با یک مقدمه شروع بکنید که چرا براتون غزل
غزلیات شمس مهم هست و چرا خواستید غزلیات
شمس
بخونید
بله
خب دوستان
همه میشناسن مولانا رو و میشناسن غزلیات
شمک رو حتماً انس دارن کمتر کسی هست که
اهل دانش و فرهنگ باشه و مولانا رو نشناسه
و با مثنوی او و با غزلیات او آشنا
نباشه مولانا
از شگفت
انگیزترین جان هاییست
که نه تنها تاریخ فرهنگ ما که تاریخ فرهنگ
بشری به خودش
دیده
و کسیست
که توانسته یک
تجربه استثنایی رو با یک زبان استثنایی و
تکرار ناپذیر و تقلید ناپذیر بیان
بکنه این قدرت بیان
تجربه
یک در مولانا به
حد اعجاز میرسه یعنی تفاوت مولانا مثلاً
با
فردوسی اینه
که شعر
فردوسی درباره تجربه شخصی نیست بلکه او
داستان داستانی رو میگه که باستانیان
بارها باز گفتهاند و گذاشت
گذاردند ولی مولوی از چیزی سخن میگه که
حتی برای خودش ناشناخته بوده پیش از
این خودش میگه که همیشه من چنین مجنون
نبودم ز عقل و عافیت بیرون
نبودم خودش براش یک حادثه بزرگ این عشق و
توانایی برای بیان این
تجربه ناشناخته
بدون پیشینه بدون همتا خب یک چیز عجیبیست
که انسان رو در
برابرش به بحد و احترام وام میداره
و کمتر کسی هست که انقدر از در دوران قدیم
انقدر از خودش توانسته باشه سخن بگه به
این زبان بسیاری از اون چیزهایی که مولانا
درباره خودش و تجربه خودش میگه هنوز
هم هیچ مانندی نداره یعنی هنوز هم تازه
است هنوز هم انگار که هیچکس نتونسته این
گوهرها رو بشناسه یا حتی سودا و
جسارت تقلید
و الگوگیری از اون داشته باشه به همین
دلیل بسیار بسیار مهم
از جنبه های زبانی و از جنبه های
انسانی
یک
گنجینه یگانه است و خب شناختش م مشکله
طبیعتا سطوح مختلفی
داره میشه شعرشو خوند و لذت برد یا
در از از آواز ایرانی لذت برد اما شناخت
فلسفی و ادبی و علمی او خب هنوز من فکر
میکنم که ما در آغاز راه هستیم و هنوز
بسیار
مانده اگر موافق باشید
صبح روز یکشنبه رو با چند غزل
از غزلیات شمس آغاز بکنیم امیدوارم
که
روز روز و روزگارتون فرخنده
و خوش فرجان
باشه جان صدای من خوبه
خانم بله آقای خراجی بسیار
عالی
جانا بیار باده که ایام
میرود جانا بیار واده که ایام میرود
تلخی غم به لذت آن جام
میرود با جام آتشین چ تو در چو تو از در
درآمدی وسواس و غم چو دود سوی بام
میرود گر بر سرت گل است مویش ش تاب کن بر
آب و گل بساز که هنگام
میرود آن چیز را بجوش که او هوش میبرد و
آن خام را بپز که سخن خوام میرود زآن
واده دادهای تو به خورشید و ماه و چرخ هر
یک بدن نشاط چنین را
میرود خاموش
و نام باده مگو پیش مرد خام
چون خاطرش به باده بدنام
میرود مولانا خب جنبههای استثنایی کم
نداره ولی یکی از
استثناهای زبان مولوی و شعر مولوی این هست
که شاعران ایرانی خب عادت دارن به انتخاب
تخلص دیگه مثلاً تخلص حافظ حافظه تخلص
سعدی
سعدیه و شاعران مدرن م همین طورن دیگه
تخلص شاملو بامداد تخلص اخوان سالس امیده
فروغ فرخزاد از اون شاعرانی است که هیچ
مون تخلص نداشت و این جالبه ولی مولانا به
جای اینکه یک واژه رو به عنوان تخلص برای
خودش انتخاب بکنه مثل دیگر شاعران تنها
شاعریست که من میشناسم که یک مضمون رو یک
معنی رو به عنوان تخلص انتخاب بکنه و اون
مضمون سکوت هست خاموشیست
بی سخنی است
بنابراین
غزلهای مولوی با مضمون خاموشی به پایان
میرسه و خب این از کسی که این همه سخن
گفته خیلی جالب هست کسی که این همه از به
اصطلاح
پر پرگو ترین یا به اصطلاح از نظر تعداد
ابیات شعری که مولوی گفته
از پرشمار
ترین شعرها و به اصطلاح سروده هاست در
زبان فارسی کمتر شاعری داریم که این
اندازه شعر گفته باشه این اندازه سخن گفته
باشه ولی همچنان از تنگی یا تنگنای زبان
همچنان میناله دیگه
همچنان انقدر این تجربه براش بزرگه و
عظیمه
تنگ است بر او هر هفت فلک چون میرود او در
پیرو هنم تمام این جهان
رو تنگ میبینه
برای بیان این تجربه و همیشه میناله و باز
در نهایت
هم میگه خاموش باش نمیشه
این نمیشه این حالت رو بیان کرد نمیشه این
عشق رو به زبان آورد گرچه تفسیر زبان
روشنگر است
لیک عشق بیزبان روشنتر
است شدم ز عشق به جایی که عشق نیز
نداند رسید کار به جایی که عقل خیره
بماند هزار ظلم رسیده ز عقل گشت
رهیده چو عقل بسته شد اینجا
بگو کیش
برهاند دلا مگر که تو مستی که دل به عقل
ببستی که او نشست نیابد تو را کجا
بنشاند متاع عقل نشان است و عشق روح فشان
است که عشق وقت نظاره نثار جان بفشارد
هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ب ببندی
چو عشق با تو نباشد به روزن
نرساند هر آنکه بالش دارد ز آستان عنایت
غلام خفته اویم که هیچ خفته
نماند عشق اکنون مهربانی
میکند عشق اکنون مهربانی میکند جان جان
امروز جانی
میکند در شعاع آفتاب معرفت ذره ذره غیب
دانی
میکند کیمیای کیمیا سز است عشق خاک را
گنج معانی
میکند گاه درها میگشاید بر
فلک گه خرد را نردبانی میکند
گه چو سهوا بزم شادی مینهد گه چو دریا در
فشانی میکند اندرین طوفان که خون استاب
او لطف خود را نوح ثانی میکند تا چه خورد
است این دهان که از ذوق آن اقتضای
بیزبانی میکند تا چه خورد است این دهان
ک از زوف آن اقتضای بیزبانی
میکند
هست مستی که مرا جانب بی خانه
برد هست مستی که مرا جان به میخانه برد
جان به ساقی گلچهره دردانه برد هست مستی
که کشد گوش مرا یارانه از چنین صف ن عالم
سوی پیشانه برد نه لعل آن است که بوسه گه
او خاک بود لعل آن است که سوی می و پیمانه
برد جان سپاریم بهدان باده جان دست نهیم
پیشتر زان که خرد مان سوی افسانه برد شاخ
شاخ است دل شاخ شاخ است دل از رنگ سر زلف
خوشش تا چرا بنده چنان موی سر شان
خیز که امروز جهان آن ماست جان و جهان
ساقی و مهمان ماست رستم دستان و هزاران چ
او بنده و بازیچه دستان ماست بس نبود مثر
مرا این شرف اینک شش یوسف کنعان ماست خیز
که فرمانده جان و جهان از کرم امروز به
فرمان ماست آن ملک مملکت جان و دل در دل و
در جان پریشان ماست کیست در آن گوشه دل تن
زده پیش کشش کو شکرستان ماست گوشه گرفت
است و جهان مست اوست او خضر و چشمه حیوان
ماست نیست نماینده ز خود جمله اوست خود
همه ماییم چ او آن ماست بیش مگو حجت و
برهان که عشق در خمشی حجت و برهان
ماست ما را کنار
گیر تو را خود کنار نیست عاشق نواختن به
خدا هیچ آر
نیست بیحد و بی کناری نایی تو در کنار
ای بهر بیامان که تو را زینهار
نیست تا کار وبار عشق هوای تو را تا کار و
بار عشق هوای تو دیدهایم ما را تحیری اس
که با کار کار
نیست آمد رسول عشق تو چون ساقی صبو با جام
بادهای که مران را خمار نیست گفتم که
ناتوانم و رنجورم از فراغ گفتا بگیر هین
که گه اعتذار نیست گفتم بهانه نیست تو خود
حال من ببین مپ ذیر عذر بنده اگر زار زار
نیست گفتا که حال خویش فراموش کن بگیر
زیرا که عاشقان را هیچ اختیار
نیست آبی بزن از این می و بنشان غبار هوش
جز ماه عشق هرچه بود جز غبار
نیست من اگر دست
زنانم نه من از دست زنانم نه از اینم نه
از
آنم من از آن شهر
کلانم نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه
چنانم من اگر مست و
خرابم نه چو تو مست شرابم نه ز خاکم نه ز
آب نه از این اهل
زمانم خرد پوره آدم چه خبر دارد از ایندم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من و ن از این خاطره روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گرچه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که
بسوزی که زبانه است
زبانم نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز
ننگم حضر از تیر خدنگ ام که خداییست
کمانم نه م خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم چو
گلستان جنان ام طربستان جهانم به روان همه
مردان که روان است روانم شکرستان خیالت بر
من گل شکر آرد به گلستان حقائق گل صد بررگ
فشانم چو درآیم به گلستان گلفشان
وصالت ز سر پا بنشانم که ز داغت بنشانم
عجب ای
عشق چه
جفتی چه
غریبی چه ش گفتی چو دهانم به گرف رفتی به
درون رفت
پیان عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه
شگفتی چو دهانم بگرفتی به درون رفت
بیانم چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و
دینم همه اسرار سخن را به نهایت
برسان منمن دزد
که شب نقو
زدم
ببریدم سر صندوق گشادم گوهری
دزدیدم ز زلیخای حرم چادر سر
بودم چو بدیدم رخ یوسف کف خود
ببریدم چو بگفتم ببرم سر سر من گفت آب
مین چو غمش کند ز بیخم پس از آن رویید
ام این چه ماه است که اندر دل و جانها
گردد که من از گردش او بس چو فلک
گردیدم اندر این چاق جهان یوسف حس نیست
نهان من بر این چرخ از او هم چو رسن
پیچیدم هله ای عشق بیا
یار منی در دو جهان از همه خلق بریدم به
تو بر چسبیدم زان چنین در فرهم که از دهت
سرمستم زان گزیده است مرا حق که تو را ب
گزیدم به نهان از همه خلقان چه خوشا این
باغیست که چو گل در چمنش جامه جان
بیدم اندر آن باغ یکی دلبر بالا شجری است
که چو برگ از شجر اندر قدمش ریزید م بس
کنم آنچه به گفتو که بگو من گفتم وانچه
فرمود بپوشان و مگو
پوشیدم شمس تبریز که آفاق از او شد پرنور
من به هر سوی چو سایه ز پیش
گردیدم ولی دوستان نکتهای ندارن اگر
بخوان چیزی بگن جای من اشتباه خوندم
یا دوست ندارن
که این غزلها رو
بخونیم بگن نه آقای خرجی بسیار عالیه نه
خوشحال هستیم
بفرما جان منی جان منی جان من آن منی آن
منی آن
من نور منی باش درین چشم من چشم من و چشمه
حیوان
من گل چ تو را دی گل چه تو را دید گل چه
تو را دید به سوسن بگفت سر من آمد به
گلستان من از تو پراکنده تو چونی بگو زلف
تو و حال پریشان من دست فشان مست کجا
میروی پیش مننا ای گل خندان من می نروم
هیچ از این خانه من در تک این خانه گرفتم
وطن سر ن هم آنجا که سرم مست شد گوش نهم
سوی تنن تن تنن نکته مگو هیچ به راهم مکن
راه من هستین تو را هم مزن جان من و جان
تو هر دو یکیست
گشته یکی جان به نهان در دو تن جان من و
تو چو یکی آفتاب روشن از او گشت هزار
انجمن وقت حضور تو دو تا گشت جان رسته شد
از تفرقه خویش تن تن زدم از غیرت و خامش
شدم مطرب اوشاخ بگو تن مزن خطه تبریز و رخ
شمسدین
ماقی جان راست چو بهر عدن
باز رسید آن بت زیبای من خرمی این دم و
فردای من در نظرش روشنی چشم من در رخ او
باغ و تماشای من عاقبت الامر به گوشش رسید
بانگ من و نعر و هیهای من بر در من کیست
که در میزند جان و جهان است و تمنای من
گر نزند او در من درد من ور نکند یاد منو
وای من دور مکن سایه خود از سرم باز مکن
سلسله از پای من آن من از تو و به هرجا
رود عاقبت آید سوی صحرای من جوشش دریای
معلق نگر از لمع گوهر گویای من گوید دریا
که ز کشتی بجه در رو در آب مصفای من قطره
به دریا شو رود در شود قطره شود بهر به
دریای من ترک غزل گیر و نگر در ازل که از
ازل آمد غم و سودای
من پیش ترا ای سنم شنگ من ای سنم هم دل و
هم رنگ من شیوه گری بین که دلم تنگ شد تا
تو بگوییش که دل تنگ من چند بپرسی که رخت
زرد چیست از غم تو ای بت گلرنگ من جان منا
جان مرا از تن من باز خر تا برهد جان من
از ننگ من صلح بده جان مرا و مرا که از
جهت توست همه جنگ من پای من از باد
روانتر شود گر تو بگویی که بیا لنگ
من
من دارم این ابیات رو از روی گزیده
آقای
آقای یکی از دوستان گفتن اگر فرصت شد لطفا
در مورد این بیت رخ تو گرچه که خوب است
قفس جان تو چوب است برم از من که بسوزی که
زبان است زبانم گفتن اگر فرصت شد و شما
مایل بودین در مورد این توضیحی
بدید چشم باید برگردم اون غضا رو پیدا
کنم ای جان ای دو دیده
بینا چگونهای
وی رشک ماه و گنبد
مینا چگونهای
ای ما و صد شمازه پی تو خراب و مست ما بی
تو
خستهایم تو بی ما چگونهای
آنجا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است و
آنجا که جز تو نیست تو آنجا چگونهای ای
جان تو در گزینش جانها چه
میکنی وی گوهری فزود ز دریا چگونهای
عالم به توست
قائم تو در چه عالمی تنها به توست زنده تو
تنها چگونهای
ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی وی زهر
ناب با تو چو حلوا چگونهای
زیر و زور شدیم مت بی زیر و بی زور ای در
فکند فتنه و قوغ چگونهای
ای
شاه شمس مفخر تبریز
بینظیر در قاب غوث رف در ادنا چگونهای
یکی
از محبوبترین
غزلهای مولوی برای
من
این غزل هست که اگر پیدا
بکن اینطور شروع میشه
که
صفت خدای
داریم چو به سینهای
درایی لمعان تور سینا تو به سینه وا
نمایی صفت چراغ داری چو به خانهای که
باشی همه خاله نور گیرد ز فروغ و
روشنایی صفت شراب
دارید صفت شراب دا
چو یادم
رفت
ز ۲ هزار فت ۲ هزار شور و
فتنه تو اگر به مجلسی درآیی صفت شراب داری
تو اگر به مجلسی درآیی ۲ هزار شور و فتنه
ف کنیز خوش
لقایی نه عجب اگر گدایی ز شهی عطا
بجوید عجب آن که
پادشاهی ز گدا کند گدایی و عجبتر آن که آن
شه به نیاز رفت چندان که گدا غلط در افتد
که مراز
پادشاهی سخنم خور فرشته است من اگر سخن
نگویم ملک گرسنه گوید که بگو خمش
چرایی تبریز شمس این را تو بگو که رو به
ما کن
غلطم بگو که شمسا همه روی بی غفا یکی از
زیباترین
غزلهای
مولاناست تو نه چنانی که منم من نه چنانم
که تویی تو نه برانی که منم من نه برانم
که تویی من همه در حکم توام تو همه در خون
منی گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که
تویی با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری
باش چنین تیز مرن تا که بدانم که تویی دوش
گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من کرده خبر
گوش مرا جان و روانم که
تویی دوش گذشتی ز درم بوی نبردی ز تو من
کرده خبر گوش مرا جان و روانم که تویی چون
همه جان روید و دل همچو گیاهها که درت جان
و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی چون
تو مرا گوش کشان بردی از آنجا که منم بر
سر آن منظرهها هم بنشانم که تویی مستم و
تو مست ز من سهب و خطا جست ز من من نرسم
لیک بدان هم تو رسانم که تویی ز این همه
خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم عذر گناهی که
کنون گفت زبانم که
تویی مولوی د تا
دو جا خودش رو غلام
میدونه غلام دو
چیز
یکی غلام آفتاب و یکی هم
غلام
ماه حالا من این دو غزل رو میخونم
براتون آها
یکی که
لام ماه هست
میگه من غلام
قمرم غیر قمر هیچ
مکن پیش من جز سخن شمع و
شکر هیچ
مگو سخن رنج
مگو جز سخن گنج مگو
ور از این
بیخبری رنج مبر هیچ
مگو اجازه بدین که بیارم که از
روی نمیدونم من غلامی قمرم غیر قمر هیچ
مگو پیش من جز سخن شم و شکر هیچ مگو سخن
رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این
بیخبری رنج مبر هیچ وقت دوش دیوانه شدم
عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه
مدر هیچ مگو گفتم ای
عشق من از چیز دگر میترسم گفتم گفت آن
چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو
سخنهای نهان خواهم گفت سر به جنبان که
بلی جز که به سر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل
چه لطیف از سفر هیچ
وقت گفتم ای دل چه م هستین دل شارت میکرد
که نه اندازه توستی بگذر هیچ
مکو گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر
است گفتین غیر فرشته است و بشر هیچ
مگو گفتم این چیست بگو زیر و زور خواهم شد
گفت میباش چنین زیر و زور هیچ مگو ای
نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از
این خانه برو رخت ببر هیچ
مکن گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف
خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو
این خیلی جالب در
مولوی و در عرفان ما تأثیر بسیار عمیق
مسیحیت و میبینیم عرفان و تصوف ما یکی از
مهمترین سرچشمه هاش مسیحیت اگر برخورد ما
با فرهنگ مسیحی نبود ما عرفان و تصوف
نمیتونست داشته باشیم عرفان خان
عاشقانه در حقیقت مدیون مسیحیت ببینید
اینجا میگه که گفتم ای دل پدری کن نه که
این وصف خداست خدای پدر این کاملاً تعبیر
مسیحیه ما در اسلام خدا پدر نیست خدا نه
لم یلد و لم یولد خدا نه میزاید نه زاده
میشود بنابراین نه پدر است نه فرزند این
که میگه که
امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر
این تعبیر پدر که توی مولوی زیاد هست یعنی
خدا کاملاً تأثیر مسیحی هست یکی
از اسلام شناسان
مشهور اسپانیای اسپانیایی به نام پالاسیوس
یک کتاب داره راجع به ابن عربی و اسم
کتابش هست ازلام ح من به فرانسه خوندم
ازلام کریستیان میزه یعنی اسلام مسیحی شده
ابن عربی رو و عرفان رو به درستی میگه که
اسلامیست که مسیحی شده
است
آفتابا بار دیگر خانه را پرنور
کن دوستان را شاد گردان دشمنان را کور
کن از پس کوهی برآ و سنگها را لعل
ساز بار دیگر قور ها را پخته و انگور کن
در کان شناسی قدیم
سنتی این معتقد بودن که لعلها و سنگهای
قیمتی محصول
تابش آفتاب در درازنای زمان هست و
مولوی هم میگه
که اون حافظم میگه در اون غزل که صد
هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخواست
اندلی بان را چه پیش آمد هزاران را چه
شد
بعد لعلی از کان مروت بر نیامد
سالهاست سعی باد وباران را چه تابش
خورشید و سعی باد و باران را چه شد یعنی
لعل محصول تابش خورشید و باد وباران بو
اینجا هم مولوی میگه از پس کوهی برآور
سنگها را لعل ساز بار دیگر عورها را پخته
و انگور کن آفتابا بار دیگر باغ را سرسبز
کن دشت را و کشت را پرله و پرور کن ای
طبیب عاشقان و ای چراغ آسمان عاشقان را
دستگیر و چاره رنجور کن اینچنین روی چمه
در زیر ابر انصا اینچنین روی چمه در زیر
ابر انصاف نیست ساعتی این ابر را از پیش
آن مه دور کن گر جهان پر نور خواهی دست از
دست از رو بازگیر بر جهان تاریک خواهی روی
را مستور
کن نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب
گویم چو رسول
آفتابم به طریق ترجمانی به نهان از او
بپرسم به شما جواب
گویم به قدم چو
آفتابم به خرابهها
بتابم بگریزم از
عمارت سخن خراب
گویم من اگر من اگر چه سیب شیب ز درخت بس
بلندم من اگر خراب و
مستم سخن ثواب گویم من اگرچه سیب شیب ز
درخت ب بلندم من اگر خراب و
مستم سخن ثواب گویم
چو دلم ز خاک کویش بکشیده است
بویش خجلم ز خاک کویش که حدیث آب
گویم به گشا نقاب از رخ که رخ تو است فرخ
تو روا مبین که با تو ز پس نقاب
گویم چو دلت ز سنگ
باشد پر از آتشم چو
آهن تو چو لطف شیشه گیری قده و شراب
گویم چو ز آفتاب زادم به خدا که کی ق
بادم نه به شب طلوع سازم نه ز ماه تاب
کویم بده آن باده نوشین که من از نوش تو
مستم بده ای حاتم عالم قده زفت به دستم ز
من ای ساقی مردان نفسی روی مگردان دل من
مشکن اگرنه قده و شیشه بش
شکستم قدهی بود به دستم ب فکندم
بشکستم کف صد پای برهنه من از آن شیشه ب
خستم تو بدان شیشه تو بدان شیشه پرست ستی
که ز شیشه است شرابت می من نیست ز شیره ز
چه رو شیشه پرستم بکشی دل می جانی و بخس
بی من و فارق که سر غصه بریدم ز غم و غصه
برستم دل من رفت به بالا تن من رفت به
پستی من بیچاره کجایم نه به بالا نه به
پستم توی مثنوی میگه تن گشاید سوی بالا
بالها جان گشاید سوی بالا بالها تن زده
اندر زمین چنگالها این کشمکشی که بین تن و
جان انسان هست جان میخواد بره بالا و تن
به سوی
زمین گرایش داره و کشش داره اینم میگه دل
من رفت به بالا تن من رفت به پستی من
بیچاره کجاین نه به بالا نه به
پستم چه خوش آویخته سیبم که ز سنگت نه
شکیبم ز بلا چون به شکیبی من اگر مست
الستم تو ز من پرس که این عشق چه گنج است
و چه دارد تو مرا نیز از او پرس که گوید
چه کس استم میگه هم از من بپرس که عشق چیه
و هم از عشق بپرس که من چیم
به لب جوی من به لب
جوی چه گردی ب بهجه هی جوی چو مردی به جهی
ب بهجه از جوی و مرا جو که من از جوی
بجستم منم آن مست دل زن که شدم مست به
میدان دل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم
فل قمت عقم و ان رحت رحلنا چو بخوردی تو
بخوردم چو نشستی تو نشستم چه خوش و بیخود
و شاهی هل خاموش چون
ماهی چو ز هستی به رهید م چه کشی باز به
هستم بله موافق این د تا غزل دیگه بخونیم
برای وس خطم بله آقای
خرجی
خب
من دوست دارم که اون غزلهایی که دوست دارم
براتون بخونم ولی وقتم برای پیدا
تباه
بشه بیا ای مون س جانهای
مستان ببین اندیشه و سودای
مستان بیا ای میر خوبان و
بفروز ز شمع روی خود سیمای
مستان نمیآیی سر از طاقی برون کن ببین
این غلغل و قای
مستان بیا ای خواب مستان را به بسته گشا
این بند را از پای
مستان همه شب میرود تا روز ای
مهد به اهل آسمان هیهای مستان همی گویند
ما هم زو خرابیم چنین است آسمان پس وای
مستان فرشته و آدمی دیوان پریان ز تو زیر
و زبر چون رای مستان کلاه جمله هشیاران
ربودند ی در این بازارگه چه جای مستان
میفکن وعده مستان به فردا تویی فردا و پس
فردای
مستان چ مستان گرد چشمت حلقه کردند که
بنشیند دگر بالای
مستان شنیدم از دهان عشق میگفت منم
معشوقه زیبای مستان
خب و
قزل
آخر
سنما جفا رها
کن کرم این روا
ندارد بنگر به سوی دردی که ز کس دوا
ندارد ز فلک فتاد
تشتم به محیط غرقه
گشتم به درون بهر جز تو دلم آشنا
ندارد ز صبا همی رسیدم خبری که میپزید ز
غمت کنون دل من خبر از سبا
ندارد به روخان چون زر من به بر چو سیم
خامت به ضرور بوده
شد که چ تو دلربا ندارد به روخان چون زر
من به بر چو سیم خامت به ضرور بوده شد که
چ تو دلربا ندارد هل ساقیا
سبکتر ز درون ببند آن در تو بگو به هر که
آید که سر شما ندارد همه عمر اینچنین دم
نبود است شاد و خرم حق وفای یاری که دلش
وفا
ندارد برویم مست امشب به وساق آن
شکرلب چه ز جام کن
گریزد چو کسی غوا
ندارد چه ز جام کن گریزد چو کسی غوا
ندارد به چه روز وصل دلبر همه خاک میشود
ر اگر آن جمال و منظر فر کیمیا
ندارد به چه چشمهای کدن شود از نگار روشن
اگر آن غبار کویش سر طوطیا ندارد
هله من خاموش کردم برسان دعا و خدمت چه
کند کسی که در کف به جز از دعا
ندارد آها اون بیتی رو که خستم پیدا کردم
ببخشید اجازه بدین که این این این غزل رو
هم بخونم که امیدوارم که چندان ملول تون
نکنم با این غذای تموم
میکنم همه را بیازمودم
ز تو خوشترم
نیامد چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم
نیامد سر خونبها گشادم ز هزار خم چشیدم چو
شراب سرکش تو به لب و سرم
یابد چه عجب که در دل من گل و یا سمن
بخندد که سمن بری لطیفی چو تو در برم
نیامد ز پیت مراد دل را دو سه روز ترک
کردم چه مراد ماند از آن پس که میسرم
نیامد دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و
چاکر به جهان نماند شاهی که چو چاکرم
نیامد خردم بگفت بر پر ز مسافران گردون چه
شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد چو پرید
سوی بامت ز تنم کبوتر دل به فغان شدم چو
بلبل که کبوترم
نیابد چو په کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و انقا که برابرم
نیامد برو ای تن
پریشان برو ای تن پریشان تو و آن دل
پشیمان که ز هر دو تا ن
رستم دل دیگرم
نیامد سپاسگزارم از همه
دوستان و متشکرم از اینکه با من بودید و
تحمل کردید
این خواندن من رو اگر جایی فکر میکنید که
من اشتباه خوندم یا اشتباه معنی کردم حالا
در این جلسه ی جلسه دیگه حتما بنویسید
برای من پیام بدید یا در چت بنویسید که من
متوجه باشم گاهی چشمام درست نمیبینه
گاهی فکرم درست کار
نمیکنه به هر حال همه گاهی سوادم قد نمیده
همه اینها هست متشکر میشم اگر گوش زد کنین
خانم فروغ نکتهی هست که بخواین
بفرمایید ببخشید من
مایکمل آقای خلج به وقت اروپا ما صبح
یکشنبه همون رو خیلی خوب آغاز کردیم بسیار
عالی بسیار عالی خیلی ممنونم اوقات خوشی
رو برای دوستان آرزو میکنم تا نوبت دیگر
l