نظر شخصی و افکار عمومی: دکتر آذین ایزدی فر و مهدی خلجی

سلام بر دوستان گرامی خیلی سپاسگزارم از اینکه امروز با من هستید همینطور با خانم ایزدی فر که لطف کردن و حالا تعریف میکنن براش براتون داستانو و به هر حال امروز خیلی بهتر هست به خاطر اینکه ایشون اون ضعفهای که من دارم همیشه و موجب ملالت شما میشم ایشون جبران میکن خب اگر موافق باشین یکی دو دقیقه صبر میکنیم تا دوستان به ما بپیوندن و بعد بحث رو شروع میکنیم منم سلام عرض می‌کنم خدمت همه دوستان شما خیلی ممنون به من وقت دادین خواهش می‌کنم شما در گفتگو باش من امیدوارم که دوستان ببینم باز هنوز یک دقیقه دیگه با صبر کنیم به نظرم بهتره ا [موسیقی] خب اگر اجازه بدین یک لحظه به من اجازه بدیم که ما از این هفته احتمال هفتهای یک جلسه با خانم یزدی فر این برنامه رو داشته باشیم و امیدوارم که دوستان بتونن دنبال بکنن برای اینکه بحثهایی که ما مطرح میکنیم تقریبا همش به یک موضوع برمیگرده خب اجازه بدین که من سلام عرض کنم خدمت همه دوستان سپاسگزاری کنم از اینکه این یکی دو ساعت آینده رو با ما همراه خواهین بود ما مهمان بسیار ارجمندی داریم دوستی که تازه من افتخار آشنایی با ایشونو پیدا کردم و ما از د تا به اصطلاح دنیای مختلف میایم خانم ایزدی فر از اول فارغ تحصیل دندان پزشکی شدن و بعد از اینکه دندو پزشکی شدم یعنی من اگر دندو پزشک میدم نمیومدم تو علوم انسانی دیگه ولی ایشون از ادن علوم انسانی و خیلی علاقه‌مند بودن به روانشناسی و همین طور بحثهای به اصطلاح مربوط به علوم شناختی در این زمینه خب هم تحصیل کردن هم تدریس کردن هم تعلیف کردن هم ترجمه کردن و یک کارنامه بسیار پرباری دارن ما با همدیگه که صحبت کردیم دیدیم که اون حساسیت‌های فکری که ما داریم و برای به اصطلاح جامعه ایران فکر میکنیم که شاید اون چیزی که ما یاد گرفتیم مفید باشه از راه‌های مختلف به یک جا میرسه یعنی حرفایی که خانم زدی فر میگه از یه راه دیگه میاد به همون جایی که در حقیق من هم از جاهای دیگه اومدم خب من روانشناسی نمیدونم خیلی چیزایی که خانم میزدی فر میدن من نمیدونم منتها اونچه که من طی صحبتمون تو جلسات گفتم برای خانم دیفر از از این جهت جالب بود که این‌ها رو میشه از منظر متفاوتی هم دید شکلهای دیگه دید به شکل دیگه نگاه کرد بنابراین ما فکر کردیم که بحث اینکه ما چطور فکر می‌کنیم چون الان مسئله ما اینه که ما میخوایم تصمیم بگیریم جامعهی که میخواد جامعه دموکراتیک بشه یعنی جامعه که تصمیم گرفته که خودش سرنوشت خودشو بسازه حالا این سرنوشت خودش با کوچک‌ترین تصمیم یعنی از حتی شکل زندگی کردن نوع کتاب خوندن نوع وقت گذروندن آغاز میشه تا تصمیم‌های بزرگ به هر حال وقتی که ش یک جامعه تصمیم می‌گیره دموکراتیک بشه یعنی جامعست که بالغ شده وقتی بالغ شده یعنی که مسئولیتش با خودش هست بنابراین شما اگر در جامعه استبدادی میتونید ناراحت باشید عصبانی باشید خشمگین باشید برید خونه در خونه درو رو خودتون ببندید بخوابید ید یه جزیره برای خودتون بسازید به جامعه فکر نکنید در دموکراسی اینطور نیست به خاطر اینکه دموکراسی چیزی نیست غیر از اونچه که شما می‌سازید اگر شما نسازید اگر شما هر روز پروا نکنید تیمار نکنید مراقبش نباشید در یک لحظه از بین میره بنابراین ما در استبداد ثبات داریم و در دموکراسی اصلاً ثبات نداریم دموکراسی همواره در بحران هست یعنی همواره ممکنه که دموکراسی در دل خودش یک به اصطلاح نطفه فاشیسم یا توتالیتاریسم به وجود بیاد و منفجر بشه و از بین بره و نمونه‌های خیلی زیادی هم داره در همه دموکراسی از آمریکا گرفته تا اروپا و جای دیگه بنابراین ما داریم میریم به سمتی یا می‌خواهیم بریم به سمتی که یه جامعی بسازیم که همیشه دلهره شو داشته باشیم همیشه دلهره اینکه مبادا آسیب ببینیم مباد ما تصمیم باید بگیریم مبادا ما خطرها رو نشناسیم مبادا کسی از نقطه ضعفهای ما استفاده بکنه و زحمت ما رو از بین ببره ما میخوایم صنعت و تکنولوژی و اقتصاد رو این بار با آزادی و دموکراسی و حقوق بشر با همدیگه بسازیم به خاطر اینکه اقتصادی که بدون دموکراسی و حقوق بشر ساخته بشه مثل حکومت پهلوی میتونه ساقط کن بشه و به دست کسانی بیفته که به هیچ وجه اعتقادی به آزادی و حقوق انسانی ندارن بنابراین ما برای اینکه یه اقتصاد خوبی داشته باشیم باید بنیان‌های دموکراتی کمون رو مستحکم کنیم و برای اینکه دموکراسی داشته باشیم همه باید مشارکت بکنن ببینید دموکراسی برعکس استبداد چیزی نیست که از بالا بیاد اون دموکراسی که در حقیقت صادراتی بود و در حالا بعد از ۱۱ سپتامبر شده بود به اصطلاح شعار دولت آمریکا به بسیار به شکل بسیار بدی شکست خورد یعنی افغانستان یک نمونه خیلی دردناکش هست که ۲۰۰ سال تمام کشورهای دنیا میلیاردها دلار پول ریختن توش ولی و امید دادن به این جامعه و سعی کردن بسازن اما بعد از ۲۰۰ سال دوباره برگشت به دنبال زمان طالبان بنابراین دموکراسی یعنی از ریشه روییدن یک درخت نه اینکه میوه دادن و این ریشه جامعه است و جامعه در وحله اول باید اندیشیدن یاد بگیره و قضاوت کردن یاد بگیره این فکر کردن یه چیز ریضی نیست من بتونم درست فکر کنم بدونم فکر کردن یعنی چی قضاوت کردن یعنی چی داوری کردن یعنی چی حقیقت یعنی چی واقعیت یعنی چی اعتقاد با شناخت چه فرقی میکنه اینا مسائلی اس که من و خانم ایزدی فر خب میدونید یه دنیاییه ولی ما به قدری که میتون تونیم به قدری که تواناییم هست به هر حال ما همین دو نفریم دیگه چیز دیگهای نداریم و در کنار کارای دیگمون سعی میکنیم هفته فعلاً هفتهی یک بار همین دوشنبه اگر خانم دیفر موافق باشن این جلسه رو ادامه بدیم بنابراین اصل بحث ما بحث این هست که آدم چه جوری شناخت پیدا میکنه آدم چه جوری باور پیدا میکنه آدم چجوری داوری میکنه چه جوری باید اینا رو بسنجه چه جوری بفهمه که اینا درسته و درست نیست بحث ما اینه و خانم ایز دیفر از منظر روانشناسی از مظر کاگنی ساینس و اینجور رشته‌ها علوم شناختی نگاه میکنن و قضیه من از منظر فلسفی از منظر معرفت شناختی از نظر از منظر سیاسی و توضیح میدم که چگونه به اصطلاح مسائل بسیار بسیار ریز روانشناختی و مربوط به ذهن یک انسان ربط داره به سرنوشت ی جامعه یعنی اون چیزی که در ذهن شما می‌گذره به سرنوشت یک جامعه ربط داره و بنابراین شما اگر اون چیزی که در ذهنتون می‌گذره رو مدام مراقب باشید و ش شفاف ترش کنید از آفات دورش بدارید این عینکی که دنیا رو می‌بینید همواره مراقب باشید غوار نگیره شما رو فریب نده بنابراین تصمیم می‌گیرید جوری زندگی می‌کنید که به نفع خودتون و همه هست من حالا خواهش می‌کنم خانم زیف خودشونو معرفی کنن تا بعد بحثش خیلی ممنون سلام عرض می‌کنم خدمت همه دوستان من خب معرفی ساده که می‌تونم بکنم فرما شاتی که شما داشتین که دندان پزشک بودم بعد توی یک اینر جرنی افتادم اثلا رفتم طرف روانشناسی یونگ ۲۴ پ سال دوره‌هایی رو تدوین کردم دوره‌های دو ساله و برای در واقع یک آموزش مفاهیم یونگ بود برای چیزای زندگی روزمره و بعد مهاجرت کردم به اتریش از اتریش اومدم امریکا در امریکا خب سؤال میکردم مصاحبه میکردن به حال اکتیوی است بودم در از یه جایی من متوجه شدم که من خیلی بی‌ سوادم یعنی متوجه شدم که واقعاً با اینکه تمام زندگیم سعی کردم خیلی عمیق درباره مفاهیم فکر کنم ولی اون ایده‌ای که در ایرانیا هست و در منم بود که مثلاً یه چیزایی رو من می‌دونم و مطمئنم هستم خیلی آپنی هستم روش وقتی به دیگران نگاه میکردم مثلاً یه کانورسیشن اتفاق میفتاد مثلاً درباره حاجی فیروز و بعد من میدونم که این دو طرف ماجرا چقدر آن ادوکیت دن و چقدر مطمئنن از حرفی که می‌زنن و چطور تبدیل میشه به ی پابلیک دیبت در حالی که ساده ترین چیزا رو ما نمیدونیم بنابراین من اولین کاری که کردم این بود که رفتم د سایکی دانشگاه پسیفیک خوندم برا اینکه ادعا داشتم که یونگ میشناختم ولی میخواستم بدونم که واقعاً با این ذهنیت که آ اگه من مثلا یونگ انت تراپیست بودم از همه دنیا بهتر بودم امرم توی آکادمیا ببینم چند مرده حلا جم و یک ریالیتی چک بکنم ببینم واقعا من کجا هستم بنابراین اون خیلی تجربه خوبی بود بعد از یک زمانی احساس کردم که ما در ایران مسئله لیدرشیپ داریم که بعدا هم سر خیزش محضا مشخص شد که این یک مشکل ما بود رفتم لیدرشیپ خوندم ترنسفورم لیدرشیپ تو دانشگاه سی آی اس این دو تا دانشگاه هر دو اینتر دیسیپلینی هستن یعنی در بین فیلدهای مختلف آموزششون اتفاق میفته و از اونجا رسیدم به اون کاری که الان دارم میکن م که فیوچر اینگه بخشی از ترانسفورت لیدرشیپ که فوکس روی آینده است و متا کوگ نیشن به عنوان فکر کردن درباره فکر کردن تفکر درباره تفکر پروسه های فکر در انسان و کمپلکسی تیوری کپلک تکین که الان ه ساله که این ورکشاپ شو دارم و حالا در خلال بحثمون بهش می‌رسیم که چه تفکری چه تفاوتی با تفکر باینری یا درست و غلط داره و بیسش نزدیک ۴۰ ساله که تو تمام سیستما داره این نوع تفکر اثر خودش رو میذاره ما بدون این کهه حتی بدونیم این مثلاً کامپلکس تئوریه از دایورس تی حرف می‌زنیم از اینگری تی حرف میزنیم کلماتی رو به کار میبریم که در اون ساختار یه معنای خاص خودشونو دارن به هر حال دارم تمرین می‌کنم خودم که یه جور دیگه فکر کنم به روند ف فکر آگاه باشم به نظم بهترین شکل فکر کردن اینه که یعنی درست فکر کردن اینه که شما آگاه باشین که چه پروسه‌ی تو فکرتون داره اتفاق میفته و به هر حال سعی می‌کنم که اول از همه خودمو تغییر بدم به خاطر اینکه ما در یک زمانی هستیم که آیندهای که پیش روی ما هست به قول معروف آن پرسیدن یعنی مسبوق به سابقه نیست اتفاقاتی که داره میفته جدیده ابعادش به خاطر اینترنت به خاطر ارتباطات گسترده‌ی که داریم بسیار پیچیده است بنابراین در یک زمانی هستیم که حالا توی کامپلکس تئوری بهش میگن اج آف کیاس در خود کیاس نیست در خود ساختار م نیست بین این د تاست و اینجا بیشترین پتانسیل رو داره برای خلق چیزهای جدید یا آنچه که بهش ایمرجنسی هدف من از این کانورسیشن من که با شما تماس گرفتم من در هفته‌های اخیر با چند نفر ۶ هت نفر سعی کردم کانورسیشن داشته باشم موفقیت آمیز ترینش با شما بود و یکی از دوستان عزیزم خانم الهی امانی که مدتور بودن در سازمان ملل و این کانسپت از یک زاویه دیگه بهش نگاه میکنن هدف من یا فک می کنم هدف ما در این بحثها این هستش که یک موضوع رو پریز ماتیک مثل منشور دورش بچرخیم به جای اینکه سعی بکنیم که به همدیگه با همدیگه بحث کنیم یا ثابت کنیم که این درسته یا اون غلطه سعی میکنیم که با یک سوالایی بیایم وارد این کانورسیشن بشیم با سوالات درست‌تر و بیشتر از کانورسیشن بیرون بیایم دنبال نتیجه نیستیم دنبال اینکه کی راست گفته یا حقیقت اینجا چی هست نیستیم به نظر من و داریم سعی میکنیم یاد بگیریم کانورسیشن یا گفتگو رو با همدیگه که به نظر من در بین ما ضعیف هست و حالا بر اساس دلایلی که در آینده شاید فرصت کاریم دربارش صحبت بکنیم ارتباط بین پارتها یا اجزایی که الان در اپوزیسیون هستن از خود اینکه اینا کی هستن مهم‌تره به خاطر اینکه ما در سیستم پیچیده هستیم که اینتراکشن داره حرف اصلی رو میزنه و این کانکشن اصلش کانورسیشن ا بتونیم کانورسیشن داشته باشیم میتونیم به ارتباط فکر بکنیم کاملاً همونطور که خانم ایزدی فر گفتند بحث بر سر اینه که ببینید یکی از استعاره هایی که در فلسفه برای اندیشیدن به کار رفته مخصوصاً نیچه به کار میبره میگه که اندیشیدن رقصیدنه شما در رقص چیکار میکنید ن میخواین حرکت میکنین ولی نی که به جایی برسین قصد یعنی قصدتون نیست به مقصدی برسین شما اون طرف میرین این طرف میاین بدنتونو حرکت میدین این این حرکت بدن شما هیچ هدفی جز همون حرکت نداره یعنی قصد نداره کاری بکنه یه چی مثلاً مشکلی را حل بکنه و معروفه که فلسفه به درد یه دونه نون پختن م نمی‌خوره یعنی اندیشیدن خود اندیشیدن که آدم رو متحول می‌کنه لازم نیست که اندیشیدن به چیزی بی انجامه به راه حلی بی انجامه و یه تفاوت مهمی هست بین عصر جدید مخصوصاً فلسفه و علم در عصر جدید و فلسفه و و علم در عصر قدیم در عصر قدیم حالا چه فلسفه چه علم چه دین چه جادو همه در پی این بودن که به آدمها بگن حقیقت چیه حالا یه موقع ادیان می‌گفتن حتی فیلسوف‌ها حکیم شمرده میشدن پزشک‌ها حتی به بهشون حکیم می‌گفتن قرار بود اونا حکمت یاد بدن حکمت یعنی اون حقیقت مطلق شما برای حقیقت مطلق به یک دینی ایمان می‌آوردی به ادیان دیگه رو رد می‌کردی یک عقیده رو می‌پذیرفت عقاید دیگه رو کنار می‌گذاشتی و بعد دیگه وقتی عقیده رو می‌پذیرفت دیگه حقیقت بود دیگه شما سؤالی نداشتی اگرم چیزیو نمی‌فهمیدیم نمی‌کردی که این درسته شما می‌گفتی من نمی‌فهمم وگر نه تردید نمی‌کنی که این درست قرآن توی قرآن ده‌ها بار گفته که شما نمی‌فهمید این کلام خدا اصلاً نمی‌خواد از شما که بفهمیش خدا میگه منو دوست داشته باشین تو که نمی‌تونی منو بفهمی خدا میگه منو دوست داشته باشی بنابراین مسئله شون اصلاً فهم نبود یک دینی ایم دلیلی یه عقیده‌ای اون میشد براشون حقیقت و حکمت جاست که تو آرامش میگ اصل جدید اصی اس که انسان متوجه میشه که مطلقا نمیتونه هیچگونه داوری راجع به حقیقت بکنه که مطمئن باشه از من از شک دکارت آغاز میشه و در شک می‌مونه تمام اندیشه غربی فقط عبور به یک مرحله دیگری از شک هست بنابراین تفکر شما چه در فیزیک برین چه در شیمی برین چه در جامعه شناسی برین تمام این رشته‌ها فقط می‌تونن به شما بگن چه راهی خطاست چه راهی رو دیگه نمیشه رفت هیچ کدومشون نمی‌تونن بگن که ما اینجا الان یه نظریه پیدا کردیم این دیگه درسته از این دیگه خیالمون راحت شد بنابراین بنیادی‌ترین مسائل مسائلی که صد بار حل شده مسائلی که خیلی قدیمی هست باز هم اونها مورد تردید قرار می‌گیرن باز هم از نو بهش فکر میشه بنابراین فیلسوف یا معلم یا حالا من که معلم نیستم خانم یزدی فر معلم هستن کسی که معلمه و درس میده به شاگرداش بر خلاف دوران قدیم به شاگرداش نم که من یه چیزی رو می‌دونم که دارم به شما میگم م و به اصطلاح پس من در یک موقعیت بالاتری هستم نه به شما میگه که ما انسان‌ها هممون یک ضعفهایی داریم یعنی با ما ناقص آفریده شدیم ما معیوب آفریده شدیم انسان موجودیست در میان حتی جانوران شکننده کانت میگه انسان تنها موجودیست که برای ادامه زندگی نیاز به اجوکیشن داره نیاز به تربیت داره شما همه چیزو باید یاد بگیرید بنابراین یک فیلسوف کسیست که اونچه که میگه به هیچ وجه حقیقت نیست به شما میگه که ما فقط چه خطاهایی تا حالا کردیم و فقط مواظب باش که این عقلت این فکرت این حافظت همون طور که به کمک می‌کنه همون طورم می‌تونه تو رو فریب بده و مواضب باش که حتی تو با بالاترین دانشم که داشته باشی بیشترین ثروتم داشته باشی بیشترین قدرتم که داشته باشی از و ارتکاب بدترین خطاها چه خطای فکری و چه خطای عملی مسئول نیستی پس بدون که تا انسانی مثل همه انسان‌ها می‌تونی مرتکب بدترین اشتباهات بشی این به معنا اینه که من منی هم که دارم به شما درس موندم من به هیچ وجه بیشتر از شما مسون از هیچ خطایی نیستم انسان نمی‌تونه خطا نکنه بنابراین فلسفه دیگه نمیشه انتقال یه چیزی از سوی من بهو شما من برای اینکه خطا نکنم به شما نیاز دارم شما برای اینکه خطا نکنی به من نیاز داری ج در جامعه ما زندگی می‌کنیم انسان یک موجود اجتماعیه همه چیزش اجتماعیه من هیچ چیزی نمی‌تونم یاد بگیرم هیچ چیزی نمی‌تونم بفهمم هیچ چیزی نمی‌تونم تشخیص بدم بدنی که من دارم اجتماعیه بنابراین ما داریم در حقیقت به هم کمک می‌کنیم و اگر من با شما حرف نزنم در مطلقا نمی‌تونم اون چیزی رو که با با شما هستم می‌فهمم بفهمم بنابراین ما حرفایی که می‌زنیم در وحله اول مخاطبش خودمون هست یعنی ممکنه که رو به شما داریم میگیم ولی واقعیتش اینه که حداقل راجع به خانم ایزدی پر که مطمئن هستم ولی منم دیگه انقدر خوندم که بدونم که چقدر آدم میتونه بعد از یک عالم تجربه خطاهای بسیار وحشتناکی بکنه در فکرش و در اولش یکی چیزی براتون بگم که خیلی برای من دردناکه اینه که یکی از نمیگم اسمش چیه به خاطر کیه به خاطر که شما میشناسینش یکی از دوستان من که کسی بود که من در ۲۲۰ سال باهاش رفیق بودم و بیشترین چیزای خوبی که به من یاد داد از نظر به اصطلاح علمی و فلسفی درست همون چیزایی بود که در عمل خودش نمی‌تونست انجام بده یعنی به من کارایی رو گفت به من یک روش‌هایی رو یاد میداد که باید این روش‌ها رو مثلاً در تاریخنگاری در فلسفه به کار ببری که وقتی خودش تاریخنگاری کرده همه اونها رو نتونستن اجرا بکنه اصلا نقصش همون چیزاست که میدونسته نه چیزا که نمی‌دونست و این یعنی که شما دونستن چیزی هم شما رو اصلاً مسون نمی‌کنه از خطا اگه کسی منطق بدونه به این معنا نیست که لزوماً منطقی هم حرف میزنه بنابراین ما این تمام این بحث‌ها رو ممکنه که ما حالا فرصت نباشه که همه با هم واقعا گفتگو کنیم ولی ما اینجور فرض می‌کنیم که داریم با شما صحبت می‌کنیم ما شما هر کسی که هستید جوانید پیریدین ش و با هر پس زمینه‌ای هیچ فرقی نمی‌کنه ما همه انسان‌ها در یک س به همین دلیل هست که عصر جدید عصر رأی دادنه و رأی یعنی اینکه یک آدمی که بالاترین درجه علمی رو داره در یک مسائلی مثل سرنوشت سیاسی نظرش به هیچ وجه فرق با نظر دیگری نمی‌کنه با یک آدم مثلاً روستایی که سواد نداره ما داریم راجع به مسائلی با همدیگه حرف می‌زنیم که کاملاً مربوط به همه ماست و همه ما درش به عنوان به یکسان می‌تونیم توانایی آموختن داریم و از اون طرف هم امکان خطا کردن پس ما فقط یه چیزایی رو که می‌دونیم شما تخصص تون چیز دیگه هست ما یه چیزایی که یاد گرفتیم سعی می‌کنیم منتقل کنیم به شما اینطور نیست خانم زدی بله همین طوره من حالا همین طور که شما صحبت می‌کردین من داشتم رفلکت می‌کردم از زاویه خودم به این مسائل مثلاً یکیش اینه که ما در گذشته لیدر رو یه آدمی میدونستیم کاریزما ماتیک حقیقت رو می‌دونه می‌دونه داره ما رو به کجا میبره و بلده که ما رو به اونجا برسونه در حالی که لیدر امروز اولاً اصل اول در ترانسفورت لیدرشیپ اینه که در همه یک لیدر وجود داره اینطور نیست که کسانی برای لیدینگ استعداد داشته باشن و دیگران ن یک لیدر واقعی لیدر امروز کسیست که در حالی که نمیدونه کجا داره میره و در تاریکی میتونه یک جمع رو کینت بکنه همراه بکنه با همدیگه با همدیگه به یه جایی برسن بله درسته مثلاً در مورد مفهوم از تقاضا بکنم که برای اینکه بعضی از دوست دوستان ما شاید با زبان آشنا نباشن بیشتر سعی می‌کنم بله ببخشید اگرم مشکلی بود من تا جایی کهی مسئله مسئله تعلیم درس دادن قبلاً این بوده که یه معلم یه چیزی رو بلد بوده میومده به یه سری شاگرد میگفته و از بالا از بالا حقیقت رو میگفته یا فیلسوف حقیقت رو میگفته یا تحلیلگر سیاسی لیدر از بالا میومدن یه صحبت میکردن اما در دوران ما مثلاً کاری که من از اول ج جان کوید و لاک دان با گروه‌های آنلاین کردم اینه که ما هم آفرینی میکنیم یعنی مثلاً یه کورسو من پیشنهاد می‌کنم یه دوره رو و توی گروه آدمایی که مثلاً کشورهای مختلف داریم زندگی می‌کنیم ۲۰ نفر ۳۰ نفر هر هفته یه نفر گروهو اداره میکنه و هر وقت که یه آدم جدید میاد تمام فض ی گروه تغییر میکنه برا اینکه اون آدم یه چیز خاصی داره که دیگری نداره یعنی ایدهای که مثلاً بهترین تصویری که من میتونم بدم برای این نوع تعامل آدما با همدیگه مثل یک رهبر ارکستر رهبر ارکستر با اون کسی که داره طبر می‌زنه سرنا می‌زنه پیانو می‌زنه گیتار میزنه همه رو میتونه در بهترینا رو در اونها بالا بیاره و یک مجموعه رو خلق بکنه که برای خودش خودشم داره اونجا تغییر میکنه بهترین خودشو بیرون میاره و آدین یا شنونده‌ها هم اونا دارن بهترین خودشونو تجربه میکنن به اضافه اینکه دایره است مثل رقصهایی که ما تو ایران داشتیم هنوزم داریم که یکی میاد وسط حلقه میرقصه بقیه شکل اوو تقلید میکنن بعد اون میره نفر بعدی میاد در واقع یک جا جایگزینی وجود داره بسته به شرایط و تواناییهای آدما اونا رهبری رو بر عهده می‌گیرن و حرکت اونم روی موضوعات دور یه چیز چرخیدن به جای اینکه به سمت یک حقیقت بریم ما داریم مرتب این کشف می‌کنیم لایه‌های عمیق‌تری رو از یک موضوع کشف می‌کنیم در مورد خطاها من اونجوری که می‌بینمش با نظریه سیستم‌ها یه مفهوم حالا بدا در ش مفصل‌تر صحبت میکنیم ولی اینکه ما یه د یه مفهوم داریم تو نظریه سیستم به اسم چرخه‌های فیدبک یا بازخورد مثبت یا منفی یه سیستم توی سیستم شما مثلا توی کارخونه یه کاری رو انجام میدین یه انتخاب میکنین یه پارامتری وارد سیستم میکنین بعد نتیجه خوب نمیده که ما بهش میگیم تو تفکر بهش میگیم خطا خب فیدبک یا بازخوردی که شما می‌گیرین اینه که فروش نرفت کالتون چه اتفاقی میفته اینجا اینجا اتفاقی که میفته اینه که سیستم استیبل میشه ثابت میشه یعنی اون کار رو دوباره انجام نمیده اما در بازخورد مثبت میگه ا نتیجه خوب شد فروشمون بیشتر شد پس این کارو بیشتر می‌کنیم اسکلت میشه هی تشدید میشه و این کارو بیشتر انجام میدن بنابراین خطا و درست و غلط توی سیستمهای پیچیده اینجوری کار می‌کنن که این نیستش که بده استیبل میکنه سیستم یعنی ما اون کار رو دیگه ادامه نمیدیم بلکه کاری رو ادامه میدیم که نتیجه درست دار بله وقتی ما صحبت میکنیم راجع به فکر کردن خب قبلاً فکر میکردن که مثلاً دکارت اول کتاب معروفش که گفتار در روش راه بردن عقله میگه که تنها چیزی که بین آدم‌ها به طور مساوی تقسیم شده عقل سلیمه در نتیجه آدم‌ها میتونن خودشون به یکسان درست فکر کنن و درست قضاوت بکنن بعد خب دیگه اینا دغدغشون این بوده که چه چیزی رو اگر شما چه کاری رعایت بکنین فکرتون اصلاح میشه چه روش‌هایی رو یا چه معیارهایی رو باید داشته باشین برای اینکه بسنجیم و اینا برای همه یکیه بعد از قرن هجدهم به بعد تقریبا یعنی مثلا منت وقتی که روحال القوانین می‌نوشت حتی خود روسو و بعد کانت تو بحثهای انتروپوید اینا متوجه شدن که این چیزا که ما میگیم در عمل از یه فرهنگی به یه فرهنگ دیگه فرق میکنه یعنی مثلاً ما وقتی میگیم حکومت حکومت در اروپا یه چیزه در شرق یه چیز دیگه است بعد مونتسکیو تمام روح القوانین علت اینکه روح القوانین در ایران ترجمه نمیشه چاپ نمیشه اینه دیگه به خاطر اینکه همش داره مقایسه میکنه اروپا رو که در اروپا چجوری به اصطلاح قض به اصطلاح نهاد قانون چیه نهاد پادشاهی چیه نهاد پارلمان چیه از اونور همه رو مقایسه میکنه با شرق یعنی با مخصوصاً خاورمیانه و این کاملاً در تقاب قرار داره و متوجه شدن که قرن نوز شرق شناسی نشون داد که در درک آدما بله در هر جامعه‌ای مثلاً نهاد ازدواج هست در هر جامعه‌ای تجارت هست در هر جامعه‌ای مراسم خاک سپاری هست در هر جامعهی جشن هست سوک هست دین هست مذهب هست حکومت هست تمام اینا تقریباً همه جا هست اما درک آدما از این چیزاست که باعث میشه که به شیوه متفاوتی اونو بفهمن و اون فهم اوناست که انعکاس پیدا می‌کنه در جهان بیرون و و اون رو متفاوت می‌سازه مثلاً مثل غذا همه غذا می‌خورن ولی آشپزی هندی با آشپزی چینی با آشپزی ایتالیایی با آشپز اینا فرق میکنه همون طورم هست درک ما از کلمات درک ما از زبان و نگاه ما به زبان یعنی زبان برای ما یه نقشی داره برای مثلاً فرض کنید فرهنگهای دیگه یه نقش دیگه یا برای گذشتگان ما یه نقش دیگه وقتی که زرتشت در دین زرتشت در آغاز با وجود اینکه خیلی بحث این بود که نوشته بشه اوستا می‌گفتن نه نباید نوشته بشه نوشتن یک چیز اهریمنی بود این به اصطلاح یک چیزی بود که موجب می شد پیام از بین بره درکشون کاملاً عکس اون چیزیست که ما الان فکر میکنیم حالا اون یه ما ایرانی‌ها و با اروپاییها اگر بخوایم مقایسه بکنیم ایرانی‌های که میگم یعنی مجموعه فرهنگ‌هایی که در تمدن بینالنهرین بودن با مقایسه میکنیم با یونان و اون تمدن این کارو کتابهای فراوانی نوشتن که در این حوزه تمدنی بینالنهرین کلام مخصوصاً وقتی به صورت نوشته در میآمد مقدس میشد یعنی یه فرهنگیست که نوشته به نمیتونه به صورت امر انسانی نگاه بکنه نوشته بارش مقدس میشه دین به وجود میاد ادیان خاورمیانه مهد ادیان مهد کتاب‌های مقدسه اما در یونان خیلی قبل‌تر از این کتاب‌ها و خیلی بیشتر از این کتاب‌ها کتاب به وجود آمد یعنی افلاطون و ارسطو و اینا قبل از مسیح هستن قبل از یهودیت هستن ولی با وجود که اینا کتاب می‌نوشتند هرگز نه نه ایلیاد ادیسه هومر نه نمایشنامه‌ها نه ف هیچ چیزی مقدس نشد و چون مقدس نشد از ابتدا چیزی به نام نقد به وجود آمد یعنی این کلام چون کلام خدا نبود کلام خود انسان بود من من ارسطو هستم تو هم افلاطونی اگر این کلام مال توئه پس من می‌تونم نقد بکنم چون تو من و تو فرق ن نمیتون نداریم ولی اگه مال خدا باشه نه به همین دلیلم هست که در اسلام قرآنو نگذاشتن ترجمه بشه دیگه یعنی اون کلام عربی مال خداست تو حق نداری اون رو تبدیلش بکنی به یک چیز دیگه نتیجه این شد که افلاطون اینا آغاز فلسفه است دیگه افلاطون فلسفه افلاطون بهترین شاگرد از سقراط بود و فلسفهای که برای خودش ساخت کاملاً متفاوته با سقراط به ارسطو بهترین شاگرد افلا افلاطون بود و فلسفه که سخ کاملاً در تقابل با افلاطون هست یه جمله‌ی هست معروف ازش که من حقیقتو من افلاطون دوست دارم اما حقیقتو بیشتر از افلاطون دوست دارم یعنی چی یعنی که ما میتونیم دوست باشیم اما اختلاف نظر داشته باشیم یک کلمهی که در زبانی فرهنگی هست که در فارسی نیست اینه اوننه اونن غیر از دشمنه دشمن کسی که شما باهاش می‌جنگی باهاش مبار می‌کنی نابودش کنی اونن نه کسی که تو نمیخوای باش غلبه کنی تو مثل بازی می‌کنی مثل فوتبال مثل حریفه دیگه حری حریف در حقیقت حریف تو تو حریفت تو با وقتی با تیم فوتبال رقیب بازی می‌کنی تمام انرژی تمام نیرو تمام سرمایه توو میگذاری که اونو شکست بدی ولی باش دشمن نیستی هیچ دشمنی نداری باش میتونی بعد از اینکه شکست خوردی یا شکست دادی میتونی بری شام بخوری من به عنوان کسی که در قم به دنیا اومدم در به اصطلاح دیگه ته ته سنت و وقتی که اومدم آشنا شدم با فرهنگ غرب و مخصوصا اومدم غرب متوجه شدم که چه تفاوتی وجود داره بین ما و ای اینا مخصوصاً من تو دپارتمانهای درس خوندم و کار کردم که او فرنگیا ما رو میشناختن ما اونا رو نمیشناختیم و متوجه شدم که اینا کاملاً وقتی که با یک خاورمیانه‌ای حالا یا ایرانی یا عربیا تو حرف می‌زنن کاملاً حواسشون هست که این با هیجان حرف می‌زنه حکمهای کلی میده نمیشه راحت نقدش کرد بنابراین خیلی با احتیاط حرف می‌زنن با با خاورمیانه‌ای مخصوصاً خب وقتی به مسئله دین برسه مسئله سیاست برسه انقدر مواظبم که مبادا یه چیزی بگن که طرف فکر کنه که داره توهین می‌کنه در حالی که شما وقتی می‌دیدی خودش با خودشون حرف [موسیقی] میزنن اولاً با صراحت تمام نظرشونو میگن بعد نظرشونو که میگن نمیگن تو اشتباه می‌کنی میگه من استدلال اینه یعنی تو اون استدلال آوردی منم استدلال اینه من اینطوری من اون که تو میگی من نمی‌بینم و در حقیقت داره میگه من چی دارم می‌بینم که با اون که تو می‌بینی فرق نمیکنه بنابراین بعد دیدم که اینجا من در یک تینگ تنگی کار میکردم که با هر دو حزب کار میکرد و خب هر ۸ سال یه بارم دولت عوض میشه دیگه برای من شگفت انگیز بود که هر موقع که مسئله مهمی بود که ما نیاز داشتیم که جلسه بذاریم به اصطلاح کمک بگیریم از آدم‌ها برای فکر کردن کسانی که دعوت میشدن برای شرکت در این جلسه عمدتاً کسایی بودن که با ما مخالفن یعنی آدمایی که دا داستانو اصلا از یه چیز از یه منظر دیگه دارن می‌بینن چون فکر کردن یعنی فکر کردن به چیزی که تو برات معماست ارستو میگه فلسفه از تعجب آغاز میشه یه چیزی ببینی یه چیزی با یه چیز سازگار نیست یه چیز عادی نیست خب من اگر بخوام همیشه با آدمایی که همفکر من هستن زندگی کنم و با اونها در حقیقت جهانمو بسازم یعنی در یک جهانی زندگی کردم که یک نفر توش فکر کرد بقیه دیگه فکر نکردم ولی اگر بخوام فکر کنم این فکر همواره باید مثل آب جوش همیشه باید در قلقل باشه یعنی همیشه با یه چیز دیگه برخورد کنه و بعد تو بیشتر که مطالعه کردم دیم مسئله این هست که در فرهنگ غربی هیچ چیزی نه خیر مطلقه نه شر مطلقه و همون چیزی که خیره میتونه از توش شر در بیاد همون چیزی که شره میتونه از توش خیر در بیاد بنابراین تقاب معنا نداره تقاب به برای ساختن و آفریدن خوبه نه برای از بین بردن اگر تو از بین بری من دیگه وجود نخواهم داشت خود فقط و فقط زمانیست که دیگری باشه اگر دیگری نباشه خودی وجود نداره اگه تو نباشی که من نیستم و این که در فرهنگ غربی برای اینکه خودش باشه تمام دغدغه فر این فرهنگ حداقل از زمان هگل تا الان دیگریه حالا این دیگری دیگ یه موقع دیگری به اصطلاح همزبان خودش بوده هم کیش خودش بوده بعد میشه همسایه خودش بعد میشه کش کشور قاره خودش بعد میشه زن قبل مرد انسان خودشو مرد ترک میکرده بعد زن میشده دیگری بعد طبیعت محیط زیست هم یعنی این دیگری برای مهمه اگر دیگری نباشه براش خودشو نمیتونه بفهمه بنابراین من نیاز دارم به یه چیزی غیر از خودم برای اینکه خودم باشم و این تقابل تقابلی نیست که به حذف یکی برای دیگری باشه بلکه تقابلی اس که از دلش یه چیز جدیدی متولد بشه و امیدوارم که حالا بحثی که ما میکنیم ممکنه که بعضی از حرفها که میزنیم با اونچه که شما مطالعه کردید و فکر کردید متفاوت باشه شما اون چیزی که خلاف ما فکر میکنید با ما مطرح بکنید که ما بتونیم با شما در حقیقت با همدیگه فکر بکنیم در به همدیگه کمک بکنیم که بیشتر فک خب بفرمایید خانم من یه چیزی که میخواستم رو صحبت شما بهش اشاره بکنم مسئله چند خدایی در گرک و رومان چند خدا بودن و خدایانشان داشتن از جمله خطا میکردن عاشق میشدن حسادت میکردن خیانت میکردن بنابراین خود این ایده خطا و اشتباه کردم و اینکه از دید یک خدا یک موضوع درسته از دید یک خدای دیگه غلطه یه خدای دیگه اصلا یه چیز دیگه فکر میکنه حالا بیام تو تجربه خودم که شما تجربه خودتونو در میان گذاشتین یکی از چیزایی که من اینجا خیلی باهاش مسئله داشتم این بود که مثلا یه بحث در میگرفت سر کار بعد میگفتن بیا توافق کنیم که اینجا توافق نداریم من انقدر عصبانی میشدم اینو می‌شنیدم یعنی چی بالاخره اینجا باید بحث کرد بفهمیم چی درسته دیگه نمیشه بگیم خب تو یه نظری داری منم یه نظریه دارم برا من مدتها طول کشید که ببینم که متوجه بشم که این محتوایی که پشت این هست چیه یعنی آدما حرفشونو بیان می‌کنن حالا اینم مشکل داره ها یه مشکلات خاص خودشو داره من باز بین تقابل ش شق و غرب م فکر می‌کنم د تا ایده یا نیروی متضاد که هستن که هر دوشون پازتیو نگاتیو دارن هر دوشون درست و غلط دارن خیلی فکر نمیکنم که مثلا غربی درست تر از ما هستن شرقیا خیلی غلط هر کدوم به نظر من یک مشکلاتی دارن بنابراین این بود و اینکه خودمم تو بحثم همین جور که شما میگی متوجه شدم که خیلی عقیده دارم یعنی آ پینیون هستم و اونجای شوخی که میکردم که به شما داشتم می‌گفتم میگفتم که ببین من عقیده که دارم به یه چیزه من از جا یه جایی میام از خاورمیانه میام که برای ی عقیده تو یا میکشی یا کشته میشی دو حالت بیشتر نداره عقیده‌ی نیستش که من بیام یه چیزی بگم شماهم نظرتونو بگین بره پی کارش بنابراین بله اینو داریم توی کامپلکس تینکی حالا من ی کوتاه بگم که کامپلکس تینکی یا تفکر من بهش میگم همه جانبه نمیگم پیچیده تو تفکر دوگانه یا درست و غلط ما یه درست داریم و یه غلط بنابراین یک مسیر فکری داریم و یک مسیر در عمل داریم که از غلط‌ها به درستها برسیم براین بهش میگن لینیر یا خطی تفکر خطی بعد این اومده پیچیده‌تر شده فرمول فرمولش کردن مثلاً گفتن چگونه موفق باشیم این کار درسته نمی‌دونم با آدم‌های مثلاً چه می‌دونم خود چی اینجوری رفتار کنیم همه تو تمام تو فیلاسوفی روانشناسی همه چی اینو می‌بینی که آدما دنبال یک درست مطلق هستن و فرمول میخوان براش بسازن چگونه این کارو بکنیم که به درست برسیم طی یه داستان‌هایی ما رسیدیم به اینکه اون چیزی که بهش میگیم حقیقت پیچیده است چند لایه است چند جانبه است یه تصویر هست کاش من می‌تونستم اینجا حالا دفی دیگه شاید بتونیم شر اسکرین کنیم اون تصویرو نشون بدم یه شیع چند جان ب از یه طرفش وقتی شما نور بهش میندازین روی دیوار مثلث میفته از این طرف وقتی بهش میندازین مربع میفته بهترینش همون تمثیلی اس که مولانا ازش استفاده میکنه اون فیل توی اتاق تاریک یعنی هر کس داره یک بخشی از اون ریالیتی یا تروت رو میب حالا تروت یا واقعیت یا حقیقت یا واقعیت یا حقیقت رو می‌بینه و هیچکس نمی‌تونه اینجا بهش میگن توت با کپیتال تی یعنی یک حقیقتی که با تی بزرگ یعنی حقیقت مطلق بله آ حقیقت مطلق یه من میگم همیشه روی اون تی آدما رو مصلوب می‌کنن همون تی اول ترود یعنی اقدر بزرگ و مقدسه این اص جز این نیست دیگه آره و همه هم دارن خودشون میکشونن می‌کشن که به اونجا برسن توی تفکر همه جانبه ما میایم بین د تا ایده متضاد با همدیگه قرار می‌گیریم و در خودمون این ظرفیت روانی رو به وجود میاریم که درنگ کنیم این خیلی مهمه در دوران ما خیلی دارن ما رو با شتاب پرتاب می‌کنن که شما یا طرفدار این حزب باشین یا اون یا رو انتخابات رأی بدین یا ندین یا طرفدار اسرائیل یا طرفدار غزه و این ت اینا به نظر من همه علامت‌هایی هستش که بشر داره می‌رسه به نقطه‌ای که از این تفکر دوگانه درست و غلط بیرون بیاد یعنی به نظر من این یک مهارتی اس که برای آینده ضروریه تفکر ک پیچیده یا همه جانبه کاملاً اولین کار اینه که من یه ظرفیت روانی داشته باشم بگم شما چی میگین گوش کنم شما چی میگی گوش کنم و درنگ کنم از نظر روان روانی بتونم بگم من چه می‌دانم صحبت شما میکر یعنی در اونجا درنگ می‌کنم میگم وانا مراتب بعدی هم داره که این به کجا می‌رسه ولی اولین قدمش اینه که از نظر روانی من به میونم درنگ کنم بین د تا ایده متضاد ما تو ی فرهنگی بار اومدیم فرهنگهای دیگه غیر غربی معمولا علمو یا قدرتو یه چیز به اصطلاح میدونستن که به آدم اضافه میشه یعنی چیزی که شما به دست میاری یعنی مثلا علم مثل فرض کنید یک گنجینه جواهراتی که شما به دست میارین اونو ازان خودتون میکنید یا اگر میخواین قدرتمند بشین باید مثلاً سپاه زیادی داشته باشین ی یه چیزایی که به اصطلاح کس علم وجود داشته باشه و ای اضافه بشه به همین دلیلم تو نظام آموزشی ما علم یعنی زیاد دونستن دیدین چقدر میگن کلش پره یعنی این خیلی با سواده این مخش پره یعنی انگار که یه به قول سهراب سپری میگه که عینی سطل آشغال آشغال رفن کله ما رو پر کردن از چیز اینه که شب امتحان میدیم ر چیز میدیم میگم ر میدیم میریم حفظ میکنیم و صبح که امتحان دادیم از ذهنمون میره خب این اون چیزی نیست که علم امروزه به معنای مدرنش معنی میده انسان مدرن برای اولین بار در تاریخ بشر یه چیزو کشف کرد و اون اینه که اون چیزی که مانع پیشرفتش هست اون چیز چیزی که باعث ندیدن میشه اونی که باعث اشتباهش میشه اونی که باعث گرفتاریش میشه اون چیزایی نیست که نمی‌دونه بلکه اون چیزاست که می‌دونه دانستگی اون چیز که تو ذهنش هست اینا هست که نمیگذاره بنابراین شما ذهن رو تصور کنید یه خونه است ما قبلاً فکر میکردیم اگه بخوایم دیم که تو ایران مخصوصاً تو محل ما وقتی که میخواستن خیلی اعیون بودن دیگه نمیدونستن چیکار بکنن قالی رو قالی مینداختن هی پر میکردن اساس پر میکردن پر بودن خونه از اساس نشون دهنده این بود که اینا وضعشون خوبه در از کانت به این طرف ما فهمیدیم که نه شما برای اینکه بفهمین شما برای اینکه ببینین شما برای اینکه یاد بگیرین باید ذهنتونو خالی کنین بذارین پنجره‌هاش باز بشه ذهن شما چون پره پره از چی پر از میلیون‌ها باور و پیشفرض و پیشداوری که هرگز شما نمیتونین به آخرش برسید یعنی همواره شما ی یک مثل یک دیواری هست که باید شما چکش بزنید ب در حقیقت راه باز بکنیم بنابراین فکر کردن به مفهوم این نیست که شما یه چیزی رو اذان خودت بکنی بلکه این هست اون چیزی که داری رو بریزی دور و همین که میگن فلسفه یعنی با زبان استوری میگن میگن فلسفه یعنی ترک خانه شما مثل ا اشاره اس به ادیسه هومر که قهرمان برای اینکه قهرمان بشه باید از خونه بری بیرون باید از خونه خونه که نمیشه قهرمان شد که تو اگه میخوای قهرمان بشی باید بری بیرون با دشمنت بجنگی قهرمان بشی منتها قهرمان چیز یونانی برمی‌گرده به خونه یعنی هوم کامینگ داره ولی فیلسوف از خونه میره بیرون و هرگز دیگه برنمی‌گرده همیشه نوستالژی برگشتن داره فیلسوف کسیست که همواره این حسرت برگشتن داره و نمی‌تونه برگرده یعنی چی یعنی که فکر کردن یعنی حرکت کردن تو فارسی دیدین میگن که بشین فکر کن بذار من بشینم یه ذره فکر کنم نش در فارسی این استاره نشستن رو به کار می‌بریم درسته خانم ایزدی فر ولی در یونان و در فرهنگ غربی اندیشیدن راه رفتنه فیلسوف افلاطون و ارسطو در آکادمی افلاطون با راه رفتن بود درس میدادن به خاطر همین بهشون گفتن مش مشاعی ها کسایی که راه میرن مشاعی ها کسایی بودن که راه میرفتن و این راه رفتن یک حالا هم از نظر استعاری هم از نظر واقعی اینکه این فکر در حرکته که اتفاق میفته فکر درست مثل یک فیلم سینماییه فیلم سینمای تا متوقفش میشه عکس دیگه فیلم نیست میمیره یعنی عکس یعنی مرگ حرکت که یعنی زندگی و این لازمش اینه که شما جایی که از جایی که هستی بیایی بیرون به عبارت دیگه همیشه تا میبینی که یه چیزی برات تازگی شو از دست داده و عادت شده عادتت رو باید بش شنی اندیشیدن یعنی مدام بیگانه شدن با اون جهان یعنی مدام آشنایی زدایی چجوری تو میتونی آشنایی زدایی کنی چجوری می‌تونی تو جهان همون جایی رو که هستی یه شکل دیگه ببینی همون خونه‌ای رو که هستی توش زندگی می‌کنی یه شکل دیگه می‌بینی با دیدن یه خونه دیگه با دیدن یک جای دیگه متفاوت دیگه تو سفر می‌کنی نه برای اینکه سرزمینها های بیگانه رو بشناسی برای اینکه سرزمین خودتو بشناسی تو اگر سفر بیگانه رو نشناسی خودتو نمی‌شناسی بنابراین تو مدام باید دنبال یه چیز متفاوت باشه توی فرهنگ ما متأسفانه به دلیل اینکه استبدادی دیگه یعنی اون مستبد از همه میخواد حرفش گوش کنن خلاف حرفش حرف نزنن در به اصطلاح نوع دانش و علم حتی فلسفه ما هم کاملاً استبدادی یعنی فیلسوف فیلسوفان ما از ب علی و شیخ اشراق و ملا صدرا گرفته اگر تو این حرفی که من می‌زنم قبول داری پس تو فیلسوفی اگه قبول نداری تو بر باطل هستی و فیلسوف حتی نیستی یعنی مخالف خودش رو کاملاً باطل می‌دونه در حالی که و به همین دلل همش دنبال وحدته دنبال فنا شدن در یک چیزه میخواد همه تفاوت‌ها رو در یکه چیزی حل بکنه میخواد همه تضادها یکی بشن همش میگه این تضادها این تفاوتها این‌ها همه ظاهریه این‌ها همه پوشالی حقیقت یکیه اما ذهن غربی مدام تضاد و تخیل می‌کنه وقت جایی که تضاد نیست تخیل می‌کنه در فرهنگ ما مرگ همیشه به به مفهوم گذر به یک زندگی بالاتره ولی تو فرهنگ غربی مرگ اینطور نیست مرگ حتی تو مسیحیت هم اینطور نیست یعنی مرگ حده به همین دلیله که این‌ها می‌تونن تخیل کنن بدترین چیزایی رو که در عالم واقعی وجود نداره تخیل آخرالزمان تخیل این فیلمهای به اصطلاح وحشتناک داستان‌های وحشتناک ساینس فیکشن داستان‌های تخیلی اینکه ی جهان اگر من تخیل نکنم واقعیتو نمی‌تونم بفهمم به همین دلیله که فکر مدرن اصلاً عقل به مفهوم قدیمی نیست حقیقتو نمی‌فهمه برای فکر مودن تخیل مهمه به خاطر چی به خاطر اینکه حقیقت یکیه ولی تخیل هزار میلیون هاست و اون تخیل که اجازه میده به تو که بفهمی در واقعیتی اگر تخیل نباشی هیچ معلوم نیست که تو در واقعیت هستی یا نه بله خب شما ما امروز من فکر کنم برای مقدمه یک اگر شما نکته‌ی دارین بگین من م یه نکته دیگه میگم راجع به پپر یه چیزی هم گفته باشیم راجع به پپر مشغول ز نشیم و بعد ادامه بحث میذاریم به هفته بله من فقدر روی صحبتهای شما یه چیزایی به نظرم رسید یکی اینکه توی ببخشید اینجا دارن نمیدونم صدا اذیت امیدوارم نکنه صدا رو میشنویم این برگا رو دارن میزنن میخواین شما نکته پپه رو بفرمایین بعد من ب ببینید ما فکر میکنیم می‌کردیم خیلیا من خودم در ایران اینجوری بار اومدیم حالا چه اون چیزی که روشنفکرا مذهبی به ما می‌گفتن چه اونایی که روشنفکر غیر مذهبی به ما می‌گفتن دانشگاه می‌گفتن این بود که شما فرهنگ غربی یه علم تکنولوژی یکی هم اخلاق و فرهنگ و ارزش‌ها و سبک زندگیه اینا به همدیگه ربطی نداره ما آقای خمینی گفت ما با سینما مخالف نیستیم با فحشا مخالفیم یعنی ما با ی به اصطلاح اخذ و اقتباس تکنولوژی و علم شما مشکل نداریم همه بچه‌ها که بچه مسلمونا که ضد به اصطلاح مدرنیته بودن و اسلامگرا بودن اینا میومدن در دانشگاههای غربی و در بهترین دانشگاه در رشته‌های فنی در رشته‌های علمی درس میخوندن اون کسی که در هواپیمای چیز ۱۱ سپتامبر به اصطلاح چیز اصلی بود مهندس اصلی بود فارغ تحصیل فیزیک بود از دانشگاه در آلمان ایمان از ظواهری این چیزه مهندسه بشار اسد د پزشک چشمه یعنی این مشکلی بین پزشک شدن و بنیادگرا شدن نیست یعنی ما از مدرنیته علمش و تکنولوژی رو می‌گیریم منتها به جای اینکه در خدمت دموکراسی باشه در خدمت حکومت‌های دینیه ولی واقعیت اینه که مدرنیته یه جهانه یعنی یه جور دیدنه اصلا مدرنیته نه عقیده است نه فکره نه مذهبه نه هیچی نداره مدرنیته یه شکل نگاه کردن به دنیاست اون شکل نگاه کردن به دنیا از توش علم و تکنولوژی در میاد از توش دموکراسی در میاد یعنی همون چشمی که این علمو ساخته همون چشم هم دموکراسی دموکراسی رو میسازه حالا راجع به من توضیح میدم برای اینکه در مورد او بهتر روشن میشه به خاطر این کهه او هم فیلسوف علمه هم فیلسوف سیاست پوپر در زمان نیمه قرن اول قرن بیستم جنگهای جهانی و ظهور فاشیزم و ت توتالیتاریسم و همه اون چیزهایی که مراجع آرنت و دیگران گفتیم در همون دوران بود یعنی همعصر آرنت بود و د تا خطر مهم بود که موجب شده بود که عقلانیت تهدید بشه یکی جریان مکتب پوزیتیویسم منطقی بود پوزیتیویسم منطقی معتقد بود که هر چیزی که در آزمایشگاه نشه تجربش کرد نه تنها درست نیست که بیم معنیه معنی نداره بنابراین تمام اخلاق مفاهیم فرهنگی خدا همه اینا معنا نداره اینا یه یه سری کلماتی که بشر بی بیخودی ساخته در حالی که اینا معنا نداره خب این هر چیزی که بخواد معنا داشته باشه باید چیزی باشه که قابل تجربه باشه این به یک علم رو به یش بهش یه تقدسی داده بود که در حقیقت علم شده بود معیار حقیقت و از توی این هلوکاست درومد یعنی تکنولوژی و علم انقدر مقدس شد که انگار هر کاری که با این علم و تکنولوژی بتونی بکنی تو مجازی انجام بدی خب این یه خطر بود بشر تهدید میکرد و یکم خود همین نظام‌های توتالیتر پس در زمینه علم یک مکتب علمی بود که به اصطلاح نتایج فاجعه آمیزی داشت در زمینه سیاست نظام‌های توتالیتر نه خود پوپر بچه که بوده یی ۱۲ س۳ سالش بوده کمونیست بوده بعد میگه من متوجه شدم که اینها همش میخوان هر نظریه رو با تجربه اثبات کنن در حالی که شما اگر یک چیزی رو ۱۰ بار آزمایش کردی خب این به این معنا نیست که در دفعات بعد هم باز همین دربیاد که تو شما می‌گفتن استقرا وقتی شما استقرا می‌کنی یه میلیون بار یه چیزی رو آزمایش کن خب ا بار یه میلیون و یکم اگر این کارو کردی خب ممکنه باطل بشه بنابراین چطور چگونه میشه گفت که تجربه و آزمایش میتونه یه نظریه رو اثبات بکنه به این نتیجه رسید که تجربه اصلاً توان اثبات هیچ نظریه‌ای نداره اونچه که تجربه می‌تونه انجام بده اینه که یک نظریه رو ابطال کنین یعنی شما می‌تونین یه نظریه‌ای رو تا یه اندازه‌ای آزمایش کنین اگر ابطال نشد بهش اعتماد کنین منتها اعتماد کنین با این توجه که ممکنه با یک آزمایش جدیدی این نقض بشه و وقتی که نقض شد و ابطال شد باید بذارینش کنار دیگه ن بچسبین بهش دیگه توجیه نکنی دیگه سعی نکنین موارد نقض و نادیده بگیرین دیگه سعی نکنین این خلعی که این تئوری داره این خلش بپوشونین نه تا دیدین با واقعیت سازگار نیست بزنیش کنار گفت بنابراین معیار علمی بودن یک نظریه این نیست که نظریه‌ها از دل آزمایشگاه نمیان بیرون از تو تجربه نمیان بیرون نظری از جاهای مختلف می اصلاً آدم نمی‌دونه ممکنه خواب دیده باشه ممکنه به اصطلاح افسانه باشه همین داستان کپرنیک میدونی که کپرنیک اولاً کشیش بود کشیش خیلی برجسته‌ای بود ثانیا نظرش راجع به خورشید مرکزی اصلا علمی نبود که اصلاً علمی نبود یه چیزی شبیه خرافه بود یه داستانی بود این کنجکاو شده بود این این فرض بکنه بنابراین مهم نیست که شما در ذهنتون این نظریه از کجا اومده خواب میبینین تخیل میکنین می‌شنوین میخونین مهم اینه که بتونید شما این نظریه رو به نح بیان بکنید که بتونه با تجربه ابطال بشه یعنی من بتونم بگم که خب این واقعیت آزمایش کردم ابطال نشد مثلاً اگر گفت ملا نص دیی گفت که من و زنم با رو همدیگه یه هواشناس خیلی خوبی هستیم گفت چرا گفت من میگم فردا بارون میاد زنم میگه فردا بارون نمیاد فردام یا بارون میاد یا بارون نمیاد این هیچ موقع ابطال نمیشه هیچ موقع ابطال نمیشه دیگه شما اگه همچین چیزی بگین هیچ موقع ابطال نمیشه اما اگر اگر گفتین که فردا فلان ساعت بارون میاد یا طوفان میاد و نیومد این بله این قابل ابطاله پس اگر نظریه‌ای قابل ابطال بود و ما توافق کردیم ما جامعه ساینتیست و عالما توافق کردیم که اگر نظریه با واقعیت نساخت و نقص شد بذاریمش کنار این میشه علم خب در سیاست م چیه در سیاست در خب اتریشی بود دیگه آلمانی زبان بود کسی بود که با گوشت و پوست و استخونش حس کرده بود که چگونه هیتلر به زور نیومده بود سر کار هیتلر یاسپرس میگه که یک آدمی بود که اگه شما نگاهش می‌کردی اوباش بود این آدم و کسانی که دورور او بودن همه اوباش بودن و این فقط با تواناییش در تبلیغات یعنی با تواناییش در استفاده از روزنامه‌های زرد چون روزنامه‌های اصلی رو آدمای حسابی میخوندن روزنامه‌های زرد و مردم کوچه بازار میخوندن با تواناییش بر تبلیغات توانست برخلاف توقع انتخابات و ببره در استان‌های مختلف و گفت کسی که ما اصلاً به چیزی نمی‌گرفتیم اوو ناگهان این شد صدراعظم آلمان پس دم با روش‌های دموکراتیک ب به قدرت رسید خب من فکر گفتم ا دموکراسی با چی به چه دردی می‌خوره اگر قرار باشه ما دموکراسی داشته باشیم که از توش همچین چیزی دربیاد پس ما باید دموکراسی رو یه شکل دیگه تعریف بکنیم همون طوری که در علم به این نتیجه رسیده بود که تجربه نمی‌تونه اثبات بکنه گفت دموکراسی برای رسیدن به قدرت نیست برای رفتن از قدرت یعنی حکومتی دموکراتیکی که بتونی تو رو دموکراتیک از قدرتت برداره یعنی تو قدرت رو به صورت مسالمت آمیز واگذار کنیم به یه نفر دیگه به این میگیم دموکراسی وگرنه اگه بخوای با از انتخابات استفاده کنی برای رسیدن به قدرت و بعدش هر کاری دلت خواست بکنی اینو بهش نمیگن دموکراسی حالا تو شما میتونین اینو به خوبی میتونین چیز کنین دیگه تمام جریان‌های بنیادگرا در جهان اسلام اینا زمانی که قادر نیستن مبارزه مسلحانه بکنن قادر نیستن حکومت رو با زور بر اندازن میگن باشه ما ما هم یه حزبی ماهم میایم با شما رأی میدیم در تونس در مصر در جاهای مختلف در پاکستان تبدیل میشن خودشونو میگن ما حزبی در حالی که حزب نیستن اینا فقط به مرحله اول یعنی استفاده از دموکراسی برای رسیدن به استفاده از انتخابات برای رسیدن به قدرت اعتقاد دارن بعدش دیگه اعتقاد ندارن جمهوری اسلامی به زور به وجود نیومده جمهوری اسلامی قدم به قدم با انتخابات به وجود اومده شما با انتخابات فقط می‌تونین جمهوری اسلامی نگه دارین مشکل اینه که نمی‌تونین بذارینش کنار یعنی انتخاباتی می‌تونه دموکراتیک باشه که بتونه برای تغییر قدرت هم به کار بره انتخاباتی که فقط به نفع حکومت باشه این این به هیچ وجه دموکراتیک نخواهد بود گفتن یه آخوندی بود این روضه می‌خوند بعد مثلاً خودش میزد که خیلی دیگه متأثر شده و خیلی دیگه چیزا قش می‌کرد قشم که می‌کرد همشه سمت زنا قش می‌کرد یه نفر که پیدا شد گفت اگه این آدم ب واقعاً قشف می‌کنه خب یه بارم سمت مردا قشف کنه این انتخاباتی که در جمهوری اسلامیه یه بارم سمت مردم غش بکنه نمی‌کنه این دائم در هدفش فقط مثل قوه قانون قوه قضاییه است قوه قضاییه برای این نیست که قانون رو حاکم کنه برای این هست که با قانون به وسیله قانون حکومت کنه از قانون استفاده کنه یعنی چی به اصطلاح رول آ لا نیست رولینگ بایلا هست با قانون با تکیه از قانون به عنوان ابزار حکومتی استفاده بکنه بنابراین وجود قانون وجود انتخابات وجود سازوکارهای دموکراتیک وجود نهاده‌های دموکراتیک اینا هیچ کدوم معنی نمیده که شما یک نظام دموکراتیک داریم نظام دموکراتیک اینه که وقتی شما مردم نخواستن همون واقعیته که نقض می‌کنه تجربه رو تئوری مثل درست مثل آزمایشی که بعد آزمایش صدم و نقض می‌کنه نظرتونو شما باید ۴ سال یه بار خودتونو به آزمایش مردم بگذارین اگه نخواستن باید بذاری توجیه بکنی و بخوای بگی نه فلانه و نظریات توجیه در حقیقت خودتو همون طور که در علم خودتو دچار توهم کردی در سیاست تو خودتو دچار اخلاقاً و از نظر حقوقی کاملاً نامشروع هست حالا نکته مهم این هست که مدرنیته اصلاً به معنای قوی شدن چیز به دست آوردن نیست به معنای شناخت روز به روز بیشتر ضعف‌های انسان مدرنیته از زمانی آغاز شد که کانت گفت تا حالا بشر یه سوایی می‌کرده انگار این ذهنش توانایی نامحدود داره می‌تونه ههم سؤال جواب بده نه مدرنیته با این کشف آغاز شد که اگر تو بخوای چیزی بفهمی باید مرز فهمیدن توو بفهمی من اگر ۱۰ تومن داشته باشم ولی ندونم که ۱۰ تومن دارم برم مثل آدم که ۱۰۰ تومن داره پولمو خرج کنم خب همشو به باباد میدم اما اگه بدونم که ۱۰ تومن دارم از از تومن تومن اون استفاده می‌کنن یعنی اگر این ذهن من در اونجایی که می‌تونه فکر کنه فکر کنه یه چیز جدید خلق می‌کنه اگر نه میره تو عالم هپرو پس علم یعنی که ما بتونیم خطام وو کشف کنیم علمی که الان می‌بینید با کشف حقائق جدید به وجود نیومده با کشف خطاها و ترک خطاها ش به وجود اومده یه چیزی رو فهمیده خطاست ول کرده خطاست ول کرده دموکراسی چیه دموکراسی اینه که شما میاید ق صورت وقتی که مردم قبول ندارن میرید بیرون همین دموکراسی دموکراسی یعنی رفتن بیرون نه اومدن تو همون طور که شما هم در فهمیدن و دانستن باید ترک کنید باید و این یعنی که شما عقائد تونو نپرستید فکرتون و نپرستید به قول فرانسیس بیکن بت‌های ذهنیتون رو نپرستید به خاطر اینکه اون کاری که بت‌های ذهنی آدم با آدم می‌کنن بارها من گفتم اینو آدم‌ها بچه دارن نمی‌دونم پول دارن سروت دارن مقام دارن و ولی برای هیچ چیزی حاضر نیستن خودشونو بکشن و عزیزترین آدماش بکشن مگر اون عقائد یعنی عقیده شونو انقدر آدم آدمها انقدر عقیده شونو دوست دارن و بهش وابستن که بالاتر از هر چیزی هست مولوی میگه عاشق خوشید و سنع ازرد خویش دم ماران را سر مار از کیش این به اصطلاح بنیادگرایی برای چی انقدر سخت و سبه به خاطر اینکه یک ایده‌ای رو که خودش خلق کرده نمی‌خواد رها کنه یه خدایی رو که خودش خلق کرده نمی‌خواد رها کنه اون خودشه که نمی‌خواد رها کنه اون خدایی که میگه الله اکبر گردن می‌زنه اون خودشه از این خودشو نمی‌تونه بگه من خطا کردم اشتباه کردم مهم نیست بنابراین اگر اونوقت بپذیرین که هرچی که ما میگیم هرچی که ما میگیم لزوماً خطاست امکان نداره من حرفی بزنم یا عقیده‌ای داشته باشم یا تصوری داشته باشم که حقیقت باشه من حتی اگر چیزی هم بگم که ذره حقیقت توش باشه این همواره به خطا آلوده است اون وقتی که می‌تونیم با همدیگه بحث کنیم اون وقتی که با همدیگه می‌تونیم گروه تشکیل بدیم اون موقع که می‌تونیم با هم حزب تشکیل بدیم اون موقعست که وقتی با هم حرف می‌زنیم قرار نیست من تو رو حذف کنم تو منو حذف کنی به عکس قراره من کمک کنم تو خطو پیدا کنی کمک کنی من خطام پیدا کنم و این مجموعه تقویت بشه به جای اینکه تضعیف بشه و هر حال دموکراسی در وهله اول من اینو خانم ایز دیفر نمی‌دونستم تازه یه کتابی خوندم متوجه شدم و برام واقعاً شگفتانگیز بود من فکر کردم داستان تأسیس آمریکا با این داستان قانون اساسی و نمی‌دونم پدران بنیان‌گذار شروع میشه در حالی که داستان با حدود د قرن قبل شروع میه وقتی بومی میان بومی‌ها این کریستوفر کلوم میاد از مهاجران از جاهای مختلف میان جنگ می‌کنن و تا اون میاد میلیون‌ها آدم کشته میشه بعد از هزار و ملایی که سر این آدما میاد و این آدما از کشورهای مختلف مذهب های مختلف زبان همدیگه رو نمی‌دونن یه پکتی یه پیمان صلحی امضا می‌کنن که توافق می‌کنن که با وجود اینکه هر کس دین خودش مذهب خودش زبان خودشو داره یک دولت درست بکنن که اون دولت اینا رو ررز نت بکنه نمایندگی بکنه یعنی از قبل از اینکه شما قانون اساسی بنویسی با توافق کنی که قانون اساسی بنویسی و این توافق لازمش اینه که ب ما بتونیم سر اینکه با وجود اختلافات مون اختلافات اون بنیادی و کسی قرار نیست این اختلافات و به نفع خودش عوض کنه با وجود این ما میتونیم با همدیگه زندگی کنیم در نتیجه ما د تا دموکراسی بزرگ داریم در دنیا و اون یکی آمریکاست وقتی که میگیم بزرگ شما تا نیاین آمریکا هند متوجه نمیشیم بزرگ یعنی چی بزر بزرگ یعنی که از این طرف آمریکا تا اون طرف آمریکا فقط س ساعت اختلاف ساعته در بزرگترین دموکراسی های دنیا یکی هنده و یکی آمریکاست و این دو کشور درشون آزادی ادیان هست نه آزادی از ادیان یعنی مثل در فرانسه نوع سکولاریزم یدم هست اینجا هست یعنی اونجا دولت خودشو غیر دینی تعریف میکنه اینجا نسبت به همه ادیان یکسانه در نتیجه هیچگونه فکر احمقانه نمی‌تونیم تصور کنیم که در دنیا وجود داشته باشه در آمریکا نباشه تمام افکار احمقانه اینجا بیشتر از همه جا دارن تکثری که هست یک سوم مردم آمریکا اصلاً باور به تئوری اولوشن ندارن نظریه علمی راجع به پیدایش جهان ندارن نظریه کتاب مقدس قبول دارن یعنی آدمین که اون کتاب حرف کتاب مقدس بیشتر باور دارن تا علم اما با دیگران زندگی می‌کنن با دیگران یک مجموعه می‌سازن چرا به خاطر اینکه می‌دونن که آزادی انسان زمانیست که تو بتونی با دیگری زندگی بکنی اگر نتونی زندگی بکنی یا باید جنگ کنی و اونو از بین ببری در نهایت تو خودت نمیتونی با خودت زندگی بکنی یعنی حتی اگه با دشمن خارجی جنگ بکنی ب بر میگردی تو خونه با خود تو خونه جنگ میکن و در نهایت انسان خودشو از بین میبره یا اینکه یکی باید برده دیگری بشه برای اینکه کشته نشین برای اینکه تحت ظلم نباشین شما باید بپذیرید که متفاوتی اما حقیقت هاتون برا خودتونه تکثر مهمه امیدوارم که این بحث ما مفید باشه خانم ایز دیفر شما حسن خطاب ببخشید که امروز که من به خاطر اینکه این داشتن دورو برم برگا رو می‌زدن ما پین پنگون دچار مشکل شد یعنی وقتی که از یه جای شروع میکنیم خب حرف پیش میاد و میره الان ۵ ش تا سابجکت دارم که میخوام دربارش صحبت کنم منتها چون این پینگ پونگ رو با جلسه دیگه یه جوری پیدا کنیم که یک ری فلکشن بهتری بدیم توی صحبتهای شما شما درباره دانستن من ببخشید برمیگردم ما چقدر وقت داریم به من بگی الان ما یه ی رویهم اضافه تر رفتیم ولی شما میتونین ۵ دقیقه صحبت کنین و بقی صحبت ب پ بقیه رو جلسه دیگه میگم ولی به هر حال صحبتهایی که داشتیم روی من از زن خیلی خوشم میاد برای اینکه زن مشکلی تو کسب دانش من نمیبینم یا اینفورمیشن که وارد بشه توی ذن اون کلمهی که ازش استفاده میکنه دانستگی یعنی وقتی که جامد میشه انجماد پیدا میکنه مثل که من وارد یه خونه میشم که میگم چه جای خوبیه درم می‌بندم پنجره رم می‌بندم ولی اون چیزی که باید باشه اینه که در پنجره باید باز باشه و من هر لحظه باید بتونم حالا تو روانشناسی بهش میگن کامفر زون اونجایی که من درش آرامش پیدا کردم یک تصویری رو یه ساختاری رو بر دنیا انداختم که به من آرامش میده چون ما اصلاً همه این کارایی که می‌کنیم برای اینکه ما در یک به قول یونگ میگه که روان انسان یه سوپه ما میایم میگیم اینجا ایگو اینجا کانش نس اینجا یا ساختارهای مختلفی که آدما میگن و توش گیر می‌کنن ما میندازیم اینو روی جهان پیرامونمون بگیم من می‌دونم این درخته این کانشسنس اینجا درسته اینجا غلطه ولی این ظرفیت روانی که من بگم در یک میستری در یک راز من دارم زندگی می‌کنم میدونی این داستان آدرین گم من میخوام بهش اشاره کنم که یا دیگری یا ا همون چیز که شما بهش فرمودین آپون انتت ما اول حریف رقیب آره ما اولین اسطوره نوشته شده که داریم گیلگمش در گیلگمش خیلی جالبه شما اگه یه چیزایی دارن بهای کوچیکی داشتن که اینا رو نظر معابد میکردن اینا رو اگه نگاهشون بکنین مال سوم سومریان یه کله است با مثلاً شال درش بعد دوی چشا خالی بعد اینا پیشرفت می‌کنن میشه چ صورتکهای که چشمای بسیار درشت دارن داستان چیه داستان اینه که یک گروه از آدما از ظلم گیلگمش به خدایان شکایت می‌برن گیلگمش میاد دیوار می‌سازه دور اروک که ازر روانشناسی میگی ایگوه یه آده عده آدم اونور دیوار می‌مونن یه عده اینور و بعد این آیدلا این ب نگاه کردنه یعنی آن دیگری من از طریق نگاهی که دیگری به من می‌کنه من خودمو می‌بینم رایت برا من این توی اینم مثل هر چیز دیگه یه پروسه‌ای داره این دگر دیگر سزی یا آدرین در اولین حرکتش اینه که دشمنیه تو اونور دیور من اینور دیواره ما با هم می‌جنگیم ولی در شکل درستش آدرین اینه که من از به خاطر اینکه تو از اونور داری به من نگاه می‌کنی چیزهایی رو در من می‌بینی که من خودم در خودم نمی‌بینم بنابراین همه اینا برمی همشون چیزای مشترک داره روی آشنایی‌زدایی که شما صحبت کرد و مسئله دیگه آخری که من بگم که باز احتمالاً هفته آینده بیشتر روش بحث می‌کنیم بحث حقیقته و تعداد ما چون حقیقت رو نمی‌دونیم و خودمون می‌دونیم که نمی‌دونیم یه جایی همه کسایی که خیلی سفت و سخت و ل بلند اعلام می‌کنن که این حقیقت اینه و چیزی غیر از این نیست تهش می‌دونن که هیچی در مورد جهان نمی‌دونن نه در در مقابل ی چیزی که جز چششون هست چیزی نمی‌دونن چه برسه به جهان بعد از مرگ کاری که می‌کنن اینه که تعداد فالوراشو زیاد می‌کنن شما وقتی یه چیزی رو گفتین خودتون تنهایی بودین ممکنه همد سؤال بذارین روش ولی اگه ۵۰ نفر دیگن گفتن وای این حقیقته چه اتفاقی میفته در پابلیک در مردم چه اتفاقی میفته قدرت میاد مردم میشه خدا میشه حقیقت به خاطر تعداد خیلی ممنون متشکر ب حالا راجع به این من داستانا دارم ما چه جوری حتی فلسفه‌ها رم که میگیریم نمیخوایم اون فلسفه رو بفهمیم میخوایم یه تاییدی باشه بر اونچه که خودمون باور داریم بعد اگه کسی به ما بگه که این فلسفه منظورش این نیست اصلا عصبانی میشیم مییم که اصلا چرا همچ حرف می اون داستان پیشگویی تو علمم همینه یعنی این تفکر خطی همش میخواد پرتب باشه میگه که باید تکرار بشه چرا برا اینکه امنیت بهت میده میگه دست این درسته که داره تکرار میشه ب بله خب آدمی که فکر نمیکنه همون آدمیست که حرکت نمیکنه دیگه نمیخواد از اون جایی که راحته یا کامفورت زون حرکت بکنه همیشه یه چیز غیرعادی آزارش میده در نتیجه رسانه‌ی رو گوش میده نمیخواد این رسانه چیز جدید بشنوه چون که می‌دونه این چی میگه از قبل اونو گوش میده و وقتی هم که گوش میده انتظار داره همون که اون می‌خواد بگه اگه یه چیز عجیب غریب بگه خلاف عادتش عصبانی میشه یکی از مدیران تلویزیونی در آمریکا به من میگفت که ما الان نمیتونیم لحظه به لحظه مخاطبمون رو فراموش بکنیم باید ببینیم اون چی میخواد و دقیقاً اونچه که اون میخواد بهش بدیم در نتیجه شما که فکر می‌کنی میرید در رسانه رسانه به شما یه چیزی میده و رسانه همون چیزی که تو دوست داری و اون ممکنه که اصلا توهم و خیال و هرچی باشه اونو به تو میده به همین دلیلم هست که اگر تو یه جور فکر کنی سی ان ان نگاه می‌کنی مخالفش فکر کنی هر کس میره اون رسانی که دوست مث شبیه خودش نگاه میکنه و این یعنی فکر نکردن یعنی که شما قراره که در یه دنیایی زندگی کنی همه چیز با همه چیز یکسانه به هر حال سپاسگزارم از شما خانم من خیلی از دوستان هم خوشحالم که سپاسگزار دارم که در این جلسه آمدن و سعی می‌کنم که چند تا کتاب از جمله زندگینامه خودنوشت یا اتو بیگرافی پوپر رو هم بگذارم در فارس رو در کانال تلگرام در نتیجه شما بدونین که او چجوری این مسیر طی کرده خب خیلی جالبه دیگه تاریخ زندگیش تاریخ هم سیاسته هم علمه هم دانشگاه هم مهاجرت و تئوری شم بهتر میتونین بفهمین کتابی که ما اون فصل ه دهمش رو مطالعه کردیم و راجع بهش صحبت میکنیم کتابیست به نام حدس‌ها و ابطالها که متأسفانه من امروز صبح دیدم د تا ترجمه ازش شده یکی از یکی بدتر بنا ترجمه کاملاً باید اصلاً نادیده بگیرید یعنی قابل خوندن نیست مطلقا اگر متأسفانه ولی اگر انگلیسی میخونید اینجا زبان‌های دیگه به ره که ا اونو بخونید ولی کتاب ی کتاب دیگه منطق اکتشاف علمی پوپر ترجمه خوبی شده آقای حسین کمالی ترجمه کرد چنلت میذارین اینا رو بله اینا رو همه رو می‌ذارم بله اینا رو همه رو قرار میدم و اگر باز دوستان به منابع بیشتری نیاز داشتن من چند تا منبع می‌گذارم راجع به افکار عمومی یعنی افکار عمومی الان حدود ۱۰۰ ساله که از جامعه شناسا گرفته علوم ارتباطات زبانشناسی فلسفه تئوری راجع بش هست این این افکار عمومی چیه و خیلی خیلی به بعضیاش خواهیم پرداخت من این منابع رو قرار میدم این منابع منابعی اس که دانشگاهیه بنابراین برای دوستانی که می‌خوان در زمینه تحقیقاتش کار بکنن استفاده بکنن یا کسایی که دوست دارن منابع مطمئنی در اختیار داشته باشن من سعی می‌کنم هم منابع به اصطلاح برای مراحل بالا بگذارم هم کتابهایی که شما باهاشون آشنا بشید منتها اون کتابهایی که در حقیقت بدون اینکه مطالبو تحریف کنند برای شما ساده بیان بکنن یعنی درآمدهای قابل اعتمادی باشن یه کار دیگه هم شاید بتونیم بکنیم اونم که یک خلاصه تایتل از صحبتهایی که کردیم به صورت کلمه من میتم بنویسم که بتونیم شر کنیم درب چی صحبت کرد عالیه عالی خیلی ممنونم خیل مونم و امیدوارم که این وقتو داشته باشم که در هفته آینده هم خدمت شما باشم حتماً مرسی خیلی ممنونم وقت شما خوش و وقت همه دوستان خدان