مطلق
میکنه در حالی که چنین نیست در حالی که
آدمها هر کدوم از چشم انداز خودشون جهان
رو میبینن اگر کسی آمد و گفت که
من اون شکلی که من میبینم جهان رو این
تنها شکل ممکن و حقیقت مطلق هست پس داره
دروغ
میگه شورش نیچه بر اخلاق از منظر یک انسان
اخلاقی بود یعنی او به نام
اخلاق علیه دستگاه که ادعای انحصاری اخلاق
داشت شورش کرد بهش میگن که یک به اصطلاح
ایم
مورالی ضد اخلاق ببخشید مرالی مورالی
اخلاق گرا یک اخلاق ستیز اخلاق گرا و همه
نیچه رو میشه در پرتب همچین به اصطلاح
برنامه خون یی با دونست که برنامه او چی
بوده برنامه او این نبوده که در به
نیهیلیسم تن بده برعکس کسانی مثل
داستایوسکی که نتونستن تاب بیارن نتونستن
راهی پیدا بکنن میش به عکس راه پیدا میکنه
و ا به زندگی شاد و زندگی استتیک و بعد
ایده هایی مثل بازگشت جاودانه در حقیقت رو
میاره یعنی در نیچه بنبست وجود نداره
ولی باید دونست که او اونچه که باهاش
مخالف بود اون چیزی بود که اتفاقاً بعد
بعدها وقتی هیتلر اومد درست بر خلافش
استفاده کرد یعنی چی یعنی یک ایدئولوژی که
از نیچه استفاده کردن برای اینکه یک
ایدئولوژی مطلق گرای جزمی خشن رو مشروعیت
بدن درست بر
خلاف روح و جهان نیچه و به همین دلیل
فیلسوفانی مثل یاسپرس و هایدگر مجبور شدن
که به طور مفصل شروع کنن به درس دادن و
توضیح دادن نیچه و نجات دادن نیچه از شر
چنین دشمن خطرناکی حالا من بذارید من یه
تیکه بخونم اگه پیدا
بکنم دوستان در این فاصله شما هم اگر
سوالی دارید یا صحبتی دارید میتونید دست
بلند کنید و بیاید
بالا اگر یادتون باشه
و شنیده باشین کسی مثل ولا هاول هم مضمون
اصلی فلسفه و اندیشش و مبنای عملش
همینه زندگی کردن در
حقیقت یعنی روراست بودن با خود یعنی
صادقانه زندگی
کردن تروس یعنی که صادقانه زندگی کردن
درست همون آموزه که عرض کردم از
سقراط تا امروز من نخواستم برای شما سلسله
شو بگم حالا خیلی مفصل میشد ولی همین طور
این رشتهای اس که سقراط رو به دریدا پیوند
و اینها رو میکنه در
حقیقت خویشاوندان فکری و
معنوی آقای نیچه در یک مقالهای
میگه که فیلسوف طبیب
فرهنگیست فیلسوف پزشک فرهنگیست و بعد میه
که ما الان در شرایطی هستیم
که فرهنگ ما به
شدت به تباهی
گراییده و فلسفه میتونه بهش کمک کنه منت
فلسفهای که با این فلسفه که الان هست
متفاوت باشه به قول خودش فیلسوف
آینده میگه
که فلسفه چیکار میکنه میگه افکار و
ایدههای گل آلود و خرافی رو پاک میکند و
با جذب گرایی علمی مقابله
میکند
فلسفه بذارید من یه تیکهی براتون بخونم
که معنا
بده آها میگه که
من وقتی که میگم آخرین فیلسوف
منظورم یک فیلسوف نیست بلکه
منظورم هر نسلی از فیلسوفان هر نسلی از
فیلسوفان که در آینده
میان
دیگه
فیلسوف میتواند آخرین فیلسوف میتواند
تمامی چندین نسل را در برگیرد او صرفا
باید به زندگی یاری رسان د طبیعتاً او فقط
به مفهوم نسبی آخرین است آخرین برای جهان
ما او ضرورت توهمات ضرورت هنر و ضرورت آن
هنری را که بر زندگی فرمان میراند اثبات
میکند ما ضر نیستیم بار دیگر مجموعهای
از فیلسوفان نظیر فیلسوفان یونان طی عصر
تجدی را به وجود آوریم رسالت آنان اکنون
فقط به یاری هنر تحقق پیدا میکند
بعد از مهار کردن علم میگه خب همین باور
به اصطلاح علم باوری و ایمان پوزیتیویستی
به علم که در اون دوران رواج داشت به جنگ
جهانی اول و دوم انجام به تکنولوژی به
اینکه ایان داشتن که تکنولوژی یه چیز
خوبیه تکنولوژی هیچ تصوری ازش نداشتن که
این
تکنولوژی ماهیت خنثایی نداره بلکه اگر شما
بمب تولید کردی اون بمب خودش حت اگر
استفاده هم نکنید تاثیر بسیار مخربی داره
و میشه از اولین کسانیست که هشدار میده به
اینکه ما داریم وارد جهانی میشیم که به
جای دین خدا به جای خدا و دین انسانی
نشسته که خودشو خدا میدونه و اونچه را که
آفریده دین میدونه و این میتونه نابود کنه
ما رو یگه منیکه ییا م
بخونم میگه
تقلید نقطه مقابل شناخت است تا آن حد که
شناخت یقیناً مایل به پذیرش هیچگونه
جابهجایی یا انتقال نیست بلکه به عکس
میخواهد بدون استعاره و مستقل از پیامدها
به خود داده حسی بچسبد در این کتاب
پژوهشگران امروزی را به حساب نمیآورد
منظورش از پژوهشگران دانشگاهیان میگه من
به طبقه دانشگاهی هیچ اعتقادی ندارم و در
نتیجه به نظر میرسد نسبت به آنان بی
اعتنای ولی اگر کسی بخواهد در باب مسائل
جدی بی دغدقه به تحمل نشیند نباید ذهنش به
سبب مناظر نفرتانگیز پریشان شود میکوشم
برای آنان که سزاوار آشنایی جدی و به جا
با فلسفه اند باشم این تلاش ممکن است موفق
باشد یا نه بیش از هر چیز باید همه انواع
محلات و خزعبلات را از ذهن خود بزدایید و
ساده و و طبیعی شوید طبیعی
شوید پیش پیش از هر چیز باید همه انواع
محلات و خزعبلات را از ذهن خود بزدایید و
ساده و طبیعی شوید خطر افتادن در دستهای
نادرست لغت شناسان عصر جدید نشان دادهاند
که لیاقت ندارند رخصت یابند من و کتابم را
یکی از خود بدانن و ببینید تمام این حرف
اینه که من در یک جهانی هستم که پر از
آدمه یعنی توده درش ظهور پیدا کرده و پر
از زبان و کاربرد زبان ولی بینای بینا این
وضعیت وضعیتی نیست که کاملا از بین بره
هرگز
ما یعنی اولا که در هیچ فرهنگی و جامعی یک
بار برای همیشه نمیشه مهارش کرد یعنی
نمیشه گفت الان مثلا در آلمان که الان
دموکراسی هست بنابراین دموکراسی تضمین شده
هست نه چنین چیزی نیست به هیچ وجه تضمین
شده نیست همواره خطر برگشت اونچه که اوژن
یونسکو
کرگدن گفت همواره وجود داره خطر برگشت
کرگدن ها و کشورهایی که به دنبال این هستن
که نظام
دموکراتیک تأسیس بکنن مثل کشورهای ما باید
این کارو با نهایت بدبینی انجام بدن یعنی
اصلاً فکر نکنین نباید کرد که یک کاریست
که ساده است و یه کاریست که شما یک بار
میکنید برای همیشه و یه کاریست که چون
دموکراسی خوبه به راحتی انجام میشه ذهنی
که وسوسه به اصطلاح گناه داره خودش رو
بدون اینکه جرمی مرتکب شده باشه گناهکار
میدونه و معتقده که گناهکار متولد شه شده
کسی که خودش رو ناقص
میدونه خودش رو محدود
میدونه کسی مثل دکارت
که در حقیقت میگه من میاندیشم پس اص یعنی
منم معلوم نیست که غیر از من چنین باشه یا
کانت که میگه ما فقط و فقط میتونیم توهمات
خودمون رو کشف بکنیم و اونها رو از بین
ببریم ما قادر نیستیم به حقیقت دست پیدا
بکنیم این آدم با این همه بدبینی با این
همه به اصطلاح ا مارکس گفت هرچه به وجود
میآید دود میشد و به هوا میرود با این حس
تاریخی که درک میکنه ناپایداری جهان رو
باز با این
همه و خودش هم معترف هست باز با این همه
خودش فریب خودش رو میخوره یعنی خودش
اندیشههایی رو تولید میکنه خودش چیزهایی
رو به وجود میاره که شق اونها میشه و
اونها رو به جای واقعیت میگیره تمام مسئله
فروید همین بود تمام تمام روانکاوی فروید
همینه که چگونه ما از شر توهم مطمئن باشیم
که بیرونیم کتابی که راجع به دین نوشت
آینده توهم همینه مسئله اینه که دین توهمه
و شما نمیتونید و نباید بهش باور داشته
باشید مسئله مارکس واقعیت باز میگه شما
اون چیزایی که میگید اینا واقعیت نیست
واقعیت عینی نیست
مسئله همه فیلسوفانی که بعد از اون میان و
هنرمندان تمام اینه که انسان مدام در معرض
این هست که چشم واقعیت رو اشتباهی بگیره
یعنی ذهن ما جوری تربیت شده که خودش خودش
رو فریب بده و در حقیقت نه جهان را چنون
که هست بپذیره بلکه چنون که دوست داره
تصور بکنه و در نتیجه چون که قعی نیست هم
خودش رو آسیب میرسونه و هم میتونه زندگی
دیگران تحق کنه ایدئولوژیها مدام
برمیگردن یعنی اینطور نیست که ما یک
حکومت ایدئولوژیک یک انقلاب ایدئولوژیک
داشتیم یه حکومت ایدئولوژیک داشتیم تمامش
رفت پی کارمون یه عده یک نقل قول اشتباهی
رو از کسروی نقل میکنن که ما یه حکومت به
آخوندا بدهکار بودیم دادیم تموم شد نه
همچین چیزایی نیست شما میتونید هزار سال
دیگه هم در تحت حکومتهای بدتر از آخون
قرار بگیر ای چیزایی نیست که خود به خود
از بین بره یا
حتی چیزی باشه که کاملاً بشه با برنامه
ریزی باهاش رویارو شد تاریخ به هیچ وجه
نمیشه کارخونه نیست که بشه مهندسی شکست
بنابراین در هر قدمی که برمیداره
انسان اگر بخواد به رسم غربی ها عمل بکنه
باید به خودش مشکوک باشه شک داشتن به خود
مظنون بودن به خود و مسئله این نیست که من
گناهی نکردم من تقصیری ندارم نه او خودش
رو ذاتاً گناهکار میدونه یعنی چی یعنی
میگه که من یه ماشین معیوب م من که نمیش
خطا نکنم که من حتماً خطا میکنم بدتر از
همه چیز اینه که ممکنه خطا کنم خودم نفهمم
و و بدتر از اون اینه که معمولاً خودم
هستم که خودم رو گول میزنم و خودمم
نمیفهمم و برای تشخیص این شگردهای پنهان
خودفریبی من نیاز به علم دارم نیاز به
تفکر دارم نیاز به شناخت بیشتر عقل دارم
این مصیبت بار دیدن خودش اینکه من هر لحظه
ممکنه عامل شر باشم من هر لحظه ممکنه دست
به عملی خلاف اخلاق بزنم من هر لحظه ممکنه
در حال فریب خودم باشم و ندونم این وسواسی
اس که لحظهای او رو رها نمیکنه به همین
دلیل که
مدرنیته د تا ویژگی داره که اینا از یک جا
میان یکی بحران کرایس و یکی هم نقده که
کانت گفت اصل ما اصر نقد است و نقد و
بحران همریشه یعنی کرایس و کریتی سیزم از
یک ریشه میان و این نیازمند اینه که در هم
نقد و
هم بحران نیازمند اینه که شما وضعیت وضعیت
وخیمی نمیتونید تعلل بکنین یعنی باید
قضاوت کنید
مسئله این کهه من چگونه قضاوت کنم بر چه
مبنایی قضاوت کنم و قضاوت درست چی هست این
پرسش اصلی فلسفه است یعنی که من اگر ندونم
که چگونه باید قضاوت بکنم قدم از قدم
نمیتونم بردارم و این وسواس به این قضاوت
کردن آیا این قضاوتی که من میکنم بر
بنیادهای استواری ایستاده آیا پیش فرضهای
درستی داره آزموده یا نه
این کاریست که ذهن غربی از زمان فقرات تا
الان انجام میده و اسمشو فلسفه گذاشته
سپاسگزارم از