سلام دوباره عرض میکنم خدمت دوستان
عزیز و سپاسگزارم از اینکه امروز به من
پیوستید برای این جلسه که
درباره دیدگاه ایمانوئل کانت درباره حق
انقلاب
هست ولی به عنوان مقدمه دوست دارم که چند
نکته رو عرض بکنم و بعد وارد بحث اصلی
بشیم ما ایرانی ها از معدود ملت تاریخ
معاصر هستیم که یک انقلاب سیاسی رو تجربه
کردیم و یک نظم سیاسی کهن رو که سلطنت نام
داشت بر انداختیم و نظام سیاسی دیگری
جایگزین اون کردیم این تجربه تاریخی ما در
میان کشورهای مسلمان بیم ماننده بدون شک و
شاید در تاریخ آینده پیشبینی پذیر خود ما
هم بینظیر بمونه اما تجربه انقلاب پ ۷
هرگز به گذشته تعلق نداره در اکنون ما
جاریه و زندگی عمومی و خصوصی ما رو ساخته
و میسازه بنابراین فهم انقلاب یک تلاش و
آرزوی تاریخی نیست بلکه به معنای فهم
موقعیت کنونی ماست ما موقعیت کنونی رو
نمیتونیم بدون فهم انقلاب بفهمیم شاید به
خاطر اینکه ما به زمان وقوع رویداد انقلاب
نزدیکیم نتونستیم به درستی و چنان که باید
اون رو درک کنیم بنابراین یکی از راههای
فهم انقلاب ایران تأمل در تجربههای دیگر
انقلابها و نظریههایی اس که درباره
اونها پرداخته شده این به این معنا نیست
که ما از نظریهها تقلید کنیم یا انقلاب
ایران رو با انقلابهای پیشین مقایسه کنیم
و یکی بدونیم بلکه شناخت تمایزها میان
انقلابها هم مثل درک شباهت هاشون آموزنده
است و نظریههای مربوط به انقلابهای دیگه
هم از نظر پرسشهایی که طرح میکنن و
روشهایی که در پیش میگیرن اهمیت داره و
میتونه برای ما الهام بخش
باشه به این دلیل هست که ما سراغ ایمانوئل
کانت میریم کسی که از بزرگترین متفکران
سیاسی مدرن هست و میتونه آرایش برای
ما الهام بخش باشه و پرسشهایی که او مطرح
میکنه ما رو به فکر بیشتری فرو ببره و راه
بیشتری برای اندیشیدن در مورد انقلاب
خودمون باز
بکنه نکته دوم
اینکه هان آرنت که شاگرد کانت هست در آثار
گوناگونی به شکار کافی که از قدیم بین
فلسفه و سیاست یا نظریه و عمل بوده اشاره
میکنه کسایی که اهل نظر بودن اهل نظریه
بودن در عمل ناتوان ظاهر میشدن و کسانی که
در عمل توانا بودن از لحاظ نظری نابینا و
بینوا به چشم میومدن این تضاد نظریه و
عمل به قول سعدی میگه که درم داران عالم
را کرم نیست کرم داران عالم را درم نیست
اونهایی که اهل نظریه ان اهل عمل نیستن
اونهایی که اهل عملن اهل نظریه نیستن این
تضاد نظریه و عمل یا تئوری و پراکسیس یک
مسئله جدیست و پیامدهای فلسفی و سیاسی
سرنوشت سازی داره هان نارن در تقریر فلسفه
سیاسی کانت به تمایزی که کانت بین بازیگر
و تماشاگر میگذاره اشاره میکنه میگه که
ما دو موضع داریم یک موضع بازیگر داریم
کسی که داره بازی میکنه و کسی که داره
تماشا
میکنه اون کسی که بازی میکنه ناگزیر هست
که فکر کردن رو به حالت تعلیق دربیاره
نمیتونه هم فکر بکنه و هم بازی بکنه
بنابراین در مقام کسی که اهل عمل هست در
مقام کنشگر تفکر رو به حالت تعلیق درمیاره
در عوض
تماشاگر کسیست که میتونه فکر بکنه به
خاطر اینکه عمل نمیکنه و ناظری است که
قادر به عمل نیست مجال عمل برای او نیست
ولی امکان اندیشیدن داره یک تمثیلی هست
منسوب به فیسا قورس که کانت نقل میکنه
میگه که زندگی مثل یک جشنواره است عدهای
به جشنواره میان تا رقابت کنن ب برخی
منتظر مشتران و ولی بهترین مردم کسایی
هستن که به عنوان تماشاگر میان و در حقیقت
نه مثل انسانهای برده به دنبال شکار یا
کسب شهرت فیلسوفان کسانی هستن که
تماشاگران تماشاگر این جشنواره هستن و در
پی
حقیقتن خب این مسئله مهم
نیست که
چه میشه کرد برای
اینکه بین نظریه پردازان و اهل نظریه و
کسانی که عمل
میکنند پل
زد از این نکته میخوام به اینجا برسم که
ما الان در فضای ایرانی یک مسئلهی داریم
به نام کنشگری سیاسی و
اجتماعی
و این کنشگری سیاسی و اجتماعی خیلی رشد
کرده مخصوصاً در سالهای اخیر
به ویژه با به وجود اومدن رسانههای
دیجیتال و همین طور تلویزیونهای
ماهوارهای شما میبینید که پدیده کنشگری
سیاسی و
اجتماعی بسیار توسعه پیدا کرده
اما یک شکاف عمیقی وجود داره بین کنشگران
سیاسی و اجتماعی ما و کسانی که اهل نظریه
ان به عبارت دیگه کنشگران ما به شدت چار
فقر نظری
و فلسفی به نظر میان و تلاش میکنن این
فقر نظری رو با تصرف هرچه بیشتر فضای
رسانهای جبران
کنن بنابراین کنشگران بیش از اونکه واقعاً
کنشگر باشن
واکنشگر یعنی به دلیل فقر نظری نمیتونن
ابتکار عمل داشته باشن نمیتونن خلاقیت
سیاسی داشته باشن
و در عوض فقط به رویدادها واکنش نشون میدن
شما ببینید کسانی که در زمینه مثلاً حقوق
بشر فعالیت میکنن منتظرن که یه نفر بره
زندان براش کمپین را بندازن یعنی کارشون
واکنش به رویدادهاست نه ابتکار عملی در
برابر
وضعیت و با موج حوادث پیش و پس
میرن ما
محتاج گره زدن نظریه به کنش هستیم و این
شاید مهمترین درسی باشه که بشه از انقلاب
ایران گرفت انقلابی که محصول عمل محض بود
و نظریه در اون جای نداشت و اگر هم چیزی
بود شبه نظریههای مارکسیستی بود که جز
توهم خالص چیزی از آب درنیومد بنابراین
میبینیم که کنشگری ما چندان زایا و پویا
نیست چون خودش رو به تصویرهای تلویزیونی و
به ایماژ تبعید کرده و بیشتر به صورت
موجودی مجازی و ویرچوال درومده و از هویت
و بنیانی نظری و فکری محروم
مونده کنشگر به جای ایدهها به ایماژ ها و
تصاویر پناه میبرند و در نتیجه حاصل
جایگزینی ایدهها با ایماژ ها یک کنشگری
تخیلی و ایژن ویست به جای یک کن کنشگری
عقلانی و رشنال ما یک کنشگری تخیل بنیاد و
تصویر بنیاد داریم که تابع عواطف و شور و
احساسات و عقاید و رفتارهایی که زاینده و
راهنمای اونها هستند عواطف
برانگیختند و این به نتیجه و عاقبت خوبی
منتهی نمیشه ما این موج رو میبینیم که در
کنشگری ما
رویکرد ضد روشنفکری رویکرد اندیشه گریز و
گرایش پوپولیستی بسیار قوی و خیال اندیشی
و آرزو پروری درش به صورت پررنگ دیده میشه
و در نتیجه بیش از اونکه نیروی سازندگی
داشته باشه بر توان ویرانگری خودش تکیه
میکنه خلاصه عرض کنم باید نگران جایگزینی
سیا سیاست عقل با سیاست عاطفه و شورمن بود
سیاستی که برآمده از غلیان عواطف مهار
گسیخته عوام فریب و خود ویرانگر است باید
جلوش گرفته بشه و جایگزین بشه با سیاست
عقل که
خویشتندار خلاق و معمار و سازنده است
سیاستی که عاطفه بنیاد هست از خشم و پرخاش
و کینتو
برمیاد و از اون مایع میگیره و با روح
دموکراسی بیگانه است اگرچه کلمه دموکراسی
رو به ورد زبونشو تبدیل میکنه و سرانجام
طبیعیش هم دامن زدن به خشونت بیمرز و
انتهاست سیاست شورمن احساساتی گری به
شکلگیری عقائد جزمی و نامدار آگر
انتقامجو و اقتدارگرا دامن میزنه و اخلاق
و اخلاقیات رو هم به سخره میگیره
بنابراین استواری یک کنش و سودمندی
پیامدهای اون بیش از هر چیز به این هست که
اندیشیده باشه کنش نیاندیشید میتونه
نتایجی به بار بیاره که نقز غرض باشن و در
شرایطی فاجعههای ناخواسته و پیشبینی
ناشده
بیافرینم این یک در حقیقت هشداری اس که ما
باید به خودمون بدیم چون واقعاً داره
تبدیل به یک مسئله بزرگی
میشه در این جلسه به صورت کوتاه و کلی و
گذرا من به نظریه انقلاب ایمانوئل کانت
اشاره میکنم فقط برای اینکه کنجکاوی
بیشتر دوستان رو برانگیزم و ترقیب کنم اون
رو اونها رو به مطالعه جدیتر در این
باره بیش از ۲۰۰ سال از مرگ کانت میگذره
اما فلسفه سیاسی کانت به طور کلی و نظریه
انقلابش به طور خاص هنوز محل مطالعه و
مداقه و مناقشه بین فیلسوفان و اندیشمندان
سیاسی است و هیچ یکی از پرسشهایی که کانت
طرح میکنه یا نوشتههای اون برمیانگیزد
پاسخ قطعی پیدا نکردن این به ما یاد میده
که مفاهیم و مقولههای سیاسی رو ساده
نگیریم فکر نکنیم که با خوندن یکی دو
مقاله و کتاب درباره یک موضوع میشه تکلیف
اون رو روشن کرد کرد مفاهیمی مثل انقلاب
اصلاحات دموکراسی لیبرالیسم
جامعه مدنی سکولاریزم تکثرگرایی مدارا
آزادی بیان و جنگ و صلح به ظاهر شاید ساده
فهم به نظر بیان ولی به شدت پیچیده و چند
لایه هستند و محتاج پژوهش و بحث عمومی و
اندیشیدن مدام هستند ما اگر شناخت این
مفاهیم رو دست کم بگیریم و به دریافتی
سطحی و پوشالی از اونها رضایت بدیم هرگز
نمیتونیم آینده سیاسی خودمون رو اونطور
که شایسته یک جامعه متمدن و ملتی فرهیخته
است بسازیم و پیوسته از چالهها به چاهها
میفتیم و خطاهای تجربه شده رو از نوع
تجربه میکنیم قصد من امروز این نیست که
نظریه انقلاب کانت رو خلاصه کنم که
نمیشه خلاصه کرد فقط میخوام دامنه بحث
انقلاب رو نشون بدم و ن نکتههایی در این
باره بگم که همون همون طور که گفتم
کنجکاوی ها برای مطالعه بیشتر برانگیخته
بشه در قرن هجدهم که
عصر روشنگری نامیده میشه یکی از آموزههای
جنبش روشنگری این بود
که هر باور و کنشی باید از نظر عقلانی
موجه باشه نه اینکه مشروعیت خودش رو از
اقتداری غیرمسئول
بگیره دعوت به آزادی که در انقلاب فرانسه
و آمریکا تبلور پیدا میکرد بر حق عقلانی
سلف د ترمینی شن یعنی تعیین سرنوشت خود در
اخلاق سیاست و دین تأکید
میکنه و مسئله کانت هم همین هست مسئله
کانت این هست که در حقیقت مسئله کانت و
معاصران کانت این بود که شما چگونه
میتونید مشروعیت یک حکومتی رو از نظر
عقلانی توضیح بدید و تبیین کنید مسئله
عقلگرایی یکی از
اولویتهای اصلی روشنگران هست و همینطور
در فلسفه کانت که بنیاد فلسفه کانت هست
کانت وظیفه اصلی فلسفه قانون فلسفه حق و
فلسفه حکومت رو توضیح مفاهیم و
توجیه اصول میدونه مخصوصاً
توجیه
قانون
حق و حکومت با مفاهیم پیشینی یعنی ماقبل
تجربی و مستقل در از
تجربه فلسفه کانت از حقوق طبیعی به معنای
حقوق عقلانی نقادی شده دفاع میکنه و کانت
معتقد هست که قانون رو نمیشه از تجربه
استخراج کرد تجربه در زمینه قانون مادر
توهم هست از این جهت کانت رو یک فیلسوف
سیاسی بزرگ در عصر ما
میدونن از نظر
کانت به طور کلی فلسفه ورزی تفلسف فلسفیدن
یعنی
نقادی یعنی نقد کردن و
نقادی یعنی قضاوت
کردن و قضاوت کردن یعنی سیاست
ورزیدن
بنابراین در فلسفه کانت فلسفه ورزی با
سیاستورزی یکیه و خود کانت
هم با فلسفه ورزی در حقیقت سیاست میورزه
کار سیاسی میکنه و با کار
سیاسی فلسفه میورزه و سراسر فلسفه کانت یک
فلسفه سیاسی است حتی زمانی که درباره
متافیزیک صحبت میکنه حتی زمانی که درباره
معرفت شناسی حرف میزنه زمانی که درباره
اخلاق صحبت میکنه و حقوق در و تاریخ در
سراسر این سیستم
فلسفی رویکرد سیاسی
کاملاً مشهود
هست کانت در زمانهی زندگی میکرد که
حکومت مطلقه وجود داشت سلطنت مطلقه وجود
داشت فردریک دوم پادشاه پروس بود اما
فردریک
دوم پادشاهی بود که گرایشهای روشنفکری
خیلی زیادی داشت علاوه بر اینکه جدا از
اینکه مستبد بود خیلی اهل جنگ بود جنگهای
طولانی و فرسایشی میکرد با همسایگان و
ضررهای زیادی به پروس زد ولی
آدم روشنفکری بود مخصوصاً رفیق بود و ولتر
یه رساله نوشته بود راجع به ماکیاول علیه
ماکیاول و کسی بود که با کلیسا خیلی رابطه
خوبی نداشت و وقتی که بر تخت سلطنت نشست
تصمیم گرفت که تا جای ممکن از قدرت کلیسا
کم بکنه دست کلیسا رو در مداخلات اجتماعی
کوتاه بکنه و
آرمانهای عصر روشنگری مثل عقلگرایی
خرافه ستیزی و ارزشهای از این دست رو در
حقیقت ترویج
بکنه به همین دلیل درسته که حکومتش مطلقه
بود ولی بهش میگن انلایتن
دسپی
یعنی استبداد منور استبدادی که ملهم از
اندیشهها و ارزشها روشنگری است و کمابیش
به بسیاری از اونها
پا کانت خیلی خوش شانس بود که در زمانه
فردریک دوم زندگی میکرد به دلیل
اینکه اگر
در حکومت دیگری بود بسیاری از حکومتهای
دیگه در
اروپا شاید کانت نمیتونست نقد عقل محض رو
ب نویسه و فعالیت فلسفی رو که آزادانه در
دانشگاه داشت در نوشتن
داشت انجام بده در حقیقت یک آشنایی هم بین
فردریک دوم و کانت وجود داشت و یک نظر لطف
و عنایتی فردریک دوم به کانت داشت
بنابراین کانتی که ما دستاورد هاشو امروز
میبینیم تا اندازه
محصول استبداد منور فردریک دوم هست
و از این جهت بسیار کانت بختیار بود
اما این بختیاری
در سال
۱۷۸۶ با
مرگ فردریک
دوم در حقیقت به پایان میرسه عمرش
و کسی جایگزین برادرزاده فردریک دوم
جایگزینش میشه که کاملا یک آدم متس ب
مذهبی ضد روشنگری است
و پروژه خودش رو مبارزه با روشنگری و
روشنگران از جمله کسانی مثل کانت قرار
میده حالا به این نکته خواهیم رسید فعلاً
در دهه
۸۰ که
۱۷۸۱ نقد عقل
محس به چاپ رسید و حادثه بزرگی در تاریخ
فلسفه بود نقد عقل محض خب حتماً میدونید
که یک کتابیست
درباره نقد متافیزیک هست و درباره
شرایط معرفت هست در چه شرایطی ما میتونیم
شناخت پیدا بکنیم در حقیقت مرزهای فهم ما
و مرزهای شناخت ما و مرزهای عقل ما چیست
ما چه چیزی میتونیم بدانیم و چه چیزی رو
نمیتونیم بدانیم اما این کتاب که به
ظاهر یک کتاب متافیزیکی و
اپیستوزوما
سیاسی کانت رو شما به راحتی میتونید در
نقد عقل م
ببینید کانت در
همین کتاب در نقد عقل محض آشکارا از حکومت
عقل سخن میگه و میگه که قانونگذاری عقل
آدمی د تا موضوع داره یکی طبیعت و یکی
آزادی یعنی انسان یا برای طبیعت قانون
میگذاره یا برای آزادی قانون میگذاره و
بنابراین هم قانون طبیعی و هم قانون
آیینهای اخلاقی در دو دستگاه فلسفی
جداگانه گنجانده
میشن همچنین کانت فلسفه
رو به دو نوع فلسفه تقسیم میکنه یکی
فلسفهای که تو دانشگاهها درس میدن فلسفه
به اصطلاح مدرسی یا اسکولاستیک فلسفه که
رسمی فلسفهای که در مدارس تدریس میشه و
فلسفه جهانی فلسفهای که از قید و بند
دانشگاه و چارچوب رسمی رهاست و به مسائل
انسانی
میپردازه به این کازموپولیتن
هست این فلسفه جهانی از نظر کانت عبارت
است از دانش رابطه هرگونه شناخت با
هدفهای ذاتی عقل آدمی
و فیلسوف یک صنعتگر عقل نیست بلکه همانا
قانونگذار عقل آدمیست میبینید که در نقد
عقل محض مدام صحبت میشه از عقل مدام صحبت
میشه از قانونگذاری مدام صحبت میشه از
قضاوت
و صحبت میشه از صلح
جاودان صحبت میشه از حل مناقشهبرانگیز
و اینکه آرامش در قانونگذاری عقل هست
و کانت میگه که من با هابز موافق هستم که
وضع طبیعی بشر وضع نامشروع و زورگویی است
و باید وضع طبیعی رو ترک کرد و به وضع
مدنی رسید و خود رو تابع اجبار قانونی کرد
چون آزادی
ما باید بتونه با آزادی هر کس دیگری و با
خیر عمومی سازگار باشه میبینید که
آموزههای سیاسی زیادی رو شما در همین نقد
عقل محس میتونید پیدا کنید که من دیگه
چندان ادامه نخواهم داد که به بحثمون
برسیم
یک نکته رو باید حتماً بگم در مورد انقلاب
نظریه
کانت در مورد حق انقلاب که میخوایم صحبت
کنیم باید ببینیم حق از
نظر کانت به چه
معناست حق از
نظر
کانت حق محدود کردن آزادی خاص هر کس با
شرایطی اس که تحت آن آزادی همگانی میتونه
وجود داشته باشه بنابراین حق یک امر سلبی
و یک حق
در حقیقت نگاتیو
هست هر کس میتونه در پی تحقق سعادت خودش
به هر صورتی که میخواد باشه مادامی که به
آزادی همگانی آسیب
نرسونه بنابراین قانون به پیشبرد سعادت
کاری نداره سعادت برای کانت یک مسئله شخصی
و خصوصی است و روابط قانونی باید تعاملات
بیرونی رو سام بدن نه اهداف فردی
رو اما یه نکته دیگرهم باید قبل از بحث حق
انقلاب بهش توجه کرد و اون کهه نظام
سیاسی ایدآل کانت چی
هست کانت معتقد هست که یک رابطه مستقیمی
وجود داره بین نظام سیاسی یک دولت خاص و
روابطش با دولتهای دیگه
یعنی هر نظامی که شما هر نظام سیاسی که
دارید تناسبی وجود داره
بین صلح جووی در خارج و در
حقیقت جمهوری بودنش در
داخل جمهوری از نظر کانت تنها فرم سازمان
مدنی اس که با حق ذاتی
آزادی که انسان به ماه و انسان دارای اون
هست سازگاره
یعنی
جمهوری تنها فرمی از حکومت هست در قیاس با
آریستوکراسی و در قیاس با استبداد که با
ارزشهای آزادی منطبق هست و تنها نوعی از
حکومت هست که با به نفع استقرار نظم
بینالمللی حق قانونیست و به
امکان صلح جاودان کمک
میکنه حکومتی
که جمهوری نیست نه تنها در داخل خشونت
میورزه نه تنها در داخل کشور حقوق
شهروندانش رو نقض میکنه بلکه در خارج هم
جنگ افروز هست و تهدیدی برای صلح به شمار
میره
همون طور که گفتم جمهوری رو کانت به
معنایی که امروزه به کار میره به کار
نمیبره مرادش
از جمهوری شکل
حکومت مثل دموکراتیک و آریستوکراسی و
پادشاهی نیست بلکه شیوه حکومته محتوای
حکومت
هست به همین دلیل هست که جمهوری میتونه با
پادشاهی هم سازگار باشه
تنها چیزی که جمهوری باش سازگار نیست
استبداد یعنی محتوای یک نظام سیاسی اگر
استبدادی
باشه جمهوری نیست و اگر جمهوری باشه
استبدادی نیست این د تا با هم
ناسازگارند حکومتی رو کانت حکومت جمهوری
میدونه که
اولاً به اصل
آزادی اعضای یک جامعه پایبند باشه و
ثانیاً اصل وابستگی همه به قانونگذاری
مشترک و ثالثاً قانون برابری همه اعضای
اون مردمی که تحت چنین نظام سیاسی زندگی
میکنند در مقام انسان
آزادند در مقام طبعه کشور همه وابسته به
قانونگذاری مشترکی هستند و در مقامش
شهروند دولت خودشون
برابرن
خب نظام جمهوری تنها نظامی اس که از ایده
قرارداد طبیعی اوریجینال کانترکت یا سوشال
کانترکت قرارداد اجتماعی بیرون میاد
قراردادی که همه قانونگذاری های یک ملت
باید بر اون مبتنی
باشه خب
اگر چنین نظامی وجود نداشت اگر شما یک
حکومتی داشتید که مستبد بود
و حقوق آزادی مردم رو به رسمیت
نمیشناخت حق برابری مردم رو نقض میکرد و
امکان مشارکه حکت اونها رو در قانونگذاری
از بین میبرد و در
حقیقت حقوق حق اونها رو نادیده میگرفت و
سرکوب میکرد شما چه باید بکنید از کانت
میشه این سؤال رو کرد که آیا این مردم حق
مقاومت یا حق انقلاب دارن یا
نه آیا میتونن
نظام مستبد و خودکامه رو
براندازند و نظام جدیدی رو جایگزین اون
بکنن یا
نه اگر شما این سوالو از جان لاک بکنید
خیلی راحت و سرراست جواب میگیرید به خاطر
اینکه جان لاک به طور محدود از حق
انقلاب که مبتنی بر حق مالکیت هست دفاع
میکنه مالکیت شخصی رو استوار میدونه بر
تملک طبیعی بدن و کار و معتقد هست که
مالکیت اولین حق قانونیست و الگوی همه
حقوق هست و ایده تنظیمی برای دولت قانون
اساسی و حاکمیت قانون هست و اگر به مالکیت
حمله بشه اگر حق مالکیت نقض بشه نه تنها
حقوق فرد نقض شده که نظم جهانی به مخاطره
میافته
و در نتیجه انقلاب رو موجه میدونه مردم
حق دارن در شرایط
استبدادی قوه مقننه جدیدی تأسیس کنن وقتی
که قانونگذار اونها به اعتمادشون خیانت
میکنه و مالکیتش ا رو نقض میکنه در
حقیقت برای جان لاک حق انقلاب ابزاری برای
یانت از مالکیت هست اما برای کانت چه
ما در حقیقت با
کانت در برابر یک نظریه پیچیده مبهم و دو
پهلویی قرار داریم که توضیح میدم خب کانت
در زمانی میزیست که دو انقلاب بسیار
مهم اتفاق افتاد یکی انقلاب آمریکا و یکی
انقلاب فرانسه گو اینکه این د تا انقلاب
حالا بحث جای بحثش نیست با همدیگه
تفاوتهای بنیادی داشتن گرچه برخی از
ارزشها شون مشترک بود و انقلاب
آمریکا در حقیقت همون آزادی و برابری
و برادری رو که انقلابیون
فرانسه الگو و شعار انقلابش کرده بودن
اونها رو قبول داشت و الهام بخش بود براش
ولی تفاوتهای بنیادی بین این دو انقلاب
هست ک کانت با توجه بسیار زیادی به هر دو
انقلاب نگاه میکرد و اخبار انقلاب رو
پیگیری میکرد میدونین که کانت آدم خیلی
منظمی بود هر روز ساعت ۵ بعد از ظهر از
خونه میومد بیرون برای پیاده روی و انقدر
این عادتش منظم و سر ساعت بود که میگن
همسایهها ساعتش رو بر اساس بیرون اومدن
کانت تنظیم میکردن انقدر با دقت مانی و با
نظم آلمانی این عادت رو انجام میداد اما و
ترک نمیشد در سراسر عمرش ترک نشد مگر وقتی
که انقلاب فرانسه رخ داده بود و برای
گرفتن روزنامه باید یک مسیر طولانی رو
میرفت و به
شوق شنیدن و خواندن اخبار انقلاب فرانسه
در حقیقت این عادتش رو چند روزی ترک کرد
انقدر براش مهم
بود و انقدر
انقلاب فرانسه
برای کانت اهمیت داشت که اون رو تحقق
رویاهای خودش درباره حقوق بشر میدونست و
تأییدی بر ایمان خودش به پیشرفت در تاریخ
میدونین
که اصل پیشرفت یا آموزه پیشرفت عقیده
رایجی بود در قرن هجدهم و کانت هم باور
داشت که جریان تاریخ به سمت پیشرفت
هست تمدن داره پیشرفت میکنه اخلاق داره
پیشرفت میکنه انسان داره پیشرفت میکنه
انسان به سمت کمال داره میره و انقلاب
فرانسه براش یک شاهد مهم این پیشرفت
بود
و باور داشت که بزرگترین مشکلی که نوع بشر
با اون رویارو است خلق جامعهی استوار بر
اصول عدالت هست و انقلاب فرانسه براش
امیدی بود برای حل این مشکل جامعهای که
درش عدالت حاکم
باشه هیچ
چیزی خشونتهایی که بعد از انقلاب فرانسه
به وجود آمد عقیده شو عوض
نکرد یعنی گرچه خیلی خوشایند نبود بدترین
چیزی که کانت رو ناراحت کرد و مجبورش کرد
که محکوم کنه اعدام لوی شونزدهم بود در یک
پانوشت بلند توی آموزه حق استدلال میکنه
که اعدام عمومی یک پادشاه در هر جانی که
سرشار از ایدههای حق بشر است ایجاد
انزجار
میکند این اعدام رو جنایت غیر قابل بخشش
میدونست چون نقض اصولی اس که باید در
رابطه بین فرمانروا و مردمش حاکم باشه چون
مردم رو که طبعه حاکم هستن به به حاکمان
خودش بدل میکنه ولی با این حال با اصول
بنیادین انقلاب موافق بود و همپیمان بود و
تحسین میکرد انقلابیون رو
و به یکی از شاگردان یکی از شاگردان و
ناشران کانت در یک نامهای نوشته که کانت
معتقده که در قیاس با شر م مزمن استبداد
که قبلاً حاکم بود همه رویدادهای وحشتناکی
که اکنون رخ میده بی اهمیته و ژاکوبن ها
چه بسا در هر هر آنچه میکنند حق دارند
خیلی حرف درشتی است این
حرف خب به همین دلیلم بود که کانت مشهور
شده بود به جاکوب ن پروس متهمش میکردن به
اینکه انقلابی هست حتی زن براندازی در حقش
میرفت که حالا توضیح
میدم کانت
در رساله کانت از یک
جهت طرفدار انقلاب بود به دلیل اینکه تمام
فلسفه
کانت فلسفهای است
انقلابی در حتما شنیدید که میگن کانت در
فلسفه انقلاب کپرنیکی کرد یعنی همان طور
که کپرنیک نظریه خورشید مرکزی رو جایگزین
نظریه زمین مرکزی کرد کانت هم جای ذهن و
واقعیت رو عوض کرد یعنی قبلاً فکر
میکردیم که
این ذهن ماست که آینهای برای درک عالم
بیرون هست بعد فهمیدیم که نه ذهن ما خودش
یک مقولاتی خلق میکنه تا اینکه واقعیتو
بتونه درک بکنه این ذهن ماست که در حقیقت
اساس و مرکز هست نه واقعیت
خارجی انقلابی بود کانت در اخلاق انقلاب
کرد کانت در متافیزیک انقلاب کرد کانت در
سیاست انقلاب کرد در همه ابعاد فلسفی کانت
یک انقلابی
است یکی از جاهایی که شما میتونید
ببینید انقلابی بودن
کانترو جستار معروف روشنگری چیست کانت هست
که اینطور شروع میشه که روشنگری تعریف
میکنه روشنگری رو و میگه روشنگری خروج
آدمیست از نابالغی به تقصیر خویشتن
خود و نابالغی
ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است
بدون هدایت
دیگری و بعد میگه دلیل باش در به کار
گرفتن فهم خویش این است شعار
روشنگری یعنی چی یعنی
که کسی از نظر عقلی بالغ هست که
ازی گردنش رو از قیمومت اقتدار ها مرجعیت
ها
و سنتهای بیرونی رها کرده باشه کسی که بر
اساس حکم عقل خودش عمل میکنه کسی
که تابع وجدان اخلاقی خودش باشه کسی که
نیازی به هدایت دیگری نداره خب این حرف
خیلی
انقلابی به این معناست که شما باید در
برابر همه
اقتدار چه اقتداری سیاسی و چه اقتداری
مذهبی که بر خلاف عقل شما حکم میکنن و
میخوان شما رو بر خلاف عقلتون به کاری با
دارن باید مقاومت کنید باید بایستید
و کانت تأکید میکنه که من
مخصوصاً خروج آدمی از نا نابالغی به تقصیر
خویشتن رو در قلمرو مذهبی میگم به خاطر
اینکه اون موقع همون فردریک دوم حاکم بود
فردریک دوم خیلی روکرد آشتی جویانه داشت
به روشن روشنفکران و روشنگران ولی کلیسا
نه میگه به خاطر اینکه
کلیسا میخواد نقش قیم رعایا رو بازی بکنه
و نکته دیگه این هست که نابالغی در امور
دینی از هر نوع دیگرش اهانت بارتر و زیان
بخشتر هست هست و کانت در این جستار در به
ویژه در
حوزه قانونگذاری حکومت رو تشویق میکنه
که از روشنگری پشتیبانی کنه و اجازه بده
که رعایا عقل خودشون رو در امور همگانی به
کار ببرن و اندیشهها شون رو درباره
شیوههای بهتر قانونگذاری حتی نقد
صادقانهترین قوانین موجود با جهانیان در
بین در میان بگذارن کانت اینجا از حق
آزادی آزادی بیان دفاع میکنه در این
رساله رساله بسیار مهمی اس در کل آثار
کانت و
اینکه باید فیلسوفان آزاد باشن به طور
علنی و عمومی فلسفه بورزن اندیشمندان باید
آزاد باشن که به طور علنی و در پیشگاه
دیگر ران فکر بکنن
و حق اصل عمومیت و حق عمومیت رو مطرح
میکنه خب اینها بسیار انقلابی
است اگر فردریک دوم نبود و پادشاه دیگری
بود حتما این رو تحمل نمیکرد و اجازه به
کانت نمیداد که آزادانه این حرفها رو
بزنه ولی کان شانس داشت که در زمان او
تونست این صحبتها رو
بکنه
خب
کانت همین طور معتقد هست
که باید
مقاومت و و حکومت
نمیتونه شهروندانش رو به چیزی که خلاف
قانون هست وا بداره
و اصل آزادی اصل استقلال و اصل برابری
ایجاب میکنه که حقوق
شهروندان محفوظ
بمونه
اما شهروندان هم حق دارن در یک جا میگه
شهروندان حق دارن که در
برابر
زورگویی نظام استبدادی نافرمانی مدنی
بکنن خب این حرفا رو کانت زده کانت از حق
انقلاب در دهه ۷۰ و ۸۰ دفاع کرده از
انقلاب فرانسه دفاع کرده اما در اواخر دهه
۸۰ یعنی درست وقتی که فردریک دوم صحنه
سیاست رو ترک کرده و جانشین اون آمده کانت
ناگهان نظرش تغییر میکنه
و استدلال
میکنه علیه حق
انقلاب و د تا استدلال مهم
داره کانت در مورد اینکه مردم تحت هیچ
شرایطی حتی ظالمانه ترین و سرکوبگرانه
ترین حکومت حق انقلاب و براندازی ندارن
یکی مسئله آنارشی و حرج و مج
هست مشکل حرج و مرج ب به وجود میاد آشوب
به وجود میاد و ما اگر اگر اصل راهنمای حق
شورش رو بخوایم همگانی کنیم یعنی اگر
بخوایم به
همه حق شورش بدیم اونوقت به وضعیت بی
قانونی و آشوب م مال دادیم چنین اصل
راهنمایی در حقیقت خود ابطال گر و تناقض
آمیز
هست مردم
نمیتونن در تصمیم بگیرن که قانونی وجود
نداشته باشه همه قوانین زمانی ممکن و معنی
دارن که چارچوبی از قوانین یا قانون اساسی
وجود داشته باشه حق شورش در حقیقت خود
ویرانگره خودش رو از بین
میبره و مشکل دوم حق شورش حاکمیت چندگانه
است اگر مردم حق انقلاب داشته باشند باید
حق قضاوت و اعمال زور بر قدرت حاکم رو هم
داشته باشن اگر اینطور باشه به این معنا
خواهد بود که مردم هستند که دارای اقتدار
برتر نه
دولت یعنی سوپریم آتوریتی مال اقتدار برتر
مال مردم هست در نتیجه مردم بر اقتدار
برتر اقتداری برتر خواهند داشت یعنی بر
حاکمیت حاکمیت پیدا خواهند کرد و این
بیناست خب این د تا استدلال رو در حقیقت
جوابش رو دادن و حالا وارد این
بحث نمیشیم یکی
اینکه مردم گرچه حق حکومت رو به قدرت حاکم
تفویض
میکنن اما اونچه تفویض میکنن حق مدیریت
یا
اجرای قانون هست ولی خودشون هم حق دارن که
تصمیم بگیرن و تعیین کنن که چه قوانینی
عادلانه هست و چه قوانینی عادلانه
نیست به
به سخن
دیگر مردم فقط حق حاکمیت و واگذار نمیکنن
به حکومت بلکه در عین حال حق قضاوت کردن
درباره عادلانه بودن شیوه اجرای قانون و
نوع قوانین هم تصمیم میگیرن چون اگر این
کارو نکنن نمیتونن این حقو واگذار کنن حق
تشخیص عادلانه بودن قوانین رو نمیتونن
واگذار کنن چون اگر واگذار کنن به معنای
این هست که خودشون رو از اتونومی و خداع
اینی و استقلال در قانونگذاری محروم کردن
و این اونها رو به موجودات یا ایجنت ها و
عاملهای غیراخلاقی بدل میکنه پس
اخلاقیات مردم اقتضا میکنه که بتونن
درباره عادلانه بودن قوانین تصمیم بگیرن
رن جوابی که به کانت میشه داد این هست که
مردم حق دارن قضاوت کنن درباره عدالت یا
قانونیت لگال
تی اعمال قدرت حاکم
و انقلابها هم معمولاً از پرسشهایی که
درباره عدالت قوانین ناشی میشه نشأت
میگیره تا مسئله شیوه اجرای
اها خب
ولی کانت در
این جستار جستار نظریه و عمل که به عنوان
جستار نظریه و عمل مطرح
هست بسیار سرسختانه
معتقد هست
که
انقلاب حق رو از بین میبره و هیچ چیزی
برای کانت مقدس تر از حق نیست و معتقده
که استقرار حق و استقرار نظم مهمتر از
این هست که آدمها به سعادت برسن اینکه
آدمها خوب باشن آدت ها آدمها
حقوقشون در حقیقت تأمین بشه خواسته هاشون
تأمین بشه این مسئله ثانوی است
خب چرا کانت در این دوره یعنی بعد
از خب نظریههای متفاوتی هست برای اینکه
توجیه کنن این تناقضی رو که در دیدگاههای
کانت هست کانت از یک طرف نوشتههایی داره
آرایی داره مبنی بر به رسمیت شناختن حق
انقلاب حتی
در آخرین نوشتش که مربوط به ۱۹۰
۱۷۹۸ هست جدال دانشکدهها باز از انقلاب
فرانسه ستایش میکنه با لحن بسیار
پرهیجانی و چطور میشه این تناقض رو در
کانت حل کرد نظریههای بسیار زیادی هست که
سعی میکنن این تناقض و حل بکنن و بگن
که در حقیقت دیدگاه کانت درباره انقلاب با
نظام اخلاقی و نظام سیاسی کانت در تضاد
نیست چون شما وقتی به فلسفه سیاسی و به
فلسفه اخلاقی کانت نگاه میکنید کاملاً حق
انقلاب
دارید شما فرد خدای این هستید اتونوم اس
هستید
استقلال حقوقی و اخلاقی دارید و حق دارید
که مانع از اعمال زور دیگری بر خودتون
بشید این وقتیه که شما سراغ فلسفه اخلاق و
فلسفه حقوق کانت میرید اما وقتی که سراغ
این نوشتههای کانت مثل جستار نظریه و عمل
میرید با این اظهار نظرهای صریح کانت که
استدلال میکنه علیه حق انقلاب چه میشه
کرد چرا کانت علیه مبانی اخلاقی و سیاسی
خودش سخن
میگه من
از میان نظریههای متفاوتی که وجود داره
در این باره به یک نظریه اشاره میکنم و
اون این هست که سعی
میکنه توجیه تاریخی بکنه این تناقض
رو کانت در زمانهای میزیست که قدرت مذهب
از سلطه دربار بسیار قویتر بود و در
حقیقت بعد از اینکه فردریک دوم در سال
۱۷۸۶ از دنیا رفت در ژوییه
۱۷۸۸ یعنی ۲ سال بعد یک کسی به نام ولر که
یک آدم مرتجی بود
جایگزین وزیر دولت و رئیس امور کلیسایی زل
لیس شد و زد لیس کسی بود که بسیار آدم
لیبرالی بود زمان فردریک دوم و در زمان
اون بود که کانت تونست کتاب بنویسه درس
بده و کارهای فعالیتهای فلسفی خودش رو
بکنه اما ولن کسی بود
که مرتجع بود و در حقیقت
دشمن جنبش روشنگری و دشمن عقلگرایی
بود به دلایل مختلف این ذهنیت در کسانی
مثل ونر به وجود آمده بود که لل گرایی که
به اصطلاح تم اصلی روشنگری
هست یک تفکر انقلابی است و اگر انقلابیون
فرانسه حکومت سابق رو برانداختن و انقلاب
کردن به خاطر اینکه به اصالت عقل اعتقاد
داشتن به همین دلیل او به روشنگری و به
روشنگران به دلیل اینکه به عقل با بودن به
چشم دشمن نگاه میکرد و معتقد بود که
اینها تنها فیلسوف و متفکر نیستن بلکه
اینا مخالفان سیاسی جدی هستن و در حقیقت
میخوان همون تجربه انقلاب فرانسه رو در
پروس تکرار
بکنن اومد یک سری تدابیر بسیار
سختگیرانهای در مورد آزادی مطبوعات گذاشت
و به محض تکیه زدن بر مسند وزارت پیکار
سراسری علیه روشنگری رو در دستور کار خودش
قرار داد یکی از راه کنترل بیشتر ازل و
نصبهای کلیسایی و مهمتر از همه اعمال
سانسور بیشتر به حدی که کتاب خود کانت که
دین در درون مرزهای عقل محظ هست اون هم
دچار سانسور شد کانت با مشکلات زیادی
مواجه شد برای انتشار کتابش
و با درد سرای زیادی که این کتاب رو همین
دین در محدوده عقل محض چاپ کرد از طرف
دربار اخطار گرفت و رسماً هشدار داده شد
بهش و التیماتوم بهش داده
شد کانت در شرایطی زندگی میکرد در اواخر
دهه هد
قرن هجدهم که آرزوهای خودش برای آزادی
بیان و آزادی مطبوعات رو کاملاً در مخاطره
میدید خود کانت متهم بود به اینکه یک
ژاکوبن هست و کسی هست که قصد براندازی
داره و یک انقلابی است یک آدم سیاسیه و
کسیست که خب خود کانت الهام بخش انقلابیون
فرانسه
بود مارکس در یک جا میگه که کانت فیلسوف
انقلاب بود انقلاب فرانسه بود و شهرت داشت
به این و به خاطر همین مظنون
بود نه فقط خود کانت مزنون بود که همه
کسانی که مثل کانت فکر میکردن یعنی
روشنگران همفکران کانت همه مظنون بودن به
براندازی و به خاطر همین بهانهای بود و
حکومت اصولاً دچار بهانهای میگشت برای
اینکه آزادی بیان رو تا جای ممکن و آزادی
مطبوعات رو تا جای ممکن محدودتر بکنه جلوی
تدریس اینها رو بگیره جلوی انتشار
کتابشون رو بگیره جلوی رابطه اونها رو با
جامعه مسدود
کنه در حقیقت اونچه که تو اون توجیهی که
میشه پیدا کرد برای اینکه کانت چرا حق
انقلاب رو انکار میکنه این هست که کانت
در حقیقت نمیخواست از حق انقلاب صریحاً
در زمان جانشین فردریک دوم دفاع بکنه که
بهانهای برای سرکوب آزادی بیان به دست
حکومت نداده باشه به عبارت
دیگه برای حفظ آزادی بیان برای حفظ آزادی
مطبوعات برای حفاظت از جامعه
روشنگران و دور کردن خطر سرکوب اونها
کانت میاد بر
خلاف نظر واقعیش و بر خلاف مبانی
فلسفی حق انقلاب رو انکار میکنه وگرنه
اگر شما نگاه بکنید به مبانی فلسفی و
مبانی فلسفه اخلاق و فلسفه حقوقش و همین
طور اونچه که در جدال دانشکدهها نوشته
میبینید که هیچ دلیلی وجود نداره برای
اینکه
کانت از انقلاب دفاع نکنه همون طوری که
نتونست تحسینش رو نسبت به انقلابیون
فرانسه پنهان
بکنن این در مورد
کانت صادق هست که کانت در اصول
رادیکال و انقلابی هست ولی در عمل محافظه
کاره
و یک عدهای اومدن از این مسئله استفاده
کردن برای اینکه تأکید کنن برا
اینکه کانت انقلابی نبود چون کهه تنها شکل
تغییر سیاسی و اجتماعی رو اصلاحات
میدونست اون هم اصلاحات از
بالا و تأکید میکرد بر اصلاح قانون
اساسی این تناقضی که در کانت هست به نظر
میرسه که حل ناشدنی باشه یعنی انواع و
اقسام راه حلهایی که پیشنهاد شده برای
اینکه این تناقض از بین بره به نظر میرسه
که غیر قابل حل هست یعنی باید قبول کنیم
که کانت در یک جاهایی موافق حق انقلاب هست
و در یک جاهایی موافق نیست حالا از روی
تقیه و ترسه از روی اعتقاد قلبیه از روی
مبنای فلسفی هرچه هست این دوگانگی در کانت
هست و نمیشه به طور قطعی یک نظریه رو به
او نسبت
داد خب من اینجا درنگ میکنم چون یک ساعت
من تمام شد
و در خدمت دوستان هستم اگر پرسشی یا
نکتهای داشته باشم