بله سلام عرض میکنم خدمت دوستان
گرامی و سپاسگزارم از
اینکه در این جلسه هستیم و امیدوارم که
بتونیم صحبتهای مفیدی بکنیم برای همه و
شما هم کمک میکنید برای اینکه به اندازه
کافی تشویش اهان عمومی بکنیم و اونچه را
که تا حالا فکر میکردیم که روشن و واضح
هست دوباره راجع بهش فکر کنیم و ببینیم که
آیا واقعا روشن و پذی گفتنی هنوز هست یا
نه
خب راجع به امروز
سالگرد درگذشت میچه در ۵۵ سالگی است
فیلسوفی که به سرعت شهرت پیدا کرد
و در عصری بود که
اساساً شهرت تبدیل شده بود به یکی از
بزرگترین بیماریهایی که خود میچه
جامعه اروپایی رو بهش دچار میدید جامعه که
داشت میرفت به سمت تودهای شدن به سمت
سرسری شدن سرسری خوندن و اصلاً بی اهمیت
شدن فهم چیزها
و تبدیل کردن چیزها به کالا و و به جای
استفاده درست از چیزها یا علاقه به فهمیدن
همه چیز مصرف میشد و دور ریخته میشد جامعه
که همه چیز جدید رو به سرعت تبدیل میکنه
به
کهنه خب
در اروپا بعد از خب وقتی که نیچه مرد
تقریبا
آخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم بود و
ورود اروپا به زنجیرهای از بحرانهای بزرگ
در حقیقت اون وجه بسیار تاریک مدر
خودش رو نشون
داد جنگ جهانی اول جنگ جهانی
دوم عصر مهاجرتها عصر ویرانی عصر به قول
لنین قرن بیستم قرن جنگ و انقلاب بود و هر
دو اینها به عنوان د
تا از مهمترین یعن دو عامل مهم ویرانی و
نابودی دو شر بزرگی که انسان میتونه تصور
بکنه ظهور کردن منتها
قبلاً قبل از عصر مدرن هم جنگ بود هم
شورشهایی که منجر میشد به سقوط حکومتها
ولی مدرنیته توان انسان رو برای ویرانگری
به حدی افزایش داده بود تکنولوژی که جنگ
ماهیتش تغییر کرد و ماهیت اون شورشها هم
تغییر کرد و انقلاب یک پدیده جدیدی شد که
ویژگی مهم عصر مدرن به شما بوده
مسئله فلسفه و فلسفه
مدرن با آگاهی به این بحران آغاز میشه که
خب ما تا حالا فکر میکردیم که این جهان یه
خدایی داره و این
خدا این جهان رو آفریده و انسان رو با نون
اشرف
مخلوقات انتخاب کرده و هرچه که انسان لازم
داره همونطور که طبیعت رو در خدمت قرار
داده اونچه که از نظر معنوی و اخلاقی برای
رسیدن به سعادت نیاز داره در اختیارش
گذاشته و انسان باید خوب و بد رو درست و
نادرست و زشت و زیبا رو از اون منبع و
سرچشمه ماورای
طبیعی دریافت بکنه و هیچ پرسشی در حقیقت
نیست اکتشافات و
از یک طرف اکتشافات علمی و از یک طرف هم
تردیدها
و بدگمانی های بسیار جدی که در اصول
عقاید دوران قرور
مستد انتشار پیدا میکرد منجر به این سوال
شد که خب
اگر اینکه من دنیا رو سقف آسمونو انقدر
کوتاه میدیدم
کهر آسمان رو اون میپ داشتم که چشم من
میدید و بعد تلسکوپ نشون داد که نه این
آسمان
خیلی عظیمتر از اون چیزیست که با چشم غیر
مسلح بشه دید اگر من حواسم برای درک
واقعیت کافی نیست و ابزارها میتونن درک
منو از واقعیت تغییر بدن و به من بگن که
این آسمان بخشی اس از یک کهکشان بزرگ و
اون کهکشان یکیست از میان بینهایت
کهکشانها خب دیگه چه تضوی این هست که
بقیه عقاید من درست باشه اون چیزی که من
خوب میدونم خوب باشه اون چیزی که من هست
میدونم هست باشه بنابراین بعد از دکارت
که خب شکش
معروفه کار کانت پرسشهای اصلی فلسفه رو
چار پرسش عنوان کرد گفت فلسفه چهار پرسش
اصلی داره یکی اینکه چه چیزی را میتوانم
بدانم چون قبلش انسانها فکر میکرد که همه
چیزو میتونن بدونن راجع به همه چیز
میتونن صحبت کنن راجع به عالم بعد از مرگ
راجع به خدا راجع به جاودانگی راجع به
چیزهایی که هرگز تجربه نکرده بودن و سؤال
اول اینه که چه چیزی را میتوانم بدانم
سؤال دوم اینه که چه کاری را باید انجام
دهم یعنی خب ما قبلاً فکر میکردیم که
ادیان یا سنتها یا اساطیر اینها هستن که
به ما خوب و بد رو میگن ولی اگر خدایی در
میان نباشه و و خدایی که بتونه سخن بگه
یعنی کسی مثل کانت و اسپینوزا قبلش اونها
کتابهای مقدس رو نقد کرده دادن یعنی اولین
مفسران سکولار کتاب مقدس هستن و بر اساس
دیدگاه فلسفه گفتن که اولاً خدا به اون
معنا که یک موجودی بیرون ما وجود داشته
باشه و بتونه حرف بزنه با آدم و دستور بده
همچین چیزی مطلقا حالا از نظر کانت نه
قابل اثباته نه قابل ابطال بنابراین شما
نمیتونید هرگز سخن سخنی رو به خدا نسبت
بدید چیزی رو به خدا ن نسبت بدید هر چیزی
که ملموسه و محسوسه و نمیتونه به هیچ
وجه ماهیتی قدسی داشته باشه در نتیجه اگر
همچینین چیزی نیست اگر خدایی وجود نداره
که به ما قانون خوب و بد رو تعلیم بده و
تعیین کنه پس سؤال دوم اینه که چه کاری
باید انجام دهم سؤال سوم اینه که به چه
چیزی امید میتوانم داشته باشم و سؤال
چهارم سؤال این این سؤال هست انسان چیست و
کانت میگه که اون چار سؤال ا سه سؤال اول
هر سه در همین سؤال چهارم خلاصه میشه یعنی
موضوع فلسفه میشه انسان چیست دیگه نه
اینکه وجود چیست نمیدونم جهان چیست یا خدا
چیست نه انسان چیست همه چیز از منظر انسان
و از کانت تا امروز این سؤالا همینه منتها
هر فیلسوفی هم سؤال رو میتونه باز یک به
شکل دیگری ط طرح بکنه و از یک منظر دیگری
طرح بکنه وی یا پاسخهای موقتی به اون بده
ولی در نهایت فلسفه مدرن همواره پرسش هست
از پرسش مرکزی این هست هم پرسش مرکزی این
هست هم اینکه درست به دلیل اینکه به انسان
یعنی انسان پرسش
هست اونچه که ما در اون کاری که در فلسفه
میکنیم در حقیقت نقد فلسفه قبل از او هست
یعنی اونچه که تا کنون میپنداشتیم انسان
هست به این دلیل هست که فلسفه مدرن ن ف
نقدی است و یعنی چی یعنی اینکه فلسفه مدرن
فلسفهای است در نقد فلسفه یعنی فلسفه پیش
از اون از کانت به این طرف کار فلسفه اینه
که سنت قبلیش رو نقد بکنه خب ما بعد از
کانت به فیلسوفان دیگه میرسیم بعد به هگل
و بعد در نیمه دوم قرن بیستم میرسیم به
نیچه مسئله نیچه هم در نهایت امتداد مسئله
کانت هست چون که هدف
فلسفه هدف از نظر فلسفه هدف انسان تحقق
آزادیش هست تحقق آزادی انسان منوت به
قانون هست یعنی شما باید قانون داشته
باشید تا در چارچوب قانون بتونید آزاد
باشید اگر قانونی نباشه ما برمیگردیم به
قول کانت به وضع طبیعی یعنی وضع حرج و مرج
وضع طبیعت وضع آشوب وضع کیس اون خائو سی
که پیش از نظم طبیعت بوده بنابراین آزادی
زمانی م محقق میشه که نظمی وجود داشته
باشه نظم یعنی در جهان طبیعت که خب مشخصه
یعنی قوانین طبیعت در جهان انسانی هم یعنی
قوانین انسانی خب چون هدف آزادیه پس ما ما
باید قانون داشته باشیم حالا این قانون
چگونه میتونیم این قانون رو به دست
بیاریم یا چه قانونی موجه هست اگر قانون
خدایی یا قانونی که منشع قدسی داره این
دیگه قابل دفاع نیست بنابراین الان ما
چگونه باید خوب و بد رو تشخیص بدیم
کار مسئله اصلی نیچه این هست که چگونه
فرهنگها با مسئله شر ارتباط دارن
و
آیا خوب و بد یک مسئله حقیقی یعنی که خوب
و بد در ذات خوب و بد چیزیست که میه یک
بار برای همیشه اعلام بشه همه اون رو خوب
بدونن و همه اونو بد بدونن یا اینکه نه
اون چیزی که کلیسا مسیحیت به ما به عنوان
خوب و بد گفته این در
حقیقت
به دلایل تاریخی این خوب و بد تعیین شده
وگرنه این خب و بد هیچ ریشه و بنیان حقیقی
نداره او اخلاق مسیحی رو اخلاق بردگان
مینام و خودش معتقده که با باید سراغ
اخلاق خدایان رفت حالا توضیح میدم که یعنی
چی مسئله نیچه این میشه که در همون امتداد
فلسفه کانت که کانت میگه که ما به واقعیت
چنان که هست دسترسی نداریم ما واقعیت رو
چنان که بر ما ظاهر میشه و پدیدار میشه
میفهمیم بنابراین شما
اگر یک در یک عصر دیگری باشید در یک زمان
دیگری باشید الان اگر شما نگاه میکنید به
خورشید و درک میکنید که این خورشید چه
فاصلهای با شما داره و درک میکنید که
این زمینی که دور خورشید میگرده یه جور
میفهمید اینو انسان قدیم یه شکل دیگه
میفهمی و اساساً انسان نمیتونه از خودش
بیرون بیاد و جهان رو به نحو عینی و
آبجکتیو درک بکنه ما همیشه جهان رو چنان
که ذهنمون درمبه میتونیم بفهمیم این به
این معناست که این جهان که میبینیم این
جهانیست که ما چنین میبینیم هیچ دلیلی
هیچ هیچ هرگز نمیتونیم ما اثبات کنیم که
این جهان هست و اینچنین هست به قول کانت
میگه که این یک رسوایی بزرگه برای فلسفه
که تاکنون به اثبات وجود جهان موفق نشده
انسان نمیتونه از پوستش بیرون بره خب
این همونطور در مورد قوانین طبیعت صدق
میکنه که در مورد
قوانین انسانی و اخلاقی و
یعنی همون طور که کانت میگه ما از بیرون
قوانین رو حشف نمیکنیم ما قوانین رو خلق
میکنیم ابداع میکنیم پس کار فیلسوف از نظر
کانت این هست که قانون گذار باشه فیلسوف
یعنی انسان قانون گذار کسی که قوانین رو
اونچنان که انسان میفهمه وضع میکنه دیگه
قوانین از بیرون نمیان بذارین من یه
تیکهی براتون بخونم چون این برای فهم
نیچه
مهم
هست در اواخر نقد عقل
محض کانت میگه
که توضیح میده که مسائل
فلسفه مسائل فلسفه چی هستن همون چهارتایی
که گفتم و علم چیکار میکنه ریاضیات چیکار
میکنه تا اینکه میگه
که د تا فلسفه داریم یه فلسفه که بهش
میگیم فلسفه اسکولاستیک یعنی فلسفه که در
قالب دانشگاهی تدریس میشه اما یه فلسفه
دیگه هم هست و اون فلسفه به قول او
کازموپولیتن یعنی فلسفهی که هیچ حد و مرز
به اصطلاح رسمی و از بیرونت تعیین شدهی
نداره کانت با اینکه خودش اولین فیلسوف
بزرگیست که استاد دانشگاه بود ولی اساساً
قبول نداشت کسانی رو که شغل خودشون رو
فلسفه انتخاب کردن به طعنه میگفت پروفشنال
رز یعنی متفکران حرفهای یعنی آدم که
نمیتونه به اصطلاح در یک قالب محدودی
اندیشه بکنه و فلسفه ورزی بکنه این فیلسوف
فیلسوف دوم فیلسوف کاز پولیتن یعنی
فیلسوفی اس
که در هیچ قالبی محدود نیست میگه این
فیلسوف کازموپولیتن
در حقیقت فیلسوف ایدآل هست و آن را به
عنوانی به عنوان ی
سرنمک آغازین میشه اون را تشخیص بده از
این نظر فلسفه عبارت است از علم رابطه هر
نوع شناخت با غایات ذاتی عقل بشری فلسفه
میشه هر شناختی که به اون
اهداف نهایی انسانی ارتباط
داره و فیلسوف یک این ترجمه غلط هنرمند
غلطه ترجمش من تو اینجا توضیح دادم میگه
فیلسوف یه کسی نیست که صنعتگر باشه مثلاً
تئوریها رو با هم ببافه نمیدونم مفاهیم
رو مثل مصالح ساختمانی بسازه یه بنایی
بخواد بسازه یه صنعتگر نیست بلکه
قانونگذار عقل بشریست یعنی فیلسوف قانون
گذاره به این
معنا میگه بنابراین خیلی این خیلی مقام
مهمیه هر کسی نمیتونه خودشو فیلسوف بدونه
به این معنا بسیار خودنمایی خواهد بود که
خود را یک فیلسوف به این معنا بنامیم و
وانمود کنیم که به الگوی آغاز اینی که
فلسفه در ایده جای دارد نزدیک شدهایم
میدونید که کلمه فیلسوف رو هم افلاطون از
زبان سقراط به کار برد برای اولین بار و
هرگز افلاطون در مورد خودش کلمه فیلسوف رو
به کار نبرد او در مورد سقراط ب بناب کلمه
فیلسوف خیلی کلمه بزرگیست مخاط اینکه اگر
قرار باشه او قانون گذار نوع بشری باشه
باید یک آدمی باشه
که
سرگذشت خاصی داشته
باشه مهمترین چیز این هست
که وقتی که ما میگیم قانونگذاری یعنی که
فیلسوف چیزی رو کشف نمیکنه بل که فیلسوف
ابداع میکنه مهمترین چیزی که ابداع
میکنه فیلسوف چیه خودشه یعنی ابداع خود
یعنی از نظر فیلسوف ریالیتی ی واقعیت اون
چیز که اون چیزی که ریالی میشه اون چیزیست
که به اصطلاح واقعیت به خودی خود نیست
واقعیت میشود بنابراین انسان اگر بخواد به
آزادی خودش دست پیدا بکنه باید اون آزادی
رو در حقیقت در با عمل کردن یعنی این عمل
هست که شما رو به آزادی میرسونه آزادی
چیزیست که چیزی نیست که از بیرون وجود
داشته باشه شما برین آزادی رو به دست
بیارین یا آزادی اون با رها شدن از یک قید
بیرونی کاملاً فرق میکنه اگر وقتی راجع
به آزادی به منا رهایی صحبت میکنیم ب
اینکه شما ی قل و زنجیری تو دست و پاتون
هست یه کسی شما رو حبس کرده تبعید کرده من
کرده اون من برداشته میشه شما رها میشید
اون لیبریشن شما رها میشید و ولی این به
مناست که شما آزاد آزادی اون چیزیست که با
عمل کردن محقق میشه یعنی شما تا دست به
عمل نزنین آزاد نیستید و این آزادی به این
معناست که شما با عملتون خودتون رو متحقق
میکنید خود
شما چیزی نیست که همین طوری با طبیعت به
وجود بیاد شما به دنیا میاین ولی برای
اینکه آزاد باشید باید آزاد بشوید یعنی
این آزادی شما که عین وجود شماست هستی شما
یعنی آزادی شما آزاد نباشید ا اصلاً هستی
ندارید به این مفهوم که خودآگاهی ندارید
مثل حیوانات دیگه به اینکه هستند آگاه
نیستن چون این آزادی انسانه که موجب میشه
خودآگاهی پیدا کنه پس انسان به میزانی که
عمل میکنه آگاهی پیدا میکنه این به این
معناست که انسان خودش رو ابداع میکنه
بستگی به اینکه شما چه عملی بکنید عنون
میشوید به قول خواجه عبدالله انصاری آن
میارزی که میورزی اون عمل شما در حقیقت
ت هین کننده شماست به خاطر همین که
فلسفه مدرن در وحله اول فلسفه کنش به خاطر
اینه فلسفه آزادیه همش بحث بر سر اینه که
کنش در چه شرایطی ممکن میشه به دلیل اینکه
بحث درباره شرایط امکان کنش بحث بر سر
شرایط امکان آزادی هست تحقق آزادی هست
نیچه بحثش این هست که اونچه که ما امروزه
اخلاق میدونیم این کاملاً غیراخلاقی اس
به این معنا که اخلاق مسلط بر جامعه چنین
به ما القا شده که
اینها یک حقیقتی دارن و بر اساس حقیقت این
نظام اخلاقی بنا شده در حالی که این نظام
اخلاقی کاملاً بر اساس ارادههای معطوف به
قدرتی که بنیانگذاران کلیسا داشتند یا به
اصطلاح
جریانهای مذهبی و عرفانی که انسان رو به
رهبانیت فرا میخوندن به ترک دنیا فرا
میخوندن به نفی زندگی فرا میخوندن و انسان
رو میخواستن که در حقیقت
از زندگی انسانی خارج بشه برای اینکه به
بردگی
و بندگی کشیده بشه اینها درست کردن
بنابراین او نیچه از موضع اخلاقی یعنی به
عنوان یک کسی که طرفدار اخلاق هست علیه
اخلاق شورش میکنه به به عبارت دیگه کسیست
که میگه این چیزی که به نام اخلاق به ما
گفتند این
دروغه کسی میتونه بگه این دروغه که در
حقیقت
به فضیلت راستی اعتقاد داره دیگه یعنی
میگه راست این هست که ما
انسانها خوب و بد و هست و نیست رو ما
تعیین میکنیم یعنی چی یعنی کهه این ذهن
ما هست این روح ما هست که این چیزا رو
قوان اینو وضع میکنه در خارج کسی نیست که
به ما بگه
که حقیقت
و خطا چیه و
یا واقعیت و توهم چیه یا خوبی و بدی چی یا
زشت و زیبایی چیه به همین دلیل فلسفه نیچه
رو یکی از مهمترین شارحان پیتر برگوی میگه
اسم کتابش
هست اخلاق یک اخلاق ستیز یعنی نیکه در
حقیقت مسئله اینه که در دنیایی که
بنیان
ثابت متافیزیکی حالا این بنیان ثابت
میتونه به اصطلاح در هر دینی یه چیزی باشه
منتها اساساً اونچه که در دنیای سنت مهمه
اینه که یک زمینی وجود داره به عنوان
حقیقت که همه چیز بر روی او بنا شده همه
چیز صفت و محکم هیچ چیزی تغییر نمیکنه
هیچ چیزی عوض چیزی که خوبه برای همیشه
خوبه چیزی که بده برای همیشه بده ولی بعد
از اینکه انسان فهمید
که زمین ثابت نیست زمین مسطح نیست و زمین
از زیر پای ما مدام
داره رها میشه و گرد خورشید دو نوع گردش
هم داره لحظهی از گردش باز نمی ایسته و
این جهان سقف این آسمانی که میبینیم سقف
آسمان نیست و به قول کئر این جهان بسته به
کیهان بیکران بدل شد و انسان ذرهی اس در
دل تار ی که لحظهای آمده و ی لحظه دیگری
ناپدید میشه اونوقت انسان فهمید که فقط و
فقط و فقط
او بر اساس اونچه که می پنداره
میتونه به زندگیش معنا بده میتونه خوب و
بد و مشخص تعیین بکنه
میتونه هست و نیستو تعیین بکنه و با این
با علم به اینکه اونچه که من میگویم این
چیزیست که من میگویم از این جهت هست که
برای نیچه چشمن یه اصطلاح مهمی پرسپکتیو
اینکه نیچه میگه
هر فهمی هر درکی تاویله هر درکی از جهان
تحویل جهانه ما بدون تاویل یعنی غیر
مستقیم مستقیم بدون میانجی به جهان دسترسی
نداریم هرچه که شما میبینید این چشم
شماست این فیلتر چشم شماست که میبینه
هرچه که حس میکنید این فیلتر حواس شما
هستن که حس میکنن به همین میزان هرچه که
راجع به حقیقت فکر میکنید کنید هرچی که
راجع به خوبت فکر میکنید امری کاملاً
انسانی و وابسته به چشمانداز یعنی کهه ما
همواره جهان رو از یک چشماندازی میبینیم
نه از وام جهان از جایگاه خداوند فرام
نوور از یک ناکجا بیجا یا ناکجا بلکه
همواره از یک نقطهای میبینیم که قالب
نگاه ما رو محدود میکنه پرسپکتیو یعنی که
تمام اونچه که میبینید محدوده به اون
جاییست که شما ایستادید اونجا رو تغییر
بدید پرسپکتیو عوض کنید اونوقت جای شما هم
تغییر پیدا میکنه خب تو این شرایط یک شما
در یک وضعیت بسیار بحرانی قرار دارید یعنی
مسئله بسیار مهمترین مسئله همین هست که
در جهان جدید به خاطر اینکه برای
فیلسوفان غربی
کلاً همه چیز رو شما برخلاف مثلا ما که
خوب و بد و نمیدونم نظام سیاسی و این حرف
معمولاً از شریعت میاد در تفکر غربی از
یونان به این طرف هم اخلاق هم سیاست یک
مقوله فلسفی است یعنی چی یعنی که ارسطو در
کتاب ن نیکوماخوس درباره اخلاق صحبت
میکنه به این معناست که ما انسانها در
مورد اخلاق میتونیم بحث کنیم استدلال
کنیم و همدیگه رو قانع بکنیم یعنی اختلاف
نظر داشته باشیم یک به عنوان یک مسئله
انسانی باهاش برخورد بکنیم ولی در فرهنگ
ما این ا اینجور نیست دیگه اخلاق به مفهوم
یک مقوله که انسانها راجع بهش صحبت بکنن
استدلال بکنن هرگز وجود نداشته اخلاق مثل
شریعتی بخشی از شریعت و چیزیست که از طرف
خداوند تعیین میشه یا شما زرتشتی هستین یا
مانوی هستین یا مسیحی هستین یا یهودی یا
مسلمان فرقی نمیکنه ولی اصر جدید میگه که
اون بنیان فلسفی که ما قبلاً
داشتیم قبلاً فکر میکردیم چیزی به نام
حقیقت وجود داره چیزی به نام واقعیت وجود
داره مخصوصاً بعد از کانت که ارتباط ما رو
با واقعیت کاملاً از بین میبره و میگه ما
فقط میتوانیم درباره چیزی فلسفه ورزی
کنیم که برای ما پدیدار میشه یعنی فنومن
ها نه درباره چیزی که واقعیت و ذات
چیزهاست ما دیگه به ذات چیزها دسترسی
نداریم این یعنی ما از واقعیت گسستم دیگه
ما ارتباطی با واقعیت نداریم اونوقت این
واقعیت اون بنیان یک گروند محکمی بود که
هزاران سال وجود داشت و همه چیز بر اساس
اون واقعیت و حقیقت تعیین میشد حالا که
این واقعیت و حقیقت نیست یعنی که ما در یک
ذرهای هستیم پرتاب شده
در قعر مغاک جهان هیچ چیزی دستگیر نیست
یک محلی که اتکا بکنید وجود نداره به قول
آرنت میگه که ما در جهانی هستیم که باید
بستر مثل بیستر نرده پله باید ما فکر
بکنیم بدون اینکه تکیه کنیم به جایی این
بنی سر یا گرلس بودن بی بنیان بودن میشه
ویژگی این اصر جدید یعنی که هیچ مرجع
فراانسانی متافیزیکی ابدی ازلی و ذاتی
برای تعیین حقیقت و تعیین خوت وجود نداره
این میشه چی این میشه مرگ خدا یعنی خدا من
مراد اصلاً خدای ادیان نیست خدا اون بنیان
محکم ازلی و ابدی و جاودانهای بود که
میتوانستیم با ارجاع به او با به اصطلاح
راهنمایی او خوب و بعد از بودن جهان و
بودن خودمون مطمئن بشیم ما الان بعد از
دکارت حتی نمیدونیم هستیم ما ا تنها
زمانی میتونیم بگیم هستیم که بگیم من
میاندیشم پس هستم یعنی من چون فکر
میکنم هستی بر اندیشه من استواره نه
اندیشه من بر هستی این یک چرخش انقلابی
بسیار بزرگیست که جهان انسانی رو وارونه
میکنه خب میشه برا این ایده به اصطلاح مرگ
خدا طبیعتا ایده جدیدی نیست ایده اس که
میگم از دکارت به این طرف این شکاکیت دوره
رنسانس راه پیدا میکنه به در حقیقت دکارت
و بعد کانتو قطع ارتباط ما با واقعیت و
اصلا توی حتی فرهنگهای دیگه مثل فرهنگ
روسی و قرن ادبیات قرن نوزدهم مخصوصا
داستایوسکی اون بخش مفتش
اعظم برادران کارامازوف دقیقا در توضیح
همینه که در یه جهانی هستیم که دیگه یک
مرجع عالی برای تعیین خیر و شر و بود و
نبود نیست و از قول ایوان میگه که اگر خدا
نباشد همه چیز مجاز است یعنی چی یعنی که
اگر خدا نباشه یعنی یک مرجع مطلق برای
تعیین خوبت نباشه و همه انسانها با هم
برابر باشن از جهت اینکه هیچ کدومشون خدا
نیستن و هر کدومشونی خوب و یه چیز تعیین
میکنن ا اون وقت همه چیز مجاز میشه این
میشه چی این میشه نیهیلیسم نیهیلیسم یعنی
نبود یک بنیان ورا انسانی ورا زمانی و
ابدی
و دارای جوهر ثابت که تعیین کننده نظام
اخلاقی ما باشه خب حالا این نیهیلیسم که
نیچه با
این جمله خدا مرده است طرحش میکنه و اون
رو ویژگی
اصلی عصر مدرن میدونه میگه عصر مدرن عصری
اس که درش خدا مرده خدا مرده یعنی چی یعنی
کهه الان دیگه کسی نیست که از بیرون معنای
زندگی شما رو الان دیگه کسی نیست که از
بیرون معنای زندگی شما رو تعیین میکنه
معنای زندگی چجور معنای زندگی به چه
معناست یعنی کسی نیست که به شما بگه این
خوبه اون بده شما چون شما معنای زندگیتونو
با ارجاع به با سنجیدن معیارهای اخلاقی
میگید دیگه شما میگید مثلا فقر بده
نمیدونم مثلا لذت خوبه یا هرچی به هر حال
بر اساس یک نظام ارزشی شما به زندگیتون
معنا میدید اگر اون نظام ارزشی از جانب یک
منبع
محکم ابدی و ازلی نباشه یعنی کهه انسان
باید خودش این رو خلق بکنه معنا دیگه
مسئله نیست که از بیرون برای انسان مشخص
باشه انسان بتونه کشف کنه یا با ایمان
آوردن به یک عقیده یا خدا یا آیینی بتونه
از وجود او مطمئن باشه معنا انسان به وجود
میاد و وقتی که به وجود میاد باید این رو
بدونه که فقط و فقط در ذهنش میتونه توهم
تولید بکنه یعنی انسان به
غریضه ذهن توهم پروری داره و کار فلسفه
فقط و فقط اینه که با اون با اون طبیعت
مبارزه کنه توهماتش از بین ببره مهمترین
توهم م این هست که فکر کنید شما نظام
اخلاقی ثابتی وجود داره برای همه انسانها
و خوب و بدی وجود داره که همه انسانها
بتونن بر پایه او زندگی کنن این میشه مرگ
خدا و خب مرگ خدا یک اتفاق تراژیک یعنی
انسان وقتی که نتواند به زندگیش معنی بده
معنی از زندگی بره نتونه معنی بده به
زندگیش نابود میشه خب ما یه نهیلیسم داریم
از این طرف که میگه که زندگی هیچ معنی
نداره پوچه و اون نهیلیسم در حقیقت سرچشمه
ایدئولوژیهای فاشیستی و توتالیتر هستن که
میرن به سمت ویرانی بشر همه این جریانهای
رادیکال
همشون بنمای نیهیلیست منفی دارن اما یک
نیهیلیسم مثبت داریم نیهیلیسم ایجابی اون
نیهیلیسم که میگه این توهم نداشته باشه
راجع به اینکه چیزی از بیرون به تو داده
بشه مهم اینه که تو از درون توانایی خلق
داشته باشی آفریدن انسان با آفریدن زنده
است و اگر انسان نتونه بیافرین در حقیقت
نمیتونه زندگی بکنه برعکس اونچه که پیشتر
تصور میکرد که انسان با باید مثلا چیزی رو
ارتباط با خدا پیدا بکنه چیزی رو دریافت
بکنه شناخت پیدا بکنه چ قبلا همشون گفتن
شناخت مایه حیات بشر هست سعادته دیگه نه
شناخت نیست بلکه
آفریدن
خب بذارید من
یک تکه از این بخ خونم
براتون و بعد صحبتم تموم کنم
بنابراین کسی
که که انسانی که از نظر نیچه انسان ایدال
هست به اصطلاح برای نیکچه برای همه فیلسوف
همین طوره اون انسانی رو که انسان ایدل
میدونن انسانی بهش میگن ادوکیت کسی که
مربیه کسی که شایستگی آموزگاری داره
آموزگاری هم یعنی چی یعنی مربی ادوکیت
کسیست که همون که کانت در رساله روشن
روشنگری چیست میگه کسی که هم خودش جرت
اندیشیدن با عقل خودشو داره و هم انسانها
رو تربیت میکنه برای اینکه با عقل خودشون
بی
اندیشن مسئله نیچه هم همینه مسئله نیچه
اینه که انسانها یک یه بخشی از
توی کتاب انسانی بس انسانی یه بخشش هست در
مه شوپنهاور و میگه سپن هاور برای او یک
نمونه
عالی مربی هست ادوکیت هست این کلمه ادوکیت
م به فارسی خیلی سخته که ترجمه کنیم به
خاطر اینکه به اون
مفهوم به اصطلاح تعلیم و تربیت این حرف که
ما میگیم نیست یک در یک حالت آموزگار یعنی
کسیست که روح انسانها را پرورش میده
کسیست که انسانها سعی میکنه تا خودشون رو
ابداع بکنن و خلق بکنن در
این بخش که حالا من یه
ترجمه نه چندان ایدلی ازش
هست از این ف یه بخشی براتون میخونم و بعد
میبینید که
چقدر آهنگ
و
پژواک رساله روشنگری چیست کانت رو میشه
درش
دریافت خب اگه یادتون باشه در رساله
روشنگری چیست کانت میگه که شما برای اینکه
با عقل خودتون فکر
بکنید باید د تا چیز هست که مانعه
یکی ترسه بنابراین سؤال روشنگر این که جرت
اندیشیدن با عقل خود رو داشته باش و دومی
تنبلی یعنی عزم جدی نداشتن یعنی کاهلی
کردن این بخش این بخش شوپنهاور به مساب
مربی اینجور شرو ش میشه در کتاب انسانی و
انسانی از جهانگردی که سرزمینها و اقوام
بسیار و قارههای مختلف روی زمین را دیده
بود پرسیدند چه خصلت مشترکی را در بین
تمام انسانها در همه جا کشف کردی بی درنگ
پاسخ داد میل به
تنبلی در نظر بسی در نظر بسیاری او باید
میگفت آدمیان همگی ترسو و بزدلان و خود
را پشت آداب و رسوم و عقائد پنهان میکنند
هر انسانی در قلب خود نیک میداند که به
عنوان فردی فرید و بینظیر فقط یک بار در
جهان خواهد زیست و هیچ احتمال ندارد با
همه ویژگیها و خصوصیات ریز و درشتش
دوباره به دنیا بیاید همه کس این حقیقت را
میداند ولی چون آن را یک احساس گناه
پنهان میکند چرا از ترس همسایهاش که از
او انتظار دارد خود را در حجابی از آداب و
تکلفا بپوشاند اما چرا هر شخص باید از
همسایهاش ترسد و چرا باید گوسفند بار
بیاندیشد و کنش ورزد و هیچ سرخوشی فردی
نداشته باشد شاید در بعضی موارد نادر
فروتنی و شرم سبب چنین رفتاری باشد اما در
اکثر موارد دلیل عمده راحتطلبی و گران
جانیست ببینید دقیقاً همون د تا عامله که
کانت در رساله روشنگر چیست میگه دقیقاً
همون د تا عاملو میگه ترس و عافیت طلبی و
تنبلی به عبارت دیگر همان تمایل به تنبلی
که آن جهانگرد از آن سخن گفت حق با اوست
انسانها حتی بیش از آنکه ترسو و بزدل
باشند تنبلان و از مزاحمت و ناراحتیهایی
که صداقت نامشروط و عری و عریانی بر آنها
تحمیل خواهد کرد از هر چیز دیگر بیشتر
میترسن یعنی چی یعنی آدما از اینکه عقاید
خودشونو عوض کنن بیشتر در میترسن تا
اینکه با دیگران مبارزه کنن براشون
راحتتره که با دیگران مبارزه کنن تا با
خودشون تنها هنرمندان که از این گونه
گردشهای نازیبا در تقلی های مکرر و عقیده
عقیده های کلیشهای نفرت دارند هنرمند
یعنی کسی که میآفریند از جمله فیلسوف و
رمز و راز احساس گناه همگان را در این باب
بروز میدهند چرا که بر آنند هر انسان
معجزهای بینظیر و بیهمتاست با همه
یگانگی و بی همتایی اش که حتی در
کوچکترین حرکت ع عضله
هایش و او را از دیگران متمایز میکند و
بر اثر همین بیهمتایی است که چنین زیبا و
قابل تحمل است و هیچ ملال آور نیست میگه
انسان زمانی زیباست که با دیگران متفاوت
باشه کس ولی جامعه به سمت مخصوصاً با
تکنولوژی جدید نیچه میگه تا قرن نوزدهم که
داره جامعه گلهای میشه همین جامعه
تودهای که ما داریم در حقیقت همه میخوان
یک از ی مد پیروی کنن و همه یه چیز میگن و
همه چیز وایرال میشه و ویروسه و اینها
وقتی متفکر بزرگ نوع انسان را خار
میشمارد در حقیقت تنها تنبلی و سستی بشر
و نه چیز دیگر را خوار میشمارد زیرا بر
اثر همین تنبلی و سستی است که انسانها
همه مثل فرآوردهها و تولیدهای یک دست
کارخانههای بیبو و خاصیت ان و ارزش تحمل
و درنگ ندارند برای انسانی که نمیخواهد
جزء توده باشد کافیست خودش را دست کم
نگیرد و در عوض وجدان پاک خود را دنبال
کند که به او نهیب میزند خودت باش همه
آنچه که اکنون میکنی میاندیشی میطلبی
ازان خودت نیست
هر جوانی این فراخوان را روز شب به گوش دل
میشنود وقتی این پیام به آدمی میرسد در
خود فرو میشکند زیرا روزنه این پیام
آزادی بخش چنان شادی و خوشی زیبایی زوال
ناپذیر را زوال ناپذیر را
برمیانگیزد این شادیست که شخص اسیر زنجیر
ترس و تکلف هیچگاه به آن دست نخواهد یافت
به راستی بدون این آزادی زندگی چه م چه
بیمعنا و کسالتبار است هیچ آفریدهای در
جهان نفرت انگیزتر و ملال آورتر از کسی
نیست که نبوغ خود را کنار زده باشد و با
این حال دزدانه به چپ و راست خود بنگرد
سرانجام چنین کسی به کلی از دسترست خارج
میشود و دیگر محال است بتوان به او رسید
او پوستهای بی هسته خواهد شد مثل جامعی
رنگ زده و پرنقش یا شبهی تزیین شده که
دیگر حتی ترس و همدردی را هم برنمیانگیزد
اگر راست باشد که بگوییم افراد تنبل وقت
را میکشند آنوقت آن وقت بسیار ترسناک
خواهد بود که زمانهای نجات خود را در
همسویی با باور عمومی میبینن اصل جدید
دیگه اصل جدید اصلی اس که همه میترسن
خلاف عقاید عمومی حرف بزنن کافیست شما یه
چیزی بگید که خلاف افکار عمومی باشه بسیار
ترسناکه خلاف عقاید عمومی باشه یعنی در
همان یعنی جامعه تنب میگه یه نفر تنبل
باشه چقدر زشته تصور کنید ی جامعه عموم
مردم تنبل باشن همان مقصود من این است که
چنین اصلی به کلی از تاریخ راستین رهایی
بخش زندگی خط خواهد خورد نسلهای آینده
هیچ تمایلی نخواهند داشت تا کمترین
علاقهای نسبت به مرد ریگ عصری نشان دهند
که محکوم به انسان نماهای مقهور عقائد
عمومی است و نه انسانهای زنده به همین
دلیل شاید اصر ما در آینده دور تاریکترین
و مجهولالهویه
از خیابانهای جدید شهرهایمان میگذرم و
فکر میکنم در میان این همه خانههای
بدترکیب ساخته دست نسل پیرو عقیده عمومی
هیچکدام ۱۰۰ سال دیگر بر جا نخواهند ماند
عقائد این ساختمان سزان هم مثل
خانههایشان به کلی از هم خواهد پاشید و
امید از سوی دیگر برای کسانی که خود را
شهروندان این عصر نمیدانند بس به جاست که
امیدهای بزرگ در دل بپرورانند زیرا اگر
آنان چنین بودند به وقتکشی میپرداختند و
در این فرایند بین خودشان از میان
میرفتند در حالی که خواسته آنان
بازگرداندن زندگی به روزگارشان است تا
خودشان را در این حیات نویافته تا خودشان
در این حیات نویافته به زندگی ادامه دهند
اگر آینده هیچ دلیلی برای امیدواری به ما
نبخشد نفس زنده بودن ما در زمان و مکان
اکنون باید قوی ترین انگیزه مان برای
زیستن بر اساس قانونها و معیارهای مورد
قبول خودمان باشد اینکه ما دقیقاً در
امروز زندگی میکنیم و زمانی نامتناهی را
برای بودن و زندگی کردن پشت سر گذاشتهایم
باید نشان آن باشد که بتوانیم ثابت کنیم
چرا و به چه منظور در امروز و نه در
روزگاران گذشته زندگی میکنیم یعنی شما
باید آگاهی داشته باشید به اینکه شما در
لحظه الان هستید این لحظه الان هم مدام
تغییر میکنه الان میشه گذشته گذشته آینده
میشه الان این به معنای اینکه شما یک
موجود تاریخی هستید به این منا که اگر
جهان تا کنون چنین بوده هیچ دلیلی نداره
که تا لحظه دیگر همچنان بمونه چنان نماند
چنین نیز هم نخواهند ماند یعنی وقتی که
باور داشته باشیم که این اخلاق این نظام
اخلاقی اون نظام که انسانی ساخته اینها
یک واقعیت فراانسانی ندارن بلکه ساخته
انسانها هستن این به این معناست که شما
موظفید جهان خودتونو بسازید پس خوشبختی
سعادت آزادی انسانیت اون چیزی نیست که هست
و به شما بدن بلکه اون چیزیست که شما
میسازید اون نسلی که انسانیت خودشو ابداع
نکنه آزادی خودشو ابداع
نکنه سعادت خودشو ابداع نکنه نابود میشه
یعنی چی یعنی که یک زندگی غیر انسانی
خواهد داشت هیچ چیزی از
بیرون برای او راهی نخواهد
گشود میگه که باید بتوانیم ثابت کنیم چرا
و به چه منظور در امروز و نه در روزگاران
گذشته زندگی میکنیم ما خود نسبت به زندگی
و هستی خویش مسئولیم در نتیجه میخواهیم
سکاندار حقیقی کشتی زندگی خود باشیم و
نگذاریم وجودمان شبیه تصادفی عاری از
اندیشه باشد انسان بایستی چیزی قوی و خطیر
با این زندگی همراه کند به ویژه اینکه در
هر صورت چه خوب چه بد خواه ناخواه سپری
خواهد شد پس چرا بایستی به این کلوخ فاره
و این زندگی دو دستی بچسبیم و به آنکه و
به آنچه همسایه میگوید تن دهیم خود را
محدود کر محدود و مقید کردن به این پندار
که چند صد فرسنگ آن سودر از زادگاهمان
رواج ندارد کم مایگی است شرق و غرب خطکشی
هایی با گج هستند که برای پنهان کردن
بزدلی و هراس خودمان ترسیم کردیم این
هویتسازی در حقیقت اینکه شما بترسید
بیاندیشید از سوی جماعت ترد بشید و هویتت
وو از دست
بدید روح جوان به خود میگوید با تقلا با
تقلا برنم که به آزادی باز آیم آیا این
تلاش باید به خاطر آنکه دو ملت از سر
اتفاق از یکدگر متنفرند و با هم میجنگند
یا به این دلیل که دو قاره با هم از
دریایی جدا شدن یا به خاطر آموزههای دین
و مذهبی که بیش از ۱۰۰۰ سال قدمت ندارد
محدود و مهار میشود در نتیجه میگه که اگر
شما باور نداشته باشید به تاریخی بودن
اخلاق اگر شما باور نداشته باشید که به
انسانها اینکه انسانها در هر شرایطی
مسئول تحقق آزادیشون هستن شما نه
تنها به
اصطلاح سعادت انسانی خودتون رو در کشور
خودتون دست از دست میدید بلکه به جنگ دامن
میزنید و صلح رو هم از بین میبرید حالا من
یه تیکه یکی دو تا پاراگراف م ازی بخشی
بخونم که میگه که چون انسانهایی رو باید
باید در ظم تعلیم و
تربیت به وجود آورد یعنی این انسانها
پرورش پیدا میکنن ولی میگه که در عصر ما
یعن عصر مدرن نظام تعلیم و تربیت به
بدترین شکل
خودش به انحطاط دچار
شده من یک تکم از این بخونم و
میگه که افزان برین مخاطره های اساسی که
شوپنهاور را در هر قرنی که میزیست تهدید
میکرد خطرهای ویژه از ویژه ناشی از عصر
زندگی اوست تفاوت میان این خطرات اساسی و
خطراتی بر خسته از اصلی که شوپنهاور در آن
زیسته است بایستی نیک دریافت شود بیایید
نخست نگاهی که فیلسوف ما نسبت به وجود
دارد
بیاندیشیم اون میگه که انسان مدرن نگاهش
به زندگی و به وجود هستی کاملاً تغییر
کرده و و مقایسه میکنه با یونان و دنیای
سنت که درکی اونها همون چی در حقیقت تمی
که هایگر در مورد فراموشی هستی میگه میگه
ما دیگه در از وجود نداریم ما
دیگه جریان زندگی تکنولوژیک همه چیز رو
تبدیل کرده به تصویر جهانیست که به اصطلاح
تصویر برا اون حکومت میکنه
و به اصطلاح مثل تصویر جهان مسطح شده یه
سطح
خالصه و جهانیست که انسانها
دیگه کمالات انسانی درش معنی نداره مثلاً
شهرت که در زمان قدیم شما باید با انجام
دادن ی کاری به دست بیارید اینجا تبدیل
میشه یعنی شهرت که کار قهرمانان بود یا
صفت کسانی بود که ی ویژگیهایی داشتن تبدیل
میشه به سلبریتی شدن و این سلبریتی مثلا
هیچ چیزی نیست که شما لزوماً براش بتونید
برنامهریزی بکنه یک چیزی اتفاقی و یه
چیزیست که میتونه معمولاً نشانه این باشه
که طرف نشانه این هست که طرف هیچ چیز خاصی
نداره ویژگی
نظام به اصطلاح جامعه یا جهان تودهای است
بعد میگه که آخرش میگه که اکنون چشمان
نترس خود را متوجه این پرسش میکرد که
ارزش این زندگی چیست او دیگر متوجه
زمانهای گیج و منگ و زندگی مطمئن و م
متظاهرانه ای که باید داوریشف نبود
میدانست چیزی متعالی تر و خالصتر باید
یافت شود و برتر از زندگی زمانه به دست
آید آنکه یعنی میگید شما نمیتونید بدون
داشتن ایده و ایدآل
متعالی یعنی ورای این عالم مادی زندگی
کنید شما باید به ی به یک امر اطلاعی باور
داشته باشید و اینم توجه داشته باشین که
فلسفه حتی فلسفههای گرایشهایی که
ماتریالیستی هستن همواره درای فلسفهها
امر اطلاعی ضرورت شناخته میشه شما اگر به
یک امر اصطلاحی برای تجربه برای جهان
محسوس باور نداشته باشید
شما اصلاً نمیتونید به خوب و بد یا درست و
خطا یا حقیقت و توهم
باور اعتقاد داشته
باشید میگه
که میدانست چیزی متعالی تر و خالصتر
باید یافت شود و برتر از زندگی زمان خود
به دست آید آن کهه تنها این زندگی حاضر را
در این قالب زشت میشناسد و آن را بر اساس
همان شکل موجود ارزیابی میکند در حق
زندگی عدالتی بزرگی مرتکب است اکنون نه نه
اکنون نبوغ دیگر خودش نه اکنون نبوغ دیگر
خودش سرب افراشته است تا آنکه انسان
دریابد که نابغ این بالاترین ثمره زندگی
شاید بتواند به زندگی مشروعیت بخشد انسان
خلاق و با عظمت اکنون باید به این پرسش
پاسخ دهد آیا این وجود را در ژرفای قلبت
تأیید میکنی آیا این زندگی برایت کافیست
آیا از من دفاع میکنی باید تنها یک جواب
مثبت از اعماق قلبت بدهی و زندگی اگرچه
چنین تهمتهای سنگینی برو میزند از مزان
اتهام آزاد خواهد شد او چه پاسخی خواهد
داد پاسخ همان
پاسخ اپی لس رو اون فیلسوف یونانی رو که
میگه زندگی رو شما خودتون میسازیم بسیار
خوب
ممنونم ه