تاریخ نگاری مذهب و روحانیت: آیا خمینی فیلسوف بود؟

از نو خدمت دوستان گرامی و امیدوارم که در نشاط و تندرستی به سر ببرید امروز من فکر کردم که در مورد یک موضوع خیلی مهم و فراگیر که بحث آگاهی تاریخی یا تاریخ تاریخ نگاری به طور کلی و مخصوصا تاریخ نگاری مذهب و روحانیت در ایران صحبت بکنم به خاطر اینکه یک مسئله بسیار بنیادی اس از هر نظر و برای نمونه در حقیقت برای اینکه اون سخن کلی خودم رو با یک مصداق مشخص نشون بدم مسئله فلسفه دانی آیتالله خمینی رو بررسی بکنم اینکه آیتالله خمینی در ۴۵ سال اخیر حداقل به عنوان یک کسی که در فلسفه خیلی مقام بالایی داره فلسفه اسلامی آقای خل بله حجی صداتون یک دفعه دچار یه نویزی شده و خیلی ضعیف میاد من نمیدونم چرا من توی چتم پرسیدم فکر کردم مشکل من شاید باشه ولی توی چتم دوستان تایید کردن من تلفن جلوی من هست و اینجا من هیچ نویزی نمیشنوم الان بهتره بله بله به هر حال مسئله فیلسوف بودن آقای خمینی مسئله کمی نیست و یک به اصطلاح روزنی هست که از اون میشه بسیاری از ویژگی‌های برجسته تاریخ سیاسی معاصر رو دید و سنجید و همین طور سرشت نظام سیاسی کنونی رو شناخت خب تقریبا میشه گفت همه ما ایرانی‌ها با این تبلیغات با این چهرهای که از آقای خمینی ساخته شده آشنا هستیم آقای خمینی همیشه در زندگی نامه هاش گفتن که ایشون در فلسفه و عرفان در اوج ممکن قرار داشته و در حوزه قم هم تدریس میکرده و در اواخر عمرش آقای خمینی یک نا پیامی منتشر کرد خطاب به روحانیت که حالا راجع به اون هم صحبت خواهم کرد در اون پیام خودش به اصطلاح در نکوهش به قول خودش روحانیت متحجر و کسانی که ازش ازشون کینه به دل داشت گفت که وقتی که من در قم بودم در مدرسه فیضیه یک بار فرزند خردسالم مصطفی از کوزه آب خورد در مدرسه فیضیه کوزه رو شستن چرا که من اون فلسفه میگفتم یعنی اینکه نجس میدونستن کفر میدونستن آقای خمینی اون نامش به گرب چو هم خب معروف هست دیگه در اون نامه هم ایشون آقای گربا چف رو دعوت میکنه به اسلام و به جای اینکه مثلاً از فقها یا از متکلمان نام ببره به عنوان کسانی که باید به آثارشون رجوع کرد از ابن سینا فارابی ملا صدرا صدرالدین غنوی و ابن عربی یاد میکنه یعنی از بزرگان فلسفه و عرفان و و استدلال‌هایی هم که میکنه استدلال‌های معمول فلسفی است خب چرا این موضوع مهم هست و چرا باید بهش پرداخت ببینید یک معضل بسیار مهمی که ما در ایران داریم در حقیقت مشکل ما با مدرنیته در یک کلمه میشه خلاصش کرد و اون این هست که مدرنیته به معنای خودآگاهی تاریخی هست و ما درست در همین جا مشکل داریم تاریخ یک پدیده زبانی هست یعنی تاریخ وقتی چیزی رو که میگیم تاریخ یعنی اونچه که با زبان بیان میشه و خود زبان هم یک پدیده تاریخیست و انسان مدرن انسانیست که خودش رو و مهم‌ترین ویژگی خودش یعنی زبان رو تاریخی می‌دونه و می‌تونه بین اکنون خودش و لحظه ما قبل اکنون فاصله و شکاف رو درک کنه تجربه کنه ولی ما هنوز نتونستیم چندان این کارو بکنیم مخصوصاً تاریخنگاران ما یعنی تاریخنگاران ما تاریخ می‌نویسن ولی چندان از ذهنیت تاریخی برخوردار نیستن مثلاً فرض بکن کنید ما الان ۱د ساله داریم صحبت میکنیم از مشروطه از اینکه بله ما ایرانیا به پا خواستن و خواهان حکومت قانون بودن و قانون اساسی نوشتن و به شکلی ما از قانون اساسی از انقلاب از مشروطه سخن میگیم از آزادیخواهی سخن میگیم که گویی این مفاهیم یک مفاهیم ثابتی هستن و همون چیزی هستن که ما امروز میفهمیم یعنی ما همه چیز رو تقریباً همه مفاهیم تاریخی رو کاملا به مفهوم امروزی اونها میفهمیم اسلام مثلا دین نمیدونم مفاهیم مختلف سیاسی و اجتماعی گویی همیشه همین معنی رو که الان میدن میدادن در حالی که نه تنها در دوره خودشون اینها به معانی بسیار متفاوتی به کار می‌رفتن بلکه با اونچه که ما امروز میگیم یک جهان فاصله دارن یعنی قانون اساسی به این مفهوم که من و شما امروز میفهمیم هرگز کسی مثل ملکم خواست نمیتونست تصوری ازش داشته باشه یا طالبوف یا آخوندزاده و دیگر پیشگامان تجدد چه برسه به شیخ فضلالله نوری آخوند خراسانی یا پارلمان یا مسئله حق و مسائل دیگه و همین طور چیزی که ما امروزی میگیم اسلام هرگز در تاریخ وجود نداشته این اسلام امروزی کاملاً یک پدیده جدید هست و این طبیعت همه پدیده هاست که تاریخین زبان درست مثل اون رودیست که هراکلیتوس میگفت که نمیشه دو بار درش پا گذاشت یعنی کلمات مدام در حال دگرگونی معنایی هستند شما نگاه کنید به کلمه انقلاب انقلاب در معنایی که محمدرضا شاه پهلوی به کار میبرد انقلاب سفید فرق میکنه با انقلابی که مارکس در مورد انقلاب اکتبر می‌گفتن و فرق می‌کنه با انقلابی که خمینی می‌گفت و انقلابی که الان مخالفان خمینی میگن بنابراین کلمات موجودات زنده‌ای هستند که در ارتباط و در کامیونیکیشن مدام در حال تحول معنایی هستن کار تاریخ نگار هرگز این نیست که تمام این لحظه‌های از دست رفته و تمام این زمان سپری شده رو بازسازی کنه همچین چیزی ممکن نیست ولی تاریخ‌نگار کسیست که به ما امکان میده که فاصله‌ای که بین الان ما و گذشته ما وجود داره این فاصله رو ببینیم یعنی به ما بگه مبادا این مفاهیم رو به مفهوم امروزی بفهمیم یکی از این مفاهیم مهم فلسفه است توجه کنید که ما امروزه بسیاری کلمات رو به کار می‌بریم که ظاهراً اینا در سابقه طولانی دارن در زبان فارسی ولی با نگاه زبان شناسانه اگر ببینید باید در نظر بگیرید که تقریباً تمام زبان فارسی یک زبان جدیده یعنی این زبانی که ما الان باهاش صحبت می‌کنیم هرگز در تاریخ وجود نداشته کسی اینجوری صحبت نکرده و حتی اون کلماتی که قبلاً به کار می‌رفتن امروزه بیش از آنکه به اون معنای قدیم به کار برن بیشتر ترجمن و به مفهومی که ما در حقیقت از غربی ها آموختیم داریم به کار میبریم مثل دولت مثل حکومت مثل آزادی مثل عدالت مثل خود کلمه انسان طبیعت همه اینها مفاهیم جدیدن خدا و همین طور فلسفه این فلسفه که ما الان داریم ازش صحبت میکنیم هرگز در تاریخ به این شکل به کار نمی رفته در تاریخ ما در تاریخ ایرانی اسلامی حالا من توضیح میدم که چرا چطور چون که مهم هست که ببینیم که چه بوده و بعد در عصر جدید چه شده ببینید اونچه که ما فلسفه اسلامی مینامیم در حقیقت یک اصطلاحی است فلسفه اسلامی که خاورشناسان جعل کردن یعنی هرگز در طول تاریخ اسلام و ایران اصطلاح فلسفه اسلامی به کار نرفت در هیچ متنی از فلاسفه اسلام سخن گفتن از حکمای اسلام سخن گفتن از فلسفه سخن گفتن ولی چیزی به یک کلیت واحدی یه رشته علمی به نام فلسفه اسلامی فقط با ذهن غربی می‌تونست تصور بشه ما چیزی به نام فلسفه به عنوان یک رشته علمی که جدا باشه از کلام جدا باشه از عرفان جدا باشه از دیگر فعالیت‌های به اصطلاح علمی نداشتیم دیسیپلین یا رشته دانشگاهی خودش یک مقوله جدید هست حتی در غرب هم فلسفه به عنوان دیسیپلین دانشگاهی عمرش ۲۰۰ سال بیشتر نیست در بین ما که اساساً فلسفه تدریس نمیشده در نظام آموزشی یعنی هرگز بخشی از به اصطلاح نظام آموزشی رسمی نبوده مدارس علمی جز شریعت در حقیقت درس دیگری رو اجازه نمیدادن که داده بشه بنابراین فلسفه یک فعالیت حاشیه‌ی بوده که یا تجمل بوده یا قاچاق و بسیار بسیار کمرنگ و با افت و خیز بر خلاف اونچه که روی کرن میگه توانسته دوام بیاره بنابراین نه یک بخشی از نظام آموزشی بوده نه یک رشته علمی بوده فی اصولاً اونهایی که حکما یا فلاسفه اسلامی خوانده میشن تصوری از یک رشته‌ی به نام فلسفه نداشتن یا حکمت اونچه که اونا می‌گفتن فلسفه یا حکمت در حقیقت به یک سری نظریه ها یا عقا بده مثلا ابن سینا عقاید خودش رو در باب الهیات و منطق اینها رو فلسفه میدونه اما نظریات مخالفش رو فلسفه نمیدونه یعنی اونچه که مثل امروز نیست که مثلا فیزیک دانا با هم مخالفن ولی همدیگه رو فیزیکدان میدونن یعنی فیزیک یک رشتهی اس که با مبانی روش شناختیش تعریف میشه نه با نظریه‌ها ولی برای فیلسوفان اسلامی فلسفه با نظریه‌ها شناخته میشد نه با روش در نتیجه شیخ اشراق اصلاً ابن سینا رو به عنوان فیلسوف قبول نداره ملا صدرا ابدا فارابی رو مثلا قبول نداره یا حتی در عصر ما سید جلال آشتیانی در کتاب هستی از نظر فلسفه و عرفان میگه شیخ اشراق یک آدم متوهم بود چون که مثلاً به اصالت وجود اعتقاد نداشت یعنی اصلاً نظریه‌های باطل رو از فلسفه خارج می‌دونستن فلسفه اون چیزی بود که درسته نه اون چیزی که باطله در نتیجه هر فیلسوفی خودش رو فیلسوف می‌دونست نه فیلسوفان دیگر رو شما اگر اطف رو نگاه بکنید قدم به قدم نظریات مخالفانش به عنوان وهم و نمی‌دونم فلان و فلان و با تعبیرات خیلی بد گاهی هم فحشهای خیلی بد بد بد در حقیقت خطاب میکنه از اون طرف کسانی که مخالف فلسفه بودن اونها هم مخالف چیزی به نام فلسفه نبودن اونها مخالف یک سری نظریه‌ها بودن در حقیقت یعنی همون طور که فلسفه برای ابن سینا و فارابی و میرداماد و ملاصدرا یک مجموعهی از عقاید بود و مجموعهی از آرای فلسفی فی اونها که مخالف فلسفه بودن و با فلسفه مبارزه میکردن از ابن تیمیه بگیرید تا غزالی و دیگران اینها با فلسفه به طور کلی که در نمیتونستن در ذهنشون تصور کنن مخالف نبودن بلکه با یک سری آرای خاصی مخالفت داشتن و اونها رو خلاف به اصطلاح مذهب مختار یا رأی عام در میان مسلمانان می‌دونستن کتاب غزالی اسمش هست تحف الفلاسفه یعنی نمیگه تحف الفلسفه تناقض گویی فلاسفه که در به طور مشخص فارابی و ابن سینا و حدود ۱۰ ۲۰ تا نظریه است با این‌ها مخالفه ولی خود غزالی فلسفه خونده برای اینکه این کتاب رو بنویسه و در این کتاب فلسفه میورزه یعنی از همون روش فلسفی استفاده می‌کنه و در قامت یک فیلسوف ظاهر میشه و به همین دلیل هست که در قرون وسطی غزالی به عنوان یک فیلسوف شناخته شد و تا امروز در غرب غزالی رو یک فیلسوف میدونن بر خلاف اونچه که ما تصور میکنیم ابن خلدون مخالف فلسفه است او هم همین طور ابن جوزی در تلبیس ابلیس همین طور تا عصر ما که مکتب تفکیک در مشهد میرزا مهدی اصفهانی و از بین روشنفکران کسروی کسروی مخالف فلسفه است یه کتاب داره علیه فلسفه و مخالفتش با فلسفه مخالفتش با عقل نیست هیچ کدوم از کسانی که با فلسفه مخالفت کردن از ابن تیمیه گرفته تا غزالی و دیگران اینا هرگز خرد ستیز نبودن این یک افسانه بسیار عوامانه ایست که مورخان غیر فیلسوف دامن زدن مخالفان فلسفه خرد ستیز یا عقل ستیز نبودن خود فیلسوفان لزوماً عقل گرا نبودن کسانی مثل ابن رشد از ارسطو تقلید می‌کنه ابن رشد هر رأیی رو بر خلاف آرای ارسطو غیر فلسفی و باطل می‌دونه بر ابن سینا خرده می‌گیره که تو کی هستی که در برابر ارسطو میخوای نظر دیگری بدی بنابراین ابن رش یک آدمیست که کاملاً روش فقهی داره یعنی کاملا مقلد ارسو بنابراین عقل گرا نمیشه او رو نامید کتابش که فصل المقال فی ما بین الحکم و شریع من الاتصال خیلی مسلمونا روش مانور دادن در حقیقت کاملاً مورد سوء تفاهم قرار گرفته و الان خب محققان جدید دیگه این افسانه رو پنب شو زدن این کتاب در حقیقت یک فتوا ابتدای این کتاب ابن رش فتوا میده که بین حکمت یعنی فلسفه و شریعت تضادی وجود نداره و به اصطلاح تحصیل فلسفه خلاف شر نیست این یک فتوا است به هیچ وجه نظریه فلسفی نیست خب باز از افسانه‌ها که مربوط هست به این و متسفانه خود روحانیان در عصر جدید دامن زدن بهش غربی خاورشناسان و حتی روشنفکران ما این افسانه ها رو خریدن و باور کردن و تکرار کردن و بسیار بسیار نقطه ضعف خیلی بزرگیه به خاطر اینکه دچار گمراهی های بسیار زیادی شدن از این افسانه ها این هست که ما دو جریان داریم یکی اصولی یکی اخباری اخباری ها اهل نقل و اهل نفسن اهل ظاهرن ولی اصولی اهل عقل عقل گرا هستن به هیچ وجه اینطور نیست این تصور که اجتهاد به مفهوم تفسیر جدید متنه کاملاً اشتباهه و کسانی مثل ادوارد سعید همچین اشتباهاتی کردن یعنی اینا اصلاً نمی‌دونست علم اصول نمیشناختن نمی‌دونستن کسانی مثل حمید عنایت در کتاب تاریخ اندیشه سیاسی معاصر درست همین به اصطلاح تصورات غلط رو تکرار میکنه به خاطر اینکه اینا رو آقای مطهری گفته و آقای مطهری در حقیقت یک مبلغه و خیلی درست نمیتونه تشخیص بده ما چیزی به نام اصول علم اصولگرایی عقل‌گرایی نیست اخباری گری نست گرایی یا ظاهرگرایی نیست عقل ستیزی نیست اجتهاد تفسیر متن نیست اجتهاد یعنی درست زمانی که شما متن ندارید یعنی شما روایت ندارید نص ندارید شما راه‌هایی پیدا می‌کنید برای اینکه احکام شریعت رو استنباط کنید اجتهاد در مقابل نص باطله یعنی وقتی نصح هست شما نمی‌تونی اجتهاد بکنی بنابراین اصلاً چیزی به نام تفسیر و هرمنوتیک در فقه و اصول معنا نداره و از اون طرف این تصور که بله فلسفه از زمان سید جمال کسانی مثل سید جمال و ملکم خان اینا وقتی با تجدد آشنا شدن خب خیلی واضح دیدن که یه ارتباطی وجود داره بین مدرنیته و فلسفه ولی درست نمی فهمیدن که این ارتباط چیه درست رابطه اینا رو درک نمیکردن و تا حالاهم ما زیاد درک نمیکنیم ولی خب عصر روشنگری همون قرنی که انقلاب فرانسه درش رخ داد که برای اینها الگو بود در جریان مشروطه قرن فلسفه هم نامیده میشه سید جمال کسی بود که در حقیقت بر اساس این ایده که ما اگر در جهان اسلام در تاریخ ما فلسفه تداوم پیدا می‌کرد و قدرت پیدا می‌کرد و سرکوب نمیشد ما امروزه ما مدرن شده بودیم ما عقب نمونده بودیم دل یکی از دلایل عقب موندگی مسلمان‌ها رو در حقیقت فلسفه ستیزی می نامه در حالی که ما چیزی به نام فلسفه ستیزی به اون معنا نداریم ابدا اگر شما مقایسه بکنید با اروپا همچین چیزی نیست ف فلسفه در تاریخ اسلام یک علم دولتیه یه دانش دولتیه هارون و رشید و خلفای عباسی فلسفه رو وارد کردن فلسفه رو ترویج کردن و فیلسوفان بزرگ مسلمان معمولاً اینها در دربار شاهان مقرب بودن ابن سینا وزیر بود نمیدونم میرداماد و میر فندرسکی از نزدیکان شاه عباس بودن بنابراین فلسفه هرگز در تاریخ اسلام به عنوان یک تهدید سیاسی تلقی نشد چون اصلا هیچ خاصیت سیاسی نداشت درباره عالم هپروت بود هیچ به واقعیت کاری نداشت بر خلاف فلسفه در اروپا اونچه که ازش احساس تهدید میشد بیشتر تهدید مذهبی بود یعنی فلسفه به عنوان یک مذهب جدید و مذهب وارداتی برای علمای مسلمان قابل قبول نبود رقیب اسلام بود فلسفه نه به عنوان یک فعالیت عقلی بلکه به عنوان یک مذهب به عنوان یک فرقه یا یک گرایش ال ادی و غیر اسلامی در حقیقت دیده میشد و احساس خطر میشد همون طور که با بقیه فرقه غیر اسلامی مبارزه میکردن با فلسفه هم مبارزه میکردن فلسفه در این امر مستثنا نبود بنابراین فلسفه هیچ موقع نه نقش سیاسی داشته در تاریخ اسلام نه تهدید سیاسی نه کسی رو به خاطر فلسفه ورزی کشتن یا آزارش دادن بنابراین کسانی که فلسفه می‌ورزیدند نوع فلسفه که می‌ورزیدند ربطی به بقیه فعالیتشون نداشت این کهه ما امروز فکر می‌کنیم که کسی که فیلسوف حتماً نگاهش به دین هم فیلسوفانه است و خردمندانه است و خیلی آدم به اصطلاح اپن مایندد و خیلی امروزیه نه اینطورین نیست یعنی در تاریخ اسلام کسانی که فیلسوف بودن فلسفه خودشون رو درس میدادن و درس میخوندن وقتی که میومدن در حوزه فقه وقتی میومدن در حوزه تفسیر وقتی میومدن در حوزه حدیث درست مثل یک محدث و مفسر و فقیهی بودن که هیچکی از فلسفه نمی‌دونه نمونش خود ابن رشده ملا صدراسرام که علامه طباطبایی آقای خود آقای خمینی نمیدونم آقای مطهری مصباحی زدی و دیگران اینا کسایی هستن که می‌بینیم یعنی فلسفه خواندن ولی فلسفه شون هیچ ربطی به فقه شون نداره و فلسفه شاید خیلی خیلی کم در به اصطلاح بعضی از مباحث علم اصول تأثیر گذاشته باشه اما اون مباحث علم اصول در فقه به کار نمیان بنابراین برای اینکه فقیه بشین معمولاً اغلب فقها توصیه میکنن که شما نباید فلسفه بخونین چرا به خاطر اینکه در فقه فقیه مبنا شون این هست که باید حدیث و قرآن رو مثل یک آدم عامی یا آدم معمولی بفهمه فلسفه ذهن رو پیچیده میکنه در نتیجه از فهم عرفی شما رو باز می‌داره آقای آقا موسی شبیری که حالا امروز من ازش بسیار نقل خواهم کرد یک مجموعه کتابی داره به نام جرعه از دریا خ میدونین آقا موسی شبری از مراجع بزرگ هست در قم و پدر ایشون از دوستان بسیار صمیمی آقای خمینی و همدرس آقای خمینی بودن و تو این کتاب میگه که آقای خمینی معتقد بود که طلبه نباید فلسفه بخونه چون فلسفه به به فقه ضربه می‌زنه آقا موسی شبیری میگه منم همین اعتقاد دارم بنابراین کسانی مثل مثلاً شیخ محمد حسین اصفهانی معروف به کمپانی که بهش میگفتن فیلسوف الفقها و فقیه الفلاسفه یه آدمایی بودن که منزوی بودن و هیچ موقع هم مقام مرجعیت و اینا نگرفتن در عوض کسانی بیشتر مرجع میشدن که از نظر به اصطلاح آموزش فلسفی عوام بودن بنابراین این فلسفه یک به اصطلاح حوزه‌ی از فعالیت ذهنی بوده که همون طور که آقای شفیع کدکنی در چند جا توضیح میده نه تأثیری می‌گذاره در بلاغت نه تأثیری می‌گذاره در به اصطلاح دیگر رشته‌های به اصطلاح علمی در و دینی در اسلام مگری تا یه حدود خاصی در در منطق در کلام بنابراین اینطور نیست که اگر کسی فیلسوف بود آدمیست که عقلانی فکر میکنه یا اگر کسی اصولی بود آدمیست که عقلانی عقل گراست نکته دیگه این هست که فلسفه بر خلاف اونچه که در یونان و بعد در اروپا رواج یافت هرگز یه سبک زندگی نبود در میان ما فلسفه یه مجموعهای از نظریه هاست مثل اینکه شما مثلاً شترنج یاد بگیرین ولی برای یک به اص انسان غربی غربی که میگم یعنی از یونان باستان تا امروز فلسفه فقط آموختن یک سری مفاهیم و نظریه‌ها نیست بلکه یک شیوهای از زندگیه یک یک عمله یک نوع زیستن برای ما چونین نیست بنابراین ما میتونیم فقهایی رو فیلسوفانی رو در تاریخ ببینیم که بسیار آدم‌های از نظر اخلاقی غیر قابل قبولی بودن نکته دیگر اینکه فلسفه ما و حکمت ما مثل عرفان ما مثل تصوف ما و اساساً مثل ذهنیت ما به طور کلی چیزی به نام واقعیت به مفهوم غربی کلمه هرگز براش مسئله نبوده یعنی این واقعیت ملموس مادی حاضر در زمان و مکان برای فیلسوفان و برای ذهن ایرانی اسلامی مسئله اصلی حقیقته و اون حقیقت هم اون حقیقت حقیقی در حقیقت ورای این عالم ماده است بنابراین مجموعه این نظر وزی ها در یک جهان ورای زمان و ورای مکان یعنی در حقیقت ورای تاریخ صورت میگیره ربطی به زندگی واقعی انسان نداره خب این کاملاً بر خلاف فلسفه در غرب هست و این اتفاقی نیست که فیلسوفان مسلمان وقتی که این عقاید داشتن درست مثل عقاید دینی با اینا برخورد میکردن یعنی اول مثلاً طرف صدرایی میشد یا اشراقی میشد بعد سعی میکرد توجیهش کنه درست مثل متکلمان حالا آسمون به زمین میومد زمین به آسمون میرفت محال بود که خللی در عقاید او پیش بیاد حالا براتون مثال میزنم مثال امروزیه که خود این آقای دکتر سید حسین نصره که چند جا در زندگی نامه هاش نوشته که من در ۱۹ سالگی حقیقت رو یافتم و هنوز هم همون ح به همون حقیقت وفادارم بنابراین یه فیلسوفی که اساساً نیازی به تأمل فلسفی نداره اون حقیقتو از راه دیگری پیدا می‌کنه در حقیقت حقیقت نه از راه نظریه‌ها بلکه از راه یک انسان خاصی به شما منتقل میشه یعنی از طریق یک مراد یک ولی یک مرشد و اوست که حامل حقیقته و اوست که تضمین حقیقته نه این کتاب و نه این کلمات و اوست که در حقیقت بدون او این کتاب‌ها و این کلمات هیچ معنایی نمیدن و خب اینو بارها و بارها همه این فیلسوفان گفتن و به همین دلیل هست که شما ح من طی این مرحله با بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی یک نمونه خیلی جالب همون داستان معروف ملاهادی سبزواری اس و دوربین عکاسی که در اون سفر ناصرالدین شاه به مشهد سر راهش در سبزبار عکاس باشی میخواد عکس بگیره از حاج ملاهادی سبزواری میدون حاج ملا سبزی تقریبا آخرین نماینده فلسفه سنتی در ایران هست و شارح ملا سد راست حاج مدی سبزواری از عکاس پشی میپرسه این چیه میگه این یه دستگاهیه که در برابر شما قرار میدم و تصویر شما رو ثبت میکنه عکس شما رو ثبت میکنه مثل نقاشی حاج ملاهادی سبزواری میگه از نظر فلسفی این امر محاله به دلیل اینکه انسان تا زمانی سایه انسان برقرار هست که خود انسان برقرار باشه اگر انسان حرکت کنه و از اونجا بره دیگه سایش نمی‌تونه اونجا بمونه بنابراین نمیشه من نباشم و عکس من باشه عکاس باشه که نمی‌تونه با او احتجاج بکنه میگه اجازه بدید من عکستونو بگیرم و اون عکس تنها عکسی است که از حاج ملاهادی سبزواری گرفتن ولی چنین چیزی برای حاج ملاهادی سبزواری هیچگونه تردیدی شکی در نظام فلسفی ایجاد نمیکنه او عقاید فلسفی رو با دلایل عینی و واقعی به دست نیاورده که با این چیزها از دست ده اما یه نمونه خیلی مهم که برای شما شاید جالب باشه خود آقای خمینی آقای خمینی در زمانی که در قم فلسفه می‌گفت فلسفه به طور خصوصی می‌گفت و حالا که میگیم قم و حوزه توجه داشته باشین که اون موقع عکسی که مربوط به قم هست اگر در اون دوره ببینید که بیشتر این عکس رو ایرانشناس و خاورشناس گرفتن قم تقریباً یک روستاست همش باغ یا باغه یا قبرستون و وقتی از حوزه حرف میزنیم داریم از ۲۳۰۰ نفر آدم حرف میزنیم اونم ۳۰۰ نفره که شاید نصفشون بیشتر روز خواب باشن بنابراین یک جای خیلی کوچیکه و یه فضای بسیار محدود یکی از کسانی که درس آقای خمینی میرفت زنده یاد دکتر عباس زریاب خوئی است که در اون زمان طلبه بود و بعد از طلبگی بیرون آمد و به همین دلیل هم کسی بود که آقای خمینی ازش متنفر بود زریاب در یک جا زندگی نامه خودش رو نوشته و این زندگی نامه در مجموعه مقالات شط شیرین پر شوکت منتشر شده و با ا بخشی که راجع به آقای خمینی هست بسیار بسیار مهم و بسیار دقیق هست خ میدونین که زریاب یک آدمی بود که هم در ادبیات و هم هم در فلسفه و علوم مختلف بسیار بسیار برجسته است از صدرنشینان فرهنگ معاصر ماست و با ظرافت تمام اون هم در زمانی که در جمهوری اسلامی سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت با ضرافت تمام حرفهایی رو میزنه که بسیاری یا جرت نکردن بزنن یا به این درک و تفتن نرسیدن میگه من در آغاز سال ۱۳۱۸ از بعضی از طلبا شنیدم که حاج آقا روحالله خمینی شرح منظومه حاج ملاهادی رو درس میده و رفتم و گفتم که منم میخوام بیام و ای حالا توضیح میده مفصل که من نمیخوام بخونم و خواهش می‌کنم بخونید جالبه براتون میگه که اولاً توصیف می‌کنه ذهنیت آقای خمینی رو که من بعدا بهش برمیگردم میگه یه بار آقای خمینی به من گفت که این داستان هیئت جدید چیه که میگن به اصطلاح هیئت بتلم یوسی رو نقض کرده و فلان اینا زریاب میگه که من قبل از درس یه ۱۰ دقیقه ۱۵ دقیقه برا آقای خمینی توضیح دادم نظریه کپرنیک و توضیح دادم و اینکه دیگه زمین مرکزی جای خودش رو داده به خورشید مرکزی و این حرفا میگه خمینی با حالت بسیار خشم گانه‌ای به من نگاه کرد و گفت که این درست نیست گفتم چرا گفت اگر اینطور باشه دیگه انسان مرکز جهان و و اشرف مخلوقات نیست و این خلاف مذهبه فوقالعاده این نکته مهمه یعنی آقای خمینی یک نظریه علمی درباره واقعیت عینی رو به دلیل عقاید مذهبی رد می‌کنه یعنی آقای خمینی در جهانی زندگی می‌کرد از نظر فکری که مربوط به جهان ما نبود زریاب میگه او به هیئت بطلمیوسی و نظریه افلاک از این جهت معتقد بود که بر طبق این هیئت انسان مرکز عالم خلقت است اما در برابر کشفیات جدید علم نجوم و زیر زبر شدن اساس هیئت قدیم مسئله افلاک را به نحو دیگری توجیه می‌کرد و آن را در ارتباط با نظرات جدید چنان تفسیر و تحویل می‌کرد که با نظرات فلسفی و عرفانی قدما منطبق کند میگه که طبیعیست که شخصی با چنین عقائد و جهانبینی دشمن شماره یک مادیون باشد هنگامی که سخن از مادیون و منکران عالم مجردات و معنویات به میان میآمد سخت بفروخته میشد و آنان را کافر و مهدورالدم میدانست جالبه که آقای شبیری میگه که آقای خمینی با تمام کینه‌ی که از رضا شاه داشت هرگز رضا شاه رو تکفیر نکرد نگفت او کافره حتی تو ی م مجلسی هم بود که یه عده می‌گفتن کافره آقای خمینی گفت نه اون مسلمونه اما روشنفکرا رو تکفیر کرد روشنفکرا رو تکفیر میکرد حتی مصدق و تکفیر کرد این این نکته خیلی جالبه یعنی آقای خمینی یک مشکل کاملاً فکری و ایدئولوژیک با جهان جدید داره مشکل فقط قدرت سیاسی نیست میگه همین خشم و نفرت او متوجه سید احمد کسروی و پیروان اون نیز بود زیرا می‌گفت آنان با اساس دین اسلام مخالف هستن خب کتاب کشف اسرار آقای خمینی که در جواب به رساله اون بینوا حکمی است خیلی گویاست از این جهت اما بگذارید من دو سه تا خط از یک نامی بخونم که این رو آقای دینانی در یک مصاحبه‌ی منتشر میکن کنه خیلی جالبه میگه آقای خمینی به یکی از شاگرداش یک نامهی نوشته و به او توصیه کرده توصیه‌هایی کرده یه بخش توصیه هاش توصیه‌های مثلاً معنوی و اخلاقی و این حرفاست و یه بخششم توصیه‌های دیگه میگه که نامه به عربیه میگه که آقای خمینی می‌نویسه که به به اون شاگردش میگه که از کسانی که مدعی تمدن و تجدد هستند المدون تجدد و تمدن حالا این عربی آب نکشیده حوزه میگه کسانی که از پرهیز کن از کسانی که مدعی تمدن و تجدد هستند و هم الحمر مستن میگه کسانی که طرفدار تجدد و تمدن هستن مثل اقایی هستن که اینور اونور سرگردان پریشان حرکت میکنن الاغ‌های پراکنده به این سو و آن سو از سوا مفترسه یعنی مثل وحشیان درنن و شیاطین فی سورة الانسان در روشنفکر تر میگه دیگه شیطان های در چهره انسان ویوان گمراه تر از حیوان و ار الشیطان پستتر از شیطان و بینهم و بین الحقیق بید میان اونها و حقیقت فاصله بسیار بسیار عمیق هست انشر استغرب تمدن میگه اینا از مدنیت و آدمیت هم دورن ان استشر استغرب تمدن وغرب استشر اگر اینا بخوان برن طرف تمدن تمدن از اینا فرار میکنه اگه تمدن در غرب باشه فرار میکنه میره شرق شرق باشه فرار میکنه اینها با تمدن و مدنیت هیچ نسبتی ندارن این کینه و نفرت از تجدد و تمدن غرب در کنار این ادعای فلسفی باید بهش توجه کرد همون طور که گفتم فلسفه در حوزه‌های علمیه هیچ جایی نداشت یعنی یک کار مخفیانه یا حاشیه‌ای بود در نجف که هیچ مشهد که اصلاً ضد فلسفه بودن کسی جرت نمی‌کرد اونجا حرف از فلسفه بزنه ولی در قم هم که کسی مثل علامه طباطبای درس میداد با فشار علما آقای بروجردی تعطیلش کرد خب یعنی درس خصوصی در خونش میداد تعطیل کرد خب چی شد که فلسفه از یک فعالیت بسیار حاشیه بی اهمیت بی تأثیر و کاملاً مشغله یه عده بسیار نادر تبدیل شد به یک ویترین ایدئولوژی اسلامی در حقیقت اچ فلسفه اسلامی رو زنده کرد در عصر ما سلطنت پهلوی بود محمدرضا شاه پهلوی به دو دلیل یکی به دلیل اینکه ایدئولوژی رسمی دولت ناسیونالیسم بود و سسی ایدولوژی نیاز داشت به یک بنیان و پشتوانه فکری و فلسفی چنین تصوری بود در همه دنیا و دوم خطر بسیار جدی نفوذ کمونیسم در ایران و ضرورت مقابله با اون یعنی یک تهدید فکری نبود بلکه یک تهدید سیاسی و نظامی بود در نتیجه این دولت پ پلوی بود که برای مقابله با کمونیسم خب حزب توده میدونید که اون زمان به سرعت در حال گسترش بود در سراسر ایران و از اون طرف برای موجه کردن و مشروعیت بخشیدن به ناسیونالیسم رسمی نیازمند فلسفه به اصطلاح به اصطلاح خودشون ایرانی ایرانی شد ایرانی و اسلامی بومی در حقیقت کتاب اولین ک کتابی که در عصر جدید منتشر میشه به زبان فارسی در باب فلسفه در حقیقت یک ردیه ایست بر کمونیسم کتاب آقای طباطبایی اصول فلسفه و روش رئالیسم و این کتاب ظاهراً اونطور که دکتر نصر میگه به سفارش ایشون نوشته شده و بعد به همین دلیلم هست که اولین جایزه کتاب سلطنتی رو از جانب محمدرضا شاه پهلوی دریافت می‌کنه خب کتاب علیه کمونیسم کتاب علیه جزوه‌های دکتر تقی رانیه و بعد به تدریج فلسفه میشه یک ابزار ایدئولوژیک برای یکی مشروعیت بخشیدن به نظام حاکم و دوم مقابله با دشمن و آقای مکارم شیرازی کتاب فیلسوف نماها رو می‌نویسه اونم علیه مارکسیسم اون هم کتاب سال میشه و از دست خود محمدرضا شاه پهلوی جایزه دریافت میکنه یعنی همین آقای مکارم شیرازی که مرجع هست در قم و دولت یک نهادی رو به نام انجمن پادشاهی فلسفه تأسیس میکنه که هدفش ترویج فلسفه اسلامیست فلسفه سنتی یعنی به هیچ وج هدف شناخت فلسفه غربی یا تعامل گفتگو و داد و ستت با او نیست بلکه ساختن یک فلسفه تزیینی اس فلسفه اس که در حقیقت اهتی داشته باشه گول زننده باشه بترسونه در حقیقت نقش ارعاب گرانه داشته باشه در جریان انقلاب ایران خب این فلسفه برای یه بخشی از مذهبی‌ها خ خیلی به کار میومد دیگه تا اینکه خود انقلاب که رخ اتفاق افتاد روحانیت انقلابی رقیب خودش رو در وحله اول مارکسیست‌ها میزن کسانی مثل آقای سروش و دیگران حداد عادل این‌ها کارشون این بود که در حقیقت فلسفه اسلامی رو پاپاریزو کنن یعنی برای عموم بیان بکنن یعنی با از اون زبان یعجوج و ماجوج حوزه درش بیارن به زبان آدم یزاد فارسی بیان بکنن آقای سروش کتاب نهاد ناآرام جهانو نوشت که شرح در گزارش از بحث حرکت جوهر ملا صدرا و بعد آقای سروش و آقای حداد عادل یک کتاب بینش دینی نوشتن برای چهارم دبیرستان که یه چیزی در حد در حقیقت شاهنامه بود انقدر این کتاب پر حجم بود و به هیچ وجه در استاندارد کتاب درسی نبود و پر از اصطلاحات و حرفهای قلمبه سلمبه و در حقیقت مرعوب کننده که فقط نشون بدن که بله ما هم مثلاً نظریاتی داریم که اینا همه مهم‌تر از ایدئولوژی‌های دیگه است در حقیقت کاملاً فلسفه اسلامی هیچگاه در واقعیت تاثیر نگذاشت بلکه خودش تبدیل شد به ی واقعیت یعنی تبدیل شد به کالا و اسلحه خود وجودش مهم بود نه تأثیر فکریش اینکه چاپ بشه اینکه بیان بشه اینکه در تلویزیون بیان مناظره کنن با به اصطلاح رهبران احزاب کمونیست این این مهم بود یک در حقیقت تابلوی بسیار گرانبهایی بود در اتاق پذیرایی که کش همسایه و مهمونو دربیاره خب قضیه به شکل دیگری حل شد البته آقای مطهری در کتاب علل گرایش به ما دیگری میگه که فلسفه مادی اساساً فلسفه نیست خب وقتی که شما گفتی که فلسفه مادی فلسفه نیست و کسایی هم که مادی هستن یعنی مسلمون نیستن بنابراین دیگه نیازی به بحث کردن فلسفی هم نیست چندان این شما راحت‌تر از استدلال فلسفی در حقیقت میتونین با اسلحه و سرکوب ق قضیه رو بکنیم اونچه که به در حقیقت دعوای بین روحانیت و مارکسیست ها رو در ایران فیصله داد در حقیقت گلوله های اعدام بود طنابهای دار بود زندان بود و سرکوب و خشونت نه هیچ بحث فلسفی اما فلسفه تبدیل شد زان آقای خمینی آقای خمینی در یک دوره بسیار کوتاهی در جوانیش فلسفه درس میداده حالا من توضیح میدم که ا چی درس میداده ولی به دلیل اینکه تصمیم میگیره که وارد کار سیاسی بشه یعنی حدود ۲۶۷ ساله است یک آدمیست که در کودکی تراماتایز شده پدرش کشته شده سربازای رضا شاه اموالش و زمینشو گرفتن یه جا تعریف میکنه که من ۶ ساله بودم با عمم رفتیم بالای پشتون از بالا پشتون عمم تیراندازی میکرد کاملا تراماتایز شده و کاملاً نفرت و کینه از رضا شاه رو در دلش می‌پرورد وارد کار سیاسی بشه به همین دلیلم هست خد ۲۶ ه سالش هست از قم میرفته تهران در جلسات مجلس شورای ملی شرکت میکرده گوش میداده چون میخواسته وارد کار سیاسی بشه کاملا آگاهانه فلسفه و ای رو میذاره کنار میاد سراغ فیق شروع میکنه خارج فیق گفتن به خاطر اینکه میخواسته در حقیقت تبدیل بشه به یک مرجع و یک اتوریته اجتماعی و مذهبی و دیگه اسمی از شعرم میگفته نه اسمی از شعر میاره نه اسمی از فلسفه یعنی کاملا مصمم فلسفه و عرفان و رو کاملاً ترک میکنه خیلی و خیلی قاطعانه و هیچ دیگه اصلا راجع بهش حرف نمیزنه نه چیزی می‌نویسه نه چیزی چاپ میکنه نه چیزی درس میده و فقط و فقط فقه و اصول وقتی که آقای خمینی رهبر شد انقلاب پیروز شد یه عده‌ای حالا د دوره‌ای بود که جوز آدما رو می‌گرفت به شکل عجیب غریب ظنون آمیزی یه ده از مریدان و فداییان ایشون از ایشون خواستن که یک در تلویزیون تفسیری یه جلسه تفسیر داشته باشه هر شب تفسیر بگه خب این کارو میخواستن بکنن به دلیل اینکه آقای خمینی رو هر شب تلویزیون نشون بده به یک بهانهای و مهم بود در حقیقت اون زمانی بود که همواره احساس تهدید بازگشت شاه کودتای ارتش میرفت و خیلی موقعیت حکومت هنوز تثبیت نشده بود و تلویزیون مهم‌ترین ابزار بود برای اینکه شما روی افکار عمومی تاثیر بگذارید آقای خمینی شروع کرد شب‌ها تفسیر گفتن نیم ساعت تفسیر سوره حمد ۵ جلسه تفسیر گفت که از مشهد و از قم علما پیغام دادن که سید جمعش کن این چیزایی که تو داری میگی اینا همه کفریات عرفانیه و نباید بیان بشه آقای خمینی هم کاملاً مطی گ می که آقای خمینی سر به دوکون فرود نمیآورد ولی حواسش بود که کجا کوتاه بیاد و کجا در حقیقت سرکشی کنه تا متوجه شد که علما حساسن به این قضیه قطع کرد آقای سروش هم در تلویزیون مثنوی درس میگفت اونم ۱۵ جلسه که درس گفت آقای خمینی بهش گفت که شما هم جمعش کن پ آقای خمینی هیچ موقع در دوره رهبری تلاش آشکاری برای ترویج فلسفه نکرد یا از فلسفه سخن نگفت حالا حرفهای فلسفی میزد و تعبیرهای عرفانی به کار میبرد ولی هیچ موقع مثل آقای خامنه‌ای تشکیلات بروکراسی سازمان نهاد و بودجه و نیروی دولتی برای ترویج فلسفه نگذاشت ولی خب چون آقای خمینی می‌دونستن که مشلب فلسفی و عرفانی داره و قدرت گرفته بود فلسفه در حوزه‌ها عادی شد رسمی شد یعنی دیگه کسی نمی‌ترسید اما کم کماکان در برنامه درسی رسمی نبود ولی هر کس که می‌خواست تدریس می‌کرد از جمله مصبا یزدی و جوادی آملی و حسنزاده و دیگران شروع کردن به تدریس شاگردای خودشونم داشتن و این مسئله انقلاب فرهنگی که بله ما باید دانشگاه رو اسلامی کنیم با چی اسلامی کنیم با فق اصول که نمیشه با فلسفه این توهم ابلهانه که با فلسفه میشه علوم انسانی درست کرد و که تا الان ما رو بدبخت کرد بنابراین فلسفه عادی شد در دانشگاه کسی مثل دینانی که شاگرد در حقیقت علامه طباطبایی بود آخوند بود اومد تهران دانشگاه و شروع کردم فلسفه درس دادن و هی به عنوان اینکه بله ما فلسفه داریم و این فلسفه مهم‌ترین پشتوانه ایدئولوژیک نظام اونچه که مهمه اینه که بدونین آقای خامنه‌ای در عمرش نه یک صفحه فلسفه درس داده نه یک صرف فلسفه خونده جدایی از اون برادرش که ایشون منسوب کرد به عنوان رئیس بنیاد ملا صدرا نمی‌دونه ملا صدرا رو با صاد می‌نویسن یا با سین می‌نویسن بسیار بسیار آدم بی‌سوادی است یعنی نه تنها بیسواد که یه مقدار گسسته خردم هست یعنی اینا بدون اینکه هیچگونه تعلق خاطری به فلسفه اصلا آشنایی با فلسفه داشته باشن خامنهای که از مشهد میاد محیط کاملا ضد فلسفه فلسفه رو به صورت کاملا ابزاری به عنوان بخشی از دستگاه پروپاگاندا به کار میکرد در مورد آقای خمینی به این نکته باید توجه کرد آقای خامنه‌ای کاملاً فله‌ای برخورد میکنه میگه هرچی که میتونید هر ملای اقل علی هم بوده مثلاً در قرن هفتم توی یک اری در مثلاً فرض کنید دارغوز آباد اونم بیارید و کنگره بگیرید براشو کتاباشو چاپ کنید و فلان که ا طوری میکنن و یک کار کارخانه تولید انبوه خزع ولات راه انداختن به عنوان احیای میراث و این حرفا ولی آقای خمینی از فلسفه در حقیقت اونچه که ما امروزه فلسفه مینامیم یعنی از فلسفه ابن سینا از فلسفه فارابی از فلسفه شیخ اشراق متنفر بود متنفر بود و در عوض کاملاً گرایش عرفان داشت آقای ب آقای خمینی ابن عربی بود و هیچ اعتقادی به فلسفه نداشت آقای دکتر مهدی حائری که او هم از شاگردان آقای خمینی هست در یک مصاحبه میگه که من یه بار تو مدرسه فیضیه داشتم راه میرفتم آقای خمینی منو صدا کرد گفت بیا گفتم رفتم پیشش گفت تو هنوز داری گفت چیکار می‌کنی الان گفتم من م شفاه میخونم شفاه بوعلی رو میخونم آقای خمینی یک چیزی رو تعبیر به کار برد که در حقیقت یه فحش جنسی هست و من شرم دارم از اینکه در این مجلس بگم ولی آقای حائری میگه میگه تو هنوز همون یعنی فحش جنسی میده به حائری به خاطر اینکه داره شفا میخونه آقای س جلال آشتیانی در کتاب هستی از نظر فلسفه و عرفان توضیح میده که آقای خمینی وقتی که میرسید به بحثهای عرفانی کاملاً از به اصطلاح این جهان به جهان دیگر میشد میگفت اوج میگرفت و با چه طلاقت و بلاغی داد سخن میداد فلسفه رو خیلی حوصله نداشت اصلا اصلا فلسفه هم زیاد آقای خمینی نخونده مثلا اصف رو نخونده اصلا ولی علامه طباطبایی به عکس علامه طباطبایی وقتی که فلسفه درس میداد بسیار روشن و بسیار معلمانه درس میداد اما وقتی که میخواست موضوعات عرفانی رو بیان بکنه آقای سید جلال یه مقدار بد دهانم هست میگه که انگار که مسخره میکنه میگه انگار که میخواست رموز حمزه رو تعریف بکنه مث مث داستان حسین کرد شبستری مسخره می‌کنه علامه طباطبایی رو و در خمینی رو ستایش میکنه چون خود آس جلالم همین طور بود یاد فلسفه مشربش عرفانی بود در مشرب عرفانی در حقیقت شما چندان مقید به نظریه و حرف خاصی نیستید اونچه که اصالت داره خود عارف هست بنابراین شما میتونید شطحیات بگین شما میتونید بگید ان الحق من خدام و مثل ابن عربی معتقد باشید که مهدی زمان هستید خاتم الاولیا هستید آقای خمینی با ابن عربی احساس همزاد پنداری می‌کرد وقتی آقای خمینی گفت ولایت فقیه این آخوندای بدبخت نفهمیدن که این ولایت فقیه که خمینی میگه منظورش ولایت به مفهوم فقهی نیست تعجبم می‌کردن دیگه چون در فق ما ولایت فقیه یک کاربرد بسیار محدودی داره نه به عنوان رئیس حکومت همچین چیزی بدعت بود در حالی که آقای خمینی یک به قول خودش خدعه میکرد در حقیقت یک کلمهی رو به معنایی به کار میبرد که دیگران یک معنای دیگری ازش برداشت کنن اونچه آقای خمینی می‌گفت از ولایت منظورش ولایت عرفانی بود آقای خمینی برای خودش قائل به ولایت بود یعنی خودش رو مثل ابن عربی از اولیا الله می‌دونست که چه بسا نه فقط ولایت تشریعی یعنی هر حکمی بکنه حکم در حکم ولایت هم عرض ولایت پیامبر و ائمه اطهار به قول خودش بلکه حتی ولایت تکوینی هم داره این نکته رو کسی مثل منتظری که شاگرد آقای خمینی بود و فقیه برجسته‌ی بود متوجه نشد و فکر کرد که آقای خمینی منظورش ولایت فقیهه ولی کسی به هوشمندی زریاب خویی کاملاً این نکته رو می‌فهمه و در همین زندگی نامه‌ای که برای شما یاد کردم به خوبی توضیح میده که آقای خمینی منظورش از ولایت ولایت عرفانی بود و ولایت عرفانی یعنی خدا یعنی ولایت عرفانی یعنی کهه شما ن نفست نفس خداست سخنت سخن خداست تو تجلی خدا هستی تو حجت خدا بر زمین هستی چرخ اگر میچرخه چرخی گردون اگر میچرخه به خاطر این هست که حجت خدا بر روی زمین هست اگر یادتون باشه در اولین حکمی که آقای خمینی میده که مربوط به نخست وزیری مهندس بازرگانه جمله اولش اینه من به واسطه حق شرعی که دارم یعنی هنوز ۲۲ بهمن نشده هنوز ما انتخابات هنز جمهوری اسلامی درست نشده هنوز انتخاباتی وجود نداره آقای خمینی میگه به واسطه حق شرعی که من دارم در درسی ولایت فقیه اینجوری شروع میشه میگه ولایت فقیه امریست که تصور آن موجب تصدیق آن است یعنی بدیهیه یعنی اصلاً من دلیل نباید برای شما بیارم که من میگم که ولایت فقیه و آقای خمینی به همین دلیل بود که هرگونه به اصطلاح تمرد یا نافرمانی رو به عنوان حکم شرعی نافرمانی از خدا میدونست که و اطیع الله و اطیع رسول و اولمر یعنی خودش رو از اول الامر میدونست که حکمش حکم خداست و وظیفه شرعی خودش میدونست که هر کس باش مخالفه سرکوب کنه اعدام کنه یعنی بیخود نیست که میتونه یک شب حکم قتل قتلعام ۳ هزار ۴ هزار زندانی رو بده خب این از دو جهت برای ما مهمه حالا من بحثم تموم کنم خانم فروخ چقدر فرصت داریم آقای ی شما یک ساعت صحبت کردم به اضافه اون ۲۰ دقیقه اول اتاق بله بله الان کوتاه می‌کنم سخن رو یکی اینکه فلسفه چرا انقدر برای نظام‌های توتالیتر ارزشمنده چرا در تمام نظام‌های توتالیتر فلسفه به عنوان یک سلاح سلاح ایدئولوژیک به عنوان ذرات خانه ایدئولوژیک مورد نیاز احساس میشه در دلیلش این هست این نظام‌ها محتاج مشروعیت هستن فلسفه در تاریخ نام فلسفه با حقیقت پیوند خورده فلسفه یعنی جستجوی حقیقت فلسفه یعنی عالیترین نوع ی زیستن انسانی و اینها از در حقیقت معنویت این نشانه یا سمبل یا یک نماد استفاده میکنن برای پوشاندن در حقیقت اون ماهیت کاملاً شرارت بار خودشون یعنی از نام فلسفه بهره میگیرند برای اینکه ذات شر خودشون رو بپوشونن به همین دلیل هست که مدام آقای خمینی آقای خامنه‌ای و دیگران اینا معتقدن که ما در فلسفه فلسفه ما برتر از همه فلسفه هاست برای اونها فلسفه چیزی برای بحث کردن و گفتگو کردن و یاد گرفتن و تفاهم اینا نیست بلکه یک سری عقاید حقه هیچ شکی درش نیست و این عقاید حق بقیه ع ایدئولوژی‌ها رو باطل می‌کنه بنابراین مثل مذهب ازش استفاده میشه یک اسلحه مقدس از اون طرف اونچه که واقعیته همینه که از آقای خمینی بود و آقای خامنه‌ای ادامش هست این‌ها هیچ پیوندی هیچ خویشاوندی با فلسفه و در نتیجه حقیقت ندارن این‌ها با اون ولایت عرفانی اس که موقعیت خودشون رو می‌فهمن ولایت عرفانی یعنی نشستن به جای خداوند همون ان الحق در حقیقت حاکم نظام توتالیتر کسیست که خودش رو خدا می‌دونه خودش رو به توتالیتاریسم یعنی نشستن انسان به جای خداوند و در حقیقت او وقتی که میگه من ولی هستم اون موقع ما در ایران شوخی می‌کردیم می‌گفتیم خداوند نماینده ولی فقیر هست در آسمان‌ها در حقیقت او تجسم خداست می‌تونه بشینه یه صحبت گرم و گیرا بکنه و خدا از زبان او سخن بگه نظام‌های توتالیتر مطلقا توجهی اعتنایی اهمیتی نه به حقیقت میدن نه به حق و نه به واقعیت بلکه در پی خدایی کردن هستن چرا چون پروژه اصلی یک نظام توتالیتر سیاست و نمیدونم اقتصاد و نمیدونم می‌دونم حکومت نیست بلکه خلق انسان جدید هست ساختن یک جامعه جدید یعنی نابود کردن انسانی که هست و از نو ساختن یک انسان یک انسان تراز نوین اسلامی کردن جامعه اسلامی کردن علوم علوم اسلامی کردن دانشگاه اسلامی کردن سبک زندگی همه چیز باید از بین بره و از نو در حقیقت ساخته بشه در حقیقت کاری که خدا میکنه خدا میکشه یهی و یید هم آدم‌ها رو زنده میکنه هم می‌کشه اما این نظام‌ها چون که خدا نیستند در نتیجه فقط و فقط و فقط نیروی هیو شانهای برای ویرانگری دارن برای نابودی دارن و در نابودی در ابعاد نابودی در تاریخ بی سبق به خاطر اینکه فقط متمرکزند بر ویرانگری بر خراب کردن هیچ چیز دیگهای هدفشون نیست و به هر بهایی حاضرن این کارو بکنن آقای خمینی گفت چه کشته بشیم چه بکشیم پیروزیم بنابراین حتی جان خودشون هم در معادلات یعنی جان مردم در حقیقت برای حاکم اصلا اهمیتی نداره آقای مصباح یزدی توی سخنرانیش گفت اگر برای حفظ اسلام لازم باشه ۲۲۰ میلیون ایرانی کشته بشن باید کشته بشن این در حقیقت چیزی هست که این نظام رو جزء نمونه‌های خطرناکترین و و شرارت آمیزترین نوع نظام‌های سیاسی در طول تاریخ میکنه یعنی نظام توتالیتر سپاسگزارم خسته نباشید آقای خرجی بسیار استفاده کردیم نکات خیلی خوبی بود آقای آرسا من شما رو تایید کردم که بیایید بالا اگر نمی‌تونید وارد بشید یعنی اگر نمی‌تونید بیایید بالا لطفاً یک بار خارج بشید از اتاق مجدد وارد بشید دوستان اگر کسی صحبتی یا سؤالی داره با کمال میل می‌تونه بیاد بالا آقای خرج یکی از دوستان در چت پرسیدن که لفم در مورد سید حسین نصر و انطباق نظرات ایشان با وضعیت موجود هم اگر ممکنه توضیح بده اصلا ویژگی نظرات ایشون این که هیچ ارتباطی با وضی موجود نداره فلسفه که آقای نصر ب اعتقاد داره در حقیقت یک مذهبه یعنی یک یه دینه در حقیقت سنت گرایی یه سری عقاید دینیه و حالا خیلیا گفتن که ایشون رئیس فرقه مریمی هم هست ولی باشه یا نباشه به هر حال فلسفه نیست که نیازی به استدلال و بحث و گفتگو داشته باشه ایشون یه سری عقایدی دارن و به اون عقاید ملا ایمان دارن نه اینکه باور دارن و اتفاقاً خود آقای نصرهم برای خودش مقامات بسیار بالای معنوی هم قائل هست جناب آقای جوزف بفرمایید ما شما رو میشنویم یه لحظه اجازه بد فکر کنم آقای خلجی احتمالا شارژ گوشیشون تمام شد یه لحظه اجازه بدین تا ایشون برگردن بعد شما سوالتون رو بپرسید یک بارم البته در تی اتاق من افتادم بیرون حتی مجبور شدم عکسمو عکس جدید بذارم همه چیم از بین رفته بود یک لحظه آقای خرجی رفتن پایین آقای فلجی شما میشنوی بله بله دست من خورد به گوشی اوکی آقای جوزف بفرمایید شما اگر صحبت میکنید مایکون بسته است پایین سمت راست یه علامت میکروفون هست باید یک بار روی اون بزنید که باز بشه که بتونید صحبت کنید آقای خنجی مایک شما بازه آقای یاسین شما بفرمایید آقای جوزف بتونن مایک شون رو باز کنن عرض سلام و ادب و احترام خدمت آقای خلجی خانم بهمی و همه عزیزان حاضر در اتاق من یه سوالی داشتم آقای خلجی یه نقل قولی هست از آقای طباطبایی معروف به علامه طباطبایی که وقتی که خبر کشته شدن دارن دامادش یکی از حالا بستگانش شنیدن گفتن بعد از انقلاب گفتن که اولین شهید این انقلاب اسلام ب حالا بعد من یه مقالهای میخوندم نزدیکانشون گفته بودن اینو نگفته و حالا از این داستان میخواستم نظرتونو در این مورد بدونم و اینکه حالا آقای خمینی چیی که میگن معروف بوده به ساده زیستی ولی من یه نقل قولی جایی خوندم میگفتم که آقای طباطبایی انقدر وضع مالش بد بوده که حتی نمیتونسته اجاره خونشو بده آقای خمینی گفته بود که من اجاره خونتو پرداخت می‌کنم از طریق وجوهات و اینها که آقای طباطبایی قبول نکرده این در مورد اینم خواستم اگه لطف کنید یه توضیحی بدید ممنون میشم تشکر بازم بابت اتاقهای خیلی خوبتون بله ممنونم ببینید من نقل قلو نمیدونم گفتند من به چیزایی که به اصطلاح به خاطرات شفاهی و نقل قلای روحانی ها و مذهبی‌ها مطلقاً اعتماد ندارم مگر اینکه با روش‌های به اصطلاح تاریخ نگارانه بشه به صحت نصفی اونها اطمینان پیدا کرد انقدر از این نقل قلا میکنن اصولاً ذهن مذهبی و مخصوصا ذهن آخوندی یه ذهن متفاوتی هست یه ذهن مثل ذهن انسان اسطوره‌ای است و یه شکل دیگه اصلا دنیا رو میبینه بنابراین خیلی از چیزهایی روم که خیال میکنه واقعیت میشمره یعنی نه اینکه دروغ بگه ولی توی دنیای کاملاً فنتستیک زندگی میکنه ب نمی‌دونم اما در مورد آقای طباطبایی و آقای خمینی دعوای بسیار شدیدی یعنی یک دشمنی بسیار شدیدی وجود داشت این مربوط به انقلاب نیست مربوط به قبل از انقلاب هست هست سر دو سه تا مسئله یک مسئله مهم مسئله دارالتبلیغ آقای شریعتمداری بود که خب آقای خمینی مخالف بود باش و دور بیشو تحریک میکرد که علیه آقای شریعتمداری فعالیت بکنن اخلال ایجاد بکنن آقای طباطبایی خب همشهری بود با آقای شریعتمداری و دوست بود با آقای شریعتمداری و همین طور آقای میلانی در مشهد که اون هم تبریزی بود و خیلی سعی میکنه که در حقیقت حمایت بکنه و خیلی از فعالیت‌های خرابکارانه آقای خمینی ناراحته چند تا نامه رو من خوندم از آقای طباطبایی به آیتالله میلانی که در اونجا اسم آقای خمینی میاره و در حقیقت شکایت میکنه سر قضیه دار تبلیغ آقای خمینی اینا ملاک بودن در خمین یعنی زمیندار بودن حالا یه بخشی از زمینا شونو از دست داده بودن در دعواهای محلی و با سربازای رضا شاه ولی زمین زیاد داشتن و ایشون با خانواده‌ی ازدواج کرد که اون خانواده گرچه روحانی بودن ولی از روحانیان بسیار متمول تهران بودن آقای سقفی آقای خمینی هیچ موقع از خمس و زکات و وجوهات شرعی برای زندگی خودش استفاده نکرده یعنی نیاز نداشته وضع آقای خمینی همیشه خوب بوده هیچ موقع مستاجر نبوده هیچ موقع نیاز مالی نداشته و در حقیقت به دیگران هم کمک میکرده آقای طباطبایی نه به عکس آقای طباطبای از یک خانواده کشاورز میاد در کودکی پدرشو از دست میده در فقرش جدید زندگی میکنه و یه مدتی آقای خمینی وقتی که در رفت نجف میگه که میتونه آقای طباطبایی خونه رو اجاره کنه ظاهرا آقای طباطبایی اجاره میکنه سر اجاره پرداخت اجاره مثل اینکه اینا بحثشون میشه و باز هم اون آتش دشمنی میان اینها شعله وتر میشه این مربوط به اینا مربوط به قبل از انقلاب هست و ولی از نظر فکری هم طبیعتاً آقای طباطبایی مشربش مشرب فلسفیه آقای خمینی مشربش عرفانیه آقای خمینی اصلاً فلسفه آقای تباتبایی و درسشو اینا رو اصلا هیچ قبول نداره تفسیرش م قبول نداره مطلقا و شاگردای آقای طباطبایی رم قبول نداشت زمانی که آقای خمینی زنده بود یک مدت خیلی کوتاهی آقای جوادی آملی اومد تو شورای عالی قضایی و بعدم خیلی سریع ردش کردن رفت نه مصباح یزدی نه حسنزاده نه هیچ کدوم از شاگردای علامه شاگردا که شاخص علامه هیچ موقع ارج و قربی در حکومت خمینی پیدا نکردن وقتی که خمینی از دنیا رفت خامنه‌ای خب مجبور بود که در حقیقت به هر حشیشی متوصل بشه از همه مترودانشگاه دوران خمینی استفاده کرد اونها رو برکشید و همه کسانی که برکشید گان خمینی بودن از مرکز قدرت تارون آقای خمینی در نامهای که برای ت پیامی که برای تسلیت علامه هم مینویسه من بچه بودم یادمه تشری جنازه علامه رفتم و رادیو میخوند خیلی تسلیت سردیست خیلی سرده یعنی با توجه به اینکه علامه طباطبایی در جهان اسلام و حتی در میان مستشرقان به عنوان مفسر قرآن شهرت جهانی داشت یعنی یک آخوند معمولی نبود ولی آقای خمینی مطلقا هیچ چیز نمی‌کرد نه خودش رو و نه شاگردانش رو هیچ موقع تحویل نگرد ممنونم آقای خلجی آقای خلجی اگر موافق باشین یه کم کوتاه‌تر جواب بدین چون قرار شد این اتاق رو یک ساعت قبل از اتاق آر خوانش انسان‌ها در عصر ظلمت تمام کنیم که شما بتونید یک استراحتم بکنید اینا ویروسهای آخوندی دیگه به آخر عمر از بدن آدم نمیرن البته که ما استفاده میکنیم واقعاً ولی من به خاطر خود شما میگم ببخشید میتونم صحبت کنم یه سؤال بپرسم بله بفرمایید آقای خرجی شما گفتین که فلسفه ملا صدرا حالا بالاخره شما ملا صدرا رو فیلسوف می‌دونید فیلسوف مسلمان می‌دونید یا نه اگر فیلسوف مسلمان می‌دانید چرا میگید که فلسفه اسلامی رو از زمان محمد پهلوی شروع شده و اینا اگر ملاصدرا فلسفه فیلسوف اسلامیه پس فلسفه اسلامی رو ما قبل از مرس پهلوی داشتیم اگر نیست خب دیگه این بحث دیگه که فلسفه اسلامی از زمان مث پهلوی شروع شده شیعه هستش این یه سؤالم سؤال دومم این هستش که گفت این کهه بله حکومت‌های توتالیتر میگن مثل قرآن یحی و یید که اگر مثلاً فرض کنید که یا باید کشته بشیم یا باید چی میگم یا باید بکشیم یا اگر مردیم م میریم به بهشت مثلاً این تو حالتی که گفتین یعنی در نظام‌های بل خب توی خود قرآن و تاریخ اسلامم همینجور بوده که مثلاً می‌رفتن حمله میکردن در سیرت المغازی نوشتن و اینا کتابی تاریخی و اینا میتونید نگاه کنید ببینید که آقا میگ طرف می‌کشیم شهید میشیم اگر مردیم میریم بهشت اگر نمردیم م که قناعت داریم ق قنا به جیب می‌زنیم به قو حالا تحت عنوان یک پنجم و اینا و این داستانها که جنگ‌های مثلا بنی قریض بوده جنگ‌های مختلفی که پیامبر انجام داده خب پس این نمیتونه ربطی به توتالیتاریسم داشته باشه چون تتالی ی پدیده جدیده اگه منظورتون اینه که فقط میکشن و یعنی اینو میخواستم بدونم منظور دقیقاً رب به اسلام داره یا رب به تمامیت خواهی داره چون کهه توی اسلامم همچین چیزی هستش دیگه که آقا ما می‌کشیم خب اگه شهید شدیم میریم بهشت اگر نشدیم م که خب در بد که غنیمت جمع کردیم دیگه پیروز شدیم و اسلامو گسترش دادیم ببخشید ممنون بله ببینید دوست عزیز من شاید روشن و یا نکردم گفتم در تاریخ اسلام فلسفه یک فعالیت حاشیه‌ی و تقریبا قاچاق و غیر رسمی بوده در عصر ماست که با انتشار کتاب فلسفه و روش رئالیسم فلسفه میاد به فضای عمومی یعنی رسمیت پیدا می‌کنه هرگز در طول تاریخ در مراکز علمی فلسفه به عنوان یک علمی مشروع برای تعلیم و تعلم مثل فقه مثل حدیث مثل تفسیر به شمار نمی آمده نه در میان اهل سنت نه در میان شیعیان ولی و در عصر جدید هست که کاربرد سیاسی پیدا میکنه در طول تاریخ هرگز کاربرد سیاسی نداشته اصلا یعنی فلسفه ما اصلاً کاری به خوب و بد سیاست نداشته چون سیاست رو اهل شریعت در حقیقت اداره میکردن نه اهل فلسفه فلسفه یک اشتغال ذهنی مثل ورزش فکری بوده بنابراین در عصر جدید رسمیت پیدا میکنه ملا صدرا البته فیلسوف ولی اگر زندگیشو خونده باشیم در دعواش میشه با به اصطلاح علما در اصفهان و میاد در قم و در خلوت خودش بوده یعنی کسی نیست که در جامعه عالمان به عنوان یک عالم به رسمیت شناخته بشه اینها جزء آدمین که در انزان بدنام میشن تکفیر میشن و کسانی هستن که از قدرت مذهبی به نوعی ترک میشه در عصر جدید اینطور نیست دو اینکه جمهوری اسلامی یا حکومت اسلامی یک پدیده مدرنه که در قرن بیستم به وجود آمده ما در طول تاریخ چیزی به نام حکومت اسلامی نداریم ما حکومت‌هایی داریم که یا خلافت یا ارتن یا سلطنت و خلیفه یا امیر یا حاکم یا سلطان پادشاه به هیچ وجه هدف خودش رو اجرای شریعت نمیدونه اسلامی کردن قوانین اسلامی کردن جامعه اسلامی کردن آدم‌ها آدم ساختن به قول آقای خمینی به مقام آدمیت رسوندن چنین چیزی نیست در حقیقت حکومت میکنن به این معنا که سال به سال از مردم خراج می گیرن و مشغول عیش و عشرتنه به اصطلاح فتوحات حکومت اسلامی پروژه کاملاً مدرن نیست محصول تکنولوژی مدرنه یعنی باید رسانه مدرن به وجود میآمد و همین طور محصول ایدئولوژی‌های مدرنه یعنی ایدئولوژی اسلامی یک صورت در حقیقت نسخه دیگریست از مارکسیسم یا ایدئولوژی‌های فاشیستی در حقیقت چیز چیز نویی نیست بیش از اونکه زبانی که به کار میبره درسته که زبان اسلامی هست ولی ساختار ساختار کاملاً فاشیستی و کمونیستی و هدفش این نیست که حکومت کنه بلکه هدف اینه که تمام جامعه رو از نو بسازه تغییر بده در دوران‌های گذشته امپراتورها یا خلفای مسلمان یا حاکمان مسلمان که الکی جنگ نمی‌کردن که برای اینکه برن شهید بشن که نمیرفتن جنگ کنن که می‌رفتن جنگ کنن تا سرزمین به دست بیارن غنیمت به دست بیارن و هیچ موقع اصولاً حاکمان و خلفا اهل عمل به شریعت نبودن و انگیزه‌های شرعی هم نداشتن شراب می‌خوردن و اهل عیش و عشرت بودن ولی این نظام‌ها نظام‌های ایدئولوژیک یعنی عمل خودشون رو و اعمال قدرت خودشون رو با مذهب توجیه میکنن در حقیقت برای مشروعیت خودشون از مذهب استفاده میکنن این کاملا یک پدی ببخشید این گفتین خب پس اگر اینجوریه پس چرا پیامبر اسلام حکومت اسلامی تشکیل داده پیغمبر اسلام حکومت اسلامی تشکیل نداده که کجا تشکیل داد خب پیامبر حکومت تشکیل داد در مدینه دیگه بعد اومد که گش ب ح اسلامی تشکیل ن بله حکومت اسلامی تست اصلا حکومت معنی حالا بحثش مفصله یه نوبت دیگه صحبت می‌کنیم پیغمبر هر کاری که کرده همه کارهای پیغمبر که جزء کار پیامبرش نیست یعنی پیغمبر زندگی معمولی هم میکرده کشاورزی هم می‌کرده نمیدونم هر کاری که پیغمبر می‌کنه که مثل هر حرفی که می‌زنه وح نیست پیغمبر یک ماموریت داره و بس و اون ابلاغ وحیه یعنی پیامبر باید امانت دارانه وحی رو از جبرئیل دریافت کنه و به مردم زمان خودش ابلاغ بکنه ولی مثل آدمای دیگه باید زندگی بکنه ساختار جامعه جزیرة العرب چنین اقتضا میکرد که به هر حال حکومت کنن یعنی وقتی نظام قبائلی رو مغازی پ چیه ج آقای خلجی برا گفتمان دو طرفه واقعا انقدر زمان نداریم بله دست در ن خواهش می‌کنم سوها رو میتونید نگه دارید برای اتاق‌ها و جلسات بعد ما تقریبا در طول هفته چندین بار اتاق میذاریم خانم شاداب شما بفرمایید لطفا شما هم کوتاه تا دو عزیز باقیمونده رم بشنویم سلام خانم فروخ سلام آقای خلجی خیلی ممنون از جلسات خوبتون آقای خلجی مشخصا من یه سؤال حالا میشه گفت به نو شخصی دارم من همیشه در مورد این عرفانی که آقا خمینی بهش منتقد بوده و فلسفه و که بهش معتقد نبوده جدال درونی داشتم اونم به این دلیل بود که من در زمان دانشجو ز در دانشگاه حالا اسمشم خیلی اومد علام تبا تبایی درس میخوندم و ما دانشکده ادبیات بودیم که فلسفه هم همونجا بود تمام دورانی که دوران لیسانس که من اونجا بودم یک البته من فلسفه نمیخوندم من ادبیات میخوندم یک جدالی بود بین اساتید ادبیات و اساتید عرفان و خیلی وقت‌ها بعضی از استادان ما که حالا به نوعی نمیدونم بگم الق داشتم آقای خمینی ایشون رو فقط عرفانی که برای آقای خمینی متصور بودن یعنی اون عرفانی که میگفتن ایشون بهش مقدن دقیقا همون عرفانی بود که حالا سر کلاس به ما درس میدادن توی مثنوی بوده عرفان مولانا بوده و اینها ابن عربی هم بوده و این کشمکش‌ها همیشه با دپارتمان فلسفه ما داشتیم که نمیدونم یه انگار که یه رقابتی بود که فلسفه بالاتره یا عرفان و مشکل مشخصا این بود که اصلا دانشگاه اینو میطلبید و من حتی یادم یک دورهی که خیلی حرف مسخر بود سال فکر می‌کنم ۸۷ این طرا بود که کلا میخواستن کنکوری که برای فلسفه غرب هستو بردارن و فقط فلسفه اسلامی بذارن که مثلاً اون موقع فلسفه اسلامی نداشتم تو دانشگاه علام و من همیشه برام سوال هست که این عرف عرفانی که ما از مولانا مثنوی و اینها میبینیم با اون عرفانی که در ذهن آقای خمینی بوده خیلی متفاوته من حتی میتونم بگم آقای خمینی در مورد عرفان دچار یک مالی خولیا بوده حالا از نظر من نمیخوام حالا اتاق شما رو به جای دیگهای ببرم ولی واقعاً عرفان نبوده و این تاکیدش بر اسلامی کردن فلسفهای که فلسفه اسلامی ما در واقع نداریم چیه و اینکه اون قضیه که ان الحقی که حالا میگین که آقای خمینی بهش معتقد بوده ان الحقی که حلاج میگه در امتداد یک جور وحدت وجود با خداونده اما یا در تفسیرهای بیشتری که من حالا مطالعه کردم و اینها به نظرم منظورش این بوده که یعنی خیلی جاهم گفته شده که حلاج منظورش این بوده که همه ما تجلی از خداوندیم اما اینی که شما میگین دقیقا آقای خمینی یک سو استفاده کرده چون بعید میدونم که انقدر ذهن کوته فکرانه داشته باشه که فکر کنه که ان الحق حلاج یعنی من خدام پس میتونیم بگیم که خیلی اومده حالا بخوایم خیلی مؤدبانه شو بگیم رندانه هم از عرفان هم از حالا فلسفه نه ادبیات و عرفان و اینها سواستفاده کرد و فکر نمیکنم در مورد هیچ کدومشون اشراف کافی داشته و یه سوئ برداشت سو تفاهم یا سوا استفادهای بوده ببخشید بله خانم ببینید حالا این کهه آقای خمینی عرفان خونده و عرفان درس میداده که خب حالا آدمای خیلی معتبری گفتن و در این تردیدی نیست منتها خیلی هنری نیست یعنی این درسها رو خوندن حتی نوشتن کتاب مصباح الهدایه ابدا کار نیاز به هوش و استعداد بالایی نداره یه کاریست که شما در حقیقت تقلید میکنید ما یه استاد داشتیم پیشش رسائل میخوندیم اون موقع که ما پیشش رسائل میخوندیم بار سیمی بود که این کتابو درس میداد وقتی میشست رو منبر تو مسجد اعظم درس چشماشو می‌بست و میگفت من از کجا بخونم یعنی حفظ بود و شروع میکرد یک ساعت عین نوار گفتن و تموم میکرد کارش بود هر سال مثل یه معلمی که کلاس اول و ۳۰ سال درس بده بنابراین خیلی اینا علم و نمیدونم این چیزا به مفهوم امروزی ما نیست بنا هنری نیست اما اینکه کسانی از این علوم سواستفاده میکنن اتفاقاً چیزیست که عرفا خودشون هشدار دادن دیگه به همین دلیل بوده که میگفتن نباید نوشته بشه نباید در دست نامحرم بیفته نباید هر کسی به هر کسی درس داد به دلیل اینکه زمینه سوء استفاده ازش خیلی زیاد بوده خود ملا صدرا یک کتابی داره به نام کسر اصنام الجاهلیه رد جهلت صوفیه درست به صوفیی که حافظ میگه صوفی چی حقه چیی نها دامو سر حقه باز کرد دقیقا دقیقا در حقیقت اینها کسانی هستن که درست مثل اهل شریعت که ریا می‌کنن و تظاهر می‌کنن این صوفی ها هم استفاده می‌کردن دیگه به دلیل اینکه هم می‌تونستن مرید جمع کنن هم می‌تونستن در خانقاه‌ها به هر حال برای خودشون تشکیلات خودشونو داشته باشن و هم در یک مواردی که حاکمان با صوفیان نزدیک بودن مثلاً فرض کنید در زمان فتحعلی شاه اینا می‌تونستن حتی به قدرت سیاسی هم نزدیک بشن انگیزه‌های مادی برای اینکه شما برید تو این حلقه‌ها بسیار بسیار قوی بوده و همه اینها آدم‌های اصیل و پاک باختهای نبودن آقای خمینی من خیلی محترمانه گفتم گفتم که در کودکی تراماتایز شده یعنی قتل پدرش در ۶ سالگی و در حقیقت طرزی که تعریف میکنه میدونی چون واقعیت که مهم نیست مهم شکلیست که اون روایت میشه شکلی که آقای خمینی روایت می‌کنه و بعد شکلی که از رضا شاه حرف می‌زنه انقلاب ایران انقلاب علیه رضا شاه بود نه محمدرضا شاه و تنفری که آقای خمینی داره از رضا شاه یه چیز عجیب غریبیه یک چیز واقعاً عجیب غریب کاملاً غیر عادیست و آقای خمینی مصمم بود مصمم بود که یک ضربه‌ای به این دستگاه پهلوی بزنه حالا فکر نمیکرد سال ۱۵ خرداد ۴۲ که می‌تونه حکومت عوض بکنه ولی مصمم بود که مبارزه کنه و پای همه چیزش میوا وایساده بود دیگه واقعاً پای جون خودشم وایستاده بود و در یه عالم دیگهای به سر میبرد شما این متنی رو که از یاب خویی گفتم لطفاً بخونید زیا خویی توصیف میکنه که این در چه جهانی زندگی میکرد در یک عالمی زندگی میکرد که کاملاً هالوسینیشن کاملاً دنیای تخیلی و توهمی خودشو داشت و خشم شدید و روان رنجوری شدید این زخم روحی می‌تونه انواع و اقسام توهمات و اختلالات روانی رو ایجاد بکنه و کسی بود که آخوندا ازش میترسیدن آخوندا ازش متنفر بودن وقتی آقای خمینی رفت نجف علمای نجف متنفر بودن از اون به خاطر اینکه آدمی بود بسیار خشن بسیار به اصطلاح سازش ناپذیر قد و چیز دیگه میخواست رئیس بشه دیگه میخواست شاه بشه میخواست رئیس باشه حالا داستان زیاد داره و در نهایتم این کارو کرد دیگه علما رو همه رو انتقام میگرفت از همشون از یکی یکی آدم‌هایی که باشون در قبل از انقلاب کینه‌ی به دل گرفته بود ازشون انتقام گرفت از آقای شریت مداری گرفته تا آقای خویی ممنونم جناب آقای سید سید محمد دیباجی بفرمایید شما بله سلام عرض می‌کنم خدمت آقای خلج و همه عزیزانی که در این اتاق هستند من میخواستم که خیلی سریع به خاطر اینکه وقت دوستان هم تلف نشه چون اگر حالا باشه یه رومی دیگهای که عنوانش باشه همین بحث فلسفه و عرفان و ما بیایم ببینیم چه مشکلات و معضلات و نقصانی در فلسفه حالا شما میفرمایید اسلامی من تصریح می‌کنم اشراقی اسلامی بوده و نسبتش با فلسفه غرب بتونیم به یه نتیجهای برسیم که از جهت فلسفی ما چه مشکلاتی داریم و چطوری میتونیم این مسائلم را حل بکنیم با توجه به این تعاملات و از این یه مسئله‌ی و یا یک جریانی را بتونیم استخراج کنیم اولاً که شما می‌فرمایید فلسفه اسلامی همونطور که خودتونم مستحضرید و دوستان عزیزان می‌دونن این با نهضت ترجمه در دوره عباسیان وارد مسلمونها شد این تفکرات یونانی نه تنها یونانی هندی سریانی مصری و بعد وارد ایران شد ایران خودش مهد حکمت‌های گوناگون وون خسروانی مصری کلدانی و حتی ارتباط با یونانی‌ها چنانچه که حتی افلاطون هم میگن تحت تأثیر حکمت ایرانی بوده و ابن سینا توجه کاملی به همه این‌ها داشته و بعد هم به هر حال چون اسلام و بحث قرآن و احادیث بوده ابن سینا اومده این فلسفه را بر مبنای وی هم قرار داده و در ولی حکمت مشرقی داره و اونطوری که سهروردی به ما گزارش میده این حکمت الاشراق یک مجموعه کاملی از دیدگاه‌های فلسفی همه مکاتب جهانی در ایران با همدیگه در چالش و تعامل بودن و بعد ملا صدرا در زمانی میاد که با توجه به شارحان سهروردی و هم دیدگاه ابن عربی وحدت وجودی و هم یک جریان شیعی و که در روایات و احادیث اهل بیت وجود داشته این فلسفه را با همه این‌ها تلفیق می‌کنه و یک جریان اصالت وجود و وحدت وجود و یا حرکت جوهری رو تبیین می‌کنه که ادامه پیدا می‌کنه تا می‌رسه حالا به دست بزرگانی مثل علامه طباطبایی و یا حالا شخصیت‌های فلسفی جهان معاصر ما ولیکن مسئله این بوده که دقیقاً ملا صدرا در در دوره‌ای هست که در قبل رون دکارت بحث میاد سازمان فلسفی را یا بنیاد فلسفی رو از نو می‌سازه و یک مسئله‌ای به نام پیشرفت در علم و تکنیک در غرب شروع شده بوده که این بر دیدگاه فلاسفه تأثیر گذاشته ولی چنین چیزی بر دیدگاه فیلسوفانه حالا چون صدرا حالا معاصر بوده ندیده ولی بعد از آن هم دیده نمیشه آقای دیباجی لطف میکنین لطفاً خلاصه بگید حالا اگر سؤال مشخصی دارید ممنونم چون ما یک اتاق دیگه داریم باید حقیقتا با اونجا بریم چ همین من این نکته رو بگم تا می‌رسه به دست حکیم سبزواری و می‌دونیم که همه تحت تاثیر حکیم سبزواری هستن مسئله اینجاست که اون تفکر مادی و ماتریالیستی که در فلسفه وجود داشته و یا طبیعی طبیعی اون دیدگاه علوم تجربی که در ابن سی این‌ها کمکم از بین میره یعنی یه جایی اینا همه با همدیگه در خواجه نصیر طوسی یا در همان مکتب فلسفی اسمون حضور دارن ولی وقتی که میاد و می‌رسه به دوره قاجار ما می‌بینیم که و متأسفانه این جریان فلسفی نگاه می‌کنیم می‌بینیم در کسانی که با آن روبهرو هستند ضد مادی گرایی میشن به بهانه تعالی معنوی و عارفان من حالا می‌خواستم اینو خدمت آقای خلج بگم خیلی کوتاه این پرسش که آیا با همه این تفاسیر ما یک نیازی به تعامل فلسفی غرب و تعامل فلسفی اشراقی اسلامی نداریم و بیایم ما اینطور فکر بکنیم به جای اینکه همش میخوایم به شاخه بیایم این تعامل رو ایجاد کنیم چون هم فلسفه مدرن و پستمدرن به این فلسفه اشراقی ما نیاز داره و هم فلسفه اسلامی اشراقی به اون جریان مادی‌گرایی فلسفه قرب خیلی ممنون سپاسگزار آقای خلجی اگر اجازه بدین من سؤال آقای آرشام رو براتون بخونم ایشون نوشتن که نتش ضعیفه نمی‌تونن خودشون صحبت کنن البته الان در استیج بالا حضور دارن گفتن که اگه ممکنه شما سؤال من رو بپرسید سوالشون اینه که ما در ایران فلسفه دان داشته‌ایم یا فیلسوف چون ای اینان که به فیلسوف معروفن نه پرسش بنیادی مطرح کردن و نه نظریه تازه ابن سینا و دیگران یا دنبال روح فلسفه مشا بودند یا افلاطون آقای آرامش دوستدار راضی خیام رو فیلسوف راضی و خیام رو فیلسوف دانستن خواستن که شما به این جواب بدید لطفاً اگر صحبت می‌کنید مایکت بسته ببخشید ببینید زبان و کلمات از آسمان نازل نمیشن زبان و کلمات در ارتباط و در گفتگوی بین آدم‌ها معنی میدن بنابراین در شرایط مختلف معانی مختلف میدن و معنا به کلمه پشت کلمه نچسبیده که از ازل تا ابد ثابت باشه فلسفه هم یکی از این کلمات هست مثل بقیه کلمات بنابراین ما نمیتونیم بگیم که من میگم فلسفه تعریفش اینه و هیچکس نباید جز این به کار ببره نه اینطور نیست در تمام دانشگاه‌های دنیا الان در دپارتمان‌های فلسفه وقتی تاریخ فلسفه میگن یا از فلسفه‌های مختلف صحبت می‌کنن ما فلسفه چ از فلسفه چینی صحبت می‌کنن تا فلسفه امریکای لاتین فلسفه آفریقا فلسفه ژاپنی و یعنی خیلی خیلی گسترده است که اگر شما آشنا باشید اونوقت خیلی براتون مهم نخواهد بود که کسی از فلسفه عربی یا فلسفه اسلامی یا فلسفه ایرانی حرف بزنه یعنی فلسفه یک معنا نداره فلسفه یک تعریف نداره مثل عقل می‌مونه مثل انسان می‌مونه مثل جهان می‌مونه مثل آب می‌مونه مگر همه فرهنگ‌ها کلمات رو به یک معنا به کار می‌برن یا در همه زمان‌ها کلمات به یک معنا به کار میره فلسفه یک کلمه‌ای است که به هزاران معنا به کار رفته و به کار میره و از جمله فیلسوفان هر فیلسوف اصیلی تعریف خودشو داره از فلسفه ما یک فلسفه نداریم هر فیلسوفی فلسفه خودشو داره آقای آرامشه دوست دارم اون حرفا که زده از رو عصبانیت زده نوشته‌هاش رو توجه نکنید نوشته‌هاش ارزش علمی و فلسفی نداره بنابراین ما میتونیم مثل هگل و کانت از فلسفه زرتشت صحبت بکنیم مثل هانی کاربن میتونیم از فلسفه ایرانی حرف بزنیم و چیزهای دیگه که هزاران کتاب و تحقیق راجع بهش در دانشگاه معتبر انجام میشه در مورد نکته که دوستمون پیشتر گفتن ببینید اونچه که به درد ما می‌خوره اونچه که ما بهش نیاز داریم فلسفه ورزیدن یعنی فکر کردن نه فلسفه داشتن فلسفه‌ها که تئوری و مفاهیم پیش‌ساخته که هیچ ارزشی ندارن که به به هیچ دردی نمیخورن تمام فلسفه فلسفه‌های که قبل از من وجود دارن هی به هیچ درد من نمیخورن مگر اینکه من فکر کنم روی اون‌ها من اون فلسفه‌ها رو اون نظریه‌ها رو موضوع فلسفه ورزی قرار بدن بنابراین جمهوری اسلامی و علمای اعلام در حقیقت مثل این میمونه که غذای رو روزانه شونو در یک صندوق آهنی گذاشتن درشم قفل کردن دارن ازش محافظت میکنن در حالی که اون غذا باید خورده بشه و به جزئی از اندام شما بدل بشه تا به درد زندگی کردن شما بخوره حبس کردن فلسفه قاب کردن فلسفه به تفاخر به فلسفه در حقیقت ضد فلسفی ترین کاره یعنی در حقیقت ضد تفکر فرهنگ ستیزه در خدمت جهل و در خدمت ظلمه ما نیاز داریم به فکر کردن حالا فکر کردن دیگه محدودیت نداره فکر کردن از گذشته خودمون سنت خودمون یا سنت‌های دیگه اون بستگی داره به اینکه مسئله مونو چی تعریف می‌کنیم ما به عنوان یک انسان حق داریم که از هر اندیشه انسانی و از هر سنت و میراث بشری برای اندیشیدن و برای ساختن زندگی بهتر بهره بگیریم آقای خرجی سؤال آخرم آقا حمید ضا ازتون می‌پرسم و بعد دیگه اگر خودتون فرصت نیستش من نپرسم خانم نه خواهش می‌کنم بفرمایید شما هم خیلی و خیلی خلاصه نه من که اولم صحبت کردم خیلی ممنون آقای خلجی من میخواستم از البته راجع به اون تراماتایز شدن آقای خمینی آقای فریدون و هویدا کتاب خیلی جالب دارن اونجا دارن راجع بهش صحبت می‌کنن ولی راجع به یه سؤال داشتم اینکه اون ف فضایی که در واقع بعد از مشروطه اتفاق میفته مخصوصاً تو دوره در واقع جنگ اول اون فضایی که در ایران حاکم میشه که اتفاقاً خیلی در ضد غرب و ضد دنیای مدرن میشه و انقدر در پررنگ و عمیق میشه که یکی مثل تقی‌زاده تو اون دوره دوم کاوه می‌نویسه که اصلاً ما باید غربی بشیم این حرفا رو بذارید کنار یا حتی یکی مثل تقی رانی میاد و نقد می‌کنه که اصلاً ما باید اتفاقاً بریم غربی بشیم میخوام بگم اون فضایی که دقیقاً تو اون دوره مشخص وجود داشته چقدر تو اون رشد خود آقای آقای خمینی اون تحول ش و بالندگی شو عملکردش تأثیر داشته یعنی اون دوره مشخص تاریخی از لحاظ مادی و سیاسی چه‌جوری دقیقاً روش تأثیر داشته یه نکته و نکته دوم این که اصلاً روحانیت فلسفه روحانیت اتفاقاً خودشو دری در مقابل با جامعه مدرن تعریف می‌کنه اینکه فکر می‌کنه جامعه مدرن اتفاقاً بازیگری و سوژه بودن روحانیت و مشخصاً تو این جغرافیایی که داره ازش می‌گیره و همینه که اتفاقاً آقای بروجردی میگه باید سلطنتی در کار باشه که بتونه اتفاقاً از جایگاه روحانیت تو این مناسبات دنیای سیاست جدید دفاع بکنه میخوام بگم آیا میشه گفت که آقای خمینی اصلاً تو اون چون در تو اون فضا بزرگ میشه اتفاقاً ا تاثیری که ا از اون فضا هم داره می‌گیره اون فضایی که اتفاقاً بعدشم تو دنیای غرب م داره این اتفاق میفته دیگه ما داریم نیچه رو داریم برسون رو داریم اتفاقاً بعدش هایدگر رو داریم که اتفاقاً دار ایده‌هایی شکل می‌گیره که این ایده‌ها در مقابل اون بالندگی دنیای مدرن قرار دارن ببخشید اگه خیلی خلاصه یعنی گفتم اگه دقیق نبود ببخشید بله ببینید در جریان مشروطه روحانیت به شدت تحقیر میشه این تحقیر به وخیم ترین سطح خودش میرسه زمانی که رضا شاه میاد و بساط روحانیت رو یعنی بساط اوقاف رو ستون فقرات حیات روحانیت رو ازش میگیره و بعد شروع میکنه و قانون گذاشتن بروکراسی گذاشتن در حقیقت رضاشاه با مدرن کردن روحانیت روحانیت کنترل میخواد بکنه و روحانیت تحقیر میشه برای اولین بار در طول تاریخ هست که روحانیت اینچنین یعنی حداقل از زمان صفویه به این طرف اینچنین خار شده این خار شدن نه فقط از جانب حکومت یعنی این فقط به اصطلاح سرکوب حکومت نیست بلکه یک خار شدن معنوی یعنی علم علما که به اصطلاح تنها نمایندگان علم به شمار میرن ناگهان علم شون میشه جهل و در حقی شب میخوابن صبح پا میشن میبینن که جامعه دیگه علم اونا رو علم نمیدونه و یک رقیب دیگری دارن اونچه که روحانیت رو در وحله اول تحقیر میکنه یکی سلب منابع مالیش هست دوم بروکراسی اداری هست و سوم ظهور طبقه رقیبی برای روحانیت به نام دانشگاهیان و روشنفکران این در همه روحانیت همین طور بودن از علمای نجف بگیرین تا علمای ایران آقای بروجردی اگر میتونست کار آقای خمینی رو بکنه قطعاً بدتر از این کرده بود همه روحانیت در دل خودشون تناب دار پهلوی‌ها رو میبافت منتها آقای بروجردی در حد خودش دخالت کرد یعنی انقدر اهرام هایی داشت برای دخالت کردن در سیاست که محمدرضا شاه به شدت ازش می‌ترسه اصلاحات ارضی و انقلاب سفیدو گذاشت وقتی ایشون درگذشت انجام داد جرت نمیرد زمان او انجام بده همین آقای سیستانی اگر امکانش داشته باشه یه دون جمهوری اسلامی خیلی شیک تری از جمهوری اسلامی در ایران در عراق درست خواهد کرد بنابراین هیچ روحانیت نشون داده از حجت الاسلام شفتی گرفته تا ملا علی کنی و دیگران زمانی که قدرت به دستشون بوده تا نهایت ممکن و با بی‌رحمی بسیار مثال زدنی از اون قدرت استفاده کردن هیچ پروای شریعت هم نداشتن این کینه طبیعتاً در دنیای مدرن شدید تره و روحانیت درست داره در خلاف روند تاریخ در ستیز با فرهنگ در ستیز با جامعه و در ستیز با عقل داره حرکت میکنه آقای خرجی خسته نباشید اگر خودتون جمعبندی دارید بفرمایید ما می‌شنویم بله نکته که میتونم به عنوان نتیجه گیری خدمت شما بگم درست همین هست که ما در اصلی زندگی میکنیم که به دلیل وجود رسانه‌ها هر حرف مبتذلی میتونه در ابعاد نامحدودی تکسیر بشه و بعد از فرط تکرار تبدیل بشه به یک عقیده عمومی تبدیل بشه به یک در حقیقت باوری که کسی درش تهدید نکنه ما برای اینکه از این وضعیت بیرون بیایم وضعیتی که میگم یعنی وضعیت که ما درش هستیم این نظام سیاسی این فرزند انحطاط عقلی و انحطاط اخلاقیه یعنی ریشه این نظام انحطاط عقلی و و اخلاقی ماست اگر ما برای ات عقلی و اخلاقی چارهی نیندیشیم فروپاشی این نظام هرگز به دموکراسی و آزادی نخواهد انجامید بلکه از همین ریشه فاسد یک میوه فاسد تری از جمهوری اسلامی سر بر خواهد آورد بنابراین برای اینکه ما این وضعیت رو پایان بدیم باید خودآگاهی تاریخی پیدا بکنیم یعنی باید بپذیریم اونچه که هستیم در جایی که هستیم در زمانی که هستیم و گذشته رو به عنوان گذشته بشناسیم دیگری رو به عنوان دیگری بشناسیم و خودمون رو به عنوان خودمون و این معنیش اینه که به جای اینکه راجع به همه چیز نظر شخصی داشته باشیم در حقیقت آپنین داشته باشیم یا کامنت داشته باشیم به شناخت اهمیت بدیم و اهمیت دادن به شناخت نه با یقین که با تردید هست هرچه که می‌شنویم هر کلمه‌ای که می‌شنوین این رو فرض بگیرید که شما این کلمه رو برای اولین بار می‌شنوید انقلاب آزادی حقوق بشر روحانیت اسلام قرآن دین فرهنگ غرب مدرنیته هر بار که اینها رو می‌شنوید جوری بشنوید که گویی بار اوله و نیاز دارین به اینکه راجع بهش تحقیق کنید و بعد وقتی که تحقیق می‌کنید خواهید دید که اونچه که تا کنون می‌پنداشت یا ناقص بوده یا نارسا و در حقیقت گمراه کننده راه ما با نور وجدان اخلاقی و آگاهی عقلانی روشن خواهد شد و از این مهلکه هیچ روزنه‌ی برای رستگاری جز این نیست برای همه آرزوی پیروزی و تندرستی میکنن تا زمان دیگر از