در این جلسه در این ۴ل پا دقیقه آینده من
دو سه چهار خط این کتابو میخونم و توضیح
میدم فقط این سه چهار خطو برای
اینکه به ما میتونه کمک بکنه که آرنت
انقلاب رو به چه معنا میفهمه و چرا برای
آرنت مسئله انقلاب مهم هست از ترجمه آقای
فولادوند
میخونم صفحه ۳
پ
و جایی که پاراگراف دوم پاراگراف آخر سط
سطرهای آخر از سنت آگوستین نقل میکنه که
برای اینکه آغازی وجود داشته باشد انسان
آفریده شده این مفهوم آغاز یه مفهوم خیلی
خیلی مهمه در آرنت یعنی بگین آغاز کردن و
آغاز در حقیقت آغاز نیست آغاز کردن هست
بنینگ هست
آغاز کردن یه مفهوم خیلی خیلی بنیادی اس
در
آرنت که ارتباط داره با مفهوم یه مفهوم
دیگه اصطلاح مهم دیگری که آرنت به کار
میبره نتالی تی که زمانی که آرنت با
یاسپرس کار میکرد روی رساله دکتراش رساله
دکترا
آرنت عنوانش هست عشق نزد سنت
آگوستین حالا جالبه دیگه خود
آرنت یهودیه
ولی چرا راجع به یک فیلسوف یا یک
متعلقه مسیحی کار کرده اینا همش نکتههای
مهمین و بعد چرا مسئله عشق و چرا عشق
مسئله مهمیه برای آرنت تمام فلسفه آرنت
میشه در عشق خلاصه کرد به یک به یک
معنای یعنی از اولین کتاب آرنت که یا
اولین کارش که اول اولین کارش نمیشه گفت
چون اولین کاری که آرنت نوشت زندگی نامه ی
خانم یهودی بود که اون هم جای خودش ی یه
روزی باید یکی دو جلسه راجع به اون صحبت
بکنیم ولی اولین
کار آکادمی که آرنت همون رساله دکتری هست
که مفهوم عشق توش بررسی میکنه تا آخرین
کار آرنت که کتاب لاف هست یا حیات
روح در حقیقت
اون عشق یک رشته نامرعی اس که همه
اندیشههای آرنت رو به نوعی پیوند
میده
و در
حقیق
آرنت برای مسئله شر مخصوصاً اونچه که بهش
دست پیدا
میکنه ایده عشق به جهان هست حالا فقط
خواستم م برای کسایی که آرنت دقیقتر
دنبال میکنن این ارتباط بین کلمات رو
توضیح بدم ولی اجازه بدید من بخونم تا
بتونیم توضیح
بدیم میگه
که به زبان سنت آگوستین برای اینکه آغازی
وجود داشته باشد انسان آفریده شده این
همان معناست که سرانجام در جریان
انقلابهای عصر جدید بر همگان روشن شد
رومیان بر این باور بودند که هرگونه
بنیادگذاری در حقیقت به معنای تجدید بنا و
بازسازی است اما اندیشه مهمتری که به رغم
تفاوت با تصور رومیان باز هم به گونهای
با آن ارتباط دارد این است که
آدمی برای پدید آوردن سرآغاز های نو مجهز
است زیرا خود سرآغازی نو به شمار میرود و
بنابراین آغازگر
است این ایده درخشانی است از آرن که انسان
آغازگر است انسان اون موجودیست که میتونه
آغاز
کنه حالا یعنی چی و چه ربطی داره به
انقلاب ببینید چه زمانی وقتی که میگیم
انقلاب طبیعتاً اونچه که به ذهن میاد و
معنای اولیش هست اینه که شما یک نظمی یک
چیزی که هست به هم
بزنید اونچه که هست رو نابود بکنید دیگه
این این ایده جدیدیست چون که
قبلاً بشر هرگز نمیتونست تصور بکنه که
میشه چیزها رو از بین برد میشه یه چیز رو
از نو آغاز
کرد انقلاب اساساً اینه که شما میتونید یک
چیزی رو از نوع آغاز کنید یعنی خراب کنید
و بعد که خراب کردید از نو آغاز
بکنید ما در فرهنگمون نوروز داریم درسته
نوروز به مفهوم اون آیینی اس که بر این
تصور یا انگاره یا اسطوره استوار هست که
جهان روزی که جهان آغاز
میشه اما این آغازی که
در نوروز هست
به مفهوم این نیست که جهان پایان میپذیره
دوباره آغاز میشه بلکه
تصور زمان تصور خطیه یعنی از اینجا که
آغاز میشه دوباره میره دو امسال نوروزه
میاد تا زمستون دوباره برمیگرده و
دوباره نوروز میشه یعنی که یک دایره است
از همان جا کامد آنجا میرود ما ز دریاییم
و دریا میرویم ما ز بالاییم و بالا
میرویم اناالله و انا الیه راجعون ها این
حلقه اس از یه جایی که شروع میکنید از
همونجا برمیگردید به
همونجا عصر مدرن
با به اصطلاح انقلابی در مفهوم زمان به
وجود میاد یعنی زمان به جای اینکه حلقوی
باشه شما از یک جا آغاز کنید و برگردید به
همون جا زمان خطی میشه ها
ناگهان این حلقه باز میشه و شما نه آغازی
دارید و نه پایانی و اینجاست که در حقیقت
انقلاب ممکن میشه یعنی وقتی که تصور
انقلاب به مفهوم از بین بردن قدیم و به
وجود آوردن جدید ایجاد میشه فقط زمانیست
که تصور خطی ممکنه از زمان و از
تاریخ
خب این به این معناست که انقلاب در برابر
سنت قرار میگیره یعنی اینکه
شما اونچه که به نام سنت داشتید از بین
میبرید و یک چیز جدیدی به جای او
میگذارید اما خود سنت چی
هست سنت یه مفهوم خود مفهوم سنت مفهوم
بسیار پیچیدهای است و خود آرنت هم بحثهای
مفصلی داره راجع به
سنت ولی اگر بخوایم خیلی خلاصه توضیح بدیم
سنت
رو باید بگیم که
سنت
یک به اصطلاح میگن دورس کستک یک ساخت
گفتاری یعنی مجموعهای از اساسا یک پدیده
زبانیست یعنی اونچه که ما میگیم حرف
میزنیم دربارش و اشاره میکنیم به ارزش ها
هنجارها ایدهها انگارهها و هر آنچه که
تصور ما را از جهان میساخته و از دوران
قدیم برجا مانده از پیش از ما پیش از ما
تصوراتی وجود داشته انگاره هایی وجود
داشته ایدههایی وجود داشته که ما در
ساختنش هیچ نقشی نداشتیم به این میگیم
سنت خب چرا اونوقت چه اشکالی پیش میاد
که انقلاب معنی پیدا میکنه زمانی انقلاب
معنی پیدا میکنه که سنت
دیگه معنای خودش رو از دست میده یا
تواناییش رو برای معنا بخشیدن از دست میده
وقتی که سنت توانایی خودش رو برای معنا
بخشیدن از دست میده اون وقت هست که انقلاب
ضرورت پیدا میکنه یعنی کهه مثلاً فرض
کنید تو جامعه ایران ما تا زمان مشروطه با
با یک فرهنگ و سنت و آداب و رسومی زندگی
میکردیم بعد ناگهان دیدیم که اون آداب و
رسومی که زندگی میکردیم اون ارزشهایی که
بهش باور داشتیم مثلاً فرض کنید همین راجع
به زنان مثلاً شکلی که
زنان در جامعه زندگی میکنن یا هستند
ناگهان دیدن که اون ارزشهایی که به ارث
بردن از گذشته با اون واقعیتی که درش
زندگی میکنن سازگار نیست و اینا تض داره
دیگه
اون مفاهیم قدیم نمیتونه به این واقعیت
جدید معنا بده این تضاد ایجاد میشه اقت
اینجاست که انقلاب معنا پیدا میکنه
شما دست به انقلاب میزنید حالا انقلاب
وقتی
که به مفهوم دقیق کلمه انقلاب این نیست که
شما صرفاً علیه سنتها بشورید به خاطر
اینکه اونچه که از
سنتها
به اصطلاح کارکرد خودشونو از دست میدن خود
به خود از بین رفتن یعنی شما فقط باید ا
یعنی فقط اعان میکنید فقط آگاه
میشید انقلاب در حقیقت این هست که
شما به جای اون
سنتها یک نظام جدیدی رو تأسیس میکنید یک
نظام جدید میسازید بنابراین همون طور که
دیروز توضیح دادم انقلاب رهایی نیست بلکه
آزادیست از نظر آر رهایی اینه که شما از
زندانی آزاد بشین این رهاییه
ولی رهایی لزوماً و به طور اتوماتیک آزادی
برای شما نمیاره شما میتوانید از چیزی رها
بشید بدون اینکه برای انجام کاری توانا
باشید آزادی یعنی کهه
توانایی انجام کاری
امکان انجام کاری نه
صرفاً رهایی از فشار و اجبار بیرونی این
یعنی تأسیس نظام جدید خب ولی اینجا هم همه
این کلماتو دقت کنید که هیچ کدوم به
معنایی که ما فارسی به کار میبریم نیست نه
سنت نه تأسیس نه نظام نه جدید اینا همه
ترجمه است هیچ کدوم به مفهومی که ما در
فارسی میفهمیم نیستن بنابراین باید حتماً
باید به مفهومها و نظریههایی که پشت
سرشون هست توجه
کرد آ
آرنت میگه که در همین ادامه همین جملاتی
که خوندم میگه که انقلاب آمریکا از این
لحاظ همانند نداشت صفحه
۳۰۷ سطر دوم میگه که انقلاب آمریکا از این
لحاظ همانند نداشت که نه تنها سازمان
سیاسی جدیدی را بنیاد نهاد بلکه به منزله
سرآغاز تاریخ یک ملت
بود اونچه که آرنت میگه در مورد انقلاب
آمریکا باید حتماً با نظریه درباره سنت
فهمیده بشه به این معنا که چگونه
آمریکاییها بدون
اینکه نه خودشون یک سنت سیاسی داشته باشن
نه اینکه بخوان از اروپایی تقلید بکنن یک
سنت جدید رو تاسیس
کردن حالا این تأسیس این سنت جدید بسیار
مهمه اینجا آرنت خیلی وامدار هایگر هست در
مورد اینکه شما چگونه مدرن میشین مدرن شدن
این نیست که شما از سنت جدا بشین از سنت
گسست گسست از سنت ایجاد کنید بلکه به این
مفهوم هست که به اصطلاح
تجدید ف هم بکنید از سنت یعنی چی تصور
کنید که سنت یه نقطهای است مثلاً نقطه زد
هست شما از این نقطه زد حرکت میکنید یک
مسیری رو و مثلاً ۵ کیلومتر راه میرید ولی
به جایی نمیرسید خب شما در این ۵ کیلومتر
اینو بهش میگیم
تاریخ اینو بهش میگیم راهی که از سنت یعنی
از اون نقطه زد کشیده شده و تا اون ۵
کیلومتر
آمده انسان مدرن انسانیست که اونجا که
وایساده از اونجا فاصله میگیره ولی فاصله
نمیگیره برای اینکه پشت سر بگذاره بلکه
فاصله میگذاره برای اینکه برگرده و نگاه
بکنه برای اینکه انسان مدرن را انسان مدرن
برای اینکه راهشو پیدا بکنه به عقب
برمیگرده برخلاف ما که فکر میکنیم مدرن
بودن رفتن به جلوه مدرن بودن رفتن به عقبه
در حقیقت شما برمیگردید به عقب یعنی
برمیگردید به اون نقطه ضد در حقیقت چرا
به خاطر اینکه اون مسیری که شما تا الان
آمدید و الان به بیراهه کشیده شده اون یکی
از امکانهای سنت بوده یعنی یکی از
راههایی بوده که شما میتونید یکی از
خطایی اس که میتونید بین نقطه زد و نقطهی
که ایستادید بکشید در حالی که هزاران خط
دیگه میتونید بین اینها تصور کنید شما
برای اینکه مدرن بشید باید برگردید به سنت
دوباره برگردید به اون نقطه آغاز و امکان
های جدیدی رو که در اون
سنت فعال نبوده فعال نشده یا به فعلیت
نرسیده اونها رو کشف بکنید و به فعلیت
برسونید در حقیقت این تلقی از مدرنیته هست
اونچه که آرنت میگه در مورد انقلاب آمریکا
اینه که انقلاب آمریکا همچین رابطهای
داره با سنت یعنی از یک طرف کاملاً جدیده
تازه است و گسست از سنته و از برمیگرده به
در حقیقت
سنت تأسیس خود تأسیس یک سنت رومیست که
آرنت ازش صحبت میکنه یعنی اونچه که
آمریکایی پدران بنیانگذار در آمریکا خلق
کردن از قانون از نمیدونم نظام سیاسی از
مفهوم سیاست از مفهوم حق مفهوم
دموکراسی همه در
اثر باز اندیشی سنت سابق بود وقتی که می
در میدونیم که در فرهنگ مدرن وقتی میگیم
رونسانس یا نقد یا فکر تاریخی اینا همش
برگشته به عقب دیگه بازگشت به
عقبه بنابراین شما با
انقلاب یک آگاهی انتقادی از سنت پیدا
میکنید نه اینکه فقط سنتو به هم میزنید
بلکه یک درک تازهای از سنت پیدا
میکنید بنابراین جدید یعنی تجدید دید سنت
به به این
اعتبار ما توی
فرهنگهای انقلابها
که بیشتر از انقلاب فرانسه الگو گرفتن به
قول توکویل
به شدت دوست داشتن
که همه چیز رو که مربوط به گذشته از بین
میبرن این تنفر از گذشته تنفر از هر چیزی
که اسم سنت
داره در عمل منجر شد به اینکه انقلاب باز
تولید همون چیزی شد که اونا ازش متنفر
بودن یعنی نتونستن که امر جدید رو به
مفهوم دقیق کلمه بنا بکنن این تنفر در
انقلاب آمریکا وجود نداشت آگاهی در عوض
وجود داشت یک آگاهی انتقادی به گذشته این
آگاهی انتقادی به گذشته یا سنت موجب شد که
سنتو تکرار نکنن سنت رو دوباره تأسیس کنن
و این اتفاق مهمی بود و برای آرنت انقلاب
به این معنا البته به بهترین چیزیست که
میتونه اتفاق بیفته یعنی آغاز جدید و در
حقیقت با همون مفهوم زایش یا زایایی که
عرض کردم نیت الیتی پیوند داره ولی در
انقلابهای که فقط تخریب میکنن و مبتنی بر
تنفر از گذشتن مبتنی بر همون که تکوی میگه
تنفر از
اربابانش اونها به بازتولید همون
[موسیقی]
نظام سنتی و نظامی که ازش متنفرن می
انجامند مثل همون تجربه که ما کمابیش
داشتیم و در نظامها
که در کشورهای اسلامی مخصوصا شما وقتی با
پدیده بنیادگرایی مواجه هستید بنیادگرایی
پدیده انقلابی اس دیگه میاد و همه چیزی که
مربوط به گذشته است نابود میکنه و اساسا
میخواد همه چیزو از نوع اسلامی کنه ولی
درست انقلابی مفهوم چیز هست مفهومی که ما
میفهمیم دیگه برهم زدن نظم قدیم ولی چون
ناتوانه از
تأسیس یک امر جدید هست
خطرناکترین شرارت آمیزترین و ویرانگر
ترین بخشهای همون سنتی رو که علیهش شورش
کرده دوباره بازتولید میکنه شما میبینید
که بنیادگرایی فعال کردن بدترین قسمتهای
سنت هست همون سنتی که نمیتونسته جواب بده
به جامعه و در نتیجه به ظهور بنیادگرایی
انجام میده بنابراین برای
انقلاب اگر بخواید انقلابی واقعی باشید
باید در پی تأسیس امر جدید باشید اما
تأسیس امر جدید یعنی فهم جدید از امر
قدیم صرف تنفر از امر قدیم یعنی ناآگاهی
این ارتباط انتقادی ارتباط تاریخی با قدیم
پیدا کردن یعنی مدرنیته مدرنیته یعنی فهم
تاریخی گذشته مدرنیته یعنی انسان تاریخی
مدرنیته یعنی خودآگاهی تاریخی و این یعنی
که شما اگر بخواید چیز جدید پیدا بکنید
اون چیز جدید پشت سرتونه نه
جلوتون بنابراین حواستون باشه که مثل
کشورهای ما که هرچی میخوایم مدرنتر بشیم
غیر مدرنتر
میشیم همون مثالی که فکر کنم پری رو زدم
راجع به اون فقیر بینوایی که مثنوی در
مولوی در مثنوی میگه هی از خدا میخواست
که خدایا به من یک پولی بده و بعد در خواب
دید که بهش گفتن که برو در فلان جا بایست
و تیری رو در کمان بگذار و اون تیر رو
بنداز و اونجا رو بکن و بکاف و در زیر خاک
اونجا گنج پیدا خواهی کرد این میرفت تیرو
میگذاشت در کمان
و میکشید و مینداخت اینور اونور همه جا رو
خلاصه حفاری کرد و به گنجی دست پیدا نکرد
سرخورده و مستاصل دوباره به درگاه خدا
زاری کرد که خدایا
چرا
انقدر منو آزار میدی چرا این گنجو برای من
پیدا نمیکنی من هر روز دارم میرم تیرو
میندازم
و تیرو بر کان میگذارم و میکشم و میندازم
ولی هیچ جا پیدا نمیکنم اون حاتف در خب
بهش میگه که ما به تو گفتیم که تیر رو بر
کمان
بنداز و تیر بر کمان بگذار و بیانداز ما
به تو نگفتیم که تیر بر کمان بگذار و بکش
و بیانداز تو اگر تیر بر کمان میگذاشتی و
میانداخت همون زیر پات میافتاد تیر و گنج
باید همونجا رو تو باید حفاری میکردی و
گنجو پیدا میکردی تو این تیرو میذاشتی بر
کمان و میکشیدی این تیر هی جاهای دور
میافتاد مولوی میگه ای کمان و تیرها بر
ساخته سید نزدیک و تو دور انداخته فلسفی
خود را ز اندیشه بکشت گو بدو کورا سوی گنج
از پشت گو بدو چندان که افزون میدود از
مراد دل جدات میشود الان داستان ما
ایرانیهاست ک ۱۵۰ ساله که چندان که افزون
میدویم که مدن بشیم از مراد دل جدات
میشیم یعنی مدرن شدن ما از مشروطه رسید به
این آخوندا و حکومت
آخوندی هنوزم درست نمیدونیم چرا این
اینطور شد درست به دلیل این عدم درک سنت
یا عدم فهم تاریخی از سنت این بیگانگی با
سنت و فکر میکنیم که مدرن شدن به معنای
پشت کردن به سنته نه مدرن شدن یعنی جدا
شدن از سنت برای فاصله گرفتن و دیدن و
شناختن شما از هر چیزی بخواید و هر چیزی
بخواید شناخت پیدا بکنید باید بتونید ازش
فاصله بگیرید ما از
سنت فاصله نگرفتیم ما سنت رو فراموش کردیم
ما نسبت به سنت جهل پیدا کردیم نه فاصله
فاصله یعنی اینکه کسی که میبینه بین خودش
و بین اون شیع مورد شناختش چی به اصطلاح
یک شکافی وجود داره در نتیجه برای
دیدن این فاصله رو ضروری میبینه
ولی کسی که نمیشناسه حتی نمیدونه که چقدر
در درون اون به سر میبره ما مدرن ترین
صداها در دوران ما در دوران ایران به شدت
سنتی بودن و خودشون روشنفکران سکولار ما
همون جور فکر میکردن که
آخوندهای بسیار سنتی و قدیمی ما منتها
خودشون نمیدونستن به دلیل اینکه همین
فاصله انتقادی رو از سنت نگرفته بودن
بنابراین انقلاب
حقیقی زمانی ایجاد میشه که
شما شناخت انتقادی و تاریخی نسبت به سنت
پیدا بکنین و اون امکاناتی رو که در سنت
فعال نبوده کشف بکنید و فعال بکنید در
جهت آرمانهایی که امروزه دارید به همین
دلیل هست که میگیم مدرنیته ایرانی مدرنیته
ایرانی خواهد بود و فرق میکنه با مدرنیته
فرانسوی فرق میکنه با مدرنیته ژاپنی فرق
میکنه با مدرنیته آمریکایی یا هندی به
دلیل
اینکه مدرنیته یعنی خودآگاهی بنابراین اگر
من بخوام خودآگاهی پیدا بکنم که نمیتونم
از آگاهی شما تقلید بکنم من باید خودم رو
بشناسم و در نتیجه مدرنیته ایرانی نیاز به
یک انقلاب ایرانی داره و انقلاب ایرانی
یعنی فهم تاریخی از سنت ایرانی
و بدون این فهم تاریخی و فهم انتقادی
امکان تأسیس یک جامعه جدید یک نظم سیاسی
جدید وجود نداره سپاسگزارم از دوستان
امیدوارم
که بتونیم در آینده بیشتر راجع به این
کتاب و راجع به این موضوع صحبت بکنیم من
در خدمت دوستان
هستم