خواندن ابیاتی از «اسکندرنامه نظامی گنجوی» - بخش اول

شما خانم فروغ و همین طور دوستان گرامی سلام آقای خلجی به شما و به همه دوستان وقت همگی بخیر در خدمت دوستان هستیم وقتی خوش است و می‌خواهیم این وقت خوش رو با دوستان تقسیم کنیم و کمی از حکیم بزرگ زبان فارسی و فرهنگ فارسی نظامی گنجوی بخونیم من نمیدونم که دوستان چقدر با نظامی آشنا هستن چقدر باش انس دارن ولی کسانی که با نظامی آشنا هستند نمیتونن از جذبه سخنوری و زبان آوری این مرد بزرگ و فرزانگی که در کلام او هست هیچگاه خودشون رو جدا کنن و دور کنن جادوی جاودانه‌ی در کلام اوست که هرچه بیشتر بشناسیم او رو به ارزش و اهمیت او بیشتر پی میبریم در کنار شاهنامه که یک اثر حماسی بینظیر در تاریخ بشر هست ما در مرحله بعد منظومه‌های عاشقانهی رو داریم منظومه‌های قناعی رو داریم که به قول هگل در درس هاش در مورد به عنوان فلسفه هنرهای زیبا تاکید میکنه و تصریح میکنه که نظامی مهم‌ترین سراینده منظومه‌های عاشقانه است و در همونجا این این جملات رو میگه میگه این جریان هنری که در مراحل بعدی از گنجینه غنی تجربیات حیاتی در جهت آفرینش آثار تعلیمی برای استفاده مربیان جامعه در تعالیم شان بهره می‌گیرد در این حوزه سعدی جهاندیده استاد مسلم است و سرانجام وارد نوعی عرفان وحدت وجودی می‌شود که جلالالدین رومی در قصه‌ها و روایت‌های اف سانی خود در مثنوی پیش میکشد و تعلیم میدهد بنابراین برای کسانی مثل هگل و فیلسوفان عصر جدید مقام و جایگاه فردوسی نظامی سعدی حافظ و جلالالدین رومی آشکار و مشخص بوده خب یک منبع مهمی اس برای شناخت فر فرهنگ ایران برای در حقیقت آشنایی و آگاهی از یکی از درخشانترین دوره‌های زبان فارسی و یکی از درخشانترین متون در زبان فارسی و یکی از مهمترین منابع برای شناخت اندیشه ایرانی پیش از اسلام و پس از اسلام و یک منبع مهمی است برای تحقیقاتی که ما هنوز انجام ندادیم در آنتروپولوژی انسانشناسی فرهنگی انسانشناسی تاریخی و یکی از منابع مهمی اس برای شناخت مفاهیم بسیار کلیدی در عرصه فرهنگ و فلسفه بخش خب طبیعتاً بخش مهمی از این منظوم پنج منظومه نظامی ترجمه‌های یا مستقیم یا غیر مستقیم از داستان‌ها و قصه‌ها و حکمت‌های پهلوی و یک بخشی هم عربی خودش در مورد داستان لیلی و مجدون میگه تاریخ نویس عشق بازی گوید ز نوشته‌های تازی این نکته خیلی مهم هست که برای بزرگانی که در [موسیقی] حقیقت می به اصطلاح بزرگترین پدیدآورندگان و نگهبانان زبان فارسی بودن هرگز زبان عربی از زبان فارسی جدا نبوده و جدا نمی‌دونستن و مثل کسانی که امروزه اثر نادانی یا اثر گمراهی از زبان فارسی سر دفاع میکنن چنین تلقی از زبان فارسی نمیتونستن داشته باشن به هر حال طبیعتاً شما هرچقدر که فرهنگ قبر از اسلامو بشناسید فرهنگ اس اسلامی رو بشناسید فردوسی و نظامی و مولوی و سعدی و حافظ رو بهتر خواهید شناخت و دریق خواهد بود اگر فکر بکنید که میشه با حذف زبان عربی با حذف فرهنگ اسلامی به لایه‌های عمیقی از معنای این متون راه پیدا کرد من امشب برای من نظامی یکی از محبوب‌ترین سرایندگان شعر فارسی است و از سرآمدان فرهنگ ایرانی اسلامی به شمار میاد از میان پنج منظومه او من بیشتر شیفته اسکندرنامه او هستم که اسکندرنامه در حقیقت خودش دو بخش شرفنامه و اقبالنامه رو داره که بهش خردنامه هم میگن بخش فلسفی ترین بخش این کتاب هست و دریاییست از گوهرهای فراوان و نا نادیده و ناشناخته که امیدوارم نسل‌های بعدی بیش از ما قدر این متن‌ها رو بدونن و دربارش بیان اندیشن و در مارش تحقیق کنن من سه تا نسخه دارم چار تا نسخه دارم یکی نسخه چاپ مسکو و باپوست یکی بر اساس متن اکادمی علوم شوروی هست یکی نسخه آقای حسن وحید دستگردی هست یکی هم نسخهی اس که آقای حمید سعید حمیدیان در حقیقت باز تصیح کردن روی نسخه آقای دستگردی و بیشتر دوست دارم براتون از اسکندرنامه بخونم هم من اسکندرنامه رو که باز میکنیم یکی از بخشهای اولیش بخش داستان معراج پیامبر اسلام هست که من یک جلسه جداگانه شاید داستان معراج رو به روایت نظامی با داستان معراج به روایت مولوی رو با هم برای شما خوندم و مقایسه کردم که مولوی چطور این سفر آسمانی پیامبر اسلام رو نقل میکنه و نظامی چگونه نقل میکنه اما بذارید از اینجا شروع بکنیم که وقتی که نظامی در سابقه نظم شرفنامه میگه اشاره میکنه به کسانی که دزدی میکنند از مال دیگران این به خاطر اینه که نکته جالبیست که در زمان نظامی هم سرقت ادبی خیلی رواج داشته و ظاهراً از خود نظامی هم خیلی میدزدن شاعرا شعرهای نظامی رو میدزدن و به اسم خودشون این طرف و اون طرف مطرح میکردن و حتما پولی باش در می‌آوردن دیگه پیش به اصطلاح حامیان مالی پادشاهان امیران اشراف یعنی با کلام نظامی در حقیقت پول در میآوردند در یک اون موقع هم فساد و اینور چیزا خیلی رواج داشته از جمله همین داستان سرقت ادبی و چاپ غ انتشار غیر مجاز آثار دیگران در این مورد نظامی توی للی و مجنون در آغاز منظومه للی و مجنون خیلی سریح به این مسئله اشاره میکنه و و میگه که کسانی که به او حسادت میورزند حالا به انگیزه های متفاوت دیگه لابد حسادت رقابت نمیدونم پول درآوردن اینطور چیزها اشعار نظامی رو می‌دزدیدند و به نام خودشون منتشر میکردن و اونجا خیلی با تلخ کامی و با اندوه دلی از این داستان پرده برمیداره در گزارش این نظم و قصد حاسدان من ابیاتی از اینو براتون میخونم که براتون شاید جالب باشه بعد برمیگردیم به اسکندرنامه اگر دیدید که جایی من اشتباه خوندم بیتی رو یا عبارتی رو لطفاً یادداشت بکنید که بعد که تمام شد اونوقت حتماً دوستان به من تذکر بدن یا اگر اشتباه معنی کردم بر جوش دلا که وقت جوش است گویای جهان چرا خموش است میدان سخن مراست امروز به زین سخنی کجاست امروز اجری خور دسترنج خویشم گر محتشم ز گنج خویشم اجری خور دسترنج خویشم گر مخت شوم ز گنج خویشم زین سحر سحرگه که رانم مجموعه هفت سبع خانم سحری که چنین حلال باشد منکر شدنش محال باشد در سحر سخن چنان تمامم کائنه غیب گشت نام شمشیر زبانم از فصیحی دارد سر معجز مسیحی نظمم اثر آنچنان نماید که از جذر اسم زبان گشاید حرفم ز تپش چنان فروزد ک انگشت برون نهی بسوزد شراب ز جویبار من یافت آوازه به روزگار من یافت این بین مکان که نان خوراند در سایه من جهان خوراند جهان خور یعنی کسی داره روزی می‌خوره دیگه این شعرای منو میدزدن در حقیقت از نمک من نمک بر سفره من نشستن نمک می‌خورن نمکدان می‌شکنن و جفا می‌کنن افکندن سید کار شیر است روبه ز شکار شیر سیر است خودش رو به شیر مقایسه می‌کنه و اون دزدان رو به روباهان که از شکار شیر می‌دزدند و از مانده او می‌خورن از خوردن من به کام و حلقی آن به که ز من خورند خلقی حاصد ز قبول این روایی دور از من و تو به ژاژ خوایی چون سایه شده به پیش من پست تعریض مرا گرفته در دست گر پیشه کنم غزل درایی او پیش نهد دغل درایی گر ساز کنم قصاید چست او باز کشد لاید سست بازم چو به نظم قصه راند قصه چه کنم که غصه خواند من سکه زنم به قالبی خوب او نیز زند ولیک مغلوب کپی همه آن کند که مردم پیداست در آن تیر جم بر هر جسدی ک تبد آن نور از سایه خویش هست رنجور سایه که نقیض ساز مرد است در طنز گری گزاف کرده است طنزی کند و ندارد آزرم چون چشمش نیست کی بود شرم پیغمبر گ نداشت سایه آزاد نبود از این طلایه دریا میگه حتی پیغمبر که می‌دونید در مورد پیغمبر اسلام حالا روایت‌های اسلامی میگن که سایه نداشته چون سایه نداشته بنابراین اینقدر وجودش یعنی جسمش تنش انقدر لطیف بوده و پوستش لطیف بوده که نور ازش عبور می‌کرده میگه حتی پیغمبری که انقدر وجود لطیفی داشت او هم از این رنج رهایی نداشت یعنی از حسادت مردم از بدی مردم دریا حالا راجع به این سایه شعری هست که شیعیان ساختن میگن که سایه پیغمبر ندارد هیچ می‌دانی ز چیست آفتابی چون علی در سایه پیغمبر است دریای محیط را که پاک است از چرک دهان سگ چه واک است این تعبیر خیلی مهمه این سگ و دریا در شعر فارسی خیلی آمده که محو شاند نور و سگ اوو کند هر کسی بر تینت خود می‌تند کی شود دریا ز پوز سگ نجس کی شود خورشید از پف منتم اینو مولوی میگه در مثنوی اینم میگه دریای محیط را که پاک است از چرک دهان از از چرک دهان سگ چه باک است هرچند ز چشم زرد گوشان سرخ است رخم ز خن فروشان ببخشید چون چون بهر کنم کنار شویی هرچند ز چشم زرد گوشان سرخ است رخم ز خون جوشان چون بهر کنم کنار شویی اما نه ز روی تلخ رویی زخمی چو چراغ می‌خورم چست و از خنده چو شمع می‌شوم سست چون آیگر نه آهنین ام با سنگدلان چرا نشینم کان کندن من مبین که مردم جان کندن خسم بین ز دردم در منکر صنعتم بهی نیست کسی که هنر من رو انکار می‌کنه در او هیچ پاکی و بهی نیست در منکر صنعتم بهی نیست کالا شب چهارشنبه‌ی نیست دزد در من به جای دزد در من به جای مزد است بد گویدم این چه بانگ دزد است دزدان چو به کوی دزد جویند در کوی دوند و دزد گویند میگه وقتی که شما دنبال دزدا میدویی خودت دزدا شروع می‌کنن به دزد دزد گفتن در دزدی من حلال بادش میگه که کسایی که دزد دزد می‌کنن خودشون اتفاقاً دزدن برای اینکه معلوم نشه یه چیزی شبیه وضعیت ایران ماست دیگه کسایی که از فساد و اختلاص صحبت می‌کنن خودشون به فساد و اختلاص آلودن در دزدی من حلال باید بادش بد گفتن من و بال بادش بیند هنر و هنر نداند بد می‌کند اینقدر ندارد گر بابسر است بی‌بصر باد و کور شده است کورتر باد او دزدد و من گدازم از شرن دزد افشره ایست این نه آذر نینی چو به کدی دل نهاده است گو خیز و بیا که در گشاده است آن نیازمند سودمندی آن نیازمند سودی گر من بدمی چه چاره بودی گنج دو جهان در آستینم در دزدی مفلسی چه بینم واجب صدقم به زیر دستان گو خواه بدزد و خواه بستان در یای در است و کان گنجم از نقب زنان چگونه رنجم گنجینه به بند می‌توان داشت خوبی به سپند می‌توان داشت مادر که سپند یار دادم با درع سپند با در سپند یار زادم در خط نظامی ار نهی گام بینی عدد ۱۰۰۱ نام ویاس ویاس که ز اینگونه هزار و یک حصارم با صد کم یک سلاح دارم هم فارغم از کشیدن رنج هم ایمنم از بریدن گنج و در نهایت میگه که هر ناموری که او جهان داشت بدنام کنی ز همرهان داشت هر کی شهرت پیدا می‌کنه یه عده هم هستن که او رو بدنام می‌کنن هر ناموری که او ج داشت بدنام کنی ز همرهان داشت یوسف که ز ماه عقد می‌بست از حقد برادران نمیر دیر است که دا جهان چنین است بینیش مگس کم انگبین است بسیار خب این از آغاز لیلی و مجنون بود و در برمی‌گردیم به اسکندرنامه که در اونجا هم باز برای اشاره میکنه من حالا این تیک رو دیگه نمیخونم میریم به بخش دیگر یکی از ویژگی‌های اسکندرنامه اینه که در آغاز هر فصلش یا بخشش دو بیت داره که ساقی نامه است فوقالعاده است تصور کنید که این کتاب یا این منظومه خردنامه است یعنی بیشترین تاکید رو بر خرد میبینید در این کتاب و اگر فقط نظامی همین منظومه رو سروده بود کافی بود برای اینکه به او فرزانه و حکیم بزرگ لقب بدیم اما همه این بخش‌ها با دو بیت در ستایش شراب یا در خواهش شراب شراب آغاز میشه یعنی دو بیت ساقی نامه داره و ارتباط این ساقی نامه ها با بقیه بحث خیلی جالبه که حالا من نمی‌دونم در تحقیقی شده راجع به این یا نه ولی خب بسیار مهمن اینا حالا ما نمیخوایم اینجا تفسیر کنیم بیشتر میخوایم بخونیم در حسب حال و انجام روزگار با دو بیت ساقی نامه شروع میشه بیا ساقیان می نشان ده مرا از آن داروی بیشان ده مرا بدان داروی تلخ بیهوش کنم مگر خویشتن را فراموش کن خب این جالبه که شما داروی تلخ می‌خوری یعنی شراب می‌خوری که بیهوش بشی بیخود بشی ولی اونور خردمندی هست این ارتباط خرد نظامی با شراب و بی خوشی بسیار مهمه نظامی بس این صاحب آ وازگن گشتن و همچنان تازگی چو شیران ز سرپنجه بکشی چنگ چ روبه میرای خود را به رنگ شنیدم که روباه رنگین به روس خداای باشد به رنگ عروس چو باران بود روز یا باد و گرد برون ناورد موی خویش از نورد به کنجی کند بی‌ الف جای خویش نلیس مگر دست با پای خویش پی پوستی خون خود را خورد همه کس تنو پوست را پرورد سرانجام کاید اجل سوی او و بال تن او شود موی او بدان موینه قصد خونش کنند به رسوایی از سر برونش کنند بساطی چه باید بر راستن ک از او ناگزیر است برخواستن بسیار زیباست این یاد جمله سعدی میگه آنچه نپاید دلبستگی نشاید اینم میگه که وقتی که شما بر بساطی هستید بر سفره‌ای هستید که باید از او برخواست دیگه نباید خیلی اون رو آراست یعنی دل به او بست بساطی چه باید بر آراستن ک از او ناگزیر است برخواستن هر آن جانور کو خد رای نیست طمع را بز بر آزار او رای نیست برون آی از این پرده هفت رنگ که زنگی بود آینه زیر زنگ بس این جادوی ها برانگیختن چو جادو به کس در نیامی ختن نه گوگرد سرخی نه لعل سپید که جوینده باشد ز تو ناامید به مردم در آمیز اگر مردمی به مردم در آمیز اگر مردمی که با آدمی خوگر است آدمی اگر کان گنجی چنایی به دست بسی گنج از اینگونه در خواب میگه که تو حتی اگر گنج هم باشی اگر با مردم نباشی و با مردم تقسیم نکنی این گنج رو هیچ فایده‌ای نداره این جهان پر است از گنج‌های کشف نشده پر است از گنج‌های ناپیدا یعنی هیچ ارزشی ندارن و نیستن بنابراین اگر مردمی به مردم در آمیز اگر مردمی که با آدمی خوگر است آدمی اگر کان گنجی چنایی به دست بسی گنج از اینگونه در خواک هست چه دور افتد از میوه خور میوه دار چه خرما ود نخل بن را چه خار جوانی شد و زندگانی نماند جهان گو ممان چون جوانی نماند جوانی بود خوبی آدمی چو خوبی رود کی بود خرمی چو پی سست و پوسیده گشت استخان دیگر قصه سخت رویی مخوان غرور جوانی چو از سر نشست ز گستاخ کاری فرو شوی است خب این منظومه رو طبیع تن نظامی در دوره پختگی و میانسالی گفته به خاطر همینه که از رفتن جوانی اینگونه سحن میگ بهی چهره باغ چندان بود ک شمشاد با لاله خندان بود چو باد خزانی درآید به باغ زمانه دهد جای بلبل به زاغ شود برگریزان ز شاخ بلند دل باغبانان شود دردمند ریاحین ز بستان شود ناپدید در باغ را کس نجوید کلید به ناله کهن بلبل سال خرد که رخساره سرخ گلگشت زرد د تا شد صحی سر آراسته کدیور شد از سایه برخواسته چو تاریخ پنجه درآمد به سال دگرگونه شد بر شتابنده حال سر از بار سنگین درآمد به سنگ جمازه به تنگ آمد از راه تنگ فرو ماند دستم ز می خواستن گران گشت پاکم ز برخواستن پیری رو تصویر میکنه دیگه ی چنان تنش سست شده و ناتوان شده که دیگه دست نمی‌تونه جام می رو به دست بگیره و نمی‌تونه از جا برخواسته فرو ماند دستم ز می خواستن گران گشت پایم ز برخواستن تنم گونه لاجوردی گرفت گلم سرخی انداخت زردی گرفت حیون روندم ز رهانده باز به بالین گه آمد سرم را نیاز همان بور چوگانی بادپای به صد زخم چوگان نجنبد زجان طرب را به میخانه گم شد کلید نشان پش یمانی آمد پدید برآمد ز کوه ابر کافور بار مزاج زمین گشت کافور خوار گهی دل به رفتن گرایش کند گهی خواب را سر ستایش کند اطب عروسان نیاید به گوش سوراخی تهی گشت و ساقی خموش سر از لحف پیچید و گوش از سما که نزدیک دیگ شد کوشگه را بدا به وقتی چنین کنج بهتر ز کاغ که دوران کند دست یازی فراغ تماشای پروانه چندان بود که شمع ش شب افروز خندان بود چو شمع چو از شمع خالی کنی خانه را نبینی دگر نقش پروانه را میگه وقتی نور جوانی رفت دیگه هیچ نقش و نگاری رو نمیشه دید پروانه رو نمیشه دید به روز جوانی و نوزاد گی زدم لاف پیری و افتادگی کنون گر به غم شادمانی کنم به پیران سر چون جوابی کنم یعنی اگر امروز با این همه غم پیری بخوام شادمان باشم دیگه ممکن نیست نیست و در پیری جوانی کردن تمسخر آمیزه تمسخر برانگیزه حافظم میگه چون پیر شدی حافظ از می میکده بیرون شو رندی و طرب ناکی در عهد شباب چو پوسیده چو پوسیده چوبی که در کنج باب فروزنده باشد به شب چون چراغ شب افروز کرمی که تا آبد ز دور ز بی‌ نوری شب زند لاف نور اگر دیدم در خود افزایشی طلب کردمی جای آسایشی به آسودگی عمر نو کردمی جهان را به شادی گرو کردمی چو روز جوانی به پایان رسید سپیده دم از مشرق آمد پدید به تدبیر آنم که سر چون نهم چگونه پی از کار بیرون ن همسری کو سزاوار باشد به تاج سرین گاه او مشک باید نه آچ از آن پیش ک این هفت پرگار تیز کند خط عمر مرا ریز ریز درآرم به هر زخمه‌ای دست خویش نگهدارم آوازه هست خویش به هر مهره‌ای حق بازی کنم به وامان خود چاره سزی کنم چو رهوار گیدیم از این پل گذشت به گیلان ندارم سر بازگشت در این ره چ من خوابیده بیست نیارد کسی یاد آنجا کسیست به یاد آوری تاز کبک دریب که چون بر سر خواک من بگذری گیا بینی از خاکم انگیخته سرین سوده پایین فرو ریخته همه خاک فرش مرا برده همه خاک فرش مرا برده باد نکرده ز من هیچ هم عهد یاد نهی دست بر شوشه خاک من به یاد آری از گوهر پاک من فشانی تو بر من سرشکی ز دور فشانم من از آسمان بر تو نور دعای تو بر هرچه دارد شتاب من آمین کنم تا شود مستجاب درودم رسانی رسانم دررود بیایی بیایم ز گنبد فرود مرا زنده پندار چون خویش تن من آیم به جان گر تو آیی به تن داره میگه میگه اگر من مردم منو فراموش نکنید منو به یاد بیارید من زنده هستم من به جان زنم تو به تن مدان خالی است همنشینی مرا که بینم تو را گر نبینی مرا لب از خفته‌ای چند خاموش مکن فرو خفتگان را فراموش مکن چو آنجا رسی می در افکن به جام سوی خوابگاه نظامی خرام نه پنداری خضر پیروز پی که از می مرا هست مقصود می از زن می همه بی‌خودی خواستم بدان بی‌خودی مجلس آراستم مرا ساقی از وعده ایزدی است مرا ساقی از وعده ایزدی است سبوح از خرابی میز بی‌خودی است وگرنه به یزدان که تا بودم به می دامن لب نیالوده ام گر از می شدم هرگز آلوده کام حلال خدا است بر من حرام میگه که این میی که من ازش حرف می‌زنم و این بادهی که من ازش مستم و از این این ساقی که من از جام می‌گیرم این باده حرام و این با می زمینی نیز شراب زمینی نیست بلکه این شراب شراب الهی و بهشتیست بسیار خب من یک توقف می‌کنم دوستان اگر دوست دارن سه چار دقیقه صحبت کنن تا بعد ادامه بدم