فلسفی به اصطلاح بود از نمایشنامهها
گرفته
تا از یونان باستان تا عصر ما از
نمایشنامهها گرفته
تا داستانها اساطیر و همین طور اونچه که
در عصر
رنسانس پدید آمد یعنی اون میراث اومانیستی
که در عصر رنسانس پدید آمد و ی مهمترین
جلوش جستارهای مونتین هست و اگر دوستانی
نخوندن متین رو
متین کسیست که باید خواند به خاطر اینکه
در یک نابغ بینظیری اس در تاریخ بشریت
و میشه گفت به عبارتی مدرنیته با مونتن
شروع میشه
و کسیست که بارها و بارها باید خواندش و
ازش آمو کانت خیلی علاقه داشت به متین
خیلی میخوند بارها و بارها سر کلاس کلاس
هاش به شاگرداش توصیه میکرد که متین رو
بخوانند و دربارش چند جا هم صحبت
کرده و
الگوی مهم میشد برای فلسفه مدرن دکارت که
مسئله مبارزه با شکاکیت
بود خیلی جالبه مونتین رو خیلی تحت تاثیر
مونتین قرار گرفت مونتین شکاک بود
و روش گفتار در روش به کار بردن عقل رو در
حقیقت بر اساس قالبش رو بر اساس جستارهای
مونتین نوشت و همین طور بقیه بسیاری کارای
دیگش هم حالت جستار گونه داره تحت تاثیر
منتن هست بنابراین فلسفه مدرن از نظر سبکی
از قالب دانشگاهی خارج میشه در نوشتههای
اولیه و سبک جستار پیدا میکنه این از نظر
سبکی
خیلی مهم
هست مسئله سبک اصولا برای فیلسوف خیلی
مهمه ژیل دلوز میگه که فیلسوفان سرامد سبک
های سرمدی دارن سبک در فلسفه حرکت مفاهیم
هست
و
سبک در
حقیقت اون چیزیست که مفاهیم در خلال شکل
میگیرن و دلوز فلسفه رو
مثل تشریح میکنه به رمان میگه که همونطور
که در رمان شما میپرسید چه اتفاقی میفته
چه اتفاقی
افتاده در فلسفه هم همین طوره به جای
شخصیتها در نوشتار فلسفی مفهوم ها نشستن
و اینکه این مفهوم ها کجا نشستن چگونه
چیده شدن صحنهها چگونه آراسته شدن زمان
چگونه است مکان چگونه است اهمیت بسیاری
داره این مفاهیم مثل شخصیتها بازیگر
تئاتر فلسفی
هستن سبک بسیار مهمه دلوز یکی از کسانی که
بر اهمیت سبک در جستار در نوشتار فلسفی
تاکید کرده و در مورد کانت هم خیلی مهمه
اینکه شما سبکش بفهمین خیلی کمک میکنه به
اینکه محتوا رو بفهمین یا به عبارت دیگه
سبک از محتوا جدا نیست صورت
از معنا جدا نیست و باید با همدیگه فهمیده
بشن و با همدیگه شناخته
بشن اونچه که کانت در
این به اصطلاح جستار میگه
در حقیقت یک پاسخ هست اصل
این جستار روشنگری چیست سال ۱
۷۸۴ یعنی چ ه سال بعد از انتشار نقد عقل
محض منتشر شده
و در حقیقت این پاسخی اس به یک
اقتراح اقتراح در
یعنی
ماهنامه
برلین
یک پرسشی رو مطرح میکنه که روشنگری چیست و
از نویسندگان و متفکران میخواد که به این
سوال پاسخ
بدن و اشخاص گوناگونی پاسخ میدن به این
سوال کانت یکی از اونهاست که به این سوال
پاسخ میده حالا داستان داره که یک
کشیشی در حقیقت
یک کسی به نام
بیستر یک مقاله نوشته بود که آیا ضروریست
که روحانیان عقد ازدواج رو بخونن یا نه
یعنی آقای ضروریست که ازدواج دینی باشه یا
ازدواج میتونه غیر دینی و به اصطلاح مدنی
یا سکولار هم باشه و
او گفته بود که نه لازم نیست یه کشیشی
اعتراض میکنه و میگه اصلا بگید که این
روشنگری چیست و این رو اون مجله تبدیل
میکنه به یه سؤالی که دیگران میتونن بهش
جواب بدن اشخاص گوناگون جواب میدن و از
جمله کانت عنوان
کامل مقاله کانت اینه
که
پاسخ پرسش پاسخ یک
پرسش پاسخ
پرسش روشنگری چیست و حالا راجع به اینکه
روشنگری چیست وتنت در حقیقت
در فارسی این و این یک معضلی اس به خاطر
اینکه از
ابتدا وقتی که میخواستن ترجمه
کنن این رو به مثل
عربها عربها ترجمه کردن تنویر ما هم
ترجمه کردیم خیلی جا وقتی میگن تنویر
افکار منظورشون از تنویر افکار بیشتر
ارجاع به اینه در متنهای مربوط به مشروطه
اگر بخونید و منور الفکر در حقیقت کسیست
که روشنی یافته است این لایتن هست کسیست
که عقل او روشنی یافته است یعنی همین
انلایتن مننت که داریم ازش صحبت میکنیم
اینو ا میگفتن منور الفکر
و بعد
خیلی معادلهای مختلفی گذاشته شد
روشنگری یکی از معادل هایی بود که رواج
پیدا کرد و بیش از
همه جا افتاد اما لزوما بهترینشون نیست
آقای سیروس آرین
پور
یک بار گذاشت روشنگری و بعد پشیمان شد و
گذاشت روشن نگری و بعد روشنی
یاوی چون این
لایتن یعنی کسی که روشنی یافته است در
زبانهای فرهنگی به کار میره ما باید
بتونیم روشنی یافته هم ترجمه کنیم
یعنی کسی که عقلش روشنی یافته اما باز در
مواردی دچار مشکل میشیم مثل انلایتن دسیز
مثلاً
استبداد روشنی یافته خیلی معنی نمیده اون
چیزی که استبداد منور در فارسی به کار
رفته به هر حال باید توضیح داد بدون توضیح
معادل گذاری
خیلی گرهی رو باز نمیکنه گرهی رو نمی
گشاید روشنی روشن نگری روشن یاوی
روشنگری همه اینا باید با توضیح بیاد و
بدون توضیح در فارسی هیچ معنی نمیده تفاوت
اینها و من سعی مکنم که
بیشتر توضیح بدم که مقصود چی
هست این باعث میشه
که
آلونگ به اصطلاح
آلمانی انگلیسی
یا سیسان فرانسه اینها مفهومش روشن بشه
باید تعریف کرد توضیح داد و صرفا معادل
گذاری کافی
نیست همونطور که گفتم تعبیر
روشنایی
لایت
و دارکنس و
تاریکی تعبیریست
از عقل و خرافه ضد عقل میشه خرافه اون
چیزی که شما فکر میکنید کسانی باور دارند
ولی در حقیقت جز خرافات نیست این تعبیر رو
و این تمثیل رو به احتمال
زیاد کسانی که به کار بردن که اول
فرانسویها به کار بردن در قرن هفدهم از
تمثیل غار افلاطون
گرفتن اگر دوستان به خاطر داشته باشن
افلاطون
در
دیالوگ جمهوری در کتاب هفتم تمثیل ار رو
پیش میکشه که از
کهنترین تمثیلهای فلسفی
است و بسیار مهمه و موضوع تفسیرهای متعددی
است وقتی که افلاطون میخواد تاثیر تربیت
در طبیعت آدمی رو بگه میگه
که از قول سقراط میگه که یه غار زیرزمینی
رو در نظر بگیرید که در اون آدمهایی رو
به بند کشیدن اینها رو به دیوارن و پشت
به مدخل یا در ورودی ار نشستن این
زندانیها از آغاز کودکیشون اونجا بودن و
گردنشون و ران هاشون چنان با زنجیر بسته
شده که نمیتونن از جا ب جنبن نه میتونن
سرشون رو به راست و چپ بگردون بلکه
ناچارند مدام روب روی خودشونو نگاه کنن و
در بیرون به یک فاصله دوری آتشی روشن هست
که پرتب این آتش به درون غار میتابی و
میان آتش و زندانیان یک راهیست که روی
بلندیست و در طول راه دیوار کوتاهیست که
مثل پردهای که شعبد وازا بین خودشون و
تماشاگرا
میکشن که از اون بالا هنر خودشون رو به
نمایش بگذارن این دیوار میان اونها وجود
داره و در اون سوی دیوار اشیا زیادی هست
هر جور شیی هست سنگ چوب انسان
حیوان که اینور ا از این طرف به اون طرف
حرکت میکنن و بعضی از آدم هستن که اونجا
دارن صحبت میکنن بعضیها هم هستن که
خاموشند این زندانی این زندانیها در
حقیقت
این سایههای
اون اشیا رو میبینن نه خود اون اشیا رو و
اینها این سایه ها رو واقعیت میپندارند و
فکر میکنن که این
سایهها واقعیت به خاطر اینکه از دکی
اینها فقط چیزی که دیدن این سایهها بوده
و دست و پاشون در زنجیر بوده هیچ موقع شکل
دیگری یا منظر دیگری چشم انداز دیگری
نداشتن تا اینکه یکی از اینها زنجیر رو از
پاش باز میکنه و بیرون میره و بیرون میره
و ناگهان
نور آفتاب به چشمش میخوره و زیر نور آفتاب
اشیا رو به صورت واقعیشون میبین
و
این نور نور نور نور باعث میشه که او
متوجه بشه که اونچه که تا کنون میدیده
اونها همه سایههای اشیا بودن نه خود اشیا
و خب حتما خوندید دیگه بعد برمیگرده
میخواد اونها رو آگاه
بکنه زنجیرو از پای اونا باز میکنه میارد
شون
به بیرون ازغار اونا اولین واکنششون اینه
که عصبانی میشن نور چشمشون میزنه نور
آزارشون میده از اینکه اومدن به آفتاب
شکوه میکنن گله میکنن میگه چرا ما را
از تاریکی به نور آوردی و خیلی جالبه این
تمثیل
و یک مقاله مهمی هم هایدگر داره درباره
مفهوم حقیقت نزد افلاطون که تفسیر میکنه
همین تمثیل رو که حتما بعضی از دوستان
دیدن بنابر ب
این
ما روشن وقتی میگیم روشنگری داریم از عقل
و از آگاهی سخن میگیم در
برابر خرافات در برابر جهل
و این اثر
کانت یک پاسخی است به یک پرسشی که ابعاد
گوناگون داره یعنی همون طور که گفتم اصل
داستان بر سر ازدواج شرعی و ازدواج مدنی
صورت گرفت ولی مسئله فراتر از اینه مسئله
این این هست که چقدر شما تا چه اندازه
کلیسا اقتدار کلیسا باید
مورد تقلید قرار بگیره چقدر ما باید از
اقتدار کلیسا یا مرجع مرجعیت کلیسا تقلید
بکنیم یا اساس اص چقدر باید از دیگران
تقلید بکنیم حالا این دیگران ارسطو باشند
استاد اعظم در قرون وسطی یا
مرجعیت کلیسا باشه یا اقتدار دولت باشه یا
هر چیز
دیگه ما به عنوان یک انسان که وجه تمایز
مون از حیوانات عقل هست میگن انسان حیوان
ناطقه یعنی حیوان عاقله برای اینکه این
عقل داشته باشیم و عاقل به معنای حقیقی
باشیم آیا مجازیم از مرجعیت های دیگه
پیروی بکنیم یا نه این مسئله روشنگری اس
که خب ابعاد
بسیار گوناگونی داره و مخصوصا بعد سیاسیش
خیلی مهمه و در
همین جستار شما میبینید که چقدر جنبه
سیاسی
روشنگری پررنگ
هست میشه شل فوکو هم د
تا خیلی روی این مقاله فکر کرده و کار
کرده و بارها روش برگشته و دو سه تا کار
خیلی خوب داره که
خواندنیست و در یک جستاری داره به نام
روشنگری چیست میگه
که اگر شما بپرسید که فلسفه چیست خواهم
گفت که فلسفه مدرن فلسفهای اس که برای
پاسخ به پرسشی میکوشد که دو قرن پیش بیها
تر شده است روشنگری چیست یعنی در حقیقت
سوال کانت که روشنگری چیست همون سوال
فلسفه چیسته فلسفه مدرن چیزی نیست جز همین
پرسشی که کانت میپرسه و جنبههای گوناگون
که
حالا برخواهیم گشت به تفسیر فوکو از
این جستار
حالا این که گفتم ار
افلاطون من فکر میکنم که حالا این به
عنوان معترضه فقط ربطی به بحثمون نداره
فکر میکنم این شعر معروف سعدی مربوط به
چیز باشه یه نوع ارتباط داشته باشه با این
غار افلاطون همون شعرش که میگه صاحب دلی
به مدرسه آمد ز خانقاه بشکست عهد عهد صحبت
اهل طریق را گفتم میان عالم و عاود چه فرق
بود تا اختیار کردی ازان این فریق را
گفتان گلیم خویش به در میبرد ز موج وین
جهد میکند که بگیرد ریق را
این
انسان تمثیل غار افلاطون که میاد آدما رو
آزاد میکنه و میارد به نور همین عالمی اس
که سعدی میگه در حقیقت سعی میکنه کنه که
دست غریق رو بگیره دیگران رو از ظلمات به
روشنایی بیاره همین کاری که کانت داره
انجام میده در حقیقت کار عالم نه کار عابد
یا زاهد گوشه
نشین
باری در این
من میدونم که چهار پنج تا ترجمه شده این
مقاله به فارسی
آقای یدالله موقن آقای موسی اکرمی آقای
هرمز همایونپور
آقای سیروس زنده یادی سیروس آرین پور
ترجمه کردن احتمالاً ترجمههای دیگه هم
باشه که من نمیدونم ولی این چهار ترجمه
رو من دیدم
و فکر میکنم که د تا ترجمه ترجمه آقای
آرین پور و ترجمه آقای موقن از روی متن
آلمانی هست و ترجمههای دیگه از روی ترجمه
انگلیسی هست
ولی نمیشه گفت که کاملاً همه
اینها بری از عیب هستن
یا به اصطلاح ایدآل هستن اما شاید
بهترینشون ترجمه آقای موقن و ترجمه آقای
آرین پور باشه که من لینک گذاشتیم ما در
اینجا در همین کتاب از مدرنیسم تا پست
مدرنیسم اگر دوستان صفحه ۵۱ تا صفحه ۵۸ رو
نگاه بکنند خواهند دید که نقل شده این
ترجمه آقای آرین پور ولی اصل کتاب آقای
آرین پورو خوبه که دوستان داشته باشن چون
که مجموعهی از نوشتارها و جستارهای دیگران
رو هم مثل لسینگ و هردر و هامان و دیگران
رو هم داره راجع به روشنگری و مقدمه خیلی
خوبی هم داره که
آقای آرین ور نوشتن
و ما از روی ترجمه
آقای آرین پور
میخونیم و طبیعتاً چون که ناتمام خواهد
موند ما در جلسات آینده این خوندن این متن
رو ادامه خواهیم
داد متن چنین آغاز میشه
روشن
نگری خروج آدمیست از نابالغی به تقصیر
خویشتن
خود این اصطلاح نابالغی اصطلاح حقوقی دیگه
میگن غیره بچه صغیر
هست سقارت در حقیقت میگه روشن نگری یا
روشنگری یا روشن یابی یا میتونید بگید فل
صفه میتونید بگید اندیشیدن به جای
روشنگری
یا روشن نگری این هم کاملاً درسته
اندیشیدن فلسفه روشن نگری خروج آدمیست از
نابالغی به تقصیر خویشتن خود یعنی اینکه
شما عامدانه و داوطلبانه و خودخواسته
بخواید صغیر بمونید نخواید بالغ بشید
نخواید به سن بلوغ برسید
و نخواهید مسئولیت بالغ شدن رو به عهده
بگیرید این اصطلاح بلوغ حالا خواهیم گفت
که چرا مهمه اصطلاح بسیار مهمی اس در زبان
کانت خواهیم گفت که چرا تو نقد عقل محض هم
کانت از بلوغ قوه داوری یا قوه قضاوت سخن
میگه و نابالغی چی هست سقارت چی هست سقیر
بودن چی هست ناتوانی در به کار گرفتن فهم
خویشتن است بدون هدایت
دیگری یعنی
سقارت یا نابالغی به مفهوم عجز از کاربرد
فهم خود بدون کمک دیگری بدون راهنمایی
دیگری این هدایت دیگری همون طور که تو
فارسی کلمه هدایت یه کلمه مذهبیه دیگه
اصطلاح قرآنی هست و اصطلاح مذهبیه و
اصطلاح مربوط به هدایت ران معنوی و دینی
به شمار میره کانت م دقیقا منظورش اینه ی
تعریضی اس یا تلمیح اس یا اشارهای اس به
هدایت کلیسا میگه
که کسانی که
نمیتونن فهم خودشون رو خودشون به کار
بگیرن بدون هدایت مرجعیت هایی مثل مرجعیت
کلیسا اینا نابالغ اینها به بلوغ
نرسیدن به تقصیر خویشتن است این نابالغی
چرا این نابالغی به تقصیر خویشتن یا چه
زمانی این نابالغی به تقصیر خویشتن هست چه
موقعی هست که طرف خودخواسته
نمیخواد بالغ بشه نمیخواد مسئولیت بلوغ رو
به عهده بگیره وقتی که علت آن نه کمبود
فهم بلکه کمبود اراده و دلیری در به کار
گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگری این یک
اصله در بین روشن ری به اصطلاح متفکر
فیلسوفان مدرن اگر دکارت رو هم
در روش گفتار در روش به کار بردن عقل
ببینید میگه که یک چیز هست که بین همه
آدمیان به تساوی تقسیم شده و اون عقله
یعنی
اصولاً کسانی مثل اسپینوزا مثل دکارت
فیلسوفان مدرن اصلا معتقد نیستن که یک سری
آدمهایی هستن که از عقل
کامل برخوردارن یک سری آدمها از عقل ناقص
نه همه آدمیان این ایده برابری عقل یا
برابری قوه فهم از دوره رونسانس و
اومانیسم یکی از پایههای اومانیسم
اروپایی هست و بعد توی فلسفه مدرن مبنا
قرار میگیره که همه میتونن بفهمن خب اگه
همه میتونن بفهمن همه به صورت براور از
قوه عاقله و قوه فاهمه برخوردار هستند چرا
پس این اختلاف در فهمها هست چرا بعضیا در
درست نمیفهمن اینجاست که رساله هایی
نوشته میشه در مورد قوه فاهمه اصلاح قوه
فاهمه مثل رساله اسپینوزا در اصلاح قوه
فاهمه و کانت هم اساساً نقد عقن محض
درباره این همین هست دیگه درباره فاهمه
است درباره اینکه این فاهمه ما چرا یه چیز
رو چرا تا کنون
یک نتونسته به خیلی از از پرسشها پاسخ
بده و کار کانت اینه که جغرافیای فاهمه رو
تعیین بکنه در حقیقت تعبیری که کانت در
مورد هیوم به کار میبره میگه که هیوم
جغرافیا دان فهم بشریست این تعبیر در مورد
خود کانت کاملاً صادق کانت جغرافیا
دان فهم بشریست
خب اگر همه از این قوه فهم از این نعمت
فهمیدن از نعمت عقل به صورت برابر
برخوردارن پس اشکال کار چی هست میگه که
مشکل کمبود فهم نیست یا نقص عقل نیست یا
یک مشکلی در طبیعت آدمها نیست بلکه مشکل
در نقص اراده و شجاعته یعنی نداشتن عزم
جزم برای فهمیدن و نداشتن شجاعت برای
فهمیدن به عبارت دیگه برای فهمیدن دو چیز
لازم لازم هست یکی عزم جزم یعنی شما باید
عزم کنید که یه چیز رو بفهمید اگر شما
عزمی نداشته باشید برای فهمیدن ارادهای
نداشته باشید برای فهمیدن فهمیدن و
نفهمیدن برای شما یکسان باشه یا حتی ترجیح
بدید که دیگری به جای شما بفهمه و شما از
او پیروی کنید شما قادر به فهمیدن نخواهید
بود و و یکی هم دلیری در به کار گرفتن
فهمت بدون هدایت دیگری شجا
نیازمند شجاعت هست حالا توضیح خواهم داد
که شجاعت چرا فهمیدن نیاز به
شجاعت فهمیدن چرا نیاز به شجاعت داره چرا
باید دلیل
بود کانت در گیومه میگه دلیر باش در به
کار گرفتن فهم
خویش این است شعار روشنگری میگه یه عصر
روشنگری یا ایده روشنگری شعارش اینه دلیر
باش در به کار گرفتن فهم خویش این دلیر
باش در به کار گرفتن فهم خویش یک مصرعی
است یا یک پارهای است از
شعر
هراس شاعر
پرآوازه رومی که در
قرن
بین ۶۵ سال ۶۵ قبل از میلاد به دنیا آمده
و
۸تا قبل از
میلاد درگذشته این از رسائل او هست و این
شعر از یه قطعه اس که من یه تکش رو یعنی
یکی دو و این طرف اون طرفش رو
میخونم در حقیقت این شعر رو حراس خطاب به
آگوستوس امپراتور روم گفته و میخواد بگه
که انسانها به دردها و رنجهای جسمیش
توجه میکنن اما به عیبها و آسیبهایی که
روحشون بش بهش دچار میشه توجه
نمیکنن چرا چنین هست میگه برای بریدن حلق
مردمان
حرامیان شب به بیداری برمیخیزند تو اما
برای گریز از خطر مرگ چرا سر از بالین
برنمیداریم برای محو آنچه دیدگانت را
میآزارد
سراسیمه میشتاب حالان کهه برای چاره
خورهی که به ژرفای روحت افتاده تا دیگر
سال می درنگی باری
آغازیدن همانا پیمودن نیمهای از راه است
دلیری به ورز تا فرزانه
باشی این دلیلی به ورز تا فرزانه باشی رو
کانت به صورت دلیر باش در به کار بردن فهم
خویش آورده به شکلای گوناگونی این تعبیر
شده یا ترجمه شده یا تفسیر شده ولی این
هست یا میشه گفت دلیلی بورز تا فرزانه
باشی یا میشه گفت دلیل باش در به کار
گرفتن فهم
خویش
و در حقیقت سپر اوده این
تعبیر یونانی هست که شعار شد یا در حقیقت
تبدیل شد به آرم بعضی از حلقههای فلسفی و
عقلانی در قرن هفدهم و هجدهم و کانت هم خ
خیلی اهمیت میده کانت به هراس خیلی علاقه
داره جاهای مختلف کانت از هراس نقل کرده و
این نشون میده که چقدر به
ادبیات
کلاسیک توجه میکرده و فلسفه کانت رو نمیشه
بدون اون
ادبیات یونانی و رومی که کانت باش انس و
الفت داشته
شناخت بنابراین سخن هراس درباره سلامت روح
و پاسداری از
انسانیت آدمیست
و اینکه انبوهی از آدمها هستند که فاقد
حسی هستند که کمکشون کنه روح خودشون
رو ب پاین و پ لایش بدن و میدونن که چقدر
مهمه مراقبت از روح تیمار تیمار تیمار
کردن و پرستاری کردن از روح چقدر مهمه ولی
ترس و تنبلی اونها رو زمینگیر میکنه و
این ترس و تنبلی موجب میشه که اونها تجاهل
کنن تغفل کنن از
اهمیت پودن روح و نگهبانی روح از و
مانع شدن از اینکه به
آلودگیهای خطرناک آلوده بشه بنابراین
برای اینکه
شما روح خودتون رو بپاید برای اینکه روح
خودتون رو پاک نگه دارید برای اینکه
انسانیت خودتون رو که در عقل متجلی میشه
سلامت بدارید و از سلامت او نگهبانی کنید
باید دلیری بورزید دلیری بورزید
تا بتوانید فهم خودتون رو به کار ببرید و
تابع و مقلد فهم دیگران
نباشید کانت میگه تناسبی و ترسویی است که
سبب میشود بخش بزرگی از
آدمیان با آنکه طبیعت آ آنان را دیرگاهیست
به بلوغ رسانیده و از هدایت غیر رهایی
بخشیده با رغبت همه عمر نابالغ بمانند و
دیگران بتوانند چنین ساده و آسان خود را
به مقام قیم ایشان برکشند تنبلی و ترسویی
است میگه باعث میشه که بخش زیادی از
آدمها با اونکه از نظر جسمی به ولوغ
رسیدن یعنی طبیعت اونها رو به ولوغ
رسونده و از نظر جسمی اینها کاملاً توانا
هستن که بدون هدایت دیگری کار خودشون رو
پیش ببرن ولی به رغم این بلوغ جسمانی با
رغبت همه عمر نابالغی رو اختیار میکنن و
اجازه میدن که دیگران قیم اینها بشن
خودشون رو قیم اینها بدونن کانچ میگه
نابالغی آسودگی است نابالغی آسودگی اس
یعنی چی یعنی که شما وقتی
که نابالغی رو انتخاب میکنی یعنی مسئولیت
بلوغ رو انتخاب نمیکنی مسئولیت بلوغ یعنی
مسئولیت اندیشیدن مسئولیت اندیشیدن یعنی
مسئولیت انتخاب کردن مسئولیت آزادی و
مسئولیت آزادی بسیار سنگینه و همون طور که
قبلاً هم گفتم لزوماً
آدمها ممکنه به زبان از آزادی حرف بزنن
آزادی رو آرمان خودشون بدونن آزادی رو
ستایش بکنن آزادی رو یک فضیلت والایی
بدونن ولی در عمل همیشه سع میکنن که یه
کسی رو پیدا کنن بهشون بگه چه بکنن مولوی
هم میگه میگه اختیارم میدهی ی رب مده به
من اختیار نده این منو سرگردان میکنه
مسئولیت منو زیاد میکنه من رو به دشواری
میاندازه به من بگو که من چیکار بکنم بگو
که این رو انتخاب کن یا اون رو انتخاب بکن
و حسرت فرشتگان رو میخوره حسرت حیوانات رو
میخوره که غریضه یا طبیعتش به اونها اونها
رو راهنمایی میکنه بدون اینکه به
اونها نیازی به نام نیاز انتخاب و آزادی
رو تحیل
بکنه
و مسئله اندیشیدن مسئله آزادیست مسئله
فلسفه مسئله آزادیست مسئله
مسئولیت انتخاب کردن هست و به همین دلیل
هست که آدمها میترسند از اینکه مواد
اشتباه کنن مواد راه خطا رو ببرن برن
مبادا نتونن از پس مسئولیتش
بربیان و دنبال راه حل آسون هستن تو جهان
جدید میبینید که همه چیز رو به ما میگن
چگونه انتخاب میکنید
از صنعت تبلیغات به ما میگه که چه بپوشیم
چه بخوریم چه چگونه زندگی کنیم
فیلمها به اصطلاح رسانه ها به ما سبک
زندگی رو تلقین میکنن نه اینکه می آموزن
تلقین میکنن و خواه
ناخواه به
ما جاهایی که باید انتخاب کنیم به جای ما
تصمیم میگیرن و ما هم ناخودآگاه دنبال
اینها میریم و خیلی هم بدمون نمیاد و اگرم
بخوایم انتخاب کنیم دچار دلهره و اضطراب
میشیم این
شجاعت
اندیشیدن خیلی مهمه یعنی به جنبه های
گوناگونی
برمیگرده در وحله اول لازمش این هست که
شما علیه خودتون انقلاب کنید به
قول ویتگنشتاین یعنی اینکه ویتگنشتاین
میگه انقلاب حقیقی انقلابی اس که فرد علیه
خودش میکنه یعنی چی یعنی اون پیشفرض هایی
که خودش داره تا
کنون در ذهن داشت اون پیشداوری ها اونها
رو
بیاره به سطح خودآگاه و شروع کنه به
سنجیدن شون و دیگه بدیهی ندونه اینها رو و
و سعی کنه که از نو براشون استدلال پیدا
بکنه کاری
که دکارت کرد در حقیقت
اگر بتونم من
یک تکه
از
تأملات دکارت رو براتون
بخونم کاری که دکارت میکنه همون کاریست که
نیاز به شجاعت فوق العاده نیاز
داره دکارت در آغاز تأملات در فلسفه اولا
که در همین از مدرنیسم تا پست مدرنیسم هم
یه قطعش قطعه اولش نقل شده میتونید
ببینید چنین میگه میگه که اکنون مدتی تحمل
اول دکارت اینه اکنون مدتیست دریافتهام
که از همان نخستین سالهای زندگی بسیاری
عقائد نادرست را به عنوان آراء حقیقی
پذیرفتهام و هر آنچه از آن پس بر اصولی
چنین نامطمئن استوار ساختهام بسیار مشکوک
و غیری یقینی بوده است و از همان زمان
متقاعد شدهام این جمله بسیار بسیار جمله
کلیدی متقاعد شدم که باید یک بار در
زندگیم
خودم را به جد از همه عقایدی که قبلاً
پذیرفته بودم رها سازم اگر هر کس این کارو
بکنه یعنی کار فلسفه رو آغاز
کرده هوسرل هم این این رو خیلی برجسته
میکنه اینکه آدم یک بار در زندگیش تصمیم
بگیره که عقایدی رو که قبلاً پذیرفته
بگذاره کنار بذاره تو پرانتز بذاره تو در
تعلیق به اصطلاح این عقاید رو باطل فرض
کنه یا این عقاید مشکوک فرض کنه که نیاز
به استدلالی دوباره
دارن و از همان زمان متقاعد شدم که باید
یک بار در زندگیمم خودم را به جد از همه
عقایدی که قبلاً پذیرفته بودم رها سازم و
اگر میخواهم چیزی استوار و پایدار را در
علوم مستقر سزم از نو از موانی آغاز کنم
این اون کار بنیادی اس که دکارت میکنه و
وقتی اگر میگیم که دکارت بنیانگذار فلسفه
مدرنه بهخاطر این جمله است میگه اگر
میخواهم چیزی استوار و پایدار را در علوم
مستقر سازم از نوع از موانی آغاز کنم یعنی
همه اون موانی قدیمی رو ویران کنم موانی
جدیدی تأسیس کنم بنیادهای جدیدی برای علم
تأسیس کنم این اون چیزیست که کانت میگه
شجاعت میخواد و کار آسونی نیست و حتی
برای دکارت هم بسیار مخاطره آمیزه و دکارت
هم دچار مشک مشکلات و اشتباهات خیلی خیلی
بنیادی میشه در این زمینه و کانت میگه که
این راه بسیار پرمخاطره ایست که شخص باید
خودش پیش بره هیچ گونه کمکی نمیتونه بگیره
از یک مرجعیت بیرونی بلکه باید خودش جرت
به کار بردن فهم خودش رو داشته باشه من
فکر میکنم که یک ساعت رو صحبت کردیم تا
همین پاراگراف توقف میکنیم و از جلسه بعد
از پاراگراف بعدی خواهیم خواند ممنون از
شما من در خدمت دوستان هستم برای اینکه
اگر نکتهای دارن
بفرمایین