اعلام
کردم در این جلسه چند غزلی
از خانم سیمین بهبهانی خواهم خوند راستش
امروز اتفاقی من یاد سیمین کردم چونکه در
کارگاه جستارنویسی بودیم همچون به اتفاق
من یاد یکی دو غزل از سیمین افتادم و
خوندم و بعد دلم هوای خوندن غزل او رو کرد
و فکر کردم شاید در این ایام که ایام
سالگرد انقلاب ایرانم هست خوندن از سینین
بدون به اصطلاح مناسبت نباشه و یادی کنیم
از این شاعر بزرگ که
شاید به دلایل مختلف اونجور که شایسته هست
یادش گرامی داشته نمیشه
و شناخته شده نیست مخصوصاً برای نسل
جوانتر من نمیدونم دوستان چقدر با شعر
سمین آشنا
هستن اولا من بگم که من نه متخصص ادبیاتم
نه منتقد ادبیم نه هیچ چیزی من فقط یه
خوانندم یه خواننده
علاقمندم و خب از دیرباز من با شعر سیمین
انس داشتم ولی الان سالهاست که نخوندم و
برای اولین باره که شاید بعد از ه ه ده
سال برمیگردم
سیمین و شعرایی که خواهم خوند
از مجموعه اشعار ایشون هست که به نام جای
پا جای پات تا آزادی منتشر شده در
انتشارات
نوفر تابستان ۷۷ بنابراین من چاپ دیگری از
شعر سیمین ندارم سیمین
بهبهانی خب یکی از مهمترین ویژگی هاش در
ادبیات ما اینه که دوره اولیه شعراش بیشتر
با قطعات و دو بیتی هاست ولی زمانی اوج
میگیره که شروع میکنه به غزل گفتن و ویژگی
مهمی یعنی یه چیز به اصطلاح خصلت ممتاز
سیمینه بهبهانی
مجموعه اوزان عروضی جدیدیست که وارد زبان
فارسی میکنه و در
حقیقت زبان غزل غزل فارسی رو از نظر وزنی
یک قنایی میده که خب کاملاً جدید هست
یعنی در شعر معاصر ما کسی رو نداریم که
همچین جایگاهی داشته باشه و تحولی در
عروض فارسی به وجود آورده باشه منتها این
از نظر شکلی هست از نظر به اصطلاح سوری
این تحول رو به وجود آورده که خب خ محصول
شاعر شاعرانگی میشه
ما سیمین در یه خانواده خیلی هنر به ا
فرهیختهی متولد
میشه
مادرش فرانسه دان بسیار مسلطی هست و پدرش
عربید دان بسیار مسلطی هست من نام مادرشو
متسفانه فراموش کردم ولی نام پدرش عباس
خلیلی هست که یکی از به خاطر فعالیت
روزنامه نگاران مخصوصا خیلی معروف است
سیمین در کودک و نوجوانی فرانسه رو از
مادرش یاد میگیره و عربی رو از پدرش پدرش
عباس خلیلی عربی رو انقدر مسلط بود که یک
زمانی مجله اگر اشتباه نکنم المقتطف در
قاهره یک مسابقهای گذاشت مسابقه قصیده
سرایی و عباس خلیلی قصیده در اون مجله
المحد ف قاهره برنده شد یعنی از عربا جلو
زد و این نشان دهنده تسلطش بر عربی بود و
فرو و سیمین کسی بود که عربی رو بسیار خوب
میدونست و فرانسه رو بسیار خوب میدونست
خب فارسی رو هم به واسطه این دو
زبان خیلی شکل دیگری براش تسلط داشت
سیمین به متون کلاسیک عربی خیلی تسلط داشت
از جمله به خود قرآن و چند ترجمه کرده از
سورههای قرآن سورههای کوچک قرآن که شاه
کارن اون ترجمهها و من نمیدونم فرزندشون
آقای علی بهبهانی اگر
در
حقیقت بیش از اونچه که منتشر شده از ایشون
دست نوشتههایی دارند امیدوارم یک روزی
منتشر کنند از
ایشون سیمین یک مقاله خوبی اگر بخواین
سینو بشناسین یه مقاله خوبی داره
آقای زنده یاد علی محمد حقشناس وقتی که
دفتر شعر سیمین به نام خط ایز سرعت و از
آتش منتشر شد فکر میکنم دهه ۷۰ بود من ا
موقع ایران بودم این مقاله من الان یادم
نیست یه مقاله کجا چاپ شده ولی
اگر اگه اشتباه نکنم یه مجموعهی کتابی هست
از آقای حقشناس که مجموعه مقالاتش منتشر
کرده در اون کتاب باید باشه در اون کتاب
آقای حقشناس
خیلی به اصطلاح گزارش خوبی از روند فکری و
هنری و
ادبی سمین بهبهانی میده به اصطلاح روند
سرگذشت تحولات فکری و ادبی و میگه که
انتشار خطی ز سرعت و از آتش یک نقطه عطف
هست در
کارهای در کارهای خانم بهبانی همون طور که
مثلا تولد دیگر در کارهای فروق فر زادی
تحولی بود یه نقطه عطفی بود این خطی ز
سرعت از آتش هم همین طوره پیش از اون
غزلهای سیمین بیشتر عاشقانه است البته به
این معنا نیست که دغدغههای اجتماعی درش
وجود نداره هست دغدغههای اجتماعی مخصوصاً
نسبت به فقر نسبت به
زندگی زنان روسبی نسبت به زنانی که مجبور
هستن در نظام
سلطه کرامت خودشون رو در حقیقت نادیده
بگیرن و یه نقد اجتماعی هست
در شعرهای دوره اولیه شعر سیمین ولی بیشتر
غزل هاش و همین طور شعرهای دیگش مایع
عاشقانه داره و
مایع در
حقیقت خیلی گاهی اروتیک هم هست که خواهم
خوند از شعراش منتها از خطی ز سرعت آتش
خیلی شعر سیویل خیلی سیاسی میشه در حقیقت
و واکنش نشون میده به وقایع سیاسی به
مسئله جنگ به مسئله قتلها به مسئله اعدام
ها به
مسئله وضعیت جامعه که خب از این جهت
درخشان هست بعضی از غزل هاش درخشان هست و
امیدوارم که حالا دوستانی که خوندن
نظرشونو بگن یا دوستانی که
نخوندن
بیشتر تشویق بشن یا کنجکاوی پیدا کنن که
بخونن من کاملا رندم و
اتفاقی چند تا از غزلهای شاید ۱ ۲۰ تا از
غزلهای سیمین رو انتخاب کنم و براتون
بخونم و بعد بگم که اینا به چه دوره هایی
بیشتر تعلق
دارن فخر عظما ارغون چون گفتن یادتون رفت
بله مادرشون فخر
عظما بله بله بله بله بله بله و بله
خانواده فرهیختهی بودند
و از این جهت خب خیلی شانس بزرگی داشته
خانم سین
بهرانی
اسم این غزل عنوان این غزل هست پونه
وحشی ستاره بی تو به چشمم شرار
میپاشد فروغ ماه به رویم غبار
میپاشد خدای را چه نسیم است اینکه بر تن
من نوازش نفسش انتظار
میپاشد خرو روش رود دمان شور عشق میریزد
سکوت کوه گران شوق یار
میپاشد بیا که پونه وحشی ز عطر مستی بخش
بخور می به لب جویبار
میپاشد ستاره میدمد از چلچراغ سرخ تمشک
که گرد نقره بر او آبشار
میپاشد خیال گرمی عش عشقت به ذرههای تنم
نشاط و مستی بیاختیار
میپاشد چه سود از این همه خوبی که بی تو
خاطر من غبار غم به سر روزگار
میپاشد
بله یک حضر دتری
ازش
[موسیقی]
تشنگان اسمش هست تشنگان را نوش
بارد تشنگان را نوش بارد شاخه نقله ترم
خستگان را سایه آرد
چتر شادی
گذرم سنگسارم میکنند و میوه باری
میکنم سنگسارم می میکنند و میوه باری
میکنم شاخ سارم میبرند و شرمساری میبرم
هر زمانم هرز رویی با زبانی همچو خار گوید
آن لعنت که خواهد تا چه گوید داورم با دل
هم خوانگ یک آسمان بیگانه شاید از
سیارهای در کهکشانی دیگرم همچو برگ بید و
بیخ کاسنی تلخ همچو برگ بید و بیخ کاسنی
تلخند لیک تلخ شان بیرون نکرد آسیب تب از
پیکرم بر تنم طوفان وزان و من درختی
استوار کف زنان شادی کنان هر شاخه
بازیگرم گر بهو زند استخوانم در نیستان
همچون نی گوید از ایشان گذشتم ناله
خاکسترم هر که دارد تیر زهر آلوده از کنیا
حسد گویمش اینجا نشان اینک دلم اینک سرم
چشمه لغزنده سنگم خاطری روشن مرا دادهای
یا رب که از سنگین دلیها
بگذرم
این غزل اسمش هست آهوی
دستهایت ای آبی دو
چشمت هفت آسمان
دیگر خندیده در
نگاهت رنگین کمان
دیگر ای در تن تو جاری سیما به کهکشانها
تا با تو ام چه خواهم از کهکشان
دیگر پرواز وسعت را گاه فرود راحت جز سینه
کریمم کو آشیان دیگر این یکی از ابیات
خیلی
اروتیک سیمین هست پرواز بوسات را گاه فرود
و راحت جز سینه کریمم کو آشیان دیگر چون
ساقه بهاری از جوش عشق
روید چون ساقه بهاری از جوش عشق روید
پیوسته از وجودم برگ جوان دیگر ایثار و
مردمی را تندیس اگر بسازم غیر از تو کی
پسندم در او نشان دیگر دیوار اگر شکستم جز
بر تو دل نبستم نامهربان نشستم با مهربان
دیگر آهوی
دستهایت در سبز زار زلف هرگز نشان نبیند
از آهوان دیگر در باورم نیاید دور تو
زندگانی در پیکرم نگنجد غیر از تو جان
دیگر و بگذارید
از عاشقانههای دوره
آخر شعر
سرایی خانم بهبهانی براتون بخونم این شعر
وقتی منتشر شد یادم نیست کجا منتشر شد توی
گردون بود توی دنیای سخن بود تو آدینه بود
یادم نیست کجا منتشر شد وقتی منتشر شد اون
مجله رو توقیف کردن و یکی از اتهاماتش بود
این شعر من الان به خاطرم نیست یک خاطره
دوری دارم از این ولی این شعر خیلی
دردسرساز شد برای ناشر به دلیل همین در
حقیقت بار اروتیکی که داره اسمش هست در
زیر چادری از
ابر در زیر چادری از ابر با آفتاب خوابیدم
خندید و گفت میسوزی گفتم چه باکو
خندیدم دستش چه شعلهای میزد چشمش چه
آتشی میریخت حیران و خیره رویش را
میدیدم و
نمیدیدم آغوش آتشینش را بر من گشود و
سرتا تاپا بیرون ز خود نهان دروی از تاب
عشق لرزیدم انگار گفت
میترسی گفتم که ترس و من
هیهات تا عشق سوی من آمد تنها ز ترس
ترسیدم یک بوسه بود و دلکش بود گیرم میان
آتش بود سر تا به پا شرر گشتم روشن شدم
درخشید از شعله ساختم بستر شد ذره هام
خاکستر طوفان گرفت در جانم آشفتم و پریشم
اینک غبار
ویرانم گرد جهان شتابان ام اما خوشم که
میدانم تنها عروس
خورشیدم خب
اگر
دوستان خودشون هم پیشنهادی دارن
میتونن بفرماین تا من ببینم که آیا
میتونم بخونم
بیام
خب بله ش گفتن که سوالم میتونیم بپرسیم تو
چت باید بپرسیم یا بیاین بالا سؤال کنیم
نه بیان بالا بپرسن نه اشکال نداره بیان
بالا
بپرسن الان میخوان
بپرسن توی چت نوشتن دیگه نمیدونم آره فکر
کنم
منظورشون شعر معلم و شاگرد گفتن اگه ممکنه
دی آقا گفتن که شعر معلم و شاگرد اگه
ممکنه
ب معلم و شاگرد اسم شعر چی هست که من
میتونم توی فهرست پیدا
کنم
آها فکر کنم که پیدا
کرد این شعر باید
جز دوره اولیه شعرای ایشون
باشه
بله بله دیگه همون دوره اولیه اس که شرای
اجتماعیش بیشتر همین معطوف به فقره
و
بخش آسیب دیده
جامعه اسم این شعر معلم و شاگرد
هست که خواهم خوند براتون بگذارید یک غزل
دیگه
بخونم باز این از
غزلهای
اروتیک سیمین به شمار
میاد
شبی به امن حریم تو راه خواهم
برد شبی به امن حریم تو راه خواهم برد به
زینهار دو چشمت پناه خواهم
برد ب دین شکوه و نوازش که دیدگان تو راست
نیاز خویش بهدان پیش گاه خواهم
بفت به آستان تو با چشم شکوه گستر خویش
ریزههای به دو سطری سیاه خواهم
آت دو تاق اطلس سبز نگاه نرم تو را به
هجله خانه خورشید و ماه خواهم برد ز ترفه
های زمرد در آن دو حقه یشم هزار نادره با
یک نگاه خواهم
بد شبی به امن حریم تو راه خواهم برد به
زینهار دو چشمت پناه خواهم برد شبی کنار
تو تا بامداد خواهم خفت چنان برهنه که شرم
از پگاه خواهم
بد ز سوز سینه خود تا کنام باور خلق لبان
سوخت ات را گواه خواهم برد سزای پیشکشت در
حضور وصل تنی چو آهوان حرم بیگناه خواهم
گفت اگر زمانه نقشی گر امان دهدم شبی به
امن حریم تو راه خواهد
آفت بله
یک غزل جانم سوالتونو نوشتن اگر که
میخواین مطرح کنن بله بفرمایید پرسیدن که
به عنوان کسی که زیاد اهل شعر نبوده چطور
میشه با این گونه اشعار رابطه بهق کرد و
درک فراگیری کرد از مضامین مورد نظر
شاعر خب این کار در حقیقت استادان ادبیات
و منتقدان ادبیات هست که کتابهایی بنویسن
برنامههایی داشته باشن برای اینکه برای
کسانی که تخصصشون شعر نیست در حقیقت این
این دنیای شعری اینها رو
بشناسن مثلاً من همین که مقاله آقای
حقشناس رو که اشاره کردم برای اینه شما
اگر با دنیای
به بهانی سین آشنا نیستین اون مقاله رو
بخونین خ اقت بعد شعراشو بهتر میفهمین و
میدونین که مثلا این شعرا در جهان شعری و
جهان هنری این شاعر چگونه است باید کم کم
انس گرفت و میدونید که
شعر چیزی نیست که شما یک بار برای همیشه
بخونید و
بفهمید دنیای هنر اینطوره نه ن فقط شعر
شما فیلمم همین طوره شما میخواید ی
کارگردان خوب بشناسید نمیتونید یک کارشو
یه بار ببینید و بعد دیگه بگید خب من اینو
شناختم باید کاراشو اولا کارای متفاوتش
ببینید بعد چند بار ببینید بعد نقدا رو
بخونید دربارش بخونید بعد در حقیقت زبان
او رو
بیاموزید و این خب یک شکیبایی یک آهستگی
لازم داره که شاید انسان عصر ما که انسان
جرعت و انسان شتاب زدگی و سراسیمگی خیلی
باهاش چیز نداره انس نداره به طور کلی
بدونید که فهمیدن نیاز به آهستگی داره و
آهستگی یعنی مقاومت در برابر این شتاب
زدگی که جهان جدید ما رو داره بهش هول
میده مدام این زندگی شتاب زده زندگی سرا
سرسری زندگی ماشینی زندگی عادت بنیاد ما
رو همش به سریع دیدن و گذشتن و ساندویجی
کر خواستن همه چیز سوق میده به توییتری
دیدن دانش به تو توییتری خواستن هنر و
ادبیات باید در برابر این مقاومت کرد باید
به قول نیچه میگه که خواننده من باید مثل
گاو باشه یعنی بخوره و بعد همین طوری
آهسته آهسته نشخوار بکنه نه با شتاب یک
جمله رو انتخاب بکنه و خوشش بیاد و بره
مثل اینکه شما یه نفر بیاد از کنار یک
باغی یه گلی بشینه و به سرعت رد بشه اون
از از اون باغ چیزی
نفهمیده خوندن فهمیدن درک کردن
شناختن هر چقدر با درنگ بیشتر هرچقدر با
شکیبایی و آهستگی و تمل
و دقت بیشتر باشه طبیعتاً عمیقتر خواهد
شد ستاره دیده فرو بست و
آرمید بیا
شراب نور به رگهای شب دوید
بیا ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت گل
سپیده شکفت و سحر دمید
بیا شهاب یاد تو در آسمان خاطر من پیاپی
از همه سو خط زر کشید
بیا ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم ز
غصه رنگ من و رنگ شب پرید
بیا به وقت مرگم اگر تازه میکنی دیدار به
هوش باش که هنگام آن رسید
بیا به گامهای کسان میبرم گمان که
تویی به گامهای کسان میبرم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بست تپید
بیا
نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت کنون
که دست سحر دانه دانه چید
بیا امید خاطر سیمین دلشکسته تویی مرا
مخواه از این بیش ناامید
بیا این یکی از
غزلهای بسیار
شاخص سیمین
هست در غزلی دیگر گفتی که میبوسم تو
را گفتم تمنا
میکنم گفتی که گر بیند کسی گفتم که هاشا
میکنم گفتی ز وقت بد اگر ناگه رقی باید ز
در گفتم که با افسونگری او را ز سروا
میکنم گفتی گفتی که تلخیهای می گر
ناگوار افتد تو را گفتم گفتی که تلخیهای
من گر ناگوار افتد تو را گفتم که با نوش
لبم آن را گوارا
میکنم گفتی چه میبینی بگو در چشم چون
آیینم گفتم که من خود را در آن ریان تماشا
میکنم گفتی که از بیطاقت دل قصد یغما
میکند گفت گفتم که با یغ گفتم که با
یغماگران باری مدارا
میکنم گفتی که پیوند تو را با نقد هستی
میخرم گفتم که ارزانتر از این من با تو
سودا میکنم گفتی اگر از کوی خود روزی تو
را گویم برو گفتم که ۱د سال دگر امروز و
فردا میکنم گفتی اگر از پای خود زنجیر
عشقت وا کنم گفتم ز تو دیوانه تر دانی که
پیدا میکنم
غزل دیگری که به عنوانش هست
محول
خاکستر
شبی نگاه به روی امیدواران
کن سیاهی شب ما را ستاره باران
کن نشسته چون گل یخ دل به سرد مهری دوست
به بوی او او هوس گرمی بهاران کن چو چنگ
سر به گریبان شرم افکندیم بیا و گوش به
آهنگ شرم ساران کن ز عودسوز خدا عطر شعر و
ساز آمد نظر به سوختن ما گناهکاران کن
نهان به مخمل خاکستریم همچو شرار نسیم باش
و گذاری به خاکساران کن به یک نگاه
پر صبر ما توانی سوخت شهاب خویش نشان گیر
بی قراران کن برآور از چمن طبع خویشتن
سیمین گل نیازی و تقدیم نیاز داران
کن یکی دیگه از غزلهای زیبای
سیین به در
حقیقت یک غزلی اس
که
در یادم رفته اصطلاح بدیعی ش اصطلاح ادبی
شو
به وقتی یه شاعری غزل میگه شاعران دیگه در
همون مایع یا در همون وزن و قافیه شعرایی
میگن که در حقیقت یه جوری چی میگن یادم
نیست اصطلاح اگر دوستان یادشونه بگن
مثلاً فروغ فرخزاد فقط یک غزل داره که چاپ
شده اون یک غزلش در استقبال شعر سایه است
اونم سایه میگه هر شب به د هر شب به قصه
دل من گوش
میکنی هر شب به قصه دل من گوش
میکنی سنگی و ناشنیده فراموش
میکنی اگر اشتباه
نکنم بذارین نگاه
کنم شعر
شعر سایه هست امشب به قصه دل من گوش
میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی ا
وقت شعر فروغ هست که هر شب به قصه دل من
گوش میکنی سنگی و ناشنیده فراموش میکنی
حالا این شعری که میخوام بخونم
غزل سیمین این هم در در حقیقت در
نگاه به غزل دیگریست از سایه سایه میگه تا
خیال دلکش گل ریخت در آغوش
چشم صد بهارم نقش زد بر پرده گلپوش چشم
چشم از اون ردیفهای
بسیار به اصطلاح سخ هست
در شعر فارسی شعر گفتن کسایی مثل مثلا
صاعب و بیدل و اینها شعر گفتن از اون
قافیه های سخت هست
سیمین میگه که مخمل مشکان مشکین میکشی بر
دوش چشم سایه پرورد نازند دند و مخمل پوش
چشم تا عروس قصه درد تو باشد ساعتی گوشوار
از اشک خود آویختم در گوش
چشم راز عشق سینه سوزم را کدامین فاش کرد
لرزش گویای لب یا خواهش خاموش
چشم روز رس وایی مگر در پیش دارم که
اینچنین نقش رویای تو امشب خفته در آغوش
چشم آزمون طاقتم را مهر طلعت بر فروز تا
چو موسی افتد از پا مردم مدهوش چشم گرچه
از کار نظربازی دمی غافل نماند سیر از این
بازی نیامد طفل بازی گوش چشم سای وش رفت
فم ز پی آن را که همچون
آفتاب منت روشنگری دارم از او بر دوش چشم
میبینید که به سایه اشاره میکنه یکی از
ویژگیهای شعر سیمین بهبهانی این هست که
به دلیل تسلطش بر
قرآن بسیار بسیار از
استعارهها و تصاویر قرآنی استفاده کرده و
استفاده که کرده از قرآن بسیار خلاقانه
است و در بعضی موارد بینظیر هست در شعر
فارسی و از این جهت هم باز ناشناخته است و
این نشون میده که وقتی که
شما توانایی ادبی داشته باشین چقدر
میتونید از این متون کهن استفاده بکنید
بدون اینکه مخصوصا متون دینی بدون
اینکه لزوما اعتقاد مذهبی داشته باشید یکی
از ویژگی
های شعر ادبیات مدرن تف مدرن همین شیوه
غیر دینی خواندن متون دینیست و از این جهت
خب ما خیلی مشکل داریم به خاطر
اینکه شعرای مدرن ما یا نویسندگان مدرن ما
اغلب بیگانه هستند با سنت و فرهنگ دینی و
اصلا یک نو
حساسیت غیر معقولی هم دارن که مخصوصاً به
کار نبرن از جمله کسانی مثل شاملو ولی این
شعری که
خوندم شعر در حقیقت همین شعری که غزلی که
از از سیمین خوندم اشاره به موسی میکنه خب
این کاملاً تا چو موسی افتاد از پا مردم
مدهوش چشم اشاره میکنه به بیهوش شدن موسی
در طور سینا و آیه قرآن یکی از
زیباترین
غزلهای سیمین ماندگارترین غزلهای سیمین
غزلی اس که از یک آیه قرآن استفاده کرده
یا الهام گرفته یا این استحاره رو استفاده
میکنه در قرآن میگه
اظ
خلقت آیا نمین نگرند به شتر که چگونه
آفریده شد و اینجا سیمین از استعاره شتر
استفاده میکنه برای این این غزل فوقالعاده
است این غزل از یک درخشانترین غزل های
فارسی
معاصر و نگاه کن به شتر
آری که چگونه ساخته شد باری نز آب و گل که
سرشت تندش ز سراب و حوصله پنداری و سراب
را همه میدانی که چگونه دیده فریب آمد و
سراب هیچ نمیداند که چگونه حوصله میاری و
چگونه حوصله می آری به اتش به شن به نمک
زاران و حضور گستره را دیدن به نگاهی از
سر بیزاری و نگاه کن که نگاه اینجا ز شیار
شوره نشان دارد چو خطوط خشک پس از اشکی که
به گونههات شود جاری و به اشک بین که تهی
کردد ز هر آن کهه مایه آگاهی و تو این تهی
شده را باید ز کدام هیچ بی باری و در این
تهی شده میبینی هیمان اشتر اتشان را که ج
جنون برآمده با صبرش نرود سبک به گران
باری و جنون دو نیشه رخشان شد به صفح
خشونت دندانها که ز صبر کینه به بار آید
که ز کینه زخم شود کاری و نگاه کن که به
کینت توزی رگ ساربان زده با دندان ز سراب
حوصله تنگ آمد و نگاه کن به شتر
آری بسیار غزل زیباییست
که قابلیت تاویل و تفسیر بسیار فراوانی
داره
خب دوستان نکته ندارن حمید
آقا
نکته در مورد استقبال گفتن که گفتین گفتن
باید بگیم به استقبال میرن به استقبال بله
بله
درسته خب کمکم بریم سراغ شراک مایع
اجتماعی
و سیاسی میگیره شلوار تاخورده رم گفتن
اگه میشه بخ حتماً حتماً حتما
حتما حتماً خب این شلوار
تاخورده شعریست
که وقتی که سیمین می میرفته در نمایشگاه
کتاب بوده تو نمایشگاه کتاب ی یه پسری رو
میبینه که
در حقیقت
با پا نداره و با یک با د تا اسها داره
راه میره و اونجا میشینه و گریه میکنه
از دیدن حالت این بچه جوانیش و از دست
دادن پاش و اونجا این شعرو
میگه میگه شلوار تاخورده دارد مردی که یک
پا ندارد خشم است و آتش نگاهش یعنی تماشا
ندارد رخساره میتاب از او
اما رخساره میتاب م از او اما به چشمم
نشسته بس نوجوان است و شاید از بیست بالا
ندارد
بادا که چون من مبادا ۴۰ سال رنجش پس از
این خود گرچه رنجست بودن بادا مبادا
ندارد با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار
رفت گفتم تا چون رود او که پایی چالاک
پیما
ندارد طقطق کنان چوب دستش روی زمین میزند
مهر طقطق کنان چوب دستش روی زمین مینهد
مهر با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد
لبخند مهرم به چشمش خواری شد و دشنهای شد
این خوی گر با درشتی نرمی تمنا نداد دارد
بر چهره سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است
یعنی که با کاهش تن جانی شکیبا ندارد گویم
که با مهربانی خواهم شکیبایی از او پندش
دهم مادرانه گیرم که پروا ندارد رو میکنم
سوی او باز تا گفتگویی کنم ساز رفت است و
خالیست جایش مردی که یک پا
ندارد
این هم یکی دیگر
از غزل هاییست که مربوط به
دوران خیلی
دشواره مخصوصاً برای
روشنفکران در ایران پایان دهه از ۶۰
هست خورشید زلف
نارنجی کی آفتاب خواهی کرد
این برفهای چرکین را کی آب آب خواهی
کرد طوفان اخم بر ابرو کی این سرای وحشت
را با ساکنان ارواح از پی خراب خواهی کرد
دریای چشم زنگاری با نطفه کدامین وصل شن
ریزه صدفها را در خوش آب خواهی کرد ابر
ستبر پرباران در برکه کدامی این دشت با
موج چرخی لغزان رقص حباب خواهی کرد ای
تاک دلو و آب استین صد دست و صد رسن داری
کی خوشههای نارس را پر شهد ناب خواهی کرد
ای آسمان سر خفتن با یار مهربان دارم
گهواره کمانت را کی جای خواب خواهی کرد
آهی دل توهی دستم مهمان که میرسد از راه
با سکه کدامین قلب نقل و شراب خواهی کرد
ای شهسوار رویایی میگویی و نمیآیی با
این درنگ میمیرم پس کی شتاب خواهی کرد گر
بگذری به دیدارم تمثیل اشق خواهد شد نقشی
که از من کولی در دیده خواب خواه کرد نقشی
که از من کولی در دیده قاب خواهی
کرد بله
مرسی شخ خیلی مجهول و همچنین دوباره
میسازم و وطنم گفتم اگر این
کانش شعر اونم مجبول دوره
اولیه شعرش هست اجازه بدین پیدا
کنم
فق
مغول
بله
بچه
صبحتان بخیر
سلام درس امروز فعل مجهول
است فعل مجهول چیست
میدانید نسبت فعل ما به مفعول
است در دهانم زبان چو آویزی در تهیگاه زنگ
می
لغزید صوت ناساز م آن چنان که مگر شیشه بر
رو روی سنگ می
لغزید ساعتی داد آن سخن دادم حق گفتار را
ادا کردم تا ز اعجاز خود شوم آگاه ژاله را
زان میان صدا کردم ژاله از درس من چه
فهمیدی پاسخ من سکوت بود و سکوت ده جوابم
بده کجا بودی رفته بودی به عالم
هپروت خنده دختران و غرش من ریخت بر فر
ژاله چون باران لیک اوبود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران
خشمگین
انتقامجو گفتم بچهها گوش ژاله سنگین است
دختری تعنه زد که نه خانم درس در گوش ژاله
یاسین
است باز هم خندهها و هم همه ها تند و
پیگیر میرسید به گوش زیر آتشفشان دیده
من ژاله آرام بود و سرد و خموش رفته تا
عمق چشم حیرانم آن دو میخ نگاه خیره او
موج زن در دو چشم بیگنه رازی از روزگار
تیره او آنچه در آن نگاه میخواندم قصه
غصه بود و هرمان بود نالهای کرد و در سخن
آمد با صدایی که سخت لرزان بود فعل من
مجهول فعل آن پدری اس که دلم را ز درد
پرخون کرد خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون
کرد شب شب دوش از گرسنگی تا صبح خواهر
شیرخوار من نالید سوخت در تاب تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید در غم آن دو تن
دو دیده من این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دیگر نمیدانم که کجا رفت و حال
او چون بود گفت و نالید و آنچه باقی ماند
حق هق گریه بود و ناله او شسته میشد به
قطرههای سرشک چهره همچو برگ لاله او ناله
من به نالهای آمیخت که غلط بود آنچه من
گفتم درس امروز قصه غم توست تو بگو من چرا
سخن
گفتم فعل مجهول فعان پدری اس که تو را
بیگناه
میسوزد آن حریق هوس بود که در او مادری
بیپناه
میسوزد آن حریق هوس بود پ در او مادری بی
پناه
میزد بله
یک
یک
غزل دیگهای که باز مربوط
به معلولین هست و کسانی که با چرخ رو به
اصطلاح چی میگن روی ویلچر نشستن ویلچر
نشینها باز این اینها رو جایی میبینه و
متأثر میشه
و این غزل رو میگه تصور کن که اینا مال
دوران بعد از جنگ سال این شعرش مال
اردیبشت ۶۹ هست دوران دوران خیلی خیلی
سیاهی بود من نوجوان بودم
و تازه کمکم انگار
که مردم داشتن از مستی شراب انقلاب به
بامداد خمار میرسیدن و از اون طرف از شوک
جنگ تازه داشتن آدما بیدار میشدن تازه
معلوم میشد چه در چه فاجعهای به سر
میبریم شادیکنان
میرفتند با چرخ اهدایی شان یک جو نبود از
عالم پروای بی
پایشان شوخی کنان میگفتند طنز و متل با
شادی برف درون میشد آب در حرم برنای ایشان
امکان نداره شما این غزل رو اون سالها
بخونید و
بتونید جلوی گریه خودتونو بگیرید
شادیکنان میرفتند با چرخ اهدایی شان یک
جو نبود از عالم پروای بی پایشان شوخی
کنان میگفتند طنز و مطل با شادی برف درون
میشد آب در حرم برنا ایشان بازیکنان
میجستند از پشته و جوباره آن پای چرخی
آنک و آن ترفه پویایی شان حیرت کنان
میرفتم با سایه هاشان از پی محو سبک
روحیشون مات دلا آسایی شان با بستنیها
شیرین با بستنیها شیرین عیشی فراهم شان
بود از ناگواری فارق شادا گوارایی شان جمع
کمال و نقصان زن صحنه آرایان بود عین دریغ
و تحسین آن
تماشایشان من زادهم اینان
را احساس میکنه اینا بچههای اون هستن
این خص خص مادری سیمین خیلی
عجیبه من زادهم اینان را در خاطرم میبالد
رویای نوزادی شان لبخند
رویایشان در چشم من میجنبه گهواره خردی
شان در گوش من
میپیچد آهنگ لالایی
شان لالایی گویم و خوابت کنم من غلام شاه
مهراب کنم من گدای کوچه را نانت روا باد
پلنگ بیشه را تیرت سزا باد الا منگوله
ابریشم من چو پرده در و فاقم محرم من علی
مرواری من سرمه من به سر دست قبای ترمه من
تمش که وحشی شیرین تردم تو را من با خدای
خود
سپردم پرستاری کنم تا پا بگیری شوی شمشادی
و بالا بگیری بلا دورت که از بالا نیفتی
کشی سر بر فلک از پا
نیفتی میرفتم و میخواندم لالایی و شعرم
را بیگانگان با سودا من مانده سودایی شان
میرفتم و آوازم با هقه هقی از بغضی صد
بوسه میزد از پی بر پای بی
پایش
عجب
و دورانی بود
که یا شما خانواده شهید بودین یا خانواده
اعدامی بودین یا خانواده جانباز بودین یا
خانواده کسانی که تبعید شده بودن از ایران
مهاجرت کرده بودن کسانی
که حکومت اونها
رو از وطن خودشون رانده بود همه یه جوری
داغدا بودن و هستن جامعه ایران همچنان
همین طوره
در چند تا خب اون موقع خیلی به دوستان
سیمین به سیمین اصرار میکردن که او هم
مهاجرت بکنه مخصوصا دوستانی که
در خودشون مهاجرت کرده
بودن و چند تا غزل داره که این غزلها جواب
داده به اونها که چرا من مهاجرت
نمیکنم
یکیش این
هست بیار نامه که
بنویسم چراغ خانه فروزن
بود دوباره سینه پر از
شادی دوباره سفره پر از نان بود بیار نامه
که بنویسم به خانه آمدنم امشب حدیث آمدن
واران به باغ پونه و ریحان بود دو دسته
رنم لغزان به زیر جامه ابریشم دو خوشه
یاسمنم رقصان به روی شانه عریان بود نشاط
من سخنی گویا میان دیده خاموشم نگاه من
غزلی شیوا به زیر سایه مشکان بود چراغ بود
و چراغانی سرود بود و غزلخوانی بهار بود و
گل افشانی اگرچه فصل زمستان
بود میان دست عزیزانم حضور آتش و ابریشم
به اشک یا به اشک شادی یارانم هجوم بوسه و
باران
بود عزیز دور
من از ایران نوشتنم به تو میباید که با
منت به دو لب حرفی اگر گذشت ز ایران
بود ز هجله های
جوانمرگان اگرچه داغ به دلداری حریق و جنگ
و جنون باری گذشت و رفت و نه آسان بود تو
کی جدا ز وطن بودی دلت به یاد وطن میزد
گرفتم اینکه
جداییها دو سوی عالم امکان بود خدا کند
که
بسازیمش ز نو به یاوه
نبازیم که داو دور در آن بازی دوار وحشت
دوران بود چه شاموا که چراغم را ز بیم جان
خفه میکردم این مال بمباران که میشد آژیر
قرمز میزدن
چراغ خاموشی میشد شبهای جنگ چه شاموا که
چراغم را ز بیمه جان خفه میکردم اگرچه
هرچه تو میدیدی
بهاش بیشتر از جان بود عزیز
دور خداحافظ
بر این دگر چه
بیافزایم هزار شکر که امشب را چراغ خانه
فروزن باز این هم یه غزله باز در همین
مایست عزیز دور
غمگین بمان که شب
سرآید شکوفههای سیمین ز تیرگی برآید عزیز
دور عاشق بخوان ترانه ات را بخوان مگر به
گوشم حدیث باور آید چه سود خواندنت را که
آن سوی جهانی شب تو چون سرآید شب من از
درآید رسید دور
شستم که طرف خود نبستم بگو دگر ز دستم چه
طرفای
براید ولی به زنده ماندن بسی بهانه دارم
یکی همین که فردا بهار دیگر آید یکی همین
که فردا نهال نو نشانم به پای او نشینم که
وقت نو برآید یکی همین که دانه بره کنم
فشان مگر به ما به خانه د تا کبوتر آید د
تا که بغبغو شان سرا سرود و های و هوشان
در این سکوت غمگین نشاط گستر آید یکی همین
که دستی ز دوستی بگیرم ک از آستین او گل
به جای خنجر آید عزیز دور صادق در آستین
چه داری تو را ز خنجر و گل کدام خوش تراید
بهانه ماندنم را یکی همین صداقت فریب گو
مبادا که عمر من
سرآید دوران بسیار بسیار سختی بود
اون
دوره
میگه این مال سال ۶۱ دوران اعدامها
دورانی که
تازه قتلعام و
اعدام تبدیل شده بود به یک بخشی از زندگی
روزمره آه چگونه
بگویم
آه چگونه بگویم با تو که واده من شو من که
شکست
سبویم آه چگونه بگویم چهره در آین امین من
که غبار صبوری پرده کشیده به رویم آه
چگونه بگویم سرو کرانه من شو من که دوباره
نیاید آب گذشته بجویم آه چگونه نباشم رام
غذا تو کبوتر عشق به گونه شاهین بال گشوده
به سویم راه چگونه بگیرم چشمه جاری جان را
اشک چگونه نریزم بغض فشرده گلویم گریه شام
و سحر را هیچ نشان نز دایم هرچه به چشمه
کوثر اشک زدیده بشویم گفتم و گفتم و گفتم
اینکه به کام جنونم کم نه به یاوه گرفتی
بیشه دگر بیش دگر چه بگویم اینکه به کام
جنونم دانی و خود چه توانی پن به جا چو
نیارم پند بند بگو که بجویم آه که ای تو
ندانم از پی پاسخ سیمین جان شفقان به لب
آمد آه که ای تو ندانم از پی پاسخ سیمین
جان چو فغان به لب آمد گفت که من همه
اوکم یا یه غزل دیگه که میگه دلم گرفته ای
دوست هوای گریه با من گر از قفس گریزم کجا
روم کجا من کجا روم که راهی به گلشنی
ندانم که دیده بر گشودم به کنج تنگ نامن
نه بستهام به کس دل نبسته کس به من نیز
چو تخت پاره بر موج رها رها رها
من ز من هر آنک او دور چو دل به سینه
نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا
من نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که
تر کنم گلویی به یاد آشنا من ز بودنم چه
افزود نبودنم چ کاهد که گویدم به پاسخ که
زنم چرا من ستارهها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با
من
بله
خب حمید آقا کسی نکته
داره شعر دوباره میسازم از وطنو درخواست
کردم و آقای میرزایی هم آقای میرزا هم
میخوان صحبت
کنن بسیار بذارید قبل از د تا غزل میخونم
بعد ایشون بخونن در هر دوش درباره وطن
اسمش هست بروید تا بمانم
و بالا بالای شعر نوشته به آنها که
رفتهاند به آنها که ماندهاند
بروید تا بمانم
بروید تا بمانم که من از وطن جدایی به خدا
نمیتوانم چو مجال تن شود پی چو بری زدم
رگ و پی تو همان حکایت ن شنوی س استخوانم
شب غربت هر چه رنگین ز بلور و نور و آزین
به چه کار آیدم این که در او نشاد
مانم ز گدازههای آتش شب و روز در کشاکش
چو خیال من مشوش شده ذهن
آسمانم گل روشنی نهان به خفه در چراغدان
به که به گوشها سنان به ز خروش گز
مکانم حرمی که سایه میزد به سرم اگر
بریزد دل من کجا گریزد که مقیم آستانم من
و کودکان و پیران غم جنگجو دلیران به همین
خموش ویران که در اوست آشان تصور کنید به
ایران میگه خموش ویران دقیقاً اینطور بود
من و کودکان و پیران غم جنگجو دلیران به
همین خموش ویران که در اوست آشیانم من و
کنج این پریشان به دیار سف لک کیشان نروم
که مهر ایشان به گدا وشی ستانم اگر این
کبود ایوان نگشاد است و خندان ز من است و
شهروندان نه به وام سایوان م به امید روز
بهتر پی گام گام دیگر زدهم به سوی باور
بروید تا
بمانم خب
این
تصویر وضعیت وحشتناک ایران که در شعر
سیمین
میبینید همیشه امید توش زنده است در سیا
سیاهترین وضعیت و این درخشان هست برعکس
بسیاری از شاعران دیگه در سختترین دوران
همیشه اینکه امید هست و دوباره میشه ساخت
دوباره میشه از نو آغاز کرد دوباره
میسازمت
وطن اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو
میزنم اگرچه با استخان خویش دوباره
میبویم از تو گل به میل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون به سیل اشک روان
خویش دوباره یک روز دوباره یک روز روشنا
سیاهی از خانه میرود به شعر خود رنگ
میزنم ز آبی آسمان خویش به شعر خود رنگ
میزنم ز آبی آسمان خویش اگرچه صد ساله
مردهام به گور خود خواهم
ایستاد
اگرچه صد سال مردم به گور خود خواهم
ایستاد که بردرم قلب اهر من ز نعره آنچنان
خویش کسی که عزم رمیم را دوباره انشا کند
به لطف شکوه میبخشد ام شکوه به عرصه
امتحان خویش اگرچه
پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بود جوانی
آغاز میکنم کنار نوباوگان خویش حدیث حب
الوطن ز
شوق بدان روش ساز میکنم که جان شود هر
کلام دل چو بر گشایم دهان خویش هنوز در
سینه آتشی به جاست ک از تاب شعلهاش گمان
ندارم به کاهشی ز گرمی دمان خویش دوباره
میبخشیم توان اگرچه شعرم به خون نشست
دوباره میسازمت به جان اگرچه بیش از توان
خویش