سلام دوباره عرض میکنم خدمت دوستان
گرامی و سپاسگزارم از
اینکه این فرصت رو به من دادید در خدمت
شما باشم و امیدوارم که اونچه گفته خواهد
شد در این جلسه برای همه ما سودمند
باشه جلسه چهارمی اس که درباره کندرا
برگزار میکنیم اگر اشتباه نکنم
و
بهانه برگزاری این جلسه هم در گذشت او بود
و فکر کردم شاید مناسب باشه که نکتههایی
رو
که من تا کنون در
موردش فهمیدم رو با دوستان در میان بگذارم
و از برداشت دوستان و نظرات دوستان بهرمند
بشم بنابراین خیلی خوشحالم خواهید کرد اگر
در بحث مشارکت بکنید و به من کمک بکنید که
دانستههای یا سورات خودم رو به مهک
بزنم خب در مورد کوندرا فکر میکنم اونچه
گفتیم این بود که او
یک
نویسنده کاملاً صاحب سبک و در فکر
و هنر خودش بسیار شاخص هست بنابراین شما
با
یک هنرمند اصیل و هنرمندی
که تمامی
اجزای جهان خلاقیت جهان فکریش رو یا جهان
هنریش رو خلق کرده و فکر کرده بهش بسیار
با ارزشه و بسیار آموزنده
است آدمای اینطوری یعنی آدمایی که ما اصیل
مینامیم مینامیم کسانی هستن که سرعت تبدیل
میشن
به سرچشمههای کلاسیک فکر ادبیات و دانش
بشری الان آثار کندرا جز آثار کلاسیک قرن
بیستم به شمار میره آثار کلاسیک به آثاری
میگن معمولاً
که تفاوتشون با بقیه دیگر نوشتهها
و فرآوردههای
هنری
در نای اونهاست مثل اینکه شما وارد یک
اقیانوس میشید هیچ موقع شما هزار بار یک
اقیانوس رو بپیمایید نمیتونید بگید که من
تمام این اقیانوس رو دیدم یا
تمام آنچه که در نهفت این
آبهای عمیق هست اون رو کاویدم و شناختم
شما هزاران عمر میخواهید
برای بهره بردن از او و الهام گرفتن از او
و این نوشتهها و آثار در حقیقت تبدیل
میشن
به مرجعی
برای همه نسلهای آینده تا زمانی که
آدمیزاد روی این کره خاکی برقرار هست حالا
چرا اینطور میشه د تا دلیل مهم
داره یک
دلیلش در
حقیقت هنریست که او ب رج داده در خلاقیت
یعنی سبک تازهای ی یک چیزای عناصر تازه در
کارش هست خب این چون تازه است و متفاوته
طبیعتاً او
رو ارزشمند میکنن اما شاید دلیل مهمتر این
باشه که نویسندگان یا هنرمندان
کلاسیک اگر شما بشناسید اونها رو یک آدم
ددم رو نشناختیم
بلکه یک جهانی از آدمها افکار و یک دوره
تاریخی و یک فرهنگ خاص و یک
موقعیت
ویژه انسانی رو که دیگه ما بهش دسترسی
نداریم اون رو شما از راه نوشتهها و آثار
او به دست بیارید مثلا فرض کنید میگیم
فردوسی وقتی میگیم فردوسی چرا فردوسی
یک
مقام یگانهای در تاریخ فرهنگ بشر نه فقط
فرهنگ ایران داره خب ممکنه بگید بله خب
شعراش خیلی خوبه ولی خب فقط خوب شعر گفتن
او یا هنر شاعری او نیست که موجب میشه
او یک قله
بلند فرهنگ بشری شمرده بشه بلکه اونچه که
فردوسی
میگه به طرز معجزه
آمیزی شما رو به یک جهانی وی فراتر از خود
او متصل میکنه یعنی فردوسی مثل یه آینه
است او دوران بسیار طولانی فرهنگ بسیار
عمیق اندیشههای بسیار و خواستهها
احساسات عواطف آرمانها
ترسها تجربهها و جان و روح یک ملتی رو
که دیگه ما به دسترسی نداریم به
دلیل دوری تاریخی او رو در آینه کلام خودش
باز میتوانه بنابراین این
فردوسی
میشه تنها روزنهی که ما به جهانهای دیگر
داریم و هرگز این روزنهها دیگه تکرار
نخواهند شد حافظ همین طور هست مولوی همین
طور هست بنابراین و در حقیقت کسانی مثل
در عصر ما هر کس رو که شما نام ببرید که
به عنوان نویسنده کلاسیک یا هنرمند کلاسیک
شناخته میشه همین هست کسانی هستند
که شما
نیازمند شناخت اونها هستید نه به خاطر کهه
یه آدمن بلکه به خاطر اینکه هزاران آدمن
نه به خاطر اینکه تجربههای خودشون رو
میگن
بلکه به خاطر اینکه راوی تجربههای
بیشمارند و شما بای
آرام آرام مثل این میمونه که شما بید در
یک شهر بسیار بزرگ و زیبا و پر از بنای
تاریخی و معماری و رستوران و آدم و حادثه
و اتفاق و هرگز شما نمیتونید با یه بار
رفتن تو اون شهر اون شهر بشناسید و اهمیتش
بفهمید از زیباییش لذت ببرید مثلا پاریس
من سالا زندگی کردم هر چقدر که گذشت دیرتر
که می میرفتم میدیدم که اصلاً یه چیزایی
میبینم که هیچ وقع ندیده بودم و من اگر
هزار بارم یا هر کس هزار بارم بره پاریس
هزار بار مثلا بره اصفهان هزار بار بره
در مثلاً شهرهای دیگه شهرهایی که فقط یک
شهر نیستن فقط سکونتگاه مردمی در عصر ما
نیستن
بلکه آثاری یا در حقیقت پرتوی از روزگار
رفته و از جهان نیست شده دارن این به همین
دلیل هست که
اینها بنیاد تاریخ قرار میگیرن بنیاد
فرهنگ قرار میگیرن ما اگر فردوسی رو
نداشتیم مثل این بود که شما دچار آلزایمر
بشین ناگهان دیگه به یاد نمیارین که در
گذشته شما چه گذشته و ش به یاد نمیارین که
کی
هستید و اینها هستن که باعث نای
فهم ما و درک ما از بشر میشه از انسان
میشن اگر هر نسلی بخواد خودش از اول همه
چیزو بفهمه طبیعتا باید در موقعیت بسیار
ابتدایی همواره زندانی بمونه ما به خاطر
داشتن ارسطو و فردوسی و ابن سینا و
کنفسیوس
و مسیح هست که الان اینجا هستیم اگر اونها
نبودند ما در در دورانهای بسیار دورتری
از اونها زندگی میکرد اینو عرض کردم به
این دلیل که حالا توضیح بدم خود مفهوم
اصالت رو که دوست ما گفتن که چرا من
خیلی ایراد میگیرم از ترجمهها خب
البته ترجیح میدم که در یک موقعیت دیگری
بیشتر صحبت کنیم راجع به این موضوع ولی در
معمولاً وقتی که شما میگید که این کار
اورجیناله
منظورتون الان یعنی اینطور شده دیه در
فرهنگ عمومی همه جا نه فقط در بین ما وقتی
میگن این کار مثلا کلیشهای یعنی یه کاریه
که قبلاً هم کردن دیگه حالا مثلا شما از
تابلوی داوینچی هم اگه تقلید بکنید مهم
داوینچی مهمه شما دیگه تقلید از اون مهم
نیست به عبارت دیگه وقتی میگیم این کار
اورجیناله یعنی یه کاریست که تازه است
جدیده متفاوته با اون چیزی که قبل بوده به
خاطر همین بسیاری از آدمها ممکنه که دچار
این توهم بشن که
سنت در برابر اورجینالی تی یا یا اثر اصیل
قرار داره یعنی یه سنت داریم ی یعنی یه
هنرمند سنتی
داریم و یک هنرمند اصیل امروز وگرنه اگر
کسی بخواد به سنت برگرده و تکرار بکنه
دیگه اهمیت و ارزش ن نخواهد داشت این درست
نیست به همین دلیل هست که بسیاری از در
دوران
جدید
اتفاقاً کسانی که سعی
کردن کاملاً متفاوت آثاری خلق کنن که
کاملاً متفاوت باشه یه چیز از بن تازهای
باشه معمولاً چیزایی خلق کردن
که نه خودشون فهمیدن چیه نه خیلی کسی
بهشون توجه کرده میلیونها
هنرمند بودن که با این توهم که اثر هنری
با ارزش اثریست که هیچ ارتباطی
با آثار هنری در سنت داشته باشه و مخالف
اونا باشه متفاوت از اونا باشه آمدن نوع
آوری هایی کردن که در حقیقت شما
هیچ در شما هیچ حسی برنمی انگیخت و برای
کسی مفهوم نبود مثل این میمونه که من من
شروع کنم به شعر گفتن به یک زبانی که شما
تا حالا هرگز نشنیدین و به شکلی که هرگز
ندیدید یعنی کاملاً همه چیزش از خودم باشه
کاملاً همه چیز رو
خودم ابداع کرده باشم از خودم درآورده
باشم خب شما میگید این مهمله کاملاً و
همین طورم هست بنابراین اگر فکر میکنید که
اثر هنری
اصیل اصالت خودش و ارزش خودش رو وام ار
شخص اون هنرمند یا شخصی
بودن آفرینش اوست کاملاً خطاست اتفاقاً به
عکس اثر اوریجینال اثر
اصیل اثریست که اون چیزی رو که گفته شده
دوباره باز
میگ اون چیزی رو که بارها و بارها اتفاقا
گفته شده در تاریخ به دلیل اینکه اهمیت
داشته به شکلهای مختلف هنرمندان پیشین
نویسندگان پیشین به زبان آوردند و به بیان
آوردند او اون
حقایق اون حکمتها رو در عصر ما از نو خلق
میکنه بنابراین خلق کردن نه خلق کردن از
هیچ بلکه خلق کردن از سنته خلق کردن
آنچه در روزگار کهن بوده حالا توی انگلیسی
وقتی شما میگید
اورجت که در حقیقت تو اوریجین که مست
اوریجینال
هست یا تو فرانسه فرق نمیکنه منظورتون این
هست که یه چیزی رو می آفرینه خلق میکنه
وقتی یه چیزی اوریجین میشه یعنی یعنی پدید
میاد به وجود
میاد اثر ر اوریجینال اثریست که
یک حقیقت یا یک داستان یا یک حکمت کهن
رو در ذهن خواننده اورجت میکنه میسازه خلق
میکنه یعنی میتونه ذهنی رو که
کاملاً
ناآشناست یا از فرت عادت دیگه فراموش کرده
اون سخنهای پیشینیان
رو به نحوی بیان بکنه که همون سخنهای
پیشین رو این بار درک بکنه اینبار بفهمه
این بار احساس بکنه و بعد این اوریجین
کردن به این معناست که شما وقتی که یک
کتاب میخونید یک اثر هنری میبینید در
زمینه ادبیات حتی فلسفه کتابی
میخونید شما نمیخواید اطلاع کسب کنید مثلا
بگید آره من رفتم فیلم رو دیدم این فیلم
مثلا داستانش اینه این این آخرشم این میشه
یا این داستانو خوندم به قول دوست ما دیگه
مهمم نیست که کلماتش چیه و اینا خلاصش بگو
چیزم نکن خیلی طولش ندار به من بگو که این
خوبه یا خوب
نیست یعنی اطلاع کسب میکنید میدونید یه
چیزی رو همون طور که آدرس خونتونو میدونید
همونطور که جدول ضربو میدونید همونطور که
میدونید برای سردرد قرصهایی باید از
داروخانه تهیه کنید همون طور که میدونید
در حساب بانکیتون چقدر
پوله این خب یعنی
شما نوع درست خواندن رو هنوز به کار
نبردید اثر
هنری خواندن اثر هنری به
معنای اطلاع کسب کردن از محتوای او
نیست
خواندن اگر به
تجربه درونی به تجربه حسی شما بدل نشه
تجربه توجه کنید تجربه خواندن اگر به یک
تجربه درونی بدل نشه خواندن نیست به چه
معنا به این معنا هست که شما در طول
عمرتون ممکنه مثلاً چه میدونم صدها کتاب
بخونید طبیعتاً هیچ موقع هیچکس نیست که
بتونه به یاد بیاره که مثلاً در حتی
کتابایی که خونده و یه بخشیش یادش هست
بتونه درست بگه که دقیقاً این کتاب مثلاً
چی نوشته بود چی گفته بود همهی از یاد آدم
میره و اساساً ضروری نیست که شما حفظ
بکنید و اصلاً غلطی حفظ کردم کسایی که
خیلی حافظش قویه و به حافظ شون مینازن و
در حقیقت از بر محفوظات شون به عنوان علم
تکیه میکنن خب در خطای
کاملن
علم یا به اصطلاح خواندن انوار کردن
اطلاعات تو مغزی است مغز آدم انباری نیست
بایگانی نیست که شما روز به روز برین یه
مثلاً چه
میدونم سیبزمینی جدید بیارین توش بریزین
احتکار بکنین بعد فکر کنین که چون مثلا ۱
هزار تا کتاب
خوندین و میتونید ۱ ساعتم راجع بهش صحبت
بکنید پس لابود شما اون کتابها رو واقعاً
خوندین
نه کتاب خوندن اولاً یک
رابطه یک عمله که شما به تنهایی انجام
نمیدید یعنی خ یعنی شما
میخوانید متنی رو که خوانده میشود و شما
و متن د تا موجود هستید که با هم در یک
ارتباط قرار میگیرید و اون متن همان قدر
در پدید آوردن اون موقعیت نقش داره که شما
یعنی به همین دلیل هست که شما یه کتاب
دیگه رو بخونید یه جور دیگه میفهمید یه
نفر دیگه این کتابو بخونه اون هم یه جور
دیگه میفهمه بنابراین شما وارد یک گفتگو
میشید با
متن و این گفتگو دیگه بستگی داره به
شرایطش دیگه بستگی داره که شما چه آدمی
هستید او چه آدمی هست در چه شرایطی دارید
میخونید چه چیزایی میدونید از دیگه چی
میدونید اما خواندن باید تبدیل به تجربه
بشه یعنی چی تبدیل به تجربه بشه
ببینید وقتی که شما یه متنو
میخونید یا یک اثری رو
میبینید چی رو میفهمید دقیقا وقتی که چی
وقتی میگی من فهمیدم یعنی چی آیا مثلا
همین داستانو فهمیدید که مثلا از نمیدونم
سوار شدن در یک رن آغاز میشه اینجوری میشه
اینجوری میشه آخرشم مثلاً عروسی میکنن
اینو اینو میشه گفت
فهمیدن نه مراد این نیست در درک هنری
خواندن ادبی مراد این هست که اثر هنری اثر
ادبی قرار نیست که برای شما خبری بده من و
شما من و نویسنده من و نقاش ما میدونیم
که اون اثر هیچ ربطی به واقعیت نداره یعنی
عکس
نیست یعنی شما بین اثر داوینچی و مثلا
عکس بیل گیتس فرق میگذارید چرا چون میگید
این داره یه واقعیتی رو نشون میده این
بازتاب یا باز باز نماینده یک انسانه اما
نه نقاشی نمیدونم مجسمه یا نمیدونم هر اثر
هنری یا اثر ادبی چونین نیست محصول
تخیل اون هنرمند یا نویسنده
است نه تاریخه نه روزنامه است
نه به اصطلاح خاطره است بلکه یه چیزیست که
شما از اول میدونید دروغه دروغ به این
مفهومی که واقعیت نداره یعنی حتی من
اگر یک رمانی بنویسم که تمامش زندگی من
باشه
و حتی بگم حتی به شما هم بگم که این
اتوبیوگرافی هست زندگینامه خودنوشت منه
محاله که این بتونه ادعا کنه که این با
واقعیته به خاطر اینکه شما ۱۰۰ صفحه
مینویسید به عنوان زندگی خودتون ولی
زندگی ۵۰ ساله دارین مینویسه امکان نداره
شما ۵۰ سالو در ۱۰۰ صفحه بیان بکنید
لحظههایی که از بین رفتن و نابود شدن
منتها شما وقتی که در حقیقت انتخاب
میکنید شخصیتها رو موقعیتها رو طرز
بیان
رو حوادث رو شما اینا رو خلق میکنید همین
طوری کنار هم
میچینید یه دونه در
[موسیقی]
حقیقت
یک مثل یک فیلم یک نمایشی رو یا یه
تصاویری رو در ذهن مخاطب در ذهن خواننده
خلق میکنید یعنی
خواننده ذهن تخیلش شروع میکنه به تصور
کردن که این زن هست این زن رفت سوار ترن
شد رفت سر کارش بعد مثلا اینجا رئیسش بود
این اینجور شد و بعد وقتی که میگید این
مثلاً این زن نگران بود دلهره داشت وقتی
میخونید خودتونم دچار یعنی سعی میکنید
بفهمید که نگرانی و دلهره چیه و کمکم همین
طور که پیش
میریم تجربهای رو که اون زن که کاملاً
ساخته تخیل نویسنده هست اون تجربهی که
اون زن کرده و در اون رمان باز پاپ پیدا
کرده احساس میکنه که اون تجربه رو در
درون خودتون حس میکنید میفهمید مثلاً
اگر این آدم قربانی جنگ شده یعنی چی اگر
کشته شده یعنی چی اگر بچه از دست داده
یعنی چی اگر عشق بازی کرده یعنی چی
میدونین به خاطر همینه که به اصطلاح
خواندن اثر هنری یا خواندن ادبی هر اثری
یا
رویارویی استتیک و زیباشناختی با هر
اثری باید تبدیل بشه به تجربه شما یعنی
شما به
قصد آگاهی از تجربه دیگری ظاهراً میخونید
اما نویسنده نویسنده موفق نویسندهای است
که یک تجربهای رو که در تخیل او گذشته در
تخیل شما بیافرین این معجزه ادبیات هست
معجزه هنر هست یعنی من که هرگز هیچ راهی
به درون شما ندارم من هرگز نمیدونم
نمیتونم بفهمم که شما الان چی فکر
میکنید الان در دورون شما چی میگذره
الان شما در دارید الان شما خوشحالید الان
شما مشوش الان
شما نگران هیچ من مطلقا نمیتونم به درون
شما راه پیدا بکنم انسانها مثل یک تکه
های ذره های کوچکی هستن که کاملاً بستن
مثل مجموع یه مشت مثلا تو به اصطلاح لایپ
نی منات منات یعنی به
اصطلاح جوهر فرد بهش میگن یعنی
کوچکترین
واحد حجمی رو که شما میتونید تصور کنید
مثلا اتم حالا عتم البته تجزیه میشه ولی
یک واحدی رو تصور کنید که غیر قابل تجزیه
است بناب بسته است به روی
بیرون کاملاً بسته است انسان
در ابعاد خودش در تن خودش زندانیست من در
این پوستی که بر روی تن من هست یه
دیواریست که ارتباط من رو با جهان خارج
قطل میکنه من رو از یکی شدن
و درآمیختن با
دیگران باز میداره من برای همیشه در یک
تنهایی گریز ناپذیر به سر میبرم
خب این دقیقا به این دلیل هست که شما به
ادبیات هنر نیاز دارید شما ولی اگر قرار
باشه که در این
تنهایی برای همیشه بمونید نابود میشید
یعنی میفهمید دیگران رو نه
میتونید خودتون رو از اون وحشت ها دردها و
رنجهایی که در دون میکشید نجات بدید نجات
سعادت زیبایی خیر
فراوانی لذت همه بیرون ماست در درون ما
هیچ خبری نیست درون ما جهنمه درون ما یک
دوزخ دوزخ آتشناک به همین دلیل هست که شما
وقتی که افسرده میشید افسردگی یعنی چی
یعنی افتادن در چاه خود آدم میره تو خودش
آدم که افسرده است یعنی در خودش زندانی
شده و این یعنی در در در درون جهنم به سر
میبره خب برای اینکه به سعادت برسه برای
اینکه زیبایی رو درک بکنه برای اینکه از
حقیقت قت آگاه بشه برای اینکه لذت ببره
برای اینکه جهانی رو در پیرامون خودش
بسازه و بیابه
و
ببینه بهترین چیزی که میتونه به اون کمک
بکنه ادبیات و هنر هست یعنی اگر ادبیات و
هنر نباشه صرف اینکه من و شما یک جا
نشستیم و به یک زبان حرف میزنیم این به
این معنا نیست که میتونیم تجربههای
همدیگه رو بفهمیم حرف دیگه رو بفهمیم تنها
زمانی میتونیم حرف همدیگه رو
بفهمیم که این تجربهها از تخیل یک
نویسنده به تخیل من راه پیدا کرده
باشن و
این پس من و نویسنده یعنی خواننده و
نویسنده هر دو باید خلق کنن هر دو باید
بیافرینند هر دو باید هنرمند باشن هر دو
باید در یک افق بسیار والایی از روح بشری
دانش بشری معرفت بشری و
و کمال انسانی قرار داشته باشن که بتونن
با هم به اصطلاح هماهنگ بشن با هم
همزمان یک تجربه واحدی رو خلق بکنن درست
مثل عشق بازیست شما نمیتونید با یه کسی
عشق بازی بکنید
که
مثل شما در یه دنیای دیگه باشید و او در
یک دنیای دیگه شما یک لذت مشترکی رو باید
به صورت هماهنگ تجربه کنید تا بشه به اون
گفت
عشقبازی بنابراین هر خواندنی اروتیک هم
هست یعنی خواندن خواندن حقیقی یک عشق
بازیست به همین دلیل که میتونه شما رو
دقیقا به یک لذت اروتیک برسونه حالا این
داستان این بسی بسیار مفصل که امیدوارم یه
موقعی مفصلتر راجع بهش صحبت کنیم راجع به
مفهوم اروتیسم و مفهوم خواندن
و جنبههای استتیک ا
خب رمان وقتی میگیم رمان رمان چیه یک شکلی
از
نوشتنه
این در حقیقت محتاطانه ترین تعریفی اس که
میشه کرد چون ا تعریفهای رمان که حد و
حساب ندارن منتها هر کدام از تعریفهایی
که تا حالا
شده نه جامع نه مانع و بسیار به اصطلاح
سوبژکتیو ی تعریفهای هستند که ممکنه خیلیا
نپسندن
یا جنبه هایی از رمان باشه که بسیاری
آدمها مهم
ندونن ولی به طور کلی میشه گفت که رمان
یعنی یه شکل نوشتن یه شکل
نوشتار خب این شکل نوشتار یعنی در خدم
بیشتر نه لزوماً
همیشه در خدمت یک روایت بوده یعنی
یک داستانی رو روایت میکرد حالا روایتم خب
خیلی مفهوم پیچیدهای اس که با اونچه که
ما در فارسی یعنی وقتی نریشن میگیم در
انگلیسی یا فرانس
خیلی متفاوت از روایت در فارسیه همین
دوستمون که فرمودن نمونه بگم اینهاست
منتها شما باید در این فرصت مناسب با هم
به یادم بیارید که توضیح بدم خب پس ما در
رمان یک داستانی رو روایت
میکنه این کاری بود که از
[موسیقی]
نظر کندرا با سروانتس آغاز شد با نوشتن
رمان دونکی شد که همه ما
خوندیم خب تا امروز اگر نگاه بکنیم در این
تاریخ رمان میبینیم
که شکلی که
نویسندگان برای روایت
داستانشون به کار
گرفتن خیلی متنوعه و متمایز هرچقدر که شما
از عصر سروانتس به روزگار جدید میاید
میبینید که تفاوت و تنوع سبک روایت یا
استایل روایت شکلی که داستانو نقل
میکنن متفاوتتر میشه
اشکال روایت تازه تر میشه جدیدتر
میشه چرا این اتفاق به این دلیل هست که در
دوره اولیه رمان
یعنی مثلا وقتی شما سروانتس رو میخونید
یا رومان نویسهای تا قرن ب ویژ تا قرن
هجدهم
میخونید سبکی که نویسنده داستان رو برا
شما میگه کمابیش
سبکیه که قبل از عصر مدرن ما برای نقل
داستان در گفتار شفاهی استفاده میکردیم
یعنی مثلا داستان جمالزاده رو میشه مثال ز
دیگه که ما به میگیم آغاز رمان جدید و
داستان جدید هست در شکل روایت جمالزاده به
شکلی داستان تعریف میکنه که قبلاً اگر
میخواستیم سر میز شام هم داستان میگیم
همینجوری میگفتیم یعنی در شکل روایت و سبک
روایت از
سبک پیشین شفاهی برای نقل ر داستان
استفاده میکنه این ویژگی اون دوره اولی
است به خاطر همینم هست که وقتی شما
داستانو میخونین
درست با همون ریتم با همون نظم با
همون لحظهها و موقعیتهای غافل گیر کننده
یا اون اون موقعیتهایی که توقع دارید
مواجه هستید یعنی حتی موقعیت غافلگیر
کننده هم برای شما غافلگیر کننده نیست در
حقیقت یه چیزیست که میدونید
چیه
هیچ نه
تکنیک عجیب غریبی درش هست همه چیزش براتون
آشناست در نتیجه مثل این دوست گرامی فکر
میکنید که دیگه پس کلمات دیگه مهم نیست
دیگه قصه رو بگو که این قصه چیه چه اتفاقی
میفته آخرش چی میشه عروسی میکنن یا اینکه
از هم جدا میشن
مثلا خب تا میایم تا قرن قرن
هجدهم این شکل
روایت
دیگه دچار بحران
میشه یک نکته دیگه هم باید قبلش بگم
مخصوصاً چون داریم درباره کندا حرف
میزنیم خب شما روایت میکنید که چی شما
قبلشم که روایت میکردین یعنی شما قبلشم
قصه میگفتید مطل بود حکایت بود نمیدونم
افسانه بود ا اونا هم که
بود در رمان چه اتفاقی میفته که تازه است
یعنی رمان فقط بدل کردن یه قصه شفاهی به
یک
قصه نوشتاری مثل اینکه من من و شما الان
داریم با هم حرف میزنیم ولی خب این برنامه
ضبط میشه و بعد یه کس دیگه ممکنه اینو
بنویسه و چاپ بکنه و ما خب هیچ فرقی بین
اینا از نظر محتوا ظاهراً وجود نداره یعنی
چه شما حرفای منو گوش کرده باشید چه حرفی
منو خونده باشید یکیه فرق در به اصطلاح
ذهن شما یا برداشت شما یا داوری شما
تغییری به وجود نمیاره خب اگر رمان قرار
بود که همون کاری رو بکنه یا همون
فایدهای رو داشته باشه که داستانگویی و
افسان
سرایی پیشین که ما تا تا زمانی که دنیا
دنیا بوده انسانها برا هم قصه گفتن خب
چیش مدرنه برای چه بهش میگه مدرن و برای
چه اقدر طول کشیده بشر به این موقعیت برسه
و چه نیازی هست چه نیازی به نوشتار هست
الان آدیو بوک داریم درسته شما الان اون
چیزی که نوشته شده یا نویسنده یا دیگر
میخونه و شما
میشنوین بنابراین نیازی نیست لزوم من شما
بخونین چه چیزی در رمان چه چیزی هست که
رمان رو مدرن میکنه مدرنیت رمان این سرشت
مدرن مدرن رمان به چیست برای چی بش میگیم
مدرن اینجاست که من باید برای شما از
کوندرا تا میتونم یه
مقداری نقل قال
کنم
کوندرا خب درباره اینکه او رمان
چیه دوم اینکه مدرن چیه مدرنیته چیه سوم
اینکه رابطه رمان و مدرنیته چیه تقریبا به
اندازه موهای سر جوانی من فکر و
نظر هست هیچ گونه توافقی وجود نداره
بنابراین مهمه که اگر در مورد کندرا حرف
میزنیم ببینیم کندرا چی میگه کندرا چه
جوری میفهمه که
طبیعتاً متفاوته با دیگران هست و ما قبل
از اینکه
رمانهای کندرا رو بفهمیم باید فهم او از
رمان رو بفهمیم یعنی بفهمیم که او با چه
نگاهی با چه برداشتی و با چه درکی از رمان
رمان خودش رو نوشته ها اگر ندونیم که او
چگونه به رمان نگاه میکرده قطعاً صرف
خوندن رمانهای او ما رو
از فهم اون رمانها برخوردار نخواهد کرد
مثل این میمونه که من برای شما یک مثلاً
بای بدوزم برای اینکه شما در زمستان این
رو بپوشید و بعد حتما اینو وقتی از ادارت
اومدید بیرون تنتون کنید من با این نیت
برای شما این
رو بافتم یا تولید
کردم ولی اگه شما ندونید که من برای شما
لباس دوختم یا مثلا یه بلوزی بافتم اینو
من از نظر من این بلوزه این لباسه برای
زمستونه ممک ممکنه که
شما نفهمید که اصلا این برای چیه چه موقع
باید پوشید چه جوری باید ازش استفاده کرد
اصلا به درد میخوره به درد نمیخوره چه
ربطی به شما
داره در حقیقت مهم هست که شما بدونید که
برای آفریننده یک اثر
هنری هنری بودن یک اثر به چیست و به چه م
آقای
کندرا مثل تقریباً اغلب نویسندگان
بزرگ
فقط قصه برا شما نمیگه یعنی فقط رمان و
داستان نمینویسه نویسندگان بزرگ شاعران
بزرگ به این دلیل ما میفهمیم
بزرگن که میفهمیم که
اینها آثار بزرگ رو خوب
میفهمن یعنی چی یعنی یک نویسنده خوب او
نویسندهای اس که خواننده خوبه در وحله
اول اگر میلان
کندرا نتوانسته بود آثار مهم تاریخ فکر و
ادبیات و هنر و
هنر جهانی رو بخونه و بفهمه هرگز
نمیتونست کندرا باشه پس اون چه کندرا رو
کندرا کرده اون چیزی نیست که اون مینویسه
بلکه اون چیزیست که اون
خونده توجه میکنین نویسنده خوب
نویسندهای است خوب به خاطر این آن چیزی
که خوانده نه آن چیزی که
نوشته و اگر آن چیزی که نوشته درش ارزشی
هست درست به خاطر اون چیزهاییست که
خوانده خب ما از کجا میفهمیم که او آثاری
رو که خوانده چگونه
خوانده اینجا یک خیلی نکته مهمی هست ما
نویسندهای رو خوب خواهیم شناخت که نه فقط
به به نویسندگی او و رازهای نویسندگی او
پی ببریم که به رازهای خواندن او هم آشنا
باشه در نتیجه به همین دلیل هست که
نویسندگان بزرگ در
کنار رمانهای یا شعرهایی که
میآفرینند یا یادداشتهای روزانه دارن یا
نامه دارن یا اون چیز رو دارن که امروز
قصد صحبت دربارش داریم
جستار
یا اون چیزی که در فرانسه و انگلیسی اس
گفته میشه مینویسن یعنی مثلا مثل کسی
مثل فونتس کسی مثل یوسا کندرا و مارسل
پروست و دیگران کسانی هستن که به ما با
نوشتن
جستارهای بسیار بسیار مهم
و ماندگار که هیچ کم ارزشی کمتر از
رمانها شون و شعراشو ندارن به خوانندهها
نشون میدم که من شکسپیر رو چگونه فهمیدم
من هومر رو چگونه فهمیدم من دانته رو
چجوری میخونم حتی آثار معاصرانش رو چگونه
در مییابم یعنی من با
خوندن جستارهای کندرا هست که به عظمت
کندرا پی میبرم و به درکی که او
از هستی انسانی داره اعتماد میکنم و به
همین درل هست که شما در بسیاری
از موارد دیگه از جمله در فضای ایرانی
میبینید چقدر داستان نوشته میشه و رمان
نوشته میشه و نمیدونم ا اینجور
چیز و چقدر مدعی رمان نویسی و شاعری داریم
ولی هرگز شما نبینید اینا
اون عمق
ژرفا الهام برانگیزی و ماندگاری نویسندگان
بزرگ رو پیدا بکنن یه قصه گفتن دیگه
معمولاً در ایران به کسی میگیم رمان نویس
که هم ذوق انشانویسی داره هم یه حافظهی
داره که قصههای زیادی توش هست دیگه حالا
یا میبافه
رمان نویس رمان نه قصه بافتن نه زبان بازی
کردن تشبیهات خیلی زیبا کردن که یعنی ک
وقتی آدم میبینه میخونه واقعا مثل این
میمونه که شما
یک غذای بسیار ساده
رو با انبوهی از چربی و ادویه جات بذارید
جلو یک نفر بخواید بخوره کاملا بیناست این
عادت زبان فارسی متأسفانه و عربیه من یک
دوستی دارم به نام شربل داغر که استاد
استتیک هست در لبنان و شاعر بزرگه در میان
عربها معروفه و ناقد ادبیست یه شب داشتیم
از رستوران میومدیم یادم نمیره توی کوچه
بود که صحبت کردیم راجع به این زبان عربی
و زبان فارسی چرا انقدر پرزرق و برقه چرا
انقدر زیم زلم زیم ببش آویزونه چقدر
سنگینه مثل یک آدمی میمونه که مدت زیادی
رو خورده خوابیده نمیتونه حرکت میکنه
چابک نیست ممکنه خوشگل باشه قشنگ باشه ولی
قشنگیش مثل قشنگی مثلاً فضای درون حرمه
مثلا میدونید شما نمیتونید خونتونو شبیه
حرم بسازید دیگه خب حالا میرید تو حرم
قشنگه پر آینه کاری و
نمیدونم از اینور کاراست ولی هیچکس خونشو
نمیتونه اینجوری تحمل کنه بسازه یا حتی
اون فضا فضا نیست که شما برای مدت زیادی
درش قرار بدید من یکی از
ویژگیهای هنر مبتزل و و ادبیات یا شبه
ادبیات دقیقاً همینه ظاهر میبینید فاخر پ
پر از زبان بازی مسجع وقفا نمیدونم متن تن
کلمات از خودش میسازه از دیگران میاره
نمیدونم به قول جاهز میگه که الفاظ وحشی
به کار میبره یعنی الفاظ بیگانه برای چی
برای اینکه بگه که من هنرمندم ولی در
حقیقت با این کار به شما میگی که هنرمند
نیست نشانه هنرمند دقیقاً این هست که درش
هیچ گونه شما تصنع و زبان بازی و یک کلمه
حرف اضافه نمیبینید اگر یه
نقاش خبرهای یه نقاش خلاقی بخواد هر رنگی
دستش اومد بریزه بپاشه به تابلو دیگه شما
میگید این دیوانه است این دیگه نقاش نیست
بنابراین نویسنده خوب کسیست که میدونه چه
چیزی رو
ننویسه حالا راجع به این توضیح میدم ن نه
اینکه چیزی رو
بنویسه کندرا در این زمینه یک استاد تمامه
یک الگوی تمامه
یک نوشته او یک گوهر خالص هیچ زنگار و
نمیدونم آلودگی
آلیاژهای قلابی نداره طلای مست یک کلمه شو
نمیشه اونور وا
کرد و خب میدونید که کار بسیار بسیار
دشواریست خب پس
رمان روایت
میکنه یک داستان رو
اما به هدف خواص هدف
اون با هم هدفش فرق میکنه و هم طرز
روایتش و دلیلشم یکیه در عصر
مدرن
انسان دگرگون میشه
چطور با خودآگاه شدن انسان برای اولین
بار
میتونه خودش رو در زمانی متفاوت توصیف
بکنه بگه من در عصر مدرن این اتفاق برای
اولین بار در تاریخ بشر میفته یعنی در عصر
قرون وستا هرگز کسی نمیتونست بگه من در
قرون وسطا هستم
نه در دوران مثلاً باستان کسی نمیگفت من
در عهد باستان به سر میبرم نه هیچ درکی یا
به اصطلاح
خودآگاهی به اینکه در زمان هستن نداشتن
بشر در زمان نی زیست بدون اینکه قادر باشه
به بودن در زمان و زیستن در زمان فکر بکنه
خب انسان مدرن انسانیست که
میگه من در عصر مدرن یا من انسان مدرن ام
این به چه معناست به این مناست که انسان
مدرن کسیست که قادر میشه به خودش فکر
کنه و در حقیقت خودش رو موضوع مطالعه تأمل
سنجش و داوری قرار بده اون چیزی که ما بهش
میگیم
نقد این سلف ریفلکس مثلک که شما در برابر
آینه قرار میگیرید خودتونو نگاه میکنید
و در آینه میتونید ارزیابی بکنید خودتون
رو به صورت موهاتون بلنده نمیدونم صورتتون
زخمیه لباستون چروکه همه اینا رو تو آینه
میتونید ببینید و اعتماد میکنید به اینکه
این آیینه به قول
آقای حروی خاصیت آینگی داره واقعا یعنی
این واقعاً داره شما رو نشون میده پس
انسان هم
شناسنده در مقام شناسنده است و هم در مقام
موضوع شناسایی این یعنی هم ابژه است هم
سوژه است انسان مدرن یک سوژه است انسانیست
که قبلاً انسان چیزهای دیگه رو میشناخت
طبیعتو میشناخت نمیدونم دیگران رو
میشناخت ولی این بار خودش را میشناسه
علوم انسانی به وجود میا علوم انسانی به
این دلیل میگن انسانی که شما در علوم
انسانی انسان هستید اما موضوع مطالعت
انسان
هست
اگر این ز یعنی تا پیش
[موسیقی]
از به درآمدن عصر جدید پیش از اینکه عصر
جدید یا عصر مدرن ظهور بکنه و
امکان تولد سوژه
مهیا بشه رمان نوشتن ناممکن بود پس رمان
زمانی ممکن شد که انسان خودش موضوع فهم
درک شناخت سنجش و آگاهی خودش ت تانس
بشه بنابراین موضوع رمان چیه
انسان انسان و فقط انسان و هیچ چیزی جز
انسان
انسان که خودآگاه انسانی که داره
خودشو نگران و مضطرب نگاه میکنه برانداز
میکنه
با اتش تمام سعی میکنه بفهمه به داد خودش
برسه به سمت خوشبختی ببره از رنج نجات
بده این انسان در رمان فقط میت امکان این
رو پیدا
میکنه منظورم در ادبیات در حوزه
ادبیات بنابر بعد به این به این معنا نیست
که فقط رمان این کارو میکنه بلکه رمان
میشه مبنا و الگو و سرمشک بنابراین از به
منای دقیق
کلمه مدرن رمان فقط مدرن نیست بلکه
مدرنیته رمان
هست یعنی رمان میشه یه الگو یه سرمشک یه
نمونه یه قالب که هر چیز مدرن رو بخوایم
بشناسیم اگر رومانو بشناسین میتونیم
بشناسیم یعنی مثل این میمونه که شما یه
نفر به شما
یک تلسکوپی بده که از توی این تلسکوپ شما
بتونید اگه بخواین آسمان رو نگاه کنید هر
سمت آسمانو بخواید ببینید فقط از تو این
تلسکوپ میتونید ببینید معیار
قالب
و چارچوب
فهم مدرنیته از طریق فهم رمان و مدرن بودن
رمان مهیا
میشه اگر یادتون باشه وقتی میگیم که فلسفه
مدرن ذهن میره به
دکارت
دکارت
شاهکارش رساله گفتار در روش به کار بردن
عقل
این
اثر درست همون چیزیست که میخوایم بگیم هم
رمانه و هم جستار حالا راجع به جستار هم
صحبت خواهم
کرد برخلاف تمام سنت
فلسفی قرون وستا و زمان خودش دکارت به جای
اینکه یک رساله علمی دانشگاهی جا سنگین
مثل این رسالههای خیلی مهم و با ارزشی که
آقایون دکترای ما مینویسن دکترا فلسفه
منظورمه
اومد برای اولین بار اولاً به جای اینکه
به زبان لاتین بنویسه که زبان علمای اعلام
و آیات عزام بود زبان به اصطلاح دانشگاه
بود زبان رسمی بود زبان رسمی عالمان بود
به جای اینکه بیاد به اون زبان رسمی
بنویسه اومد به زبان مردم کوچه بازان نوشت
اومد به فرانسه نوشت فرانسه زبان مردم
عادی بود زبانی که علم با اون زبان نوشته
نمیشد و با اون
زبان داد و ستت
نمیشد این خیلی مهم بود یعنی چی یعنی
دکارت میگفت که من که نمیخوام بیام راجع
به مسائل فلسفی فکر کنم حرف بزنم مثل بقیه
من میخوام راجع به خودم حرف بزنم و شما
زمانی راجع به خودتون حرف
میزنین که به زبان مادری حرف
بزنیم
اگر
اندوه عمیقی داشته باشین شما بخواین اون
اندوه بیان بکنید جز زبان مادری نمیتونید
اونو بیان بکنید اگر شادی سرشاری داشته
باشید جزو زبان فارسی که زبان ماست
نمیتونید کلمهای راجع به او بگید گریه
کردن خندیدن عاشق شدن و صمیمی شدن و هم
نهایت امکانی که انسان برای بیان نهفت دور
از دست درونی خودش برای دیگران داره تنها
راهی که شما میتونید
درون پوشیده خودتون رو بر دیگران آشکار
کنید از راه زبان مادریه این اتفاقیست که
در فرهنگ ما افتاد در فرهنگ ما فقها و
فلاسفه و مثلاً تاریخ نگاران درباری
اینا آثار خودشونو به به زبان عربی
مینوشتن زبان رسمی وقتی شما به زبان رسمی
مینویسید یعنی که شما دیگه حق ندارید ترج
دلتون میخواید بنویسید از یک قواعدی که
همه باید رعایت بکنن رعایت کنید مثل این
میمونه که
شما چه میدونم چی بگم
یک
مثلاً یه چیزی
که مثلاً میخواید فایل مالیات تونو پر
بکنید فرم مالیات تونو پر بکنید این فرم
مالیات شما نمیسازی بلکه یک نهادی ساخته
و شما باید مو به مو طبق اون فرم عمل
بکنید و بنویسید این کاریست که دیگران هم
باید این کارو بکنن تا بشه گفت او فرم
مالیات خودشو پر کرده این اتفاقی بود که
در عالم فکر و فلسفه افتاده بود دیگه در
حال فرهنگ ما به عربی و در
فرهنگ اروپایی به لاتین بنابراین هیچ اثری
از شما در اونجا نیست یعنی وقتی که شما
نگاه میکنید به رساله آقای مثلاً فلان شما
نمیفهمید این
آقا وقتی اینو نوشته حالش خوب بوده حالش
بد بوده دردی داشته مرضی داشته دنبال پول
بوده نمیدونم اصلا خودش نوشته کی نوشته نه
شما با یک نوشته غیر
شخصی و
و
بدون انسان بدون صورت مواجه هستید شما
هرگز نمیتونید رد پایی از خصوصیات و ویژگی
شخصی نویسنده رو در ا پیدا
بکنید ولی وقتی انسان مسئله
میشه چگونه میتونه انسان مسئله بشه از
راه گفتن اینکه من انسان هستم یعنی زمانی
که من میگویم من من منم کی من منم که بگم
من بنابراین زمانی من میتوانستم خودم رو
بشناسم و بشناسم که بتوانم اون خود شخصی
اون خود خودمو با به قول مونتین با تمام
بدیا و زشتی و بیماریها و کجی و دردسرا و
غما و غصهها و بداخلاقی و زشت کاریها
بتونم هرچی هستم همونو بنویسم همون جور که
هستم خودم رو بیان بکنم این یعنی که وقتی
شما نوشته متینو
میخونید در لحظه به لحظه شما
با یک انسانی مواجه هستین که خاصه با یه
شخص طرف هستید شما وقتی که نوشته متینو
میخونین انگار که دارین در درون اقلیم روح
او قدم میزنید انگار که در درون او حضور
دارید انگار که دارید در یک فضای کامل
خاص ذره به ذره زیباییها و بدیها و
کژیها و کاستی های اون رو دارید کشف
میکنید که اگر یه کتاب دیگه بخونید اصلا
یه چیز دیگه خواهد بود خب این دکار تصمیم
گرفت فلسفه
رو دیگه به صورت مدرسه و دانشگاهی کتاب
ننوسه چرا چون اصلا مهم نبود راستش راستشو
بهتون بگم یعنی بهترین دانشگاه رفته بود
بهترین استادا رو دیده بود بهترین کتابم
خونده بود ولی ده بود این این حرفها اینا
خب اصلاً هیچ روحش رو ارضا نمیکنن اصلا به
مسئلههای او جواب نمیدن اصلا بیمعنی یه
جوری خب حالا مثلا به
قول آمریکایی سووا حالا یریم که این
اینجوره حالا که چی چه ربطی به من داره
مثل اینکه من به شما بگم که در یک منظومه
شمسی که شما اصلاً اسمشم نمیدونی
۵ تا غول زندگی میکنن که مثلاً امروز
قراره با هم برن شام بخورن خ به چه درد
شما میخوره دانستن یا ندانستن این چه
گرهی از معماهای ذهن شما رو باز میکنه
دکارد متنفر بود از کتاب متنفر متنفر به
خاطر اینکه کتابهایی که میخوند و وجود
داشت کتابهایی بودن که در عین اونکه
احترام و ارزش و اعتبار
داشتن به جهان
واقعی که درش به سر میبرد به اون پرسشهای
بسیار عمیقی که ذهن او رو میگزید به اون
دلهره هایی که شب آرام او رو
میگرفت و به اون چیزایی که او برای زیستن
به پاسخی برا اونها نیاز داشت هیچ ربطی
نداشته مثل اینکه من الان یک کتابی به
چینی بخونم راجع به مثلاً یک روستایی در
قرن مثلاً دوم میلادی حالا چی به چه درد
من میخوره یه چیزی کاملاً بله شما اگر اهل
تفنن باشین اهل سرگرمی باشین اهل این
باشید که دنبال شغلی میخواید برید دانشگاه
درس بدین مسئلتون اینه که درآمد داشته
باشین میتونین اینجوری فلسفه رو نگاه
بکنید و کتاب بنویسید و تفسیر بنویسید و
ترجمههای
بسیار افتخارآمیز برا
خودتون بکنین و یه کارنامه همچین
بالا بلند و مثل چیزی که در ایران خیلی
زیاده دیگه علمای علام الان چیزی که زیاده
ما دچار تورم آیتالله
و تسلسل دکتر هستیم این هدف یک شغله یک
کاره حالا اگه مثلاً فردا من دیدم که یه
شغلی هست که درآمدش بیشتر از تدریس در
دانشگاهه یا نشستن و ترجمه کردن کتابه
میرم دنبال اون یا اگر مثلاً یه
سرگرمی بهتری پیدا کردم با شطرنج آشنا شدم
بیشتر وقتم به شطرنج
میگذرونم دکارت این
سنت منجمد سرد بیروح بیمعنی
سنگ شده رو شکست البته خب یه کاری بود
شبیه گالیله خیلی با ترس لرز و
بدبختی اومد اولا به زبان خودش نوشت و
ثانیا به سبک خودش یعنی به جای اینکه شروع
کنه با جملات بسیار رسمی و
نمیدونم غالبی و خیلی علمایی اومد گفت
سلام خواننده
محترم من میخوام در اینجا به شما داستان
خودمو تعریف کنم نشون می میگه که
من این زمان متولد شدم در اینجا و اونجا
در مدرسه فلان درس خوندم مدرسه ما خیلی
خوب بود بعد اول مثلاً ریاضیات خوندم دیگه
تا اونجا که ممکن بود در زمینه ریاضیات
تحصیل کردم بعد رفتم علم خوندم بعد فلسفه
خوندم بعد دین خوندم
ولی یک دونه از این کتابایی که من خوندم
یا یه دونه از این استادای که من دیدم
نتونست به من بگه که من چطوری
میتونم اط داشته باشم که اونچه که فکر
میکنم درسته اونچه که میبینم اشتباه نیست
اونچه
که در فکر خودم تصور میکنم توهم من نیست
من از کجا بدونم که
این شبهی که از دور داره میاد شبه انسانه
یا من خیالاتی شدم از کجا بدونم این چوبی
که در حوض حوض پراب فرو میکنم و شکسته
نشون میده و چشم من قادر نیست اون رو به
همون صورتی ببینه که در واقع هست از کجا
الون بقیه چیزا که من میبینم
همش خطای از خطای بری من نباشه من چگونه
میتونم به حواس خودم اعتماد کنم من چطور
میتونم بگم که اونچه که من حس میکنم اون
چیزیست که هست هیچ کدام از این کتابا هیچ
کدام از این معلومات بسیار با
ارزش که یه مش آدمای استادای جا سنگین فقط
میساختن هیچ کدم اینا دردی از من دعوا
نکرد خب ک دکارد تحت تاثیر مونتین بود
دیگه دچار شکاکیت شده بود سؤال میکرد از
همه چی سؤال میکرد هرچی که مردم براشون
بدیهی بودن میپرسید برای چی این حرفی که
تو داری میزنی از کجا میگی که این حرف
درسته من چطوری میتونم اعتماد کنم به حرف
تو
این شکاکیت روحش رو پریشان کرده بود و درد
داشت مسئله داشت بنابراین نمیتونست به
زبانی که زبان او نیست زبانی که با خودش
حرف نمیزنه حرف بزنه فلسفه ورزی واقعی
فقط و فقط با زبانیست که شما با خودتون
حرف میزنید چون فلسفه پرزی در وحله اول
یعنی گفتگو با خود شما با خودتون باید
بتونید حرف بزنید که با بتونید برای
دیگران بگید
یعنی هیچگونه زرق و برق و بلاغت و فصح و
خودنمایی و تفاخر و نمیدونم اینجور اگر
توش راه بدید یعنی کشتید دیگه فلسفه رزی
نیست این فقط به
درد پول درآوردن و چشم همسایه کور کردن
میخوره این به درد اینکه فکر کردن حاصلی
داشته باشه نیست بنابراین باید خالصانه
مثل کسی که نیایش میکنه مثل کسی که حاجتی
داره از خداوند بیماره
یا رنجی برو آمده و او از نهفت جان و از
سر بیچارگی و استیصال و با صداقت توام در
پیشگاه خداوند زاری میکنه به همین دلیل
فلسفه ورزی یک جور نیایش نیایش در معبد
حقیقت و یک ذره ناراستی و
ریاکاری مطلقا باهاش سازگار
نیست فیلسوفان درسته که نمیتونن به حقیقت
برسن اما باید حقیقت جوو باشن باید
صادقانه در پی حقیقت باشن در انگلیسی
میگیم
تروث یعنی حقیقت بحث فلسفه حقیقت نیست
بلکه تروت فولنس هست یعنی مهم نیست که تو
نمیتونی به حقیقت دست پیدا بکنی اما مهمه
که تو در
جستجوی حقیقت صداقت داشته باشی این مهمه
این شما رو فیلسوف میکنه و دکارت به این
شیوه فیلسوف شد همان طوری که مونتین به
این شیوه نویسنده شد
مونتین دقیقاً مثل دکارت در قرن پیش از او
دید چقدر کتاب هست تو این دنیا وقتی دیدین
الان شما
ما وارد یک چه میونم مخصوصا قم قم یک شهر
عجیب غریب یعنی به شکل
واقعا نخواستنی پر از کتابه و کتابهایی که
مثلا صد جلده و عین درست
مثل چی میگ جعبه
های
منبتکاری از یه کارخونه زرق و برق با جلدا
طلایی قفسه های خیلی مرتب
منظم این شهر میپوکه از کتاب و کتاب اصلاً
مهمه همه یعنی اگه شما کتاب ندارید یعنی
سواد نداری بنابراین کتاب داشتن فقط برا
خوندن نیست برای اثبات سواده مثل دکتر و
مهندس و نمدونم اینجور چیزاست دکتر و
مهندس فقط نشون نشانه سواد شما نیست بلکه
به این موقعیت و تمایز اجتماعی اشاره
میکنه منتن دقیقاً
این همه کتاب و و
هیچ معجزهای از اینها در نمیاد این همه
کتاب اما کتابایی که همه لالن به جای
اینکه شما رو روشنی بدن و راهی نشون بدن
شما رو خفه میکنن استاد فلان نمیدونم
محقق فلان علامه فلان برای بستن دهن مهمن
نه برای مرحمی بر درد شما گذاشتن به همین
دلیل بود که اونم تصمیم گرفت به تمام این
کتابها و کتاب بازیها و کتاب نمایی ها
پشت
بکنه و اصلاً ذهنشو شروع کنه به جارو کردن
مثل یه خونه تکونی عید نوروز که ما
میکنیم شروع کرد هرچه کهنه و گندیده و
پوسیده را بهرهای بر بهر او بهر آن
نادیده را هرچه گندیده و پوسیده و مونده و
اینا از قبلت بریز دور بریز
د خانه از از اغیار خالیه و برای یار
آمادش خونهی که اغیار درش نباش باشند
خونهی که پر از آدمهای غریبه است شما
هرگز با معشوقتون در اون قرار نمیگذارید
برای اینکه با معشوقتون یا میزبان
معشوقتون باشین باید هرچی غریب است بیرون
کنین این کاریست که مانتین کرد بنابراین
سعی کرد اول دستار هاش میگه من در اینجا
خواننده عزیز اگر اومدی که حرفای مهم
بشنوی اگر اومدی که مسائل
خیلی پیچیده فلسفی و نمیدونم علمی رو
اینجا حل کنی ببینی این از اینجا خ اینجا
خبر این کتاب من هیچ شباهتی به کتابی دیگه
نداره این کتاب فقط و فقط درباره منه و
برای تو هیچ ارزشی نداره تو اصلا تو نباید
مهم باشه که من کیم چیم و زندگیم چطوره ب
اگر اول کتاب
هشدار میده همین جا دارم بهت میگم هیچ
لازم نیست خوشت بیاد از این کتاب هیچ لازم
نیست که وقتم تلف بکنی همین جا من با تو
خداحافظی میکنم اول جستارها با خواننده
خداحافظی میکنه با در حقیقت با خداحافظی
شروع میشه این خداحافظی به سنته این
خداحافظی به گذشته تسلب یافته و متحجر شده
است این خداحافظی به عادته این وداع با
دروغه و آغاز عصر
مد و میگه من دیدم هیچ چیزی برای نوشتن به
ارزش خود من نیست هیچ موضوعی در
جهان ارزش نوشتن نداره به جز خودم و تصمیم
گرفتم در این جستارها فقط و فقط در ب خودم
بوسم منت اینو به همین دلیل میشه گفت
او به نوعی بنیانگذار اصل مدرن هست مثل
سروانتس و شک خب ولی این فقط
محتوای یک جدید
نبود بلکه یه شکل دیگر گفتن بود و
چرا شکل به شکل دیگری نیاز داشت به خاطر
اینکه
اساساً
گفتن یعنی شکلی که شما میگید نه چیزی که
میگید اون چیزی که شما میگید از طریق شکلی
که میگید منتقل میشه و بس یعنی شما
نمیتونید بگید که این اون چیزی پیام من
بود و اینم اون الفاظی بود که من براش
انتخاب
کردم من میتونستم مثلاً با یه الفاظ دیگه
بیان بکنم من میخواستم به شما بگم که من
فردا صبح میخوام مرخصی بگیرم این میتونه
مستم بگم که فردا مرخصی میتونستم ۵ تا
جمله دیگه هم باش اضافه کنم بنابراین شکل
گفتن من با محتواش جداست این تمایز این
دوگانگی بین فرم و محتوا از بین رفت و
انسان مدرن با درک این واقعیت به وجود آمد
و زاده شد که هرچه هست فرمه هرچ هر چه هست
شکله هرچه هست سبکه مدرن بودن این نیست که
شما عقایدی
جدید پیدا
بکنید آدم مدرن با عقایدش مدرن نمیشه
با مدرن زیستن با
شکل نگاه کردن به جهان با شکل درک کردن
جهان و شکل سخن گفتن شکل کنش ورزیدن شکل
دیدن و شکل بودن مدرن
میشه ما نباید فکر کنیم که اگر
شبیه سروانتس بنویسیم یا شبیه دکارت فکر
بکنیم یا از فان فرمولهای علمی تقلید
بکنیم و مشابه اونا خلق بکنیم پس مدرن
شدیم نه اون چیزی که بسیار بسیار سخته
اینه که یاد بگیرین شیوه دیگر
برای هر چیزی که به انسانیت شما و هستی
شما ارتباط داره خلق بکنید اگر بخواید چون
شما همیشه میتونید محتواها رو کپی کنید
کپی پیس کردن هیچ از کهنترین ایام بوده
دیگه افسانهها چین افسانهها شما
میشنوین یه نفر دیگه میگین قصهها چین
لالاییا چین لالایی
چیز سرودهایی هستن که شما از مادرتون
میشنوید برای دختر و میخونید بنابراین
این وسط شما کاملاً هم کار کپی پیست انجام
میدید اما انسان
مدرن مدرن نیست و وجود نداره مگر با اینکه
خودش باشه و خودش بودن یعنی شکل دیگر بودن
و من بتونم شما رو از دیگری فرق بگذارم با
تشخیص شکل دیگر شما ما چ من چجوری میفهمم
که شما مثلاً علی هستید و مثلاً حسین
نیستی چهجوری نظر شکلتون قیافتون
صداتون نوع رفتاری شما به من نشون میده که
شما چی هستید چی فکر میکنید طرز حرف زدن
شما به من میگه شما از کدوم طبقه اجتماعی
هستین سر کدوم صفه به قول ما ایرانیا بزرگ
شدین چقدر تحصیلات دارین نیتت چیه
خواستتون
چیه چه بهرهای از ادب دارین چه بهرهی از
دانش دارین همه رو ازش شکل میفهمم اگر
شما بگید بشین به تمک و چی
میگن بشین بم کلمات شبیه این اینا هر کدوم
ممکنه بما بله بفرما بله ممکنه که از به
ظاهر یک نقش رو بازی میکنن به یه چیزی
فرمان میدن اما اینا کاملاً متفاوتن اگه
کسی به من بگه بتمرگ یعنی اینکه من با در
یک رابطه بسیار
بحرانی با او به سر میبرم اگر کسی به من
میگه بفرما من خودم رو در یک رابطه کاملاً
متفاوتی میبینم اگه کسی به من بگه که
بنشین کاملاً شکل دیگری مینشینم او با
گفتن این کلمه یک این کلمات یعنی خود این
صدا خود این
آوا تأثیر فیزیکی میذاره رو من یعنی اگر
یه کسی به من بگه به تمک من عصبانی میشم
خونم به جوش میاد اگه کسی بگه بفرما ممکنه
دچار حج و حیا بشم یعنی در درون
خودم عواطف و احساسات متفاوت احساس بکنم
بنابراین این شکل گفتن طرز گفتن و طرز
بیان کردن هست
که چیزی به ما
میگه و به ما میگه که این حرف دقیقاً چی
هست چه ارزشی داره و شما در پاسخ باید چه
بکنی مونتین برای اینکه بنویسه از
خودش نمیتونست به شیوههای قبل بنویسه
بنابراین یک شیوه جدید خلق کرد اسم اونو
گذاشت اسی جستار ما در فارسی خب برامون
تازه است معمولاً ما با مقاله آشنا هستیم
مقاله معمولاً تصور عمومی اینه که یک
نوشتهای که از نظر حجم کمتر از کتابه اگه
حالا چه دست صفحه چه ۲۰ صفحه ولی اگه ۲۰
صفحه شد دیگه کتابه دیگه مقاله نیست و یک
کارکرده خاصی داره دیگه شما باید برای
مثلاً ممکنه برای تکلیف درسی تون وظیفه
تحصیلی تون میان ترم آخر ترم مقاله بدین
اما آخر دوره تحصیلی تون باید رساله فوق
لیسانس بنی اون دیگه مقاله نیست اون یک
فرم دیگریست حجمش فرق میکنه قالبش فرق
میکنه دستار به از یک جهت شبیه مقاله است
و اون اینه که
معمولاً حجمش
مثل مقاله کوتاهتر از
کتابه اما باز هم
این اون رو خیلی با
مقاله شبیه نمیکنه جستار یک چیز شکلی از
نوشتن که کاملاً با مقاله متفاوته همه چی
ش
و آفریننده این سبک
نوشتار مونتین هست مونتین وقتی که اینطور
نوشت بعد فرنسیس بیکن اینطور نوشت بعد
کانت اینطور نوشت بعد دکارت اینطور نوشت
بعد یک شکلی شد برای نوشتن که مدرنیته در
حقیقت با اون به وجود اومد مدرنیته رو
جستار ساخت به همین دلیل نه فقط جستار
مدرنه که مدرنیته
جزاره انقلاب فرانسه محصول
جزاره مطبوعات محصول
جستارنویسان فقط اون چیزی نیست که منتشر
میشه بلکه اون چیزیست که ما باهاش فکر
میکنیم طرزی که زندگی میکنیم طرزی که در
خصوصیترین رابطه هامون با
آدمها به کار میگیریم بنابراین جستار
فقط طرز بیان جدیدی نیست بلکه یک شکل دیگر
زیستن هست یه نوع دیگر بودنه به همین دلیل
که شما نمیتونید فقط
برید کلاس انشا یا این کلاسهایی که داستان
نویسی و
نمیدونم کریتیو رایتینگ من هیچ موقع
نفهمیدم که اینا چه فایدهای دارن
نمیتونید با اینها شما نویسنده بشید هیچ
نویسندهای تا الان من نمیشناسم که با
رفتن کلاس نویسندگی نویسنده شده
باشه
و شما در نویسندگی رو نه جستارنویسی رو نه
شعر گفتن رو و نه رمان نوشتن رو با آموختن
چند تا
تکنیک زبانی از یه نفر دیگه نمیتونید یاد
بگیرید بنابراین تقریباً میشه گفت که به
ندرت شما در زبان فارسی میتونید به اثری
اشاره بکنید که به معنای حقیقی کلمه رمان
باشه داستان هست هست چیزایی دیگه میتونی
روش اسم
بذاری یا هزاران مقاله میتونید پیدا بکنید
که میتونید بهش بگید مقاله یادداشت یا از
این تعبیرات خیلی سانتیم
مانتال خیلی لوس که نمیدونم دل نوشت و
نمیدونم از اینجور چیزا هر چیزی میتونید
بهش بگید ولی جستار نمیتونید بهش بگید
حالا جستار چیه
ه حتماً در مورد جستار باید دو سه جلسه
جداگانه بگذاریم ولی براتون توضیح میدم که
جستار چیه و در مورد کندرا چرا شما
نمیتونید رمان هاشو بفهمید بدون اینکه نه
تنها جستارها شو بفهمید که اساساً بفهمید
جستار برای کوندرا چه معنی میده و بالاتر
از اینها به قول امام راحل بدونید که
سبکی که
میشه بر برای نوشتههای رمانهای
کاندرا نام نام
گذاشت سبک جستاری است یعنی
میگن کندرا خالق سبک رمان جستاری اسیست
ناوا حالا
این یکی از کلیدهای
اصلی برای ورود به
عمارت هنری و فکری کندد راست که متأسفانه
در
ایران خیلی راجع بهش من ندیدم صحبت کنن
بنابراین کسانی که کندرا رو در ایران خوند
از جمله خودم در ایران خوندم نتونستم اصلا
بفهمم
که کندرا کی هست و چی
هست فکر کردم مثل مثلا ر اعتمادیه یه چیزی
حالا تو مایا
جستار یعنی که
شما نه اینکه مثلاً دکترا دارید دانشمند
محترمی هستید سوادی دارید اطلاعات عمومی
دارید بله من فقط بگم یک ساعت و نزدیک نیم
شده آ اوکی
میخوا آره الان جمعش
میکن در جستار شما هدفتون این نیست که
سواد خودتون رو بیان بکنید اطلاعاتی به
کسی بدید دانشی رو در اختیار کسی قرار
بدید نتایج پژوهش وو بگید نه جستار وقتی
که شما با یک مسئله ایدهی میاد به ذهن
شما که به مسائل واقعیتون ارتباط داره
الان شما دارین فکر میکنین
که ما باید برای مثلاً برای این انتخابات
آینده چیکار بکنیم ما برای اینکه آدمها
مثلاً کمتر همدیگه رو کشتن چه باید بکنیم
پایین آوردن قتل جنایت چه باید بکنیم ما
برای اینکه از ترس و اضطراب خودمون کم
بکنیم یه مسئله خیلی مسئله خودتون مسئله
واقعی اصلاً ربطی نداره به دانش دیگران و
پژوهش و این حرفا این یک مسئلهای اس که
شما انقدر روش فکر میکنید ت یه ایدهای
به نظرتون میاد که البته ایده خام که هنوز
نه تحقیقی کردید نه آزمایشی کردید نه هم
هنوز استدلال
و اسناد کافی براش دارید ولی یه ایده
جدیده به نظر جالبه تا حالا کسی به ذهنش
نرسیده یا شما بهش برنخورد بنابراین جستار
رو انتخاب میکنید به خاطر اینکه جستار از
تمام اون قواعد دست و
پاگیر نوشتاری که شما در قالبهای دیگه
میبینید رهاست جستار قلمرو
آزادیست و این از این رو مهمه که انسان
مدرن یعنی انسانی که بالاترین آرمانش
آزاده
آگاهی مدرن آگاهی آزادی آگاهی به آزادی
و آگاهی آزادانه
است در یک کلام مدرن بودن یعنی آزاد بودن
یا آزادی
خواستن
جستار تنها یا بهترین قلمرو زبانی و
نوشتاری اس که بشر برای در زمان منت قادر
شد خلق بکنه یک قلمروی آزاد و رها هر جوری
دلت میخواد بنویس هر قدر بهت میخواد بنویس
هر شکلی برا بیانش میخوای انتخاب کن
اما حرف خودتو بنویس ایده خودتو بنویس
صادقانه
بنویس یه چیزی که واقعاً به ذهنت رسیده و
مال خودته اونجور که به ذهنت رسیده و به
همون دلیل که به ذهنت رسیده همونو بنویس
یعنی خودت باش عریان عریان به
قول دریدا د قبه میکنه لباسشو میکن پیر
یک از یک شعری از بات هست که دختری که
وارد میشه و این پیرهن با ورود او از
شانهها میفته زمین
کاملاً به قول حافظ پیرهن چاک میشه این
جستار جستار شما هیچ نیازی ندارید پاورقی
بزنید نقل قول کنید به آیهای استناد بکنید
از آدم مشهوری هیچ هیچ اونچه که مهمه خود
ایده
شماست
همین کاری که شما میتونید در گفتار در به
کار بردن در روش راه بردن عقل دکارت
ببینید
دکارت برای اینکه یک ایده جدید داشت
بهترین ژانر و قالبی که برا بیان تونست
پیدا بکنه اون چیزی بود که قبل از او
مونتین انتخاب کرده بود و کانت یک ج جستار
نویس صاحب سبک خلاقی بود که بهترین
ایدههای او خودش رو در قالب جستار بیان
کرد روشنگری چیست یک جزاره
کوندرا کاری که میکنه د تا ژانری که تا
اون زمان کمابیش جدا بودن اینها رو با هم
تلفیق میکنه کندران میگه که
من قرار نیست که برا شما قصه بگم یه
داستان جنایی تعریف بکنم یه اول کتاب یه
معما براتون طرح بکنم و همین طوری در ۵۰۰
صفحه بکشونم این تونو به هیجان تون بیارم
و آخر داستان گره ممار نه من اول داستان
آخرشو بهتون میگم این آدم میمیره تموم شه
اصلا خود قصه هیچ اهمیتی ندار
مطلق من میخوام اگر به شما قصه براتون قصه
میگم
نه به خاطر اینکه شما ب با شخصیتهای قصه
آشنا بشید نگران سرگذشت بشید خوشتون بیاد
از اینا یا بدتون بیاد من برا شما یه
قصهای میگم و جوری میگم که شما با یک
موقعیت انسانی یک
موقعیت حقیقتاً انسانی آشنا
بشید و بتونید
یک جلوه جدیدی از روح انسان رو کشف بکنید
به همین خاطر که یه ذره قصه میگم براتون
یه ذره هم حرفای دیگه میزنم مثل اینکه من
مثل د تا آدمی که هیچ عجلهای ندارن از
خونه به سرعت برن مدرسه نه اینا میخوان
تفریحی بگه بعد از ظهر تصمیم گرفتن یه
مسیر طولانی رو قدم بزنن یه ذره میرن وسطش
وایمیستن ممکنه یه جا برن غذا بخورن یه جا
راهشونو عوض کنن بنابراین سبک کندرا یک
سبکی راحت
اول داستان سبکی تحمل ناپذیر هستی با یک
حرفای فلسفی شروع میشه که نیچه یک اصطلاحی
داره به نام بازگشت ابدی خب حالا این
بازگشت ابدی چیه بعد اگر بازگشت ابدی
اینجوری بگیریم اونوقت زندگی ما چه خواهد
شد نمیاد اول با گفتن که بله تقی بود و
نقی بود و حسن بود و اینا نشسته بودن
اینطور نه اول داستان هیچ قصهای نیست و
بعد همین طور که میرید شما نه غافلگیر
میشید نه هیجان زده میشید نه تحت تثیر نه
شما به طور متمرکز در یک موقعیت
انسانی قرار دارید
دارید یک نه قصه کسی رو
بلکه موقعیت ی کسی رو درک
میکنیم
عنوان
رمانهای کندرا عنوان موقعیتهای انسانی
سبکی تحمل ناپذیر
هستی جاودانگی جشن بیمعنایی
هویت
جهالت زندگی جای دیگر است اینا
مفهوم مفهوم نه اشاره به شخصیتی نه اشاره
به قصهی نه اشاره به اتفاقی اینا شما رو
به موقعیتهای انسانی آشنا میکنن کوندرا
در
اینجا میسته
در
میان هم دو ژانر مختلف که تا کنون این
اینگونه با هم آمیخته نشده بودن و هم در
چهار راه
فلسفه
موسیقی جستار و
شعر این آدم آدمیست
که به اصطلاح افقهای گوناگونی رو همزمان
زندگی میکنه و به خواننده انعکاس میده به
همین دلیل بهش میگن که رمان نویس جستاری
نه نه تنها رمان نویسه نه تنها جستار
نویسه بلکه رمان جستاری مینویسه ببخشید
اگر طولانی
حرف خست ن باشین آقای خرجی بسیار عالی
استفاده
کرده دوستان اگر کسی سوال داره با کمال
میل میتونه بیاد
بالا در این فاصله آقای خرجی هم یه
استراحت کوتاهی
بکنم فکر کنم شما بیشتر از من به استراحت
نیازی نه آقای حرجی من خوبم
مرسی
اگر دوستان نیامدن یه نکته رم اضافه کنم
در ترجمههای فارسی حالا جد از نوع
ترجمهها به دلیل اینکه کندرا از
تعابیر به قول وزارت ارشاد اسلامی مستهجن
خیلی زیاد استفاده میکنه و موقعیتهای
مثلاً عشق بازی و تن خمگین جور چیزا درش
زیاده سانسور بسیار زیادی هست در ترجمهها
یعنی هم از وسط متن انداختن از وسط داستان
هم داستانهایی حذف شده و این خب اصلا بینا
کرده دیگه مثل فیلمهایی که من در سینما در
ایران میدیدم یه ساعت بود بعد اومدیم در
خارج که نگاه کردیم مثلا ه ساعت و نیمه خب
اصلا یه چیز دیگه
است در ای به همین دلیل در
طبقه
نویسندگان بیپرده نویس و بیپر نویس و با
معیارهای نظام مقدس جمهوری اسلامی
غیراخلاقی شمرده میشه کسی که ما میگفتیم
فیلم صحنه داره فیلمایی که صحنه دارن فرق
میکرد با فیلمایی که صحنه ندارن شما با
خانواده نمیشناسید فیلمای صحنه داره
ببینید اخلاقی نبود اما این نکته رو توجه
بکنید که خیلی در فهم کندرا مهمه
کوندرا یک
فیلسوف سراپا اخلاقی و سیاسیه یعنی در
کندرا اخلاق و سیاست یکین و اخلاق و سیاست
بنیان جهانیست که کندرا باش زیست اندیشید
و خلق کرد و اگر شما درکی اخلاقی و درک
سیاسی از رمانهای او پیدا نکردید حتماً
باید ذهن خودتون رو رو آموخته بکنید و
دوباره از نو
بخونید و فهمید که او اخلاق رو چگونه
میفهمه و سیاست رو چگونه میفهمه در عین
اینکه بارها تأکید میکنه رمان من سیاسی
نیست بلکه جهان او اندیشه او سیاسی است
رمان او رمان رمان چیزی نیست جز رمان به
خاطر همین اصلا رمان جنایی رو رمان
نمیدونه یا رمان رمانهای دیگه رو رمان
یعنی رمان هیچ و بس ولی چون انسان بدون
اخلاق و بدون سیاست معنا نداره و انسان
مسئله رمان هست پس سیاست و اخلاق در قلب
اندیشه و
هنر