از عشق و انقلاب: خواندن غزلهایی از سیمین بهبهانی، بخش دوم

شعری دیگه بخونم تا این امیدی که در شعر سیمین هست خیلی جالبه و اینکه شما می‌تونید هر روز آغازی بکنید من امروز این شعر سیمین یادم اومد که یاد سیمین کردم میگه حالیست حالم نگفتنی امروز سیمین دیگرم گویی که خورشید پیش از این هرگز نتابیده بر سرم انگار با آسمان خویش یک عمر بیگانه بوده‌ام ام امروز اما در این کبود هم بال و پر با کبوترم انگار هرگز دریچه را بر باغ گل وا نکرده‌ام این تازگی این شکفتگی بیش است از حد باورم مستم نه چیزی نخورده‌ام اما دلم این س نوبری شاد است و سرشار زندگی چون میوه‌ای در س نوبرم زان بی‌امان چون گریز نیست در این خیالم که دست را فردا چو از گل نمی‌توان امروز از دل برآورم نیلوفر چند ساعتم ای دوست دریاب فرصتم فردای پژ مردنم چه سود امروز اگر نیستی در برم یک خوشه انگور روشنم نوش است سر تا به پا تنم خوش بر سرم گام می‌نهی غافل که در کام خوشترم ای چنگی دلنواز من در مایه راهی دگر بزن راه وطن راه آمدن این است حرف آخرم خب حمید آقا چی شد دوستان تونستن دوستان که نه نتونستن بیان بالا ولی هوای گریه رو با صدای شجریان درخواست کردن من آماده کردم اگر که شما هم حوصله دارین گوش کنیم اگر نه که بذار بذارین اون رو بگذارین اونو برای حسن خطم جلسه باشه باشه باشه نه دوستان متسفانه نتونستن بیان بالا عجب خیلی متأسفم چه خوب میشد که میومدن دوستان بگذارید ببینم من میتونم تلاش بکنم نه متأسفانه کدوم یکی از دوستان دستاشون الان بالای روی پروفایلشون که آقای میرزا هستن که و آقای آرش آقای آرش من میگه که من براشون اینوایت فرستادم باید قبول کنن و بیان اگر دریافت کردن آره منم دعوتشون کرده بودم دریافت کردن اینوایت رو اگر نه که نکته هاش رو در چت بنویسن شما لطف کن بخون و به ما و دوستان دیگران بگو اون غزلی که در حقیقت نام اون دفتر شعر مهم به اون نام هست این غزل خطی ز سرعت و از آتش هست اسم این غزل اینه و اون مقالهای که از آقای حقشناس گفتم در حقیقت درباره این دفتر شعر بود و مخصوصاً این این غزل که این غزل مال خرداد ۰ه یعنی درست دوران اوج قتلعام و درگیریهای خیابونی و اعدام و داستان یعنی خفقان شدید که از در حقیقت همین خرداد ۶۰ آغاز میشه و این شعر درباره اون فضا هست این آیدی نوار چی هست حمید جان اینو من آوردم برای پخش موسیقی همایون هر وقت آخرش پس این غزل تاریخش خرداد ش خطی ز سرعت و از آتش در آ گین سرا بشکن بانگ بنفش یکی تندر در خواب آبی ما بشکن خوابی به نرمی ابریشم در کوه پایه آرامش ای سیل ضربت سیلی شو بر چهر این خنکا بشکن مرداب خفته ذهنم را پوشانده جلبک غفلت‌ها ای سنگ پاره آگاهی در قلب دایره‌ها بشکن ای دل چه کوچک و مسکینی با این ت پیدن خاموشت طبل تلاطم دریا شو آرام عرش خدا بشکن تندیس یخ شده‌ای ای جان بس کن تبلور و جاری شو چون رود بر سر هر شیوی آزاد و شاد و رها بشکن آواز گرم تحرک را اوجی بساز و به تحریری درجی ز گوهر غلتان را در کوچه باغ صدا بشکن ای سین غوس حقارت را طاق بلند حقیقت کن اینجاست جای نمازی دل مهراب رنگ و ریا بشکن من با دو آینه رویارو تکرار بیهده خویشم آغاز قصه به پایان بر بشکن مرا و مرا بشکن خب این هم باز مال همون دوره است خرداد ۶۲ ۲ سال بعدش ببین چگونه می‌پوسد زمان زمان زندانی توانش به دست اکنون بسایی و بیفشانی میان مجری آهن که زنگ قرن‌ها دارد ببین چگونه می‌پوسد زمان زمان زندانی بساط خرده ریز آنجا ز یاد رفته بیهوده نشط لحظه نیز آنجا به باد رفته پنهانی زمان کتان چرکینی به شوره و غم آغشته کدام رغبت م با او که بس کنم ز عریانی به یار غار می‌گویم که با پشیز دقیانوس چگونه می‌پزید در سر هوای نان و بریانی زمان ستون سنگینی نهاده همو رابی به سر دویده‌ام سویش مرا شکسته پیشانی زمان فشرده و تاری به کنج دخمه تاریخ که هیچ التفا تشنی و آفتاب نورانی شکاف سقف را بنگر زهل قرین مریخ است جز این دو حکم دگر کو فراز بام ویرانی به دست جستجویی کن به مغز نیز تدبیری که گم شد از نظر دیری زمان زمان ظلمانی درهم و باز این غزل مال یک سال بعد مهر ۶۳ شب لاجورد و خاموشی من شعله و شکیبایی جفتی پرنده می‌دوزم بر ناز وکی تنهایی جفتی پرنده می‌دوزم عاشق چنان که من بودم منقار سرخ وا کرده با هم پی هم آوایی چشمانشان دو آیینه آیینه‌ای که من بودم منزلگه دو فیروزه از آسمان مینایی در لاجورد و خاموشی آواز کوچه باغی را سر می‌دهم که بگریزد اندیشه‌های سودایی من نحس خواب خردی ها بر چید لب چو نیلوفر کودای تا کند خوابم با قصه یا بلالایی یک قرص نان و و یک شامی ناخورده مانده تا دیری گویی که رفته از یادم خان چیدن و گلاری حافظ گشوده می‌خوانم جایی که برق و می‌گویم گیرم گرفته در آدم من فارغم ز گیرایی گیرم که و این اشاره است به اون غزل اون شعر حافظ که میگه جایی که برق عیان بر آدم سفی زد ما را چگونه زیبد دعوی بی‌گناهی میگه حافظ گشوده می خوانم جایی که برق و می‌گویم گیرم گرفته در آدم من فارغم ز گیرایی گیرم که برق عصیان در خرمن تمنا زد بیم از شرر کجا دارد مانداب و بی‌ تمنایی در لاجورد و خاموشی جفتی پرنده می‌دوزم نازک نواز پرهاش ابری شمین و رویایی بر نازکای تنهایی وقت پگاه می‌بینم که از جفتشان یکی بانده خو کرده با شکیبایی و یکم اینم مال همون دوران سازندگی آقای رفسنجانی که ناگهان شکاف طبقاتی در جامعه ایران بسیار بسیار عمیق میشه و یه بخش زیادی از مردم بعد از جنگ ناگهان فقیرتر از گذشته میشن و توصیف این وضعیتم در شعر سیمین می‌بینیم توصیف میکنه یه بچه‌ای رو که با مادرش داره تو خیابون میرسه میرسه به دکون آجیل فروشی و یواشکی دست میکنه چند تا پسررو برمیداره یه کودک روانه از پی بود نقنق کنان که من پست بچه به مادرش هی میگه من پسته می‌خوام و مادرش پول نداره براش بخره کودک روانه از پی بود نقنق کنان که من پسته پول از کجا بیارم من زن ناله کرد آهسته کودک دوید در دکان پایی فشرد و ار ریزد گوشش گرفت دکاندار کو صاحبت زبان بسته مادر کشید دستش را دیدی که آب رو بان رفت کودک سری تکان می‌داد دانسته یا ندانسته یک سیر پسته صد تومان نوشابه بستنی سرسام اندیشه کرد زن با خود از رنج زندگی خسته دیروز گردوی تازه دیده است و چشم پوشیده است هر روز چشم پوشی هاش با روز پیش پیوسته کودک روانه از پی بود زن سوی او نگاه افکند با دیده‌ای که خشمش را باران اشک‌ها شسته ناگاه جیب کودک را پر دید وای دزدیدی کودک چو پسته می‌خندید با یک دهان پر از پسته این غزل مال وقتیست که قتلی زنجیره‌ی شروع شده بود و این غزل خاص رو سیمین در دریق بر شدن احمد میرعلایی گفت قدم قدم قدم قدم قدم ز پی ز پی قطار جای پا روند بانگ زیر بم به گام گام ضربه‌ها سپرده راه روز و شب نمانده خسته از طلب اگرچه با چنین تعب نه ابتدا نه انتها کدام واژه نامتان به پرسشم کدامتان جواب ناب می‌دهد که می‌رود کجا کجا داره همینطور می‌کشن روشنفکرا رو میگه من از کی می‌پرسم که شما کجا میرید چرا کشته شدی به انحنای گرده‌ها جوالی از سپرده‌ها به حیرتم که برده‌ها نمی‌رسه چه تازیان رانتان که که سرکشی نماند تان روانه‌ی از ازل به جبر تا ابد شما به کوه کوه موجت به هر فرود و اوج تان یکیست صورت ایان هزار گونه محتوا شدن شدن شدن شدن به گونه‌ها درآمدن ولی چنانکه چشم کس نپی برد به ماجرا زهی دهان گشودگی ز ما ربود گان به ثان سید غافلی به کام ژرف اژدها این روشنفکرا کسانی بودن که از ما ربودن اشون دیگه مثل یک اژدهایی که ناغافل سیب می‌کنه زهی دهان گشودگی بسی ز ما ربود گان بهان سید غافلی به کام ژرف اژدها قدم قدم قدم قدم به سوی منزل عدم روانه‌ی و دم به دم شکارت یکی زم بله حمید جان در آقای نادر تونستم بیان بالا و بله بفرماید جان بفرما سلام عرض می‌کنم خدمت دوستان وخصوص جناب آقای خلجی و آقای حمید که مدیریت این گروه به عهده دارن من اول یه چیزی رو اعان بکنم یه مطلب خیلی مهمی رو اینکه قدیم که ما میخواستیم مسابقه وزن بدیم اونایی که گوشی بودن و متوجه میشدن و اینا و ادبیات خونده بودن برای اینکه حال همدیگه رو بگیریم شعر سیمین به بهانی رو میخوندیم چون وزنشون بسی بسیار سخت بود و این واقعا ستودنیه که جنا آقای خلجی جسارت کردن و این شهامت داشتن که از سیمین به بهانی شعر بخونن چون واقعا دشواره و جهالت آقا آدم که نادون باشه از این جسارت زیاد میکنه اختیار دارید نه اتفاقا لذتم بردم البته من یه کامنت خیلی کوتاه هم واستون گذاشتم که در رمان نویسی همان قدری که خیلی خیلی زیبا می‌نویسید و خیلی خوبید کاش که در شعر خوندنم همونجوری بودید ولی در هر صورت چیزی از شهت شما این متام که همی بینی و کمتر زینم اختیار دارید بخره این متا برای ما خیلی ارزشمنده و من خیلی به شخصه لذت بردم و موندم و گوش کردم و میخوام بگم که یعنی انقدر ایشون جسارتی داشتن که ستودنیه و من یادمه با بچه‌های ادبیات دانشگاه علامه که میخوا من دانشگاه تهران درس می‌خوندم ولی میرفتم اونجا که توی سعادتها بد بود با اونا که میخواستم برای وزنش مسابقه بذاریم و اینها همیشه تو شعرا سی بهانی همدیگه رو گیر می حالا اون موقع اونا نمیدونستن اص بعدا ح متوجه شدن ولی واقعا اینجوری بود خیلی کار سختی رو آقای خلجی میکن و اگر بعدا کسی شعر خوندن ایشونو گوش کرد یا الان داره گوش و میبینه اندک ایراد داره این ایراد ایراده استاد ادبیات هم خواه بود همه ایراد دارن در خوندن شعرای سیم بفی مگر اینکه خودش فکر میکنن بخونه و بی ایراد باشه چون الان یه شعری براتون می‌خونم فقط برای اینکه همین جوری خونده باشم و مثل شلوار تاخورده رو که لطف کردن خوندن یه وزن بسیار پیچیده‌ای داره و خیلی سخته و این شعری که بخونید شما بخونید شلوار تاخورده رو بخونید حالا چ شلوار تا خوردم براتون میخونم ولی الان این چرا که الان جلوم باز کردم با اونو باز می‌کنم مصف الان مصف الان فاع هست وزنش و خیلی وزن سختیه شب تاخورده از اینم وزنش سخت‌تره که این الان می‌خونم و بعد دستور شما رم حتماً اجرا می‌کنم در حجمی از بی انتظاری زنگ بلند و سکوت کوتاه سیمین تویی آوای گرمش آمد به گوشم زان سوی راه یک شیشه می پر نعشه و گرم غلغل کنان در سینه شاریدگی از میان انگار برخواست بوسیدمش گویی به ناگاه آری منم خاموش ماندم خوبی خوشی قلبت چطور است چیزی نگفتم راه دور است خوبم خوشم الحمدالله کودک شدیم انگار هر دو ۶ سال من کوچک‌تر از او باز آن حیات و حوز و ماهی باز آن قنات و وحشت و چاه قایم نشو پیدات کردم بیخود ندو میگیرمت ها افتادم و پایم خراشید شد رنگ او از بیم چون کاه زخم مرا با مهربانی بوسید یعنی خوب شد خوب بنشست و من با او نشستم بر پله نزدیک درگاه آن دوستی نشگفته پژمرد وان میوه ار وان میوه نارس وان می ببینید منم هنوز همین مشکلو دارم وان میوه نارس وان میوه نارس چید وان میوه نارس من دارم اشتباه می‌خونم آن دوستی نشگفته پژمرد ون میوه نارس نه من دارم اشتباه میخونم به هر حال اینجوریه که وان میوه نارست چیده آمد وان میوه نارست من نمیتونم بخونمش یعنی دارم وزنو دارم اشتباه میگم فقط میتونم که می‌تونم بگم که نمیتونم بخونمش و ادامشو میگم پس این مصر من نتونستم بخونم آن کودکی ها حیف آن کودکی ها حیف و صد حیف وین دیر سالی آه وسد آخ همچنان میبینید که در خون شاید از نظر وزی درسته ولی همچنان میبینید که من ادای کلمات منم اشتباهه ی میخوام بگم چه دارم در تایید دوباره خوندن آقای خلجی میگم که چقدر خوب با با این کهه انقدر سخته و ایشون خودشون اعان کردن که الست ولی چقدر سخته خوندن این حرفی بزن قطع است نه نه من رفته بودم سال‌ها دور تا باغ‌های سبز پرگل تا سیب‌های سرخ دلخواه حالا بگو قلبت چطور است قلبم نمی‌دانم ولی پام روزی خراشی است س ویادش یک عمر با من مانده همراه خیلی ممنون خرجی من شعر شلوار تاخورده مونم از شما بله بله متشکرم بخونید ب شلوار تا خورده رو بخونید ببینم اشکال من چی ب فکر نمیکنم بتونم بهتر از شما هم منم بخونم ما هم سعی میکنیم دیگه هم سع زنده باشی فقط میخوام بگم که یعنی کار سختیه که واقعا خوندن این شعرا با اینکه من میتونم بگم کجا رو می دارم غلط میخونم بله برا منم طبیعتا بله کاملا من درسته که به هیچ وجه تخصصی در هیچ چیزی از جمله ادبیات ندارم ولی دوست دارم که یاد بگیرم یعنی بدونم که اشکال کار چ اختیار اگه هر شعری رو بخونید من میتونم گوشی بهتون همین الان وزنشو بگم ولی واقعا شعر سیم پی پانی نه وزنش مهمی که بگی من که از روز مطلقا نه همیشه من روز گریزان بودم خیلی چون خیلی چیزه خیلی حالت مهندسی داره من اصلا با ریاضیات با طبع من سازگار نیست و اصلا نه میفهمم و نه خیلی البته برا بعضیا گوشیه جناب آقای خرجی به خاطر م ما دیگه ریاضی نمیبینیمش دیگه مثلا شما یری از حاف میخواید ما همون لحظه مثلاً میگیم خب بض چی مص رم مسمن مخون محذوف یا حالا مثلاً اینجوری شلوار تا خورده دارد مردی که یک با ندارد خشم از آتش نگاهش خشم از تو آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد بین خیلی سخته دیگه میخوام بگم ایشون چقدر بازم خوب خوندن رخسار میتاب م از او اما به چشمم نشسته بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد بادا که چون من مبادا چ۰ سال رنجش پس از این خود گرچه رنج است خود گرچه رنج است بودن بادا مبادا ندارد با پای چالاک پیار دیدی چه دشوار رفتم مطمئن نیستم اینو درست خوندم یا نه تا چون رود او تا تا چون رود تا چون رود او که پایی چالاک پیما ندارد انقدر دشواره که بر منم خیلی سخته خوندنش میگم سیم بانی نقطه ظرف همه شاعرا و همه اونا که شعر می‌دونن ت تق کنان چوب دستش روی زمین چوب دستش روی زمین مینهد مهر با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد لبخند مهرم به چشمش خواری شد و دشنه‌ای شد این خوی این خوی گر با درشتی نرمی تمن با درشتی نرمی تمنا ندارد بازم ایراد از منه ببخشید که بعد می‌خونم بر چهره سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است یعنی که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او خواهم شکیبایی از او پندش هم مادرانه گیرم که پروا ندارد رو می‌کنم سوی او باز تا گفتگویی کنم ساز رفت است و خالیست جایش مردی که یک با ندارد بازم تشکر می‌کنم که این فرصتم در اختیار من قرار ارید بازم خدمتتون عرض می‌کنم که شاید کمتر شعری باشه در فارسی که مثلاً بذارید و من یا وزنشو نتونم بهتون بگم بیا مثلاً نتونم خوب بخونم درست ممکنه کلمه‌ای رو نتونم درست ادا بکنم اعراب شو ولی به هر حال سخته ولی واقعا شعر سیمی پانی خوندنش خیلی سخته و بازم درود بر آقای خلجی که این جسارت رو داشتن و اومدن خوندن خیلی سپاسگزارم من بازتون میکروفونم رو دیگه نمیدونم ب مونم آقا متشکرم بله ا ای جسارت گفتم ا جسارت از همه از جهالت و گفت شاعر ن و شعر ندانم که چه باشد من مرسی خان دل دیوانه خویشم من خیلی دیگه ما هم سال‌ها دور بودیم گفت که این آخرین شعری که من داشتم قدیم دبیرستان بودم که این بود که با عروس شعر هم بستر شدن حالی ندارد دیگه دیگه شما دیگه ببینید دیگه ما بالاخره شاید ۱ ۱۵ سال ۲۰ ساله که دوریم از این فضا و به بزرگی خودتون ببخشید فقط من اومدم بالا که یه عرض ادبی بکنم ل کردی آ تشکر بگم که درود بر شما و جسارت تون و خیلی ممنون که برامون خوندید به این زیبایی و ب هر حال قربان ش متشکرم و تاریخشو گفتید برامون این خیلی تاریخ شعر خیلی لذت بخش بود که بدونیم مثلا این مال چه دوره‌ی بوده این مثلا دوره آقا آشی بوده دوره آقای مثلا فلان کسا بوده مثلا ما در این دورهها زندانیهای زیادی داشتیم کسایی داشتیم که کشته شدن خیلی زیبا بود از این نظر تاریخ شعر گفتن خیلی لذت بخش بود ازتون ممنونم بله خواهش می‌کنم منم میگم سال‌هاست که من زیاد شعر نمیخونم و حالا سیمین شاید واقعا شاید بیش از ۱۰ سال بود که اصلا باز نکرده بودم این کتابو وه در خاطرم یه چیزایی بود و امروز اتفاقی به یادم اومد چون فکر کردم که شعرش جنبه سیاسی و اجتماعی شعرش قوی هست برای این روزها گفتم شاید مناسب باشه که حالا دوباره خونده بشه یا دوستانی که جوونتر هستن و کمتر میشناسن کنجکاوتر بشن یکی از غزل‌های حالا میدونید که در یه دوره همون ده ۰ که خیلی مهاجرت زیاد شد و اینا خیلی احساس تنهایی میکردن و خیلی عزیزاشون از دست دادن خیلی پیوندها گسسته شد خیلی خانه ها ویران شد خیلی جدایی‌ها آتش زد به دل‌های بسیاری و در عوض در اطراف آدم م در فضای روشنفکری که خب محفلی نبود مجلی نبود کانونی نبود همه چی رو زده بودن و بسته بودن تعطیل کرده بودن صدایی که از فضای عمومی میومد در انحصار در حقیقت حکومت بود و بسم الله القاسم الجباری که بعدش مرگ میآمد میگه این حریفان همه هر جایی و پسند و تو نه کم ز و پرستند و تو نه این گدایان به تمنای جوی سیم تنم چون چنار از سر خواهش همه دستند و تو نه از تنم فرش هوس بافته خواهند و و به عهد رشته صد مرحله بستند و گ گسستند و تو نه چون سپیدار زرا آویخته این بی‌ سمران خویشتن را ثمر آریه بستند و تو نه جرع نوشان قلندر وش سرگردانند یک شب از صد خم وصد خم کده مستند و تو نه دامن هر که گذشت از برشان بگرفتند گل خوارند و به هر دشت نشست هستند و تو نه ماه افتاده دآ بند و سراپا به دروغ روغن ماه افتاد یکی از زیباترین ابیات سیمین هست ماه افتاده در آوند و سراپا به دروغ رونق خویش به یک موج شکستند و تو نه لیک با این همه صد حیف که در بیماری گرد بالین من اینان همه هست هستن د ت این غزلی که میخوام براتون بخونم مربوط به روزیست که هویزه آزاد میشه اردیبهشت سال ۶۱ حمید آزاد شد هویزه آزاد شد نوشته‌ها جان گرفت خطوط فریاد شد خطوط در چشم من چون موت لغز نده بود هویزه آزاد شد حمید آزاد شد جوانی آنجا رسید نهال دیروز ما که صرف شد قد کشید که شاخ شمشاد شد خطوط لغزنده بود جوان چو آهن چو کوه گذشت مدری خوار خطوط پولاد شد خطوط پولاد بود که هجله در چشم من شکفت با رنگ و نور خطوط از یاد شد در من نمیدونم الان چجوریه ولی قدیم وقتی که مخصوصاً یه جوان ناکامی جوانی از دنیا میرفت و بعد جنگ که شروع شد شهیدا رو میاوردن در خونه اون شهید یا سر کوچشون یه هجله درست میکردن من نمیدونم الان هست همچین چیزی یا نه یا بچه‌هایی که جوون ترن میدونن که راجع به چی داریم صحبت میکنیم یا نه در حقیقت چون جوون بودن اینا یک چی میگن نمیدونم اگه دوستان کسی هست میتونه بهتر توصیف کنه یه چیزی که در حقیقت چی میگن از آینه و نور و اینا میساختن و نشان دهنده اینکه خب این جوان ناکام بوده یعنی بایست این جوان الان میرفته ازدواج میکرده و به هجله میرفته الان این حجله در حقیقت به بنای سوگ او بدل شده میگه خ خطوط پولاد بود که هجله در چشم من شکفت با رنگ و نور خطوط از یاد شد خطوط از یاد شد که باغی از خون دمید سنوب و یاس او عروس و داماد شد عروس و داماد بود که باد تفید سخت وخت از فا فتاد شکوفه ب باد شد هزار سیلاب خون چ رود کارون گذشت مگو چه هنگامه بود بگو چه بیداد شد چه کردم آه آه که شرم بادم که شرم بادم ز خویش به یاوه بهمن گذشت به خیره مرداد شد چه کردم بیش از اینک گاه فتح و شکست از این تنم خسته ماند وز آن دلم شاد شد به کاهلی روز من گذشت آنسان که تن چو پیر پوک کهن چو تفل نوزاد شد ز جوشش خون چه سود نه چشمه نه سید بود نه خانه ویران از او نه دشت آباد شد وطن چه سرها به خاک فتاد تا کار تو ز سر به سامان رسید ز نو به بنیاد شد خطوط با سایه‌ها نشست در اشک من حمید آزاد شد هویزه آزاد شد و در همون دوران خفقان و در حقیقت سانسور هست که خیلی از این شعرا شاید امکان حتی انتشارش م همون زمان نبود اسم این غزل هست باید چیزی نوشت باید چیزی نوشت باید اما کجا لوحی یا دفتری دیگر بابا کجا واقعاً امکان نداشت بنویسیم الان ما در خارج از کشورم همین طوریم دیگه یکی از چیزهایی که خیلی من رو نسبت به نوشتن خیلی انگیزه می‌گیره همین که آدم نمیدونه کجا منتشر بکنه کجا باید بنویسیم ما ما چه جوری یعنی نه مجلی نه رسانهای این این سانسور آدم رو باز میداره از فکر نوشتن باید چیزی نوشت باید اما کجا لوحی یا دفتری دیگر با ما کجا باید شعری سرود باید اما بگو گوشی تا بشنود شعری شیوا کجا باید افسانه گفت از دیگر رستمی اینجا گر رستمی رخشی اما کجا باید یک سر دوید گر پا یاری کند یارا داری ولی از اینجا تا کجا باید چیزی نوشت اما کوه خامه‌ای بش دستند آنچه بود چوبی حتی کجا باید باید بلی خون و مرگ و شرف چونان آنان ولی در من یارا کجا گیرم ک از نیشکر باید نومید شد هنزل یا شوکران در این صحرا کجا با افلاطون بگوی طرحی دگر کند هرگز معمار اوست باری آن ناکجا و باز این هم یک فضلی اس که دوران سیاه دهه ش مال اردیبشت ۶۱ بعد ازدی باز یک موجی از اعدام‌ها دوباره باید ساخت شما که ما رفتیم اگرچه ننشستیم ز پای تا رفتیم جوان‌تر این‌ها داد سرایان آباد خداش حامی باد که از این سرا رفتیم مسیح فردا اید که زنده می‌سازید کلیم دیروزیم که با عصا رفتیم خلوص و ایمان بود خدای می‌داند ثواب اگر کردیم وگر خطا رفتیم به دست‌ها زنجیر به چشم‌ها دستار بگو کجا بردند مگو کجا رفتی دستگیر که می‌کردن چشما رو می‌بستند به دست‌ها زنجیر به چشم‌ها دستار بگو کجا بردند مگو کجا رفتیم رفیق معذوریم رفیق معذوریم اگر چه وا ماندیم به نیمه راهی که با شما رفتیم چو پله افتادیم چو قله برخیزید که پیش از این ما نیز به قله‌ها رفتیم تلاش را عمری چ مود کوشیدیم گهی فرو خفتیم گهی فرا رفته زنای حق جویان چو بانگ حق برخواست صلا در افکندیم بدان صدا رفتیم رسالتی خونین اگر نیا ستیم کشیده فریادی چنین رسا رفتیم و این باز مال همون روزاست یعنی در دقیقاً همون اردیبهشت ۶۱ کدام ابر زهر را گین دوباره چتر خود وا کرد سکوت خانه سربی شد دلم هوای سحرا کرد ز تاب زخم چرکینی به سینه دل ورم می‌کرد که غم به نیشتر آمد چکاد این دمل وا کرد جنون چو برق شد آری شکست رعد و رگباری به با آم جان بیماری گرفت ضرب و قا کرد ز لطمه‌های بی‌خوابی دو مردمک عقیقی شد ز قطره‌های سی مابی دو ناودان به سیما کرد درید پرده ایمان شکست حرمت پیران که دهر تهمت طغیان نصیب اهل تقوا کرد چو از درون تهی گردد بگو که بشکند افرا که پیر پارسا خود را چنین شکست و رسوا کرد در حقیقت روحانیت و میگم پری نمانده بود او را که جز به شعله‌ای ارزد مباد روشنی با او که از چراغ پروا کرد نگفت نه نگفت آری در آن ظهور مرداری میان شاید و باری به زیرکی مدارا کرد به جستجوی دیواری که هست نام او هاشا ز پست نای این خواری نگه بدان بلندا کرد سپاس جان آنان را که بودشان جسارت ها نگفت و این حقارت بین که پاس خود تمنا کرد کجاست مردی و رادی قلندری و آزادی ضمیر حسرتم یادی ز کیمیا و انقا کرد به بام خاطرم گویی غبار مرگ می‌بارد کدام ابر زهراگین دوباره چتر خود وا کرد بله حمید آقا چه کنیم باز دوستان دوست دارن بخونیم یا اینکه جلسه رو آقای شهران یا من خانم ببخشین دیگه من نمی‌دونم اسم شهران پرسیدن که به عنوان صاحب نظر در فلسفه و تاریخ و مسائل ایران بعضی گفتن که اشتغال خواص ایرانی در طول تاریخ به شعر و شعر سرایی در کنار همین اندازه علاقه و اشتغال به عرفان و تصوف یکی از دلایل کم رونق شدن و ضعف فلسفه و علوم عقلی و تفکر انتقادی بوده است نظر شما چیست بله این یک در حقیقت حرف غیر علمی غیر تاریخیه و ولی یک کلیشی اس که از زمان مشروطه شروع شد ی زمان مشروطه وقتی که ما ناگهان با شوک مدرنیته مواجه شدیم باید یه دلیلی پیدا میکردیم برا اینکه چرا ما مدرن نشدیم یه سری حرفایی زدن این یکی از این حرفا بود و خب حرف بینایی اس از نظر علمی تا اینکه کار به جایی رسید که کسروی معتقد بود که شما اصلاً کلاً باید شعر بذارید کنار نه حتی شعر که رمان رو هم باید بگذارید کنار هنرم باید بگذارید کنار نقاشی هم باید بگذارید کنار چون اینا تخیل هست و اینا هیچ کدوم به اصطلاح علمی نیست و شروع کردن با آتش زدن کتابا آقای کسروی ی مراسمی داشت مراسم کتابسوزان که از سعدی و حافظ گرفته تا رمان‌ها رو جمع می‌کردن و میسوزوند ن و جشن عقلانیت می‌گرفتن حرفها حرفای غیر علمیه که از آقاخان کرمانی گفته شده تا آقای آرامش دوستدار و دیگران هیچ ارزشی نداره مطلقا حالا در یک زمان دیگهای باید راجع بهش صحبت کنم خیلی ممنون دوستان از حال و هوای اتاق تشکر کردن اگر که شما حال دارین فک کنم دوستانم هنوز به حال بیان خلاصه بسیار خب این غزل رو خرداد ۵۹ سروده در فقدان سهراب سپهری در حقیقت زمانی که سهراب بر اثر سرطان در بیمارستان از دنیا میره و خب خیلی شکور بود برای دوستانش مرگت زوال شتاب است مرگت دوام درنگ است جاری نبودن آب است بی نقش ماندن رنگ است شعر تو دانش خوبی نقش تو بینش پاکی به این دو واژه دریق دنیا نجای درنگ پر نقمه در ق پس رنگ دیگر نه گل نه شقایق دستان سرای خموشان تنهایی دل تنگ است جستی نشان خدا را در بوته‌های گلفشان دیدم که حجم حقیقت در پوکه های فشنگ است گفتی که گل نک نیمش نوشد کبوتر اگر آب بگذار قصه که اینجا سیلاب خون و خدنگ است گفتی که قبله نسیم است شک داشت باورم آن روز اما یقین به دلم هست که امروز کعبه ز سنگ است فوقالعاده است دیگه میگه گرایش عرفانی و دینی که سهراب داشت خب خیلی قوی بود سیمین میگه که تو اون به گرایش عرفانی که داشتی من خب خیلی باهاش چیز ن همدلی نداشتم م وگه ولی الان اگر از دین میخوای حرف بزنی یقین داشته باش که این دل این دین امروز به یک هیولای وحشتناکی بدل شده میگه که گفتی که قبله نسیم است شک داشت باورم آن روز اما یقین به دلم هست که امروز کعبه ز سنگ است فوقالعاده است بازا که پشته ببینی از کشته‌های برادر و سینه نا براری که از جنگ نفرت و ننگ است اما تو غم نشناسی و از مرگ هم نه هراسی موجت به سخره نگیرد دریا سرای نهنگ بله این هم مال در حقیقت جنگ دو سه ماهی بود که تازه شروع شده بود و خرمشه رو گرفته بودن و وحشتناک بود اون اوائل جنگ میزان کشته‌ها و قصاوت و شقاوت که صدام حسین مرتکب میشد با تجاوز به خاک ایران این مال اون دورست مال آذر ۵۹ هست غبار خشک خون بر نخل نثار خونه تر بر خاک جز این چه طرفه دیگر نخل جز این چه تازه دیگر خاک حماسه شهادت را به حرف حرف جان بنوشت بلند قامت سرباز قصیده‌ای چنین بر خاک حماسه شهادت را به حرف حرف جان بنوشت بلند قامت سرباز قصیده‌ای چنین ور خاک جهان شنیده است اینک که از خراب خونین شهر بلند واژه تر سرداد سرود تل زعتر خاک روا مباد آبی خوش به کام آتش افروزان که رفته دوستی بر باد که خفته آشتی در خاک ستاره‌های روشن را چنان شتاب کارون برد که نی از این قوی‌تر شب که نی از این سیاه‌تر خاک شراره‌های هستی را چنان به کین فرو کشتند که روی تله خاکستر کنون گرفته بستر خاک شکوه مرگ را سیمین عظیم‌تر شکوه مرگ را سیمین عظیم‌تر سرودی کن که تن بود سراپا دشت که جان بود سراسر خاک این این غزل هم اولش نوشته اندوه گنان اای برای آوارگان وطنم برای ایرانیانی که خارج از کشور بودن پای در چشمه بر تخت سنگی خسته واری خلوتی بی تو دارد پر از تو بی تو و آری کفش فرسوده اش خانده در گوش ماجرایی رنج بیهوده اش بسته بر دوش کوله باری دست بافی گره در گره تور موی بندش هر گره عقده حسرتی را یادگاری خفته بر دوش و خاری گرفته گیسوانی مانده در گوش و از یاد رفته گوشواری نان خشکش که نشکسته در آب پار سنگی اشک گرمش که نک سسته از چشم چشم ساری هر زمان را دریده شاخ خشکی هر کجا دامنش را کشیده نیشه خواری با نگاهش روان کاروانی پویه و صبر برده بار گران از دیاری تا دیاری چشم‌هایش سفال شکسته تار و خسته هر یکی کاسه سرد و گرمی روزگاری گونه‌ها میوه زبر کاجی فلس فلسی دستها پنجه خشک تاکی پر شیاری در بیابان که پیچیده گردی شوغ چشمش مرکبی دیده آغشته خون بی‌ سواری تا کجا شب درآید کجا خواب بی چراغی یا کجا انتها یا کجا مرگ بیزاری خب اگر اجازه بدید من د تا غزل دیگه بخونم و این مجلس رو به پایان ببرم همینان دوست هست بخواد صحبت بکنه نه نه مثل که همه دیگه رفتن تو حال و هوای گوش کردن به اشعار رها مکن که پرزدن را کبوترم نمی‌شناسد مال اردیبهشت ۶۲ رها مکن که پرزدن را کبوترم نمی‌شناسد شکست بال و پر حریمی جز این حرم نمی‌شناسد غذا به کفه صبوری رضای من چگونه سنجد که جز دل تو پاره سنگی برابرم نمیشد شناسد دلیل دل شدم از اینسان که یار گرم عاشقی نیست دلیل دل شدم از اینسان که یار گرم و عاشقی نیست قبول او نشد که سردی ز سرورم نمی‌شناسد دلم هوای دوست دارد بلند آسمانی اما توان من به جز دو گامی که میپ م نمی‌شناسد زبانم این کلیم الکن نمی‌‌خورد فریب یاقوت که صدق طاعتش گزندی ز اگرم نمی‌شناسد به شیوه بتان نمرود زمان بتد شکن یقا چنان شکسته پیکرم را که آذرم نمیشناسد نیاز او به ناز من بود که سر سرفراز من بود چه شد مرا چه رفت با او که دیگرم نمی‌شناسد و عجب این شعر هم حالا آذرش هستم بذارین این دو غزل رو بخونم اینم م همون دورانه این کجا سپید است این کجا سفید است رفته خون زرک هاش رنگ شب پریده است گفته بودم آن شب که این شراب نور است در ار روغ ظلمت روشنی میی دست لیک امشب من آنچنان سیاه است که از سپیده زارش کس گلی نشیده است این کجا ستار است چشم خسته جانیست نشکنی سکوتش تازه آرمید است این نه کهکشان است کشته‌ای جوان است سوی قبله او را مقبلی کشید است این نه لعل مریخ قطر ایز خون است که از گذسته شریان بر فلک جهید است این نه رود کارون اشک مادران است بهر رود رفته روز و شب چکیده است دشمنش خدا باد و از خدا جدا واد کینه در دل خلق هر که آفرید است عجب و خیلی امیدوار بود که نسل بعد از خشونتی که انقلاب و جنگ به بار آورد بیا آموزه و در حقیقت به سمت یی نلزه که این تجربه رو دوباره تکرار بکنه و بارها میگه این خشم که نسل جوان دارن این خشم باید در حقیقت مراقب باشن که به تکرار [موسیقی] و مقابله به مثل با خشونت‌هایی که انجام شده منجر نشه میگه من انن روز می‌گفتم که از مار می‌ترسم یعنی اتفاقی که اون موقع با مجاهدین خلق افتاد که جمهوری اسلامی اینا رو شروع کرد به گرفتن و کشتن و مجاهدین م شروع کردن به ترور و خشونت متقابل و در حقیقت این این جواب این هست که اگر حکومت خشونت نمی‌کرد اونها هم خشونت نمی‌کردن و حالا که حکومت خشونت کرده باید مراقب بود که در دام یا در در خود در دام خشونت نیفتاد و چرخه خشونت رو تداوم نداد من آن روز می‌گفتم که از مار می‌ترسم و تأکید می‌کردم که بسیار می‌ترسم به بازی طنابی را تن مار می‌کردی من آشفته می‌گفتم از این کار می‌ترسم چو بر دوش میبستی د مار دروغین را به فریاد می‌گفتم که بردار می‌ترسم تو گفتی که ز حاکم من از درد نالیدم که جاور جوون جانی جوان خوار می‌ترسم تو خندیدی و گفتی که بازیست من گفتم ز بازی که انجامد به کشتار می‌ترسم گرفتند جان جان ماران تو را خنده وحشت شد گرفتند جان ماران تو را خنده وحشت شد گرفتی ز دامانم که مگذار می‌ترسم سر از یأس جنباندم نگاهم نشانی شد ز درماندگی یعنی به ناچار می‌ترسم پی پاس خود زان پس یعنی تو خشونت وزیدی اون‌ها در مقابلت خشونت ورزیدن حالا برای حفظ نظام و حفظ امنیت شروع کردی دوباره مردمو ب کشتن پی پاس خود زان پس بسا مغز برکندی من از مار این نه که از یار میترسم بله خب حمید جان بله در خدمتیم اگر که د ساعت آره دو ساعت فک کنم دارین میخونین احتمالا گلتون خیلی خوش شده باشه اگر میخوا ادامه بدی میتونیم موسیقی کنیم اگرم نه که موسیقی رو حسن خطام بذاریم هر جوری که شما سلام آخه میخوام دوستانم خسته نکنم خب بذارید اینم بخونیم دیگه پایان این مجلس باشه رویی ام روئم رویده ناگاه از ریشه عشق و جنون بر خاک و خون آه خود چیست جز بی‌حاصلی این رویش و برگ با این ت گرگین بیمه مرگ این عمر کوتاه بس قنچه نشکفته از گلبن فرو ریخت شرمنده من از این شکفتن های بیگاه هر برگ من سر در کنار گل نشسته از هر برگ من سر در کنار گل نشسته از دشنه گوید ماجراها با جگرگاه گفتم بر افروزم چراغ توبه از عشق شاید که عقل آید دلیل جان گمراه طوفان خاموشش می‌کند فریاد فریاد شیطان فریبم می‌دهد الله الله جانست و عشقی بی‌امان تا خود چه سازد گیرایی گیرایی این شعله در این خرمن کاه زد رنگ لعلی آتش تصویر عشقت بر لوحه سیمین شعرم خواه ناخواه بسیار خب سپاسگزارم از دوستان که به من اجازه دادن که این وقت رو در خدمت شما باشم امیدوارم که ملول نکرده باشم شما رو و اگر یه موقع نکتهای داشتید راجع به حالا اونچه که من درباره سیمین گفتم و یا اگر خطایی در خوندن من بوده و هست من خیلی خوشحال میشم که اینا رو هم یا در چت بنویسید یا برا من پیام بذارید یا در یوتیوب که اینها رو میگذاریم اونجا پیام بدید که هم دیگران بدونن و هم من یاد بگیرم از همه دوستان سپاسگزارم حمید آقا خیلی ممنونم اگر دوستی سخنی نداره ما با دوستان وداع کنیم بله خیلی ممنون از شما و خسته نباشید فکر کنم خیلی دوستان لذت بردن از حال و هوای اشعار و من این هوای گریه رو بعد از خداحافظی شما پخش می‌کنم مرسی به پیشنهاد دوستان بله سپاس وقت همه دوستان خوش