بله سلام دوباره عرض میکنم خدمت دوستان
گرامی و امیدوارم که
همه وقتی خوش داشته باشید و اوقاتی خوشتر
پیش
رو در این جلسه من با انور صحبت
میکردیم به
اصطلاح حدیث دوستانه داشتیم و گفتم که ان
دلمون گرفته یه مقدار تذکرة الاولیا
بخونیم بنابراین
کاملا یک جلسه دوستانه است و قرض اصلا بحث
جدی و از پیش آماده شده نیست در عین حال
که خب منم خیلی خوشحال میشم که دوستان
نظراتشون بگن اگر دوست دارن بخشهای خاصی
رو من بخونم
براشون اون بخشها رو ذکر کنن انور من چت
رو هیچ موقع
نمیبینم ولی دوست اگر بنویسید حتما انور
میخونه و یا خانم فروغ اگر به ما پیوستن
میخونن و به من خواهند گفت علت اینم که من
چت رو نمیخونم این نیست که برای من مهم
نیست علت اینه که من نمیتونم بخونم زمانی
که صحبت میکنم اصلا نمیتونم به صفحه تلفن
نگاه بکنم و در نتیجه ناتوانم از خوندن نه
اینکه بی اعتلا
هستم کتاب تذکرة اولیا آقای عطار رو خب هر
ایرانی میشناسه کتابیست
که شهرت جهانی عطار خب هم عطار شهرت جهانی
داره و این همین کتاب یکی از مهمترین
آثار اوست و یکی از به
اصطلاح درها درهای درخشان نصر فارسی
و در حقیقت اندیشه ایرانیست و من از روی
نسخهی که
میخونم شاید یکی از اگر نگیم بهترین یکی
از بهترین عطار
شناسان ایران بیشک دکتر محمد جواد محمدرضا
شفیع کدکنی است که درباره نه تنها عطار
بلکه در مورد تصوف در مورد جنبههای مختلف
تصوف یعنی از تاریخ و زبان و اندیشه گرفته
تا متون خاص یک شیر دستی چشمگیر و کم
نظیری داره من اونچه که الان پیش روی من
هست تذکرة الاولیا با مقدمه تصیح و
تعلیقات دکتر محمدرضا شفیع کدکنی اس که در
دو جلد چاپ شده جلد اول متن هست و مقدمه
ایشون و جلد دوم توضیحات ایشون انتشارات
سخن چاپ کرده این کتاب رو چاپ اولش سال
۱۳۹۸ هست و در همین سال به چاپ دوم رسیده
که من چاپ دوم رو
دارم تذکرة العلیا
اصطلاح تذکره در حقیقت به معنای شرح حال
هست منتها یعنی اونچه که امروز ما میگیم
بیوگرافی در قدیم میگفتن تذکره و البته
تذکره با بیوگرافی فرق میکنه تذکره حجی
گرافی به اصطلاح امروزش به این معنا که
شرح حال
قدیسان هست شرح
حال به اصطلاح کسانی هست که
الگوی معنوی و روحانی
و اخلاقی یک جامعه قمی فرهنگ به شمار مید
تذکره نویسی بنابراین یک ژانر یا یک
گونهای از تاریخ مقدس به شما میره تاریخ
نگاری مقدس به شمار میره
بنابراین تکی نویسان کسانی بودن که شرح
حال
انسانهای ربانی اولیا علما انبیا و
قدیسان رو
مینوشتن و شرح حالی که به این منظور نوشته
بشه خب اصلا معنیش فرق میکنه تا بیوگرافی
به مفهوم امروزی کلمه یعنی غرض در این
نوشتهها در تذکره نویسی بیان به اصطلاح
داستان زندگی زمینی و حیات مادی یک شخص
نیست بلکه
روایت جهان معنوی اوست و داستان سفر روحی
ا مثل فرض کنید که وقتی که ملا صدرا میگه
اسفار اربعه چهار تا سفر سفرهای چهارگانه
این سفر سفر معنوی سفر روحانی اس نه سفر
زمینی که مهمترین کتاب ملا صدرا از فار
رب کتاب فلسفه سفرنامه است اما سفرنامه
فلسفه فکری فلسفی این تذکرهها هم داستان
حیات
معنوی این آدمها هستن بنابراین شما در
این
نوشتهها با الگوهای برترین الگوها یا
آرکی تیپهای سر نمون های انسان معنوی
انسان اخلاقی انسان دینی در یک فرهنگ
مواجه هستید و بنابراین خواندن این
داستانها خواندن داستان این زندگی این
آدمها برای این نیست که شما اینا رو با
کنید مثلا هرچه که مثلا عطار میگه
که چه میدونم فلان ولی خدا فلان عارف یا
فلان صوفی مثلا ۴۰ سال آفتاب ندید ح شما
لازم نیست مگه میشه ۴۰ سال آفتاب نبینه
مگه میشه مثلا آدم ۴۰ سال فلان باشه بعد
چی میشه فلان اولا که زبان این زبان زبان
کاملا سمبولیک و ثانیا قرار نیست که ما با
خواندن عطار به شناخت
خت به اصطلاح عطار یا اون کسانی که عطار
راجع بهشون صحبت کرده پی ببریم بلکه قراره
به شناخت خودمون از مفاهیم انسانها
و ارزشها در تاریخ بی ببریم ما ایرانیها
جهان رو چنین میدیدیم که عطار میدیده ما
اگه بخوایم ببینیم که انسان ایرانی چگونه
می اندیشه چگونه فکر میکنه چگونه قضاوت
میکنه چگونه داوری میکنه چگونه زیبایی رو
درک میکنه چگونه خیر رو میفهمه چگونه
تشخیص بین حقیقت و پندار رو میده چگونه
واقعیت رو از توهم جدا میکنه باید عطار
بخونیم به همین دلیل این این متنها یک
متنهای نیستن که شما لزوماً اعتقاد
عرفانی یا مذهبی باید بهشون داشته باشید
بلکه مهمترین
سندهای تاریخی و سندهای فلسفی و سندهای به
اصلا به اصطلاح مدارک روپولی هستن یعنی
شما بخواید انسان
ایرانی پیش از خودتون رو بشناسید هیچ
وسیلهای جز این نوشتهها ندارید مهمترین
نوشته حتی شما کتیبهها و سنگ به اصطلاح
نمیدونم عمارتها و تخت جمشید و شما
نمیتونید بفهمید اگر اوستا نخونید مثلاً
اونچه که برای شما تخت جمشید رو قابل فهم
میکنه فردوسیه اگه شما فردوسی نخونین که
تخت جمشد نمیفهمین که چه ارزشی داره
بنابراین اونچه که ما تاریخ میگیم در مورد
گذشته نیست در مورد خودمونه اولاً تاریخ
یعنی فهم ما از تاریخ گذشته چیزی جز فهم
خودمون نیست خودآگاهی یعنی آگاهی به تاریخ
آگاهی تاریخی همون خودآگاهی فر یعنی یکین
و منابع مهم و اصلی خودآگاهی هم برای به
اصطلاح
کاوشهای تاریخی و تلاشهای خودآگاهانه
تاریخی چیزی نیست جز همین آثاری که
گذشتگان برای ما به جا گذاشتن منتها ما
باید قرار نیست که ما عقائد گذشتگان رو
داشته باشیم ولی ما نیازمندیم برای اینکه
خودمون رو بفهمیم بفهمیم که دیگران
پیشینیان چگونه میتوانستند خودشون رو یا
این جهان رو بفهمن که ما دیگه نمیتونیم
اونجوری بفهمیم یعنی در حقیقت ما وقتی
مولانا رو عطا رو میخونیم نباید فکر کنیم
که میتونیم مثل تجربههایی مثل مولانا و
عطار داشته باشیم جهان اون شکلی ببینیم
درست میخونیم به این دلیل که ما اینطور
نگاهو نمیتونیم داشته باشیم ما دیگه نگاه
عطی رو نمیتونیم داشته باشیم ما گذشته رو
مطالعه میکنیم نه برای اینکه تکرارش کنیم
درست به دلیل اینکه گذشته و تکرار ناپذیر
امروز چیه چیزی نیست جز گذشته سپری شده
بنابراین اگر شما بخواید بدونید که در
زمان حال قرار دارید باید آگاهی پیدا
بکنید به زمان پیش از حال که برای همیشه
از دست رفته بنابراین شناخت همیشه شناخت
به چیزیست که نداریم و نیست نه شناخت به
چیزی که که هست ما درکمون از چیزها و با
نبود چیزها ممکن میشه اسم رمان مارشل پروس
در زم در جستجوی زمان از دست رفته
مهمترین به اصطلاح شگرد یک فیلسوف و
متفکر هست برای درک خودش در زمان حال یعنی
مارسل پوست برای اینکه بفهمه در زمان حال
قرار داره یعنی خودآگاهی پیدا بکنه به
بودنش در اکنون نیا این رو جز باج جستجوی
زمان از دست رفته ممکن نمیدونه بنابراین
او زمان از دست رفته رو جستجو نمیکنه
برای اینکه اون زمانو به دست بیاره یا اون
زمانو مثلاً بازسازی بکنه نه او این کارو
میکنه به خاطر اینکه آگاهی به بودن در
اکنون و خودآگاهی ممکن نیست مگر با جستجوی
زمان از دست رفته شما جستجوی زمان از دست
رفته رو جستجو میکنید برای اینکه زمان کن
بدونید زمان در زمان کنونی هستید خب این
اساس به اصطلاح
یک اپروچ که باید بهش توجه کرد و گاهی
حالا نمیخوام وارد بحث بشم گاهی کسانی از
روشنفکران ما کارایی که کردن راجع
به مخصوصا تذکرة اولیا عطار از جمله استاد
من آقای بابک احمد که کتابی نوشته خب کلاً
به خطا رفتن در درکشون از این کتاب و از
جهان عطار خب پس ما در اینجا با با شرح
حال
۹۵ عارف و صوفی یا ولی
خداوند سر کار داریم ولایت در اینجا ربطی
به اون ولایت فقیه نداره ولایت در اصطلاح
عرفانی مخصوصا اینجا که به کار میره ولی
به معنی دوست دوست خداوند تذکرة الاولیا
یعنی کسانی
که دوستان خداوند بودن یعنی رابطه
اونها با خداوند رابطه دوستی اس و
عشقه و این اونها رو متمایز میکنه مثلا از
علما از
فقها از
مؤمنان مؤمنان
عادی این کتاب همونطور که گفتم ۹۵ تا
شخصیت داره
و خب طبیعتا خوندنش خیلی ساده نیست به
خاطر اینکه حتما باید تسلط داشته باشیم هم
به زبان عربی کلاسیک و هم به زبان فارسی
کلاسیک چون آمیخته از این دنیاست و
داستان اولین
شخصیتش محمد محمد جعفر صادق امام ششم
شیعیان هست و آخرین
شخصیتش پیر ابوالفضل حسن و ما قبل او
ابوسعید ابوخیل که خب عارف مشهوری است و
من برای شما از مقدمه اینجا مقدمه عطار
میخونم عطار این مقدمه رو اول با یک خطبه
عربی آغاز میکنه خطبه عربی یعنی اون بخشی
که معمول بوده آغاز بکنن همون مثل به نام
خداوند جان و خرد که از این برتر اندیشه
برنگذرد خطبه است در حقیقت یعنی سخن رو با
ای نام تو بهترین سرآغاز بی نام تو نام کی
کنم باز با نام خدا آ غاز میکردن و ستایش
خداوند و
سپس درود بر پیامبر
و خاندان و پیروان او این بخش عربی حدود
یک صفحه و نیم بعد میگه و اما بعد این
کلمه اما بعد هم یه کلمه کاملاً به اصطلاح
ژنریک یعنی ی اصطلاحی اس که همیشه اما بعد
یعنی بعد از خطبه در کتابهای کلاسیک سبک
نوشتاری در کتابها معمولاً این هست که
میگن اما بعد یعنی بعد از خطبه آغازین
یعنی وارد بحث
میشن میگه
چون از قرآن و احادیث
گذشتی هیچ سخن بالای سخن مشایخ طریقت نیست
رضی الله
عنهم که سخن ایشان نتیجه کار و حال است نه
ثمره حفظ و
قال و از ایان است نه از
بیان و از اسرار است نه از تکرار و از
جوشیدن است نه از
کوشیدن و از علم لد نیست نه از عالم کسبی
و از عالم ادبنی ربی است نه از عالم کسبی
و از عالم ادبنی ربی است نه از جهان علمنی
ابی که ایشان برسه انبیا علیه السلام
علیهم السلام بعضی به دل آدم و بعضی به دل
ابراهیم بعضی به دل موسی بعضی به دل عیسی
بعضی به دل محمد صلوات الله علیهم
اجمعین و جماعتی را از دوستان حفظهم الله
رغبتی تمام میدیدم به سخن این قوم و مرا
میلی عظیم بود به مطالعه حال ایشان و تن
ایشان بسیار بود اگر همه جمع میکردم دراز
میشد التقاطی کرده آمد برای خویش و بر
التقاطی التقاط یعنی دست شین گلشین
التقاطی کرده آمد برای خویش و برای دیگران
و دوستان و اگر تو نیز از این بودهای
برای تو نیز شاهکار این نصر فوقالعاده است
این نصر یکی از عصر عطار یکی از عصرهای
اوج نصر فارسی اس میگه که همونطور که گفتم
تذکرة الاولیا یعنی شرح حال اقوال و
احوال
احوال اولیا و میگه که یه دوستانی از من
خواستن که من صحبتهای سخنان اولیا الله
رو جمعآوری کنم که اینا بتونن مطالعه کنن
میگه که خب طبیعتا چون اینها زیاد هست من
یه گلچینی درست کردم برای خویش برای
دیگران و دوستان و اگر تو نیز از این
بودهای برای تو نیز و اگر کسی سخن ایشان
زیادت از این خواهد در کتب متقدمان و
متأخران این طایفه بسیار یافته شود از
آنجا طلب میکند و اگر طالبی شرح کلمات
این قوم مشبع طلب کند در کتاب شرح القلب و
کتاب کشف الاسرار کتاب معرفت نفس و رب بسی
زیر و ز برآید و بر آن معانی محیط شود که
هر که این سه کتاب معلوم کرد گمان ما آن
است که هیچ سخن این طایفه الا ماشاالله ب
رو پوشیده نماند و اینجا و اگر اینجا شرح
کلمات میدادیم عظیم مت مطول میگشت و به
حمدالله تعالی اگر شرح این کلمات دادمی
هزار کاغذ برآمدی میگه بنابراین من فقط
اقوال اینها رو نقل میکنم من شرح نمیکنم
ایا بخوام شرح کنم داستان خیلی دراز خواهد
شد بعد میگه اسانید یعنی سلسله راویان رو
اون هم ما به
اصطلاح کاملا حذف کردیم یک دلیل دیگه هم
که من این حرف این اولیا رو شرح نکردم این
است دیگر سبب شرح دادن آن بود که خود را
در میان سخن ایشان آوردن ادب ندیدم و ذوق
نمییافت و سخن خودم در میان چنین سخنان
خوش نمیآمد مگر جایی چند اندک اشارتی
کرده آمد برای دفع خیال نامحرمان و
نااهلان دیگر سبب آن بود که هرک را در سخن
ایشان به شرحی حاجت خواهد افتاد خود آن
اولاتر بود که سخن
ایشان نکرد و با شرنا که سخن ایشان
نگرد و باز شرح نا دادن یعنی میگه اگر شما
کلمات اولیا الله رو خوندید و نفهمیدین
شما بهتره که دوباره بخونین به جای اینکه
برین شرح اون رو بخونین اولاتر بود که سخن
ایشان نگرد و باز شرح نا
دادن و دیگر سبب آن بود که اولیا مختلفان
بعضی اهل معرفتن و بعضی اهل معاملت بعضیا
اهل مدرسه بودن دیگه عالم بودن بعضیاشون
نه کاسب بودن مثل خود عطار دیگه عطار که
بهش میگن عطار به خاطر اینکه عطر فروشی
داشته دیگه به اصطلاح عطر میفروخت مغازه
عطر فروشی داشته و بنابراین میگه اولیا
لزوماً همشون اهل دانش و به اصطلاح کتاب و
قلم نیستن بنابراین سبک حرفاشون جنس
صحبتاشون متفاوته اولیا مختلف بعضی اهل
معرفتن و بعضی اهل معاملت
توحید بعضی همه بعضی دون صفتی بعضی بی صفت
اگر یک یک شرح میدادیم کتاب از حد اختصار
بیرون میشد و اگر ذکر انبیا علیهم السلام
و ذکر صحابه و اهل بیت میکردم رضی الله
عنهم یک کتاب دیگر میبایست جداگانه و شرح
قومی چگونه در زبان گنجد که ایشان خود
مذکور خداوند و رسولان و محمود قرآن و
اخبار و آن عالم عالیست و جهان دیگر است
انبیا و صحابه و اهل بیت علیهم السلام سه
قومن انشاءالله تعالی که در ذکر ایشان
کتابی ساخته آید تا از آن سه قوم مثلثی از
عطار یادگار
ماند
خب ادامه میده
و میگه که چه در برای چه من این کارو کردم
چرا من اقوال اینها رو جمعآوری کردم
داستان اینها رو گفتم دلایل مختلفش میگه
تا میرسه به
اینجا دیگر باعث یعنی انگیزه دیگر باعث آن
بود که دلی داشتم
هزین که سخن هیچ نمیتوانستم گفت و
نمیتوانستم شنود مگر به کره و ضرورت و
مالا بد میگه من در روزگاری اینو نوشتم که
به شدت اندوهگین بودم خب طبیعتاً مثل همه
نوابغ دنیا دو قطبی بودن دیگه اینها یعنی
در دوره افسردگی شون به سر میبردن بعضی
موقعها در دوره مانیاک هستن در دور یه
دورههای دهان اینا اصطلاحاً خ در اصطلاح
قدیم و هم طبی هم عرفانی گفتن قبض و بست
دیه کسی که در حالت قبضه یعنی دپرس هست
یعنی افسرده است کسی که در حالت بسته ی
حالت منی نت خب اینا عطار م همینطور دیگه
یه حالتهایی داره که تو شعرش خیلی جلبه
میکنه منیا کش حالت پستش حالت دونش در
نثرش جلوه میکنه بعد میگه من چون خیلی دون
بودم خیلی نمیتونستم خودم چیزی بگم
نمیتونستم هیچ حرفی بشنوم مگر از سر اجبار
مگر از سر ضرورت
یعنی
نمیتونستم اصلا ارتباط برقرار بکنم در
نتیجه من اومدم دیدم که چون نمیتونم حرفی
بزنم حرفی بشن مم
از با نقل سخن اینها در
حقیقت زندگی کردم میگه دیگر باعث آن بود
که دلی داشتم هزین که سخن هیچ نمیتوانستم
گفت و نمیتوانستم شنود مگر به کره و
ضرورت و مالا بد لاجرم از سخن ایشان وظیفه
ساختم اهل روزگار را تا بود که بر این
مائده همکاسه یابم یعنی این سخن خدا ما
مثل یک سفرهای است از بهترین غذاهای
بهشتی من اینو پهن کردم به امید اینکه
دیگرانم بیان با من همسفره بشن و من با به
این طریق در حقیقت زندگی کنم وقتی حالا
نمیتونم با آدما حرف بزنم نمیتونم حرف
آدما رو بشنوم یک سفرهی ی
خان بهشتی از بهترین سخنان
من میسازم تا آدمها بیان و حداقل من از
لذت
همسفرگی با اونها برخوردار بشم این
استعاره غذا و سخن یه استاره خیلی مهم و
چیز هست دیگه میگه که میگه که از سخن
ایشان وظیفه
ساختم اهل روزگار را تبت که بر این مایده
همکاسه یابم یعنی سخن غذا هست سخن خوراکه
این ارتباط سخن و خوراک یک پیوندی که تو
ادبیات ما زیاد هست مولوی میگه سخنم خور
فرشت ش است من اگر سخن نگویم ملک گرسنه
گوید که بگو خمش چرایی ه میگه مولوی میگه
کلام من خوراک فرشتگان من اگر سخن نگم اون
فرشتگان گرسنه میگن چرا حرف نمیزنه یا یه
جای دیگه میگه خان کرم گستردهای مهمان
خویشم کردهای گوشم چرا مالی اگر من گوشه
نان بشکنم نینی منم بر خوان تو سر خیل
مهمانان تو جامی دو با مهمان زنم تا شرم
مهمان بشکنم ای که درون جان من تلقین شعرم
میکنی گر تن زنم خاموش شوم ترسم که فرمان
بشکنم خب طبیعتاً خب مولوی خیلی متأثر از
عطار هست و
آقای دکتر زردین کوب هم در سرن هم
در بهر در کوزه مفصل این تاثیرپذیر رو شرح
داده چنان کهه شیخ بوعلی سیاه میگوید رضی
الله عنه که مرا دو
آرزوست یکی آن که تا سخنی از سخنهای او
میشنوم دیگران که تا کسی را از کسان او
میبینم پس گفت مردی امی نه چیزی بتوانم
نوشت و نه چیزی بر توانم خواند یا کسی
بایدم که سخن او میگوید من
میشنوم یا سخن او او میگویم او میشنود
اگر در بهشت گفتگوی او نخواهد بود بوعلی
را بهشت
نمیباید فوقلاده است بنابراین بهشت
جاییست که گفتگو هست درش سخن او هست جایی
که سخن نیست جهنم دوزخ
است
خب دوستان نظری ندارن اگه نظری دارن بفرما
تو بعد ادامه
بده بعد ب
دوستان اینجا نوشتن یکی از دوستان که من
از روی چیشون بخوانم گفته اگر آقای خلجی
صلا ددن از شیخ ابوالحسن خرقانی هم بگن که
بر سردر خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی نوشته
بودن نمیدونم اینطوری نوشتن اینجا من درست
متوجه نشدم و یکی از دوستانم گفته که فکر
کنم عطار شیعه مخفی بوده چون به صادق
ابتدا کرده
و همین چیز دیگهای دوستان نگفتن فکر
میکنم منم فکر میکردم که این تسیر
الاولیا شکل شعر باشه نظم باشه ولی
نمیدونستم تازه دیدم که نه این
نصره بیخبر تر از من فکر نمیکنم کس دیگه
باش تو این
دنیا دوست دیگری پیشنهادی چیزی اینجا
ننوشتن آقای خلجی بسیار خب راجع به شیعه
بودن نه عطار شیعه نبوده راجع به عط
بخونید و اصلا اسم بردن از اهل بیت پیامبر
و فرزند و امامان شیعه برای اهل سنت همه
محترم یعنی اهل سنت مثل شیعه نیستن که به
اصطلاح کسانی رو که اهل سنت خلیفه میدونن
یا حاکم میدونن شیعه در
حقیقت صب و صب حکومت و دشمنان خودش میبینه
ولی اهل سنت اینطور نیستن یعنی اهل سنت
برای اونها از
خود حضرت علی گرفته تا دختر پیامبر و همین
طور خاندان پیامبر همه برای اهل سنت
محترمند مگر یه گروههای خیلی خاص نادری
که الانم دیگه نیستن مثل نواسه و اینها
بنابراین اینکه شما در آثار اهل
سنت سخن و ستایش امامان شیعه رو ببینید
اصلاً دلیل این نمیشه به خودی خود که اونا
شیعه باشه در مورد ابالحسن خرقانی اتفاقاً
بخش خیلی زیبایی این کتاب هست ولی دوستانی
که حالا شاید بیشتر دوست داشته باشن حتماً
میدونن که همین آقای شفی کدکنی که ما
داریم حتی رو با تصحیح و شرح و تعلیقات
ایشون
میخونیم یک کتابی دارن به نام نوشته بر
دریا از میراث عرفانی ابالحسن
خرقانی که فوقالعاده است هم یک مقدمه
بسیار مفصلی داره راجع به اینکه خرقانی که
بود چه کرد و چه نوشت و هم یک گزیده
فوقالعادهای داره از سخنان خرقانی که در
نظم و در نثر و در زبان و بیان و در روح و
جان بسیار نقض و زیباست حالا میخواید من
برای شما از
خود خرقانی بخونم چند جمله چند عبارت و
بعد از عطار درباره اون میخونم
براتون خرقانی میگه و گفت عشق سه
است یکی
سوزنده و یکی افروزنده و یکی
سازنده بله
میگه
که و گفت این همه
خلق در بند آنند که حق را
جویند لاکن یاوند آن بود که حق او را جوید
و گفت خون همه
جانوران سرخ بود و خون عاشقان
کبود بله
و
مردان دردمندان و نالان نالند
گانان و پیغمبران ان و صوفیان
ان شگفت نه از خویشتن دارم بلکه از حق
دارم که چندین بازار بی
نگاهی بی نگاهی ابوالحسن در درون او
بنهاد پس وی را از آن آگاه فا کرد تا وی
چنین عاجز نبود در خداوندی او
در اندرون پوست ابوالحسن ی در خودش در
اندرون پوست ابوالحسن
دریاییست هر وقت که باد لطف حق بوزد و میغ
دوستی سرب برزند از عرش تا سرا باران عشق
ببارد اگر این اذان وی گویی نه اذان نه
اذان وی است که این جز این است
جوانمردان کسانیاند که بار به هیچکس بر
ننهند چون
برادر برادران را ببینند دلشان به دوستی
حق
برافروزد برادرانشان بسایند
هر کس که پاک
نبوت حق را نشاید و رسول را نشاید حق پاک
است از پاکی و رسول پاک است از پاکی حق
عارف پاک است از پاکی خدا و رسول و چون
پاک نباشی پاکان را
نشایی خب اینو خواستم فقط معرفی کنم این
کتاب اگر دوستانی مثل انور هنوز نمیدونن
که تذکرة الدی یا نصره یا
شعره بخونن حتماً لذت خواهند
برد خب برای شما از بخش خرق وانیش
بخونم ۷۱۹ صفحه
۷۱۹ و عنوانش اینجور شروع میشه دیگه ذکر
شیخ ابوالحسن خرقانی رحمت الله
علیه همیشه سبکش اینه که جمله به اصطلاح
در
آغاز اون فرد رو با القاب و اوصافی اسمشو
میاره و بعد شروع میکنه
به به
اصطلاح بیان فضائل
و بزرگی های ا میگه آن بهر
اندوه آن راسخ تر از کوه آن آفتاب الهی آن
آسمان نامتناهی آ عجوبه ربانی قطب وقت
ابوالحسن خرقانی رحمت الله
علیه سلطان سلاطین مشایخ بود و قطب اوتاد
و ابدال عالم بود و پادشاه اهل طریقت و
حقیقت بود و متمکن کوه صفت و متعین و دائم
در حضور و مشاهده و به تن در ریاضت و
مجاهده بود بود و صاحب اسرار حقایق بود و
عالی همت و بزرگ مرتبه بود و در حضرت عزت
آشنایی عظیم داشت و در گستاخی کر و فری
انبساطی بودش چنان که صفت نتوان کرد
انبساط همون حالتی اس که گفتم همون حالت
منیی نقل است که شیخ بایزید هر سال یک بار
به زیارت دهستان شدی به سردی آنجا که قبور
شهداست و بر خرقان گذر کردی و به استادی و
نفس بر کشیدی مریدان از وی سؤال کردند که
ما هیچ بوی نمیشنویم و تو میشنوی گفت
آری از این دیه دزدان بوی مردی میشنوم
مردی بود نام او علی و کنیت او ابوالحسن
به سه مرتبه از من در پیش بود بار ایال
کشد و کشت کند و درخت سخت
نشاند نقل است که
امی وعباس شیخ را
گفت بیا تا به زور این درخت بجیم یعنی
بریم بالا این
درخت بیا تا به زور این درخت بجیم و آن
درختی بود که هزار گوسفند در سایه آن درخت
به خفتی یعنی انقدر درخت تنومند و سایه
بستری بود شیخ گفت بیا تا هر دو هر دو دست
لطف حق گیریم و بالای هر دو عالم بجیم که
نه به بهشت التفاتی کنیم نه به
دوزخ نقل است که وقتی جماعتی به سفر
میشدند گفتند شیخا راه ناییم است و ما را
دعایی بیاموز اگر بلایی پیدا شود بدان دعا
دفع شود شیخ گفت چون بلایی روی به شما نهد
ابوالحسن را ابوالحسن یاد کنید یعنی خود
خرقانی رو این سخن آن قوم را خوش
نیامد آخر چون برفتند راهزنان در راه آمدن
و قصد ایشان کردن یک تن در حال از شیخ یاد
کرد عیاری فریاد درگرفت که اینجا مردی بود
کجا رفت که نه او را میبینم نه بار و
ستور او را لاجرم بدان مرد و به قماش او
هیچ آفت نرسید و دیگران همه برهنه و مال
برده ب ماندند چون آن مرد را ب دیدند به
سلامت تعجب کردند او بگفت که سبب چه بود
ایشان چون پیش شیخ باز رسیدند گفت برای ل
الله برای لله بگوی که این چه سر بود گفت
که شما پس داستانو متوجه شدین دیگه یه
عدهای بودن سفر میرفتن رفتن پیش شیخ
ابوالحسن خرقانی و گفتن که به ما یک دعایی
یاد بده که وقتی راهزن به ما حمله کردن
این دعا رو بخونیم که شر اونا رو دفع
بکنیم یا دچار راهزن نشیم اونا گفتن یعنی
چی اصلا خوششون نیومد از این حرف و ببخشید
خرقانی بهشون گفت که شما اسم منو فقط بگید
وقتی اگر سفر کردی اسم منو بگید شما آسیب
بهتون نمیرسه چیزیه مثلا اسم این چه چه
خاصیتی داره یا
چه ویژگی که کار دعا رو میکنه و باور
نکردن دیگه در نتیجه دچار راهزنها شدن
ولی یکی از اونها یکی از همین مردم به
مسافران نام ابوالحسن خرقانی رو برد و
وقتی که نامشو برد کسانی که راهزن بودن
دیگه اونو ندیدن
و گفتن یه آدمی بود اینجا با بار و سورش
دیگه نیستش نمیبینیمش ندیدن ولی بقیه رو
همه رو خلاصه لخ کردن و مالشون و دزدیدن
بعد وقتی که دیدن که همه مال شونو بردن جز
یه نفر ازش پرسیدن چی شده تو مال تو رو
نوردن گفت که من همون ذکر من همون نام
ابوالحسن بردم بعد رفتن پیش ابوالحسن که
بپرسن که سر
این جادوی نام تو چیه
برای لله رسیدن گفتند ب یعنی به ابوالحسن
گفتند برای لله بگوی که این چه سر بود گفت
شما که حق حق را یاد کنید به عادت و مجاز
یاد کنید و بحسن به حقیقت یاد کند شما
بحسن یاد کنید تا بحسن برای شما خدا را
یاد کند کار شما را برآید یا کار کار شما
را برآید و اگر به مجاز و عادت خدای را
هزار بار یاد کنید سود ندارد خب این نکته
خیلی درخشانیه دیگه یعنی که کلمات به خودی
خود هیچ ارزشی ندارن دیگه شما نام خدا رو
با بر عادت ببری مثل این میمونه که نام
مثلاً چه میدونم یک سنگ ریزه رو ببری هیچ
ارزشی نداره اونچه که به کلمات ارزش میده
اون چیزیست که شما از درون شما میاد شما
اینکه معنی میدین به کلمات شمای که ارزش
میدین به کلمات شمای که وزن میدید به
کلمات به قول حافظ میگه که انگشتر سلیمان
خود انگشتره که جادو نداره کهگ اون انگشت
سلیمانه که با اون انگشتر خاصیت سحرآمیز
میده میگه گر انگشت سلیمانی نباشد چه
خاصیت دهد نقش نگیری بنابراین کلمه از
زبان چه کسی بیرون میاد چگونه به کار برده
میشه چگونه فهمیده میشه هست که مهمه نه
خود اون
کلمه و این رو عرفا خیلی خوب میدونستن
دیگه این عرفا درک زبانشون فوقالعاده است
یعنی یکی از چیزایی که ما کاملاً راجع
راجع بش نا
آگاهیم خود همین اهمیت زبانه و بعد یه چیز
دیگه که ازش آگاه نیستیم اهمیت به ا درک
عرفا از زبان هست درک عرفا از زبان
فوقالعاده مسئله مهمی
و هزاران هزار نکته ناگفته
درباره فرهنگ ما درباره گذشته ما درباره
اکنون ما میتونه به ما بگه خب ما این
متنها رو بیشتر عدبا خوندن دیگه نه مثلا
انتروپی استا جامعه شناسان یا تاریخنگاران
اینا به عنوان متنهای عرفانی خونده شده
نه به عنوان به اصطلاح
سندهای به اصطلاح سندهای فکری آثار فکری و
آثار آنتروپولوژی در
حقیقت منن بنم و گفت منن بنم که هفت آسمان
و زمین در نزدیک اندیشه من است هرچه گویم
ب باش ببا شد مرا زیر نیست و زور نیست پیش
نیست و پس نیست دست را ست و دست چپ نیست
این به چه معناست به معنا این که
من جهان رو جهان برای من اون چیزی نیست که
در بیرون هست
این جهانی که من میگم انعکاس جهان بیرونی
در جان من نیست بلکه به عکس جهان من انقاص
جان من در این جهان بیرونه یعنی چی یعنی
اینکه وقتی که من میگم جهان منظورم این
عالم بیرونی نیست که در ذهن من مثل آینه
تابیده باشه بلکه به عکس این جهان بیرونی
هست که عکس اون جهان درونی منه یعنی جهان
واقعی اون چیزیست که در درون منه این جهان
بیرونی عکسشه این تعبیر عرفا خب خیلی
شاعرم زیاد گفتم مولوی یکی از زیباترین
تعبیر رو داره میگه که چه عروسی است میگه
این جهان میبینید چقدر زیباست چقدر
پررنگه چقدر رنگارنگه چقدر پرشوره چقدر پر
از جشن و شادیست این انعکاس اون چیزیست که
در درون منه میگه چه عروسی است در جان که
جهان ز عکس رویش چ دو دست نو عروسان تر و
پرنگار
باد وقتی شما جهان جهان رو درون خودتون
ببینید جهان واقعی رو در جهان دونتون
ببینید اونوقت دیگه نه بالایی هست نه پستی
هست نه چپی هست نه راستی هست نه آغازی هست
نه پایانی هست نه زیری هست نه زبی هست ه
گفت هر هیچ بعدی دیگه وجود نداره تنگ
مولوی میگه تنگ است بر او هر هفت فلک چون
میرود او در پیرو هنم تمام این جهان در
درون شما به
اصطلاح تجلی پیدا میکنه و پیراهن شما به
قول فروغ روساز از انبساط و پوست من از
انبساط عشق ترک
خب و گفت به رحم مادر
بسوختم چون به روی زمین آمدم بگداخت ام
چون به حد بلاغت رسیدم بدبر
گشتم و گفت وقتی چیزی چون آب قطرهای در
دهان من چکید بار دیگر پوشیده شد اگر چنان
بماندیم به میان خلق بماندم یعنی میگه که
من همون داستان چیزه دیگه من وقتی که به
یک تجربه عارفانه دست پیدا
میکنم این
کاملاً به اصطلاح پنهان میشه اون چیزی که
بر من آشکار میشه دوباره پنهان میشه اگر
همیشه آشکار بود من در خلق میموندم
بنابراین من از
خلق کناره میگیرم یا عزلت عارفانه دارم
برای اینکه اون تجربه رو دوباره
انجام برای من تکرار بشه و گفت همه آفریده
او چون کشتی است و ملاح آن منم و بردن آن
کشتی مرا مشغول نکند من
درآنم میگه من همه این جهان همه آنچه که
هر آنچه در جهان
و جان انسانها هست همشون مثل کشتیه و من
کشتی بانم کشتیبان این کشتی جهان هستم ولی
اصلاً ذهنم رو
مشغول به اصطلاح بردن این کشتی نمیکنم چرا
چون من درآنم یعنی وجود من در این جهان
این حرکت رو به خودی خود انجام جاذبه میگه
من گرانیگاه این جهانم لازم نیست کاری
بکنم که چون گرانیگاه این جهانم جهانیان
رو به اون سو که باید
میبرم و گفت خداوند به من گفت که روی تو
با بدبختان
ننمایم آن کس را نمایم که او مرا دوست
دارد اکنون مینگرم تا که را آورد هر که
را امروز در این حرم آورد فردا آنجا حاضر
کند و گفت ۲ سال در یک اندیشه بودم مگر
چشمم در خواب شد که آن اندیشه از من جدا
شد شما پندارید که این راه آسان است ۲ سال
یک فکری منو به خودش مشغول کرده بود و فقط
وقتی خوابیدم اون فکر از من جدا
شد خب میدونید که از از نظر
منبع برای
روانشناسی و مخصوصا روانشناسی مذهبی اینا
آثار یگانهای هستن یعنی اصلا توجه نکنید
به این کسانی روشن فکرای در
حقیقت خیلی خیلی خیلی مدرن ما که و به شدت
عوام مثل آقای دوستار و دیگران که این
عرفان و نمیدونم فلسفه ما رو مسخره
میکنن به خاطر اینکه بلد نیستن بخونن
طبیعتا مثل مثل یک بچهای میمونن که مثلا
شما مکتب نرفته فرقی بین کسی که درس
نخونده بچه که سواد نداره فرقی بین آجر و
کتاب قائل نمیشناسه دیگه قدر باید شیوه
خوندن اینا رو بلد باشیم که روشنفکرا ما
بلد نیستن به همین دلیل عرفان رو خیلی
تحقیر میکنن و ولی در روانشناسی مذهبی و
روانشناسی فلسفی
بسیار ای متین مهمی هستن که اصلا روشون ما
کار نکردیم مثلا نگاه بکنید ویلیا جیمز که
یکی از
بنیانگذاران فلسفه پراگماتیسم آمریکاییست
خ یکی از مهمترین
کتاباش اسمش
[موسیقی]
هست تنوع تجربه
دینی یه بخشش راجع به غزالی
و به کتابن زمن زلال یا اون کتاب که به
اصطلاح غزالی شرح حال خودشو میگه من چگونه
تحول فکری پیدا کردم اونو تحلیل میکنه در
کنار حالا دیگران یعنی کسی مثل جیمز که هم
فلسفه میدونسته و هم روانشناسی و در حقیقت
اون اثرش خیلی مهمه از نظر روانشناسی
فلسفی یا فلسفه
روانشناسی اون میتونه بفهمه کتاب غزالی رو
نه آقای دوستار و آقای رویو دیگران دیگر