سلام دوباره خدمت دوستان
عزیز و سپاسگزارم از اینکه در این مجلس
هستید و شنونده صحبتهای من
و شرکت کننده در بحثها و امیدوارم که
مجموع آنچه گفته میشه در این مجلس برای
همه ما سودمند
باشه این جلسه یه مقدار متفاوت هست نسبت
به جلسات گذشته به خاطر اینکه یک مقدار
رنگ و روی شخصی
داره و
من خواهم گفت که در این جلسه چه
چیزی رو باید انتظار شنیدنش از من داشته
باشید و چرا
اساساً
همچین موضوعی رو من به سدد طرحش
برآمدم واقعیت اینه که اونچه که ما حوزه
علمیه یا روح
یت یا علما مینامیم یا به اصطلاح نهاد سنت
مینامیم خب یک مسئلهای است که مسئله ما
ایرانیها هست از نظر فلسفی فکری فرهنگی
سیاسی اجتماعی و این مسئله از ۱۵۰ سال پیش
تقریباً شروع شده و احتمالاً هیچگاه به
پایان نخواهد رسید بنابراین یک مسئله
بسیار بنیادی است که ما
بشناسیم اون نهاد یا اون طبقهی رو
که خودش رو نماد و حافظ سنت میدونه و
کسانی که تجدد گرا هستند اونها رو مانع
پیشرفت پروژه تجدد مینامند و کسانی هم
هستن که سنتگرا هستن سعی میکنن که در
برابر
سنت تجدد گرایان بایستند به هر حال این
اردوگاه یه اردوگاه مهمی اس که به شکلی
گوناگونی خودش رو آرایش تازهای میکنه و
مسئله نیست که حالا با سقوط جمهوری اسلامی
هم تمام بشه روحانیت مسئله ما خواهد بود
تا زمان درازی همانطور که در غرب هست
همونطور که در غرب نه مسئله دین نه مسئله
روحانیت نه
مسئله سکولاریسم اینا هیچ کدوم مسائلی
نیست که پایان یافته باشه همچنان مسئله
است منتها در مورد ایران
ما شناخت خیلی خیلی کمی داریم از
روحانیت
یعنی درکی که داریم از روحانیت خود این
کلمه روحانیت میدونید که یه کلمهی نیست که
روحانیت برای خودش انتخاب کرده باشه کلمه
روحانیت کلمهی اس که که تجدد خواهان ما
از زبان فرانسه و از فرهنگ اروپایی و از
فرهنگ جدید وام گرفتند و بر طبقه علما
گذاشتن یعنی در حقیقت وقتی که تجدد گراها
به علما گفتن
روحانیت منظورشون این بود که این طبقهای
اس که باید از مسائل دنیوی کناره بگیره و
به مسائل روحانی و معنوی بپردازه یعنی در
حقیقت این خودش محصول کلمه روحانیت محصول
درک
سکولار تجدد خواهان ما بود که معتقد بودن
که از این به بعد روحانیت جز پرداختن به
مسائل روحانی و معنوی کاری نداره بنابراین
این
روحانیت و کار دنیا و سیاست و تدبیر و
اداره جهان و جامعه رو باید به مردم مردم
عادی واگذار کنه بنابراین روحانیت حاصل
درکی نبود که روحانیت از خودش داشت حاصل
فهمی نبود که روحانیت از خودش داشت قبلاً
روحانیت رو همون علما میگفتن و بعد علما
که میگفتیم فقط علما نبودن علما هم هم
فقها بودن هم قضات بودن هم عرفا بودن هم
محدثین بودن هم مفسران بودن هم حکما ب
بودن اینطور نبود که شما یک علم داشته
باشید و یک طبقهی به نام علما وقتی که
حالا ما با جامعه شناسی و علوم انسانی
جدید آشنا
شدیم شروع کردیم خودمون رو با زبان غربی
شناختن و با مفاهیم غربی توضیح دادن آمدیم
و از نهاد روحانیت صحبت کردیم یعنی از یک
سوشال ایوشن یک نهاد هاد اجتماعی به نام
روحانیت زبان غربی و با مفاهیم غربی شروع
کردیم شناختن خودمون و از جمله روحانیت
گفتیم که روحانیت یک طبقه اجتماعیست یا یک
نهاد
اجتماعیست و تصور هم بر این بوده که مثلاً
این طبقه اجتماعی یا نهاد
اجتماعی با ظهور اسلام به وجود آمده و
همین طوری تداوم پیدا کرده تا
امروز
متسفانه خود روحانیت هم یا اونچه که با
روحانیت مینامیم
هم
هیچگاه توانایی اینکه خودش رو توضیح بده
به جهان بیرون رو
نداشته یعنی
اینکه روحانیت مخصوصا در عصر
جدید خیلی خب از خودش حرف زده
خیلی کرده که خودش رو توجیه بکنه موجه
بکنه در مقابل حملات و شبهات از خودش دفاع
بکنه ولی به شناخت خودش خیلی کمک نکرده به
دلیل اینکه
روحانیت همچنان ناتوان هست از خودآگاهی
تاریخی یعنی اینکه خودش رو به صورت یک
پدیده تاریخی فهم بکنه و در نتیجه هرچه از
خودش گفته بیشتر
سبقه تبلیغات و توجیهات مذهبی و دینی رو
داشته توی عصر جدید ما میبینیم که خب
مخصوصاً در بعد از مشروطه به این طرف خیلی
از طلبهها
و حوزوی ها هستند که از حوزه بیرون میان
و متجدد مب میشن به اصطلاح از از کسان
بسیاری معروف از معارف شون از محمد قزوینی
بگیرید علامه محمد قزوینی بگیرید تا سید
حسن تقیزاده سید احمد
کسروی و اصولاً بسیاری از کسانی که ما به
عنوان چهرههای برجسته تجددخواه میشناسیم
اینا تعلیم و تربیتی حوزوی داشتن و بعد در
دوره رضاشاه مخصوصاً که دادگستری جدید
تأسیس میشه و بعد نظام تعلیم و تربیت جدید
تأسیس میشه دانشگاه تاسیس میشه خیلی عظیمی
از
طلبهها از
حوزهها به
سمت نهادهای اداری و علمی مدرن میرن خیلیا
میرن قاضی میشن خیلیا میرن در دانشگاهها
تدریس میکنن بزرگان که ادبیات فارسی
از بدیع الزمان
فروزانفر جلال همایی یا کسانی که دانشکده
ادبیات دانشگاه تهران دانشکده معقول و
منقول دانشگاه تهران که بعد دانشکده
الهیات شد در تأسیس علوم انسانی جدید در
حقیقت نقش مهمی داشتن اینها کسانی بودن که
بیشتر دانش
آموخته حوزهها بودن کسانی که رشته حقوق
رو تدریس کردن بنیان گذاشتن
در دانشگاه
تهران اینها در اصل تحصیلات حوزوی
داشتن الان کسی مثل یکی از بزرگترین
بازمانده های اون نسل آقای دکتر محمدرضا
شفیع کدکنی اس که
دانش فوقالعادهای داره در زمینه علوم سنتی
و کمنظیر هست از این جهت و از اون طرف هم
در دانش امروز
ادبیات از سرآمدان ما و بزرگان ما به شوار
مید اینها هم خیلی تلاش نکردن جز اینکه خب
بعضیاشون یه شرح حالای شخصی
دادن بعضیهاشون البته نه
همشون سرگذشت خودشونو گفتن کسروی داستان
زندگی خودشو گفته دیگران گفتن زریاب خوبی
خویی داستان زندگی خودشو گفته آقای شفیع
کدکنی داستان خودشو گفته ولی مسئله شون
هاد روحانیت
و نظام روحانیت نبوده مسئله شون شنا
شناساندن این طبقه نبوده بنابراین کسانی
که در درون حوزه
بودند
توانایی شناساندن خودشون رو نداشتن کسانی
که از حوزه بیرون میامدند اون انگیزهها و
اون رغبت رو نداشتن برای شناساندن حوزه
کسانی
که به اصطلاح به مفاهیم و روشهای علمی
جدید آشنا بودند اونها دسترسی نداشتن به
دنیای حوزه دنیای حوزه یه جوری بسته بود و
انگار که چیز خیام میگه از جمله رفتگان
این راه دراز باز آمده کیست تا به ما گوید
راز انگار که یک دنیایی بوده که اگر کسی
بهش وارد میشده دیگه برنمیگشت به ما بگه
که اون دنیا چه بگونه است مثل دنیای پس از
مرگ بوده فقط کسانی میفهمیدن که تجربش کنن
به هر حال یک دنیای پررمز و رازی مانده
همچنان و این باعث شده که روشنفکران ما یا
نه فقط روشنفکران عموم مردم ما تلقی دقیقی
از روحانیت نداشته باشن وقتی میگن آخوندا
وقتی میگن روحانیت وقتی میگن
علما در حقیقت این تعبیر تعبیرهای دقیقی
نیست به مفاهیم یا به تصورات ذهنی دقیقی
اشاره نمیکنه آخوندا یعنی چی روحانیت یعنی
چی و خب خیلی از حتی روشنفکران ما فکر
میکنن که روحانیت یا علما همین چیزیست که
الان هست همون چیزی بوده که الان هست از
زمان مثلاً فرض کنید پیغمبر تا الان یک
طبقهای بوده مثل روحانیت شبیه همین چیزی
که الان هست در حالی که اینطور نیست
روحانیت یا علما در دورههای
مختلف تحولات عظیمی در شکل و شمایل و
ماهیت و کارکردش به وجود آمده و این
مخصوصاً این روحانیت که بعد از انقلاب به
وجود آمده کمترین شباهت رو به روحانیت
تاریخی داره ی من خودم زمانی که وارد حوزه
شدم من خیلی بچه بودم وارد حوزه شدم من ۱۱
سالگی وارد حوزه
شدم سال من متولد ۵۲ هستم یعنی سال ۶۱ من
وارد حوزه شدم و
این دهه ۰ در حقیقت دهه دههی است که حوزه
بین اون دنیای قدیم و دنیای جدیدش
در تردد هست یعنی ما من یه چیزایی از اون
حوزه قدیم رو درک کردم یه رد پایی از
دنیای قدیم حوزه رو من تجربه کردم در دهه
۶۰ ولی با آمدن آقای خامنهای
حوزه
کاملاً یک بار فرو ریخت و از نو ساخته شد
و به شکلی ساخته شد که شما کمترین رد پایی
از اون جهان قدیم رو درش نمیبینید مثل
خود قم شما قم قم وقتی که شهر قم میگن یکی
از قدیمیترین کهنترین شهرهای ایرانه
میدونید که هیچ ربطی به اسلام هم نداره و
حتی در متون مختلف میگن قم یکی
از
پایگاههای زرتشتیان بوده و سه
آتشگاه آتشکده بزرگ زرتشتی در قم وجود
داشته و یک شهر بسیار مهمی بوده از قدیم
منتها این شهر در طول تاریخ انقدر
تحول پیدا کرده و زیر و زور شده که امروز
اگر شما در قم راه برین به ندرت به یک اثر
تاریخی برمیخوریم هر چیزی هم که در قم به
عنوان اثر تاریخی بوده و یا محلههای
تاریخی بوده جمهوری اسلامی با مهندسی
بس حساب شدهی همه چیز رو از بین برد همه
چیزو نابود کرد شما الان در در محلات
قدیمی قم رو خراب کردن و باش و از توش
بزرگراه ساختن یعنی قم رو از یک شهر قدیمی
تبدیل کردن به یک شهر کاملاً بی هویت حوزه
هم همین طوره حوزه که الان هست شبیه خود
شهر قمه که
هیچ نسبتی کمترین نسبت رو با گذشته خودش
داره از هر
جهتی ولی در تصور عمومی فکر میکنم که این
حوزه همیشه همین بوده که الان
هست حوزه قم
همیشه تولید تولید کننده همین محصولاتی
بوده که امروزه ما میبینیم و همین تفکری
داشته که ما امروزه میبینیم همین شکلی رو
داشته که امروزه میبینیم خب این خیلی
مشکل ایجاد میکنه برای
ما من خب از در حوزه پدر من روحانی هست من
در یک قم به دنیا آمدم در یک محیط
وقتی که میگیم حوز بعضیا فکر میکنن که
شبیه دانشگاه یعنی دانشگاه چون یک
ساختمانی
داره شما میرید وقتی میرید دانشگاه یعنی
کهه از خیابان مثلاً خونتون اگر خیابان
مثلاً فرض کنید دماوند هست از خیابان
دماوند سوار تاکسی میشید میرید خیابان
انقلاب و میرید ساختمان دانشگاه شما رفتید
دانشگاه ولی حوزه اینطور نیست اتفاقاً
حوزه اسم مکان خاصی نیست اسم ساختمان خاصی
نیست مثلاً به مدرسه فیضیه نمیگن حوزه
حوزه یک
فضاست من وقتی که رفتم حوزه به این مفهوم
نیست که رفتم در یک ساختمان خاصی درس
خوندم نه من درس خوندن درس حوزوی رو
اصولاً خوندن و نوشتن من قبل از اینکه
خوندن و نوشتن یاد بگیرم در مدرسه یعنی
مدرسه ابتدایی برم من خوندن نوشتن از پدرم
یاد گرفتم و قبل از اینکه برم مدرسه پیش
پدرم گلستان سعدی خوندم و
بعد وقتی که ۱۱۱ سالم شد مقدمات یعنی
درسهای مقدماتی حوزه رو پیش پدرم خوندم به
این شکل وارد حوزه شدم بنابراین حوزه یک
فضاست و درس حوزوی کسایی که درس میدند درس
میخونن لزوماً در مدرسه نیستن میتونن در
حتی مسجد باشن میتونن در حرم باشن میتونن
برن روی کنار خیابون کنار پل و روی زمین
بشینن درس بخونن میتونن تو حتی توی
قبرستانها درس بخونن اصلا جایی جای خاصی
نیست که شما بهش بگید این حوزه است حوزه
فضاست و ولی الان البته نه الان کاملا فرق
الان تبدیل شده به همون چیزی که دانشگاه
میگن ولی حوزه که میگفتیم حوزه از نظر
لغوی به معنای قلمرو به مفهوم
یک فضاست یک یه محیطه نه یک جای خاص
بنابراین حوزه که میگیم حوزههای علمیه نه
اینکه یک ساختمانهای خاصی که برای تعلیم
و تربیت خاصی ساخته شده باشن بلکه ی فضای
خاصی بود که در اون
فضا حالا علوم دینی توضیح خواهم داد علوم
دینی در اونجا آموخته میشد و عالمان دینی
پرورده می شدم من ۱۱ سالگی که رفتم در
حوزه بنابراین در محیط حوزوی اصلاً به بار
آمدم دوستان پدرم محیط زندگی ما شکل زندگی
ما فرهنگی که بر ما حاکم بود دوستانی که
داشتیم شهری که ما درش زندگی میکردیم همه
تحت حکومت فرهنگ حوزوی بود و همه چیز برای
ما آشنا بود
و
بنابراین من وقتی که راجع به حوزه صحبت من
حوزه رفتم و بعد تقریباً میشه گفت از ۱۶
۱۷
سالگی شروع کردم به اینکه یه سری سوالها
و تردیدهایی تو ذهنم به وجود آمد اولین
سوالی که تو ذهنم به وجود آمد و پاسخ
نیافت و او
منشأ شکافها و ترکهای بعدی شد که در
ذهنم افتاد
مسئله حسن قب عقلی بود یعنی اینکه شیعیان
میگن که ما معتقد به حسن قبه عقلی هستیم
بر خلاف اشاعره که معتقد به حسن و قبح
شرعی هستن یعنی ما معتقدیم بد بده چون عقل
ما میگه بده نه اینکه چون خدا میگه
بده خب من در عمل دیدم که اینطور نیست در
عمل دیدم فقه ما و علوم علوم که ما درس
میخوندیم هیچ کدوم بدی و خوبی رو بر اساس
عقل توضیح نمیدادن بد اون بود که خدا میگه
و خوب اون بود که خدا میگه در نتیجه برای
من این مسئله پیش آمد که چرا بر خلاف
ادعای شیعیان که مدعی حسن قب عقلی اس حسن
قب شرعیه
براشون و اون عقلانیتی که ادعا میکنه
تشیع اون عقلانیت رو نداره و در حقیقت
هرچه آن خسرو کند شیرین بود اینطور نیست
که هرچی خدا بگه اون خوبه هرچه حدیث باشه
اون خوبه نه اونچه که عقل من میگه خب من
این در همون عالم بچگی خب به هر حال درسی
که میخوندیم استادای که داشتیم استادای
بزرگی بودن از استادمون میپرسیدیم و
باهاشون بحث میکردیم آخر سر میدیم که نه
جوابی ندارن یادمه آخرین باری که این
اتفاق افتاد و من کاملاً مایوس شدم از این
کهه جواب بگیرم رفته بودم
روضه
یک یکی از علما به نام آقا مجتبی تهران که
از بزرگترین شاگردان آقای بروجردی بو
همسایه ما بوده و من روضشو خیلی دوست
داشتم روضه ایشون رفته بودم و بعد
آقای یادم رفت آقای جناتی که الانم فکر
کنم از مراجع قم باشه آقای جناتی اونجا
بود و من رفتم کنارش نشستم و آقای جناتی م
معروف بود به اینکه خیلی دیدگاههای جدید
داره و دیدگاههای نوعی داره در فخ و اینا
و من با آقای جناتی این مسئله رو مطرح
کردم که چرا با اینکه شیعیان معتقد به حسن
قبه عقلی هستند چرا عقل معیار تشخیص حسن
قبه نیست و آقای جناتی که خب انتظار
میرفت که خیلی بهتر از دیگران و
امروزیتر از دیگران به این سؤال من جواب
بده یه چیزایی گفت که خب برای من قانع
کننده نبود متوجه شدم که دیگه پاسخ خودم
رو از این سؤال در اینجا نخواهم یافت کمکم
این به مسئله امامت رسید و اینکه شیعیان
امامت و به نصب میدونن بحث خلافت و بعد
همین طور کشید به مبانی دیگه و من تقریباً
میشه گفت که ۱۸۱۹ سالگی این بود که دیگه
از دنیای سنت کاملاً خودمو بریده احساس
میکردم و فکر کردم که دیگه این جهان فکری
پاسخگوی نیازهای ذهنی من نیست و خب طبیع
یک فرایند بسیار دردناک روحی بود هم ترس
آور هم دردناک و هم
شکننده و هم در شرایطی
که حوزه کاملاً تحت مخصوصا آقای خامنهای
که اومد حوزه رو کاملا تحت کنترل اطلاعات
درآورد و کاملا فضا رو امنیتی کرده بود
بیرون اومدن از حوزه اونم بیرون اومدن کسی
مثل من که یه ذره سر صدا داشتم و جوونی و
جاهلی زیادتر از دیگران بود خیلی به
دردسرهای عملی مواجه میشد اینکه حالا به
عنوان یک عنصر فقط این نبود که تو از نظر
فکری متفاوت هستی به عنوان یک عنصر سیاسی
نامطلوب هم شناخته میشدی و طبیعتاً درگیر
دادگاه ویژه و وزارت اطلاعات و این این
داستانها و خیلی دردسر دیگه خلاصه اومدن
از بیرون از حوزه اینطور نبود که شما
مثلاً فرض کنید در دانشگاه ترک تحصیل کنید
نه یک تجربه وجودی بسیار دشوار یک
قمار مهم در زندگی و یک ماجراجویی سیاسی
بود که خب خیلیها ازش به سلامت بیرون
نیامدن خیلیها آسیب دیدن خیلیها از بین
رفتن خیلیها
با شیوه ها که شیوه های خبیثانه که جمهوری
اسلامی به کار برده بود در
حوزه زندگی خودشون را از دست دادن سلامت
خودشون را از دست دادن و خیلی چیزهای دیگه
به هر حال اونچه که
باید یعنی من نمیدونستم که این کاری که
دارم میکنن چقدر خطرناکه و
چقدر مهیب خواهد بود فقط یک و
ان ۱۷ ۸ ۹ ساله که هیچی نمیفهمه میتونه
همچین خطرهایی
بکنه و خب بعدش من که آمدم بیرون یک تضادی
بود دیگه بین من و اون دن من میخواستم اون
دنیای قدیمو فراموش کنم و پشت سر بگذارم
ولی همین طور که پیشتر
رفتم تونستم به تدریج هم با فاصله
گرفتن از او یه شکل دیگه بهش نگاه کنم به
اون
دنیا و اصولاً آدم هر چقدر که سنش بالاتر
میره فهم و درکش هم از چیزها بیشتر میشه
دیگه ها به قول کانت میگه که بلوغ فکری
آدمی یک سیر معکوسی داره نسبت به زندگی
آدم آدم هر چقدر که به آخر زندگیش نزدیک
میشه بلوغ فکریش م بیشتر میشه یعنی سنش که
بالاتر میره بلوغ فکریش م بیشتر میشه بعد
به مرگ هم نزدیکتر میشه و در
نتیجه اوج بلوغ فکری هر کسی اون لحظه پیش
از مرگش هست فروغ فرخزاد میگه و در شهادت
یک شمع راز منوری اس که آن را که آن را آن
آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب
میداند انگار که اون آخرین و آن کشیده
ترین
شعله راز منوری که هر انسانی داره و این
خب تراژیک بودن زندگی رو نشون میده حالا
هرچه من بیشتر احساس میکنم که بر لب بهر
فنا منتظر
نشستم بهتر میفهمم
دوران گذشته رو و اون جهانی رو که ازش
اومدم و فکر میکنم که
که اصولاً بلوغ فکری یا کمال فکری بازگشتن
به جاییست که از او آغاز کردیم فهم یعنی
بازگشتن به اونجایی که از او آغاز کردیم و
من الان تازه دارم میفهمم که چطور باید
فهمید
و یک شکل کاملاً متفاوتی نگاه میکنم به
اون دنیایی که درش به دنیا آمدم و درش
پرورش پیدا کردم و اسمش رو دنیای سنت
میگذاریم و تنها آرزویی که حالا یقین دارم
کمابیش که بهش دست پیدا نخواهم کرد ولی
تنها آرزویی که الان
دارم مدتهاست تنها آرزوی من این هست که
یک روزی میتونستم برگردم قم و به در قم
تنها کاری که میتونستم بکنم اینکه درس بدم
و
به طلبهها کسانی که در حوزه میوا درس
میخونن چیزهایی رو یاد بدم که یاد گرفتم
و نه اینکه من راه رو یاد گرفتم نه من چاه
رو چاههایی رو شناختم بهشون بگم چه
چاههایی رو من شناختم نه اینکه چه راهی
رو من یاد گرفتم و از این طریق دین خودم
رو به اونچه که از
اونها آموختم و از اونها دارم ادا بکنم
ولی خب این هم از اون آرزوهایی اس که بر
خاک خواهد شد به هر حال برای من تجربه
حوزوی ی تجربه
خیلی چند جانبه است تجربه وجودی اس
تجربه تجربه که هم به هویت فردی من
برمیگرده و هم به هویت اجتماعی من
برمیگرده
و به خاطر همین هم توضیحش برای من آسان
نیست هم اینکه من گاهی احساس میکنم که
شکلی دارم میفهمم که خیلی متفاوت از سابق
خودم هست و خیلی متفاوت از اون چیزی که
دیگران تصور میکنن چه حالا روحانی چه غیر
روحانی حوزه
علمیه یک
تاریخ بسیار بسیار پیچیده و چند لایهای
داره که هنوز که هنوزه نوشته نشد شده یعنی
ما تاریخ حوزههای علمیه رو هنوز
ننوشتیم شما میدونید که
در از
نظر خاورشناسی و
ایرانشناسی شیعه
خیلی مسئله مهمی نبوده مسئله خیلی حاشیهی
بوده کلاً تشیع به طور کلی بیشتر با
انقلاب ایران در مرکز توجه ایران شناسی
قرار میگیره در خود ایران هم ما به
ندرت داشتیم قبل از انقلاب تلاشهای علمی
برای شناختن
روحانیت شما نمیدونم آیا کتابی میتونید
پیدا بکنید در ا کهه قبل از انقلاب نوشته
شده باشه راجع به تاریخ روحانیت یا نه
اونچه که هست یا اون چیزی که روحانیت در
قالب تراجم و تذکره نویسی ها نوشته تاریخ
علما یا اون چیزیست
که در دوران جدید ما بیشتر علیه روحانیت
نوشتیم یعنی از مشروطه به این طرف تصویری
دادیم از روحانیت که آره روحانیت یک مشت
آدمهای شیادی بودن که آمدن یک اسلام دین
عربی رو بر ملت ایران تحمیل کردن برای
اینکه ملت رو به نابودی بکشن و سرمایههای
معنویش نابود کنن براش حکومت کنن تا
امروز شما ن بر نمیخورید به هیچ تحقیق
علمی و تاریخنگاری درستی از
روحانیت روحانیت اونچه که امروز
هست ماهیتش با ماهیت طبقه علما و حوزههای
علمی قدیم فرق میکنه ی یعنی کهه جمهوری
اسلامی اصر جدید اساساً وقتی که به وجود
آمد همش گفتن که این روحانیت باید مدرن
بشه وقتی که آقای بروجردی فوت کرد یک
مجموعه مقالاتی منتشر شد به نام مرجعیت و
روحانیت که از جمله آقای مهندس مهدی
بازرگان در او یک مقاله نوشت و گفت که این
روحانیت همش مشغول بحث تعار نجاسه آقا
دنیا عوض شده دنیا مسائل مهمی داره
روحانیت باید مدرن بشه و وارد
مسائل امروزی بشه خب این اتفاق افتاد
روحانیت امروزی شد مخصوصاً بعد از انقلاب
ایران روحانیت وارد سیاست شد روحانیت وارد
حکومت شد و بعد حوزههای علمیه زیر زور
شدن یعنی مخصوصاً آقای خامنهای اومد
بروکراسی مدرن رو در حوزهها ایجاد کرد
یعنی آقای آقای خامنهای قهرمان مدرنیسم
در حوزههای علمی است آقای خامنهای بود
که حوزهها رو مدرن کرد یعنی از یک نظام
کاملاً
سنتی و
یک نهادی که کاملاً بر اساس قواعد و
هنجارهای سنتی اداره میشد تبدیل کرد به یک
بروکراسی
مدرن این بروکراسی مدرن به چه صورت بود به
این صورت بود که همون چیزی که شما در
دانشگاه دارید همون چیزی که شما در یک
اداره مدرن دارید اون رو بر حوزهها تحمیل
کرد حالا من براتون مثال بزنم شما قبلاً
برای اینکه وارد حوزه
بشین شما نیاز به اجازه کسی نداشتید که
بگید من میخوام برم طلبه بشم مثلاً من
طلبه شدم من از کسی اجازه نگرفتم که طلبه
بشم من شروع کردم به درس خوندن از یک
دورهای شروع کردم درس خوندن حالا درس
خوندن کسی به من نمیگه که تو چه درسی بخون
و پیش کدوم استاد بخون و کدوم کلاس برو من
میتونم هم ماده درسیم کتاب درسیم و هم
استاد خودم رو خودم تعیین کنم و بعد من
میتونم حتی تمام این درسهای حوزوی رو به
صورت خصوصی با استادی که خودم می میخوام
انتخاب کردم درس بخونم کسی به من نمیگفت
تو چی بخون چی نخون چجوری بخون چه جوری
نخون چ حق خواندن چه چیزی داری یا حق
خواندن چه چیزی نداری در نتیجه مثلاً فرض
کنید حالا یه مثالی بزنم که شاید برای شما
جالب
باشه مثلاً ما وقتی که میخواستیم یک اول
سال وقتی میخواستیم درس جدید بخونیم اول
سال هفته اول و هفته دوم معمولاً به
انتخاب استاد داد میگذشت یعنی مثلا من
میخواستم مکاسب بخونم مکاسب کتابی بود در
فقه من هفته اول و هفته دوم کارم این بود
که مثلاً پ تا
استاد شناخته شده مکاسب که در حوزه وجود
داشت و درس میگفتن من تصمیم گرفتم روزی
یکی دو روز درس هر کدوم برم یکی دو روز
درس این استاد میرفتم یکی دو روز درس اون
استاد میرفتم یکی دو روز درس استاد دیگر
میرفتم و بعد انتخاب می کردم که کدوم
استاد به نظر من
استاد مناسب هست برای من حالا این مکاسب
رو که خدمتتون میگم به خاطر عمداً گفتم به
خاطر اینکه اولین باری که
من با این آقای سید احمد خاتمی که الان
امام جمعه تهرانه و یکی از چهرههای
شناخته شده جمهوری
اسلامیست این برای اولین بار شروع کرده
بود به مکاسب گفتن و خیلی خب اون موقع
همچین موقعیت سیاسی نداشت اصلاً هیچ هیچ
شخصیت سیاسی نبود از استادای جوان حوزه به
شمار میومد من روزی که رفتم پای درس ایشون
نشستم اول مکاسب محرمه شروع کرد به خوندن
جمله اول مکاسب رو که خوند سه تا
غلط غلط در خوندن داشت یعنی سه تا غلط
در نحو کلمات داشت و من متوجه شدم که چقدر
این
آقا فاقد صلاحیت هست
برای تدریس همچین
درسی ولی خب بعدش با ضرب و زور چیزای
سیاسی خودشو به عنوان استاد جا انداخت و
بشم از اون پلهها اومد بالا و به جاها که
رسید که رسید
ولی در عوض من آخر سال درس استادی که رفتم
درس آقای سید علی آقا سیدعلی محقق داماد
برادر آقای دکتر مصطفی محقق داماد بود که
برادر بزرگترش بود و پدر اینها آیتالله
محقق داماد از مراجع بزرگ قم بودن و این
دو آقازاده به اینها میگن داماد چون
پدرشون
داماد آشق عبدالکریم هایری بنیانگذار حوزه
علمی قم بود به این دلیل بهشون میگن
داماد و یعنی هم از جهت مادری اینها نسب
میبردن به یک خانواده خیلی مهم و هم از
جهت پدری ولی این آقای آسلی آقای محقق
داماد با که یک مجتهد بود و هست و
امیدوارم که عمرش بلند
باشه او برای دنیای خارج از حوزه شناخته
شده نبود اما درسی که میگفت به نظر من
بهترین درس مکاسب بود و شایستهترین کسی
که میتونست اون درس رو اون کتاب رو درس
بده خب اینطور آزاد بود
انتخاب درس و انتخاب مدرس و انتخاب شیوه
خواندن
و اینها منتها الان اینطور نیست بروکراسی
که الان حاکم هست به شما اجازه نمیده که
شما همین طوری وارد حوزه بشید شما برای
اینکه وارد حوزه بشید اولاً باید امتحان
ورودی
بدید یعنی که مثل کنکور دانشگاه
البته نه به اون سختی ولی باید امتحان
ورودی بدید تا جایی که من میدونم حدوداً
سالانه نزدیک ۲۰ هزار طلبه رو حوزه قبول
میکنه شما وارد حوزه میشید و وقتی وارد
حوزه شدید شما وارد یک سیستم کاملاً تعریف
شدهای میشید یعنی که باید یک درسهای خاصی
رو در یک مدرسههای خاصی تحت آموزش
استادان خاصی بگذرونید و هیچ جایی انتخاب
خبی ندارید مطلقا و بعدم باید امتحان بدید
آخر در مث مثل دانشگاه ترم به ترم امتحان
بدید تا بتونید به مرحله
بعدی عبور بکنید بدون امتحان دادن
نمیتونید به
اصطلاح درس های بالاتر
بپردازید بنابراین شما حتی ا در حوزه
به حقوق حقوق ماه ماهانه میگن شهریه گرفتن
بر عکس حوزه در برعکس دانشگاه در دانشگاه
شهریه رو میدن در حوزه شهریه رو میگیرن
شهریه شما هم بر اساس اینکه شما چه درسی
میخونید و در در چه امتحانی شرکت کردید
تعیین میشه و مشخص میشه شما هر چقدر که
بیشتر درس بخونید شهریت تون هم بیشتر
خواهد
شد خب و همه چیز شما کنترل میشه
شما فعالیتهای دیگتون باید تحت کنترل
حوزه باشه یا تحت کنترل حوزه هست شما
نمیتونید همین طوری م مثلاً قبل قبلاً
حوز وقتی که محرم میشد یا سفر میشد یا
رمضان میشد طلبها پا میشدن هر کدومشون به
اقتضای حالا امکاناتشون میرفتن یه شهری
روستایی برای تبلیغ مذهبی میرفتن یه ماه
روضه میخوندن منبر میرفتن مردم با احکام
آشنا میکردن
یک دستمزدی هم میگرفتن و برمیگشتن الان
دیگه اینطوری نیست الان شما نمیتونید در
یک
مسجدی خودتون برید امام جماعت بشید نه
امام جماعت رو در مساجد باید ستاد امور
مساجد انتخاب بکنه یعنی حتی برای اینکه
شما امام جماعت بشید این نیاز به این
اجازه دولت
و اداره دولت داره یعنی همه چیز همه امور
مذهبی به صورت بروکراتیک
تحت کنترل حکومت درآمده دیگه کسی به شما
قبلاً من خودم وقتی شاید ۱۴ ۱۵ سالم بود
که مثلاً شروع کردم به درس دادن درسهایی
که خونده بودمو درس میدادم گاهی مثلاً ۶۰
ه۰ نفر من شاگرد داشتم شاگردا که همون
شاید اغلبشون از من سنشون بالاتر بود اینا
میومدن درس من به خاطر اینکه درس منو دوست
داشتن کسی بینا نمیگفت که شما بیاین در
این درس او از شیوه درس گفتن من خوششون می
میومدن اما الان شما نمیتونید به دلخواه
خودتون درس بدین شما برای اینکه درس بدید
برای اینکه درس بگیرید برا درس بخونید همه
اینها باید در یک چارچوب کاملاً ت از پیش
تعیین شده اداری دولتی پیش
برید حتی مدارسی ساخته شده در قم که
واقعاً تصورش برای من نه اینکه الان از
همون موقع که من قم بودم اینها تأسیس شدن
مثل مدرسه معصومیه که واقعا اینها طلبه
سرباز تربیت میکردن یعنی کهه
طلبهها صبح به صبح برنا چیز مراسم
صبحگاهی داشتن عین سرباز خونه و نظمی که
حاکم بود بر اونها نظم سرباز خونه بود خب
از توش این تیپ ۸۳ امام صادق درمد که
لباسشون لباس بسیجی اس با عمامه و یک واحد
نظامی حوزه هاست که خب در کنترل امنیتی و
نظامی حوزه نقش مهمی دارن تو جریانهای
مختلف از جریان آقای منتظری جریانی مختلف
اینها در حقیقت نیروهای اصلی هستند که در
دست حکومت برای
سرکوب قم قم تبدیل شد به حوزه تبدیل شد به
یک
سازمان
مدرن که بوروکراسی کاملاً مدرنی براش حاکم
هست
همه چیز تبدیل شد به آمار و ارقام
و یک گسترش غیر قابل تصور کمی یعنی قم در
زمانی که من وارد حوزه شدم شاید
شاید بیش از شاید به سختی میشه گفت مثلا
اون موقع شاید ۱۰ هزار تا مثلا طلبه در قم
وجود داشته باشه ولی
الان قطعا یه چیزی نزدیک ۲۳۰۰ هزار طلبه
هست حالا این طلبهها فقط
طلبههای مرد ایرانی نیستن ما طلاب زنان
داریم که مثلا فقط تهران شاید حدود ۲ ۳۰۰
هزار طلبه زن فقط در حوزههای علمیه تهران
باشه و در قم که حالا من آمارشو ندارم
آمار جدیدشو و در کنار اینها طلاب خارجی و
مدارس که برای طلاب خارجی بود و مثلا
دانشگاه المصطفی که سالانه حدود ۱۸۱۹ هزار
فارغ تحصیل داره از کشورهای مختلف جهان خب
اصلا یه چیز عجیب غریبیه از نظر گسترش کمی
حوزه یک
جهش هیولا آوش کرده و این گسترش کمی یک
انقلاب ماهوی درش به وجود آورده یعنی این
نیست که همون چیزی که قبلاً بوده حالا
زیاد شده نه با زیاد شدن با گسترش کمی
ماهیت علم ماهیت آموزش و نقش اجتماعی
سیاسی و فرهنگی طلاب هم کاملاً دگرگون شده
دیگه طلبگی
و حوزوی بودن هرگز به اون معنای سابقش
نیست اگر قدیمیها میومدن حوزه که علم دین
بیا آموزند تا عالم دین بشند امروزه میان
در حوزه برای اینکه وارد یکی از نهادهای
حکومتی بشن برای اینکه شغل داشته باشن
امروز کسی نمیاد حوزه برای اینکه علم دین
بیاموز میاد برای اینکه
میدونه با مدرک حوزوی شما راه بیشتری به
سوی ادارات دولتی پیدا میکنید تا با مدرک
غیر حوزوی شما تقریباً میشه گفت که
[موسیقی]
هیچ شغلی نیست که حوزویان واردش نشده باشن
انقدر این
مسئله به صورت فاجعه آمیزی درآمد که حوزه
دو سه از سه چهار سال پیش لیست مشاغلی رو
اعلام میکنه که حوزویان نباید وارد اون
مشاغل بشن نه مشاغلی که میتونن وارد بشن
این خیلی چ خندهدار هست نم یعنی نه مشاغلی
که برای حوزویان خ خوبه بشه شمرد نه
مشاغلی که حوزویان بتونن واردش بنن همه
مشاغل هست هیچ از کشاورزی و دامداری و
پرورش شترمرغ گرفته تا رهبری و قوه قضاییه
و نمیدونم شورای نگهبان همه
چیز روحانیت میتونه وارد بشه بعضی از
مشاغل هست که لیستش میدن مثل مثلاً راننده
تاکسی نمیتونه بشه نمیدونم احتمالاً
کناس یا چاهک نمیتونه بشه اینجور چیزا که
میگن در شأن روحانیت نیست وگرنه هر شغلی
که شما بگید روحانیت واردش شده و ظاهراً
هیچ مشکلی نداره خب این
ماهیت نقش روحانیت رو عوض میکنه و
اساساً خود ولایت فقیه یعنی یه کسی یک
فقیهی ولایت پیدا بکنه بر
همه مؤمن بان حتی بر فقها یعنی ولی فقیه
حکمش بر فقهای دیگه هم نافذه یعنی فقهای
دیگه هم مثل بقیه مردم که فقیه نیستن باید
از ولی فقیه پیروی کنن در
نتیجه فقیه شدن بیمعنی شد دیگه قبلاً ما
میرفتیم فق بخونیم که فقیه بشیم ولی اگر
قرار بره بشه که بریم فقیه بشیم و و فقیه
و غیر فقیه هر دو به یکسان از یک نفر دیگه
پیروی کنن فقیه شدن دیگه ارزشی نداره فقیه
شدن دیگه معنایی نداره من اگر قرار بشه که
برم مجتهد بشم ولی در مسائل عمومی از ولی
فقیه تقلید بکنم این دیگه چه اجتهادی دیگه
اجتهاد نیست بنابراین من ای اینا درس
نمیخونن که مجتهد بشن اینا درس میخونن که
نماینده ولی فقیه بشن اینا درس نمیخونن که
فقیه بشن اینا درس میخونن که کارگزار
فقیه ولی فقیه بشن و درس میخونن قاضی بشن
درس میخونن نمیدونم برن تو سیاسی عقیدتی
نیروهای مسلح یا یا برن تو آموزش پرورش
برن تو دانشگاهها درس بدن جاهای مختلف
کسی دیگه با اون اهداف سابق درس با اون
اهداف سابق درس
نمیخونه در حقیقت حوزهها تبدیل شدن
به یک سازمان اصلی که کادر حکومت کادر ح
حکومتی تربیت
میکنه در مورد طلاب خارجی هم همینطوره
طلاب خارجی رو اینا حتی مواد درسی که
بهشون درس میدن مواد درسی اس که به اینا
کمک میکنه که بتونن ایدئولوژی اسلامی رو
در کشورهای دیگه تبلیغ کنن همین یعنی از
اینها مبلغ میسازه
یعنی مسلمون شیعیان کشورهای دیگه رو اینها
میارن با یک بودجه عظیمی در اینجا آموزش
میدن که چی بشه که بشه مبلغ ایدئولوژی
جمهوری اسلامی و به طور خاص مرجعیت آقای
خامنهای رو در اون شهر خودش یا کشور خودش
تبلیغ بکنه کسی قرار نیست که علم دین یاد
بگیره عالم دین بشه فقیه بشه و اون به
اصطلاح نظام که سابق وجود داشت یا خانمها
نظام آموزشی که برای تربیت زنان طلبه هست
خب یه عده خیلی خوش این بودن که بله زنا
میرن درس میخونن فقه یاد میگیرن و بعد
ما فقه زنانه خواهیم داشت یعنی تا حالا
فقیهان ما اسلام رو مردانه فهمیده بودن
الان ما فقیهانی خواهیم داشت که بتونن
زنانه بفهمن بنابراین
این احکام تبعیض آمیزی که علیه زنها هست
اینها همه با فقه جدید برداشته میشه در
حالی که این نظام حوزه حوزههای
زنها اصلاً طراحی نشده برای اینکه فقیه
زن تولید بکنه اینا تبدیل شده برای اینکه
خانم جلسهای زن تولید بکنه یعنی خانم
جلسهای برای یعنی روضه خوان و مبلغ برای
مراسم مراسم و مناسک آئینی زنها یعنی در
حقیقت کمک بکنه به
ترویج و گسترش مراسم و شعائر دینی در خدمت
اهداف جمهوری اسلامی بنابراین حوزههای
علمی خواهران حوزههایی هستند
که آخوندهای زن تربیت میکنن که مجالس
زنانه رو به شیوهی که جمهوری اسلامی
میخواد همون طور که مثلاً مداحها یا روز
خونها مجالس مردانه رو اداره میکنن
اونها مجالس زنانه رو اداره بکنن در جهت
اهداف حکومت خب این یه چیز جدیدی اصلاً
همچین چیزی تصور همچین چیزی
برای گذشتگان حوزه ناممکن بود حوزه اصلا
هم یعنی یک پدیده کاملاً
مدرن به هیچ وجه سابقه نداره همچین چیزی
در
گذشته درکی که از علم داشتن درکی که از
عالم بودن داشتن درکی که از حوزهها داشتن
درکی که از درس خوندن داشتن ارزشی که برای
این کار قائل بودن اینا هیچ ربطی نداشت به
اون چیزی که الان شما در حوزهها میبینید
به خاطر همینم هست اگر کسی در حوزهها یک
شکل دیگری بخواد تفسیر بکنه دین رو یه فهم
دیگری داشته باشه از دین ترد میشه منزوی
میشه نادیده گرفته میشه
حداقل سرکوب میشه و در عوض کسانی حوزه رو
اداره میکنن که منصوبان رهبری هستن
و
اهداف او و نیات او رو در حقیقت اجرا
میکنن و تحقق میبخشن الان رئیس حوزه کسیست
به نام آقای علیرضا اعرافی که خب من خیلی
خوب
میشناسمش از قدیم خب این آدم یک آدم
کاملاً کارمند مسلک بیسواد و
یک خ یک
کاملاً
کارگزار دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی
هست که کارشو با دفتر همکاری حوزه و
دانشگاه و از در حقیقت پادویی آقای مصباح
شروع کرد و در همون در همین حد الانم از
پادویی آقای مصباح به پادوی آقای خامنهای
رسیده نه سوادی نه فضیلتی نه علمی هیچ
چیزی نیست که باعث شده باشه او رو صلاحیت
ریاست حوزههای علمیه رو دا داده باشه اما
قدیم رئیس حوزه رئیس مذهب نیز بود یعنی
رئیس حوزه علمیه شیعه رئیس جامعه شیعه هم
بود و رئیس جامعه شیعه کسی نبود که فقط
حالا سواد داشته باشه بلکه یک مقام معنوی
داشت و مقام معنوی او باعث میشد که دیگران
او رو
رهبر جامعه خودشون بدونن و در
حقیقت
حوزه تحت اداره او اداره بشه اون مقام
معنوی و اون مقام علمی بود که دیگران رو
به خضوع و به پیروی وا میداشت الان نه
الان آقای اعرافی مثل بقیه آقایون دیگه
با یک دستشون پول و سرمایه عظیم مالی اس
که وارد حوزه میکنن و یک دستشون هم کلید
زندان دادگاه ویژه
روحانیت و تیپ ۸۳ امام صادق و اسلحه است
با قوه
قهریه کسانی رو میترسونن و با پول
بادآورده نفت کسانی رو به طمع میارن و
اینطوری دارن اداره میکنن چیزی به نام
علم یا معنویت در اونجا حکومت نمیکنه اگر
کسی اهل علم یا معنویت هست انقدر منزوی
میشه انقدر نادیده گرفته میشه که انگار
وجود نداره اصلاً نیست و طبیعتاً خودش هم
از اون فضا کناره میگیره دیگه در اون فضا
به رسمیت
شناخته
[موسیقی]
و من اینجا توقف میکنم به خاطر اینکه
نکتهها طبیعتاً خیلی زیاد هست اونچه که
فقط هدف من بود برای گفتن مثل همیشه بیشتر
این هست که پرسش برنگ انگیزم
و ذهن دوستان رو بیشتر متوجه این کنم که
اونچه که ما از حوزه یا روحانیت
یا علما در ذهن
داریم نباید اولاً فکر کنیم که خوب
میشناسیم چون واقعا نمیشناسیم جز تبلیغات
جمهوری اسلامی ما چیزی جز از روحانیت
نمیدونیم و ثانیا فکر نکنیم اون چیزی که
الان هست همیشه همین بوده ما نیازمند این
هستیم ما برای اینکه خودمون رو بشناسیم
برای اینکه تاریخمون رو بشناسیم برای
اینکه بتوانیم در مورد ایران آرمانی
آیندمون فکر بکنیم ما نیازمند شناخت علمی
روحانیت هستیم و اولین قدم در این راه
اینه که بدانیم که نمیدانیم بدانیم که
خیلی چیزها هست که نمیدانیم و بدانیم که
اون تصویری که امروز ما د داریم از
روحانیت یک تصویر
کاملاً غیر واقعی و غیر تاریخی هست و من
هدفم از بیان این نکتهها فقط همین بود
همین
که بیشتر تردید ایجاد کنم در اون تصورات
کسانی که فکر میکنن میدونن روحانیت چیه
میدونن فردا میخوان با روحانیت چیکار
بکنن میدونن روحانیت از ابتدا تا حالا چه
نقشی داشته و اینکه دعوت کنن به اینکه
به این موضوع مهم همگی فکر بکنیم از
جنبههای گوناگون حالا کسانی که دانشگاهی
هستن با روشهای دانشگاهی کسان دیگر با
روشهای دیگر موضوعی اس که به هر حال به
زندگی همه ما ارتباط داره من اینجا توقف
میکنم به سؤالات دوستان جواب