سلامی دوباره عرض میکنم خدمت دوستان
ارجمند و سپاسگزارم از اینکه وقت خودتون
رو به شرکت در این جلسه اختصاص دادید و
امیدوارم
که لطف کنید و در بحث هم مشارکت بکنید بعد
از اینکه من ملاحظات خودم رو گفتم
بتونیم از دیدگاههای بیشتری بهرهمند
بشیم پیش از هرچی ادای احترام میکنم به
زنده یاد داریوش
مهرجویی و همین طور همسر ایشون
که به طرز
بسیار تراژیکی ما رو ترک کردند امیدوارم
که این تلخی و این بار غمی که بر دل دوست
داران شون و همین طور اهل فرهنگ و هنر
برجامانده
با شناخت عمیق تر
و ژرف تر هم به طور فزاینده
ژرفتر در نسلهای آینده جبران بشه یعنی ما
اون رنجی که امروزه میکشیم از مصیبتهایی
که مثل چنین
مصیبتی برای هر کدومش برای خم کردن کمر یک
ملت کافیست امیدوارم که این رنجها برای
نسلهای
آینده ثمره شیرین داشته باشه
و دست کم اونها از بردن این رنجها مسون
بمونن و گامهای بلندتری رو به سوی یک
جامعه آزاد و برابر و
شایسته کرامت انسانی
بردارن من در این جلسه به طور خاص متمرکز
هستم بر روی
فیلم آقای هالوی آقای
مهرجویی
و ولی قبلش باید دو سه تا نکته رو بگم که
امیدوارم خیلی مقدمه که میگم طولانی نشه و
سعی میکنم که اینطور نشه من فرض میگیرم
که دوستان فیلمو دیدن حالا خیلی داستان
فیلم خیلی چیز پیچیدهای نیست و میتونم
داستان رو در چند جمله بگم ولی بعد از
اینکه مخصوصا بعد از اینکه آقای
مهرجویی
از پیش ما
رفتند خب طبیعتا به رسم ما
ایرانیها دوستداران شون ستایش های بسیاری
کردند از ایشون که بعضی از این ستایش ها
برای من جالب بود یکی اینکه تاکید شد بر
اینکه ایشون فیلسوف سینمایی ای ا بودن
ایشون
یک فیلسوف فیلم ساز بودن فیلمهای فلسفی
میساختند و از این جور تعبید یعنی ربط
فلسفه
به فیلم و سینما در ایشون خیلی برجسته
بوده و ایشون نماد پیوند فلسفه و سینما
معرفی شده خب با توجه به اینکه ایشون
تحصیلات دانشگاهش هم فلسفه بوده و
یکی دو تا کتاب در این زمینه هم نوشته و
ترجمه کرده به ظاهر خیلی موجه میاد ولی
اونچه که من برای من عجیب هست و من دیشب
تا حالا یک مقداری هم بیشتر جستجو کردم هم
در منابع انگلیسی و فرانسه و همین طور در
منابع فارسی که درباره سینما ایران و
درمور تاریخ سینما ایران نوشته
شده اولا
این فیلم خاص آقای هالو از فیلم هاییست که
کمترین نقدها دربارش نوشته شده کمترین
توجهها بهش شده که حالا به این نکته
برمیگردم ولی تا همین چند سال پیش یا شاید
تا همین اخیر کسی
آقای مهرجویی رو فیلسوف سینمای ایران خطاب
نکرده بود این خیلی جدیده و من نمیدونم که
چرا
ناگهان ما یعنی میدونم یعن میتونم توضیح
بدم میخوام بگم که
خیلی به نوعی تأسف برانگیزه که ناگهان ما
کشف کردیم که آقای مهرجویی یک نگاه فلسفی
داشته به فیلم یا یک
سینماگر فلسفه ورز بوده خب وقتی که شما
نگاه میکنید من تقریبا میشه گفت که اونچه
که میتونستم رو جستجو کردم به زبان فارسی
و انگلیسی و
فرانسه راستش اینه که آقای مهرجویی رو
خیلی خیلی کم به عنوان یک فیلم ساز
فیلسوف مورد بررسی قرار دادن حالا فیلم
هامون خب حالا اون یک استثناست ولی به طور
کلی ما در این یک واقعیت هست که مای در
ایران سینما رو خیلی با
فلسفه ارتباطش ارتباط مشروع و نزدیک و
عادی نمیدونیم یه مقداری به نظرمون میاد
که
یک تفنن یا یک نوع گرایش خیلی نخبه
پسندانه است کسی در سینما دنبال فلسفه
بگرده یا مثلا بخواد
با فلسفه فیلم بسازه فیلم فلسفی بسازه
اصولاً تا اسم فلسفه یا فیلم فلسفه یا
رمان فلسفی بیاد طبیعتا هر آدم عاقلی فرار
میکنه به خاطر اینکه میخوا ما میخوایم از
فیلم لذت ببریم از داستان لذت ببریم و
فلسفه چیزی نیست که به ما لذت بده در
بهترین حالت به ما ملال میده این تصور
عمومی هست
بنابراین ما در حتی در دانشگاهمون در نقد
هنری و نقد سینمایی وم کسانی رو نداریم که
از موضع فلسفی نقد سینمایی بکنن یا از اون
طرف در حوزه فلسفه به مجموعه مطالعاتی که
مربوط هست به سینما به فیلم به
تص تصویر مجموعه عظیمی از رشتههای که
امروزه وجود داره در غرب و به نوعی مربوط
هست به سینما توجه کنن در رشتههای فلسفه
ما معمولاً بحث سینما و فیلم و اینور داست
ادبیات و اینها غائب هست از اون طرف در
نقد ادبی و نقد هنری ما هم فلسفه جایی
نداره خب طبیعیست که کسانی که در مورد
آقای مهرجویی نقد نوشتن در مورد فیلماش
نقد نوشتن به دلیل نداشتن مایه فلسفی
نمیتونستن بفهمن که این آثار چه ارزش
فلسفی
داره من این فیلم رو خب قدیم دیده بودم
ولی چند شب پیش با یکی از دوستانم در
کانادا نشستیم و با هم میدیدیم فیلمو و
من بعضی از صحنهها که میامد یه نکته هایی
رو میگفتم و خب اون چون آشنا بود با اونچه
که من قبلا راجع به دو فیلم گاو و اجاره
نشینها گفته بودم در همین جا گفت که اینا
واقعا چیزهاییست که مهرجویی بهش فکر
میکرده یا اینکه تو خودت اینا رو بهش نسبت
میدی یعنی مگه میشه که مهرجویی مثلاً فرض
کن فلان جمله رو میگه
فلان مکان رو انتخاب میکنه فلان کلمه رو
به کار میبره فلان حرکت رو نشون میده این
مثلاً مقصودش اشاره به فلان مفهوم فلسفی
مثلاً نزد مثلا ارچ هایگر یا مارکس باشه و
خیلی با تردید و بدگمانی نگاه میکرد که
اینا رو تو خودت از خودت داری در میاری و
نسبت میدی به اون وگرنه اون داشته قصشو
میگفته در
حقیقت خب اونجا خب البته من شوخی کردم به
خاطر اینکه تو یکی از صحنه های فیلم اجاره
نشینها وقتی
که اون خواننده اپرا که نماد روشنفکر هست
در طبقه بالا
کلی گل و گلکاری کرده و انواع و اقسام
گلهای عجیب غریب
کاشته به
مادر عباس آقا میگه که شما باورتون میشه
که من با این گلا حرف میزنم توصیف میکنه و
چنان عاشقانه از این گلها حرف میزنه
انگار که اینها یک انسان هستن موجودات
انسانی هستن و بعد میگه من با اینا حرف
میزنم اینا با من حرف میزنن مادر عباس آقا
یه خنده خب خیلی مهربان هست و
پشتیبان و پشتوانه عاطفی همه ساکنان اون
خونه است یک خنده خیلی مادرانه بر لبهاش
مینشینه میگه که شما خیال نمیکنی فکر
نمیکنی یعنی دچار توهم
نیستی در حقیقت این ناهم زبانی که بین
روشنفکرا و توده جامعه وجود
داره باعث میشه که ما و آثارشون رو هم
نتونیم درست بخونیم و بفهمیم در ایران خب
نمیخوام وارد این بحث بشم کیا رستمی هست
که بیشتر به عنوان یک
فیلسوف یک سینماگر برجسته صاحب نظر و
فلسفه مب شناخته میشه دلیل اون هم خیلی
روشنه به نظر من به دلیل اینکه فرانسویها
این تلقی رو دربارش رواج دادن اگر
فرانسویها دربارش
نمینویسم تفاسیر فلسفه از آثار کیارو سمی
میکردن ما هیچ هیچ موقع به آثار کیسمی به
چشم فلسفی نگاه نمیکردیم و اونها رو از
قبیل
بقیه آثاری میدونستیم که یک کارگردان
معمولی در کانون پرورش فکری کودکان و
نوجوانان
میسازیم بنابراین این مشکل فقر فلسفی ما
موجب هم فقر فلسفی ما در دانشگاه و هم فقر
فلسفه ما در عالم جامعه هنری باعث میشه که
بسیاری از ارزشهای
آثار کسانی مثل آقای مهرجویی شناخته نشه
همه میگن که ایشون فیلسوف فیلماش فلسفیه
ولی من هرچه خوندم یک دونه مقاله ندیدم که
بتونه توضیح بده که خب این چرا فلسفیه
یعنی گفتن اینکه کافی نیست شما باید نشون
بدید که این فیلم ارزشهای فلسفی یا
نکتههای فلسفی یا بار فلسفی کجاست ولی
همه از همون مبالغه هایی که میکنیم و
تعریفهای در حقیقت کلیشهای که میفته بر
زبانها و همه تکرار میکنن از اون قبیل
هست نه اینکه واقعا درک کرده باشه خب این
مهم هست که در ما پیش از اینکه اصلا وارد
این بحث از این فیلمهای یا اساساً آثار
سینمایی یا هنری بشیم رابطه هنر و فلسفه
رابطه ادبیات و فلسفه و رابطه سینما و
فلسفه رو بدونیم اگر ندونیم که سینما
تخیل سینمایی تخیل هنری تخیل ادبی چه
ارتباط نزدیکی با عقلانیت فلسفی داره خب
برامون عجیبه به خاطر اینکه معمولاً عامه
مردم فکر میکنن فلسفه یعنی اثبات عقل
ادعاهایی که شما همشو بر اساس استدلال
عقلانی بنا کردید و بنابراین هیچ جای تخیل
و نمیدونم استعاره و اینور چیزا درش نیست
در حالی که شما
در هنر و ادبیات هیچ کاری به واقعیت
ندارید و
رشته ذهنتون رو به تخیل میسپارید و در
سپهر بیکرانه عالم خیال پرواز
میکنید خب اینا همه غلطه یعنی هم تصور ما
از فلسفه غلطه هم تصور ما از هنر و ادبیات
غلطه
فلسفه تخیل اساساً در فلسفه نقش بسیار
بسیار کلیدی داره مخصوصاً بعد از کانت
و
اگر این نقش مهم تخیل در فلسفه شناخته نشه
ما نه تنها هنر رو درست درک نمیکنیم که
حتی اخلاق رو هم درست درک میکنه چون نه
تنها زیبایی درک زیبایی خلق زیبایی به
تخیل نیاز داره بلکه حس اخلاقی هم
نیازمنده به تخیل ه هست همون طور که کانت
توضیح میده از اون طرف اساساً انسان سیاسی
بدون تخیل نمیشه سیاست بدون تخیل نمیشه خب
اینا رو ما یه
دیوارای س تبری کشیدیم بینشون بین عقلانیت
و تخیل بین فلسفه و ادبیات بین هنر و
سیاست و فکر میکنیم که اینها هر
کدوم متخصصهای خودشونو دارن در حالی که
سیاست و استتیک و زیباشناسی و اخلاق و
فلسفه اینها همه
[موسیقی]
اضلاع یک منشور یا جلوههای یک واقعیت
هستن بنابراین من وارد این بحث نمیشم و
امیدوارم فرصت دیگهای باشه که راجع به
فیلم و فلسفه با هم صحبت بکنیم
ولی باید پیش از اینکه آثار کسی مثل
مهرجویی رو بازبینی بکنیم یا بازخوانی
بکنیم بدونیم که ما از
دانش کافی در زمینه فلسفه و فلسفه هنر و
ارتباط
بین هنر و ادبیات و فلسفه برخوردار نیستیم
و به همین دلیل هست که باید هم تلاش کنیم
برای آگاهی بیشتر و هم حساسیت بیشتری برای
تردید کردن در پیش فرضها
و پیشداوری هامون داشته باشیم اونچه که
فکر میکنیم فهمیدیم لزوماً بهترین فهم
نیست و شما در برابر یک کارگردانی هستید
که
برای کار خودش بسیار بسیار اهمیت قائل بود
و جدیتی که در کارش داشت باعث می شد که او
سختگیرانه برای
هر پلنی که فیلمبرداری میکنه برای هر سطری
که مینویسه و برای هر تصمیمی که در مورد
فیلمش میگیره فکر کنه و بسن
بنابراین اونطور باید اون فیلم رو دید که
او اون فیلم رو ساخته با همون جدیتی باید
برای فهم اون فیلم و
لذت زیبایی شناختی از اون فیلم کوشید که
او
برای ساختن اون اثر پوشیده و
لذت آفریدن او رو
برده خب ما در یک جلسه در مورد فیلم واو
صحبت کردیم و البته هچه که گفتیم همه اون
چیزی که میشه بگیم و باید بگیم نیست
ولی فیلمی که آقای مهرجویی با اون فیلم
معروف شد به عنوان یکی از چهرههای آنچه
که در ایران به عنوان موج نو شناخته شد
حالا این اصطلاح موج نو هم بحث مفصلی داره
وارد بحثش نمیشم
من یکی دو تا نکته رو به ناگزیر خواهم گفت
ولی اگر دوستان سؤالی داشته باشن یا مایل
باشن میتونم توضیح بدم ولی آقای مهرجویی
آقای کیمیایی آقای ناصر تقوایی فراخ غفاری
اینا کسانی بودن که نمایندگان موج نو
شناخته میشدند و خب فیلم آقای هالو فیلمی
بود که سومین فیلم آقای داریوش مهرجویی
بود و یک سال بعد از فیلم گاو به نمایش
درآمد خب توجه داشته باشید که در چه زمانی
این فیلم تولید شده
۱۳۴۹ و انقدرها جامعه ما
اهل سینما رفتن و فیلم دیدن و اینها نبود
کلاً بخش مذهبی جامعه که اصلا سینما رو
حرام میدونست و اساساً از نظر سالنهای
سینما انقدر زیاد نبوده فیلم گاو بیشتر
موفقیتش در خارج از ایران بود و فیلم آقای
هالو هم فیلمی بود که بیشتر منتقدان رو
حالا سال به اصطلاح منتقدان اون زمان
رو در
حقیقت ناراحت کرد متأسف کرد سرخورده کرد و
خلاف انتظارشون بود خیلیها گفتن کاش اصلا
آقای مهوی چین فیلمی رو نمیساخت بنابراین
فیلمی بود که نه مخاطب عام چندان ازش
استقبال کرد نه
مخاطب در
حقیقت منتقد منتقدان
هنری ولی اونچه که در ستان داستان یک
مردیست که
کارمند اداره پست هست در روستایی
و چون که فکر میکنه که کارمند اداره روستا
خب در اون موقع کارمند دولت بودن یه چیزی
شبیه مثلا پروفسور فیزیک بودن در هاروارد
بود خیلی چیز مهمی بود و خیلی شکل زندگی و
سبک زندگی و موقعیت اجت ا مایی شخص رو
کاملاً دگرگون میکرد نسبت به افراد دیگه
یعنی شما ظاهر یه نفرو میدیدید میفهمید که
این کارمند دولته کراوات میزد ریش
میتراشید ی شکل خاصی حرف میزد یه اخلاق
خاصی داشت نظم خاصی داشت و این در روستایی
که با این سبک زندگی بیگانه و با این نوع
نظم مدرن آشنایی ندارن و خونه گرفتن در
این روستا خودش رو سرور و برتر میدید و
چون که قصد ازدواج داشت به قول خودش
میخواست تاهل اختیار
بکنه تصمیم گرفت که یعنی زن دختران روستا
رو شایسته خودش نمی همتراز خودش نمیدونست
و خودش رو در
حد به اصطلاح مردمان شهر میدید بنابراین
به قصد
ازدواج و یافتن همسر همتراز خودش به شهر
سفر
میکنه تا یک زن شهری بگیره زنی که از نظر
خودش در همون سطحی از مدنیت
و
پیشرفت تمدنی باشه که
اوست خب میاد در
شهر در شهر یک اتفاقات خیلی بدی براش
میفته و شهر براش یک جاییست که همه دروغ
میگن همه سر همدیگه کلاه
میگذارن و ولی این آقای
هالو تا لحظه آخر یعنی لحظه که شرح رو ترک
میکنه با وجود اینکه این همه دروغ و
نمیدونم فریب و نمید بدقولی و کلاهبرداری
و بدزبانی و فحش و فساد و فحشا و همه اینا
رو
میبینه خیلی متوجه نمیشه
که دنیا عوض شده یه اتفاقی افتاده زمانه
دگرگون شده و هیچ سوال یا
احساس به
اصطلاح تعجبی بهش دست نمیده حالا همونطور
که خواهم گفت وقتی هم که برمیگرده به
ناکام میمونه در یافتن همسر و یافتن زنی
که مناسب باشه برای ازدواج و این سفر
ناکام رو در بازگشت میبینیم که این آدم با
خیال راحت داره برمیگرده به
روستاشون که این فیلم
درآمد در همون زمان در سال ۱۳۴۹ مجله
فردوسی از مجلاتی بود که نقدهایی دربارش
نوشتن یکی از منتقدین به نام آقای جمشید
ارجمند میگه که این ادع نامهای علیه شهر
هست چون که نشون میده که شهر مرکز فساد
هست کانون فساد هست و رستا در حقیقت نماد
پاکی و پاکیزگی و معصومیت و بعد میگه این
اولین فیلم انتقادی اجتماعی ماست که من
حالا نمی هیچ قضاوتی ندارم راجع به
این یک آقای دیگه منتقد دیگری یک مطلبی
داره که عنوانش هست حالو کمدی انسانی و
میگه که هالو این انسان سرگشته زمان ماست
یعنی همونطور که یکی از دوستان اینجا
گفتند انگار
که این آقای هالو سمبل همه ما آدمهاست و
شاید علت
اینکه خیلی همه خوششون نیومده انگار که
داشتن در
آینه زشتی و ناهمواری خودشون رو میدیدن و
دوست نداشتن تقریباً همه منتقدان حالو رو
نماد معصومیتی دونستن که ناشی از وفاداری
او به حقیقت و صداقت هست در یک صحنهی در
اونجا که در بیابون کتکش میزنن میگه که
آخه وجدان من قبول نمیکنه میگه گور پدر
وجدانت نمیدونم مسافرخونه
صداقت اسمش عوض شده صداقت رو تبدیل کرده
به
توریست بنابراین این آدمیست که بر خلاف
مردمان شهر به حقیقت و صداقت پایون
و به همین دلیل از سادگی و صمیمیت
برخوردار هست و
ما تلقی عمومی این بوده که این آدم یک
قربانی
مظلوم ساختار و روابط
منحط حاکم بر شهر هست و گرچه شاید بشه گفت
که این مقصر هست اما نمیشه اونو محکوم
کرده این تعبیریست که یکی از منتقدان به
کار برده
در
خب من با اینها با این تلقی ها که هنوز هم
همچنان حاکم هست تا جایی که من خوندم خیلی
موافق نیستم
و معتقدم که این
فیلم یک فیلمی خیلی بیش از اونچه
که این تفسیر و برداشت بتونه اهمیتش رو
نشون بده ببینید اینکه یک روستا به عنوان
نماد یا به اصطلاح سرزمین پاکی و صفا و
هوای پاکیزه و طبیعت و پیوند انسان با
طبیعت و دوری انسان از زشتی و پلشتی
اخلاقی در برابر شهر که سمبل شلوغی و به
هم ریختگی و نابه سامانی و انحطاط اخلاقی
و بیگانگی آدم با آدم ها با هم و بیرحمی و
اینهاست این تم یا این مضمون یک مضمون
بسیار بسیار قدیمیست در ادبیات ادبیات و
هنر مخصوصا نقاشی اروپا یعنی از اواخر
دوران حداقل قرن وسطا ما یک ژانر ادبی و
هنری داریم به نام پستال
که پستال لیه حالا پس پوتی ادبیات شعر
شوانی یا داستان شوانی نقاشی شبانی که در
حقیقت بهش میگن شبانی به دلیل اینکه
شبان نماد یک انسانیست که در دل طبیعت و
با جانوران زندگی میکنه و به هیچ کسی هیچ
آزاری نداره در برابر شهر که خب نقطه
مقابلش هست و به
قول
ودلر کانون
شر تلقی میشه این تم بنابراین تم جدیدی
نیست جدای از اینکه
در تاریخ ادبیات و هنر جهان این تم تم
بسیار مکرری است ما در ایران هم هم در
ادبیات یعنی در حوزه ادبیات داستانی و هم
در حوزه سینما یا اونچه که آقای کاووسی
فیلم فارسی مینامید این مضمون داریم در
فیلمهای قبل از ایشون هم فیلم آقای هالو
کارگردان
معمولی همین تقابل بین شهر و روستا یا
تقابل بین سنت و تجدد رو درست به همین شکل
بیان کرده بودند در رمان فارسی خب خیلی
بیشتر از جمله رمان معروف زیبای محمد
حجازی شخصیت اصلی داستان اونم مثل آقای
هالو میاد در شهر و بعد در شهر جز بدی و
[موسیقی]
ناروایی و به
اصطلاح بی مروتی
نمیبینه این تقابل بین سنت و تجدد رو آقای
حجازی در این رمان که فکر میکنم
حدود در دهه اول قرن
گذشته نوشته شده باشه ی زمانی که رضا شاه
در اوج قدرت خودش بود و روند مدرنیزاسیون
تازه آغاز شده بود اما با شتاب و شدت
بسیار زیاد او در حقیقت به نوعی نقد میکنه
مدرنیته رو نظام بروکراسی شهری رو فساد و
فحشا و نابودی ارزشهای اخلاقی و سنتی رو
درست بر اساس این تقابلی که بین شهر روستا
هست بنابراین اگر مهرجویی در این فیلم
هدفش این بوده که فقط نشون بده که آره
آدمای روستا خیلی آدمای خوبین میان تو شهر
اسیر آدمای ناباب میشن و بعد بهشون ظلم
میشه و بعد قربانی میشن خب حرف
خیلی مهم نه حرف بدیعی زده بود نه حرف
مهمی و ارزش نداشت در
حقیقت بنابراین این فیلم یه چیزی بیشتر از
این
هست با توجه به اینکه این
فیلم در اصل
فیلمنامه نمایشنامه بوده که آقای علی
نصیریان برا تئاتر نوشته برای اجرای تئاتر
و آقای مهرجویی در حقیقت یه مقدار این
نمایش رو تغییر داده بنابراین اساساً خود
این داستان هم داستانیست که مال مهرجویی
نیست یعنی مهرجویی از بر اساس داستانی که
شخص دیگری نوشته نمایشنامه که دیگری نوشته
فیلم ساخته بنابراین
ارزشهای اصلی کار مهرجویی بیشتر در خود
فیلم
هست آقای هالو آقای هالو یعنی اسم نداره
ما تا لحظه آخر نمیفهمیم که این آقای هالو
اسم فامیلش چی هست در تمام این د فیلم او
رو به عنوان آقای هالو میشناسیم هالو در
فارسی هم یک
بار هم تمسخرآمیز تمسخر ر آمیز داره هم
تحقیر آمیز
بنابراین این آقای هالو آقایی اس که ما او
رو آقای حالو میبینیم کسی نمیاد خود
فامیلی خودشو بذاره حالو مگر به تنس
یا باید نادان باشه ولی هیچ آدم عاقل
معمولی نمیگه من آقای حالو هستم بنابراین
ما با یک شخصیتی مواجه هستیم که ما او رو
به عنوان آقای هالو میشناسیم ولی او خودش
رو به عنوان آقای هالو نمیشناسه و
هیچ به مخیل هم خطور نمیکنه
که کسی در بیرون او رو بدین نام و بدین
صفت شناسایی
بکنه همون طور که گفتن بنابراین ما با یک
تیپ مواجه هستیم یعنی آقای هالو یک کرکتر
یا یک شخصیت نیست بلکه یه تیپه داره
نمایندگی میکنه از یک بخشی از آدمها
بخشی از جامعه
بنابراین لازم نیست اسم داشته باشه اما
اسم نداشتن خیلی مهمتر از این هست که تیپ
هست نه کاراکتر نداشتن اسم خیلی معنی داره
که باز من به این نکته برخواهم
گشت قهرمان یا ضد قهرمان یا شخصیت اصلی
فیلم به نظر
من آقای هالو
نیست بلکه شهر خود
شهر ببینید ما آقای هالو رو میگیم که از
روستا میاد اول فیلم از روستا میاد و آخر
فیلم به روستا برمیگرده ولی ما اصلا
روستاشون نمیبینیم ما او رو در حال سوار
شدن به مینی بوس میبینیم اتوبوس میبینیم
در روستا و این طرف هم او رو در اتوبوس
میبینیم در راه برگشت یعنی ما او رو فقط
در گاراژ میبینیم و در اتوبوس
ما خواستگاه
روستایی یا به قول خودش ولایت خودش رو
ولایت او رو نمیبینیم در فیلم وجود نداره
اونچه که ما در فیلم میبینیم فقط
شهره بنابراین این داست این فیلم درباره
شهر شهر هم طبیعتا سمبل مدرنیته
است حالا چرا سمبل مدرنیته است خ شهر که
همیشه بوده اولا شهر برای ما ایرانیها و
مسلمان وها و آسیاییها معنیش فرق میکنه
با شهر برای اروپاییها برای یونان برای
یونانیها و برای اروپاییها و برای
غربیها ماکس وبر یک کتابی داره به نام
شهر در گذر زمان که تفاوت بین مفهوم شهر و
کارکرد شهر
در فرهنگ اروپایی و فرهنگ غربی با دیگر
فرهنگها رو نشون داده اینکه ما میگیم
مدرنیته در شهر و با شهر تجلی پیدا میکنه
و نمود پیدا میکنه به این معنا نیست که هر
شهری و هر
جایی بلکه معنای شهر و معنای شهرنشینی و
معنای شهرنشینان در
فرهنگ اروپایی حالا از یونان تا امروز
کاملا متفاوت است فراموش نکنید
که
یونان دموکراسی نظام سیاسیش در شهر بوده
در ن بوده مسیحیت یک دین شهریست به این
مفهوم که وقتی که رسمی میشه دین
پایتخته دین امپراتوری اس و بعد همین
طور فرهنگ در شهرهای اروپایی رشد کرده اما
در میان ما چنین نبوده
ما شهرنشینی به اون معنای اروپایی نداشتیم
اولا که اسلام که اصلا در شهر به وجود
نیامده در مکه مدینه به
مفهوم اروپایی یا یونانی کلمه اصلا شهر
نبودن و بعد همین طور که میایم شهر در
زندگی یا تمدن ایرانی و اسلامی یک جایگاه
به معنی کاملا متفاوت داره اینو باید در
نظر داشت تفاوت
شهر اما در
کنار شهر که از یک
طرف سمبل تجدد
هست از طرف دیگه
مکان
یا در حقیقت جاییست که در او زن وجود داره
زن یکی از خودش یکی از مهمترین جلوههای
مدرنیته
است در دنیای ما قبل مدرن یا در دنیای ما
غیر مدرن ها بین شهر و روستا ارزشهای
اخلاقی و ارزشهای اجتماعی چندان تفاوتی
نداشت یعنی اگر شما در قرن هجدهم از شهر
اصفهان میرفتید یک روستایی در
کرمان از نظر سبک زندگی از نظر هنجارهای
اجتماعی و اخلاقی تفاوت چندانی نمی دیدید
هیچ چیزی نبود که شما رو غافلگیر بکنه
متعجب بکنه شکافی نشون بده
بین فرهنگ شما و فرهنگ اونها اما این در
اصر جدید هست که بین شهر ارزشهای شهر
فرهنگ شهری
و نظام روابط شهری با روستا یک شکاف عمیق
میفته حالا وقتی که میایم در کشورهای غیر
مدرن مثل ایران طبیعتاً این شکاف خیلی
خیلی عمیقتر میشه یعنی ناگهان شهرها عوض
میشن اگر مثلاً در اروپا پاریس و لندن ۸
قرن طول کشیده تا مدرن بشن رضا شاه
میخواست در عرض یکی دو دهه ایران رو به
سطح تهران دارالخلافه صری رو در سطح پاریس
مدرن میکنه بنابراین یک مدرنیزاسیون
پرشتاب به یک معنا وحشی بیرحم و حیولا آوش
از یک طرف چهره شهرها رو به سرعت تغییر
میده یعنی ناگهان شما میاید بیرون میبینید
مردم یه جور دیگه لباس میپوشن یه جور دیگه
حرف میزنن یه جور دیگه کار
میکنن با یک پول دیگری دارن جنس میخرن
مغازه ها عوض شده خود آمدن
برق خیلی تحول مهمی در زندگی مردم به وجود
آورد خب این برق در اروپا اولاً که خیلی
در یک روند بسیار
کندی توسعه پیدا کرد و بعد روستاها و
شهرها توازن داشتن در ایران شما تصور
بکنید که ناگهان برق میاد در شهر یک بخش
از شهر و بخش عمدهی از کشور که روستاها
هستن اینا فاق برق هستن و این یعنی د تا
اینها در دو جهان متفاوت زندگی
میکنن اونچه که فیلم مهرجویی رو متمایز
میکنه از فیلمها یا آثار ادبی دیگری که
با تم سنت و تجدد یا شهر و روستا ساخته
شده و نقطه قوت مهرجویی هست اینه که
مهرجویی در این فیلم به
خصوص هیچ رد پایی از رویکرد احساساتی یا
اخلاقی به این تضاد درش دیده نمیشه یعنی
مسئله سنت و تجدد یا تقابل شهر و روستا رو
به یک شکل احساساتی و عاطفی یا اخلاقی
مطرح نمیکنه به عبارت دیگه تو این فیلم
شما اثری از
نوستالژی حسرت بازگشت به دنیای
قدیم اثری از طبیعت گرایی مثل کارای شهید
ثالث
مثلا
نمیبینید
شما میگم به ویژه در این فیلم به خاطر کهه
در فیلمهای دیگه با متفاوت هست به ویژه در
این فیلم شما میبینید که مهرجویی خیلی
آشکار چهره زشت شهر نشون میده اما بدشو
کاملا نشون میده
اما نه اونرو توجیه میکنه نه به اون حمله
میکنه کنه و نه
از فرهنگ روستایی یا شخصیت آقای هالو دفاع
میکنه و به اصطلاح اون رو با مظلوم نمایی
در یک جایی نشون میده که شما دلتون براش
بسوزه فیلم گفتن که این فیلم کمدی هست این
فیلم کمدی نیست من دوست دارم که دوستان رو
متوجه بکنم که هنرمندان و نویسندگان
بزرگ
همشون تقریباً به نوعی وامدار سروانتس
هستن دونکی شوت
یک رمان یا یک اثر پایهای است برای
ادبیات و هنر مدرن یعنی ممکنه که هیچ موقع
نامی ازش نبرن ذکری ازش نکنن ازش حرف نزنن
ولی به شدت عمیقاً به او وابسته هستن از
او
از
از او بهره
میگیرن به نظر من این رو میشه گفت که یه
نوع بازسازی یا یه نوع تعبیر میلان کوندرا
ی و وریتی هست از دنکی شت در دنکی ش چه
اتفاقی میفته شما اگر رمان دنکی شتو خونده
باشید میدونید میدونید دونک شک
یک آدمیست که بسیار
کتابخونه و
به ارزشها و ایدل های عصر شوالیه
ها عشق میورزه و داستانهایی که مربوط به
اونهاست قصه ها و به
اصطلاح ادبیات حماسی که درباره اون عصر
هست اینها
براش بهترین چیزها بهترین دنیای ممکن هستن
و آرزوش این هست که با خوندن این کتابها
بتونه خودش
یک شالیه بشه و خودشو یک شالیه میبینه
یعنی ایدآل خودش اینه که به مقام
شهسواری دست پیدا بکنه خب در این داستان
بسیار بلند وقتی شما میخونید میبینید که
این آدم ه مثل آقای هالو هزار تا بلام ملا
سرش درمد اولا که همش در سفره مثل آقای
هالو که هم سفره مثل آقای هالو که همش در
سفره ما او رو در وطن نمیبینیم دون کیش
از ابتدا شروع میکنه به سفر کردن تا آخر
بنابراین همش در سفره همش بلام ملا سرش در
میاد بسیار آدم مثل آقای هالو ساده لوحه
آدم سادهای سرش کلاه میذارن گولش میزنن
ازش سواستفاده میکنن فریبش
میدن که شما وقتی نگاه میکنید خب هم
خندتون میگیره و هم دلتون یه جوری برای
این همه ساده لوحی میسوزه یعنی نو فکر
میکن کنید که این آدم خنگه چرا نمیفهمی
چرا اعتماد میکنی چرا نگاه نمیکنی چرا
همه رو باور میکنی چرا فکر میکنی که
حقیقت اینجا کار میکنه چرا فکر میکنی که
صداقت اینجا به درد
میخوره تماشاگر هم به او میخنده هم نسبت
به او ترهم میورزه بنابراین او هرگز کارای
خنده دار نمیکنه دون پیشو کمدین نیست او
به هیچ وجه نمیخواد شما رو بخن
بلکه او به گونهای میاندیشی و به گونهی
زندگی میکنه و به گونهای رفتار میکنه
که برای شما خنده
داره در نتیجه به قول میلان کندرا فرق
میگذاره بین کمدی و هومر حالا در فارسی هم
ترجمه هومر بسیار مشکل هست میگه هومر در
حقیقت
یک ژانر جدید هست یعنی در کمدی شما
بازیگران سعی میکنن که حرفایی بزنن
کارایی بکنن که تماشاگر بخنده اما در ژانر
هیومن چنین نیست بازیگران نمیخوان شما رو
بخندون اما نوع شخصیتشون و کارهاشون باعث
باعث میش که شما بخندید اونها نمیدونن
که خنده دارن اونا نمیدونن که مضحک
اونها نمیدونن که به نظر تماشاگر و از
بیرون چقدر تمسخرآمیز و احمقانه جلوه
میکنن
در نتیجه خودشون رو مثل دیگران میدونن
هیچ فرقی میان خودشون و اون کسانی که
اینها رو احمق یا نادان یا ساده لح
میدونن نمیبینن این تماشاگر هست که بین
خودش و او فاصله میگذاره و تمایز
میگذاره ولی او چنین فاصلهای رو هرگز
نمیبینه خب این میشه هومر این دیگه کمدی
نیست این هیوم هست
یعنی ما سرگذشت کسی رو میخونیم که او
خودش رو از ما میدونه اما ما او رو به
دلیل اینکه رفتارش بسیار عجیب غریبه مطلقا
شبیه آدم عادی و از جنس خودمون نمیبینیم و
بهش میخندیم در عین حال او رو یه آدم به
اصطلاح بیچاره و حیوونک هم میدونیم که خب
تقصیری هم نداره دیگه نمیدونه ساده لوحه
معصومیت با یک برانگیختن معصومیت یه نوع
حقانیت م بهش
میدیم
این دقیقاً همین کاریست که آقای مهدوی در
این داستان میکنه آقای هالو آقای هالوس
برای تماشاگر نه برای خودش آقای هالو میاد
تو شهر همه این اتفاقات بدی که براش رخ
میده از همه جفا میبینه از همه
ناکامی نصیبش میشه ولی هنوز خودش
رو با اونها یکی میدونه هیچ فاصله چندانی
بین خودش و اونها نمیبینه به همین دلیل
هست که مخصوصاً زبان آقای هالو که یک زبان
لفظ قلم ادارهای بیشتر به عصر قاجار
برمیگرده این زبان رو تا لحظه آخر از دست
نمیده یعنی هنوز نمیفهمه که بین زبان او
و زبان مردم زنده پیش روی او زمانه او فرق
هست و این این اختلاف زبانی شکاف زبانی
این نشاندهنده شکاف وجودی شکاف
اگزیستانسیال
هست
شکاف آگاهی او هست یعنی او این شکاف
نمیبینه فکر میکنه با بقیه
مردم یکیست مثل
اونهاست تا لحظه آخر این شکافی که بین
آگاهی او و آگاهی مردم شهر هست نه تنها
این شکاف پر نمیشه که تا لحظه آخر آقای
هالو به منی که تماشاگر هستم هم هیچ
نشانهای رو ظاهر نمیکنه که من بفهمم خب
بالاخره تو سفر کردی و سفرم آدمو پخته
میکنه ولی چی یاد گرفتی آیا فهمیدی که
زمان عوض شده دوران تغییر کرده مردم به یک
زبان دیگه حرف میزنن روابط و مناسبات شون
یه شکل دیگه است به یه شکل دیگه معامله
میکنن به یه شکل دیگه رفتار میکنن نه
نفهمیده اصلاً آخرین جملهای که میگه
اجازه بدید که من
این آخرین صحنه که ما میبینیم از این
فیلم من از روی متن فیلمنامهی که چاپ شده
میخونم
براتون آقای هالو میگه
که اولاً این آدم خب دچار توهمه دیگه ما
میبینیم که خواب میبینه حتی یک خواب
اولین زنی رو که میبینه و از نظر جنسی
برانگیخته میشه شب که میره میخوابه در
مسافرخونه به قول فرنگیا وتی میبینه و یک
خواب به اصطلاح هماغوشی با او رو میبینه و
به خاطر همین صبح میره حمام صبح زود چون
محتل میشه به اصطلاح میره غص بکنه و بعد
وقتی ازش
[موسیقی]
اون آدم در مسافرخونه میپرسه که شما حمام
رفتید میگه بله بله سفر بود و لازم بود
یعنی میندازی روی گردن سفر چون خ خالت
میکشه اصلاً بگی که من ب چی رفتم هم دائم
در خواب و خیال و تصورات خودش هست این
صحنه آخر فیلمه که اتوبوس حالو سوار بر
اتوبوس مسافر بریست اتوبوس از خیابانهای
شهر به سوی خارج شهر عبور میکند حالو به
مردم و مغازهها نگاه میکند توجه کنید
نگاه میکند یعنی مردم و مغازهها رو
میبینه اما شاخه گل سفید مصنوعی از دست
دختر بچه رو روی زانوی هالو میافتد هالو
آن را برمیدارد به دختر بچه میدهد با
دیدن شاخه گل به یاد لباس عروس میافتد و
در خیال خود را میبیند که در اتوبوس کنار
د در اتوبوس کنار دست مهری در لباس عروسی
نشسته است باز میره تو آدم خیالش پرواز
میکنه و مسافرین چهرههای آشنا هلهله
میکنن و هالو به آنها شیرین تعارف میکنن
یعنی توی اتوبوس در از یک سفر ناکام و تج
به شکست خورده که داره برمیگرده هم
همچنان در حال خیال اندیشی و غرق شدن در
رویاهای شیرینی عروسیه یعنی این آدم باید
فرجام تراژیک خودش رو درک کرده باشه الان
این آدم باید رنج بکشه پریشان باشه گریه
کنه ولی شما میبینید تو ذهنش عروسیه
بفرمایید بفرمایید خواهش دارم و حتی تو
ذهنش داره با مهمانان عروسی حرف میزنه ب
پس از لحظهای حالو از رویا بیرون میآید
و به دور وورش نگاه میکند به سرنشینان
اتوبوس و به بیرون جاده از مهری و عروسی
خبری نیست توجه میکنین یعنی این باز
بیرون خبری از مهری و عروسی نیست همه در
ذهنش ولی این تفاوت رو این فاصله رو بین
ذهن خودش و واقعیت باز هم درک نمیکنه هالو
به مسافر پهلو دستیش با لحن حکیمانه
میگوید
سفر بسیار چیز خوبیست آدم را پخته میکند
خب این یک طنز خیلی شاهکاری دیگه با این
تنز تمام میشه یعنی چی یعنی این آدم سفر
مدام این جمله رو تکرار میکنه که سفر چیز
خوبیست آدم پخته میکنه سفرم کرده ولی
همونقدر نادان و خیال اندیش و توهم پرور
وارد شهر میشه که صد برابر و به اضافه
ناکامی از اون شهر با خیال و توهم خارج
میشه و نمیفهمه که این سفر چه پختگی برا
آورده یعنی درکی از پختگی نداره یه چی
لقلقه زبانش هست به
اصطلاح یکی از نویسندگان روسی میگه این
واژههای مقدس بینا کلمات مقدس براش یک
دفترچهی داره تو جیبش بهش میگه جنگ اشعار
و پندیات که اشعار زیبا در هر زمینه حکمت
آمیز جمع میکنه ولی اینا به هیچ دردش
نمیخوره چون این اشعار و این
پندها در یک زمانی به کار میآمدند که
مردم بر اساس معیارهای دیگری زندگی
میکردن و این اشعار و
آموزهها حکمت و راهنمای زندگی بود الان
در این زمانه ما اینا هیچ معنایی نداره
یعنی شما با عشق حافظ و با زبان حافظ
نمیتونید با
یک آدم دیگه یا زن یا مرد یا هرچی ارتباط
عاشقانه برقرار کنید اگر اونجوری حرف
بزنید اگر اونجوری فکر بکنید اگر اونجوری
رفتار بکنید میگن شما دیوانهای
ناکام میمونید شما مریضین
شما یک آدمی هستید که به اصطلاح
خلاف عموم مردم دیده میشید
خب ولی آقای هالو هیچ کدوم اینا رو نفهمه
چون این که زبان برای آقای هالو
اصلاً یک
معنای ثابتی داره که بهش آگاهی لزوم نداره
داشته باشه یعنی چیزایی که میگه متوجه
نیست چی چی میگه به یه چیزی عادت داره که
این عادت مربوط به گذشته است ولی برای
آقای هالو گذشته نگذشته و اساساً گذشته
نمیگذره چرا چون او آگاهی تاریخی نداره او
نمیتونه خودش رو در زمان اکنون ببینه
انسان مدرن انسان شهری انسانیست
که میتواند خودش رو در لحظه
حال حس بکنه درک بکنه برای اینکه خودش رو
در لحظه حال ببینه باید شکاف و گسستی که
بین اکنون و گذشته هست به این آگاهی پیدا
بکنه من کی میفهمم که به به چه زمانی
میتونم بگم زمان حال زمانی که نگذشته
باشه به چه زمانی میتونم بگم زمان آینده
زمانی که فرا نرسیده و باز همین طور همون
لحظه حالی که الان من بهش میگم حال یک
ثانیه بعد این گذشته است و من باید آگاه
باشم یعنی من به گذشت زمان به این روندگی
رود
تاریخ باید آگاه باشم مدام ولی انسان سنتی
چنین نیست انسان سنتی شب با روز براش
یکسانه ابتدا و آغاز براش یکیه مبدا و
معاد براش یکیه اناالله و انا الیه راجعون
زمان براش یک مثل یک دایره میمونه در یک
دایرهای
او در گردش هست از همان جا کامد آنجا
میرود انسان بنابراین چیزی رو از دست
نمیده چیزی رو از از چیزی جدا نمیشه از
چیزی فاصله
نمیگیره به
اصطلاح
بریدگی تاریکی فقدان شکاف خلع هیچ اینا
براش معنی نداره پیوستگی تمام ثبات هست
تمام پایداری است اونچه بوده هست و همیشه
خواهد بود زبان آقای هالو زبانیست مال یک
عصر که کاملاً دفترش بسته شده اما آقای
هالو به جای اینکه با بفهمه که این زبان
معنیش رو از دست داده و با
آگاهی به بیمعنایی این زبان به دوران
جدید پا بگذاره او همچنان فکر میکنه که
این کلمات و این زبان معنا دارن چون که در
اون زبان زندگی میکنه یعنی در اون زمان
زندگی میکنه شما زمان
شما زمان وجودی
شما دقیقاً زبانیست که شما به کار میبرید
یعنی بسته به اینکه زبان شما چه زبانی
باشه آیا زبانیست که شما درباره اکنون
دارین حرف میزنین یا درباره یک حقایق و
ایدههای ثابت و ازلی و
همیشگی شما در زمان مدرن قرار دادید یا در
زمان سنت یا س زمان اسطورهای به عبارت
دیگه انسان مدرن انسانیست که مدام زبانش
تحول پیدا میکنه چرا چون کهه جهان داره ت
تحول پیدا میکنه به موازات زمان زبانش
مدام در دگرگونی است لحظهای از تغییر و
دگرگونی باز نمیایستد این به این معناست
که معنا رو مدام داره از دست میده کلمات و
زبان معنای قبلی خودشونو از دست میدن و
معنای جدیدی میگیرن
یعنی مثل یک رودی در حرکت هست و به قول
هراکلیتوس در یک رود دو بار پا نمیگذره
میدونه که لحظهایی که رفت رفت اونچه
گذشته گذشته و باز نخواهد گشت به بازگشت
ناپذیری زمان آگاهه بنابراین وقتی حرف
میزنه و فکر میکنه به مسائل واقعی کنونی
فکر میکنه انسان مدرن مسئله فیلسوف مدرن
هنرمند مدرن نویسنده مدرن که کسیست که
مسئله دنیای واقعی کنونی هست ولی انسان
سنتی یا انسان اسطورهای به چیزهایی فکر
میکنه و در جهانی زندگی میکنه که اصلاً
اذان او نیست او در اونها غرق هست یک در
یک جهانی که فراتر از او هست او رو احاطه
کرده و هرگز هم تغییر نمیکنه یک به
اصطلاح متافیزیک یه ماوعد طبیعیست که نه
او اینو ساخته نه ا میتونه اینو از بین
ببره نه با آمدن او به وجود آمده و نه با
رفتن او از بین خواهد رفت و این در برابر
اون جهان به اصطلاح متافیزیکی یا جهان
ماورایی خودش رو یک پر رکهی در مساف
تندباد میبینه اما انسان مدرن نه انسان
مدرن درباره اکنون حرف میزنه به همین دلیل
هست که به قول مارکس و فلسفه تاکنون در پی
تفسیر جهان بوده از این پس باید در پی
تغییر جهان باشه چون که به عک اکنون فکر
میکنه اکنونی که مدام گذشت به گذشته بدل
میشه اکنونی که هرگز اکنون
نمیمونه اکنونی که به محض اینکه شما احساس
بکنید که اکنون هست تبدیل شده به گذشته و
به عبارت دیگه اساساً شما زمانی میفهمید
اکنون رو که گذشته شده باشه یعنی شما زمان
حال رو با از دست دادن زمان میفهمید در
نتیجه شما در زبان میتونید تغییر بدید در
جهان میتونید تغییر بدید و میتونید مدام
همه چیز رو انسان مدرن اینه دیگه فکر
میکنه همه چیز رو میتونه تغییر بده
جامعه رو میتونه تغییر بده سیاست میتونی
تغییر بده عالمی از نو بسازه و از نو
عالمی این در مخیله اون انسان قدیم هم
نمیگید خب ما چقدر وقت داریم خانم
فروغ آقای خلجی شما تقریباً یک ساعت صحبت
کردید بسیار خب
بسیار خوب بذارید فقط یک نکته رو عرض بکنم
و
بعد به دوستان از دوستان خواهش کنم که
صحبت
کنن ببینید یک مسئله
مهم که مخصوصاً دامنگیر
روشنفکران جهان سومی یا کشورهای توسعه
نیفته است این حالت دوگانه که در برابر
مدرنیته پیدا میک کنن یعنی کهه آقای هالو
در روستا خودشو از همه برتر میبودن یه
آرامش دوستدار تمام عیار از همه
برتره از همه بیشتر میفهمه از همه بیشتر
متجدده ولی وقتی میاد تو شهر خودش رو از
همه کمتر
ببینه یک حجو و حیایی داره که گاهی اصلاً
به
به چشم دیگران یا چشم مخاطبم نگاه نمیکنه
مدام تعارف میکنه مدام دیگران رو رو بر
خودش مقدم میکنه خودشو هی مزاحم میدونه
خودش رو
یک فرد هاش عضو حاشیهای و در
حقیقت غیر اصلی اون جامعه میدونه درست
این حالت روشنفکر جهان سومی یا روشنفکر که
به اصطلاح جهان حاشی ایست یک یک حس خود
خوار بینی در برابر
جهان مدرن و یک حس خودبرتربینی یعنی یک
طرف یک نارسیسیسم
هاد و یک طرف خود آزاری و به اصطلاح
مازوخیسم
بسیار خطرناک و این تحقیر که میگه شما
آدمهای روستا در حد من نستی که من بیام
ازتون دختر بگیرم او رو
پرتاب میکنه به شهر بدون اینکه در شهر
بتونه جایی پیدا بکنه یعنی او هم در مورد
جایگاهش در روستا دچار توهم هست هم در
مورد جایگاهش در
[موسیقی]
شهر
و بله همین جا من
میایستم