تفاوت فیلم «قیصر و آقای هالو» با مهدی خلجی

خ ببینید فیلم قیصر یک فیلم ضد مدرنی درباره مدرنیته درباره مدرنیست ولی فیلم داریوش مهرجویی آقای هالو به هیچ وجه فیلم ضد مدرنی نیست اون که وقتی گفتم سانتیم متالیست نیست و از هرگونه به اصطلاح مظلوم نمایی و قربانی نمایی شخصیت پرهیز میکنه زشتی‌ها رو کاملاً آشکار نشون میده ولی جانبداری اخلاقی نمی‌کنه به این معناست ببینید قیصر که به نظر من یکی از عوامانه ترین فیلم‌هاست در تاریخ ایران من کاری به جایگاه به اصطلاح اجتماعیش ندارم ولی از نظر ارزش سینمایی در مقایسه مثلاً با آقای هالو خب از زمین تو آسمون فرق می‌کنه آقای کیمیایی کاملاً از نظر ایدئولوژیک مارکسیست او معتقده که این این مدرنیته محصول نظام روابط ظالمانه نمیدونم کاپیتالیستی و ببازی و این داستانا است و من مشروعیت دارم که در برابرش بایستم شخصیت‌های اساساً شخصیتهای فیلمهای کیمیایی همه شورشگر قیصر میاد در جامعی که ارزششو قبول نداره شورش میکنه و میخواد شهید بشه و حتی به غیبت شهید شدن به اصطلاح اعتراض میکنه میخواد تغییر بده نمیپذیره این به اصطلاح تضاد رو بهش آگاهی داره یعنی کاملا یک انقلابی است الان آخرین کاری هم که آقای کیمیای کرده چیه [موسیقی] اسمش خائن فروش نم یه چیز همچین چیز من ۱ دقیقه آره ۱ دقیقه دیدم نتونستم ببینم یعنی ایشون ۶۰ ساله داره یک تمی رو داره تکرار میکنه یعنی آقای کیمیایی یک در برابر ی واقعیتی خودش رو می‌بینه که این واقعیت خوب نیست انقدر کلشو می‌کوبه به این دیوار این واقعیت که مغزش متلاشی بشه این نظام فکری آقای کیمیایی هست کاملاً مارکسیستی و ایدئولوژیک داریوش مهرجویی از نظر نظریه استتیک به کسانی مثل هگل و لوکاچ و مارکس و نمی‌دونم مارکوزه و اینا خیلی نزدیکه و ازشون استفاده می‌کنه ولی از نظر ایدئولوژیک اصلاً نسبتی نداره با مارکسیسم به همین دلیلم هست که در فیلمهاش از آدمای فقیر فیلم بانو رو دیدین دیگه در فیلم آقای فیلم بانو اون کسانی که جمهوری اسلامی میگه مستضعفین یه مشت آدمای به اصطلاح ارازل اووا شن هیچ به اصطلاح مثل غارتگر میان خونه اون زنی که ثروت داره و خونه عمارت بزرگی داره میخورن و میبرن و دزدی میکنن اینا یعنی اصلاً اینکه طرفدار محرومین و مستضعفین و نمی‌دونم طبقه پ پرولتاریا باشه مطلقا نیست در این فیلم فرق آقای هالو با قیصر اینه که بر خلاف قیصر آقای هالو اصلاً این تضاد نمی‌بینه شما می‌بینی این تضاد آقای هالو تا لحظه آخر مطلقا متوجه نمیشه که در یک دنیاییست می‌خوره زمین زخمی میشه ولا ملا سرش در میاد ولی آگاهی نداره ببینید مسئله آقای کیمیایی مسئله کاملاً اجتماعی و سیاسی اس در حقیقت شورش بر علیه یک نظام طبقاتی این مسئله کیمیایی از روز اول تا امروز هیچ یک ذره هم اینور اونور نرفته ولی مسئله مهرجویی فلسفی اس مسئله مهرجویی خود آگاهیست مسئله مهرجویی واقعیته میگه ما از فیلم گاوش تا پریش مسئله اینه که ما در یک موقعیتی سر می‌بریم که در این موقعیت باید ولو به بهای تحمل درد شدیدی که داره با واقعیت روبهرو بشیم فاصله خودمون رو از گذشته ببینیم و اعتراف کنیم ایمان بیاریم به اینکه جهان سنت سپری شده و دیگه برنمی‌گرده ببینید مهرجویی ی کتابی داره به نام یونگ خدایان و انسان مدرن این ترجمه است البته خب البته که وقتی ترجمه می‌کنی ی که کتابو دوست داشتی حتما یک جایی از این کتاب توضیح میده مفصل من توصیه می‌کنم دوستان برای اینکه فیلمهای مهرج رو بهتر بفهمن حتما دو سه تا کار نوشت کتاب مهجورم بخونن چه مقدمه مفصلی که بر بعد زیباشناختی مارکوزه نوشته و چه همین ترجمش از انسان خدا و انسان مدرن میگه که این انسان مدرن هست که چون مدام آگاه هست به از دست دادن زمان اسم کتاب پوس چیه در جستجوی زمان از دست رفته نه اینکه این جستجو جستجویی اس که سرانجام به نتیجه میرسه نه این جستجو ناکا زمان برای همیشه از دست رفته همون طوری که واقعیت برای همیشه از دست رس شما بیرون هست همانطور که حقیقت برای همیشه برای شما دست نیافتنی است اما شما به این سلب به این نگاتیوی تی به این منفی بودن به این نداشتن به این نبودن به این گسست به این جدایی به این ناکامی به این فقدان به این خلع به این شکاف آگاهید شما زخمی رو از این جدایی بر تن خودتون حس می‌کنید به همین دلیل هست که انسان مدرن دچار انواع و اقسام بیماری‌های نوروتیک انسان مدرنه که می‌تونه روان نژند باشه چون اوست که نسبت به زندگی خودش و نسبت به خودش درک تراژیک داره درک تراژیک یعنی چی یعنی که بین خودش بین آگاهی خودش و جهان فاصله پر ناشدنی می‌بینه بین خودش و دیگران فاصله پر ناشدنی می‌بینه بین زبان و واقعیت فاصله پر ناشدنی می‌بینه این درک تاریخ تاریخی بودن یعنی شما اگر خودتون رو یک موجود تاریخی ببینید لزوماً یعنی شما حس تراژیک دارین تاریخی اندیشیدن و به اصطلاح ادراک تاریخی از وجود خود داشتن یعنی تراژیک زندگی کردن کسی که تراژیک زندگی می‌کنه درد می‌کشه دچار افسردگی میشه دچار روان نژندی میشه دچار انواع و اقسام بیماری‌های عصبی و بیماری‌های روحی میشه انسان مدرنه که خود کشی می‌کنه انسان مدرنه که این همه به اصطلاح داروهای عصبی می‌خوره انسان مدرنه که انقدر در بر اثر همین بیماری‌های روانی جنبش‌های توده‌ای می‌سازه خشونت‌های بزرگ میکنه انسان سنتی که اصلا این مسائل نداره انسان سنتی با طبیعت با جهان و با انسان‌های دیگه خودشو واحد می‌دونه یک پارچه می‌دونه اصلاً فاصله بین ثانیه‌ها نمیبینه فاصلهی بین مکان‌ها نمی‌بینه فاصلهی بین خودش و طبیعت نمیبینه با جانوری که او رو شوانی میکنه با گوسفندانی که شوانی میکنه خودش رو از یک سرشت و از یک سرنوشت می‌دونه یک جان برای این جهان قائل هست خب این آدم در آرامش مطلق به سر میبره آقای هالو با آرامش مطلق برمی‌گرده به رو دوستا اصلاً مشکل اینه که این نمیفهمه که چه بلایی سرش درآمده این بلاها رو جدی بگیره در حقیقت مطلقا متوجه نیست مسئله مهرجویی اینه که ما کافی نیست که در از نظر تقویمی در قرن بیست و یکم باشیم کافی نیست که یه دولتی بیاد از بالا یک برنامهی برای ما درست بکنه که چه جوری مدرن بشیم نه ما تا زمان ی که خودآگاهی پیدا نکنیم خودآگاهی تاریخی پیدا نکنیم ما نمیتونیم در حقیقت بر موقعیت خودم مسلط بشیم خودآگاهی تاریخی پیدا کردن یعنی چی یعنی آگاهی به فقدان آگاهی به دیگری آگاهی به بیرون آگاهی به نیستی آگاهی به از دست دادن آگاهی به فراموشی هایدگر از فراموشی هستی حرف می‌زنه بکت از انتظار گد حرف می‌زنه مارسل پروست از جستجوی زمان از دست رفته حرف می‌زنه مسئله فقدانه مسئله خلع هست این آگاهی به خلع درد داره اما یعنی ذهن مدرن ذهن بحران اندیشه بر خلاف ذهن سنتی اصلاً بحرانی نمیبینه چون خدا این جهانو خلق کرده خدا این جهانم خدا کشتی آنجا که خواهد برد وگر ناخدا جام بر تن درد هیچ مشکلی نداره این جهان یک صاحبی داره و اون خود گرداننده و کردگار این مشیتی رو تعیین کرده و طبق اون مشیت پیش خواهد رفت در کف شیر نر خون هاره غیر تسلیم و رضا کو چارهی انسان سنتی تسلیمه به اونچه که هست قناعت می‌کنه هیچ چیزی رو نمی‌تونه تغییر بده انسان مدرن تغییر میده به دلیل اینکه تغییر زمان رو می‌فهمه به دلیل اینکه تاریخ رو می‌فهمه به دلیل اینکه گذشت زمان رو می‌فهمه از دست دادن رو می‌فهمه انسان مدرن هست که می‌دونه تنها از راه از دست دادن میتونه به دست بیاره تنها با درک نیستی می‌تونه باشه تنها با مرگ اندیشی می‌تونه احساس زنده بودن بکنه تنها با نداشتن میتونه لذت داشتن ببره خود عشق بازی خود لذت اروتیک لذت خواندن لذت نگاه کردن اینها همه لذت‌های سل یعنی شما همیشه می‌دونید که این یه چیزیست که اون نیست بذارید براتون مثالی بزنم وقتی ما از ایش حرف میزنیم انسان سنتی ما شما نگاه بکنید به ادبیات ما ذهنیت ایرانی همش ذهنیت شاعرانه است دیگه تمام ذهنیت شاعرانه است سهروردی رو ببینید حتی بوعلی سینا رو ببینید ملا صدرا رو ببینید ملا صدرا وقتی که بحث علت و معلول میکنه توی اسفار وقتی که برها هان نمیتونه درست بیاره آخرسر همش استعاره میاره میگه که علت مثل آفتابه این جهان مثل ذرات او هستن معلولا مثل ذرات هستن علت مثل دریاست این جهان معلول‌ها مثل امواج دریا اینا همش داره تصویر میده ایماژ میده استعاره میده اما فرق بین انسان سنتی و انسان مدرن اینه که یه سهروردی اون عالم مثال اون عالمی که فرشتگان درش هستند اون عالم همه رو در درون خودش می‌بینه چشم خودشو می می‌بنده مولوی میگه کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من خود ندانستی به جز تو جان معنی دانز من هرچه بینم غیر رویت نور چشمم کم شود هر کسی را رح مده ای پرده مغان من یعنی او برای اینکه اون جهان بزرگ پرنقش و نگار رو ببینه باید چشمشو ببنده به درون خودش نگاه بکنه خب اون تصاویری که در درون او هست اون تصاویر خود اوست خیال او خود اوست بنابراین بین اون تصاویر و خود او فاصله‌ای نیست اون تصاویر چیزی رو باز نمی‌نمایند که خودشون واقعیت است اگر کسی در درون خودش خدا رو درک بکنه تصوری از خدا داشته باشه اون تصور که چیزی رو در بیرون باز نمی‌نماید که اون علم حضوری داره به اصطلاح عرفا یقین د علم به اصطلاح حق الیقین داره علم یقین داره او خداوند رو در درون خودش میبه ها در حقیقت وجود در زبان عربی به معنای یافتن با وجدان هم ریشه هستن بنابراین تصویر عین اون چیزه از اون چیز جدا نیست تصویر خدا تصویر جهان تصویر انسان تصویر طبیعت عین طبیعت همه اینها هم در درون او حاضره مولوی میگه چه عروسی است در جان که جهان ز عکس رویش شد و دست نو عروسان تر و پرنگار بادا میگه در درون من یک عروسی هست که این جهان بیرون انعکاس این عروسیه نه اینکه این جهان در ذهن من باز بتابه نه این جهان بزرگی که در درون من هست این زیبایی و پرنقش نگاری این جهان من اصل جهان بیرون آینه است اون اگر شما آن خیالاتی که دام اولیاست عکس مهرویان بستان خداست این ن تفکر سنتی ولی وقتی ما از ایماژ حرف می‌زنیم یا عصر مدرن به عنوان عصر ایماژ ایماژ یعنی تصویری که خود اون چیز نیست بلکه یعنی پرزنس اون چیز نیست بلکه ررز نتش اون چیزه بازنمایی می‌کنه وقتی که شما تصویر یک ماشین رو می‌بینید می‌دونید که این ماشین نیست از ماشین نبودن به اون ماشین پی می‌برید از اینکه این اون نیست و هستی اون پی می‌برید توجه می‌کنید در همین فیلم آقای هالو در اون صحنه که میره خونه اتاق اون خانم خب اون خانم توقع داره که بیاد رو تخت پیش این بخوابه اینم فکر میکنه که نباید این کارو بکنه بنابراین خیلی یه گوشه نشسته و دو زانو و دنبال این که یه جوری حرف بزنه عکس اون خانم رو روی تاقچه رو قاب میبینه بعد می چه عکس قشنگی من هم راستش رفتم امروز تو عکاسخانه عکس انداختم بعد از جیبش یه عکسی در میاره که این عکس خیلی مضحکه با یک کلاه مزحک آلمانی قدیم مال ارتش آلمان مونتاژ شده یه پردهی بوده پشتش یا هرچی منتا شده ب عنوان خلبان یعنی عکسشو گذاشته کلشو گذاشتن کله خلبان توی هواپیما بعد میگه که داره توضیح میده به اون زن یعنی به مخاطب خودش که این طیاره طیاره واقعی نیستا این یاره رو اونجا درست کردن بعد میگه این نقاشی صنعته صنعت در شهر پیشرفت بسیار زیادی کرده است این آدم لذتی که میبره از اینکه تصویر یک خلبان رو گرف یعنی عکس فیکه عکس مونتاژ شده است به قول امروزیا فتوشاپه ولی این احساسی که داره به ا انگار که این خودش خلبانه این انسان سنتیه خودشو با او همزاد می‌بینه اما انسان مدرن اثر ارزش سینما ارزش نقاشی ارزش فتوگرافی به بازنمایی شونه به اینکه به ما میگن چه چیزی نیست به همین دلیلم هست که به قول والس استیونز یک بحث بسیار مهمی داره راجع به ایمجین شن و واقعیت میگه ما درست به دلیل اینکه چون نمی‌تونیم به واقعیت دست پیدا بکنیم ما نیازمند تخیل هستیم تا نبود واقعیت اونجا ببینیم وقتی که مهرجویی به جای اینکه بره استاد فلسفه بشه و فلان و فلان میاد فیلم می‌سازه به دلیل اینکه مهرجویی وسوسه ذهنیش واقعیته واقعیت اکنون و سعی می‌کنه به تخی با تخیل سینمایی در حقیقت جاییی که درش واقعیت می‌دونیم واقعیت نیست می‌دونیم اینا هیچ کدوم از واقعیت برخوردار نیستن همش به قول امروزیا همش عکسه همش فیلمه با نبودن واقعیت به واقعیت رهنمون بشه این کاریست که انسان مدرن می‌تونه بکنه با به خاطر آوردن زمانی که سپری شده و هرگز برنمی‌گرده می‌تونه خودش رو در زمان اکنون احساس بکنه اگر مارسل پروس به یاد میاره چیزی رو به هیچ‌وجه نوستالژی نداره نمی‌خواد برگرده به گذشته می‌خواد در زمان اکنون باشه انسان مدرن انسانیست که تاریخ می‌نویسه انسان مدرن انسانیست که باستانشناسی می‌کنه انسان مدرن انسانیست که به اعماق تاریک دالان‌های تاریخ میره ولی برای انسان سنتی چون کنجکاوی وجود نداره جهان همیشه همین بوده و همین خواهد بود تفاوت ایماژ با اون عالم مثال سهروردی این هست که اون تصویرهایی که در فارسی بین ما تصویر و خیال رو به جای همدیگه به کار میبریم مثلاً حافظ میگه که خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود منظورش در خیال منه عالم تصویر منظورش خیاله از اون طرف میگه خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد یعنی تصویر تو رو اون ایژی رو که از تو دارم خیال و تصویر یکی یعنی خیال تصیر در درون انسان هست ولی ایماژ برای انسان مدرن بیرون از انسانه به همین دلیل گرچه ایماج ری پرزنت میکنه واقعیتو ولی خودش واقعیته جهان مجازی دنیای مجازی ویرچوال ورلد خودش یک واقعیته دنیای مجازی توهم نیست رویا نیست بنابراین به همون اندازه غیر قابل دسترسی هست که واقعیت واقعی یعنی ر ریتی این تفاوت بسیار مهمه آقای مسعود کیمیایی کاملاً یک آدم سنتی مرتجع به اصطلاح ریاکشن هست به اصطلاح اینا میگن انتی مادر رشن حالا ر آدمای هستن که در قرن بیستم امواج مختلفی از ایتالیا بگی تا آمریکا جاهای مختلف اینها با شوریدن با ارزش‌های مدرن میخواستن در حقیقت ی ب یک نوع تلاش مذبوحانه و ناکام بکن برای بازگشت به گذشته یا حالا با ایدئولوژی مارکسیستی توجیه بکنن این مبارزه رو یعنی امید داشتن ایمان داشتن که تاریخ میاد و جریان رو به نفع اینها به پایان خواهد رسوند اما آقای مهرجویی در فیلمهاش نه نوستالژی داره نه هیچ نگاه مسی نیستی و آخرالزمانی و مسیح یوتو پیایی داره مطلقا نه آرمانشهر می‌سازه میگه اینی که هست چشمتونو باز کنید و ببینید درد داره اما اگر این رو نبینید مثل این آقای هالو اگر شما به دیگری آگاه نباشید اگر شما به از دست دادن معنا به بی‌معنایی زبان آگاه نباشید شما در حقیقت در این جهان وجود ندارید شما هیچ درکی از بودن خودتون ندارید یعنی اون تفاوتی که بین بینگ و اگزیستنز میذارن اون چیز که حالا خود مهرجویی هم خیلی علاقه داره به فیلسوفی اگزیستانس مخصوصا کرکی اینا د تا آدم مختلف د تا فیلم مختلف و به نظر من من میتونم الان فیلم آقای هالو رو یا گاوو دوباره ببینم ولی قیصه رو ب چی ببینم غیر از اینکه حالا مثلا چار ت دیالوگ بامزه داره یا مثلا صحنه های یعنی دقیقا صحنه [موسیقی] های مظلوم سزی و مظلوم نمایی و سانتیم این آدم میخواد انتقام بگیره و تماشاگر آخرش میگه حقو به قیصر میده دیگه دلش برا قیصر می دوست داره که قیصر بتونه پلیس از بین ببره دوست داره که قیصر بتونه انتقام بگیره در حالی که در مهرجویی چنین سانتی مانتالیسم گیزی نمیشه چون سانتیم مانتالیسم اشکالش این هست که عواطف انسان رو علیه عقلش برمی‌انگیزد یعنی شما رو یه صحنی که شما درش احساساتی میشیم یعنی صحنه فرق می‌کنه با اموشنال شدنا با به اصطلاح عاطفی شدن فرق می‌کنه احساس عاطفی داشتن ضروریست برای اخلاق برای عقل برای همه چیز ولی احساساتی شدن یعنی شما یه جوری دچار قلیان احساساتی بشید مثل به اصطلاح اشتباهی به یک ن فریب به شکل فریبکارانه شخصی بتونه احساسات ش برانگیزه که شما نتونید داوری اخلاقی و عقلانی درستی بکنید شما وقتی قیصرو می‌بینید میگید کاش می‌تونست این انتقام بگیره خب این فاجعه است اگه قرار بود که پلیسی نباشه و قانون نباشه و هرکس بخواد انتقام بگیره ما برمی‌گشتیم دوران توحش یعنی بیننده میفته در دامان یک قضاوت غلط ولی در مهرجویی این اینطورین چیزی نیست بیننده به به خودش برمی‌گرده به اینکه من باید آگاه بشم من باید خودآگاهی پیدا بکنم دنیای بیرون رو محکوم نمیکنه بلکه در خودش تهدید میکنه یکی از ویژگی‌های سینما سینمای جدی همین شکایت هست یعنی یکی از مهمترین به اصطلاح فانکشن ها کارکردهای سینما برا فلسفه که به شما اجازه میده که شک کنید تردید کنید شک کنید نه در بیرون شک کنید به خودتون تدیف کنید مثل دکارت فیلم تصویر به ش شما اجازه میده که یک واقعیتو از یک زاویه کلوزآپ ببینید از دور ببینید با نور روشن ببینید در تاریکی ببینید در ازدهام ببینید فریم بسته ببینید فریم باز ببینید یک واقعیتو در اشکال گوناگون ببینید و تردید کنید در اون تصور که در ذهنتون بوده ولی در انسان سنتی در آقای کیمیایی چنین چیزی نیست مهرجویی مدام تغییر کرده خوب یا بد از فیلم گاف تا این فیلم آخرش که بسیار فیلم بدی هست خیلی تغییر کرده ولی آقای مسعود کیمیایی سخت و استوار مانده و از قیصر تا حالا هیچ تکون نخورده براش آرزوی طول عمر و سلامتی دارم