با سلام دوباره خدمت دوستان عزیز و تشکر
از اینکه نظرشون رو بیان
کردن و امروز باز ما در
ادامه بحثمون درباره میلان کندرا به یک
مفهوم بسیار مهمی که او و البته دیگران
مطرح کردن میرسیم و من فکر میکنم که این
مفهوم در زبان فارسی تا جایی که من
میدونم
خیلی شرح و بث پیدا نکرده و دلیلشم وقتی
که توضیح بدم برای خود شما آشکار خواهد
شد
ببینید در این مسئله که ما الان صحبت
میکنیم
دربارش خب یکی از مفاهیم کلیدی اس در
اساساً فکر کندرا که در جاهای مختلفی بیان
شده از جمله در سبکی تحمل ناپذیر هستی
ولی اهمیت این موضوع
خیلی بیش از این هست که فقط یک تم کندرا
در حقیقت موضوعی که راجع به صحبت
میکنیم به قلب
فلسفه برمیگرده
یعنی برمیگرده به مسئله اصلی
فلسفه و مسئله اصلی انسان در
حقیقت انسان برای اینکه باشه وجود داشته
باشه باید عمل کنه
باید یک
از مجموعه از اعمال انجام بده انسان که
هیچ کاری نمیکنه و قادر نیست به عمل وجود
نداره پس انسان ناگزیر از عمل هست و عمل
نیازمند این هست که شما انتخاب کنید این
کاررو بکنم یه کار دیگه بکنم عمل جای معنی
داره که شما امکان انتخاب و امکان گزینش
داشته باشید و گزینش نیازمند اینه که
ترجیحی وجود داشته باشه به بین دو چیز
یعنی یه چیزی قشنگتر باشه یه
چیزی مناسبتر باشه یه چیزی ارزونتر باشه
یه چیزی یک دلیلی باید وجود داشته باشه که
شما یک طرف رو به طرف دیگر ترجیح بدید پس
به محض اینکه بحث عمل پیش میاد بحث ارزش
پیش میاد حالا این ارزش یا ارزش اخلاقی اس
یا ارزش زیبای شناسی زیبایی شناختی
است پس فلسفه اولین مسئله که باید بهش
بپردازه یکی مسئله عمل هست یکی مسئله ارزش
هست که هر دو در حقیقت مسئله اخلاق میشن
مسئله اصلی فلسفه اخلاق هست اینکه
ما معیار خوب و بد رو تشخیص بدیم اینکه
اصلاً بدانیم خوب چیه و بد چیه به خاطر
اینکه شما هر چیزی که صحبت میکنین راجع
بهش اینکه انسان چی هست اینکه سعادت انسان
چی هست اینکه چه جامعهی برای انسان خوب
هست هست اینکه انسان چگونه میتونه به کمال
انسانیش دست پیدا کنه هر چیزی که بخواید
بگید از اینجا باید شروع بشه و اساساً
این نظام ارزشهاست که اگر در بین آدمها
مشترک باشه یعنی اگر من و شما در مورد خیر
و شر به یک معیار اعتقاد داشته باشیم ما
با هم پیوند برقرار میکنیم و در نتیجه
جامعه میسازیم جامعه یعنی مجموعهای از
افرادی که نظام ارزشی مشترکی دارن اونی که
خوبه از نظر همه خوبه اونی که بده از نظر
همه خوبه ول اینکه در ممکنه در عمل خیلیا
تخلف کنن ولی در تعریف و در تشخیص خیر و
شر مشترکن جوامع مختلف اخلاق مختلف دارن و
اون اخلاق مختلف هست که هویت میده به اون
جامعه و اون افراد رو به هم پیوند میده
اگر خوب و بد هر کدوم از این افراد شخصی
باشه هر هر کس برای خودش اخلاقو تعریف کنه
هر کس خب باید یه چیزی بدونه این جامعه
نیست از هم میپاشه ول اینکه هر نوع منافع
مشترک دیگهای هم داشته باشن در وحله اول
باید ارزشهای مشترک داشته باشن پس
ارزشهای مشترک نیاز جامعه است و اگر این
ارزشها نباشه جامعه از بین میره و اگر
جامعه از بین میره نسل انسان منقرض میشه
روی زمین چون انسان یک موجود گلهای اس
نمیتونه تنها زندگی بکنه انسان از آغاز
در جامعه زندگی کرده و تا ابد در جامعه
میتونه زندگی بکنه و شرط زند بقای جامعه
وجود ارزشهای مشترک هست یعنی شما میخواید
صنعت تون پیشرفت کنه شما میخواید علمت
پیشرفت کنه شما میخواید هر کاری که
میخواید بکنید اول باید جامعه رو نگه
دارید اون جامعه مثل که شما بخواید زندگی
بکنید اول باید قلبتون درست کار کنه
مغزتون درست کار کنه بدنتون سالم باشه
حالا هر شغلی که میخواید انتخاب کنید بعد
میتونید انتخاب کنید ولی کسی که
تمام شرا شریان
ببخشید ببخشید من تلفن زنگ
زدم ولی کسی
که اعضای بدنش کار نمیکنه که نمیتونی شما
راجع به مثلا نوع شغلش نظر
بدین این مسئله اصلی اس که
تفاوت جوامع و تفاوت فرهنگها رو میسازه
یعنی که فرق ما با غربیها با چینیها با
هندیها بیش از هر چیزی به اون نظام
ارزشها برمیگرده یعنی به اون چیزهایی که
ما بهش حساسیت بیم اون چیزهایی که از عمل
به او احساس رضایت میکنیم یا از ارتکاب
او احساس عذاب وجدان میکنیم این نکته رو
توجه داشته باشین که ارزشها به لفظ
مشترکن مثلا
همه جوامع یا همه فرهنگها حقیقتو دوست
دارن عدالتو دوست دارن آزادی رو دوست
دارن این جور مفاهیم در لفظ یکی هستن اما
وقتی که در عمل میبینین در یا مطالعات
انسان شناختی میکنین که این که میگه عدالت
دقیقا منظورش چیه چه چیزی براش عدله ا وقت
میبینید عدالت در یک فرهنگ با عدالت در
فرهنگ دیگه کاملا متفاوته یعنی اون چیزی
که ما میگیم حقیقت یونانیها حقیقت
نمیگفتن اون چیزی که ما می میگفتیم عدالت
یا میگوییم عدالت برای مثلاً چینیها
اینطور نیست این خیلی مهمه بهش توجه کنیم
به خاطر اینه در عصر جدید به خاطر ترجمه
که ما هر کلمهی رو که ترجمه میکنیم فکر
میکنیم که مفهومش م فهمیدیم این اشتباه
خیلی رخ
میده یکی از این اشتباهات در مورد خود
مفهوم اخلاق و ارزش هست یعنی اگر ما به
مطالعه بکنیم مقایسهی بکنیم بین فرهنگ
غربی و فرهنگ ایرانی یا فرهنگهای دیگه
متوجه خواهیم شد که فرهنگ غربی یک نوع
خاصی به حقیقت و به ارزش نگاه میکنه که
مخصوص خودش هست به نحوی که میشه گفت که
اون حساسیتی که فرهنگ غربیی از یونان
باستان تا امروز به مسئله حقیقت و واقعیت
هر دو داره در هیچ فرهنگی دیده نمیشه یعنی
وسواس و
یک حالت به قول معروف آبسشن که داره به
واقعیت و به حقیقت از زمان افلاطون تا
امروز شما هیچ جای دیگه نمیبینید برای
ایرانیها این به این معنای نیست که ما
ایرانیها ضد حقیقتی یا حقیقتو قبول
نداریم برای ما ایرانیها حقیقت چیز
دیگریست اساساً به یک معنای دیگریست و چون
به یک معنای دیگریست
اون پیامد هایی که وسواس شدید غربی به
حقیقت به بار میاره در بین ما به بار
نمیاره برای ما حقیقتی مفهوم مرکزی و
کانونی نیست برای اروپاییها برای غربیها
هست در
نتیجه این مفهوم تفاوت مفهوم حقیقت و
واقعیت دو نوع مفهوم اخلاق رو ایجاد میکنه
ما در فارسی وقتی مییم اخلاق مخصوصا الان
خیلی حساس یت به اصطلاح ضد اخلاقی تو
جامعه شدت گرفته به خاطر چی به خاطر اینکه
کسانی که مدعی اخلاق بودن یا مدعی تعلیم
اخلاق و آموزش اخلاق بودن اونها امروز به
دشمنان اخلاق بدل شدن یعنی بدترین کارهایی
کردن در مورد اخلاق اتفاقی که در ایران
افتاد از بعضی جاها در تاریخ من میشناسم
بیسابقه است یعنی من نمیشناسم یک دورهی از
تاریخو که یک رهبر دینی رهبر سیاسی هم بشه
و بعد رسماً و به طور علنی به مردمش بگه
که دروغ بگید به مردمش بگه تجسس کنید به
مردمش بگه کار خلاف بکنید تا حکومت و من
در حقیقت باقی
بمونم ملت ما حاکمان زیادی داشتیم که ظلم
کردن نمیدونم غارت کردن و قتل عام کردن
حتی هیتلر اگر آدم میکشت یه دستگاه
تبلیغاتی داشت که در حقیقت خودش رو یک
انساندوست به اصطلاح جا بزنه یعنی هیچ
موقع خودشون رو آدمهای بدی معرفی
نمیکردن اونهایی که دست به جنایت
میزدند مخفی میکردن جنایت جنایتهای
خودشونو یا سعی میکردن مخفی کنن اینکه یک
شخصی به عنوان مرجع دینی به عنوان کسی که
بالاترین مقام مذهبی رو داره و میلیونها
نفر حکم خدا رو از او میگیرن و برای
انجام اعمال دینشون از او پیروی میکنن
رسماً میاد بگه دروغ دروغ بگید و بگه حفظ
نظام یعنی حکومت از خون مسلمانها هم
واجبتر این به نظر من من ندیدم تا اولین
باره که در تاریخ از تا جا که من میدونم
رخ داده من یعنی نه تنها در شیعه نه تنها
در اسلام بلکه در تاریخ جاهای دیگه تا
جایی که من
میدونم بنابراین خیلی طبیعیه که تو همچین
جامعهای یک موج ضد اخلاقی وجود داشته
باشه موجی که متنفر باشه از اینکه این
خوبه اون بده اون طبق شعت اون باید باشه
یا نباید باشه یعنی شورش کردن و طغیان
کردن علیه اخلاق طبیعیترین چیزیست که من
میتونم تصور کنم تو جامعه ایران جامعه که
از خدا از تقدس استفاده کرده برای نقض
اولیتر این حقوق انسان بسیار طبیعیه که
یک امواج ضد دینی ضد خدا ضد پیغمبر ضد
اسلام ا درش به وجود بیاد کاملاً اینها
طبیعی هست قابل فهم هست من خودم یک یکی از
این موارد هستم که به قول حافظ میگه کردار
اهل سمه هم کرد
میپرستد یعنی در یک خانواده روحانی به
دنیا آمدم و در یک محیط روحانی که هر کسی
رو که شما تصور کنید در مقام مذهبی با ما
زندگی میکردن یعنی توی یه محیط بودیم
آقای مصباح همسایه ما بود آقای خزلی
همسایه ما بود و خیلی آدمای دیگه وقتی که
شما در زندگی حقیقی میبینی که اینها بر
خلاف اون ادعاها شون عمل میکنن
اهل روی و ریا هستند اهل حرص و عاز و تزی
حق دیگران هستن طبیعیه که متنفر میشه یکی
از میدونی که ما من دیه به یه گروهی تعلق
دارم توی جامعه ایران که نه تنها از دین
برگشتن که از آخوندی هم برگشتن یکی از
کسایی
که خب البته استاد خیلی بزرگی با من قابل
مقایسه نیست ولی وقتی من رفتم خونش رفتم
خونش توی اومده پرینستون درس می داد تا
درو باز کرد گفت من ۲۷ سال طلبه بودم آقای
خلجی شما چند سال طلبه بودین و این آدم
بزرگ کسی بود که میگفت من فقط و فقط از
این حوزه اومدم بیرون به خاطر اینکه آقای
فلانی که امام جماعت مسر مهمی بود این بعد
از نماز دستشو میآورد جلو تا مردم بوس کنن
خب این تنفر انگیزه طبیعیه اینها که آدم
از تمام مظاهر دین دینی که در به اصطلاح
اراده و
کرامت زجر آورترین صحنهای که من میتونم
تصور کنم اینه که یک انسانی در برابر یک
انسان دیگه بندگی کنه و روحانیت این کارو
میکنن و کردن حتی قرآن این جالبه که قرآن
که یکی از ضد آخوند ترین متنهای تاریخ
هست میگه که روحانیت یهودی و مسیحی اینها
خودشون
رو خدا کردن و مردم رو وادار میکنن که به
جای خدا اونها رو ب پرستن اتخذ اهم هم
اروا من دون الله یعنی به جای اینکه به
مردم بگن خدا رو بپرستید اونها رو به سمت
پرستش خودشون هدایت میکنن در این جامعه
کاملاً طبیعیه منتها توجه داشته باشیم که
اخلاق وقتی که ما میگیم در مفهوم غربی این
به مفهوم اخلاق ما نیست ربط نداره اصلاً
به این اخلاق اگر شما سنتهای یونانی رومی
یهودی و مسیحی رو نشناسینان وقت فکر
میکنین که اخلاق که میگیم در مثلاً کانت
یا در کلاً در غرب این به همون معناست که
مثلاً آقای جنتی و آقای رئیسی ازش حرف
میزنن در غرب مسئله اصلی اخلاقه به خاطر
همین شما اگر به کتابها مراجعه بکنید
برید توی کتابفروشی هر سکشن که برین بیزنس
باشه کودکان باشه نمیدونم ساینس باشه هر
جایی که برین یک بخشی هست که کتابهایی هست
پیدا میکنین که راجع به اتیک اون کار هست
اتیک یعنی اخلاق
مثلا تجارت
اخلاق کار اخلاق ورزش اخلاق فشن هر چیزی
که شما بگین میتونین گوگل بکنین هر چیزی
که شما راجع صحبت بکنین کوچکترین چیزها
مسئله اخلاق مسئله اولشه شما میخواین
چیکار بکنین میخواین ورزش کنین میخواین
دوستی کنین میخواین تجارت کنین میخواین
سیاستمدار باشین اخلاق این چیه اینو باید
بدونین پس مسئله اصلی اینها هست در حالی
که برای ما پشت کردن به اخلاق و گریختن از
اخلاق حالت رهایی داره حالت آزادی
داره با تاست اخلاقو به اون معنایی که
اینجا به کار
میره دقت کرد
بهش وقتی که نیچه این حرفی که از ش این
جملهای که ازش یاد کردیم خدا مرده است و
خب دوستان درست به درستی گفتن که خدا مرده
است به این معناست که انسان از این به بعد
تصمیم میگیره که خوب چیه بد چیه یعنی یک
مرجعی فراانسانی و برا انسانی وجود نداره
برای تعیین خیر و شر خب این بسیار کارو
دشوار میکنه به خاطر
اینکه این کار کار سادهای نیست تشخیص خیر
و شر به هیچ وجه کار سادهای نیست و انسان
رو مسئول میکنه بعد نیشه به همین دلیل
میگه
که ما در از این به بعد به جهان تنها در
هنر میتونیم معنی بدیم یعنی ما دیگه
نمیتونیم یعن عالیترین جایی که
امکان خیر و شر تشخیص خیر و شر درش وجود
داره هنر هست البته اصل این حرف کانته و
نیچه بسیار بسیار تحت تاثیر کانت هست و
اساساً پروژه میشه خیلی نزدیک هست به
پروژه کانت بر خلاف تصوری که میده کانت
معتقده
که قوه زیبا زیباشناختی انسان یعنی قوه
ذوق
انسان و قوه تشخیص زیبایی انسان با قوه
اخلاقیش یکیه یعنی که کسی که زیبایی رو
نتونه تشخیص بده خوب رو هم نمیتونه بفهمه
کسی که نتونه زشتی رو تشخیص بده بدی رم
نمیفهمه در همین
رمان سبوک تحمل ناپذیر
هستی سبی یه جا میگه که سبیه از کمونیسم
متنفر شد بعد میگه که این تنفر به خاطر
این نبود که از نظر ایدئولوژیک مثلاً
منتقد کمونیست شده بود یا نظرات کمونیستها
رو قبول نداشت نه کمونیسم به نظرش زشت
اومد یعنی زشتی به معنای کاملاً حسی
یعنی معنوی کمونیسم یه چیز بدی حالا اینو
براتون بگم وقتی میبینی تو همون پراگ شهر
میلان کوندرا خب یه بخش قدیمی داره که
فوقالعاده زیباست فوقالعاده زیباست یعنی
یکی از زیباترین شهرهای دنیاست ولی یه
بخشهایی داره که کمونیستها ساختن
ساختمانهای کمونیستی یعنی واقعاً از نظر
معماری بدترین چیزی که شما میتونین تصور
کنید ساختمانهای بلند آپارتمانهای بلند
منتها با سیمان و بعد کاملاً عین اینکه
عین زندان و هیچ ذوق هنری در اینها به کار
نرفته حالا این کانتراست یا این تضادی که
بین پراگ قدیم هست و پراگ جدید کاملاً به
شما نشون میده که کمونیسم چقدر چیز زشتی
بود یعنی هر جا که جلوه داشت
زمخت تو ذوق هر عقل سلیم و آدم معمولی
میزد این سخنرانیها این تبلیغات این حالت
عصبانی بودن هر دیدین که این مجلات و
روزنامههای کمونیستی همش از این تعبیرهای
چکش داست پتک نونم همش ی خشونتی در همه
چیز اینها به به چشم میخورد و این خشونت
و این زشتی از نظر زیبایی ش شناختی با اون
به اصطلاح وجه اخلاقی این هم کاملاً در
ارتباط بود بنابراین کانت بود که برای
اولین بار اخلاق رو با زیبایی پیوند داد و
گفت که کسی که حس زیبایی رو نداره حس
اخلاقی هم نداره و به همین دلیل هست که
باید بچهها در از کودکی در نظام تعلیم و
تربیتشون هنر بهشون آموخته بشه و به تدریج
ذوق هنریش و ذوق زیبا شناختشون پرورده بشه
تا اینکه انسانهای خوبی بشن تا اینکه
انسانهایی بشن که به خیر میل داشته باشن
از شر بدشون بیاد و بتونن
آزادی خودشون رو تحقق ببخشن وگرنه اگر کسی
که حس زیباشناختی نداشته باشه معنی آزادی
رو هم
نمیفهمه یک بار من خیلی جوون بودم از قم
رفته بودم پیش آقای دفتر آقای شایگان
بودیم دو سه نفر از دوستانمون بودن کامران
فانی که امیدوارم عمرش دراز باشه یک
جملهی گفت که من اون موقع خیلی تعجب کردم
و نتونستم بفهمم
گفت که اگر کسی موسیقی غربی رو نفهمه
نمیتونه هیچ چیز غربی رو بفهمه از جمله
فلسفه شون خب برای ما که مثلاً فلسفه
اسلامی خونده بودیم فلسفه غربی هم حالا تو
کتابا خونده بودیم این خیلی عجیب بود که
چطور ف فلسفه چه ربطی داره به
موسیقی چرا آدم نتونه بفهمه اینا تئوریه
دیگه یا مثلا شما یه مش ادعاست یه مش
گزاره اس هر گزارهی باید براهین خودشو
داشته باشه یا این ب
درسته یا غلطه پس چه ربطی داره به موسیقی
بعدها بود که من متوجه شدم که این به چه
معناست که و برای چی هنر انقدر در فرهنگ
غربی مهمه از یونان تا
امروز و چگونه است که فهم اساساً ارتباط
داره با تجربه و چرا کسی
که به اصطلاح
تجربههای استتیک نداشته باشه در یک
فرهنگی نمیتونه تجربههای فکری هم داشته
باشه نمیتونه تجربههای اخلاقی هم داشته
باشه ایناهم پیوند دارم بنابراین هنر برای
مخصوصاً فیلسوفان جدید از هگل بگیرید نیچه
دیگر و دیگران
بالاترین یا والاترین عرصهی اس که در
او خیر و شر زیبایی و زشتی درش تجلی پیدا
میکنه چرا چون هنر اون عرصهی که بیش از
هر عرصه دیگه آزادی انسان در او تحقق پیدا
میکنه یعنی انسان در او آزادیشو تجربه
میکنه چون که عرصه هنر عرصه بی انتهایی
است برای تجربه آزادی بنابراین
بهترین اقلیم تبلور و تجلی خیر و زیبایی
هم هست خب
در عصر جدید وقتی که در اواخر قرن
نوزدهم مدرنیته که خب وعده خوشبختی وعده
سعادت وعده پیشرفت وعده رفاه وعده یک
زندگی انسانی آرمانی رو در قرن هجدهم به
انسانها میداد ناگهان متوجه شد که این
قطار مدرنیته داره از ریل خارج میشه یعنی
اون چیزی که فکر میکرد بشر کشف کرده و از
شر دنیای خفقان آور ادیان و خدایان و
نیروهای ما ورای طبیعی بیرون آمده دید که
نه الان داره به
سمت یک مغاک تاریکی پیش میره که میتونه
همه چیز رو نابود بکنه یکی از کسایی که
خیلی خوب اینو فهمید و خیلی زود این رو
فهمید و خیلی خوب بیان کرد نیچه است نیچه
گفت که ما خدا رو که از دست دادیم یعنی که
ما خودمونو از دست دادیم یعنی که جهانمون
از دست دادیم خدا اون زمینی بود
که قبل از کپرنیک انسانها بهش باور داشتن
یعنی یک زمین مسطح و ثابت تمام جهان بر
گرد این زمین میگشت انسان زیر پاش محکم
بود آسمان سقفش کوتاه بود انسان به همه
حواسش اعتماد داشت یک
وعده کمال
و بهشت در پس از مرگ به او داده شده بود
انسان فکر نمیکرد که زوال زوال پذیره
انسان فکر نمیکرد که یک ذرهای است کوچک از
در میان بینهایت ذرهها نه آغازی داره نه
پایانی داره و نه راهنمایی و نه تکیه گاهی
و تنهای تنهاست اون انسانی که
کپرنیک تصویرشو شکست و زیر پاشو خالی کرد
و گفت این زمین دیگه وجود
نداره زمین مسطح وجود نداره و این زمین
ثابت نیست و تو هم در
یک تاریکی بی انتهایی معلقی تا اینکه
نابود
بشی این انسان انسانیست که خدا رو کشته
انسانیست که دیگه خدا نیست اون به اصطلاح
به اصطلاح فلسفی بهش میگن فوندیشن اون
بنیان دیگه نداره جهانی وارد شدیم که
حقیقت معیارهای
حقیقت دیگه از قبل و برای همیشه ثابت و
تعیین شده نیستن هیچ
چیزی ثبات نداره اخلاق معیارهای پیشینی
نداره معیارهای بیرون از من نداره من از
آغاز باید همه اینها رو تعریف کنم و
تعیین کنم و این بار بسیار سنگینی اس
که خب فجایع بزرگی هم به وجود
آورد یعنی در کنار این از هم پاشی اون
بنیان بنیان وجودی شما رشد حیرتانگیز علم
رو دارین و رشد حیرتانگیز تکنولوژی یعنی
از یک یک طرف انسان اعتقادش رو به یک اصول
مسلم و ثابت از دست میده از طرف دیگه یک
توانایی عظیمی برای تغییر دار به دست
میاره یعنی کهه اونچه که تکنولوژی به
انسان میده یک توانایی هست که هرگز پیش از
او تصور نمیکرده و به انسان این توهم میده
که قدرتی ورای انسان داره خداست میتونه
همه چیزو تغییر بده اگر ما امروزه
مثلاً برای رفتن
به آسمان هواپیما نداریم این چیز نمیتونیم
پرواز کنیم این چیز ناممکنی نیست میشه
ناممکن رو ممکن کرد فقط یه مقدار وقت
میخواد اگر یکی از دوستای من که فکر کنم
همتون
بشناسیدش اهل فلسفه است و بسیار از بهترین
فلسفه خونده های ایران هست یک بار با هی
جان چند سال پیش با من برای من حرف میزد
راجع به رشته نورو فیلاسوفی رشته نورو
فیلاسوفی رشتهای اس که عصب شناسی رو با
فلسفه پیوند دادن در ابتدا هم در ام آیتی
این کار رو کردن ی این رشته رو آغاز کردن
حدود بیست و خورده سال پیش یک سری عصب
شناس و یک سری فیلسوف اینها با هم کار
کردن و این رشته رو به وجود آوردن الان
خیلی ادبیات خیلی مفصلی داره این این رشته
عصب شناس یعنی عصب شناسی
فلسفی کارش این هست که به طور کاملاً
تجربی و علمی نشون میده که مغز
انسان هر کاری که انسان میکنه یا هر فکری
که انسان میکنه کدوم بخش مغز هست که اینو
تولید میکنه یکی از سؤال هاشون دقیقا
همینه که مفاهیم انتزاعی دقیقا در کدوم
بخش مغز تولید میشه یا مفاهیم معنوی
احساسات معنوی حالا این دوست من چون که
کاملاً ماتریالیستی خیلی خوشحال بود که
همچین امیدی هست که یک روز اینها به این
نی بتونن کشف کنن که دقیقاً کدوم بخش
انسان هست که دین تولید میکنه یا ایمان
دینی تولید میکنه در نتیجه شما هر کس که
دیدین بنیادگرا یه قرص بهش میدین
بنیادگرایی خوب میشه خب
این چیزی که بله کسی صحبت
کرد نه
بفرمایید بفرماید بله بنابراین این این
احساس توانایی
عظیم در کنار
اون فروپاشی ارزشها از قرن اواخر قرن
نوزدهم به
بعد مدرنیته رو به صورت یک فاجعه جلوه داد
یعنی مدرنیته دیگه وعده آزادی و پیشرفت و
کمال انسانی نمیداد مدرنیته تجلی بدترین
فاجعه بود که بشر در عمرش دیده بود نیمه
اول قرن بیستم با یک هراس از ویرانی مطلق
جهان گذشت انسانها در عین اینکه هیچ
ارزشی رو دیگه مطلق نمیدونستن به انواع و
اقسام تسلیحاتی دست پیدا کرده بودن که
برای نابود کردن کل کره زمین کافی بود
هرگز بشر تصور نکرده بود که میتونه کل
کره زمین رو با یک اسلحهای ویران بکنه از
به اصطلاح عصر بمبهای هستهای فرا رسید و
عصر فروپاشی ارزشها و عصر نسبیت همه چیز
اخلاق حقیقت و حتی
انسان خب در این شرایط که ارزشهای اخلاقی
فروپاشیده درست در همین شرایط هست که
انسانها تنها میشن اون رشتههایی که
اینها رو به هم پیوند میداد گسسته میشه و
جامعهی
که تبدیل شده به اجزای پراکنده مستعد این
هست که
یک جنبش تودهای ایجاد بکنه یعنی جامعه
تبدیل بشه به توده توده چیه توده مجموعهی
از افراد هست که نه احسا ارزشهای مشترک و
اندیشههای مشترک و سنت مشترک بلکه خشم
مشترک دارن نفرت مشترک دارن و این نفرت
هست که یک جنبش تودهای رو درست میکنه
تنهاییشون اونها رو به عذاب
میاره هویت خودشون رو از دست میدن کسی
اونها رو به رسمیت نمیشناسه درد اونها رو
هیچکس نمیبینه و درمان نمیکنه در نتیجه
میپیوندند میپیوندند به اون چیزی که توی
ادبیات ما میگن دریای خروشان مردم دوست
دارن قهر بشن تو این دریای عظیمی که هیچ
چهرهای نداره و بعد اینها این جنبش توده
تودهای مولد چیزی هست که ما امروزه به
نام توتالیتاریسم میشناسیمش یعنی این
جنبش تودهای یک طبقهای رو به عنوان
حکومت به عنوان رهبرانش به وجود میاره و
نظام توتالیتر رو ایجاد میکنه نظام
توتالیتر که خودش برآمده از وضعیت فروپاشی
ارزشهاست خودش به طور سیستماتیک در کار
از بین بردن و نابود کردن ارزشها خواهد
افتاد یعنی چیکار میکنه دستگاه
پروپاگاندا میسازه که اساساً دروغ رو به
صورت سیستماتیک و در ابعاد عظیم منتشر
بکنه و زبان رو از امکان بیان حقیقت محروم
بکنه بعد میبینید که ادبیات متعهد به
وجود میاد هنر متعهد به وجود میاد همه چیز
متهده یعنی اون یعنی متهده یعنی چی یعنی
قرار نیست کهه ادبیات و هنر به ما حقیقتی
رو نشون بدن قرار نیست که از واقعیتی
حکایت بکن فقط قرار هست که دروغ حکومت رو
واقعیت جلوه بدن دروغ حکومت رو مهر تایید
براش بگذارن اون
در سیستم
کمونیستی تعبیری که به کار میبردن خیلی
بامزه بود میگفتن هنر باید و ادبیات باید
رئالیستی باشه هنری که کمونیستی نیست و به
اصطلاح در فرهنگ بوایی تولید میشه واقع
گرا نیست بنابراین هنر و ادبیات باید واقع
گرا باشه خب واقعگرا باشه یعنی چی یعنی که
هر هنرمندی و هر نویسندهای واقعیت رو
اونجور که میبینه بیان بکنه ولی مگه میشه
همه یه جور ببینن در نتیجه دیدن که اگر
بخوان وا بگذارن هر کس واقعیت رو بگه دیگه
به اون ایدولوژی اونها که یک حقیقت داشت
خدمت نخواهد کرد در واقعگرایی تبدیل شد به
اونچه که حزب میگوید اونچه که حزب
میگوید واقعیت است همین وضعی که ما در
ایران هم داریم دیه اون اونچه که آقای
خامنهای میگه واقعیت حقیقت اسلامه مصلحته
مدار همه چیز معیار همه چیز شخص حاکم
هست خب در این شرایط هست
که کسانی که
در
موقعیت تفکر هستن که حالا برای اینم یک
نمیخوام اسم اسم واژهای که روشنفکر به کار
ببرم به خاطر اینکه اصلا معنا نمیده انقدر
بیخود این کلمه به کار رفته که لوث شده و
کلمه دیگه مفهوم مفیدی نیستد یه بخشی از
جامعه که فکر میکنن و میتونن هنوز به
یاد بیارن که ارزشها چی هستن طبیعتاً اون
فروپاشی ارزشها رو میفهمن ولی بخش عظیمی
از جامعه فرا فراموش میکنه این ارزشها رو
یعنی نه اینکه از نبودن خب معیارهای برای
تشخیص خوب و رنج نمیبره که اصلاً یادش
ببه خوب چیه بد چیه جامعهی که فضیلت درش
معنا نداره دیگه دروغ گفتن توجهی رو جلب
نمیکنه بدی کردن یک امر عادیست در بین
همه تلویزیون جمهوری اسلامی
آقای مهران مدیری یه برنامهی داشت به نام
دورهمی بعد هنرمندا و آدمای سرشناس دعوت
میکرد یکی از سؤالهای ثابتی که میکرد
میگفت گفت تو دزدی کردی تا حالا خب اولاً
همه میخندیدن ثانی اینکه اغلب اینا
میگفتن
آره و بعد میگفت چیکار کردی یا حتی وقتی
نه میگفتن به یه شکلی میگفتن که انگار
که مثلاً دارن راجع به قهوه خوردن یا
مثلاً ساندویچ خوردن دارن حرف میزنن
اینکه شما نشون بدی به همه که همه دزدی
میکنن یک چیز عادیه و مخصوصاً سلبریتیها
و افراد سرشناس که جا الگویی هستن برای
جامعه اینها هم بدترین کارها رو انجام
میدن بنابراین نگران
نباشید
سیستم پروپاگاندا در خدمت این هست که نه
دروغ بگه بلکه اصلاً دروغ رو بیمعنا بکنه
و بگه اصلاً مهم نیست اصلاً راسته یا
دروغه و جامعه عادت بکنه به اینکه حساسیتش
رو به حقیقت از دست بده حساسیتش به عدالت
از دست بده مثلاً ما موقعی که بچه بودیم
توی مدرسهها تنبیه بدنی بود یه چیز
معمولی بود شما اگر توی مدرسه مثلاً
شیطونی میکردید یا درستون رو نخونده
بودید معلم طبیعتاً با زمان ما که تا
دبیرستانم کتک میزدن یعنی سیلی میزدن و
لگد میزدن و اینها و این انقدر عادی بود
که اگر کسی کتک میخورد جرت نمیکرد بیاد
خونه به پدر مادرش بگه چون یه اونوقت اگه
میگفت یعنی کار بدی کرده یه فصل کتکم از
پدر مادرش میخورد بنابراین خشونت یک
مسئله عادی بود طبیعی بود چی میگفتن چوب
استاد بهز مهر پدر خب الان میبینید چن
نیست الان در مدارس این مسئله بهش حساسیت
هست میبینید که حساسیت ا وقت یک شکل دیگری
از زندگی رو به وجود میاره ممکنه که باز
در همین مدارس تنبیه بدنی بکنن منتها دیگه
زشته بده یه مورد دیگش مسئله تعدد زوجاته
در جامعه ایران تا قبل از حت حقل انقلاب
ایران مسئله تعدد زوجات یه چیز طبیعی بود
اینکه مردی د تا زن داشته باشه س تا زن
داشته باشه چار تا زن داشته باشه یه چیز
نبود که بد به شمار بیاد
یا موجب بشه که دیگران را راجع به شما شکل
دیگری قضاوت بکنن امروزه تعدد زوجات یک
امر منفی تلقی میشه ولو برای اون کسی که
اعتقاد داره دیگه براش طبیعی نیست اون کسی
که اعتقاد داره و میره زن چند تا زن
میگیره اون احسا ح میکنه که در موقعیتی
اس که باید توضیح بده به دیگران توجیه کنه
قبل قبل از انقلاب کسی نیاز به توجیه این
کار نمیدید امروزه حتی اون
مسلمون چهار زنشم نمیتونه عادی و با خیال
راحت این کارو بکنه یا در موارد دیگه دیگه
بنابراین حساسیت خیلی چیز مهمیه یه جامعهی
به چه چیزی حساسه و به چیزی چه چیزی حساس
نیست شما میتونید جوامع رو بر اساس نوع
حساسیت هاشون تعریف کنید و از همدیگه
متمایز بکنید جامعه
غربی تمام اونچه که ما اخلاق میدانیم رو
بر اساس حقیقت تعریف میکنه یعنی که اون
اخلاقی بودن یعنی به حقیقت وفادار بودن
این میبینید که خیلی اصلاً ربطی نداره به
اخلاق پیش ما کسی اخلاقی است که در پی
شناخت حقیقت باشه و وفا داره به حقیقت
باشه اگر چیزی رو حقیقت میدونه درست
میدونه اون رو نقض نکنه نقض نکنه اون رو
نپوشونده او رو نفی نکنه خب این مخصوصاً
یک منش یعنی اتیتیود مدرنه یعنی مدرنیته
خلاصش همینه که اونچه که میبینی رو نفی
نکن اونچه که میدانی رو ندانسته نی اینگار
صدای قلب وجدانت رو رو ناشنیده نگیر
مدرنیته زمانی آغاز میشه که انسان میبینه
که اون مقام عالی راحت کاملاً تضمین شدشو
از دست داده یک انسانیست که در بهشت زندگی
میکرد تا قبل از کپرنیک ناگهان حبوط کرده
و میبینه که این آدم با بقیه موجودات
جهان هیچ فرقی نداره و بدتر از اون از
تمام جانوران شکننده تره ضعیفتر به خاطر
اینکه برای زندگی کردن بر خلاف جانوران
همه چیزو باید یاد بگیره جانوران همه چیز
رو به طور غریزی میدونن این نیاز به
تعلیم و تربیت داره و در همین تعلیم و
تربیت بسیار ناکامیها
و نادرستی ها دچارش میشه خب این انسان
وقتی که ضعیف بودن محدود بودن ناتوان بودن
خطاکار بودن و فانی بودن خودش رو عمیقاً
بهش باور میاره میپذیره این تقدیر رو
میپذیره اینکه جهان چنین بیرحم هست
اینکه این جهان آمیخته با شرح هست اینکه
انسان در برابر این طبیعت یک ذرهای است
در برابر بینهایت اینکه انسان نمیتونه
چیزی رو تغییر بده خورشید رو خاموش بکنه
یا اینکه زمین رو به دریاها بندازه این
ناتوانی و این حقارت و به رسمیت شناختن
این میشه مدرنیته من یه بار دیگه هم اینو
گفتم خدمت دوستان که آقای خمینی یه شاگردی
داشت به نام آقای زریاب خویی که بعد از
حوزه اومد بیرون و شخصیت برجستهای شده
این آقای زریاب یه خاطرهی نقل کرده استاد
فلسفه شاگرد فلسفه آقای
خمینی میگه که آقای خمینی یه بار به من
گفت که این داستان طبیعیات جدید چیه
منظورش همین کپرنیک و این نظریه خورشید
مرکزی این چیه داستان من براش توضیح دادم
که اینها معتقدن که دیگه زمین ثابت نیست و
زمین دور خورشید میگرده این داست اینا رو
که براش گفتم م گفت با خشم به من نگاه کرد
و گفت که این درست نیست گفتم چرا گفت که
به خاطر اینکه این در این صورت انسان دیگه
اشرف مخلوقات
نیست توجه میکنید یعنی اینکه او جهان رو
نمیپذیره واقعیتو نمیپذیره چرا چون با
عقیده خودش سازگار نیست تمامی مشکل ما با
اسلام سنتی و اسلام بنیادگرا دقیقاً همینه
که یک عقیدهای دارن و میخوان جهان شکل
اون عقیده شون باشه کسی که واقعیتو نپذیر
واقعیتی مدام در حال دگرگون شدن هست
سیالیت این جهان و فرشت ناپایدار این جهان
رو به رسمیت نشناسه و عقاید ثابت خودش رو
معیار حقیقت بدونه در حقیقت حقیقت رو
انکار کرده و چنین آدمی نمیتونه ان مدرن
مدرن باشه و مدرنتر رو بفهمه مدرن بودن
یعنی که من تمام
ناتوانی های خودم رو ت تمام زشتیهای خودم
رو تمام عجز و حقارت خودم رو هم چنان که
هستم بپذیرم شما اگر جستارهای متینو
بخونید اول کتاب همین رو میگه من میخوام
درباره خودم بنویسم و من کسی هستم که کامل
نیستم هزاران ضعف دارم هزاران نقص دارم
هزاران مشکل دارم دندون هام ریخته موهای
سرم ریخته ناتوان ناتوان همه این ناتوانی
میخوام بنویسم زمانی که مونتن جستارها رو
مینویسه انسان مدرن متولد میشه زمانی که
کانت میگه که من نمیخوام فلسفه بگم مثل
فیلسوفان قدیم من فقط میخوام محدودیت عقل
آدم رو نشونتون بدم تمام فلسفه کانت در
خدمت نشون دادن محدودیت انسان هست انسان
بپذیره که تواناییش
نمیتونه با این توانایی که داره نمیتونه
هیچ چیز مهمی رو درک بکنه جز نادانی خودش
رو انسان نمیتونه حقیقت رو بفهمه اونچه
که میتونه بفهمه توهم خودش هست توهمات
خودش هست کانت به ما نشون میده که عقل
انسان همانقدر که میتونه راهنمایی باشه
برای ما میتونه راهزن هم باشه اگر فکر
میکنید که
انسان فریب میخوره بدونید که اون که فریب
میده همون که همون فریب خورده است یعنی
عقل انسان عقل انسان خودشو فریب میده و
خودفریبی میشه بزرگترین توانایی و
بزرگترین خطر برای بشر هیچ چیزی از نظر از
کانت بگیرید تا ویتک نشن م تصریح میکنن
که هیچ دشمنی برای انسان به اندازه
خودفریبی نیست بنابراین شما وقتی که مدرن
میشی بالاترین وظیفت مهمترین مسئولیت
مقاومت در برابر این خود فریبیست یعنی
حواست باشه که این عقل و این ذهن چه
توانایی هایی برای فریب دادن خودش داره و
مدام او رو بپایی و مدام در پی کشف رمز
وراز نیرنگهای عقل باشی این وضعیتی بسیار
دشوار که خب طبیعتاً همه آدمها به اون
تنه میدن
اما کسانی که در اونها رو ما فیلسوف
میدانیم و مینامیم یا اهل هنر و ادبیات
مسئله اصلیشون این میشه به عبارت دیگه بعد
از نیشه رمان مسئله ش بازیابی و بازسازی
یک نظام اخلاقی جدید هست تمام رمان از بعد
از نیشه بگیرید
ت و مسئله اخلاق مسئله اصلی اس به این معی
نیست که یک اخلاق دینی یا دینی مانندی مثل
اخلاق مسیحی یا اخلاق اسلامی درست بکنه نه
برای اینکه تلاش بکنه ببینه که چگونه
انسان میتواند به حقیقت وفادار باشه یعنی
لازم نیست که ح حقیقتو تملک کنه اما لازمه
که خواهان حقیقت باشه کسی که خواهان حقیقت
باشه اونوقت در زشت بودن و رذیلت بودن شر
رو هم میفهمه اگر کسی خواهان حقیقت نباشه
در برابر رذیلت شر هم هیچ احساسی نخواهد
داشت اگر هلوکاست به وجود آمد اگر جنگهای
اول و دوم به وجود آمد اگر این همه
نظامهای استبدادی و توتالیتر در قرن
بیستم به وجود آمدن همه محصول این بودن که
میت انسان میتوانست حقیقت رو نادیده
بگیره و چون میتونست حقیقتو نادیده بگیره
شر رو نادیده میگرفت و شر سلطه پیدا
میکرد بنابراین هدف فلسفه و ادبیات و هنر
از قرن بیستم از اول قرن بیستم تا امروز
فقط و فقط نجات دادن بشر از خود فریبیست
به خاطر اینکه اگر چنین
نباشه خودش نابود خواهد کرد انسان تنها
موجودیست که خودش رو میتونه نابود کنه
کاملاً
هیچ یعنی همین هیچ یعنی هیچش ی کلمه
آلمانی اس که حالا لازم نیست من راجع به
مسئله واژگانی صحبت کنم ولی کیش مفهوم کیش
یعنی این یعنی که شما حقیقت رو بپوشونید
شما به گونهای حرف بزنید که انگار حقیقت
واقعیت خیلی چیز قشنگیه و همون چیزی هست
که شما دوست دارید
باشه کیچ این پروفایل ما روی فیسبوک و
اینستاگرام و رسانههای اجتماعیست یعنی
نشون دادن یه عکسی میذاریم اونجا اون عکسی
که دلمون میخواد یک ذرهم ادیتش میکنیم
اون چیزی که دلمون میخواد تو پروفایلمون
مینویسیم بنابراین پروفایلهای ما کیچ
هستن اون تصویری از ما هستن که ما دوست
داریم باشیم نه اون چیزی که هستیم
نظامهای توتالیتر هیچ هستن به این معنا
که واقعیت رو اونجوری که خودشون میخوان
نشون میدن نه اونچنان که هست رسانهها کیچ
هستن به خاطر اینکه مدام اون چیزی رو نشون
میدن از واقعیت که میخوان نشون بدن نه همه
واقعیت رو کیچ نفی
تضادها
نفی ناسازگاری ها نفی زشتیها و نفی اون
چیزیست که شما دوست ندارید باشه ولی
هست تعریفی که کندرا میده از کیچ اینه که
هیچ انکار گوهه
شت کسی که این بخش انسان رو نفی میکنه
گویی که
انسان فضولات خودش رو دفع نمیکنه گویی که
انسان فرشته است مثل تصویری که شما در
ادبیات دینی ما راجع به پیامبر اماما
میدید که اینا دستشو نمیرفتن گویی که
اینها انسان نیستن اینها چرکی و کثافت رو
به تنشون نمیگیرن
اینها از خطا مبرا
هستن نفی انسانیت انسانه نف اینه که انسان
موجودیست به ذات خودش گناهکار خطاکار و
و شرا شرارت بار وجه شرارت زای انسان رو
نفع کردن نظامهای توتالیتر سعی میکنن که
یک تصویری از خودشون بسازن که همه چیز
خوبه همه چیز عالیست هیچ مشکلی وجود نداره
به خاطر همین هم هست که زبانی که به کار
میگیرن زبانیست که هی به هیچ وجه
واقعیت رو منعکس نمیکنه یکی از ویژگیهایی
که حالا چیز هندرا میگه راجع به هیچ اینه
که هیچ بیشتر با شعر سازگاره م تن تن حرف
زدن و سج و قافی آوردن و به اصطلاح با شعر
تحت تاثییر قرار دادن شما وقتی میخواید
واقعیت رو نفی کنید یعنی میخواید یک
تصویری بدین از چیزها که انگار اینا منسجم
با همدیگه انگار که اینها
کاملاً با همدیگه سازگارند و زیبا هستن
شعر کاملاً برای همین کار مناسب هست شعر
میتونه به خاطر قافیه و وزن و موسیقیش در
شما تاثیر بگذاره و در حالی که هیچ لازم
نیست که این کلمات واقعیتی رو بیان بکنن
خروج از کیچ یا نفی کیچ فقط با نصر ممکن
میشه به خاطر اینکه در نصر شما مقید به
هیچ قاعدهی نیستید شما یک جمله تون
کوتاهه یک جا جمله تون بلنده یک جا یه
کلمه است هر جوری که دلتون بخواد میتونید
بیان بکنید با نصر میشه واقعیتو بیین کرد
چون واقعیت شکسته است واقعیت پراکنده است
واقعیت گسسته است واقعیت نو هم ناسازگاره
ناهم رنگیه در هم آمیخته است همه اینا رو
شما با نصر میتونین نشون بدین نه با
شعر این برای یک ذهن غربیست که میتونه
اخلاق معنی بده و وقتی که میگن اخلاق
اخلاق ورزش اخلاق آقای خامنهای یک چیز
داره کلیپی داره توی یوتیوب اگه خواستید
ببینید میگه که من رفتم در نمایشگاه کتاب
و دیدم که در اون نمایشگاه کتاب یک کتابی
بود به نام فلسفه فوتبال خب آقا وقتی که
اونا فلسفه فوتبال دارن چرا ما نداریم چرا
ما فلسفه اخلاق منتها از منظر اسلامی
ایشون نمیدونه که فلسفه فوتبالی که در غرب
میگن اون فلسفهای که میگن یعنی هم یعنی
اخلاق یعنی یعنی وفاداری به حقیقت یعنی دی
دیدن حقیقت یعنی انکار نکردن حقیقت و اون
به هیچ شت با سیستم آقای خامنهای سازگار
در
نمیاد