عرض میکنم خدمت دوستان گرامی امیدوارم که
حال همگی خوب
باشه در حالی
که میدونم که بسیاری چنین نیست ولی
امیدوارم که حالمون خوب باشه
اما راه نگران بودن و اهمیت نگران بودن رو
درک بکنیم و اگر حس میکنیم
که چیزی شبیه دلشوره و دلهره در برابر
وضعیت موجود در درونمون حس نمیکنیم درباره
همین نگران بشیم یعنی نگران بشیم از اینکه
چرا نگران
نیستیم و این خودش بزرگترین خطر هست
بزرگترین خطری که انسان رو تهدید میکنه نه
خود خطر که ندیدن خطر هست و متأسفانه
ما طبق سنت اجدادمون و همین طور طبق روش
بسیاری از ملتهایی که
بیشترین ضربهها رو به خودشون زدند فعلاً
خیلی به این موضوع حساس نیستیم و وضعیت رو
برای ما بسیار
عادی برای ما بسیار عادی جلوه میکنه من در
حقیقت
میخوام شما رو نگران کنم در حقیقت نگران
کنم
و بر اساس اون مطالعاتی که در این ۳۰ سال
دارم در مورد ی دنیای وحشتناکی به نام
توتالیتاریسم انجام
میدم مثل
یک مردهای که رفته
و دنیای دیگه است ولی به خواب زندگان میاد
و براشون تعریف میکنه که اونجا چه خبره
فقط میخوام هشدار بدم و بگم که این نه حرف
من حرف ۱د سال تجربه تاریخی و تأمل و تفکر
و تحقیق هزاران ذهن
تیز و هوشمند و وجدانهای بسیار شریف هست
اگر صدای انسانیتی که در
دالان شر توتالیتاریسم نابود شده و به
نابودی سرزمین خودش کمک کرده اگر صدای این
قربانیان و صدای
این به اصطلاح هشدار دهندگان تاریخ رو
نشنویم صدای عقل رو
نشنویم نباید انتظار سرنوشتی جز سرنوشت
اونهایی
که سرانجام خوبی نداشتن
باشیم ما
یک در برابر یه وضیت سختی هست سخت بودن
داستان هم به اینه که
اساساً
شکل نگاه کردن و زندگی کردن و شکل تجربه
کردن دنیا که ما عادت کردیم و به ارس
بردیم و
اینها به ما زیاد کمک نمیکنه که اون چیزی
رو که باید ببینیم ببینیم یعنی به عبارت
دیگه ما درست داریم در جهت
مخالف دنیایی که درش قرار داریم حرکت
میکنیم و در
نتیجه یک مقدار شرایط و زمینههای لازم
برای درک
واقعیت کنونی نیاز هست برای فهم جهانی که
درش هستیم و دستیابی یا در حقیقت اکتساب
این شرایط بسیار سخته مثل کسی میمونه که
بیهوشه و به راحتی نمیشه به هوشش آورد یا
کسی که به خواب رفته به راحتی نمیشه او رو
ب به اصطلاح بیدار کرد ما همونم خفتهی
دیگه خفته خفته را کی کند بیدار بنابراین
یک معزل انسانی بسیار دشواریست یعنی ما
داریم در آتشی میسوزیم
که قدرت حس سوزندگی
و به اصطلاح نابود کردن اونو نداریم و
داریم خیلی اتفاقا هم خیلی شادیم و انگار
که در امن و امان به سر میبریم این حالتی
اس که بسیاری از ملتها داشتن هم
این وضعیت رو داشتن هم
اینکه به در حقیقت گسترش همچین وضعیتی کمک
کردن من اگر نگران باشم کسانی که در
پیرامون من هستن نگران میشن و اگر من بی
اعتنا و بی تفاوت باشم دیگران هم طبیعتاً
از نگرانی دور
میشن ما به همدیگه کمک میکنیم که جهان رو
نبینیم جهان رو نفهمیم وقتی که میگ ما به
هم کمک میکنیم نه اینکه ما افرادی که هم
عقیده ایم با هم یا افرادی که لزوماً
همدیگه رو میبینیم نه ما یک مردمی هستیم
که در یک جهان زبانی و به اصطلاح فرهنگی
مشترکی زندگی میکنیم در نتیجه اختلاف
عقاید ما خودش نشانه اون بحران مشترکی اس
که همه ما رو به ورطه بسیار
تاریکی داره میرانه بنابراین مهم نیست که
من خدا پرستم شما بی دینی شما سلطنت طلبی
من مخالف سلطنت طلبم هیچ فرقی نمیکنه شما
حکومتی هستید من مخالف حکومت نه ما همه از
یک به
اصطلاح سیستم شناختی تربیت فکری و فرهنگ
سیاسی برخوردار هستیم که نمیتونیم مشکل
اینه که نمیتونیم ببینیمش یعنی امکان
دیدن نداره مثل بچه مونه که در رحم مادرش
هست نمیتونه صورت مادرشو ببینه و با اینکه
نزدیکترین به اصطلاح تماس رو با او داره
در حقیقت با پیکر او یکی هست و در نتیجه
با هر نفس پدر و مادرش و با هر به
اصطلاح تند و کند شدن نبض قلب مادرش او هم
متأثر میشه اما به هیچ وجه امکان اینکه
درک بکنه این رو و این واقعیت رو بت ببینه
و در برابرش بتونه نقش فعالی داشته باشه
نداره این خب خیلی سخته یعنی هیچ فرمولی
نداره فقط انگار که یک آدمای شانس میارن
به اصطلاح به قول فیلسوف میگن مورال لاک
یهو آدم به خودش میاد که نکنه واقعا این
همه هشداری
که هزاران فر در طول تاریخ دیدن دادند و
به چشم خودشون
خاکستر زندگی و آزادی و امنیت و آبادانی و
تمدن شون رو دیدن نکنه این درست باشه و
واقعیتم که میدونید چیه واقعیت اینه که
پیامبران م وقتی که میامدن و مردم رو
به مردم رو دعوت میکردن به جهان دیگر و به
خدای خودشون اونها هیچ استدلال نمیتونستن
بیارن هیچکس با استدلال به چیزی رو نمیاره
و با استدلال رو برنمیگردونه باید ایمان
بیاره باید یک چیز براش مهم باشه و عصر ما
متأسفانه عصری اس
که از نظر ایمان در فقر مطلق به سر میبره
و فساد ذهنی و فساد اخلاقی
و در حقیقت
ضعف وجدان اخلاقی راه رو برای ایمان بسیار
دشوار کرده از همیشه بیشتر شما باید
بخواید سنت آگوستین میگه که بعضی میگن که
ما باید خدا رو بشناسیم تا بهش ایمان
بیاریم نه شما باید ایمان بیارین تا
بتونین
بشناسین توی قرآنم میگه که الذین یون
بالغیب ایمان برای اون چیزیست که شما
نمیبینید و نمیشناسید اگر یه چیزی باشه
که همه میبینن مثل ب سامری دیگه ایمان
معنی نمیده بنابراین شما باید به یه چیزی
ایمان بیارید و اون چیزی که باید بهش
ایمان بیارید در
حقیقت انسان و
انسانیته یعنی برای شما مهم باشه
که انسان هم کرامتش و هم آزادیش آسیب
نبینه و هم تداوم نسل بشر در روی کره زمین
تضمین بشه خودتون رو مسئول بدونید اگر
چنین احساسی ندارید نه هیچکس نمیتونه شما
رو به هیچ وجه به اصطلاح وادار بکنه که
احساس مسئولیت بکنید و حتی ببینید
بنابراین مسئله این نیست که ما یک وضعیت
رو
میبینیم ولی د تا موضع در قبالش داریم نه
ما در دو دنیای متفاوت زندگی میکنیم کسی
که به
موقعیت فاجعه و به خطر و به مصیبت و
به شر حساسه و کسی که براش خیلی اصلا معنا
نمیده همچین چیزی بسیاری از چیزهایی که ما
مشکلات ما با مدرنیته و با جهان امروز
اصلاً مشکل فکری نیست به هیچ وجه یعنی
اینطور نیست که یه سری تئوری نداریم یه
سری کتاب نخوندیم بعد اینا رو بخونیم و
بعد ما مدرن میشیم نه مسئله مدرن شدن
ایمان به یک
آرمانهای مشخصی اس که اگر شما برای اون
آرمانها مبارزه بکنید اونوقت از توش علم
میاد تکنولوژی میاد صنعت میاد و این
آبادانی و رفاه میاد در حقیقت این
تکنولوژی
که به اصطلاح حسرت ما رو برمی انگیزه و
این رفاه اقتصادی که در غرب برای ما رشگ
شک انگیز هست محصول اون ایمان معنوی و
اخلاقی این فرهنگ هست نه اینکه بتونه بدون
او معنا داشته باشه بنابراین باید برای
اینکه واقعیتو ببینیم یک آدم دیگهای بشه
یک چشم دیگری
رو داشته باشیم دیدن رو یاد بگیریم چون
دیدن به هیچ وجه چیز غریزی و طی نیست دیدن
رو باید آموخت و بسیار بسیار سخته و
مدرنیته دیدنیست نه شنیدنی مدرنیته حس
کردنیست یک تجربه استتیک هست یعنی اینطور
چار تا مفهوم انتزاعی نیست انسان وقتی که
میتونه از خودش فاصله بگیره و خودش رو
بسنجه و موفق میشه خودش رو نقد بکنه میشه
انسان مدرن ولی
توانایی انتقاد از خود و توانایی آگاهی با
فلسفه به مفهوم متعارف نیست با هنره یعنی
شما باید جسمت پوستت روحت
عصبت و تمام حواس درونی و بیرونی تو تمام
تجربه کنن ا مدرنیته یک تجربه است یک
دستورالعمل اداری نیست یک فقه
سکولار نیست نه مدرنیته یک تجربه است درست
مثل اینکه شما برید و
لذت عشق وزی رو تجربه کنید فلسفه هم
اساساً عشق به حکمته یعنی عشقه ولی ما فکر
میکنیم که با دانشگاه زدن و ترجمه کردن
وضع ما عوض میشه در حالی که به انحطاط
خودمون دامن میزنیم خب دیدن این انحطاط
بسیار ترسناکه یعنی خیلی شجاعت میخواد
شما هر چقدر که جلوتر
برین اون چهره واقعیتی رو که درش قرار
دارین و خودتون هم بخشی از اون واقعیت
هستین بسیار
هولناکتر و بسیار ترسناکتر به نظرتون
خواهد آمد و مهمترین شجاعتی که انسان
میتونه داشته باشه شجاعت نگاه کردن به
واقعیت خودشه
ترسناکترین چیز دید زل زدن
در به اصطلاح هیبت هیولایی وجود خودش هست
ضعفها نقصها محدودیتها کاستیها و این
شر ناز و دودنی که در بنیاد او هست و او
رو مدام به
ورطه هلاکت نزدیک میکنه مقاومت کردن در
برابر شرر تنها با ب رسمیت شناختن اون با
خیره شدن در چشمهای ترسناک اون و فرار
نکردن از اون ممکن هست اگر شما فرار بکنید
اگر شما پشت بکنید به شر شر به شما
نزدیکتر میشه و شما رو زودتر در آغوش خودش
به کام مرگ میبره خب من برا
اینکه زیاد از خودم حرف نزنم که دوستان
شاید نظراتشون مخالف باشه من میخوام فقط
مثل
یک نا نامه رسان فقط صدای
یک وجدانها و عقل ها و روحهای
بسیار انسان دوست و متعالی رو که راجع به
این وضعیت اندیشیدند فقط این صدا رو به
گوش شما برسونم و بعد از شما بخواهم که
خواهش کنم که بگذارید این صدا بیشتر و
بلندتر به گوشتون برسه ما برای اینکه
وضعمون تغییر بدیم هیچ چارهای نداریم جز
اینکه این شکلی که داریم با جهان
خودمون رفتار میکنیم این شکل بودنمون رو
عوض کنیم همه مشکل در شکل دیدن
ماست خب مهمترین من شاید چ میدونم نمیگم
چقدر کتاب مثل بعضی از دوستای ما که
ساعتهای مطالعه شونم میشمارن نمیدونم من
در این ۳۳۰ سال چقدر کتاب خوندم راجع به
توتالیتاریسم هم از نظر فلسفی هم از نظر
زبانشناختی هم از نظر روانشناختی هم
کشورهای مختلف از ژاپن تا آمریکای لاتین
از فیلسوف شو از
نمیدونم گزارشهای سازمانهای بینالمللی
و این حرفا وقتی که شما فراموش نکنید که
توتالیتاریسم یعنی نوع نی یا فاشیسم که در
ایران هست
ما اولین کشور یا ملتی نیستیم که داریم
تجربش میکنیم این به خاطر این نیست که ما
توسعه نیافته بودیم یا مسلمون بودیم یا
آخوندا بودن ما به همچین وضعیتی دچار شدیم
نه نظامهای رژیمهای توتالیتر که بدترین
نوع نظام استبدادی در طول تاریخ هستن
محصول مدرنیزاسیون هستن محصول
مدرنیته و اساساً در کشورهایی به وجود
میان که یکی حدی از مدرنیزاسیون در اونها
رخ داده بوده برای نخستین بار
توتالیتاریسم در قلب اروپا در آلمان در
مهد روشنگری در مهد حقوق بشر و
در دل یک سنت اومانیستی بسیار بسیار غنی
به وجود آمد در ایتالیا که گهواره رنسانس
بود و ما اگر امروزه با دنیای باستان
ارتباط داریم وامدار
مردمان این سرزمین هستیم در همین ممالک که
از نظر اقتصاد تکنولوژی پیشرفت علم
و به اصطلاح سابقه تاریخی و تمدنی در از
سرآمدان جهان هستن در اینها توتالیتر ظهور
کرد پس جدی بگیرم خودمون رو تافته
جدابافته ندونیم به خودمون قره نشیم فکر
نکنیم که چون ما ایرانی هستیم و ما اصلاً
آدمای خاصی هستیم و تاریخمون تاریخ فلانه
و تمدن مون فلان هست پس مونیم نه شما
هرچقدر که مدرنتر بشید ذرهای از
خطر شر توتالیتاریسم در امان نیستید و
باید بفهمید این رو که چقدر این
هیولا مهار ناپذیره که چقدر قربانی گرفته
در طول تاریخ و بدونید که همیشه پشت در
هست وقتی که خب میپرسیم که اینها که
کانت داشتن اینها که گوته داشتن هگل
داشتن نمیدونم ماکیاول داشتن اینها که
اقتصاد پیشرفته داشتن تکنولوژی داشتن
دانشگاههای بسیار کهن و روزآمد داشتن چه
شد که این
ملت به وبال و طاعون توتالیتاریسم دچار شد
و تمام دست دستاوردهای تمدنی رو به دست
خودش
در به خاکستر بدل کرد چه شد اینا آدمای
کمی نبودن اینها انتظار میرفت که بتونن
خودشون رو نسبت به نمیدونم ملتهایی که
هنوز نسیم تجدد به اونها نوزیده بتونن
خودشونو به اصطلاح محفوظ کنن چرا نتونستن
چرا از این تا اون از
این شر بیسابقه در ت تاریخ بشر چرا جان
سالی به در نوردن من بدون اغراق به شما
میگم من نوشتههایی رو که از اواخر قرن
نوزدهم تا الان از نیچه و گاست و دیگران
تا امروز میگم خوندم و با این ادبیات آشنا
هستم دلیل اصلی و عمدش یک چیزه و خب اینو
ذهن غربی میفهمه حالا توضیح میدم و اون
دلیلش چیه چه شد که اینطور شد
وقتی که یه ملتی حالا یا فردی یا ملتی
فرقی
نمیکنه به به شکل نامحسوسی قدرت ادراک
واقعیتو از دست میده یعنی رابطش با واقعیت
گسسته میشه ولی حس نمیکنه مثل آدم که قبل
از جراحی بیهوش میکنن هنوز پلکش نمسته
بیهوش میشه وقتی یک ملتی
در خواب غفلت به سر برده و در حقیقت
یک نسیم زهراگین در فضای اون جامعه وزیده
و به تدریج تمام سلول هاش رو زهراگین کرده
و به بستر احتضار انداخته اون وقته که
دیگه بدترین شر تاریخ دیگه هیچ مانعی برای
ظهور و وقوع نداره دیگه وقتی که شما از
واقعیت جدا شدین هیچ خطری رو بالاترین
خطرها رو نمیتونین از خودتون دور کنین
تنها کسی میتونه در برابر خطرها مقاومت
کنه که توانایی درک واقعیت رو از دست
نداده باشه کافیست که شما و این توانایی
از دست دادن توانایی واقعیت محصول غفلت
آدم و محصول جهل آدم به به
اصطلاح لغزان بودن واقعیته واقعیت یک لحظه
مثل رانندگی میمونه شما یک لحظه تو
رانندگی پلکتون سنگین بشه تصادف میکنید
واقعیت یک لحظه اگر رشته پیوندش با
شما پاره بکنه شما دیگه دیگه متوجه نمیشید
کاملا دیگه شما به اقماع میشید خب این چه
جور اتفاق میفته این
محصول در حقیقت پیشرفت صنعتی و تکنولوژیک
و هم همزمان انحطاط اخلاقی و معنوی یک
جامعه است یعنی جامعهای که از پیشرفت علم
و صنعت انقدر غره است و انقدر به اصطلاح
مسته که متوجه مرگ روح اخلاقی خودش نمیشه
متوجه مرگ روح معنوی خودش نمیشه و فکر
میکنه که تکنولوژی و ساینس میتونه او رو
نجات بده و او هیچ نیازی نداره به اینکه
رز شهای
اخلاقی پایوند باشه این اتفاق موجب میشه
که به
اصطلاح ذهنهای بسیار بسیار نبوغ آمیزی
مثل هایگر مثل اشمیت مثل کسانی که در
جریان هلوکاست هلوکاست ساختن دکترها
مهندسها کسانی که آدم کشتن این آدمها در
خدمت شر دریان یعنی
هیچ سودی نمیکنه اون دانش و اون ثروت و
اون پیشرفت اون پیشرفت میشه
وبالش اون پیشرفت میشه در حقیقت دشمنش
حالا من برای شما یه تیکه هایی رو میخونم
از کسایی که وضعیت ما رو تجربه کردن و چ ب
بدتر
ولی هوشیاری خودشونو از دست ندادن و در
برابر رفتن در در شیرینی
اغما و جدایی از واقعیت مقاومت کرد یکی از
اینها نویسنده بزرگیست به نام ایوان
کلیما که در فارسی هم یکی دو تا کار البته
کم اهمیتش درآمده منم از روی اون میخونم
ایوان کلیما یه کسیست در حد میلان کندرا
یا واسلاو هاول و چه در رمان هاش و چه در
یا به اصطلاح جستارها و
نوشتههاش هیچ دغدغهای نداره جز اینکه
چگونه انسان به دست خودش سلاخی میشه
میمیره چه میشه که توتالیتاریسم از دل
توانایی انسان برمیاد اون اتفاقی که در
قرن بیستم
افتاد و قرن بیستم رو به سیاهترین قرن در
تاریخ بشری تبدیل کرد به خاطر نوع فاجعهی
نبود که رخ داد بلکه به دلیل این بود که
این فاجعه برای اولین بار از دل توانایی
انسان ظهور کرده بود یعنی اونچه که انسان
دستاورد استثنایی خودش میدونست و به اون
قره بود و خودش رو تاج سر تاریخ بشر تصور
میکرد همان توانایی او رو به دام مرگ فرو
برد این بود که تکان دهنده است حیس یعنی
هرگز نباید فکر کنید که اونچه که
شما مایه
سعادت میدونید نمیتونه به
جهنم مرگ بدل بشه خب من یک چیزا رو براتون
میخونم از این کتاب اسم کتاب هست روح
پراگ ببینید اسم کتاب هست روح پراگ و این
کلمه روح برای اروپایی خیلی مهمه برعکس ما
که خب هممون دیگه الان کاملاً منطقی فکر
میکنیم و خیلی علمی فکر میکنیم و مدرن
شدیم کلمه روح خیلی مهمه حالا من نمیخوام
توضیح بدم ولی اسم این کتاب روح پرای برای
اروپاییها برای ما شاید خیلی مهم نباشه
ما یه
تمدن خیلی بزرگی داشتیم که پیش از اینکه
به دنیا بیاییم کاملاً در غبار تاریخ گم
شده بود بنابراین ما برای نگران از دست
دادن اون تمدن نیستیم ما خودمون رو تجسم
اون تمدن میدونیم ولی اروپاییها اینطور
نبودن اروپاییها تمدنی رو آگاهانه به
وجود آورده بودن مدرنیته بر خلاف به
اصطلاح دیگر دستاوردهای بشر یک دوران یک
جهان و یک به
اصطلاح موقعیت وجودی اس که انسان با آگاهی
و
با اسراب بدام با هوشیاری و با نگرانی
ایجاد میکنه برای اونها بسیار مهم بود که
تمدن که این همه در پای او زحمت کشیده
بودن و نتیجه
به اصطلاح سنت بلندی از یونان باستان تا
قرن بیستم بود این تمدن برای همیشه داره
نابود میشه پس مسئله اول زوال تمدن بود و
مسئله دوم این بود که بدون این تمدنی که
اساسش بر آزادیست دیگر انسان هم وجود
نخواهد داشت
خب این در این نوشته یک س داشته نوشته
درباره خاطر ش و توضیح میده که بر او چه
گذشته میگه
که ار زندان رفتنشو میگه وقتی که به
زندانش بی اندازن و در زندان آدما شروع
میکنن به از هم دزدی کردن به هم بدی کردن
جیره همو خوردن نمیدونم زیر را به همو زدن
فضای زندان میگه میگه که و بعد میگه این
شکل دزدی را این فضای زندان یه به اصطلاح
تمثیلی اس از فضای جامعه این شکل دزدی را
یقیناً میتوان به بدبختی و گرسنگی نسبت
داد اما فکر میکنم آنچه بعدها در رژیم
کمونیستی دیدم مرا متقاعد کرد که علتهای
این نوع دزدی عمیقتر از مسائلی هستند که
باز گفتم در آن زمانی که رژیمی جنایتکار
قواعد قانون را به کلیی زیر پا میگذارد
در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده
میشود در آن زمانی که عده معدودی که
فراتر از قانون هستند میکوشند دیگران را
از شأن و کرامت و حقوق اولیهشان محروم
کنند اخلاق مردمان عمیقاً آسیب میبرد
رژیمهای جنایتکار به خوبی از این امر
آگاهند و آن را میشناسند و سعی میکنند
با ایجاد وحشت شرف و رفتار اخلاقی آدمیان
را به مخاطره اندازن شرف و اخلاقی که بی
آن هیچ جامعهای حتی جامعهای تحت حکومت
چنین رژیمی نمیتواند بیابد بپاید اما بر
همگان معلوم شده است که ترور و وحشت و
وحشت وقتی که مردمان انگیزهای برای رفتار
اخلاقی دارند نمیتواند به جایی برسد یا
چیزی به چنگ
آورد من چمدان قاتلهای را که چمد دان کس
دیگری را دزدیده بودند بلند کردم و به این
کارم افتخار میکردم و هیچ نمیفهمیدم که
چقدر این فخر حقیر و بی شأن است در
سالهای بعد پی بردم که بسیار اندکند آن
چیزهایی که بتوانند جایگزین شرف از دست
رفته و اخلاق آسیب دیده شوند و شاید برای
همین بود که تا جایی که میشد جان کندم که
این اصول را در طول دوره رژیم کمونیستی
حفظ کنم هر جامعهای که بنایش بر
بیصداقتی است و هر جرم و جنایتی را تحمل
میکند با این بهانه که این بخشی از رفتار
عادی انسانیست رفتاری منحصر به مشتی از
نخبگان و گروه دیگری را هرقدر اندک و کوچک
محروم میکند از غرور و شرفش و حتی حق
زندگیش خودش را دستی دستی محکوم به انحطاط
اخلاقی و نهایتاً فروپاشی مح
میکنم
بله میگه
که این آزادی
نبود که بیش از هر چیز در شکل و شمایل روح
پراگ نقش
داشت آن چه چنین نقشی را داشت اختناق بود
زندگی بدوار شکستهای رسوایی آمیز و
اشغالشده منشانه پراگ آن گونهای که در
مرز دو قرن بود دیگر وجود خارجی
نداشت با در عین حال نمیتوان گفت
که اما آسیب ما مادی فقط بخشی از آن
بدبختی بود که بر این شهر نازل شد
روحانیان پروتستان از این سرزمین رانده و
تبعید شدن بسیاری از اعیان و اشراف
روستاها هم این زمین را ترک کردند حکومت
تعلیم و تربیت حتی نگهبانان حافظ ناموس و
نفوس مردم را هم به دست اجنبی ها انداخت
پراگ که روزی محل جلوس پادشاهان و مرکز
دانشوران انسان باور بود تبدیل به تفرجگاه
و تفرجگاه ه درباریان وین شد نخستین شهر
اروپایی که سرکرده مقاومت در برابر کلیسای
کاتولیک بود با حداقل با حداکثر سرعت آن
وقتی که ضرورتش پیش آمد با زور کتولی
کاتولیک
شد با
این اما پرا فقط خسارت
ندید چیزی شک سته بود چیزی از آن شکست روح
پراگ را برای همیشه آزرده بود زیرا جز در
دورههای متعدد اما کوتاه آن شکست آن از
دست رفتن آزادی آن کرنش در برابر حاکمان
غریبه همواره جراحتی بود که هرگز التیام
پیدا
نمیکرد بله بعد میگه که
این من یه تیکه از این میخونم و بعد دیگه
یه کتاب دیگه میخوام
ب رژیم
توتالیتر دائماً به دنبال وحدت و انسجام
است چون هرچه باشد این در ذات و گوهر رژیم
توتالیتر است چه از منظر ایدئولوژیک و چه
از منظر مدنی این وحدت در وجود رهبر متجلی
میشود بنیانگذار کاشف وحدت
بخش رهبر نه تنها تجسم آرمان توتالیتر
بلکه تجسم جنبشی هم هست که این اندیشه را
حیات بخشیده است روح منی خمینی بد شکنی
خمینی
در در و در مرحله اول دلیل به دلیل شخصیت
رهبر و دار و دستهاش این آدمهای دار
دسته هستند که رهبر را قادر ساختهاند تا
شهروندان را به دنبالش بکشاند و بعد با
اعتماد به نفس و معمولاً با عزم راسخ
انگارههای اجتماعیشان را انگارههای
اجتماعی خود را به کرسی بنشانند یعنی
رهبران توتالیتر چرا انقدر خطرناکن نه به
خاطر اینکه خودشون قدرت دارن به خاطر
اینکه خیلی عظیمی از آدمهایی که تبدیل به
یک
توده به اصطلاح قدرتمند و ویرانگر شدن اون
خیلی عظیم توده اونها رو به رهبری رسوندن
بنابراین همیشه ترس اصلی از هواداران
سرسخت اون رهبر هست نه از خود او وگرنه
اون آدم کسی بهش اعتقاد نداشته باشه
قدرت قضای حاجت هم نخواهد
داشت اما اصل اساسی توتالیتاریسم این است
که همه به آن اقتدا خواهند کرد و همه تحت
لوای یک اندیشه تحت لوای یک رهبر که مرکز
قدرت است به وحدت و انسجام خواهد رسید
برای همین است که هر نظام توتالیتر هم حذف
شخصیت را جزو اهدافش میکند مگر به
استثنای شخصیت رهبر و هم ارزش ارزش بخشیدن
به بی شخصیتی را شما الان در این جریان
فاشیستی ایرانی که الان من اسمشو نمیبرم
میبینید دیگه کارشی که یک نفر تقدیس بقیه
نابود یعنی ارزش بخشیدن به آدمهایی را که
فارغ از اینکه چقدر کوشا و ساعیان یا تنبل
عالماً و عامداً نطفه هر نوع فردیت و
ابتکاری را در خود میکشند نظامی که در
نگاه نخست به نظر نظامی پویا میآمد تبدیل
به یک نظام کند سنگین و دست و پاچلفتی
میشود در رژیمهای
توتالیتر فعالیت فکری ناممکن است حتی
افراد فارغ از آنچه در درون دارند
ناگزیرند خودشان را با الگوی ر رسمی به
افتند قید و بندهایی هست که نمیگذارند
شخصیت در افراد پرورده شود و فضایی که در
آن جان و ذهن انسان حرکت میکند دائماً
تنگتر و تنگتر میشود آنهایی که سعی
میکنن از خودشان در برابر چنین تحولاتی
دفاع کنن شمارشان افزونتر میشود آنها
اعتراض میکنند و خواستار تغییر میشوند
نظام توتالیتر اما به همه خواستها فقط یک
پاسخ میدهد نظام توتالیتر در برابر
ناراضیان فقط به زور متوسل
میشود با این
همه شخصی که انگیزه اعمالش یک ترس دائمی
است صفتی را از دست میدهد که کل فرهنگ از
دل آن صفت برمیآید او خلاقیتش را از دست
میدهد چشم اندازش را از دست میدهد
رفتار او را میتوان به رفتار ساکنان شهری
محاصره شده تشبیه کرد یگانه آرزوی او زنده
ماندن است این دقیقاً وضعیت ماست دقیقاً
وضعیت ماست که ما کاملاً تخیل سیاسی
کاملاً در وجود ما مرده و اصلاً باش
بیگانهای و از اون طرف انقدر این ترس بر
ما سیطره پیدا کرده انقدر ما خودمون به
اسم مبارزه با جمهوری اسلامی
در به اصطلاح بزرگ نشون شون دادن قدرت
جمهوری اسلامی مبالغه کردیم به ظاهر ما
همش داریم به جمهوری اسلامی فحش میدیم ولی
وقتی که در عمل هیچ کاری نمیتونیم بکنیم
در حقیقت
داریم بر ضعف خودمون پرده
میپوشیم هر فحشی که به جمهوری اسلامی
میدیم در حقیقت یک پردهای اس که بر
ناتوانی خودمون در
برابر تغییر چنین وضعیت تحقیر آمیزی
میبریم اگر جمهوری اسلامی انقدر غیر
انسانی نیست پس ما باید بسیار شرمگین
باشیم که برای تغییر دادن اون خودمون رو
عاجز تصور میکنیم و به عکس ترجیح میدیم
که به نوعی باهاش کنار بیایم و اومدیم به
نوعی داریم زندگی میکنیم که زنده بمونیم
و حالا حتی اگر با حکومت همدست م نباشیم
ولی اونچه که به تداوم زندگی کمک میکنه
اون رو حداقل از دست ندیم این فاجعه است
زیستن
باشر از هر چیز دیگری برای تداوم او
مؤثره
بنابراین اونچه که به جمهوری اسلامی تداوم
داده در حقیقت مایم که داریم باهاش زندگی
میکنیم ما اینکه در حقیقت خودمون رو در
بنبست میبینیم ما اینکه تخیل سیاسی نداریم
ما اینکه آرمانشهر آیندمون یک توهم
آرمانشهر مردهای در گذشته است مای که فقط
و فقط میخواهیم
که نانی داشته باشیم برای خوردن و خانه
سقفی برای زندگی و همین و حاضریم آزادیم
رو فدا کنیم و کردیم این این فاجعهای اس
که بر سر ما
آمده میگه که
همه معیارهای صداقت و همه اصول اخلاقی ما
را ما از فایه سز شدهاند شهروند امروزی
دائماً خود خودش را در پرتب آن آدمهای
صاحب امتیاز ارزیابی میکنن دیدین توی
جمهوری اسلامی همه میگن بابا این حکومت
خودش میخوره میبره دیگه حالا ما هم
بخوریم ببریم همه میبین تو خیابون چقدر
ماشینایی هست که روش نوشته استفاده
اختصاصی ممنون شهروند امروزی دائماً خودش
را در پرتب آن آدمهای صاحب امتیاز
ارزیابی میکندند آدمهای صاحب امتیازی که
دیگر شاهزادگان و امیرانی در قلاع خویش
نیستند بلکه بچه پولدارهای ۲۱ سالهای
هستند که غرق در پول و ثروت ان چون
میتوانند بهتر به توپ فوتبال لگد بزنند
یا گیتار
بزنن من جداً برآشفته میشوم از اینکه
چگونه مردهای صداقت و بیصداقتی در این
دنیا مخشوش میشوند و چگونه امکان اتکا
اعتماد به دیگران از صحنه جهان محو میشود
و چگونه روز به روز بیشتر مردم در این
دنیا آفتاب دزد میشوند بی آنکه آرام
دلشان به هم بخورد یک رابینهود تحمل
کردنیست وقتی شایسته باقی ماندن در افسانه
هاست اما جهانی که در آن رابین هود پشت سر
هر صندوقدار مغازهای یا هر واژه ولید
فروشی یا هر واژه وانک که کمین کرده است
جهانی که در آن چنین مردمانی میخواهند در
خدمت ما باشند چنین جهانی تحمل کردنی نیست
البته این انتخاب نیز پیش روی ماست که مثل
آدمهای حسابی رفتار کنیم و آنها را
نادیده بگیریم سوال این است آیا در چنین
جهانی دیگر جایی هم برای آدمهای حسابی
میماند یا نه
خب
پس مسئله مشکل ما با جمهوری اسلامی مشکل
در حقیقت روانیست
مشکل نوع
تصوری که یا تصویری که از خودمون
و موقعیتی که در اون هستیم به وجود آوردیم
این تصور در درون ماست ما به وجود آوردیم
و تغییرش م تنها به دست ما
ممکنه یعنی چی یعنی کهه شما اگر میخواید
وضعیت تغییر بکنه شما باید تغییر بکنید
وضعیت اون چیزیست که شما بهش میگید
وضعیت خب من از این کتاب فکر میکنم در
چیز هست
در کانال تلگرام من این رو گذاشتم و دوست
دارم که دوستان بخونن خیلی خواندنیست و
بارها خواندنی یه بخششم بخونم راجع فقر
زبان میگه زبان چک رو به انحطاط دارد هر
وجهی از آن روز به روز بدتر میشود گنجینه
واژگانش فقیرتر شده است و به به استثنای
معدود استعارات پلاسیده اش که حتی آن را
آنها را همدیگر کمتر هر کسی استعاره به
حساب میآورد شادابیش را از دست داده است
زبان چک بیشتر یادآور زبان منحط ژورنالیست
هاست چون منحصراً در برگیرنده اصطلاحات و
عبارات پیشساخته است آدمها کلمات را
میجوند و تف میکنند آن عبارت آن عبارات
وحشتناک سنگی شده را آن هم با شتابی هرچه
بیشتر و با بیاعتنایی تمام در هر موقعیتی
چون ناخودآگاه احساس میکنند که مخاطبان
به هر حال حرفشان را میفهمند و فرقی هم
نمیکنند چون آنچه میگویند به راستی هیچ
معنایی ندارد و حرف مفت است