سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان خیلی
سپاسگزارم از
اینکه در این جلسه هستید امیدوارم که
صحبتهایی که میکنیم مفید
باشه بحثی که من میخوام بکنم راجع به
مقاومت علیه
خودکامگی خب سوال یعنی من به صورت سوالی
مطرح کردم به دلیل این
کهه باید پرسید که دقیقا مقاومت منظور چی
هست و همونطور که یکی از دوستان ما گفت
آیا مقاومت یک برنامه سیاسی هست برای
رسیدن به این نقطه خاصی که باید بگیم خب
ما پیروز شدیم یا یه چیزیست که
همیشگیست ما در
ایران در
مورد این جور مسائل به صورت تئوریک صحبت
نمیکنیم دلیلشم اینه که سیاست هیچ موقع
برای ما به صورت تئوریک مطرح نبود یعنی
تئوری سیاسی در تاریخ ایران اهمیتی نداشته
نقشی نداشته در حکومتها مخصوصاً بعد از
اسلام با زور به قدرت میرسیدند و با زور
حکومت میکردن و با زورم میرفتن و در
نتیجه اساساً بحث راجع به مشروعیت شون بحث
راجع به جوانب مختلفش اصلاً مطرح نبوده از
نظر تئوریک هرچه که به عنوان تئوری سیاسی
گفته شده چیزهایی بوده که کاملاً آرمانی و
ربطی به واقعیت موجود نداشته در نتیجه ما
با اینکه تاریخ خودکامگی داریم تاریخ ما
تاریخ خودکامگی
هست از اون طرف تاریخ شورش علیه خودکامگی
هم هست یعنی هر جا که خب مردم به تنگ آمدن
حالا چه در یک منطقه کوچک چه در مثلاً
ابعاد بزرگ همونطور که تو شاهنامه مثلا
میگه که مردم جمشید رو از تخت فرو کشیدن
مردم شورش کردن و حاکمی رو از تخت پایین
کشیدن و حاکم دیگری رو به جای او گذاشتن
اما درست به دلیل اینکه هیچ موقع سیاست
خودش نظریه نداشته هیچ
موقع شورش علیه قدرت یا مقاومت علیه قدرت
هم هیچ موقع تئوری ن داشته
یعنی هیچ موقع تئوری نداشتیم که شما در چه
صورتی میتونید علیه حکومت مقاومت کنید
نافرمانی کنید و یا شورش کنید و انقلاب
کنید خب این در غرب کاملاً متفاوت هست به
دلیل
اینکه همواره مسئله مشروعیت حکومتها مطرح
بوده و تئوری سیاسی به عمل سیاسی پیوند
داشته به واقعیت
سیاسی ح از زمان ارسطو به این طرف بحث بر
سر این بوده که در چه
شرایطی نافرمانی موجه هست مردم حق دارند
که نافرمانی کنن مردم حق دارن که شورش
بکنن و بعد وقتی که
وارد تاریخ مسیحیت هم میشیم از سنت
آگوستین به این طرف همیشه نظریههایی وجود
داشته برای نافرمانی و برای مقاومت علیه
حکومت یا برای برانداختن حکومت در اسلام
فقها اغلب معتقد بودن که حالا چه شیعه و
چه غیر شیعه
که انقلاب یا شورش علیه به اصطلاح خودشون
خروج علیه حاکم
اغلب ناروا و به اصطلاح مجاز شمرده نمیشده
و در حقیقت حکومتی که با زور به قدرت
رسیده
پذیرفته میشده و در حقیقت در مشروعیت پرسش
نمیشده اما در فرهنگ غربی حتی پیش از اصر
مدرن این بحث دیسو دینس نافرمانی بحث
مقاومت
بحث برانداختن حکومت یک مسئله کاملاً
فلسفی و الهیاتی بوده که درش تئوریهای
بسیار مفصلی وجود داره یعنی ادبیات خیلی
خیلی گستردهای در این زمینه
هست تا میرسیم به عصر جدید یعنی قرن هجدهم
و بعد مسئله انقلاب مطرح میشه حالا چه
انقلاب در آمریکا چه انقلاب در اروپا و
انقلاب فرانسه بحث اینکه آیا مردم حق
انقلاب دارن یا انقلاب ندارن خب خیلی
گسترده است حتی در قرن هفدهم
هم یکی از مسائل فیلسوفان پاسخ دادن به
این هست که در چه شرایطی مردم می
تونن انقلاب بکنن نافرمانی
بکنن خب میدونید که فیلسوفان برای
فیلسوف اونچه که خیلی مهمه و اولویت داره
حفظ نظمه چرا به دلیل اینکه حفظ نظم و
قانون موجب میشه که آزادی انسانها متحقق
بشه آزادی نمیتونه متحقق بشه مگر در زمانی
که قانون وجود داشته باشه اگر قانون وجود
نداشته باشه و نظم قانونی وجود نداشته
باشه دیگه آزادی انسانها معنا نداره و در
حقیقت حرج و مرج میشه ا هر کس که زورش
بیشتر رسید دیگران رو زیر سلطه خودش خواهد
گرفت بعد این در حقیقت پرسش یا این معما
پیش میاد که در صورتی که
خود حکومت که در حقیقت باید حافظ و مجری
قانون باشه خودش قانون نقض کرد و خودش
به آزادیهای مردم رو آزادیهای شهروندانش
رو محدود کرد در اون شرایط چه باید کرد
این مضل خیلی بزرگیست برای فیلسوفان جواب
دادنش و خیلی ساده نیست هیوم در یک م یک
مقالهای داره که در این باره است و کاملاً
میبینید که در اون مقاله او با خیلی
احتیاط جواب این صحبت مسئله رو میده و
میگه که درسته که
اگر شرایط به وجود آمد که حکومت خودش ناقض
قانون شد و محدود کننده آزادیها شد
طبیعتاً مردم حق دارن که برای به دست
آوردن
آزادیشون علیه او سورش بکنن اما این باید
به عنوان آخرین راه حل باشه چرا به خاطر
اینکه تجربه هیون میگه میگه تجربه نشان
داده که وقتی که شورش میشه یک وضعیتی به
وجود میاد که همه کار مجاز میشه و همه کار
ممکن میشه و این وضعیت یک وضعی این خلع یه
خلعی اس که
برای به اصطلاح انسانها خیلی لذت بخشه
وضعیت بدون قانونی اون موقعیتی که شما هر
کاری میتونین درش بکنین مثل حالت مستی
میمونه و تغییر دادن این وضعیت بسیار
دشوار هست یعنی تغییر از وضعیتی که آدمها
در انقلاب اینطوریه دیگه در انقلاب آدما
میریزن بانک آتیش میزنن هر کاری میکنن
دیگه قانون نداره انقلاب که این کارو بکن
یا اون کارو بکن محصول قلیان عواطف و خروش
جمعیت هست و برگردوندن این به وضعیت
قانونی بسیار دشوار هست این دقدقه هیوم
هست که بعد شما در مورد کانت هم میبینید
وقتی که راجع به انقلاب فرانسه صحبت میکنه
خب کانت در مورد انقلاب فرانسه
خیلی هیجان زده است خیلی
تحسین میکنه انقلاب فرانسه رو ولی بسیار
وقتی که میرسه به مسئله انقلاب در آلمان
خیلی محتاط هست و در نتیجه موضع دوگانه
داره در قبال انقلاب یک نامهای هم داره به
فرانکلین در اون زمانی
که جریان انقلاب آمریکا در حال به اصطلاح
وقوع هست و به فرنک در مورد فرانکلین میگه
که مواضب باشید کاری خلاف طبیعت نکنید
یعنی خلاف نظم قانونی چیزی انجام ندید
شکستن قانون پیامدهای
بسیار پیشبینی نشدهی داره خب این برای ما
خیلی شاید فهمش و درکش خیلی دشوار باشه به
خاطر اینکه ما همیشه قانون برای ما با زور
پیوند خورده حالا این قانون یا از جهت از
طرف خدا بوده
که فقها ها و اینها به عنوان نمایندگان
خدا به ما فقط ابلاغ کردن و خواستن از ما
انجام بدیم اگرنه میریم جهنم یا اینکه خود
حکومت در حقیقت قانون رو حکومت وضع
میکرده و به نفع خودش وضع میکرده و هیچ
موقع قانونهایی که در حکومتهای استبدادی
وضع میشه برای منفعت عمومی و برای حفظ
آزادیهای مردم نیست طبیعتاً قانون برای
ما هم یک چیز
کاملاً ضد قانون معنی میده یعنی ما از
قانون سعی میکنیم فرار کنیم و این تبدیل
شده به خصلت ما یعنی مسئله سیاست مسئله
قانون
ستیزی همه اینها مربوط به فرهنگ استبدادی
است یعنی فرهنگ استبدادی جامعه استبدادی
رو طبیعتاً اقتضا میکنه دیگه جامعهی
که میگریز از قانون به خاطر اینکه قانون
معنای زور میده میگریز از سیاست به خاطر
اینکه سیاست معنی زور میده و میگریز از
تئوری و اندیشیدن به خاطر اینکه اندیشیدن
درش معنایی نداره او نقشی نداره در جامعه
که
بخواد بی اندیشه و ببینه چه باید بکنه
اندیشیدن مربوط به کسی هست یا جامعهی هست
که اختیار و امکان مشارکت سیاسی برای خودش
میبینه میگه خب حالا من چگونه مشارکت
بکنم وقتی امکان مشارکت نباشه طبیعتاً یا
نبینه همچین چیزی رو طبیعتاً فکر هم
نمیکنه خب ما باید بر همه اینها غلبه
کنیم یعنی اگر ما بخوایم از وضعیت
استبدادی خارج بشیم طبیعتاً باید فکرمون
رو طرز تلقون رو از قانون از سیاست از
حکومت و
از همه مسائلی که مربوط به اون هست از
جمله اینکه چگونه مقاومت باید کرد چرا
باید مقاومت کرد چگونه باید مقاومت کرد به
چه هدفی باید مقا مت کرد در همه اینا
بیاندیشیم و این کار این مهمترین کاریست
که ما باید انجام بدیم
یعنی فکر میکنیم که ما الان دنبال یک راه
حل جادویی هستیم یه فرمول کاملا طلایی که
ببینیم چجوری جمهوری اسلامی رو برداریم و
دموکراسی ایجاد بکنیم باز با همون
تلقی ذهنیت استبدادی که اینور چیزا خ
کاملا روشنه و معلومه و فقط ما نیاز داریم
به وور و وسیله عملی در حقیقت انگار همه
چیز رو میدونیم همه چیزم روشنه هیچ ابهامی
هم وجود نداره فقط وسیله دنبال وسیله
میگردیم دنبال ابزار میگردیم دنبال یک
اهرم فشار میگردیم که هدف خودمون رو متحقق
بکنیم در حالی که چنین
نیست این خودش دنبال به اصطلاح به قول
امروزی راهکار بودن به این شیوه خودش نشان
دهنده ذهنیت استبدادی ماست و اینکه دنبال
معجزه هستیم یعنی دنبال یک راه حلی هستیم
یا دنبال یه منجی هستیم که بیاد ما رو
نجات بده یا یه راه حل آسمانی و راه حل
طلایی باید این طرز تلقی عوض باشه تا
شرایط ما عوض بشه من برای
اینکه باز یه جنبه دیگه این ذهنیت استبداد
زده اینه که خیلی به خودش فکر میکنه از
خودش نمیتونه بیرون بیاد یعنی همونطور که
مستبد به هیچکس فکر
نمیکنه جامعه استبداد زده هم نمیتونه به
کسی فکر بکنه یعنی که اولا که خب آدمها
هر کدوم فکر میکنن که
سرنوشتشون و سرگذشتش و مسئله شون متفاوت
با دیگران هست یعنی جامعه اتمیزه میشه از
یک طرف و از طرف
دیگه این سرکوبها و
این ترسها و اضطرابها و در حقیقت فشارها
باعث میشه که هم فرد هم جامعه فکر بکنه ی
استثناست
هیچکس یا هیچ جامعی مثل او نبوده مسئله او
رو
نمیفهمه او به سرنوشتی دچار شده که هیچکس
تاکنون دچار نشده و در نتیجه نمیتونه از
خودش بیرون بیاد و یک
نگاه از بالا به خودش داشته باشه و خودش
رو در بستر تاریخی و در گستره جهانی ببینه
و ببینه که ملتهای دیگه و اقوام دیگه آیا
به همچین وضعی دچار شدن یا نشدن و اگر شدن
که تجربههایی
داشتن این باعث میشه که در این به اصطلاح
استثنا پنداری خود موجب میشه که نتونیم به
خودمون به شیوه علمی نگاه کنیم علم مبنی
بر این هست که
شما یک حکمی دارید که بر موارد یا
مصداقهای گوناگون صادق هست اگر معتقد
باشید که هر کشوری چنان ویژگیهای خاصی
داره که امکان یافتن وجوه تشابه با
کشورهای دیگه با سیاستهای دیگه با
تاریخهای دیگه نداره در نتیجه به چیزی به
نام علم سیاست شما باور
ندارید یعنی معتقد هستید که چیزی به نام
علم سیاست که بشه شما در مورد احکام کلی
که صادق هست بر
موارد زیاد اینها
رو ممکن نمیدونید در نتیجه معتقدید که هر
کشوری مسئله خودشو داره هر رهبری ویژگی
خودشو داره هر جامعهی ویژگی خودشو داره در
نتیجه علم خلاصه یعنی شما برای شناختن هر
جامعهی باید تا فقط و فقط به اون جامعه
نگاه بکنید برای شناختن هر رهبری باید
بیوگرافیش بخونید و این خب خلاف اون
چیزیست که در از یونان به این طرف به
عنوان علم سیاست به وجود آمد علم سیاست که
حالا به صورت مدون ارسطو برای نخستین بار
بنیان اون رو گذاشت مبنی بر این هست که
شما میتوانید در بین فرهنگهای گوناگون
در بین جوامع گوناگون ویژگیهای مشترکی
پیدا بکنید که اینها رو بتونید گروه بندی
بکنید بگید مثلاً جوامعی که یا حکومتهایی
که این ویژگیها رو دارن اینا مثلاً
دموکراسی شمرده خوانده میشن ویژ
حکومتهایی که این ویژگیها رو دارن
اینها یک سالاری یا
خودکامگی خوانده میشن و این حکومتها که
این چنین هستن این ویژگیهای مشترک که
دارن در حقیقت این پیامدهای مشترک و دارن
وقت در تغییرشون باز روشهای مشترکی وجود
داره در حقیقت شما به صورت علمی می
میتونین اینا رو مطالعه بکنین در ایران
چیزی به نام علم سیاست هم خیلی معنا نداره
من نمیگم که در دانشگاه درس نمیدن یا کتاب
ترجمه نمیکنن نه در فهم ما از خودمون
نگاهمون به خودمون نگاه علمی نیست یعنی
تحلیلگر ما سیاست مدارای ما مخالفین
سیاسی ما همه راجع به ایران به شکلی حرف
میزنن که انگار ما تنها ملت تاریخیم
سرگذشتم اون یگانه سرگذشتی اس که در تاریخ
دیده دیده میشه مشکلا مشکلات خاص خودمونه
خوبیامون خوبی خاص خودمونه بدمون بدی خاص
خودمونه و
نگاه خودم نگاهمون به خود چارچوب خودمون
یعنی اسیر ذهن خودمون هستیم
اسیر دنیای خودمون هستیم و نمیتونیم از
بیرون نگاه بکنیم خب این تا زمانی که
اینطور فکر میکنیم وضم همین طور خواهد بود
یعنی نگاه غیرعلمی با استبداد پیوند ده
دموکراسی با
علم اینها اتفاقی نیست که با
همدیگه همزمان هستن بلکه ارتباط علم مدرن
با دموکراسی یک
ارتباط ساختاری اس یعنی زمانی شما میتونید
به دموکراسی برسید که علمی بیاندیشید
زمانی میتونید شما علم داشته باشید که
دموکراسی داشته باشید اینا به همدیگه
پیوند خوردن بنابراین تا زمانی که علمی
فکر نکنیم ما نمی میتونیم فقط خواستار یه
سری شعارهایی قشنگ داشته باشیم به نام
دموکراسی و آزادی و این حرفا برای اینکه
شما دموکراسی داشته باشید
نیازمند داشتن ذهنیت علمی و شناختن اصلا
فرق ذهنیتی که ما داریم با ذهنیت علمی چون
همه میتونن ادعای هر چیزی بکنن اول باید
بفهمیم که فرق ذهنیت غیرعلمی با ذهنیت
علمی چی هست فرق ذهنیت تاریخی با ذهنیت
غیر تاریخی یا اسطورهی چی هست اگر تفاوت
اینها رو ندونیم اونوقت نمیدونیم که خود
ما دارای کدوم یک از این ذهنیتها هستیم
خب من برای اینکه شروع
[موسیقی]
بکنم میخوام یه چند یه مقدار از یک کتابی
براتون بخونم که در
حقیقت چند درسی اس که کارلیس پرس فیلسوف
آلمانی درست بعد از سقوط نازیسم در آلمان
داده و در حقیقت میدونید که یاسپرس مثل
بقیه فیلسوفان و روشنفکران آلمان نقش مهمی
داشت در بازسازی آلمان و در
حقیقت تأسیس دوباره دموکراسی در این کشور
و خب تجربه ایشونم تجربه موفقی بوده یعنی
اگر میخوایم ببینیم که یک کشوری که دچار
نازیسم میشه و بعد دچار نه فقط ی ح حکومت
توتالیتر که یک حکومت خاصیه بلکه دچار یک
وضعیت کاملاً ویژه که جنگ هست و ویرانی
ویرانی گسترده کشور هم به دست هیتلر هم به
دست نیروهای متفقین چنین کشوری چه جوری
خودش رو بازسازی میکنه خب این برای ما
باید خیلی مهم باشه که به تجربههای موفق
و به تجربههای ناموفق توجه بکنیم و
ببینیم که
چگونه میشه در شرایط ما قرار داشت و حتی
شرایط آلمان که خیلی بدتر از ما بود
ولی در کمترین زمان ممکن از این شرایط
بیرون آمد چه جور این ممکن شد من برای شما
در یه بخشی از این کتاب رو میخونم به دلیل
اینکه فکر میکنم شاید بعضی کتاب نداشته
باشن یا فرصت نداشته باشن و امیدوارم که
کنجکاو بشید و تمام این کتاب رو بخونید که
فارسی خیلی خوبی هم در دسترس
هست اینو تصور کنید داره مثل یک خطابهی
تصور کنید که داره روی ویرانههای جنگ و
توتالیتاریسم داره ایراد
میشه به دانشجوهاش میگه که این کتاب خیلی
کتاب مؤثری بوده و کارای دیگه یاسپر که من
بهش اشاره خواهم میکد بخش میگه ما با در
آلمان جهت عقلانی را بیابیم جهتی که به ما
امکان را امکان آن را میدهد تا در کنار
یکدیگر زندگی کنیم ما هنوز مبنای مشترکی
با یکدیگر نداریم توجه کنید که در آلمان
فقط این نبود که یک هیتلری آمده بود و یه
جنگی شده بود بلکه جامعه به شدت تکه پاره
شده بود ۹ میلیون نفر از آلمانیها رسماً
عضو حزب نازی بودن و بسیاری از آلمانی ها
در جنایاتی که کشورشون انجام داده بود و
دولتش به نحوی مشارکت کرده بودن در لو
دادن یهودیا در
نمیدونم این همین داستان هلوکاست و به هر
حال دکتر و مهندس
آلمانی ساخته بود و اجرا میکرد در نتیجه
شما با یه جامعهای مواجه بودید که به شدت
متشدد و پراکنده و پر از کینه و نفرت
متقابل بود میگه ما باید در آلمان جهت
عقلانی را بیابیم جهتی که به ما امکان آن
را میدهد تا در کنار یکدیگر زندگی کنیم
ما هنوز مبنای مشترکی با یکدیگر نداریم
باید تلاش کنیم تا به هم نزدیک شویم سخن
گفتن از پشت تریبون امری یک طرفه است ما
در اینجا با هم گفتگو نمیکنیم با این حال
آنچه من برای شما ایراد میکنم حاصل سخن
گفتن متقابل با یکدیگر است که هر یک از ما
به نوبه خود در جمعهای دوستانه کم و بیش
انجام میدهیم نه وقوع آن به محیطی بستگی
دارد که در آن زندگی میکنیم همه شما باید
با شیوه مختص به خودتان با اندیشههایی که
من در اینجا ارائه میکنم مواجه شوید
نباید اندیشههای م را آرایی قطعی و معتبر
بدانید بلکه باید آنها را سبک سنگین کنید
البته نه به این معنا که به سرعت با آنها
مخالفت کنید بلکه آنها را بیازمایید پیش
چشم آورید و مورد بستگی بررسی قرار دهید
در اینجا هدف ما ما آموختن سخن گفتن با
یکدیگر است این بدان معنا نیست که ما فقط
میخواهیم عقائد و آرای خود را تکرار کنیم
بلکه به آنچه دیگری نیز میاندیشد گوش فرا
دهیم ما نمیخواهیم صرفاً ادعا کنیم بلکه
در سدم که منسجم بیاندیشیم به عدله گوش
فرا دهیم و همواره برای پذیرش بینش جدید
آماده باشیم ما میخواهیم دیگران را
بپذیریم و میکوشیم تا از منظر دیگران به
مسائل بنگریم در واقع ما در جستجوی
دیدگاههای مخالف هستیم برای نیل به حقیقت
دیدگاه مخالف مهمتر از دیدگاه موافق است
یافتن وجوه اشتراک در عین اختلاف مهمتر
از تثبیت شتابزده عقاید انحصاری هر یک از
طرفین است که فرد میتواند با آنها
نومیدانه به گفتگو خاتمه بخشد تأیید
قضاوتهای تعیین کننده بر پایه عواطف چه
اندازه آسان است اما پیش چشم آوردن مسئله
در کمال آرامش و مشاهده حقیقت با علم به
تمامی متعلقاتش چه اندازه دشوار خاتمه
بخشیدن به یک گفتگو از طریق اقامه دعاوی
لجوجانه چه آسان است و ورود به مبنای
حقیقت به نحو بیوقفه آن هم ورای دعاوی چه
دشوار پذیرش عقیدهای و تثبیت آن به منظور
دستبرد داشتن از تحمل بیشتر چه آسان است
اما گام به گام جلو رفتن و هیچگاه سد راه
پرسشهای بعدی نشدن چه
دشوار ما باید اندیشههای را علیه این
تمایل بپرورانیم که همه چیز پیشاپیش حاضر
و آماده است و همه چیز در شعارها گفته شده
است لازمه چنین امری آن است که در
احساساتی نظیر غرور استیصال خشم لجاجت
انتقام و تحقیر غرقه نشویم بلکه بر این
احساسات لجام زنیم و واقعیت را ببینیم ما
باید چنین احساساتی را معلق سازیم تا
بتوانیم به نظاره حقیقت بنشینیم و عاشقانه
در جهان زندگی کنیم اما عکس این مسئله در
خصوص سخن گفتن با یکدیگر صادق است
اندیشیدن به همه چیز در سایه تردید و
تصمیم نگرفتن در باب آنها چه آسان است اما
اتخاذ تصمیمی حقیقی در پرتو اندیشهای که
از جمیع جهاد مفتوح باشد به غایت دشوار چه
آسان است که با حرف زدن و وعده دادن از
زیر بار مسئولیت شانه خالی کنیم اما ماندن
بر سر تسمیم خود به نحو بیقید و شرط و
عاری از تعصب چه اندازه دشوار است پیش
گرفتن مسیری که به کمترین مقاومت و
ایستادگی احتیاج دارد چه آسان است اما در
جریان راهوری پایبند ماندن به مسیر در پیش
گرفته شده با عزمی راسخ به رغم انعطاف و
سازش پذیری اندیشه چه دشوار است این
مشکلات میتواند ما را در جهت مخالف گمراه
سازد اگر عیوب یک طرف را به جان عیوب طرف
دیگر بیاندازیم قادر نیستیم قدمی به جلو
برداریم هیچ راه میانهای وجود ندارد بلکه
مسیری که انسان را به جانب حقیقت هدایت
میکند در هیته خاستگاههای اصیلی قرار
دارد که این عیوب از دل آنها ناشه
میشوند ما زمانی به این نقطه میرسیم که
به واقع بتوانیم با یکدیگر گفتگو کنیم
برای رسیدن به این غایت لازم است امری
پیوسته در ما محفوظ بماند امری که به
دیگران اعتماد دارد و شایسته این احترام
است به این شیوه در حین گفتگو آن سکوتی
تنین انداز میشود که افراد در آن متفقاً
از حقیقت آگاهی مییابند و به آن گوش
میسپارند
به همین دلیل ما نمیخواهیم نسبت به
یکدیگر خشمگین باشیم بلکه میکوشیم تا به
همراه هم راهمان را بیابیم احساسات و
عواطف موجود در گفتار فرد گوینده علیه
حقیقت موجود در سخن وی عمل میکندند ما در
صدد نمایش هیچ اراده متعصبانه نیستیم یا
اینکه بر سر هم فریاد بکشیم ما نمیخواهیم
در اثر توهین به دیگران احساس ندامت کنیم
و نمیخواهیم به بهای خوشنودی خودمان به
تحقیر دیگران بپردازیم ما قصد نداریم که
عقاید خودمان را به دیگری تحمیل کنیم در
جستجوی همگانه حقیقت نباید هیچ محدودیتی
به واسطه خویشتنداری از سر خیرخواهی هیچ
نرم خویی همراه با سکوت و هیچ تسکین
فریبکارانه اای وجود داشته باشد هیچ پرسشی
وجود ندارد که نتوان آن را تر کرد هیچ امر
بدیهی که مطلوب باشد هیچ احساسی و هیچ
دروغ مادام العمری که باید به خاطر منافع
حیاتی حفظ شود یا غیر قابل تر باشد وجود
ندارد همه و همه باید به مهک آزمون گذاشته
شود به طریق اولا اجازه نداریم که با
قضاوتی چالش برانگیز بیجهت و اثبات نشده
گستاخانه به صورت دیگری سیلی بزنیم ما به
یکدیگر تعلق داریم هنگام که با یکدیگر سخن
میگوییم باید مسائل مشترک میان خودمان را
با پوست و گوشتم حس کنیم هنگامی که با
صدای بلند با یکدیگر سخن میگوییم تنها
کاری که میکنیم این است که با خودمان و
در درونمان سخن میگوییم در این نحوه سخن
گفتن هیچکس قاضی دیگری نیست هرکس در عین
حال هم متهم است هم قاضی تمام تحقیقات ما
تحت شعاع سایه چنین اتهاماتی قرار میگیرد
که از ناحیه اخلاقی اخلاقی سزی سر
برآوردهاند اخلاقی سزی که از دیرباز خود
را در بیشتر گفتگوها داخل ساخته است و در
برابر آنچه قرار گیرد نیز مدام همچون زهری
قطره قطره وارد زخمهای ما میشود
نمیتوان این سایه را از میان برداشت اما
میتوان پیوسته آن را کمرنگتر ساخت ما
میتوانیم از انگیزه راستینی برخوردار
باشیم ما نمیخواهیم دیگری را متهم سازیم
به جز در موارد جنایات مشخصی که به نحو
عینی قابل اثبات و قابل مجازات ان همه این
سالها در خصوص تحقیر سایر انسانها بسیار
دیده و شنیدهایم دیگر نمیخواهیم مرتکب
آن شویم اما این امر تنها تا حدودی به
موفقیت میانجامد همه ما به توجیه خودمان
تمایل داریم و از طریق داوریهای ارزشی و
اتهامات اخلاقی به نیروهایی حمله میکنیم
که آنها را دشمن خود میپنداریم امروزه
بیش از هر زمان دیگر باید خودمان را به
مهک آزمون بگذاریم در ادامه به روشنگری
این مسئله می پردازم که در جریان وقایع به
نظر میرسد همواره حق با بازماندگان است
حق همیشه با فرد پیروز است آن کس که در
صدر است بر این باور است که از حقیقتی
راستین جانبداری میکند این امر عامل
رفتار به شدت نا ناد ناعادلانه
کورکورانه و نسنجیده او با افراد مغلوب
یعنی ضعفا و کسانی میشود که زیر بار
حوادث خرد شدهاند تا بوده همین بوده به
عنوان مثال جنجال پروسی آلمانی پس از
سالهای ۱۸۶۶ و ۱۸۷۰ بود که نیچه را به
وحشت انداخت و نیز جنجال وحشیانه ناسیونال
سوسیالیسم از سال
۱۹۳۳ حال باید از خود بپرسیم که آیا با
گرفتن ژستی حق به جانب و کسب مشروعیت از
نجات یافتن مان و رنجهایی که متحمل شدیم
از نو درگیر جنجال دیگری
نمیشویم خب
من یه ذره اینجا صبر میکنم ی یک دقیقه به
من اجازه بدید که من نفسم بالا بیاد
دوباره بخونم
براتون خیلی متن عجیبیه
این فوقالعاده است
[موسیقی]
واقعاً من که فوقالعاده لذت بردن و چقدر
ربط داره و به اکنونی ما و شرایطی زمانمان
مایک تان بسته است آقای خلجی اگر میخواین
بله اجازه دهید در خصوص این نکته صریح و
روشن باشیم اگر ما اینک حق حیات داریم و
نجات یافتهایم از صدقه سریع خودمان نیست
اینکه ما در بهبوهه تخریب و دهشتناک از از
شرایط جدید و همراه با فرصتهای تازه
برخورداریم به یمن قدرت خود ما نبوده است
بیایید آن مشروعیتی که در اصل ازان خودمان
نیست برای خودمان قائل نشویم به همان
اندازه که امروزه هر حکومت آلمانی که بر
سر کار میآید حکومت خودکامه ایست که از
جانب متفقین به قدرت رسیده است هر آلمانی
یعنی تکتک ما نیز به خاطر دامنه
فعالیتهایش مدیون اراده و اجازه متفقین
است این واقعیتی بیرحمانه است حقیقت مدار
بودن ما را وادار میکند که حتی یک روز هم
این واقعیت را فراموش نکنیم حقیقت مداری
ما را از غرور و نخوت مسون میدارد و
تواضع و بی تکلفی را به ما میآموزد
امروز هم مثل هر زمان دیگر در میان
نجاتیافتگان یعنی در میان کسانی که در
صدر قرار دارند افراد خشمگین و در عین حال
پرشور و حرارتی هستند که گمان میکنند همه
حق با آنهاست و آنچه را توسط دیگران
اتفاق افتاده است مایع اعتبار و سرفرازی
خود میدانند هر یک از آنها که حال و وضعش
خوب باشد هر کس که گوش شنوا بیابد گمان
میکند که همین برای محق بودنش کافیست
هیچکس نمیتواند به نحو تمام و کمال
خودش را از این خطر برهاند بارها و بارها
زمانی که برای لحظهای در این مسیر قرار
میگیریم باید به واقع این زحمت را به
خودمان دهیم تا راهی به جانب تربیت خویش
بیابیم ما در درونمان خشم یم ممکن است خشم
خودش را تهذیب کند و ممکن است به مثابه
خشم علیه خشم یا به عنوان اخلاق علیه
اخلاق سزی در ما باقی بماند هنگامی که در
خود علیه این امر شکست ناپذیر نزاع
میکنیم در واقع در حال نبرد برای پالایش
نفس
خویشیم آنچه بهدان نیاز است فقط کار عقل
نیست بلکه عقل باید قلب را نیز به کار
وادارد این عمل درونی قلب حامل کار عقل
نیز هست و به نوبه خود از جانب آن
برانگیخته میشود شما ممکن است با من هم
حس و همعقیده باشید یا بر خلاف افکار و
احساسات من فکرو احساس کنید اما به شخصه
تا زمانی که در کنه اندیشهام دچار هیجان
و عاطفه نشده باشم به حرکت واداشته
نمیشوم هرچند در در چنین درس گفتار یک
طرفه ای امکان آن نیست تا با یکدیگر سخن
گوییم و به ناچار برخی در میان شما از
سخنانم آزرده خواهید شد از این رو از همین
ابتدا از شما تقاضا دارم که عذر م را
بپذیرید اگر زمانی حس کردید که به شما
ناخواسته توهین شده است قصد من به هیچ وجه
توهین نیست بلکه تنها در سدد بیان مبنایی
ترین اندیشهها به سنجیدهتر این روش ممکن
هستن به محض آنکه یاد بگیریم با یکدیگر
سخن بگوییم چیزی بیش از رابطههای شخصی
عایدمان میشود در این میان مبنایی ضروری
را ایجاد میکنیم تا به مدد آن بتوانیم با
دیگر قومیتها سخن
بگوییم
خب بذارید من باز یه پاراگراف دیگه بخونم
که وارد بحث دیگه
بشه برای ما طریق زور طریقی
نمیدانه و طریقی و طریق مکر و فریب بی
ارزش و عس است نه تنها ارزشهای ما که حتی
در زمان ضعف و ناتوانی نیز که حتی در زمان
ضعف و ناتوانی نیز کماکان به قوت خود
باقیان نه تنها ارزشهای ما بلکه همچنین
تنها شانس نجات ما در صراحت و صداقت کامل
نهفته است هر فرد آلمانی باید این پرسش را
نزد خویش مطرح سازد که آیا میخواهد مسیر
به جان خریدن همه نومیدی ها و مخاطره باخت
و فقدان دوباره و سوء استفادههای
سهلالوصول از جانب قدرتمندان را در پیش
گیرد یا خیر
پاسخ چنین خواهد بود این مسیر تنها مسیری
اس که میتواند روح ما را از شر امور
منفور مسون بدارد البته آنچه را که از
انتخاب چنین مسیری نتیجه میشود نیز باید
مدنظر داشت آن مخاطره مخاطره سیاسی معنوی
بر لبه پرتگاه است اگر موفقیتی در کار
باشد تنها در مدتی طولانی حاصل میشود و
ما در طول این مدت در مزان بی اعتمادی
هستیم سر آخر لازم است به توصیف شیوههای
سکوت پیشه کردن در قبال چیزهایی بپردازیم
که به آنها تمایل داریم و تهدید بزرگی
برای ما به شمار میروند
موضع کسی که از سر غرور سکوت میکند تنها
برای مدت مدت زمان کوتاهی موجه است به
واقع در اینجا سکوت در حکم نقابی اس که
نفس انسان را حبس میکند و فرد میتواند
در پس آن ت حمل کند اما اگر چنین موضعی
سبب شود که این فرد از سر لجبازی در لاک
خود فرو رود از روشنگری اجتناب ورزد و از
نیل به واقعیت تفره رود به خودفریبی و مکر
و حیله در قبال دیگران منتهی میشود ما
باید از تفره رفتن و گریز بپرهیزیم از دل
چنین موضعی روحیهای در فرد سرب بر
میآورد که با دشنام گویی در خلوت و عریی
از خطر خود را تسکین میبخشد روحیهای که
در سردی همراه با قصاوت قلب در خشمی عاری
از عاطفه و در ریاکاری به فساد تدریجی و
عقیم شدن وی منتهی میشود غروری که به غلط
خود را غروری مردانه میانگارد و در واقع
از موضوع تفره میرود حتی سکوت را به
مثابه نوعی مبارزه میداند یعنی به عنوان
آخرین رفتار مبارزاتی که در شرایط عجز
باقی مانده است سخن گفتن با یکدیگر به
واسطه سخن گفتنی مسدود میشود که فرد در
پس آن قصد دارد که سخن نگوید بلکه به طرف
مقابل توهین کند و حاضر نیست که حرف او را
بشنود بلکه هر آن در کمین فرصتی است تا در
گوش او سیلی بخواباند در پس چنین اندیشه
خشونت آمیزی در عالم واقع همان مشت و
کشتار مسلسل و بمب خفته است در کارزار مرگ
و زندگی خشم تنها دوست و خشم تنها دوست و
دشمن را میشناسد اجازه بیپرده سخن گفتن
را نه به این میدهد و نه به آن ان انسان
را به مساب انسان لحاظ نمیکند انسانی که
میخواهیم با او حرف بزنیم تا از این
رهگذر خطاهای خودمان را تصحیح کنیم ما حتی
قادر نیستیم در مواجه در مواجه همان با
دیگران این نوع نزاع با دیگری و قطع رابطه
با وی را به نحوی دقیق و موشکافانه برای
خود خودمان تحلیل و روشن کنیم در آلمان
کنونی سخن گفتن با یکدیگر کاری دشوار است
اما دقیقاً به همین دلیل مهمترین وظیفه
به شمار میرود چرا که ما در اموری که
تجربه احساس و آرزو میکنیم آنها را حرمت
مینهیم و انجام میدهیم چرا که ما در
اموری که با ببخشید چرا چرا که ما در
اموری که تجربه احساس و آرزو میکنیم آنها
را حرمت مینهیم و انجام میدهیم به غایت
با یکدیگر فرق داریم هر آنچه سرشار از
امکانات است و اینک میتواند خودش را
شکوفا سزد زیر نقاب جماعتی پنهان مانده که
به زور از بیرون تحمیل شده است ما تنها
زمانی میتوانیم به نحوی با معنا با
یکدیگر سخن بگوییم که تفاوتهای برجسته
میان خودمان را نه به عنوان اموری قطعی و
نهایی بلکه به عنوان نقاط عظیمت در نظر
بگیریم ما باید بیاموزیم که سختیها را در
شرایط و رهیافتهای ببینیم و احساس کنیم
که متفاوت کاملاً متفاوت با شرایط و را
رهیافتهای کنونی ما هستند ما باید
خاستگاههای متفاوت موضوع موضع کنونی را
در تعلیم و تربیت تجارب خاص و تجارب زیسته
ملاحظه کنیم امروز ما آلمانیها ممکن است
در خصوصیات مبنایی که چه بسا صرفاً منفی
اند با هم مشترک باشیم از جمله تعلق داشتن
به ملیتی که کاملاً مغلوب شده است و در
معرض ترهم یا عدم ترهم فاتحان قرار دارد
ملتی که فاقد مبنای مشترکی است که همه ما
را به هم متصل سازد در وضعیت پریشانی به
سر میبرد به این معنا که هر ک
در اصل منزوی و متکی به خویش است و با این
حال در مقام تک فرد ناتوان و مستأصل است
تنها امر مشترک میان ما همین عدم اشتراک
است در طول ۱۲ سال هر یک از ما با در پیش
گرفتن سکوت در برابر تبلیغات عمومی که
قصدش از میان بردن تفاوتها و همسطح ساختن
همگان بود مواضع درونی متفاوتی اتخاذ
کردیم و تحولات درونی متفاوتی را از سرگذر
دیم ما در آلمان واجد روحیات تمنیات و
ارزشهای یکسانی نبودیم از آنجا که میان
آنچه در ما در خلال این سالها بدن باور
داشتیم آنچه حقیقی میدانستیم و آنچه برای
ما معنای زندگی بود تفاوت عظیمی وجود داشت
پس نحوه تبدل درونی هر یک از ما نیز
قاعدتاً متفاوت شد همه ما در حال تغییر و
دگرگونی بودیم همه ما مسیر واحدی را برای
رسیدن به بنیان جدید حقیقت مشترک که باید
همه باید به دنبال آن باشیم چرا که ما را
از نو متحد میسازد طی نکردیم در چنین
فاجعهای هر کس میتواند تولدی دوباره را
تجربه کند بی آنکه هراس آن را داشته باشد
که مورد بیحرمتی قرار گیرد آنچه ما به
نحو غمانگیزی از آن چشمپوشی میکنیم
برای همه یکسان نیست چه بسا چیزی که برای
کسی هرمان به شمار میرود برای دیگری
منفعت باشد بنابراین ما حتی در میزان
و نحوه نومیدی و دلسردی نیز با هم فرق
داریم اجازه بدین که من اینو به شارژر
بزارم شارژ این تمام
شد حسته نباشید استاد ممنون واق
خب اینکه حالا تفاوتها اینچنین سرباز
کردهاند به دلیل آن است که ۱۲ سال تمام
هیچ بحثی در فضای عمومی و حتی در فضای
خصوصی درباره آنها ممکن نبود همه آنچه
اپوزیسیون محسوب میشد محدود به گفتگوهای
صمیمی میان رفقا بود البته آن هم اغلب
پنهانی ناسیونال سوسیالیسم تنها شیوه
اندیشیدن و سخن گفتن بود که امری عمومی و
کلی و از این رو القایی بود القایی بود و
برای جوانانی که در چنین فضایی رشد کرده
بودند تقریباً امری بدیهی به شمار میرفت
اما هم اکنون که دوباره میتوانیم آزادانه
درباره آنها سخن بگوییم برای یکدیگر چنان
به نظر میرسیم که گویی از عوالم متفاوتی
آمدهایم با این حال همه ما به زبان
آلمانی سخن گوییم و همه در همین کشور
متولد شدیم اینجا وطن
ماست نباید اجازه دهیم که تفاوت آری حتی
عوالم متفاوت داشتن جمع ما را پریشان کند
ما در صدد یافتن راهی به جانب دیگری سخن
گفتن با یکدیگر و تلاش در جهت متقاعد
ساختن دیگری هستیم اجازه دهید در اینجا
برخی تفاوتهای بارز را پیش چشم آورم خب
حالا بحث میکنه به اینکه تفاوتهایی که
ما داریم و نگرشهای متفاوتی که ما داریم
و نگاهی که راجع به اینکه چرا این وضعیت
به وجود آمد
و
اینکه راه حل برای خروج این کییه راجع به
همه این چیزا ما اختلاف نظر داشتیم و
داریم در آلمان نه تنها میان رویکردهای
خاصی که مبتنی بر تقدیر آلمان ان تمایز
وجود دارد بلکه در آن تقسیم بندیهای حزبی
دیده میشود که در کل غرب مشترک است
گرایشهای سوسیالیستی و برواز کاپیتالیستی
مرام نامههای سیاسی اراده دموکراتیک
معطوف به آزادی و میل به دیکتاتوری ماجرا
به همینجا ختم نمیشود ممکن است این
گرایشهای متضاد از سوی نیروهای متفقین بر
ما تحمیل شود و بر ما که اینک از حیث
سیاسی عاجز و ناتوان و منعطف هستیم همچون
موشهای آزمایشگاهی اعمال گردد مجموع این
تفاوتها
مداوماً موجب گسست میان ما آلمانیها
پریشانی و پراکنده شدن افراد و خصوصاً
گروهها شده است چرا که دازاین ما یعنی
وجود ما فاقد مبنای مشترک اخلاقی سیاسی
شده است است ما صرفاً از سایههای یک
بنیان حقیقتاً مشترک
سیاسی
اخلاقی
ببخشید مجموعه این تفاوتها مداوماً موجب
گسست میان ما آلمانیها پریشانی و پراکنده
شدن افراد و خصوصاً گروهها شده است چرا
که دازاین ما یعنی وجود ما فاقد مبنای
مشترک اخلاقی سیاسی شده است ما صرفاً از
سایههای یک بنیان حقیقتاً مشترک سیاسی
برخورداریم که بر اساس آن ممکن است متحد
شویم و کماکان بتوانیم حتی در سختترین
کشاکشهای
هماهنگ بمانیم ما در سخن گفتن با یکدیگر و
شنیدن سخنان یک دگری به شدت ضعف داریم ما
فاقد تحرکی و توان انتقاد از خود را
نداریم بلکه بیشتر به باوری متأسفانه نسبت
به آموزهها تمایل داریم آنچه چنین وضعیت
را فجیعترین سزد این است که بسیاری از
افراد اصلاً علاقهای به اندیشیدن ندارند
آنها تنها خواهان شعار و فرمانبرداری
هستند آنها جز تکرار عبارات ازبر شده نه
چیزی میپرسند و نه پاسخی میدهند آنها
صرفاً تأیید و اطاعت میکنند و نه تحقیق
از فهم و درک درستی نیز برخوردار نیستند
از این رو نمیتوان مجاب شان کرد چطور
باید با افرادی سخن گفت که علاقهای به
گام ن نهادن در قلم روهایی ندارند که
دیگران در آن جستجو و اندیشه میکنند قلم
روهایی که در آن انسان استقلالش را به
واسطه بینش و اعتقاد جستجو میکند غالباً
تفاوت در منش و خلق و خو نیز مزیده بر علت
است برخی انسانها در هر زمانی به مخالفت
با رژیم و برخی دیگر به دفاع از آن تمایل
دارند آلمان زمانی میتواند دوباره به خود
بیاید که آلمانیها راه تعامل و گفتگو با
یکدیگر را بیاموزند به نظر میرسد وضعیت
کلی ما را صرفاً به نحوی سلبی با یکدیگر
پیوند میدهد آموختن سخن گفتن با یکدیگر
صرفاً ناشی از آگاهی به این تفاوت عظیم
میان ماست وحدت بخشی از راه زور و جبر
بیفایده است در مصایب و شرایط سخت وحدت
همچون نور ضعیفی محو میشود اما وحدتی که
از راه سخن گفتن مفاهمه
تسامح و کوتاه آمدن طرفین شکل گیرد به
اجتماعی میانجامد که دوام خواهد
داشت اگر در اینجا ما به خصوصیاتی اشاره
میکنیم که در ادامه نیز به شرح و بست آن
خواهیم پرداخت به این معنا نیست که افراد
باید لزوماً خودشان را زیل این خصوصیات
دسته بندی کنند اما اگر کسی چنین کند
صرفاً آن را مطابق با تعهدات انسانیش
انجام میدن
خب اونچه که
این از این میخوام نتیجه بگیرم اینه که
این چیز که الان یاسپرس میگه در حقیقت
یعنی اینکه
ما در نظامهای توتالیتر اون چیزی که یا
نظامهای خودکامه اون چیزی که عامل موفقیت
این نظامها میشه خب اول اینا با یک جنبش
تودهی به قدرت میرسن ولی به محض اینکه به
قدرت میرسن
با انوا و اقسام روشهایی که دارن از
سرکوب و نمیدونم دستگاه پروپاگاندا و این
حرفا جامعه
رو از هم گسیخته میکنن من نمیدونم دوستانی
که داستان انقلاب یادشونه میدونن که خود
در خود جریان انقلاب خود مسئله انقلاب
چقدر خانواده ها را از هم پاشون یعنی
بچههایی که علیه پدرشون پدر مادرشون شورش
میکردن برادر خواه که با همدیگه در برابر
همدیگه قرار میگرفتن و بعد همین اختلافات
سیاسی همین طور کمکم کمکم بیشتر شد جامعه
یک
طرف
به تبدیل شد به یک بخشی که بهرهمند بود از
این حکومت یه بخشی که کاملاً قربانی میشد
و همین طور این اختلافات دیگه اختلاف بین
حکومت طرفداران حکومت و مخالفان حکومت
نبود کمکم تبدیل شد به اختلاف میان هم
طرفداران حکومت یعنی اختلاف درونی میان
طرفداران حکومت و هم اختلاف درونی میان
مخالفان حکومت و در
نتیجه اونچه که باعث میشد این حکومتهای
توتالیتر دوام پیدا بکنن این بود که جامعه
گسیخته از هم گسیخته است یعنی جامعه
اتمیزه است تا زمانی که شما
با
مجموعه آدمهای طرف هست این کهه تکن تنهان
و بی دفاع اصلاً شما نیازی به سرکوبش
ندارید یعنی وجود و عدم وجودشون یکیه توی
دستگاههای امنیتی دنیا هیچ موقع مخصوصاً
این دستگاههای امنیتی به اصطلاح نظامهای
خودکامه هیچ موقع به فرد مخالف حساسیتی
ندارن یه نفر که فقط مخالفه حرف میزنه به
تشکیلاتی وصل نیست به گروهی وصل نیست تا
زمانی که شما تشکیلات ندارید گروهی ندارید
یعنی اینکه از نظر اجتماعی قدرت نیستید و
هیچ خطری رو تهدید نمیکنید شما میتونید یک
فرد باشید و تندترین حرفها رو حتی علناً
علیه حکومت هم بزنید ولی حکومت لزوماً
احساس خطر نمیکنه ولی زمانی که شما
تشکیلات بسازین خب تشکیلات میتونه پول جمع
کنه تشکیلات
میتونه به اصطلاح برنامه ریزی کنه تشکیلات
میتونه سازماندهی کنه تشکیلات میتونه
موج را بندازه تشکیلات میتونه گسترده بشه
هر تشکیلات کوچکی میتونه گسترده بشه به
همین دلیله که مثلا هم در جمهوری اسلامی
حتی
با تشکیلات غیر سیاسی به ظاهر هم اینها
کاملاً مقابله کردن مثلاً فرض کنیم با
دراویش درویشی که اصلا هیچ برنامه سیاسی
ندارن هیچ مخالفتی با حکومت ندارن حتی از
لحاظ دینی برخی از این سلسلههای در آوش
مقلد مراجع تقلید هستن یعنی
کاملاً در چارچوب همون سنت شیعی هستن ولی
مهم نیست مهم این نیست که شما عقیده تون
چیه برنامتون چیه برای چی شما سازماندهی
شدید و تشکیلات دارید صرف تشکیلات یک خطر
هست برای این نظامها خب این باعث میشه که
جامعه در یک بی اعتمادی کامل به سر ببره
نسبت به همدیگه یعنی مسئله نیست که شما به
حکومت اعتماد ن ندارید حکومت کاری کرده که
شما اگر به حکومت اعتمادی نداشته باشید به
اعتماد بی اعتماد بشید یعنی اساساً بی
اعتماد بشید و اگر شما به حرفهای به
اصطلاح به حکومت ایمان ندارید اساساً به
ایمان بی ایمان بشید و در نتیجه از اینکه
هیچ عملی رو در واقع بتونید به عنوان یک
نیروی اجتماعی انجام بدید ناتوان بمونید و
به عکس وضعیت بیعت اعتمادی و وضعیت بی
ایمانی و وضعیت از هم گسیختگی اجتماعی یه
وضعیت به
اصطلاح منفی خنث نیست بلکه به عکس وقتی که
جامعه از هم گسیخته میشه این تکههایی از
هم پاره به جان هم میفتن درست مثل سرطان
که در درون بدن انسان سلول بیمار به جان
سلولهای سالم میفته و جامعه خودش خودشو
نابود میکنه یعنی خودش دشمن خودش میشه خب
این بزرگترین موفقیت یک نظام توتالیتر هست
یعنی وقتی که ما از تداوم یک نظام
توتالیتر حرف میزنیم یعنی تا زمانی که یه
نظامی هست یعنی اینکه موفق شده که جامعه
رو به به جان خودش بندازه جامعه دشمن خودش
بشه جامعه از حس اجتماعی کاملاً خالی بشه
حس اجتماعی یعنی حس تعلق حس تعلق داشتن به
جامعه و این حس تعلق داشتن به جامعه در
اصل یک حس اخلاقی
یعنی که شما بپذیرید
که آنچه که خوب است برای همه خوب است و
آنچه بد است برای همه بده این این اولین
اصل اخلاقیه و
بعد جدا از این بپذیرید که شما بدون جامعه
نمیتونید حیات و بقا و سعادت داشته باشید
حیات شما سعادت شما امنیت شما و آزادی شما
همه در گرا جامعه است انسان بدون جامعه
نمیتونه به هیچ کدوم از نه تنها به هیچ
کدوم از آرزوهاش دست پیدا بکنه بلکه
نمیتونه حتی به حیات خودش ادامه بده خب
اگر شما جامعه براتون به عنوان ی اصل حفظ
جامعه براتون به عنوان یک اصل قرار نگیره
و تعلق به جامعه در شما از بین بره
طبیعتاً شما تبدیل میشید خودتون به یک به
اصطلاح
یک به قول لایب نی یک مناد میشید یک تکه
جدایی از جامعه و بسته به روی دیگران بسته
و در خودتون و بعد دیگه چون که خودتون رو
هویت اجتماعی برا خودتون قائل نیستید هر
تلاشی هم که حتی برای نجات خودتون میکنید
چه بسا اون تلاش نه تنها به نجات خودتون
نین انجامه که به دیگران هم آسیب برسونه و
این اتفاق در جامعه ایران افتاده یعنی یه
جامعهی شده از هم گسیخته و ما برای همه
چیز حاضریم دعوا کنیم یعنی از کمترین
بهانهای میتونه منشع دعوای ما بشه یعنی
اصلاً مهم نیست برگ از درخت بیفته زمین ما
میتونیم چند دسته بشیم یه دسته بگن
اینطور یه دسته بگن اونطور یه دسته بگن
اینجور همه آپنین دارن همه نظر دارن همه ب
حقن همه ایرانی ایلن
همه به اصطلاح حقیقتو میگن و هیچکس حاضر
نیست که به روی دیگری گشوده بشه این وضعیت
یعنی وضعیت که شما در حکومت خودکامه در
حقیقت نیاز چندان اساساً به سرکوب ندارین
یعنی حکومت در این شرایط اصلاً نیاز
چندانی به سرکوب نداره شما فکر نکنید که
حکومتهای خودکامه میتونن مثلاً فرض کنید
۱۰ میلیون آدمو سرکوب بکنن و بمونن نه این
حکومتها کاری میکنن که نیاز به سرکوب
زیاد نباشه چون سرکوب زیاد حکومت ساقط
میکنه اصلاً اگر مثلاً فرض بکنید در زمان
جنبش سبز ۳ میلیون نفر اومده بودن خیابون
۳ میلیون نفرو آتش پوشیده بودن بهش حکومت
افتاده بود بنابراین در این حکومتها سرکوب
هم به
اندازه به اصطلاح خاصی ممکن هست و میتونه
انجام بشه خب یه بخشش سرکوب پنهانی ولی یه
بخش عمدش اینه که جامعه به نحوی عمل بکنه
به شیوهای زندگی بکنه که اساساً نیاز به
سرکوب نباشه ی یک یکی از راه هاش اینه که
شما جامعه رو به
رفتار اتومات زه وادارید یعنی اینکه شما
جامعه رو مثل سگ پاولوف که شرطی شده بود
دقیقا با رفتارتون یه کاری بکنید که شرطی
جواب بده یعنی که بدون اندیشیدن بدون یعنی
واکنش اتوماتیک و در حقیقت در جامعه مثل
جامعه ایران خیلی از ماها برای اینکه
زندگی بکنیم مجبوریم که چند تا زندگی
داشته باشیم یه زندگی تو خونه متفاوت باشه
با زندگی تو خیابون متفاوت با زندگی در
اداره متفاوت با زندگی در میان
دوستان و این یعنی که حکومت موفق شده که
شما رو
به چند زیستی وادار کنه به طور اتوماتیک و
شما اینو پذیرفتید برای اینکه کنار کنار
بیاید با این وضعیت و این خب یعنی کهه شما
یه راهی رو پیدا کردین برای اینکه بدون
اینکه با حکومت مقابله کنین یعنی همه ما
اینطور هستیم بدون اینکه با حکومت مقابله
کنیم درگیر بشیم جان خودمونو حفظ بکنیم
زندگی خودمونو حفظ بکنیم حالا گاهی
میتونیم گاهی نمیتونیم ولی این سبک زندگی
در حقیقت سبک زندگیست که
در در نهایت موجب تداوم نظامهای توتالیتر
میشه پس وقتی که ما صحبت میکنیم از موفقیت
یک
نظام توتالیتر به این معنا نیست که او
توانسته همه مردم رو هم عقیده خودش بکنه
توانسته همه مردم رو فرمان فرمانبردار
خودش بکنه تونسته همه مردم رو پشت سر خ
خودش حامیان خودش بکنه نه بلکه توانسته
جامعه رو به شکلی فکر جامعه و سبک زندگی
جامعه رو به شکلی دربیاره که اون سبک
زندگی و اون فکر در عمل خطری برای او
ایجاد نمیکنه بنابراین اینکه مثلاً فرض
کنید من مخالف جمهوری اسلامی هستم اگر به
شکلی مخالفت بکنم و به شکلی زندگی بکنم که
این مخالفت من و حکومت من و زندگی من
تهدیدی برای جمهوری اسلامی ایجاد نکنه
اصلاً براشون اهمیتی نداره ۱۰ میلیون نفر
ایان ۱۱۰۰ میلیون نفر در ایان مخالف باشن
به این شیوه که من مخالفم هیچ خطری برای
او ایجاد نمیکنه او نمیخواد همه مردم
موافق باشن بلکه او میخواد حاکم باشه و
برای حکومت او کافیه که کسانی که تحت
حکومت او هستن به به اصطلاح شیوه زندگیشون
برای او
تهدید تهدید گرانه نباشه و به عکس تثبیت
بکنه
همون مهمترین چیزی که در این نظامها از
بین میره و همون طور که گفتم و موجب میشه
که این نظامها رو بتونن تداوم پیدا بکنن
این حس اخلاقیه حالا تو یک جامعه ما در
جهانی زندگی میکنیم که این حس اخلاقی به
شدت تضعیف شده است یعنی اساساً عصر مدرن
اص که
شما وارد جهانی میشید که خدا درش مرده
آدمها همه
از جایگاههای به اصطلاح از زمین سنت کنده
شدن انسان موجودیست که از جا کنده شده است
و تعلقات سنتی از بین رفته و نیهیلیسم به
اصطلاح نیهیلیسم که میگیم یعنی که بینا
بودن جهان بینا بودن جهان یک پدیده کاملاً
جهانی در عصر مدرن مدرن میشه یعنی عصر
مدرن اصلی اس که درش نهیلیسم غلبه داره
یعنی انسانها برای
زندگیشون معنایی از جانب یک موجود برای
خودشون قائل نیستن کسی حق نداره به من بگه
که معنا چی هست خدا یا نمیدونم سنت یا
فلان و در نتیجه بینایی غلبه میکنه حالا
این بینایی
دو شاخه متفاوت داره یکی بینا بی معنا
بودن جهان یکی بی معنا بودن اخلاق و بعد
شما برای اینکه عدالت رو قبول داشته
باشید خود مسئله عدالت خیلی مسئله همه چیز
نسبی میشه همه چیز در
حقیقت میتونه هر کس هر شکلی که دلش بخواد
ازش استفاده بکنه حالا نیهیلیسم دو شاخه
متفاوت داره یکی نیهیلیسم
منفی و یکی نیهیلیسم
مثبت نیهیلیسم منفی یعنی کهه این جهان
معنایی نداره بنابراین هیچ لازم نیست که
من خودم رو به چیزی متعهد
بدونم سعی میکنم یه زندگی آرومی داشته
باشم و کار خودمو بکنم و نمیدونم یوگای
خودمو برم و موسیقی فلانو گوش بکنم و
دوستان خودمو داشته باشم کاری به کار کسی
نداشته باشم و این جهان چیزی تکلیف و
تعهدی من ندارم در مقابل این جهان من خ
یعنی سعی میکنم که خوب زندگی کنم همین که
همش توی تبلیغات این تبلیغات بازرگانی یا
تبلیغات مختلف شرکتها میگن کاری کنی که
امروزتون خوش باشید مثلا برا اینکه خوش
بگذرونید برا اینکه هپی بودن در حقیقت این
هپی بودن جای هپینس رو میگیره حالا که
هپینس و سعادت ممکن نیست به مفهوم اخلاقیش
پس هپی باشیم دو روز عمر و خوش بگذرون و
معلوم نیست بعد چی میشه بنابراین شما
معطوف میشید به زندگی شخصی خودتون رو و
اون چیز که توی ایران خیلی از این هنرمندا
و خیلی از آدمای معروف میگن که ما سیاسی
نیستیم ی ما کاری نداریم به م سیاست و
فلان من دنبال زندگی خودم هستم اما یک
نیهیلیسم مثبت داریم نیهیلیسم مثبت این
هست که میگه که این جهان معنی نداره اما
درست به دلیل اینکه معنی نداره بای نابودش
کرد و از نوی
جهان معنیداری ساخت خب این میشه
ایدئولوژیهای در حقیقت اتوپیای و
توتالیتر و
تروریستی که معتقد هستن که این جهان باید
نابود بشه مثل همین آقای میر باقری که
دیروز گفته که ما اگر نسف مردم جهانم قرار
شد نابود بشن اشکال نداره ما به هدفمون
برسیم در حقیقت اینها معتقدن که این جهان
جهانیست بینا و باید نابود بشه مثل
القاعده و نمیدونم همه این اندیشههای یا
ایدئولوژیهای آخرالزمانی و
ایدئولوژیهای در
حقیقت اتوپیای که معتقدن جهان دیگری باید
ساخت و در نتیجه معطوف به تخریب این نوع
نیهیلیسم نیهیلیسم
نیهیلیسم که شما در جمهوری اسلامی در
حقیقت ایدئولوژی جمهوری اسلامی ایدئولوژی
کاملا نیهیلیست میخواد همه چیز رو از نو
بسازه همه چیز باید از نو اسلامی بشه
جامعه باید اسلامی بشه حجاب باید اسلامی
بشه سبک زندگی باید اسلامی بشه همه چیز
باید اسلامی بشه یعنی همه چیز باید نابود
بشه اونچه که هست باید نابود بشه تا یک
چیز خوب جای اون رو بگیره در حقیقت انسان
موجود جوامع موجود باید نابود بشن تا اون
جامعه مطلوب جاشو
بگیره خب در بین این دو تا یعنی در بین
اون نهیلیسم مثبت و نیهیلیسم منفی آیا راه
دیگری هست آیا ما مجبور هستیم که بگیم که
این دنیا همش ظلمه و همش تا بوده همین
بوده و هیچ چیزی نیست که بتونه تغییرش بده
و تن بدیم به این وضعیت یعنی بگیم که خب
هرگه ما زورمون رسید جمهوری اسلامی رو
میندازیم خودمون یه دونه حکومتی درست
میکنیم
که در حقیقت فقط هم فکرای خودمون براش
حاکم باشن یا اینکه نه ما میخوایم در
برابر این وضعیت در وحله اول در برابر
نیهیلیسم مقاومت بکنیم
و در حقیقت بتونیم میخوایم ما برای مقاومت
در برابر خودکامگی و خشونت که اصلاً هم
منحصر به ایران نیست و اصلاً منحصر به
زمان کنونی نیست و هرگز هم از زندگی بشر
رخ نخواهد بست میخوایم مقاومت بکنیم این
مقاومت اونوقت نیازمند به یک به
اصطلاح تأسیس یک نظام اخلاقی اس که اون
نظام اخلاقی به
ما انگیزهای بده
برای ساختن یک جامعی که در او ارزشهای
اخلاقی بر روابط و مناسبات خودکامه غلبه
پیدا بکنه به عبارت دیگه ما از اون اخلاق
سنتی کاملاً جدا شدیم از اون دین سنتی
کاملاً جدا شدیم از اون دنیای سنتی کاملاً
جدا شدیم و نمیتونیم بهش برگردیم و از
این طرف این دنیای مدرن هم به ما یک
نیهیلیسم رو تحمیل میکنه که یا باید
بیم سمت ایدئولوژیهای فاشیستی و
ایدئولوژیهای اتوپیای و ایدئولوژیهای که
در نهایت به ترور و سرکوب میانجامند یا
اینکه بید هر کس ب سر خودش رو بگیره هر دو
اینها خطرناکه این خطر اولی که
توتالیتاریسم و فاشیسم و تروریستم که
مشخصه خطرش اما خطر اون نهیلیسم منفی این
هست که این دیس انگج مننت این کناره گرفتن
از جهان در نهایت به نابودی همه ما می
انجامه یعنی اگر کسی زندگی اجتماعی رو و
سیاست رو جدی نگیره در ن و قرار بشه که
آدمها اینطور زندگی بکنن در نهایت زندگی
نابود خواهد شد و
جهان قلمرو عمومی سپرده خواهد شد به
نیروهای شهر این مقاومت در برابر نیروهای
شهر این مقاومت در برابر حفظ قلمروی عمومی
این مقاومت در برابر از بین رفتن جامعه و
تلاش برای حفظ ترمیم به اصطلاح اعتماد
عمومی این نیاز به یک به اصطلاح بنیان
اخلاقی داره این بنیان اخلاقی هیچ لزومی
نداره که در دین یا اخلاق سنتی ریشه داشته
باشه هیچ نیازی به خدا نداره هیچ نیازی به
امر متعالی نداره تنها چیزی که نیاز داره
ایمان به خود انسانیته و از ایمان به
انسانیت که در حقیقت ایمانه یعنی به همون
میزان ایمانه که ایمان های دیگه اما ایمان
به چیزیست که در حقیقت
هم به همه انسانها مربوطه و هم فراتر از
انسانهاست یعنی در وجود هر یک هر انسانی
یک انسانیتی هست که اون انسانیت او رو با
تمام انسانهای همعصر خودش با تمام
انسانهای پیش از خودش و با تمام
انسانهای
آینده در حقیقت مشترک میکنه در حقیقت او
در این انسانیت با همه اینها مشترک هست و
چون با در این انسانیتی که در وجود او هست
فراتر از اوست هر انسانی فراتر از خودش
هست بلکه تعلق به انسانیت داره در مقا
قابل اون انسانیت مسئولیت داره یعنی انسان
در برابر در مورد خودشم هر کاری نمیتونه
بکنه در برابر خودش هم مسئوله نمیتونه بگه
من به خودم متعلق و هر کاری دلم خواست
میکنم چون همون قدر که در برابر خودش
مسئوله در برابر گذشتگان مسئوله در برابر
همسران خودش و در برابر آیندگان و در
برابر جهان در برابر طبیعت محیط زیست جایی
که مسکن انسان
هست این مسئولیت چیزی نیست که از بالا کسی
به انسان گفته باشه کسی نیست که دولت بیاد
تکلیف بکنه این مسئولیتی اس که انسانها
اساساً با سخن گفتن درباره او جامعه رو
میسازن یعنی
جامعه به مجموعهای از انسانهای گفته
میشه که درباره مسئولیتها شون با همدیگه
گفتگو میکنن و با هم توافق میکنن یعنی
قرار نیست که جامعه تشکیل بشه از آدمهایی
که مثل هم فکر میکنن بلکه جامعه تشکیل
میشه از مجموعهی از آدمهایی که که به
مسائل مشترکی فکر میکنن و در برابر اون
مسائل با همدیگه گفتگو میکنن و در برابر
اون درباره اون مسائل با هم توافق میکنن
اساس خودکامگی بر هم زدن توافق میان
آدمهاست و اساس دموکراسی و آزادی توافق
بین آدمهاست بدون توافق بین آدمها
نمیتونید شما قانون اساسی بنویسید ن
میتونید شما حکومت بسازید نمیتونید نهاد
اجتماعی بسازید و این توافق توافق بر
تکسره نه توافق بر یکی کردن همه یعنی وقتی
که میگیم توافق باید باشه نه اینکه همه
بیاید با من متحد بشید همه بیاید با من یک
سخن بشید با من توافق کنید بلکه ما با
همدیگه توافق میکنیم که چگونه در عین
اینکه ج متکثر بمانیم چگونه در عین اینکه
متفاوت باشیم چگونه آزادی تفاوتم رو با یک
قانونی که براش توافق میکنیم حفظ کنیم
اون قانون توافق میکنیم بر اون قانون تا
بتوانیم متفاوت باشیم این چیزیست که اساس
مقاومت در برابر خودکامگی رو میسازه
بسیار دشواره و
در فلسفه غرب در علوم سیاسی غرب و در
تاریخ سیاسی غرب هم از نظر تاریخی و هم از
نظر فکری انواع و اقسام فلسفهها و
نظریهها در موردش وجود داره و اساس سیاست
این هست اگر این نباشه بقیه چیزها که میشه
فن حکومتداری و که جمهوری اسلامی هم بلده
دیگه چجوری شما مردمو براش سلطه داشته
باشین اون چیزیست که پوتینم بلده خیلی
بهتر از دیگران شاید خیلی بهتر از رهبران
آمریکا در نتیجه ولی اساس سیاست این هست
اونچه که ما بهش میگیم مدرنیته مدرنیته
یعنی همین که گفتم مدرنیته یعنی سیاست
مدرن مدرنیته یعنی یک نظم
اجتماعی و سیاسی جدید که متفاوته با گذشته
است در این نظم سیاسی و
اجتماعی جدید انسان جدیدی میتونه وجود
داشته باشه نیاز به اخلاق جدیدی وجود داره
مدرنیته با تأسیس اخلاق جدید با تأسیس
مبانی جدیدی برای حق و حقوق آغاز میشه و
بنیان نهاده میشه و همه چیز بر این بنیانه
حالا اگر تکنولوژی درست میشه اگر نمیدونم
ساینس درست میشه اگر هر چیزی درست میشه از
دل اینجا برم از از دل این بنیان اخلاقی
برمیاد جامعه ما دچار فقدان این حس اخلاقی
نست و این فقدان حس
اخلاقی بسیار بسیار خطرناکه حتی اگر
جمهوری اسلامی هم نابود بشه ما مشکلاتمون
چه وسا بدتر بشه و از اینجا باید گفتگوها
رو آغاز کرد سپاسگزارم از همه دوستان خیلی
صحبت کردم و امیدوارم که در آینده هم باز
فرصت هم صحبتی داشته باشید