خواندن ابیاتی از «اسکندرنامه نظامی گنجوی» - بخش دوم

بله سلام عرض می‌کنم حضور شما حضور جناب استاد خلجی سلام م متشکرم تشکر می‌کنم از این بزم خوبی که از نظامی راه انداختید و بنده فکر می‌کنم که هر کس که در زبان فارسی میخواد که سخن خوب بگوید و سخن رو بداند حتماً بایستی که با نظامی آشنا باشه و شما چقدر قشنگ این ابیات رو تلاوت فرمودین من چون از ابتدای جلسه شما نبودم نمیدونم که شما اشاره فرموده باشید یا نه فقط اینکه نظامی چرا اسکندرنامه اصولاً سروده چون که به هر حال از نظر ما تاریخ به هر حال اسکندر یک مهاجم به ایران هست دیگه این سوال مطرح هستش که چرا این کارو کرد خیلی متشکر بله خب راجع به این موضوع خیلی گفت گفتن و نوشتن و کتاب آقای یکی از بهترین کتابا کتاب آقای زرینکوب هست دیگه درباره نظامی و یه موقع میتونیم اون کتاب آقای زرینکوب راجع بهش صحبت بکنیم و اساساً چون میگم قصد من امروز فقط خواندن نظامی هست نه تفسیرش ولی میتونیم مثلا فردا این کارو بکنیم فردا درباره این منظومه صحبت بکنیم نظری آقای زرینکوب نظرات دیگرانم هست راجع به این موضوع مطرح کنیم چون ارتباط داره به فلسفه و حکمت و ایران قبل از باستان و یکی از متنای اس که متن مهمی هست که اسم فیلسوفان یونان درش آمده یونان باستان و تعالیم اونها بسیار مهمه و اینکه عقل ایرانی خرد ایرانی به چه معناست و چه تفاوتی با خرد یونانی داره خب این یکی از منابع مهم هست حتما این کارو خواهیم کرد اینجا هم میگه که اونچه که در حقیقت در این منظومه میسراید این در حقیقت مثل فردوسی درست مثل فردوسی که نامه های باستان رو جمع میکنه و از اونها میگه اینم میگه من از دیگران این نکته‌ها و این داستان‌ها رو آموختم و فراهم آوردم و و بعد مهم این که میگه من سنجیدم اینها رو یعنی میگه من هرچی شنیدم ننوشتم قبول نکردم میگه ز تاریخ آن خسرو تاجدار یعنی منظورش اسکندر هست به کار آمد این است کامد به کار جز این هرچه در خار شارد قلم سبک سنگی باشد از بیش وکم چنو مرا کار با نقض گفتاری است همه کار من خود غلط کاری است یعنی که هر افسانه و مطلبی که درست نبوده من اینها رو یعنی من یه درسته که دارم تاریخ میگم و ممکنه که در این تاریخ گویی چون من هدفم شعره کارم نقض گفتاری ممکنه که یه مقدار پیرایه هایی برا ببندم ولی دروغ نمیگم یعنی ممکنه مثلاً مبالغه بکنم زیبا بگم استاره به کار ببرم آرایه‌های ادبی به کار ببرم ولی دروغ نمیگم میگه مرا کار با نقض گفتاری است همه کار من خود غلط کاری است بلی هرچه ناباور اش یافتم ز تمکین او روی برتافتن هرچه دیدم غیر قابل باور هست از پذیرش اون روی برتافتن گزارش چنان کردمش در ضمیر که خوانندگان را بود دلپذیر توجه کنید به معنی خواننده اینجا خواننده اینجا منظورش خواننده نیست منظورش شنونده است یعنی اینها چون شعر برای نوشتن سروده میشده نه برای خواندن بنا تحول معنایی کلماتو توجه کنید بسی در شگفتی نمودن طواف انان سخن را کشد در گزاف میگه اگر بخواید خیلی دیگه پیاز داخلشو زیاد کنید اونوقت سخن به گذا گویی خواهد انجامید اگرم بخواید که هیچ به اصطلاح خیلی تاریخ لخت و بدون زیبایی ادبی بگین اونم میشه یه چیز خوشک ن خواندنی بنابراین هم باید در کاربرد آرایه‌های ادبی به اصطلاح هم یعنی باید اعتدال به خرج بدید دیگه نه انقدر به کار ببرید آرایهای ادبی مبالغی بکنید که دروغ در عذاب در بیاد و داستان به گذا گویی بیجامه و نباید انقدر از خصت بورزید از استفاده از آرایهای ادبی که یک متن خشک بشه میگه خیلی جالبه میگه همون اعتدال دیگه اعتدال ایرانی میگه حافظ میگه چی میگه دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسک مباهات و زهد هم مفروش یا میگه صوفی باده به اندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشه این کار فراموشش بد اعتدال یکی از مهم‌ترین خصلت‌های ایرانیست بسی در شگفت ی نمودن طواف انان سخن را کشد در گزاف وگر بی شگفتی گذاری سخن ندارد نوی نامه‌های کهن اگرم بخوای هیچگونه آرایه‌های ادبی و زیبایی‌های زبانی رو به کار نبری اونوقت اون نامه‌های کهن هیچ نوعی ندارند سخن را به اندازه پا دار پاس که باور توان کردنش در قیاس سخن گر چو گوهر برآرد فروغ چو ناباور افتد نمایدت دروغ میگه تو بهترین سخن‌ها رو بگی اگر باورپذیر نباشه دروغ نشون میده دروغی که ماننده باشد به راست به ه از راستی که از درستی جداست نظامی سبک باش یاران شدند عجیب این غمه مرگ نظامی حتماً دوستانی گداشته که از او این داستان‌ها رو شنیده و بر اونها خونده و اونها از دنیا رفتن یاد اونها میفته نظامی سبک باش یاران شدند تو ماندی و غم غم گساران شدند سکندر شه هفت کشور نماند نماند کسی چون سکندر نماند مخور میی به تنها بر این طرف جوی حریفان پیشینه را بازجوی گریند حاضر میت نوش باد وگر نی حسابت فراموش باد بعد شروع می‌کنه به اینکه در شعر ما هم در قصیده و هم در منظومه‌های مثل منظومه‌های نظامی درست مثل موسیقی هم حالا موسیقی ایرانی هم موسیقی غربی من نمیدونم فارسی چی میگن ما یه پریل داریم پریل اون موسیقیست که شما در آغاز مینوازیم که بعد تازه وارد داستان بشید اینطور نیست که ناگهان شروع کنید به داست تعریف داستان ناگهان شروع کنید مثل درآمد افتاد منظورتون درآمد بله به اینطور نیست که شما ناگهان مثل موسیقی پاپ یا موسیقی موسیقیهای مدرن در ه دقیقه تمام موسیقی رو با فرس و فشار قوی به گوش خواننده بچپن بلکه این پیلوت خیلی مهمه این درآمد خیلی مهمه که آرام آرام شما رو به قول سعدی از این جهان به جهان دگر می‌بره باز اینجا با اون دو بیت ساقی نامه شروع میشه بیا ساقی از خن به دهقان پیر می در قده ریز چون شهد و شیر نه آن می که آمد به مذهب حرام می کسل مذهب به دو شد تمام نه از اون می که در مذهب حرامه بلکه اون می که اساس مذهب بر اون استوار است بعد وصف بهار رو میکن و بعد گل و گلستان و رخی چون گل و بر گل آورده خی به من داد جامی پر از شیر و می که بر یاد شاه جهان نوش کن جز این هرچه داری فراموش کن نشستم همی با جهان دیدگان زدم داستان پسندید گان به چندین سخن‌های زیبا و نقص که پودم از چشمه خون و مغز هنوزم زبان از سخن سیر نیست چو بازو بود باک شمشیر نیست بسی گنج‌های کهن ساختم در او نکته‌های نو انداختم سوی مخزن آوردم اول بسیج که سستی نکردم در آن کار هیچ وزو چر و شیرینی انگیخت ام به شیرین و خسرو در آمیختم و از آنجا سراپرده بیرون زدم در عشق لیلی و مجنون زدم و از این قصه جن باز پرداختم سوی هفت پیکر فرست تاختم کنون بر بساط سخن پروری زنم کوسه اقبال اسکندر ی سخن رانم از فر و فرهنگ او بف روزم اکلیل و اورنگ او پس از دورهای که بگذشت پیش پس از دورهای که بگذشت پیش کنم زندش از آب حیوان خویش سکندر که راه معانی گرفت پی چشمه زندگانی گرفت مگر دید که از راه فرخندگی شود زنده از چشمه زندگی سوی چشمه زندگی راه جست کنون یافت آن چشم کان گاه جست چنین زد مثل شاه گویندگان که یابندگان ان جویندگان نظامی چو می با سکندر خوری نگه در نگه دار ادب تاز خود برخوری چو هم خوان خضری بر این طرف جوی به هفتاد و هفتاد لب را بشور این جواب این دوست گرامی ما آقای علیه برای قدما اینکه ما الان میگیم بله به سرزمین ما حمله کرد و فلان اینا خب اینا درکی جدید که ما داریم دیگه سرزمین ما نمی‌دونم حمله کردن تهاجم اینور چیزا اینا رو ما تو قالب تفکر مدرن و احساسات مدرن می‌فهمیم برای قدما که این شکلی نبوده داستان یک چیز دیگری بوده اولاً تهاجم و حمله و اینا در دنیای قدیم باب بوده رس بوده نه فقط اسکندر از یونان میومده مثلاً به ایران یا چنگیز از مغولستان میومده به بغداد بلکه در همون حاکمی محلی هم همین کارو می‌کردن هر خانی زورش می‌رسیده باغ مردم و زمین مردمو قصب می‌کرده این یک چیز طبیعی بوده ب چیز عجیبی نبوده و منطقش م خب با تقدیر و این‌ها توجیه میشده و بیشتر اراده و مشیت الهی تلقی میشده تا اینکه مثل ما حالا علل انسانی براش بخوایم جستجو بکنیم ولی این نشون میده که ایرانی‌ها بین اسکندر بین چنگیز بین عرب‌ها فرق میگذاشتن یعنی بین مهاجمان اسکندر برای ایرانی‌ها یا در تلقی که نظامی میگه آورن فقط کسی نیست که زمینو فتح می‌کنه اولاً اسکندر بر خلاف چنگیز و برخلاف عرب‌ها حالا من روایت تاریخو کار ندارما من تصویر اسطورهای که وجود داره دارم میگم اولا خیلی ویران نمیکنه یعنی ویرانی بیوده نمیکنه بیوده خراب نمیکنه بیهوده آدم نمیکشه در مورد چنگیز و عرب‌ها و اینا هست که طرف از کشتن لذت میبر از ویران کردن لذت می‌بره کتابخانه‌ها رو آتش نمی‌زنه خب مسلمونا این کارو کردن آتش زدن مغول‌ها اصلاً نمی‌فهمیدم فرهنگ رو و آثار فرهنگی رو آتش می‌زدن بنابراین اسکندر و یونانیان رو ایرانی‌ها خب چون از قدیم‌تر باشون ارتباط فرهنگی داشتن به چشم حرمت نگاه می‌کردن به عنوان خواستگاه حکمت و کانون تمدن و از اسکندر آموختن اینکه ایرانی‌ها به اسکندر حرمت میگذارن به دلیل اینکه به حکمت حرمت میگذارن و به آموختن حکمت این نشانه فرزانگی ایرانیان و فرزانگی دوستی اونهاست خب داستان اسکندر رو میگه و من حالا میخوام و میرسه به اینکه اسکندر به دنیا آمد و فنون نظامی یاد گرفت و سوارکاری و شمشیرزنی یاد گرفت و چ شد رسته تر یعنی وقتی که بزرگتر شد کار شمشیر کرد یعنی شمشیر زدن یاد گرفت ز شیر افکنی جنگ با شیر کرد و زن پس نشاط سواری گرفت پی شاهی و شهریاری گرفت این آموزش شاهان و شهریاران و شاهزادگان بسیار بسیار مهمه هم در ایران باست ستان و هم در یونان باستان شما حتماً باید شاهزادگان رو تعلیم میدادید حالا این تعلیم دو بخش داشت هم در یونان باستان هم در ایران باستان یک بخشش تعلیم جسمی و نظامی است و یک بخشش تعلیم به اصطلاح حکمی و در حقیقت حکمت زندگی و راز و رمز حکومتداری هر دوی این‌ها در حال شاهنامه هم که خب خیلی شواهد زیادی هست این حالا داره اسکندر به عنوان یک نمونه میگه دیگه برای یونانی‌ها کورش یک نمونه بسیار برجسته یعنی بالاترین نمونه شاه فرهیخته است شاهی که تربیت یافته شاهی که آموزش داره و خب می‌دونید که زنفون کتاب مهم کرش رو بر اساس این نوشت که یه الگویی از تربیت شاهان به یونانیان معرفی بکنه یه کتاب بسیار مهمی است از این طرف هم اسکندر اسکندر برای ما نمونه پادشاه فرهیخته است که خب استادش ن نوخوس یا نغما جس به قول تعبیر عربیش هست که پدر ارسطو اس و بعد خب ارسطو که خودش میشه مشاور [موسیقی] اسکندر میگه که دانش آموختن اسکندر از نغما جس حکیم پدر ارسطو بعد این تعبیر توجه کنید که نظامی در حقیقت سخن گفتن از اسکندر سخن گفتن با حکیمان سخن شنیدن از حکیمان رو به باد نوشی با اونها تعبیر می‌کنه مجلس علم مجلس آموزش مجلس درس مجلس گفتگوی علمی برای او مثل مجلس دوستانی اس که باده گساری می‌کنن یک ضیافت شاهانه است یک ضیافت معنوی اس چون شما از علم از دانش از حکمت مست میشین در حقیقت حکمت رو فرزانگی رو مثل باده سکرآور می‌دونه یا ساقیان راه ریحان سرشت به من ده که بر یادم آمد بهشت مگر زن میباد مگر زن می آباد کشتی شون وگر قرقه گردم بهشتی شوم خوش آ روزگارا بعد اینجا انده عرض می‌کنه چند بیتی خوش آ روزگارا که دارد کسی که بازار حرصش نباشد بس این حرص ورزیدن خب یک رضیت بسیار مهم هست که در هم در فلسفه اخلاق یونانی و هم در حکمت ما بهش خیلی زینهار داده میشه حرس ورزیدن یعنی خواستن اون چیزی که اذان تو نیست یا برای تو مقرر نشده حافظ چی میگه حافظ میگه زینهار اگر طلب روزی و حافظ میگه که در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند اصطلاحی منعمم گردان به درویشی خرسندی درویشی و خرسندی درویشی به معنای فقر نیست به مفهوم بی بی نیازی یعنی که شما به مال دیگران و به مالی که برای شما نیست یا به مالی که برای شما مقرر نشده یا زیاده خواهی است احساس بی‌نیازی کنید درویشی فقر نیست درویشی احساس ناست بین‌ نیازیست در حقیقت و اینکه شما حتی وقتی آرزو هم میخواین آرزوی به اندازه بخواین مولوی میگه آرزو لیک اندازه خواه بر نتابد فوه را یک برگ کاه خب میگه نظامی میگه خوش آ روزگا را که دارد کسی که بازار حرصش نباشد بسی به قدر پندش یساری بود کند کاریر مرد کاری بود جهان می‌گذارد به خوش خوارگی به اندازه دارد تک وارگی نه بذلی که طوفان برآرد ز مال نه صرفی که سختی درآرد به حال همه سختی از بستگی لازم است همه بدبختی‌های انسان مال وابستگی است وقتی که وابسته میشید غم انسان اندوه انسان رنج انسان و سختی و تلخی انسان‌ها می‌برن از دلبستگی‌های هاست هرچه شما وارسته باشید سبک جان ترید و رنج کمتر می‌برید همه سختی از بستگی لازم است چه در بشکنی خانه پرهیزم است چنان زی ک از آن زیستن سالیان تو را سود و کسرا نباشد زیان چون یک جوری زندگی بکن که نه خودت سودی رو بخوایی که نباید بخوای نه به کسی زیانی بزنی که نباید بزنی بعد داستان رو شروع می‌کنه که چگونه اسکندر شروع کرد به دانش آموختن نزد نکوم خاس ارسطو پدرش حالا اینا رو از نظر تاریخی راج راجع بهش اختلاف هست هم پدرش اسمش نیکوماخوس هست هم پسرش اسمش نک ما خوس هست مهم‌ترین کتاب اخلاقی که ارسطو نوشته به اسم پسرشه دیگه اخلاق نک ما خوس میگه گذارنده درج دهقان نورد گذارنده به مفهوم د تا معنی داره ی مفهوم گوینده و نویسنده است و یک مفهومش م به مفهوم مفسره کسی که تفسیر میکنه یک معنای دیگه هم به معنای کس ی که در گذشته هم هست بعد میگه گذارنده درج دهقان نورد یعنی درج به معنی توماره یعنی دهقان دهقان به اشراف میگن به بزرگان و اشراف میگن دهقان چیز میگه که فردوسی از دهاقین توس بود یعنی از اشراف توس بود یی دهقان که بیان کننده تاریخ تاریخ در دهقانی که داره تاریخ میگه در تومار نوردیده و پیچیده خود از گذشتگان این تاریخ رو چنین روایت می‌کنم گزارنده درج دهقان نورد گزارند گان را چنین یاد کرد گزارنده اول به مفهوم گوینده یا یا به مفهوم تاویل گر هست گذارنده دوم به مفهوم کسانی که در حقیقت درگذشتن که چون شاه یونان ملک ملک فیل قوس بر اراست ملک جهان چون عروس به فرزان فرزند شد سربلند که فرخ بود گوهر ارجمند چو فرزند خود را خردمند یافت شدی من که شایسته فرزند یافت ندارد پدر هیچ بایسته تر ز فرزند شایسته شایسته‌تر نشانش به دانش در آموختن که گوهر شود سنگ از افروختن نقو ما جسن کوه خردمند بود ارسطوی دانا ش فرزند بود به آموزگاری بر او رنج برد بیاموخته آنچه نتوان شمرد ادب های شاهی هنرهای نقص که نیروی دل باشد و نور مقص ز هر دانشی ادب یک اصطلاح خیلی مهم هست هم در زبان فارسی کلاسیک هم در زبان عربی کلاسیک اصلاً به مفهوم ادب پلات نسی که ما الان میگیم نیست خیلی خلی مفهوم عمیق‌تر و وسیع‌تر داره مثل خود هنر هنرم فقط به معنای آرت نیست مفهوم خیلی گسترده‌ای داره که حالا در جای خودش باید صحبت بکنیم ادبی که میگه در حقیقت این ادب به اصطلاح ما دو نوع ادب تقسیم میشه به ادب درس و ادب نفس یعنی هم علوم و دانش‌ها و حکمت‌ها و هم آداب و اخلاق هر دو اینها رو در بر می‌گیره ز هر دانشی کو بود در قیاس وز او گردد اندیشه معنی شناس برآ راست آن گوهر پاک را چو انجم که آراید افلاک را خبر دادش از هرچه در پرده بود کسی کسی کم چنان طفل پرورده بود همه ساله شهزاده تیزهوش به جز علم را ره ندادی به گوش به باریک بینی چو ب ش تفتی سخن‌های باریک دریافتیم حالا نیکوماخوس که پدر ارسطو هست اسکندر رو کنار ارسطو فرزند خودش مینشونه و در حقیقت ارسطو هم نشین و همدرس اسکندر هست ارسطو که همدرس شهزاده بود به خدمتگار دل به دو داده بود از همون نوجوانی در خدمت او بود و طبیعتاً وقتی که اسکندر بر تخت شاهی نشست مشاور و رایزن اسکندر شد هر آنچه از پدر مایع ان دوختی گزارش کنان در وی آموختی خیلی جالبه میگه اون چیزی رو که اسکندر هم از دکا ما خوس مستقیماً یاد می‌گرفت هم اونچه که ارسطو می‌آموخت ارسطو اون رو برای اسکندر توضیح می‌داد گزارش کنن یعنی تفسیر می‌کرد گزارش همون گزارنده که گفتم اینجا گزارش منی تفسیر هست چو استاد دانا به فرهنگ و رای ملکزاد ملک‌زاده را دید بر گنج پای به تعلیم او بیشتر برد رنج که خوش دل کند مرد را پاس گنج چو منشور اقبال او خواند پیش در او بست عنوان فرزند خویش به روزی که طالع پذیرنده بود نیین سخن مهر گیرنده بود به شهزاده بسپرد فرزند را به پیمان در افزود سوگند را که چون سر براری به چرخ بلند ز مکتب به میدان جهانی سمند سر دشمنان بر زمین آوری جهان زیر مهر نگین آوری همایون کنی تخت را زیر تاج فرستند از هفت کشور خراج بر آفاق کشور خدایی کنی جهان در جهان پادشاهی کنی به یاد آرین به یا دارین درس و تعلیم را پرستش نسازی زر و سیم را نظر بر نداری ز فرزند من به جای آوری حق پیوند من به دستوری او شوی شغل سنج که دستور دانا به ه از تیغ و گنج تو را دولت او را هنر یاور است هنرمند با دولتی در خور است هنر هر کجا یافت قدری تمام به دولت خدایی برآورد نام همان دولتی که ارجمندی گرفت ز رای بلندان بلندی گرفت چو خواهی که بر مه رسانی سریر از این نردبان باشدت ناگزیر ملک‌زاده با او هم به هم داد دست به پذ رفت گاری بر آن عهد بست که شاهی چو بن که شاهی چو بر من کند شغل راست وزیرو بود بر منی زد گواست یعنی اسکندر هم گفت من اگر شاه بشم وزیر خودم رو ارستو می‌کنم نتابم سر از رای و پیمان او نبندم کمر جز به فرمان او سرانجام که اقبال یاری نمود بر آن عهد شاه بر آن عهد شاه استواری نمود وقتی که اقبال پادشاهی به او روی کرد او هم عهد خود رو به جا آورد چو استاد دانست کان طفل خورد بخواهد ز گردن کشان گوی برد از آن هندسی حر از آن هندسی حرف شکلی کشید که مغلوب و غالب در او شد پدید به دو داد کین حرف را وقت کار به نام خود و خسم خود بر شمار اگر قالب از دایره نام توست شمار ظفر در سرانجام توست وگر زن که نا قالبی در قیاس ز غالب تر از خویشتن در هراس شهان حرف بستد ز دانای پیر شد آن داوری پیش او دلپذیر چون هر وقت حرف ب نگاشت ز پیروزی خود خبر داشتی بر این گونه می‌زیست برای هوش ز هر دانش آورده دیگی به جوش همو همتی زیرک اندیش داشت هم اندیشه زیرکان بیش داشت هم خودش آدم زیرکی بود هم قدر زیرکان و می‌دونست ببینید این نکته خیلی جالبه پادشاهانی که خودشون حکیم بودن خودشون دانا بودن خودشون خرد بودن قدر خردمندان رو میدونستن و حلقه خلوت خودشون رو پر از اهل فرهنگ و فرزانگی میکردن حاکمانی که با زور و با خیرگی و خودکامگی به قدرت رسیده بودن رو فرمان میراندن و بی خرد بودن هیچ تاب تحمل خردمندان رو نداشتن هر چقدر آدمها آدم‌های احمق تری بودن افراد احمق تری رو در کنار خودشون جمع می‌کردن هرچه خردمندتر بودن خردمندان رو و این در تاریخ ما بسیار بسیار مواردش دیده میشه که هم در عصر دوران معاصر هم در تاریخ گذشته که پادشاهانی که اهل دانش و بینش بودند دانشمندان و بینشان رو قدر می‌شناختند و بر صدر می‌ نشوندن و از اون طرف هرچه نادان و گمراه بودند اهل خرد رو خار می‌کردن میگه این هم خودش زیرک بود زیرک اندیش بود هم اندیشه زیرکان رو داشت یعنی پروای اهل دانش رو داشت یک جا داره که نشاد کردن اسکندر با کنیزک چینی در اواخر شرفنامه است باز با دو بیت ساقی نامه آغاز بشه بیا ساقیان آب آتش خیال در افکند بدان کهر با گن سفال گوارنده آبی ک از این تیر خاک به دو شاید اندوه را شست پاک آب گوارایی که بشی بشه از این خاک تیره اندوه رو شست و پاک کرد بعد اندرز داره من فقط اندرز شو می‌خونم و داستانشو نمیخونم شبی روشن از روز رخشنده تر مهی ز آفتابی در درخشنده تر ز سرسبزی گنبد تابناک زمرد شده لوح طفلان خاک ستاره بر آن لوح زیبا ز سیم نوشته بسی حرف از امید و بیم دبیری که آن حرف‌ها را شناخت در این غار بی غور منزل نساخت به شغل جهان رنج بردن چه سود که روزی به کوشش نشاید فزود که روزی به کوشش نشاید فزود جهان غم نیرزد به شادی گرای نک از بهر غم کردهاند این سرای جهان از پی شادی و دلخوشی است نه از بهر بیداد و محنت کشی است در این جای سختی نگیریم سخت از این چاه بیبن برآریم رخت می شادی آور به شادی نهیم ز شادی نهاده به شادی دهیم چ دی رفت و فردا نیامد پدید به شادی یک امشب بباید برید چنان به که امشب تماشا کنیم چو فردا رسد کار فردا کنیم غم نمده خرد نتوان به زور یا غم نمده خورد نتوان بزور به بزمن درون رفت نتوان بگور مکن جز طرب در م اندیشه‌ای پدید است بازار هر پیشه‌ای چه باید به خود بر ستم داشتن همه سال خود را به غم داشتن چه پیچیم در عالم پیچ پیچ که هیچ است از او سود و سرمای هیچ گریزیم از این کوچکه رحیل از آن پیش گفتیم در پای پیل خوریم آنچه از ما به گوری خورند بریم آنچه از ما به غارت برند اگر برد خواهی چنان مای بر اگر برد خواهی چنان مای بر که بردند پیشین نگان دگر اگر ترسی از رهزن و واج خواه که غارت کند آنچه بیرد به راه به درویشت آنچه داری نخست که بنگاه درویش را کس نجست نبینی که ده یک دها دهان خ خراج به دهلیز درویش دزدند باج چه زیرک شدن مرد بنیاد سنج که ویرانه را ساخت وروی گنج چو تاریخ یک روزه دارد جهان چرا گنج صد ساله داری نهان بیا تا نشینیم و شادی کنیم شبی در جهان کی قبادی کنیم یک امشب ز دولت ستانیم داد ز دی و ز فردا نیاریم یاد بترسیم از آنها ک از او سود نیست ک از این پیش اندیشه خوشنود نیست بدان چ آدمی را گود دسترس بکوشیم تا خوش برآید نفس به چاره دل خویشتن خوش کنیم نه چندان که تن نعل آتش کنیم دمی را که سرمایه از زندگیست به تلخی سپردن نه فرخندگی است دمی را که سرمایه از زندگیست به تلخی سپردن ن فرخندگی است چنان بر زنین دم که دادش دهی که بادش دهی گر به بادش دهی فدا کن درم خوشدلی را بسیج که ارزان بود دل خریدن به هیچ ز بهر درم تند و بدخو مباش تو باید که باشی درم گو مباش تو باید که باشی درم گو مباش مشو در حساب جهان سختگیر همه سختگیری بود سخت میر به آسان گذاری دمی به آسان گذاری دمی می‌شماری آسان زید مرد آسان گذار شبی فرخ و ساعتی ارجمند بود شادمانی در او دلپسند از شما سپاسگزارم که در این شب فرف و در این ساعت ارجمند با من بودید