«فروپاشی» تحلیلی سیاسی با نگاهی به فیلم «اجاره نشین ها» بخش اول - مهدی خلجی

من خب ا موقع که این فیلم نمایش داده شد خب ما در قم بودیم و در قم نه سینمایی بود نه تئاتری بود نه چیزی بچه هم بودیم در نتیجه در دهه ۶۰ من این فیلمو ندیدم من دهه ۷۰ دیدم این فیلم رو به صورت ویدیویی و بعد خب تبدیل شد به فیلم ملی تو خانواده ما به خاطر اینکه انقدر ما دیدیم این فیلم رو با خانوادمون و دوستامون و خب چیز دیگه هم نبود ببینی یعنی فقط با فیلمی ویدیو رو میدیدیم که این برامون جالب شد این اول میخندیدیم بهش بعد کمکم همین طور که با دوستانمون و برخی از کسانی که بیشتر از من سینما رفته بودن و میدونستن صحبت میکردیم اونچه من شنیدم این بود که این فیلم یه شاید یکی دو سالی توقیف بود یعنی مجوز بهش نمیدادن و چون میدونستن که این فیلم کسی مثل مهرجویی ساخته و حتماً این فیلم یه معنای سیاسی داره ولی ممیزی اون موقع هم مث ممیزی الان خیلی قدرت فهم اینو نداشت که چرا این فیلم سیاسیه و چرا خطرناکه ظاهراً علی حاتمی میانجیگری میکنه و باهاشون صحبت میکنه و میگه این چیزی که مردم فقط بهش خواهند خندید خیلی ازش منا سیاسی نمیفهمن شما انقدر گیر ندین قضیه و بذارین منتشر بشه بره روی پرده که اینطورم میشه و خب فیلمی اس که در تاریخ فیلم کمدی در ایران سینمای کمدی درخشان کسانی که درش بازی کردن به ویژه ک کسانی که استاد هستن مثل آقای عبدی و زنده یاد یادم رفت آقای نقش عباس آقا رو بازی میکنه انتظامی آقای انتظامی آقای انتظامی در این فیلم شاهکار بازیشون یعنی یک در کارنامه خودشون چند پله بالاتر رفتن و درخشیدن خب انتظامی که توی کار قبلی آقای مهروی هم بازی کرده بود ولی این نقششون همه طنز بود و ما تا اون موقع بعد از انقلاب مخصوصاً سینما و همچین فیلمی به این زیبایی درستی از نظر کارگردانی سی همه چیز این فیلم درسته ولی میتونه بخندونه شما رو و برای آدمای عادی غیر خیلی ساده میتونه قابل فهم باشه و بعد هرچی آدم‌های باسوادتر و پخته تر و سینما شناس ترم ببینن بیشتر بهش توجه میکنن الان این چیزا که شما الان بهش میگی الان ازش برداشت میکنین خیلی بعیده که عموم مردم در اون دوره اصلا توانایی این چونین برداشت‌هایی رو داشته باشن ما الان خیل به دلیل تجرب مون میتونیم شباهتی رو بین وضع خودمون و اون موقع ببینیم ولی مردم عادی اینطور نبود و بسیاری از کتاب‌ها منتشر شد اون زمان مث همین کتاب آرنت که میگم انقلاب گفتیم دفعه پیش انقلاب خشونت اینا سال ۵۸ ۵۹ چپ شده مردم ا موق تو این حال و هواها نبودن کسانی که کتاب میخوندن یا زندان بودن یا زندانبان کسانم که کتاب نمیخوندم تو خیابو شعار میدادن بنابراین خیلی چیز نبود فضایی نبود که آدمها فرصت و درنگ اندیشیدن داشته باشن این فیلم برای من خیلی جالبه میخواستم ببینم دوباره ولی فرصت نشد سال‌هاست که ندیدمش ولی چون اون موقع که دیدم زیاد دیدم خیلی از صحنه‌ها به یادم به یاد من مونده و فکر می‌کنم که خیلی خوب خواهد بود که با دوستان صحبت کنیم راجع به این موضوع چون که این فیلم به همون دلیل که موفقه موفق نیست و حالا توضیح خواهم داد یعنی نقطه قوتش خودش عی بشه یا در کارنامه آقای مهرجویی میشه این رو در مورد شخصیت سینماییش شخصیت فکریش گفت آقای مهرجویی همون طور که می‌دونید در دانشگاه یو سی ال کلیفرنیا لیسانس فلسفه گرفته گرایش فلسفه ادبیات و پایان نامهی که نوشته برای این پایان ک دوره درجه کارشناسی فکر کنم در سال پیش در ایران منتشر شده با البته خب تحریر تازهای دیگه پایانش خیلی جالبه درباره توتالیتاریسم و با تاکید بر آثار داستایوسکی سعی کرده نشون بده که توضیح بده که حکومت‌هایی که ایدئولوژی توتالیتر دارن دروغ رو تکسیر می‌کنن راست رو میپوشونن خشونت رو به کار می‌گیرن و همین چیزایی که هممون می‌دونیم اما چرا توتالیتاریسم در سال ۱۳۶ و در سال ۱د فکر کنم اواخر دهه ۴۰ شمسی چرا برای یک جوونی مثل مهرجویی توتالیتر مطرح هست در کالیفرنیا اینا باید صحبت کنیم راجع بش یکی دو تا کتاب هم ترجمه کرده از جمله یک کتابی از مارکوزه به نام عقل و آزادی یا عقل و زیبایی پس علائق فلسفی کم و بیش روشنه و کاملاً سازگار با به اصلا فضا و مود فرهنگی سیاسی اون سالهای آر آمریکا مخصوصا مهوی خیلی آمریکاییه تو منشش م همین طوره تو رفتارش همین طوره خیی من نمیدونم چقدر در آمریکا بزرگ شده چقدر زندگی کرده ولی خیلی آمریکاییه به شدت متأثر از فضای حاکم بر جوون‌ها و مخصوصا کمپس های دانشگاهی اون دوره است و وقتی که میاد ایران تصمیم میگیره که با کسانی آشنا میشه که خب ا آدمای خیلی برجسته هستن در شاید صدر اونها غلام حسین ساعدی کاری که مهرجویی میکنه در حقیقت خب طبیعتا میشه سیاسی یعن ی فضا فضای سیاسی سیست از آمریکا آمده منتها در جایی هست که بیشتر نفوذ مارکوزه در اونجا به چشم میخوره در فضای دانشگاهی به همین دم شیشته مارکوزه است یعنی کسی که یکی از فیلسوفان مکتب فرانکفورت به شمار میاد و به دلیل در زمان نازیسم مجبور شده آلمان رو ترک بکنه و مثل بسیاری دیگه به آمریکا مهاجرت بکنه فیلسوف که در حقیقت فیلسوف بخوام خیلی ساده بگم از نظر سیاسی نه خیلی خیلی تنده که مخصوصا تو اون دوره رهبران دانشگاهی و رهبران سیاسی صریحاً دانشجویان رو به خشونت در دانشگاهها فرا میخوندن یعنی یادتون نره که سارت یک مقال مقاله نه یک یادداشتی داره وول کتاب فانون دوزخیان زمین الان آدم میخونه مو به تنش سیخ میشه سارد مرتب از این حرف میزنی که سیاه‌ها باید برن هر جا سفیدها رو پیدا کردن بکشن آتش بزنن رسماً رسماً و این فضا بود آرنت خب کاملاً مخالف بود آرنت به شدت مخالف حضور پلیس در کمپس ها و در دانشگاه بود مخالف بود به اینکه به اینکه مخالف این بود که دانشگاه اساساً تبدیل بشه به ی معرکه سیاسی مارکز این وسط قرار داشت نه مثل پوپر یک فیلسوف لیبرال هست نه مثل آرنج هست و نه مثل چپ‌های رادیکال آقای ولی اینا به هر حال چپن چپ به نوعی میانه آقای مهج وقتی میاد ایران با این ایده‌ها یعنی هم ایده‌های فلسفی و با همین گرایشهای سیاسی میاد و اولین کاری هم که میکنن فیلمنامه نمایشنامه گاو ساعدی رو اول روی صحنه تئاتر میبرن بعد فیلم میسازن ازش خب این فیلم خیلی گل میکنه جایزه میگیره و در خارج ایران و داخل ایران بر سر زبانها میفته فیلم بیش از اونکه فلسفی باشه در حقیقت سیاسیه پیام فیلم این هست که همون منتقدین مثل جلال آ احمد و احسان نراقی و دیگران که مدرنیسم وارد ایران شده خراب کرده مملکتو فرهنگ ما رو گرفته و ما رو از خود بیگانه کرده مضمون اصلی این این فیلم از خود بیگانگی یا با خود بیگانگی که اصطلاح مارکس پس نقد سیاسیه در حقیقت تا نقد فلسفی باشه چ ولی خب میشه اگه ما نگاه فلسفی نگاه بکنیم م طبیعتا می برزش فلسفی کرد بعد فیلمی ب که میسازه آقای هالو پستچی اینا همه نقد مدرنیته مخصوصاً مدرنیته که در کشور ما یا مدرنیزاسیون که در کشور ما در حال انجام بود مدام شهر محل فساد کانون فساد بی اخلاقی ازدحام زحم به اصطلاح زحمت خشونت و فقدان معنویات در برابر روستا که که مظهر پاکی و اخلاق و معنویت و سنت بود خب البته این دوگانه سازی خیلی قبلتر صورت گرفته بود در شعر در رمان ولی و حتی در سینما ولی خب مهوی همون خطو ادامه میداد خیلی حرفه‌ای تر فیلماش خ طبیعتا خیلی بهتر بود وگرنه شما در فیلم فارسی هم اینو میبینید که شهر محل فساده و تبا جاییست که مدرنیته درش تحقق پیدا کرده و روستاها هستند که از گزند و گند مدرنیته در امان ماندن انقلاب که میشه من نمیدونم برا یادم نیست الان که به چه دلیلی شوهر خواهرشون اعدام میکنن و این باز یه شوک بزرگیست برای ایشون و برای خواهرشون خواهرشون فکر کنم همین اواخر م دستیارش بود و خب طبیعتاً مسئله توتالیتاریسم براش م بیشتر اهمیت پیدا می‌کنه در همین بازنویسی فارسی کتابش مفتش بزرگ و روشنفکران رزل که خب خیلی تعبیر بدیه عنوان بسیار بدیه ی عوشه معلومه که عصبانیه و خب این عصبانیت به خاطر بخش زیادی چون ضربه روحیست که این خانواده خورده و تصمیمم گرفته که از ایران ترک نکنه بمونه و خود مهجوری نقش خیلی مهمی داشته در قانع کردن خواهرش به ماندن در ایران و کار کردن در ایران ولی مهوی خشمگین و این خشم رو باید یه جوری در هنرش نشون بده و نشون میده این فیلم یک فیلمی علیه یک جامعه که کما بیش ویژگی های یک ن جامع توتالیتر رو داریم و حالا نه مثل مثلا رمانهای ارول و اینها توی قالب ایرانیش و خودش به دست خودش جامعه رو نابود میکنه شما وقتی وارد صحنه اول فیلمو که میبینید یه جایی رو میبینید که بی در و پیکره ولی نه شهره نه روستاست نه صدای چی رو میشنوید ماشین‌ها رو در اتوبان میشنوید ولی دیده نمیشه یعنی پس شما نزدیک تمدن هستید ولی تمدنی در اونجا دیده نمیشه و شما که آقای شاهین که فرمودن برا چی عدد ۱۹ درست به دلیل این که هیچ دلیلی نداره وقتی که عباس آقا پیاده میشه از ماشین میگه چه عدد ۱۹ چه عدد خوبی خب یهو میزدی ۲۰ پ راحت میکردی یعنی ۲۰م میشد مهم نبود هر عددی بود مهم نبود اول داستان میگه ما با یک موقعیتی مواجه هستیم که بهش میگن بی ریشگی این انسان مدرن هست که با خصت بی ریشگی و بی‌هویتی شناخته میشه یک خانه‌ای است که از چهار سو به هیچ جای دیگه ربط نداره تنها بی‌هویت نه معلومه هنوز اسم خیابون کوچه معلومه نیست شماره اصلاً اهمیت نداره برا چی به قول شما ۱۹ ایه خون که تک افتاده بعد اینجا کجاست مایت هیچ مق نمیفهمیم اینجا کجاست یک جامعه‌ای اس که هیچ بنیان و ریشه و هویتی نداره شما به هیچ صورتی نمی‌تونی تعریفش کنی حالا تو یک جای اینطوری ۴ طبقه هست که افراد گوناگونی درش هستن و این افراد اونچه که نمیدونم خانم فروغ گفتن یا آقای شاهین که این افراد با همدیگه بحث میکنن سر اینکه صاحب خونه کیه و ولی در اون زندگی میکنن مسئله این نیست که صاحبخونه مجهوله یعنی واقعاً هویتش مهم نیست که آیا این خانه مثلا صاحب خونش مرده در قطاری که می‌رفته به دو س رف یا نه مهم اینه که اساساً این طرفین دعوا مسئله مالکیت براشون مهم نیست نه مالک نه اینکه مالک مجهوله مالکیت مهم نیست یعنی اینها مسئله مالکیت رو کاملاً یک مسئله سرسری قابل حل می‌دونن که با جعل اسناد با کمک گرفتن از فشار خارجی با داد و بی داد یه چیزی که میگزره دیگه یا میمونه و حل میشه یکیمون به هر حال پیروز میشه این فاجعه بزرگ هست شما در یک جایی هستین که هویت نداره و حتی نه تنها هویت نداره که از اونور مالکیت م براش مهم نیست مالکیت چیه مشروعیت یعنی شما برای داشتن چیزی خودتونو محتاج مشروعیت نمیبینید زور بزنید پول بیشتر بدید چاقو بکشید نمیدونم جعل سند بکنید میشه مال شما و تمام داستان از این تراژدی داستان از اینجاست که هیچ کدوم نه اینکه عباس فقط ادعای خلاف میکنه راجع به مالک نمایندگیش از مالک که اون بقیه هم براشون مهم نیست خیلی جدی نیست قضیه براشون اینا اگه بتونن بمونن اگه عباس قبول کنه که ا تمیرات جز بکنن مسئله مالکیت حل شده و بعد اونچه که می‌بینید اینه که افرادی که تو این خانه خانه هستن هیچ موقع راجع به اختلافاتش همونطور که گفتید نمیتونن با هم صحبت کنن بنابراین دشمنی هایی می‌کنن خیلی مبالغه آمیز یعنی بم زیر همدیگه منفجر می‌کنن چاقو می‌کشن وقتی عصبانی چاقو میکشن رو همدیگه دشمنی شون از حد دشمنی یک جامعه متمدن و انسان‌های متمدن خارج یه چیز مبالغ آمیز از اون طرف وقتی که اینا عاطفی میشن می‌خوان دوست بشن یک افراطی می‌کنن در ابراز محبت با همدیگه که اونم مبالک آمیزه نه در دوستیشون حد و مدنیت هست نه در دشمنی شون جامعست که فاقد تعادل روانی و عاطفی اس یعنی هم از نظر عقلی کاملاً مختله نمی‌تونه ارتباط برقرار کنه هم از نظر عاطفی برادری که با برادر دیگرش در خونه زندگی می‌کنه نمی‌تونه مفاهمه کنه نمی‌تونه درک کنه که اون برادر بر سر شکسته شدن گلدان برجامانده از مادر رنج میکشه براش مهم نیست مردم نمی‌تونن با هم همدلی کنن امکان همدلی از بین رفته مسئله فقط این نیست که ما نمی‌تونیم با هم حرف بزنیم ب داد می‌زنیم که من اصلاً نمی‌تونم رنج شما رو بفهمم درک بکنم این خیلی خب سطح بسیار بسیار فاجعه آمیز تریست جامعهی اس که همه از همدیگه از هر جهت گسستن اما با وجود همه این حرفا اتفاقاً اون کسی که به نوعی در این آشوب عقلی و عاطفی هنوز چیزی از اخلاق می‌فهمه و به خاطر موقعیتش می‌تونه دیگران رو به یاد بیاره که اخلاق چی هست و وادار بکنه که بهش رفتار کنن مادر خانواده است یعنی نماد سنت هنوز اون سنت دیرین هست که در خاطر میاره که خوب چه بد چه کارگر باید پولش داد توی یه صحنه‌ی هست که عباس آقا رو آش میده توی آشپزخونه بهش میگه که عباس با این همسایه چیکار کردی میگه نه هیچی میگه پس اینا چی میگن میگه کترا میگن مزخرف میگن بهش میگن عباس با حالت خیلی تحکم آمیز مادرانه می عباس بد نکن کج نرو و بعد اشاره میکنه به تابلو دیوار عکس پدرش یعنی پدر و مادرش کسانی هستن که همچنان ستون نگهدار نده نظام اخلاقی هستن در جایی که نه بنیانی داره و نه قاعده‌ی و فقطم در مورد عباس نیست کلاً در مورد اون آدم‌ها مادر و سنت یک ق قطب نماست قطبنما اخلاقیه همچنان منتها این مادر اتوریته از بین رفته صداش ضعیف شده اینها انقدر خشن انقدر مهار ناپذیر انقدر بیرویه علیه هم دشمنی میکنن که مادره توی صحنهی از روی اصلا میفته کنار دیوار میفته میگه چرا آدمای این خونه نمیتونن با همدیگه مثل آدم حرف بزنن مادر به حالت استیصال می‌رسه سنت رمق خودش رو برای تأثیرگذاری از دست داده به خاطر اینکه تمام نیروهای شهر توی این خونه بیداره و فعال خب اونچه که حالا نمیخوام خیلی وقتتونو بگیرم یه نکته این مسئله مشروعیت مسئله هویته مسئله فقدان ارتباط اخلاقی و عاطفی فقدان رابطه عاطفی و عقلانی اس و بعد مسئله اخلاق هست و مسئله دیگه اینه که تمام این آدما از اون بن مادارا از عباس آقا از کارگر هم همه این آدما دعوایی که دارن هیچ کدومشون مسئولیت وضعیتو قبول نمیکنن هیچکس نمیپذیره که من اشتباه کردم یا من هم سهم داشتم در اینجا تمام به یک شیوه به یکم مهم نیست اینور داستان یا اونور داستان به یک شیوه مسئولیت گردن دیگری میندازن جامعست کاملاً مسئولیت ناپذیر و مسئولیت ناشناس به همین دلیل مدام دنبال مقصر می‌گرده این مقصر هم یا دستشون برسه مقصر هستن که جلو روشون دیده میشه یا یه مقصر نا پنهان نادیدنی هستن نمیدونم اون بنگا دارا یا یک نیروهایی که در شب تاریک میان و از تاریکی شب استفاده میکنن برا توته کردن و یعنی کسایی هستن که شما همیشه می‌تونید مسئولیت وضعیتو به گردن اها بندازید لازم نیست باشن یا نباشن لازم نیست که شما بتونید با اونها اشاره بکنید یا نه و اون بچه در نتیجه یه چیزی که هست اینجا به هم ریختگی نظام اجتماعیه یعنی که این عباس آقا خودش سن بالایی داره بچه داره ولی هنوز چون به بلوغ نرسیده با مادرش زندگی میکنه این زندگی با مادر و این فرمانپذیری از مادر یعنی یک انسانیست که داره به مراحل خیلی بالای عمرش می‌رسه ولی همچنان کودک مانده همون نابالغی به تقصیر خویشتن و از اون طرف یک بچه‌ای که به بلوغ نرسیده اجبار به بلوغ میشه بهش اجبار می‌کنن که مسئولیت ی آدم بالغ و بگیره یعنی یه بخشی از جامعه که هنوز نمی‌تونه توانایی به عهده گرفتن یک مسئولیت‌هایی رو نداره از روی ظلم و ستم به او تحمیل میشه کارهایی رو بکنه که در توانش نیست و یه نکته دیگه هم که بگم خدمتتون مربوط به زبانه تو چند صحنه اینا میشینن با همدیگه حرف میزنن و بعد این راه حلی که پیدا میکنن بریم شهرداری فلان جا بدونم فلان اداره بعد میپرسه اداره چیه آقای هنرمنده یادم رفت اسمش اصطلاحات فرانسه رو به کار میبره و اینا هیچ کدوم فرانسه نمیفهمن شروع میکنه عبدی باق اینجوری میکنه و بعد تظاهر میکنن که میفهمن اگر توی صحنه‌های مختلف نگاه بکنید این آقای هنرمند که شاید با اون باغچه مزح کش در طبقه بالای خونه شاید مهجوری به جشن هنر شیراز اشاره میکنه داستان که جامعه یک جای دیگه ه اها یک جای دیگه هستن و وقتی که هنرمنده اولا آوازش هیچ ربطی به اون کبابی که مهمونی میدن نداره یعنی سنخیتی بین اجزا مختلف این جامعه رفتارهای گوناگون نیست و از اون طرف هرچی که اینا میگن اگر توجه کنید اولین واکنشش اینه که این چیه در میزنه میگه که چیه میگه اومدیم یه خلات سر بزنیم میگه خلا چیه بعد ی اونجا که کباب میپزن میگه که بگو گوشت نریخته میگه نخ باز سؤال میکنین چیه یعنی به زبان مردم آشنا نیست در عوض به گل‌های وحشی آفریقا آشناست این که زبان به صورت کاملاً عجیب غریبی توی این فضا مصرف میشه بدون اینکه معنی بده عامل عمده بحران هست یه نکته دیگه هم بگم خلاص اونجا که میرن دنبال مش متی و کارگرا شب میشه بعد اینا پشت عباس ماشینش پشت اون چی اسمش ماشین کار کمپرسی اونا داره میره خب شب تاریکه بعد میچرخن میچرخن میچرخن که نگهش دارن سرانجام نگهش میدارن بعد این ماشین عباس آقا با نور روشن پشت سر این کمپرسی وای میسته مشتی از کمپرسی میاد بیرون بنابراین مشتی تو تاریکی قرار داره و این داره با نور ماشین اونو می‌بینه این که نور انداخته رو تاریکی انتظار داره که مشتی ببیندش هی صدا می مشتی مایم میگه شما کی هستین اون تو تاریکی نمی‌بینه یعنی اینا حتی از نظر درک تاریکی و روشنی با همدیگه مشترک نیستن نمی‌دونن کدام بخشی از جامعه در تاریکیه و کدام بخشی از جامعه در روشنی اینقدر مشترکات بین این‌ها کم هست یعنی در یک فضا در یک زمان در یک جا با هم زندگی می‌کنن ولی از بن با هم گسسته و با هم بیگانه‌اند و به همین دلیل مدام با همدیگه در تضاد هستن و نکته اصلی تضاد چیه نکته اصلی تضاد این نیست که اینا با همدیگه فرق می‌کنن نه اصلاً فرق نمیکنن اتفاقاً مشکل اینه که فرق نمیکنن درد اصلی اینه که همشون مثل هم رفتار میکنن همشون عین هم رفتار میکنن به خاطر اینکه مثل هم رفتار میکنن با همدیگه اینطوری خصمانه مبارزه می‌کنن چون شکل همن به جون هم میفتن اگه شکل هم نبودن به جون هم نمی افتادن عامل عمده این دعواها منافع مشترک نیست بلکه ذهنیت مشترک هست یعنی ت این‌ها هیچ هنر دیگری برای حل تضاد منافعشون نمی‌شناسن جز داد زدن جز تهدید کردن جز فشار آوردن تضاد منافع مهم نیست بلکه نداشتن هنر یا اندیشه یا فکری برای حل و مدیریت تضاد منافع مهمه جوامع دموکراتیک جوامع نیستن که توش تضاد منافع نیست اونجا تضاد منافع خیلی بیشتره بلکه جوامعی هستن که در اون ها امکان مدیریت تضاد منافع هست به همین دلیل این‌ها همشون مدعی حقیقت مطلق بودن همشون می‌خواستن همه چیز رو به دست بیارن همشون نمیتونستن هیچ کدومو تحمل بکنن همشون فکر می‌کردن می‌تونن سر دیگری شیره بمالن و چیزی که ازش غافل بودن این رگ و روزنه و شکافی بود که لحظه به لحظه بر در دیوار این خونه میافتاد و کافی بود که یه دونه کبوتر بیاد روی ا ا تانکر روی پشتمون ی کبوتر با وزن یک کبوتر سبک‌ترین بال یک پرنده ار طبقه خانه رو یک شب فرو پاشون یعنی اینا فکر می‌کردن که دشمنش خیلی دشمن قوی باید باشه نه دشمن شون اگر این‌ها با هم رابطه اجتماعی نداشته باشن اگر این‌ها کاملاً از هم گسسته باشن نیازی به دشمن قوی ندارن یک پرکه بنیادش رو به باد خواهد داد بنابراین یک هویت د مشروعیت سه مسئولیت و در نهایت اونچه که با ما میبینیم همشون در و داغون توی آواره نشستن باز هم شهرداری قراره بیاد خونه اینا رو بسازه اینا هیچ کدوم ایده برا ساختن ندارن یعنی باز ما نمیدونیم این خونه آباد خواهد شد نخواهد شد صحنه آخری که کارگردان ما رو با او رها می‌کنه یک صحنه بسیار بسیار وحشتناکه سر صورتشونو بستن توی آوارگی نشستن دارن چای شیرین می‌خورن یعنی به خاک سر نشسته ما فیلم رو رها می‌کنیم این تشویش و دلهره‌ای که چه بر سر این خواهد آمد ما ما رو رها نخواهد کرد