ذکر بر دار کردن حلاج

چون به زیر دارش بردند به باب و طاق بوخه برداد آنگاه پای بر نردبان نهاد گفتند حال چیست گفت معراج مردان دار است پس میزری بر میان داشت و طیل سانی بر افکنده بود دو دست برداشت و رو به قبله مناجات کرد و گفت آنچه او داند بس پس بر سر دار شد و نقل است که پس شبلی در برابر او درآمد و بانگ کرد شبلی یکی از عرفا و صوفیا صفیان هست پس شبلی در برابر او درآمد و بانگ کرد اولم ننک العالمین یعنی ما به تو نگفتیم که از مردم عادی این اسرار رو بپوشون به تو نگفتیم که خودت رو بر مردم عادی مردم عامی آشکار نکن تا به این وض دچار نشی حافظم همینو میگه دیگه حافظ میگه که حلاج در حقیقت حقش بود که بر سر دار کردن بهخاطر کهه اسرار رو فاش میکرد دیگه مولوی میگه آن که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند ولی اسرار این کارو نکرد در حقیقت آن یار که از او گشت سر دارب بلند جرمش این بود که اسرارها پیدا می‌کرد جرمش این بود نباید این کارو می‌کرد شبلی هم اومده و بهش پرخاش می‌کنه اوول ننک عن العالمین ما تو را از آدم‌ها پرهیز ندادیم و گفت م تصوف ای حلاج تصوف چیست گفت کمترین مقام این است که می‌بینی پس هر کسی سنگی می‌انداختند آدمایی که اونجا آمده بودن به تماشا سنگ می‌ انداختن به حلاجی که داشت به سمت دار می‌رفت شبلی موافقت را گلی در انداخت یعنی همه از مخالفت با حلاج و در دشمنی با حلاج سنگ انداختن شبلی از سر دوستی یه گلی به سمت حلاج پرت کرد حلاج آهی بکد گفتند این همه سنگ انداختن هیچ نگفتی بدین یک گل آه می‌کنی گفت آنها نمی‌دانند معذورند اما سختم از او می‌آید که اگرچه گلی بیش نیست اما می‌داند که نمی‌باید انداخت پس بر سر پس بر نردبان دار دستش بریدند خنده‌ای بزد گفتند این خنده از چیست گفت دست ارادت است که باز کردن آسان است مرد آن است که دست صفات قد کند پاهای پایش بریدند توس می‌کرد و گفت بدین پای سفر خاک می‌کردم قدمی دیگر دارم که همکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را برید پس دو دست خون آلوده بریده بر روی در مالید تا رویش خون آلود شد گفتند این چرا می‌کنی گفت بسی خون از من رفت بسی خون از من برفت دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی روی من از ترسیدن است خون به روی در میمالم تا در چشم شما سرخ روی نمایم که گلگونه مردان خون ایشان است گفتند اگر روی را به خون سرخ کردی ساعد باری ب خون چرا می‌ آلایی گفت وضو می‌سازم گفتند چه وضو گفت رکعتان فی العشق لا یصح وضوئه ما الا بدم در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیست الا به خون پس چشم‌هاش برکشیدن قیامتی از خلق برخواست بعضی می‌گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند پس خواست خواستند که زبانش ببارند گفت چندانی صبر کنید که سخنی بگویم روی سوی آسمان کرد و گفت بدین رنج که از برای تو برمی‌دارند محروم شان مگردان و از این دولتشان بی‌نصیب مکن و الحمدالله که اگر دست و پای من بریدند در راه تو بریدن و اگر سر از تن باز می‌کنند در شاهده جلال تو می‌کنند پس گوش و بینی وی بریدند و مردمان سنگ روان کردند عو عجوزه اای با رکبه در دست می‌آمد چون حسین را بدید گفت دهید و محکم زنید تا این جلاجل زن رعنا را با سخن خدا شکار پس زبانش بریدن نماز شام بود که سرش ببریدند در میان سربریدن تبسمی کرد و جان بداد ایشان در خروش بمانند و حسین گوی غذا به پایان میدان رضا انداخت و از یک یک اندام او آواز ان الحق می‌آمد پس پاره پاره کردند که از او گردنی بیش نماند همچنان از آن گردن آواز ان الحق می‌آمد و نقل است که یکی از مشایخ گفت که آن شب تا روز زیر دار میبودم و نماز میکردم چون روز شد حافی آواز داد کهران را ف افش سرنا فذا جزا من یشی سر الملوک اطلع سر من اسرارنا ف افشا سرنا فذا جزا من یشی سر الملوک