تصویر
درسته یا نه؟
سلام عرض میکنم دوباره خدمت دوستان در
کلاب هاوس و در یوتیوب و امیدوارم که
حالتون خوب باشه در این شرایطی که خیلی به
دشواری
میشه آدم بر این سنگینی نگرانیها و
اضطرابش
چیره بشه.
خب
موضوع بحث ما درباره فلسفه است و طبیعتاً
بسیاری از ماها
با دیدن همچین عنوانی و همچین بحثی
واکنشمون این خواهد بود که الان چه وقت
فلسفه است و حالا که مملکت با این همه
مشکل مواجه هست و ما در این چنین شرایط
بسیار ناگواری هستیم بعدی یه فکر فکر نان
بکنیم که خربوازه آبه فلسفه مال وقتی که
آدم با مشکلات عجیب و غریبی مثل وضعیت
کنونی مواجه نیست بلکه میتونه با آرامش
بشینه و هر چقدر دلش میخواد فکر فلسفی
بکنه
در حقیقت اونچه که من در این جلسه خواهم
گفت اینه که فلسفه
[گلویش را صاف میکند]
به دو معنا ما میتونیم اون رو به کار
ببریم. یکی به معنایی که در فرهنگ ما
شناخته شده و به اصطلاح در عمل اونچه که
ما از متون فلسفی از اونایی که فیلسوف
مینامیم تو ذهنمون تداعی میشه. یکی هم به
معنایی که در غرب وجود داشته و در حقیقت
در غرب
متولد شده و تا امروز تحول پیدا کرده و به
کار میاد.
د تا
فلسفه مخ متفاوت رو داریم بهش اشاره
میکنیم. متأسفانه اصل مشکل در شناختن هر
چیزی
این نیست که آدم چیزی نمیدونه. مشکل اون
چیزاییست که میدونه یا فکر میکنه
میدونه. یعنی اونچه که انسان رو گمراه
میکنه، اونچه که انسان رو
به با خطر مواجه میکنه هرگز اون چیزایی
نیست که باید بدونه و نمیدونه، بلکه اون
چیزاییست که نمیدونه ولی فکر میکنه
میدونه. یعنی اول به همین دلیل هست که
اولین قدم آموختن
همواره این هست که شما اگر واقعاً میخواید
چیزی رو بیاموزید
باید اون چیزایی که قبلاً آموختید نی
آموخته تلقی کنید و اونها رو همه رو
بذارید پشت در و ذهنتون رو خالی کنید از
هر تصور از هر تلقی و از هر چیزی که راجع
به اون موضوع پیشتر در ذهن شما شکل گرفته
و
تلاش کنید که با بدون اون پیشفرضها و
پیشوریها
اون چیزی رو که الان میشنوید یا میبینید
به طرز متفاوت به اصطلاح درک کنید. به
عبارت دیگه در فرایند شناختن همیشه برای
همه این ارتباطی نداره به اینکه شما چقدر
دانش دارید یا اینکه چه چیزی رو میخواید
بیاموزید هر چیزی رو در هر مرتبهای از
دانش که هستید از گهواره تا گور این به
اصطلاح اصل اساسی آموزش هست که برای
آموختن شما مرحله اول آموختن در حقیقت
آموخت زداییست یعنی مرحله اول لرنینگ
آنلرنینگه و این مشکلترین
مرحله آموزش هست. یعنی انسان چون نمیدونه
که نمیدونه در نتیجه اون چیزی رو که در
ذهنش هست به عنوان دانش تلقی میکنه یا
اینکه به اون پیشفرضها و پیشداوریهایی که
در ذهنش وجود داره آگاه نیست و اونها در
به اصطلاح شناخت
یک مفهوم جدید یا دیدن چیزها به شکل جدید
سد ایجاد میکنن. در حقیقت ذهن ما بسیار
پیچیده است به این معنا که ما دقیقاً
نمیدونیم که چه پیشفرضها و چه به اصطلاح
پیشوریهایی در ذهن ما از کجا آمده و شکل
گرفته و ما بر اساس اونهاست که
قضاوتهامونو انجام میدیم و در بر اساس
اونهاست که میبینیم. حالا این مسئله وقتی
میگیم قضاوت منظور این نیست که شما در یک
موارد خاصی میگین این کار خوبه این کار
بده وقتی که میگیم قضاوت یعنی که اون
پیشداوریهایی که در ذهن شما هست و شما به
اونها ناخودآگاه نیستید و به اندکی از
اونها خودآگاهید
اونها باعث میشن که شما جهان رو یه شکل
دیگری حس کنید یعنی انسانها جهان رو بر
اساس اونچه که به اصطلاح در ذهنشون به
عنوان پیشفرض یا پیشوری شکل گرفته جهان رو
درک میکنن. یعنی حتی حواس
مدنی شما حواس پنجگانه شما ساخته اون
چیزیست که در ذهن شما هست. بنابراین این
وقتی که شما تصوراتتون رو تصحیح میکنید،
وقتی شما پیشوریهاتون رو کشف میکنید و
باورهای به اصطلاح
جذبیتون رو از نوع میآزمایید، شما تبدیل
میشید به یک آدم دیگری و
در حقیقت این
مبارزه با پیشداوریها و مبارزه با
پیشفرضها، مبارزه با جزمیتها و
باورهاییه که ما بدون دلیل بهش اعتقاد
قطعی داریم این باعث میشه که شما یک درک
کامل کاملاً متفاوتی از جهان مادی از
احساسات درونی و از ارتباطتون با دیگران
داشته باشید شما یه آدم دیگری میشید یعنی
آدمی که در یک فرهنگ
ابتدایی یه فرهنگ پیشا علمی و پیشامنطقی
زندگی میکنه جهان رو کاملاً به شکل
متفاوتی درک میکنه تا انسانی که در یک
جامعه پیشرفته
تاریخی و با ذهن منطقی داره فکر میکنه
یعنی درکش از زمان درکش از عشق درکش از
زندگی درکش از
ترس همه چیز تفاوت میکنه و و اندامهای
حسیش در برابر محرکهای بیرونی ی کاملاً
واکنش متفاوتی از خودشون نشون بدن.
پس اینو توجه داشته باشید که ذهن ما یک
سری فرمول نیست که جای یه سری فرمول نیست
یا یک دستگاهی نیست مثل ماشین که فقط یه
سری حساب کتابا رو بلد باشه ما بهش میگیم
مثلاً استدلال یا بهش بگیم مثلاً فکر کردن
نه ذهن ما در حقیقت
تمام اتفاقات که ما در اونجا میفته چه ما
اون اتفاقاتی که ما بهش آگاه هستیم و چه
اتفاقاتی که بهش آگاه نیستیم تمامی بدن ما
و تمامی
به اصطلاح آگاهی ما تحت تأثیر اون هست و و
شکلی که ما هستیم
جهان بیرون
بر اساس اون هم ساخته میشه و هم ما با
جهان بیرون رو اونجوری درک میکنیم یعنی
رابطه ما با جهان بیرون یک رابطه دو طرف
هست. واقعیت بیرونی ساخته ماست و ما ساخته
واقعیت بیرونی هستیم. بنابراین شما اگر یک
ذهن خامی داشته باشید اون ذهن خام یک
واقعیت خامی رو در پیرامون شما میسازه و
اگر ذهنیت پیچیدهای داشته باشید اون
موقعیت مادی و واقعی هم که درش قرار دارید
پیچیده تر و به اصطلاح پیشرفت از نظر
منطقی و
به اصطلاح
علمی
پیشرفته تر و پخته هست. خب از این از همین
جا شروع میکنیم
که این چیزی که من الان برای شما گفتم در
حقیقت این یک تصور فلسفی غربیست
یعنی تفاوتی که در فرهنگ ما
بسیار مهمه
ویژگی که در فرهنگ ما بسیار مهمه و اونو
متفاوت میکنه با فرهنگ غرب اینه که
همون طور که انسان قبل از کپرنیک تصور
میکرد زمین ثابته و این خورشیده که بر
گرد زمین میگرده خب هزاران سال همچین
تصوری بود دیگه ولی کپرنیک
یک انقلابی به پا کرد با
عوض کردن جای این دو تا یعنی گفت که این
زمین نیست که ثابته و خورشید دور او گردان
باشه بلکه به عکسه خورشید در مرکز قرار
داره و زمینه که در دورانه
در حقیقت اون تفاوتی که بین ما و غربیها
هم هست همینه یک تفاوت این شکلیه یعنی ما
ایرانیها یعنی غربیها هستن که البته است
یعنی فلسفه به این معنا یک فلسفه کاملاً
در غرب به وجود اومده در یونان به وجود
آمده و تا امروز تداوم پیدا کرده همه
فلسفههای دیگه یا همه تمدنهای دیگه
تصورشون مثل ماست. یعنی
واقعیت بیرونی رو [گلویش را صاف میکند]
ذهن ما رو مثل یک آینه میدونن که در
برابر واقعیت بیرونی قرار داره. واقعیت رو
اگه میخواین ببینین کافیست که شما ذهنتون
در برابر اون واقعیت قرار بگیره. یعنی
ببینینش بشنوینش لمسش کنین شما اون رو
چنان که هست درک خواهین کردن به عبارت
دیگه میگن که شنیدن کی بابت مانند دیدن
اگر میخوای واقعاً یقین پیدا بکنی که
واقعیت چیه باید ببینیش به همین دلیل اون
که اون کسی که چیزی رو میبینه دیگه تردید
نمیکنه که این اتفاق افتاده یا من این
چیزو دیدم بنابراین
تصورش این هست که واقعیته که تغییر پیدا
میکنه و با تغییر واقعیت این ذهن من به
اصطلاح
تصور متفاوتی از واقعیت درش نقش میبنده.
درست مثل آینه در حقیقت استعاره آینه
بهترین
یکی از بهترین استعارههاییست که میشه در
مورد طرز تلقی ما از کار ذهن به کار برد
در غرب کاملاً عکسشه یعنی فلسفه اساساً با
این [گلویش را صاف میکند]
انقلاب در فکر یونانیان ایجاد میشه که
چنین نیست بلکه این ذهن ماست که جهان رو
این شکلی میبینه برای اون واقعیتی که در
بیرون میبینین اون واقعیت نخست در ذهن ما
ایجاد شده بعد واقعیت
حالا اینو توضیح خواهم داد
خیلی سادهتر بخوام بگم
ذهن یونانی و اندیشه غربی اساساً بر پایه
ایمان و باور به
خود اندیشه است. یعنی برای انسان برای ذهن
غربی اون چیزی که
میتونید شما قدرت اون رو بنامین اون چیزی
که قدرت حقیقی هست اون چیزی که
به اصطلاح جهان ما رو میسازه اون چیزی که
تغییر ایجاد میکنه اون چیزی که
به اصطلاح انسان دارای اونه انسان دار
میتونه از به اصطلاح تملک او و دارایی او
سخن بگه اندیشه اوست و اون جهانی که در
خارج هست اون جهان تمام این کوه و سنگ و
دیوار و نمیدونم
اسلحه و همه اینها در برابر اندیشه انسان
هیچ قدرت
به اصطلاح
ایمان
راسخ به اینکه اندیشه ماست که
میتواند بر همه چالشهایی که به ظاهر
خیلی بزرگ به نظر میان غلبه کنه و این
باعث میشه که ایمانش و اندیشهش باعث میشه
که یک شکل دیگهای نگاه بکنه به جهان و یک
شکل دیگهای به
خوب و بدش، سختی و راحتیش و لذت و غمش و
در حقیقت
باعث میشه که او مطلقا باور به چیزی به
نام تقدیر نداشته باشه. یعنی او باور داره
به
قدرت انسانی که اون قدرت انسانی در اختیار
خودش هست و درسته که ما یک بر ما
ایرانیها
به اصطلاح انسان رو جاودانه میدونیم
دیگه. ما تصور تصورمون از مرگ کاملاً
متفاوته از یونانیها
او یونانیها به عکس معتقدن که انسان
موجودیست میرا و تفاوتش با خدایان در میرا
بودنش هست در اینکه مرگ اون تنها چیزی که
به اصطلاح انسان ازش گریزی نداره و سرنوشت
انسان هست مرگه
در عوض به تقدیر باور ندارن
چون به تقدیر باور ندارن خودشون رو در
برابر موقعیتی که هستند
آزاد میدونن در عمل کردن و در تغییر دادن
به این معناست به این دلیله که یونانیها
توانستن بین
زمانی که فهمیدن که اونچه که خدایان میگن
یا اونچه که در جهان به عنوان واقعیت و
طبیعت میشناسن این چی چیزی نیست که
به عنوان یک واقعیت تغییر ناپذیر
تا حالا قبول داشتن بلکه چه اون طبیعتی که
تاکنون
فکر میکردن از ذهن اونها مستقل هست چه
خدایانی که یا سنتی که
به اصطلاح برای تشخیص خوب و بدشتن
قانون به اون رجوع میکردند و به اون
اعتماد میکردن اینها همه میتونه
که اینطور نباشه یعنی چی؟ یعنی که شما به
جایی که ما به پدرانمون به نیاکانمون یا
به پیشینیانمون و به سنتمون
تکیه کنیم برای داشتن زندگی خوب اخلاق خوب
به اصطلاح نظام حقوقی خوب و روابطمون رو
شکل زندگیمون رو بر پایه معیارهای از پیش
تعیین شده شکل بدیم ما حق
ما توانایی تشخیص
خوب و بد و توانایی
به اصطلاح قانونگذاری برای خودمونو داریم.
یعنی انسان میتواند برای خودش آزاد است
که برای خودش قانون بگذاره. چون آزاده
برای خودش قانون بگذاره پس وظیفه داره
برای خودش قانون بگذاره. در نتیجه جهانی
که میسازه میشه جهان انسانی. یعنی دیگه
مثل قبل جهان طبیعی نیست. جامعه به مفهوم
اینکه آدم توی خانوادهای به دنیا میاد و
به هر حال توی قبیلهای توی عشیرهای توی
قومی در یک سرزمینی هست و این چیزیست که
از قبل تعیین شده و این هست که رشته پیوند
او با دیگر آدمهاست. من که برادرمو که
انتخاب نمیکنم. رابطهای که من با برادرم
دارم، رابطهای که پدر مادرم دارم رابطه
طبیعیه. اما یونانیها برای اولین بار در
تاریخ بشر
قادر میشن که خودشون رو به عنوان یک انسان
مجبور از مجبور از پیروی
خدایان یا مجبور از تن دادن به طبیعت
ندونن و معتقد باشن که انسان
[گلویش را صاف میکند]
انسان [گلویش را صاف میکند]
یه چیزی هست به نام طبیعت یه چیزی هم هست
به نام اون چیزایی که غیر طبیعیه برای
اونها [گلویش را صاف میکند]
در نتیجه داشتن
یک امکان همزیستی
به شکل غیرطبیعی یعنی به شکلی که قبلاً
وجود نداره و با اراده و و با توافق
انسانی و با به اصطلاح
تفکر و شکل
سخن گفتن و اندیشیدن انسانی به وجود میاد
برای اینها ممکن اونها تونستن چیزی رو خلق
بکنن که در طبیعت وجود نداشت یعنی دولت رو
یعنی قانون رو یعنی
هنرها رو یعنی چیزهایی که در به طور طبیعی
وجود ندارن بلکه شما اونها رو میسازید.
حالا اونچه که نکته مهم اینه که جهان
اونچه که شما برای یونانیها اونچه که
اونوقت شما میسازید اون
[گلویش را صاف میکند] حقیقته. یعنی
واقعیت اوست که با همین چیزهای دیگه رو
میآفریده. دولت که ب برای ما ایرانیها
معنا نداره. برای ما ایرانیها وقتی میگیم
حکومت این حکومت اشاره میکنه به یک سری
چیزای عینی و مادی یعنی آدمی هست به نام
پادشاه
به اصطلاح یه درباری داره تشکیلاتی داره
دفتر دستکی داره دیوانی داره سپاهی داره
لشکری داره به ارجاع میده به یه چیزای
عینی و ملموس ولی برای یونانی یونانیان
توانستن برای نخستین بار دولت بسازن پلیس
یا دولت شهر پلیس یعنی یک نوع جامعهای که
بر روابط بین آدمها بر اساس
یک توافق آگاهانه انجام میشه. یعنی من با
شما
هیچ نسبتی ندارم اما مفهوم یا ایده
شهروندی رو ابداع میکنم و رابطه خودم با
شما رو به عنوان شهروند تعریف میکنم. در
نتیجه با کسی که هیچ ارتباط طبیعی ندارم،
هیچ پیوند طبیعی ندارم، میشم عضو یک
جامعه، یه سازمان جدیدی به نام جامعه و به
این ترتیب جامعه ساخته میشه و اون جامعه
بر اساس باز یک سری ایدههاییست که اون
ایدهها مثل دولت، مثل قانون، مثل نهاد،
همه اینا اونا زندگی منو شکل میدن و
اونها هستن که جهان مادی در من رو در
حقیقت
به شکلی مناسب اون زندگی درمیارن. کسی که
در یک دولت شهر زندگی میکنه، جهان مادیش
حتی شکل زندگیش و کوچکترین احوالات شخصیش
متفاوت هست با کسی که خودش رو در حقیقت
آزاد نمیدونه، برده میدونه. برده کسیست
که خودش رو در برابر موقعیتی که هست
ناتوان میدونه یا او برده طبیعته یا
اینکه در برای زندگی کردنش خود برده و
تابع سنته یا و برای زندگی روزمرهش زیر
چشم یک حاکم خودکامه
زندگی میکنه و به فرمان او تنده فلسفه از
کی به وجود اومد چهجور شد که فلسفه در
یونان به وجود اومد من داستان رو از به
اصطلاح از یه زاویهش میگم که برای شما
جذاب باشه داست از نظر داستانی البته
مطمئن نیستم که خوشحال بشین ولی داستان
این هست
یعنی هر مثل هر چیزی ناگهان به وجود نمیاد
طبیعتاً یک روندی داره اما اونجا که نقطه
عطف هست اینه که ایرانیها در ایران ما یک
امپراتوری داشتیم
به نام امپراتوری ایران زمین. میدونید که
کلمه امپراتوری هم کلمه غربیه دیگه.
امپراتوری در برابر دولته. دولت یعنی اون
نوعی از نظام سیاسی که محدوده به یک
جغرافیایی خاصه. اینو بهش میگن دولت. در
برابر دولت ما امپراتوری داریم. امپراتوری
یعنی اون قدرتی که خودش رو محدود به
مرزهای ملیش نمیدونه. در نتیجه هر موقع
که بتونه و هر جا که بتونه قدرتش رو گسترش
میده. خب ایران یک امپراتوری بود یعنی
محدوده جغرافیایی
مشخصی برای خودش قائل نبود و یکی از
مهمترین کارها این بود که هر موقع که
قدرت داری برو به سمت کشورگشایی و برو به
سمت فتح سرزمینهای جدید. خب بسیار
[گلویش را صاف میکند] قلمروی پهناوری هم
بود و ثروت بسیاری داشت. اولین تمدن در
تاریخ بشر بود. توانسته بود یک
[گلویش را صاف میکند]
نظام بوروکراتیک ایجاد بکنه.
ببخشید
نظام مالیاتی بنابراین ثروت کلانی در
اختیار
پادشاه بود و پادشاه
در حقیقت
تنها کسی بود که آزاد به شمار میرفت.
بقیه آدمها
باید از او پیروی میکردن. هم دین این رو
میگفت و هم سیاست. یعنی پادشاه هم
[گلویش را صاف میکند]
تجسم خداست هم خدا در حقیقت تجسم پادشاهه.
خدا پادشاه آسمانهاست و پادشاه خدای روی
زمین. تنها کسیست که میتونه فرمان بده.
تنها کسیست که دیگران باید به فرمان او
عمل کنن. بنابراین در ایران چیزی به نام
آزادی معنی نداشت. همه باید از فرمان
پادشاه پیروی کنن تا اینکه از نظر مذهبی
هم اونها انسانهای خوبی به شمار برن و
اهریمنی تلقی نشن.
اطاعت فقط یک امر به اصطلاح اداری و
حکومتی نبود بلکه اطاعت
به عنوان تنها راه سعادت بشر تلقی میشد.
راه سعادت انسان این بود که اطاعت کنه از
پادشاه که فره ایزدی داره و سایه خدا
روزمین در فارسی هم کلمه خدا هم به معنای
پادشاهه هم به معنای خدای آسمانها
خب
یکی از جاهایی که هدف حملههای
ایران بود و ایران هر موقع که میتونستن
شاهان ایران لشکرکشی میکردن به سمتش
یونان بود. یونان مجموعهای از جزیرهست و
جای بسیار کوچیکیه و در حقیقت شاید جمعیتش
هم در اون موقع به سی۴ هزار نفر بیشتر
تجاوز نمیکرد و
یه جایی بود که طبیعتاً همواره در برابر
قدرتی مثل ایران
با خطرای فرو به اصطلاح جدی مواجه میشد
یعنی اگر میتونست جان به در ببره
نظام زندگی به هم ریخته بود دیگه به خاطر
اینکه در یونان
به هیچ وجه این ثروت این قدرت و این
امکانات نبود وقتی که شاهان ایرانی لشکر
میکشیدن
به اصطلاح در یک ابعاد بسیار
زیادی این لشکری بود که تصور در تصورشم
برای یونانیها بسیار ترسناک بود خب بارها
حمله کردن به ایران شاهان ایرانی و خب
خیلی موقعها پیروز شدن یا اینکه به هر
حال به
به شکلی تمام شده بود که اونها رو برای
بار دیگر لشکر کشی کردن همچنان
تشویق میکرد تا اینکه
خشایار شاه که یکی از قدرتمندترین
پادشاهان
ایران بود در یک لشکرکشی به سمت
یونان یک سپاهی ساخت که در عظمت
به اصطلاح بینظیر بود یعنی تعداد
لشکر و تعداد سربازان و نوع جنگ افزارها و
تجهیزات در حد اعلی [گلویش را صاف میکند]
تصور اون زمان بود در حالی که در یونان
اونها وقتی که فهمیدن که خشایار شاه داره
میاد و با این
به اصطلاح ساز و برگ
اونها دیدن که هیچ
شکی نیست که اونها شکست خواهند خورد و به
هیچ وجه توانایی که مقاومت بکنن در برابر
چنین حریف قدری اصلاً نیست کار نداره اما
قبل از پیش از این و در حملهها یونانیها
معمولاً از شهرها فرار میکردن. گاهی
مهاجرت میکردن که در امان بمونن. اون بار
چون که یک کسی یک فرماندهای داشتن که با
اون فرمانده اطمینان داشتن اومدن نشستن و
گفتن که بگذارید این بار از شهر فرار
نکنیم و بجنگیم مقاومت کنیم. اگر تو
فرمانده ما باشی ما تحت فرماندهی تو تا
آخرین لحظه
زندگیمون خواهیم جنگید.
ولی میگن خب چطوری بجنگیم؟ اینکه معلومه
که نمیشه میگه فکر میکنیم که یه راهی
پیدا میکنیم. راهی که به نظرشون در به
اصطلاح اینجا میگن سیچویشن روم در لحظه
بحرانی به به ذهنشون رسید این بود که
فهمیدن که این ارتش خشایار شاه به رغم این
شکوه و توانایی و تجهیزات فقط جنگ زمینی
بلده. فقط در زمین میتونه جنگ کنه. در
حالی چون ایران به اصطلاح از نظر
جغرافیایی
یه به زندگی بر روی خاکی بود در و در کنار
دور از دریاها اما یونانیها چون گذیره
بودن اونا اصلا زندگی فرهنگشون و زندگیشون
زندگی دریا بود و در نتیجه گفتن که اونها
نمیتونن در از دریا بجنگن ما از دریا به
اونها حمله میکنیم و این کارو کردن
و این کارو کردن و تمامی اون لشکر با اون
عظمت و با اون همه ساز و برگ تمام
نابود شد و خشای شاه با وضع بسیار
سرشکستهای به ایران برگشت.
این اتفاق
در حقیقت یک اتفاق
نقطه عطف بسیار بسیار مهم نه در تاریخ
ایران و یونان که در تاریخ بشریته. یعنی
اگر در جنگ ایران و یونان ایرانیها پیروز
شده بودن تاریخ به مسیر دیگری میرفت.
حالا توضیح میدم چرا؟ خب چرا این مسئله که
چرا
خشایار شاه با این همه تجهیزات و با این
همه به اصطلاح آمادگی
که لازم بود هر چیزی که لازم بود داشت چرا
در برابر یک حریفی که از نظر نظامی بسیار
به اصطلاح کم مایع از نظر تعداد آدمهایی
که میجنگن بسیار اندک
و در یک جای خیلی کوچک قرار بودن چرا شکست
خورد چنین شکستی خلاف کاملاً خلاف
عقل به نظر میاد خلاف انتظار به نظر میاد
و هیچکس نمیتونه در وحله اول توضیح بده
که چطور میشه یه ابرقدرتی
در
جنگ با یک
به اصطلاح قدرت کوچیک یا یک ملت کوچیک
اینطور شکست بخوره و هیچ کدوم از اون
تواناییهاش به کارش نیاد. چه اتفاقی
افتاده؟ این را این راز این شکست چیه؟
در حقیقت
هرودوت که پدر تاریخنگاری هست تاریخ
هرودوت رو تاریخ رو برای این مینویسه
برای اینکه داستان شکست ایرانیها از
یونانیها رو بنویسه.
انسان یونانی با در حقیقت براشون خب
بهخاطر امپرات بزرگترین امپراتوری بزرگ
تمدن بزرگ اون دورهست ایران براشون خیلی
مهمه انسان یونانی در مقابل ایرانیها
خودش رو آزاد
میدونه یعنی آزادی انسان آزاد در یونان
زمانی متولد میشه که انسان ایرانی رو برده
میبینه
و ب در برابر اون بردگی خودش رو آزاد
میداره. یعنی آزادی یونانیان در برابر
بردگی ایرانیها در حقیقت متولد میشه. خب
آزادی یعنی چی؟ [گلویش را صاف میکند]
آزادی برای ما
یعنی کهه از
شر یه کسی که بالا سرمون هست راحت باشیم و
هر کاری دلمون میخواد بکنیم. حالا این آدم
پلیسه گفت ایرونیه داشت رانندگی میکرد
چیزو چراغ قرمزو رد کرد بعد پلیس اومد بهش
گفت مگه آقا مگه چراغ قرمزو نمیبینی گفت
اونو دیدم شما رو ندیدم
داستان ما اینطوریه که ما برای ما
تا زمانی خودمونو موظف میدونیم که به
قانونی که برای ما تحمیل شده از بالا وض
شده عمل کنیم که یه کسی هم اون بالا وجود
داشته باشه که اون رو به اصطلاح اگر کسی
متخطی کرد مجازاتش کنه یعنی در عمل آزادی
یعنی آز قانون گریزی به خاطر اینکه اون
قانون رو نه ما تعیین کردیم و نه ما به
دلخواه خودمون بهش عمل میکنیم به یه زوری
هست که اون قانون عمل میشه اون زور که بره
ما میگیم آزادی الان که در ما درباره
ایرانم صحبت میکنیم دقیقاً منظورمون از
آزادی همینه
یعنی جمهوری اسلامی نباشه چیکار کنیم ما
بعدش همین کاری که هر کار داریم میخواست
بکنیم دیگه حالا برای یه حدی مثل مثلاً
فرض کنید غربیا شراب بخوریم نمیدونم
زندگی خصوصیمون
کاملاً
دور از دست دسترس و دور از به اصطلاح
نظارت دولت باشه راحت باشیم آزاد باشیم خب
این آزادی دقیقاً یک مکالمهای که بین
کوروش و یک فرمانده یونانی هست
هرودوت اینو نقل میکنه و این تیکه که
هرودوت نقل میکنه
بسیار بسیار بنیانیست یعنی اگر اینو
بفهمیم
خیلی چیزا رو متوجه خواهیم شد
یک جا وقتی که کوروش وقتی میخواد برگرده
به ایران به اون فرمانده یونانی میگه که
خب تو هم با من برگرد و اگر برگردی در
سرزمین من زندگی کنی و در قلمروی من تو
خیلی رفاه زیادی خواهی داشت، ثروت زیادی
خواهی داشت، خوش میگذره بت چون ایران یک
سرزمین آباد و سرشاری بود. بهجای اینکه
اینجا در یونان باشه که خیلی وضع خیلی
جالبی نداره و این حرفا. حرفی که اون
فرمانده میزنه میگه که من ترجیح میدم که
در سرزمینی زندگی کنم که با وجود فقر و با
وجود اینکه اون رفاه ایران درش نیست ولی
درش آزادم من ترجیح میدم آزاد باشم تا در
سرزمین تو یک برخوردار برده
چیز میگه که
کورش بهش میگه که آزادی چی چی این حرف
حرفای مفت چی میزنی؟ دقیقاً همین دقیقاً
همین حالتی که ما امروز داریم یعنی شما
میدونید چقدر واقعاً ما نوادی کوروش
هستیم کوروش میگه این تو صحبتا چی میکنی؟
اگر من بخوام زیردستامو آزاد بذارم که
اصلاً سنگ رو سنگ بند نمیشه که اینا هرکس
میره سراغ کار خودش اینا به خاطر اینکه یک
زور محکمی مثل من بالا سرشون هست دارن به
به اصطلاح به فرمان من عمل میکنن وگرنه
چشمو بردارم هر کی میره هر کار دشد میکنه
اون فرمانده میگه که ما هم با زور به یک
زوری هست که
گردن میگذاریم اون زور قانونه
ما تابع قانونیم. ما از قانون فرمان
میبریم.
خب این
این د تا دنیا رو یعنی یک شکاف عمیقی بین
جهان ایرانی و جهان یونانی رو نشون میده.
یک طرف که اطاعت میکنه از اراده یک انسان
و در حقیقت برده یک انسانه و طرف دیگه که
خودش رو خودش رو متعهد میدونه یا پیروی
میکنه از قانونی که خودش آزادانه اون
قانون روض کرده بنابراین آزادی به مفهوم
قانونگریزی یا ق به اصطلاح
لابالیگری نیست برای او برای او آزادی
یعنی آزادی قانونگذاری و چون خودش
آزادانه قانون گذاشته خودشو موظف به عمل
به اون قانون میدونه به این معنا آزاده و
در حقیقت آزادی او با قانون
امکان پیدا میکنه قانون میشه شرط امکان
آزادی چون اگر قانون نباشه حرج و حرج میشه
دیگه هر کی زورش رسید میشه به اصطلاح
قانون جنگل ولی او قادر هست که قانونی وضع
بکنه که او رو با دیگری در یک به یکسان
تلقی بکنه بر اساس چیزی به نام شهروند که
اونم ابداع خودشه نه بر اساس اینکه از قوم
خاصیه یا از طبقه خاصیه برخلاف ایران که
جامعه طبقاتی بود و و ایرانیها خودشونو
از نژاد خاصی میدونستن یونانیها آدمایی
بودن که از جاهای مختلفی اومده بودن
خیلیاشون مهاجر بودن از ما چیزی به نام
نژاد یونانی نداشتیم و بنابراین اون اون
وقتی میگه شهروند یعنی حتی کسی که یونانی
نیست اگر بخواد شهروند بشه این امکانش هست
اون توافقه اگر ما باهاش به توافق برسیم ا
میشه شهروند در آمریکا در حقیقت با
ایده آمریکا به این معنا یونانیه دیگه و
شهروندی در آمریکا متفاوته با شهروندی در
کشورهای دیگه غربی
شما در فرانسه در آلمان میتونید آلمانی
بشید ولی آلمانی شدن یا نشرالیزیشن در
اروپا و حتی در کانادا متفاوته با
آمریکاست به خاطر اینکه اونجا شما برای
اینکه به شهروندی اون کشور دربیاین شما
باید به اصطلاح اعلام وفاداری بکنید به یک
چیز خاصی یعنی به یک
پادشاه یا دولت خاصی
در
آمریکا تنها جاییست که شما به قانون اساسی
اعلام وفاداری میکنید نه به شخص
و به این معناست آزادی در آمریکا متفاوته
با آزادی در کشورهای دیگه ما داریم در
بنابراین در یونان قانون به معنایی فهمیده
میشه که متفاوته با قانون در ایرانه در
ایران قانون با فرمان شاهه شاه هرچه قانون
بگذاره دیگه
و شاهان گوناگون قوانین گوناگونی داشتن تا
همین عصر پهلوی هر شاهی بر اساس نیازهای
خود یه سری قوانینی میذاشت یه سری حالا
به اصطلاح نوع قضاوت وونم
محاکمه و اینا کاملاً بسته به اون پادشاه
و نیاز زمانه بود چیزی به نام نهاد معنی
نداشت هیچ چیزی نهاد نداشت اونچه که بود
آدما بودن آدمای خاص مثلاً کشاورزا بودن
نهاد کشاورزی نبود یعنی چیزی که مستقل از
آدمها
بتونه
وجود به اصطلاح وجود داشته باشه که اون
واقعیت عینی با اون نهاد شناخته بشه نه
بهعکس به عبارت دیگه ایدههایی که خلق بشه
که اون ایدهها واقعیت رو شکل بدن نه
اینکه اونچه که در واقعیته شما به عنوان
امری
تغییر ناپذیر در ذهنتون اون رو بدیهی
بدونید. پس در ایران ما چیزی به نام
سازمان چیزی به نام یعنی آگاهی منظورم
خودآگاهیه نه اینکه الان ما در بررسی
تاریخیمون خیلی چیزا رو نگیم راجع بهش ولی
حتی پادشاهی نهاد نیست نه روحانیت نهاده
نه آدما هستن
ولی در یونان همه چیز با ایدهها ساخته
شده یعنی همه چیز به صورت
غیرشخصی و به به صورت فرمه وقتی که میگیم
دولت دولت یا میگیم قانون یا میگیم شهروند
یعنی هر انسانی میتونه شهروند باشه و
دولت هر دولتی در هر دورهای میتونه دولت
باشه به همین دلیله که یونان
اونچه که یونان گفته میشه در حقیقت اشاره
نیست به یک جا به اصطلاح محدوده جغرافیای
خاص یونان یعنی اون ایده یونان ایده که
همین قانون نمیدونم فلسفه
هنرهای آزاد دولت و دموکراسی همه اینها
در نتیجه چون که ایده است و این ایدهها و
در همه هیچ کدوم از طرف خداوند نیامدن هیچ
کدوم از گذشته نرسیدن هیچکدوم در اختیار
انحصاری شخصی نیستن اینها همشون در جری
ان
تعلیم و تربیت به وجود آمدن. بنابراین
تعلیم و تربیت یعنی اینکه یونانی
یونانیها باور داشتن که انسان نمیتواند
هیچ کمالی هیچ هنری هیچ دانشی رو بدون
تعلیم و تربیت به دست بیاره و به همین
دلیل پایدیا که به مفهوم یه مفهوم خیلی
گستردهایست و به طور کلی به معنای تربیت
کلی انسان یعنی تربیت بدنیش تربیت ذهنیش
هر همه انواع
مهارتها، دانشها و
هنرهایی که انسان باید یاد بگیره بدون این
یونان به معنا نداره. یونان میشه پس یونان
میشه مکانی که نه مکانی جهانی که با تربیت
ساخته میشه بر اساس تعلیم و تربیت استواره
اون تعلیم و تربیت اونوقت دولت باهاش
میسازه قانون باهاش میسازه و این چیزا
و یونان میشه تنها تمدنی در جهان که با
وجود اینکه خودش از بین میره ولی ایدهش تا
امروز تداوم پیدا میکنه و جهانی میشه ما
الان همه جهان دارن یونانی زندگی میکنن
و این ویژگی منحصر به فردشه یعنی چون
ایدهست از طریق آموزش و پرورش و در حقیقت
تفاوتشم با ایران اینه که در اونجا چون که
علم بشریست یعنی آدمها باید به دست بیارن
چیزی رو بیاموزن چیزی رو و چون یک
دانشها و هنرهای انسانی رو میآموزن این
هنرها و دانشها و آموزهها هیچکدوم مقدس
نیستن. بنابراین در بحث و نقد و اینها
رشد پیدا میکنن. اینها در نهاد به
اصطلاح باید شکل بگیرن. یعنی آموزش پرورش
در غرب از ابتدا یعنی از از زمان یونان
باستان نهادینه است. در آکادمی شکل
میگیره. فلسفه با افلاطون و با آکادمی
افلاطون آغاز میشه. یعنی چی؟ وقتی شما
آکادمی دارید یعنی یا شما یک نهادی دارید
که
میتونه دانش رو به شکلی که برای هر آدمی
قابل فهمه این رو به شما بیاموزه و شما هم
میتونید به شکلی که برای همه ممکنه درش
مشارکت بکنید شما میتونید برید اونجا
دانشآموز بشید بعد معلمش بشید بعد به
اصطلاح نمایشنامه نویس بشید بعد نقد منتقد
نمایشنامه یک دانشی هست که هیچگونه
امتیازی از بالا به نصیب کسی نمیکنه. خب
در جاهای دیگه و از جمله در ایران چنین
چیزی نبود دیگه در جاهای دیگه
امتیازهای بزرگ همه خدایی بودن. هنرها
دانشها در اسلام که میگه علم آدم الاسما
زبان چیزی بود که خداوند به انسان یاد
میداد و به همین دلیل زبان مقدس بود
دیگه. برای ایرانیها زبانشون هنوزم
مقدسه. سرزمین ایران سرزمین مقدسی بود و و
متون
متون نوشتاری تبدیل میشد به متون مقدس
برای یونانیها چون این نبود هرگز هیچ
متنی در یونان مقدس تلقی نشد و در عوض
یونانیها
گرامر رو ابداع کردن منطقو ابداع کردن
درست به خاطر اینکه بتونن
بدون اینکه یک معیار یا یک قاضی فراسانی
رو نیاز داشته باشن خودشون
به همه امکان نقد امکان قضاوت بدن در
حقیقت منطق و گرامر اساس فرهنگ غربیست
یعنی اساس تمام فرهنگ غربی رو شما باید بر
اساس گرامر بفهمید یعنی قانونی که همه
فرماله یعنی به شما نمیگه با این بر اساس
این گرامر شعر بنویس نصر بنویس نمیدونم
نامه عاشقانه بنویس چی بگو کی بگو گو
میگهین اگر میخواهی هرچی که میخوای
بنویسی یا بگی مهم نیست مهم اینه که اگر
میخوای معنا بده و بهش بگی زبان باید از
این قواعد پیروی کنه این قواعیدم خودشون
گذاشتن بنابراین مدام در حال حق و اصلاح و
تحوله
اونها تونستن اونوقت جهان رو سیستمی بفهمن
تونستن ارتباط چیزها رو با هم درک بکنن
چرا چون سیستم یک ایدهست این ذهن شماست که
میتونه رابطه بین چیزها رو تخیل بکنه
وگرنه روابط بین چیزها که در خارج وجود
نداره که و تمام و فلسفه در یونان یک رشته
از میان دیگر رشتههای علمی نیست بلکه
نوعیست که یونانیها زندگی میکنن و
نوعیست که به خودشون آگاهی پیدا میکنن
نوعیست که جهانشونو میسازن و فلسفه اسم
سبک زندگیشونه سبک اندیشیدنشونه سبک به
اصطلاح جهانبینی نشونه برای ما خب نه
کاملاً دیدنش متفاوته
بنابراین سقرات که نخستین فیلسوف هست
فلسفه برای سقرات نه کتابی داشت نه آموزه
خاصی داشت نه ف اصول اعتقادی خاصی داشت
سغرات فقط یک آموزه داشت و اون این بود که
خودت را بشناس خودت را بشناس یعنی خودت
فکر کن و خودت راه زندگی خوب رو پیدا کن
خودت تشخیص تشخیص بده که خوب و بد چیه و
چرا چون اگر خودت تشخیص بدی که خوب و بد
چیه واقعاً تلاش بکنی برای اینکه در
گفتگوی با دیگران به این تشخیص خوب و دست
پیدا بکنی اون وقت تو انسان خوبی خواهی
بود اگر مطابق وجدانت عمل کنی یعنی اگر از
وجدانت پیروی کنی تو انسان بدی خواهی بود
اگر برخلاف وجدانت عمل کنی یعنی چی یعنی
خوبی و بدی سعادت و نگونبختی فضیلت و
پلیدی نه بر اساس به قانونی که دیگری
تعیین کنه نه بر اساس قضاوتی که دیگری
درباره تو بکنه بلکه بر اساس قضاوتی که
خودت بهش اعتقاد داری یعنی هماهنگی
رفتارت با وجدانت این اونوقت میشه فلسفه و
با این انسان آزاد متولد میشه انسان آزاد
کسیست که به هیچ قدرتی به هیچ سنتی به هیچ
عادتی به هیچ عرفی به هیچ اقتداری
به اصطلاح تسلیم نیست
به اصطلاح پیروی اعتباری براش قائل نیست و
و تنها چیزی که خودش رو موظف میدونه یعنی
اینه که در برای فهم اینکه چه چیزی خیره
چه چیزی شره چه چیزی زیباست و چه چیزی
زشته چه چیزی
واقعیته و چه چیزی توهمه
برای این تلا برای فهم این تلاش بکنه و و
بر اساس اون چیزی که
در گفتگوی با دیگران به فهمش میرسه بر
اساس او عمل بکنه مثل درست مثل هنرمند یه
هنرمند زمان هنرمنده که با
دستاوردهای هنری با بهترین آثار هنری آشنا
باشه با هنرمندان مختلف در گفتگو و در ما
معاشرت باشه و ذوق هنریش انقدر پرورش پیدا
بکنه که خودش اثر هنری خودش رو خلق بکنه
اون اثر هنری خودش محصول پخته شدن ذوقیست
که از همه آثار هنری بهره برده اما از
هیچکدوم اون آثار هنری تقلید نمیکنه در
حقیقت او با تربیت امکان ابداع رو پیدا
میکنه و انسان در این به اصطلاح
چهارچوب میشه انسانی که باید آزادی خودش
رو از طریق تربیت به دست بیاره یعنی چی؟
یعنی باید
در به اصطلاح تعلیم و تربیت خوب پیدا بکنه
تا بتونه بفهمه چه کاری خوبه و چه کاری
بده با عمل به خوب با عمل به قانون با
به اصطلاح عمل به با تشخیص زیبایی بشه
انسان آزاد و شما میتونی خودتو آزاد
برامی کسی که آزادی خوب و بد رو میدونه
و بر اساس
خوب خوب رو بر ترجیح میده این میشه انسان
این میشه تمدن غرب تا امروز خلاصهش یعنی
فلسفه
میشه اساس تمام اون جهانی که شما دارید به
خاطر اینکه زندگی ما از کوچکترین
لحظهش و موقعیتش تا موقعیتهای بزرگ و
خیلی پیچیده همه میان نیازمند این که شما
تصمیم بگیرید شما قضاوت کنید شما از خواب
که بیدار میشین
خب خیلی تصمیما در حقیقت ناخودآگاه و طبق
عادته ولی خیلی تصمیما هست که آگاهانهست
ولی ولی بر اساس یه قضاوتی هر لحظهای
تکون میخورید شما بر اساس یک قضاوتیست
و این قضاوتها شکل زندگی شما رو میسازه.
شما اگر قضاوتهای متفاوتی داشته باشید
زندگیتون میشید زندگی متفاوت چون میشید یه
آدم دیگری و مفهوم قضاوت یک مفهوم بسیار
کانونیست در در فرهنگ غربی و اساساً قضاوت
کردن مسئله تمام
علوم و نمیدونم نهادهای اجتماعی و همه چیز
بر اساس قضاوته پرسش همیشه اینه که چگونه
باید قضاوت کرد در این مورد چگونه باید
قضاوت کرد در ورزش چگونه باید قضاوت کرد
در به اصطلاح اقتصاد چگونه باید قضاوت کرد
در علم چگونه باید قضاوت کرد بعد مسئله
اینه که در هر موقعیت خاص اون نوع قضاوت
مناسب با اون چیست و چون قضاوت بر اساس
قانونیست که به شکلی که گفتم امکان دادگاه
به وجود میاد یعنی در دادگاه شما یک چون
که قرار نیست که یک شما بر اساس الهام
خدایی یا تش به اصطلاح وظیفه شرعیتون یا
بر اساسی که خوابنما شده اینجا چون خودتون
دیدین عمل بکنین بلکه شما قراره چه قاضی
باشین چه وکیل مدافع باشید بر تنها و تنها
بر اساس
مدارک محکمه پسند داوری کنید چیزی که هر
کس دیگه بر اساس او میتونه قضاوت بکنه
یعنی معیار قضاوت مبنای قضاوت غیرشخصی
عزیز
این تمام فرهنگ غرب تا امروز از اینجا
میاد. حالا در این گذار هزاران تحول پیدا
میکنه و خیلی داستانها ولی اساس اینه.
پس فلسفه یک
فلسفه یعنی آزادی.
یعنی کسی که فلسفه میورزه کسیست که
انسانیست که در برای آزادی خودش تلاش
میکنه. چرا؟ چون فلسفه یعنی فهم خوب و
خوب از تشخیص خوب از بد که از نظر
فیلسوفان مثل کانت همون قو به اصطلاح
نیرویی که در ذهن ما خوب رو از بد تشخیص
میده همون نیرو هست که زیبا رو از زشت
تشخیص میده همون نیرو هست که توهم رو از
واقعیت تشخیص میده یعنی ما چند تا بخش
نداره ذهنمون یا وجودمون چند طبقه نیست که
یه طبقهش مربوط به اخلاق باشه که یه طبقهش
مربوط به ریاضیات بشه یه طبقهش مربوط به
مثلاً اقتصاد بشه نه از نظر یونانیها این
یونیتی آف من یعنی وحدت انسان مهمه اصل
مهمیه به همین دلیل هم هست که تمام علوم و
تمام نهادها و هر چیزی که در جهان یونانی
هست غربی هست سیستمت یه سیستمن یک منطق
دارن اینطور نیست که اقتصادشون یه بر اساس
یه منطقی بنا شده باشه نمیدونم هنرشون یه
چیز دیگه یک منطق هست که همه اینها رو
ساخته در یک جهان زندگی میکنن. بنابرا به
همین دلیله که وقتی که میگیم که فلسفه در
غرب نقش کانونی داره ما ایرانیا فکر
میکنیم یعنی که همشون میرن تحصیل رشته
فلسفه تحصیل میکنن بعد میگن مگه میشه
همچین چیزی
در حالی که اونا فلسفه رو به عنوان یک سری
معلومات تلقی نمیکنن فلسفه رو یه سری
به اصطلاح کشفیات خیلی معلومات خیلی مهمی
که از دیگران بگیر گیر مثل چه میدونم این
چیز ورد جادو و نمیدونم اینجور چیزا که
بتونی با اون مشکلی رو حل بکنی نه این
نیست شما باید اون چیزی که مشکل رو حل
میکنه اون چیزی که زندگی شما رو میسازه
علم خاصی نیست بلکه
فرایند فکر کردن شماست یعنی اندیشیدن
خود اندیشیدن هست که شما رو آزاد میکنه
نه اندیشه خاصی بنابراین فلسفه وقتی وقتی
فلسفه که اگر به معنای درست معنای که
فیلسوفان میگن بخوای
یاد بگیری تو از کسی نمیتونی فلسفه یاد
بگیری بلکه فلسفه ورزیدن میتونی یاد
بگیری کانت میگفت من نمیتونم به شما
فلسفه یاد بدم من میتونم به شما فلسفه
ورزی یاد بدم یعنی چی؟ یعنی اینکه من
نمیتونم به جای شما شنا کنم. شنا کردن من
میتونم بهت یاد بدم. اما تو خودت باید
شنا کنی. اینکه حالا چهجور شنا میکنی و
کد کدوم آب شنا میکنی و کی شنا میکنی و
اینا اینا به من ربطی نداره. هر کس سبک
شنایی خودشو داره. ولی استاد فقط به تو
یاد میده شنا کن. فلسفه یک علم نیست.
اینطور نیست که شما در برین در رشته فیزیک
و یه سری معماتی رو که دیگران هم باید
اونا رو بیاموزن بیاموزید اون وقت به شما
بگن فیزیکستان نه فلسفه علم نیست فلسفه در
حقیقت عشق به فرزانگیست یعنی چی فرزانگی
یعنی اون چیزی که زند شما رو سعادتمند
میکنه یعنی شما با دونستنی که ب قلبتون
از نظر فیزیولوژیک چهجور کار میکنه که
نمیتونید تصمیم بگیرید چی خوبه چی بده
پزشکای زیادی هستن که میدونن سیگار مضره
برای قلب خودشون متخصص قلبم ممکنه باشن و
بیشتر از من و شما ضررشو بفهمن ولی سیگار
میکشن یعنی دانستن اینکه یک چیزی برای من
بد هست لزوماً موجب نمیشه که من اون کارو
پرهیز بکنم اینکه از بد باید پرهیز کنی بد
انجام ندی این مال مال علم نیست یعنی علم
نمیتونه به شما برای شما اخلاق بسازه
شما همه
دادهها و اطلاعات رو رژیم جهانم داشته
باشی به شما نخواهد گفت چگونه زندگی کن
آیا صبح صبحانه بخور یا نخور آیا
به اصطلاح همسایه سلام بده یا نه این
چیزها زندگی شما با این چیزا ساخته معنا
پیدا میکنه در حقیقت در علم شما دنبال
شناختید ولی در فلسفه دنبال معنا دادن به
زندگیتون هستید این چیزیست که ان هیچ
انسانی ازش گریزه نداره یعنی انسانها اگه
اگر نادان باشن علم نداشته باشن
نابود نمیشن ولی اگر فهم و و توانایی
تشخیص خوب و بد نداشته باشن اون چیزی که
آدما از طریق اساطیر و ادیان و ادبیات و
اینها بهش میرسن اون زندگی ناممکنه به
عبارت دیگه اگر ما
تکنولوژی رو نداشتیم تکنولوژی مدرن رو
نداشتیم هیچ اتفاقی نمیفتاد هزاران هزار
هزار سال بشر بدون این تکنولوژی زندگی
کرده ولی اگر ما فردوسی رو نداشتیم دانته
رو نداشتیم
شکسپیر نداشتیم
و این کسانی که ما باهاشون زندگی کردن رو
آموختیم و و خوب و بد رو تشخیص دادیم بدون
اونها نمیتونستیم زندگی بکنیم یعنی چی؟
یعنی زندگی انسان به اون چیزی که بیرون
هست
اون به اصطلاح اسباب و موقعیت و
امکانات مادی وابسته نیست اون چیزی که
باعث میشه شما
زندگی خوبی داشته باشید در درون شماست
یعنی اون چیزی که شکل فکر کردن شما طرز
فکر شما
کسی هستید که فکر میکنید هستید یعنی شما
چیزی جز آگاهیتون به خودتون نیست. یعنی
خودتون رو هرجور ببینید شما اونید. من اگر
خودم رو یک شکل دیگری
بدونم من اون هستم. من اگر مثلاً در ۲۰
سالگی خودم رو پیر بدونم من پیرم. اون سن
دیگه مهم نیست. مهم اینه که من چهجوری
نگاه میکنم. بنابراین فلسفه مبارزه با
جهالت نیست. مبارزه با حماقته
یعنی حماقت یک مفهوم مهم فلسفیست چون که
در در
مورد جهالت همه انسانها جاهل به دنیا
میان همه انسانها وقتی به دنیا میان هیچی
بلد نیستن همه چیزو یا باید یاد بگیرن برن
مدرسه کسی بهشون آموزش بده عیب نیست که
کسی چیزی رو ندونه به خاطر اینکه اساساً
ما نمیدونیم حالا بر اساس نیازمون اون
چیزیرو که نمیدونیم میتونیم بریم یاد
بگیریم
اما حماقت چیز دیگریست. حماقت چیزیست که
حتی اگر شما بیشترین دانش رو داشته باشید،
بیشترین تجربه رو داشته باشید، بیشترین
ثروتو داشته باشید، بیشترین علمو داشته
باشید، شما از خطرش مسول نیستید. یعنی چی؟
یعنی که تو میتونی در اوج دارایی مادی و
علمی از تشخیص خوب و بد غافل بشی و دست به
محیبترین کارهایی بزنی که هم روح خودتو
نابود بکنه و هم انسانهای دیگه رو در
حقیقت
در عصر جدید اینکه با فاجعههایی ما
روبهرو هستیم که ابدا در گذشته سابقه
نداشته محصولش چیه؟ چرا در عصر جدیدهی که
جنگ جهانی به وجود میاد؟ چرا در عصر جدیده
که هولوکاست به وجود میاد؟ چرا در عصر
جدیده که هیروشیما هست؟ به خاطر اینکه
انسان در اوج پیشرفت تکنولوژیک و علمیش
از تشخیص خیر و شر
به اصطلاح ناتوان میشه و اون همه توانایی
اون وقت تبدیل میشه به توانایی در خدمت
شهر یعنی جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم و
نمیدونم جنگها و همه این بدبختیهایی که
در قر از قرن بیستم تا الان ما میبینیم و
ازش گریزی نداریم همش مسئول علم ماست نه
جهل ما هولوکاست رو آلمان آلمانیها ساختن
انجام دادن یعنی نه قبیله مثلاً
دور افتاده آفریقایی
بلکه کسانی این کارو کردن که بیشترین
تخصصو داشتن بیشترین دانش رو داشتن
بیشترین ثروت و بیشترین سازماندهی رو
پیشرفتهترین سازماندهی رو پس فلسفه میشه
یک نیازی که هرچقدر که دنیای ما پیچیدهتر
میشه
هر چقدر که شرایط زندگی سختتر میشه،
هرچقدر ما با موقعیتهای دشوارتری روبهرو
هستیم، نیاز ما به فلسفه بیشتر میشه.
فلسفه
فقط و فقط برای کسی معنی داره که در در
خودش رو در شرایط بحرانی میبینه در یک
معزل، در یک مخمسه و چرا؟ بهخاطر اینکه
اون معتقده که این مخمسه در خارجه اما
اونچه که ذهن من میتونه انجام بده
میتونه هر مشکل بیرونی رو براش غلبه کنه.
جهان که تا الان ما میبینیم قبلاً که
نبوده که همه اونچه که به عنوان تمدن
میدونید تو ذهن ایدههای ذهنین. ایدههای
ذهنی ماست که هواپیما ساخته نمیدونم
سفینه فضایی میسازه،
کارخونه میسازه، زیردریایی میسازه.
اونایی که وجود نداشتن که پس فیلسوف کسیست
که
مشکلی رو میبینه و میدونه که این مشکل
راه رهایی ازش و حلش در ذهن اوست و نه در
خارج تغییر وضعیت موجود
یعنی اینکه شما برای تغییر این وضعیت
موجود یک راهی رو تخیل کنید
[گلویش را صاف میکند]
راه رهایی راه آزادی وجود نداره شما باید
خلقش ش کن و و کسی میتونه اون واقعیتو
عوض کنه که اون واقعیت رو تقدیر خودش یا
به اصطلاح بزرگتر از قدرت خودش نبینه بلکه
اون واقعیت رو محصول اراده و تصمیم و
ایدههایی که آدمهایی ببینه که پیشتر
بودن مثلاً وضعیتی که ما الان در ایران
هستیم خب اینم این وضعیتو آدما ساختن خدا
که نساخته که یک نیروی جادوی فراانسانی که
نساخته چون انسانها ساختن پس انسانها هم
میتونن تغییرش بدن اگر مثل ما ایرانیها
فکر کنیم که جهان تقدیر جهان رو محصول
تقدیر بدونیم در نتیجه منتظریم یه کسی از
بیرون بیاد یه کاری بکنه دیگه همش میگن که
خب الان ما چیکار کنیم اگر نمیدونم جنگ
نکنیم پس چیکار بکنیم ما که کاری
نمیتونیم بکنیم این درست همون فکریه که
خشایارشاه رو با اون عظمت و قدرت در برابر
یک در به اصطلاح جماعت کوچکی از یونانیها
شکست داد. ی شکست خشایارشاه از یونانیان
شکست قدرت مادی از
تخیل انسانی و ایده انسانی اندیشه پیروزی
اندیشه بود بر بر سلاح بر بر بر بر بر بر
بر بر ثروت و اگر شما همچین باوری نداشته
باشین تمام اون ثروت و سلاح همه از بین
خواهد رفت چون اون میتونه با اندیشهش
کاری بکنه که تو اصلاً نمیتونی با مقابله
بکنی با این منطق اصلی مبارزات ضد خشونت
همینه. مبارزات ضد خشونت منطقش این هست که
تو اگر بتونی
سلامت روحیتو حفظ بکنی اگر بتونی دست به
جنایت نزنی اگر بتونی از حقیقت دفاع بکنی
اگر بتونی از عدالت دفاع بکنی توانایی
ذهن تو و توانایی این این به اصطلاح ایده
تو و ایمان تو بر همه قدرتها غلبه خواهد
کرد.
و بهعکس اگر روحتو آلوده کنی و اگر بخواهی
که
در جانب ستم بایستی اگر بخوای فریب بدی تو
همه دنیا که داشته باشی نابود خواهی شد به
عبارت دیگه
تمام فلسفه در خدمت اینه که
مثل یک پزشک از سلامت روح شما محافظت کنه
در حقیقت رابطه ب بین پزشکی و فلسفه از
زمان یونان تا امروز هست دیگه فلسفه و
پزشکی رابطه خیلی مستقیمی دارن یعنی نه
فقط از اس به شکل استعاری میگن ابن سینا
کتابی که در فلسفه مینویسه اسمشو میذاره
شفا کتابی رو که در
پزشکی مینویسه میگه قانون یعنی میگه که
پزشکی
حکمت یه فلسفه بدنه و فلسفه پزشکی
روح
تا امروزم همینطوریه فلسفه ارزش تراپیک
داره یعنی درمانی
چرا به خاطر اینکه محافظ روح شماست
مدام در پی این هست که تشخیص بده چه
چیزایی هست که
ذهن شما رو از فکر کردن درست از قضاوت
کردن درست مانع میشه ما در جهانی هستیم که
ذهن ما بیش از هر زمان دیگری در برابر
فریب
شکننده است آسیب پذیره چرا به خاطر پیشرفت
تکنولوژی
تکنولوژی مخصوصاً دیجیتال امکان
ارتباط ما بایت و تشخیص واقعیت رو به حد
کمترین حد ممکن در تاریخ بشرون بده یعنی
ما به طور ناخودآگاه در معرض این هستیم که
اون چیزی رو که واقعیت نداره واقعیت
بدونیم و متوجههم نشیم
چون که این به صورت به اصطلاح
اون چیزی که باعث این همچین وض میشه یک
مورد خاص نیست که یه آدم خاصی نیست که
بخواد شما رو فریب بده این فریب فریبیست
که سیستم تکنولوژی و شکل زندگی مدرن به
شما میده یعنی وجود تکنولوژی دیجیتال باعث
میشه که شما فرق نه تنها فرق واقعیت و
توهم
تصویر رو کاملاً
تشخیص ندی بلکه باعث میشه که همه تصوری که
از واقعیت داری تصویر باشه یعنی تصویر
جایگزین واقعیت بشه اون چیزی که تصویر هست
واقعیت باشه فقطم اون واقعیت بشه این یک
مشکل جهانی به وجود آورده مشکل جهانیش
اینه که شما انسانها هرچقدر پیشرفته
پیشرفت کردن بر خلاف تصور پیشین آزادیشون
بیشتر در خطر قرار گرفته. الان ما با
اینترنت ابتدا تصور میشد که اینترنت با
این به خاطر مرکز گریز بودنش، شبکهای
بودنش این نظامهای استبدادی رو از هم
خواهد [گلویش را صاف میکند] پاشوند و
اینا دیگه نمیتونن روم بیارن. این
خوشبینی به سرعت از بین رفت به خاطر اینکه
پیشرفت تکنولوژی
دیجیتال و
اینترنت باعث شد که انسانها تواناییشونو
برای تشخیص بندگی برای تواناییشون رو برای
تشخیص اینکه ارادهشون به اصطلاح تصمیمشون
پسندشون بهشون تحمیل شده از بین میره
بهخاطر اینکه بدون اینکه بدونن این سیستم
اونها رو به توهم میندازه
و اونا نمیدونن اون چیزی رو که میپوشن
چیزیست که بهشون ت تحمیل شده. اون رنگی رو
که میپسندن اون رنگ همه اونوقت کانفرمیتی
همه شکل هم حرف میزنن همه شکل هم فکر
میکنن همه شکل هم لباس میپوشن همه هر جا
که میری همه چیز شکل همه و خب دیگه نه
تنها اون آدمهایی که به اصطلاح قبلاً
عوام به شمار میآمدن امکان
عوام بودن عوام نبودنو از دست میدن بلکه
اونایی هم که نخبه به شمار میومدن اونها
عوام میشن ای همه سطح میشن جهانی میشه مسد
فلت چون چون تصویر منطقش تصویره تصویر
فلته دیگه تصویر
هی دست که میزنید همه جاش یک چیز داره یک
سطح داره هم فلته هم عمق نداره
این روح ماست روحی که بر اثر شتاب این
تکنولوژی بر اثر نوع زندگی مدرن مناسبات
اقتصادی و همه اینها
جهان انسانی داره فلت میشه همه آدما یه
چیز میخوان همه آدما یه کار میکنن همه
آدما یه جور حرف میزنن و در در حقیقت ما
تبدیل میشیم به یک ماشینی که ماشینی که
خودمون ساختیم ما رو ساخته در حقیقت
ماشینی که ما میسازیم یعنی تکنولوژی
ما رفتار ما رو شرطی میکنه میشه مثل سگ
پابلوف تبدیل میشیم به ماشین بدون اینکه
بدونیم چون اون تکنولوژی که میسازیم
یک منطقی داره که منطقش مستقل از ما عمل
میکنه. ما اصلاً نمیدونیم که این چیزی
که الان میسازیم پیامداش چیه. نمیدونیم
که این ساختن این به چه چیزایی بیانجامه و
چون که این
روندش با انقلابیه و مدام جهشهای بزرگ در
این صورت میره ذهن انسان از
درک
درست اون باز میمونه. انقدر سرعت اون
زیاده که ذهن ما عقب میمونه. یعنی شما اگه
بخواید بید کامپیوترو بدونید یعنی هزاران
رشته رو باید انتخاب بکنین و هر رشته رو
که انتخاب بکنین از هزاران چیز دیگه
به اصطلاح محروم میشین و و تخصص باعث میشه
که شما کور بشید نتیجه معکوس بود تخصص
بیشتر یعنی که دنیای کوچکتر و دل پاتو
نمیتونیم ببینیم پس انسان امروز با
تکنولوژی در برابر بزرگترین خطری که تاریخ
برای آزادی انسان میتونه تصور کنه قرار
داره. یعنی پیش از این پیش از عصر مدرن
بردگی یه برد یه نوع بردگی وجود داشت که
به اصطلاح هم شخصی بود هم
به اصطلاح ملموس بود. یعنی منو یا ی به
اصطلاح جایی اسیر میکردن یا زندان
میکردن. میدونستم زندان یه جای ملموسه
کانکریته و بعدم میدونستم که کیا این
کارو کردن ولی عصر جدید بردگی هم
از کانکریت بودن آبجکتیو میشه و از فرد
اینپرسونال میشه یعنی دیگه این فرد نیست
که شما رو اسیر کرده بلکه یک نوع نظامات و
روابط و مناسبات اقتصادی یا اجتماعی یا
یعنی مناسباتن ساختارها هستن
و و شبکهها هستن. چیزهایی که شما
نمیتونید بگید که این اینترنت کجاست.
اینترنت جای خاصی نیست. اینترنت کیه؟
نداریم ما. یا در مورد در مورد اقتصاد همه
چیز
به صورت شبکهایست و انسان در این تار و
تار عنکبوتی این شبکهها گرفتاره بدون
اینکه بدونه و برای اینکه بدونه امروزه
بیش از هر زمان دیگری باید فلسفه رو جاده
بگیره. فلسفه امکان آزادی شما رو فراهم
میاره. آگاهی شما رو به اون چیزهایی که
شما رو بنده میکنن به اون چیزهایی که شما
رو اراده شما رو میگیرن به اون چیزهایی
که شما رو
در حقیقت استثمار میکنن در برابر اونها
شما رو مسون میکنه یا در برابر اونها
مقاوم میکنه.
یکی از فیلسوفان غربی بعد خون تازه ۶۰ ۷۰
سال پیش زندگی میکرده اگه الان بود چی
میگفت میگه در عصر ما مشکل اصلی اینه که
استایل یا سبک دیگه وجود نداره یعنی آدما
قرار بود که ما در با مدرنیته به فردیت
برسیم ولی در حقیقت همهمون شکل هم شده
دیگه که کسی ش ایمیل یه نفرو بخونی این
ایمیله هیچ چیز تفاوت خاصی با ایمیلی دیگه
نداره
توجه شما رو جل نکنه عجب نصر خب فلانی
داره نه یه قالبی هست که همه باید همینجور
بنویسن شما اگه بخواید یه جایی رزوم
استخدام بشید یه قالبی هست برای رزومه که
اونجوری باید بنویسید وگرنه استخدام
نمیشید شما اگر همه چیز یک قانونی داره که
شما
به دنبال چیزی هستید که میدونید چیه در
نتیجه در زندگی شما هیچ چیزی که اوریجینال
باشه هیچ چیزی که بدیع باشه، هیچ چیزی که
آفریده انسانی باشه وجود نداره. همه اون
چیزی که میبینیم
یه چیزی تکراری و برای همه و اونایی هم که
خلق میکنن همین طور. اونایی که خلق
میکنن توی چارچ به اصطلاح مثل فیلم عصر
جدید چارلی شاپینو دیدین دیگه اون
همینطوری بچهرو میپیچونه میپیچونه اون
وقتی که اون دستگاه نیست بازم میپیچونه
به خاطر اینکه دقیقا شرطی میشیم ما یک
خبری رو خیلی وقت پیش خوندم که توی
مرغداری در اسرائیل اینا به جای که مرغا
روزی یه بار تخم میکردن یعنی صبح که پا
میشدن شب که تمام میشد نور خورشید که
میومد یه تخم میکردن میرفت تا چپ اینا
کاری کرده بودن با تنظیم نور که هر ۸ ساعت
به ۸ ساعت به اصطلاح خاموش و روشن بشه
تاریک و روشن بشه در نتیجه اونا رو بدبخت
روزی دو بار تخم کردن دقیقاً داستان ماست
یعنی ما بدون اینی که بدونیم داریم عین هم
حرف میزنیم و به خاطر همین داریم
میجنگیم چون آدمهایی که شبیه هم فکر
میکنن با هم میجنگن برادران با هم
میجنگن میگن بهخاطر اینکه سر یه ارثه این
تشابه مفرت ماست که باعث تنهایی ما شده
این تشابه مفرت ماست که تحمل ما برای دیدن
همدیگه
کم شده این تشابه مطلق ماست که ما انقدر
با خشونت مواجه هستیم در اصلی که اصلاً
شما تصورشو نمیکردی که حقوق بشر و حقوق
همه چیز پوچ بره به باد هوا این شبیه شدن
آدمها این وضعیتو ایجاد میکنه پس شما با
فلسفه ورزیدن خودتون میشید
یعنی به جای اینکه شبیه دیگران باشید خودی
میشید که هیچکس شبیه اون نیست بهخاطر
اینکه این خود آفریده خودتونه شما ابداع
خودتون هستید چون ابداع خودتون هستید با
تمام انسانهایی که پیش از شما بودن الان
هستن و خواهند بودن متفاوت خواهید بود اگر
خودتون رو ابداع نکنید شما میشید مثل
یک محصول کارخونه که مثل بقیهست همین خلق
دیگرانه دیگه همون شرایطی که دیگرانو درست
کردی شما م درست کردی شما درش هیچ بخشی
نداشتید.
خب من اینجا متوقف میشم و سعی کردم خیلی
مختصر و اصل جان کلام بگم. به شیوه که
سقرات میگفت و به شیوهی که سقرات فلسفه
رو بنیان گذاشت. سقرات دقیقاً همین شکلی
حرف میزد. یعنی به شکلی حرف میزد که با
همه میتونست حرف بزنه و با در بازار با
یک پیرمرد حرف میزد. در خیابان با یک
نوجوان حرف میزد. یعنی فلسفهورزی یعنی
سخن گفتن با همدیگه دیالوگ. شما با کسی که
با شما متفاوت فکر میکنه با همدیگه راجع
به یک موضوعی صحبت میکنید برای اینکه
بفهمید نه برای اینکه بپذیرید یا
بپذیرانید. به همین دلیله که دیالوگ
ویژگیش اینه که پایان نداره. نتیجهگیری
نداره. تمام اونچه که افلاطون نوشته همش
نمایشنامهست. دیالوگه و تمام نمایشنامهها
بدون نتیجه رهاش چون سقرات نتیجه نمیگیره
چون دیالوگ زندگی شما تا زمانی که با
دیگری دیالوگ میکنی میتونی باهاش
همزیستی بکنی به محض اینکه تو بر حق باشی
یا او بر حق باشه تماوم میشه همزیستی تموم
میشه پس نفس دیالوگ هست که امکان زندگی ما
رو به وجود میاره تا زمانی که بتونیم با
همدیگه راجع به اون چیزی که متفاوت هستیم
و متفاوت میاندیشیم صحبت بکنیم امکان
زندگی با همدیگه در عین تفاوتو خواهیم
داشت اما زمانی که یکیمون
خودش رو حق بدونه هیچکس دیگه نمیتونه
زندگی بکنه چون یا باید برده او بشه یا
باید او رو برده بکنه در یه طرف باید از
بین بره پس فلسفه به ما یاد میده که که
اساس فلسفه کامونیکیشنه فلسفه به ما یاد
میده که کامونیکیشن ارتباط اساس زندگی
بشره. بشر برای همزیستی نیازمند ارتباطه.
نیازمند اینه که با همدیگه حرف بزنن. حرف
همدیگه رو بفهمن. بنابراین ارتباط بر
حقیقت فض برتری داره. حقیقت اون چیزی که
من میدونم نباید از سینم
برای بیرون بیرون از سینم نباید حقیقتش
بدونم. نباید برای دیگری حقیقت بدونم. من
میتونم با دیگران راجع به هر چیزی صحبت
بکنم به شرط اینکه اون چیزی رو که میگم و
اون چیزی رو که باور دارم حقیقت نپندارم و
این یعنی آدمها میتونن به قول جفرسون
همسایه من اگر اعتقاد داشته باشه به ۱۵ به
۱۵ تا خدا هیچ ضرری به من نمیرسونه اگر
به همون قانونی عمل بکنه که من عمل میکنم
در رانندگی مثلاً در اگه من و شما با یک
قانون به یک قانون راهنمایی و نارندگی عمل
بکنیم در نتیجه مهم نیست که چه عقیدهای
داریم، سنمون چیه، چه لباسی میپوشیم. اون
قانون موجب میشه که ما بتونیم در عین
متفاوت بودن
محدوده آزاد خودمونو داشته باشیم. یعنی
این قانون هست که امکان آزادی رو برای
متکسرترین افراد در یک جامعه ایجاد میکنه
و بهعکس اگر شما نتونید یک قانون به
اصطلاح فرمال یعنی قانونی که فرم باشه به
شما نگه چه بکن به شما بگه چه کاری رو
نمیتونی بکنی قانون به اصطلاح به مفهوم
غربی به شما نمیگه که شما در خونتون چیکار
بکن کن میگه در در محدوده تو آزادی تا
اینجا تو آزادی آزادی تو مرز آزادی تو
آزادی دیگریست منتها تو مرز آزادی خودت
چیکار میخوای بکنی اون هر کار میخوای
بخوای میکنی قانون به تو نمیگه چیکار
میکنی قانون به تو نمیگه چه عقیدهای
داشته باش قانون به تو نمیگه غذا بخور یا
نخور میخوای بخور میخوری نخور میخوای
به خودت هر کاری میخوای بکنی بکنی اما تا
جایی که به آزادی دیگران ضرب نظره این
قانون میشه قانون فرمال قانونی که نوایدها
رو به تو میگه نه بایدها رو اگر اینجوری
زندگی بکنیم باور داشته باشیم اونوقت
حقیقت خودمون رو برای خودمون
فقط برای خودمون و محدوده خودمون قرار
میدیم بیرون محدوده خودمون یعنی در قلم
عمومی بر اساس مثل گرامر من من میتونم
شاعر باشم شما میتونین مثلاً چه میدونم
بقال باشین یا نمیدونم تاجر باشین شما یه
جوری حرف میزنی یه یه از زبان استفاده
میکنیم من یه جور دیگه ولی من و شما چون
که ب از یک قواعد خاصی پیروی میکنیم در
حرف زدن از یک سری آواهای خاصی پیروی
میکنیم از از حرف زدن میتونیم با همدیگه
در عین که من شاعرم شما فیلسوفی اون یکی
سیاستمداری یکی نجاره با همدیگه زندگی
کنیم حرف بزنیم نیازهای همدیگه رو برطرف
کنیم خب من اینجا توقف میکنم و من به
زودی یک دوره ۱۰ روزهای رم میخوام
به اصطلاح برگزار کنم
که
فلسفه رو به یه شکل دیگهای بفهمیم. یعنی
فلسفه از راه ترجمه و ترجمه از راه فلسفه.
چون ما در ایران هم با ترجمه مشکل داریم
هم با فلسفه و دلیلش اینه که ترجمه و
فلسفه هدفشون یه چیزه و در ایران چون اون
هدف برآورده نمیشه هر دوشون مشکل دارن.
ترجمه هدفی جز ارتباط و کامونیکیشن نداره.
فلسفه هم دقیقاً همینه. هدفش ارتباط و
کامونیکیشنه. یعنی ما ترجمه درست و ترجمه
غلط نداریم. ترجمه خوب و ترجمه بد نداریم.
ترجمهای داریم که ام اون امکان ارتباط و
فهم رو ایجاد میکنه و ترجمه اینکه امکان
فهمو ایجاد نمیکنه. فلسفهها همین طور.
فلسفههایی داریم که امکان ارتباط و فهمو
ایجاد میکنن. یعنی
فلسفهایست که شما رو به بیرون خودت با
انسانهای دیگه
پیوند میده و در نتیجه در خدمت همزیست و
فلسفههایی هم هستن که نه چون نیستن و من
با بحث انتخاب ۱۰ تا متن از افلاطون تا
امروز چون متنهای کوتاه ولی خیلی مهم
از راه متن به شما هم مسئله زبان رو
بررسی میکنم و هم مسئله فلسفه رو چون
فلسفه یعنی اندیشه همون زبانه و بدون زبان
اندیشه نیست بدون اندیشه زبان نیست در رفت
و آمد بین زبان و فلسفه اونوقت هم درک
بهتری از فلسفه پیدا میکنیم هم درک بهتری
از زبان پیدا میکنیم و ما برای اینکه
بفهمیم که زبان چیه به هیچ وجه دانستن خود
زبان مهم نیست یعنی توانایی توون برای
فارسی حرف زدن به این معنا نیست که شما
زبان رو میدونید. ما برای اینکه این
فارسی رو درست به کار ببریم در جهت زندگی
خوب به کار ببریم نیازمند اینه که این هست
که بدونیم زبان چی هست زبان چیکار میکنه
زبان چهجوری باید به کار برد زبان چه
آفتهایی داره زبان به چه چیزهایی مربوطه
از چه چیزهایی تأثیر میپذیره چهجوری
تغییر میکنه؟
حالا من این یکی دو روزه به اصطلاح آگهی
در صفحه خودم در رسانههای اجتماعی قرار
خواهم داد.
ممنونم. ببخشید زیاد صحبت کردم.
خیلی ممنون از شما استفاده کردین واقعاً و
ممنون از همراهی دوستان در خدمت دوستان
هستیم برای طرح [صدای خرناس]
پرس نظارتشون از محمد جان شروع میکنیم.
محمد جان بفرمایید.
سلام آقای خرجی. باز بسیار منسجم و خیلی
زیبا مطالب رو ارائه دادین استفاده کردیم
و بسی لذت بردیم
از آنجا که ما
البته شاید ایشون محمد گفتن درسته محمد
همون غفاری همیشگی هستم جناب خجی عرضم به
حضورتون در بیشتر صحبتهای شما من کاملاً
با شما موافق هستم که بله ما فرم و ایده
در ایرانیتمون
کمتر هست و همین هم باعث شده که ایرانیها
در خارج از کشور جزایری مجمعجزایری مستقل
باشن نتونن
دنبال پیرامون یک ایده و فرم
یک جا بتونن جمع بشن اینو هم در اکثر
کشورها من هم اروپا رو خیلی گشتم هم تو
اطراف خاورمیانه کشوراش ایرانیها از هم
فرار میکنن بیشتر از اینکه که مثل قطرات
جیبه به هم متصل بشوند مثل
چیزهای آهنرباهایی که همنام هستن از هم
رانده میشوند. اینو با شما به قول معروف
همنظر هستم که تأثیر همین فرم نبود فرم و
نبود ایده باید باشه ولی از طرف دیگر
ایرانیها کاملاً
از فرم هم خالی نیستن. من فکر میکنم شاید
بهتره بگیم که در تجربه ایرانیت ایرانی
بودن محتوا و ماده به قول همونطون یا
ارسطو بر فرم و ایده غلبه داره نه یعنی به
شکل طیفی اگر بنگریم به نظرتون آیا بهتر
نیست که مثلاً ما هم نوروز داریم ما نمیگم
داریم من طبق همون کتاب آقای اریک فرو
داشتن یا بودن نمیخوام به داشتنها
افتخار کنم نه به هر حال نوروز یک ایده
هست. نوروز چیزیه که در یک زمان مشخصی
ایرانیها رو جمع میکنه. پیرامون یک
مبحثی یا
شب چله، شب یلدا یا این فرمهایی هم هست.
من فکر میکنم شاید طیفی بنگریم بهتر باشه
که در ایرانیت محتوا بر فرم و ایده غلبه
داره. مثلاً خود یونانیت هم
[گلویش را صاف میکند] ولی در یونانیت
ایده و فرم غلبه داره بر محتوا و ماده که
با مثلاً میبینیم که آزادی مدنظر یونان
الان نتونسته تو غرب پیاده بشه و قانون
جنگل رو میبینیم که پیاده شد عوض اون من
اینو دارم یک نکته دیگه رم عرض بکنم اینکه
فرم قابل پیاده کردن هست
[گلویش را صاف میکند]
آقای آیا فکر نمیکنید ما راههایی را
باید پی بگیریم که این فرم داشتن را مثل
همون چیزی که آقای محمد علی فروغی در مورد
گرامر و دستور زبان بیایم گرامر دستور
زبان درست کردیم در واقع فرم درست کردیم
دیگه یعنی فرم ساختن را باید پیشه کنیم
زیاد وقتتونو نمیگیرم میدونم اونجاهم
دیروقته
توضیحاتی اگر در این زمینه بیشتر بدین
خیلی ممنون میشم
بله ببینید
خب طبیعتاً من به همون اندازه که مفهوم
فرم مفهوم بنیادی هست خب طبیعتاً بحث کردن
راجع بشم نیازمند فرصت زیاد و
امکان بیشتری هست ولی بذارید خلاصه بهتون
بگم
حقیقت برای ما ایرانیها از زمان دوران
باستان تا امروز اینو بهتون میگم این
یونانه که استثناستا بقیه دنیا یعنی ما
تفاوت ما با چینیها مثل تفاوت ما با
یونانیها نیست. تفاوت یونانیها
یونانیها یه چیز استثنایین. یعنی این فکر
در یونان به وجود آمد ولی استثناش اینه که
جهانی میشه. یعنی میخوام بگم این تفاوت
بین تمدنها رو نباید فکر کنین که این
تمدنها
خوب و بدن. یعنی یکی خوبه یکی بده. به
خاطر اینکه ما که الان اینجا رسیدیم که
مثلاً کوروش که نمیتونست تصور کنه که ما
به این همچین وض که الان هستیم رسیده یعنی
تاریخ بر اساس پیش آگاهی و برنامهریزی و
اراده کسی پیش نمیره که اگر خشایار شاه به
یونانی حمله نکرده بود اصلاً داستان یه
چیز دیگه میشد اینا اتفاقه دیگه تاریخ
مجموعه علل و محلولات نیست مجموعه اتفاق
بنابراین این توجه داشته باشین که با
اعتماد به نفس درباره تفاوتهامون فکر
بکنیم. یعنی هم چه تفاوتهایی که من و شما
با هم داریم، چه تفاوتهایی که فرهنگها
با هم دارن، چه تفاوتهایی که به اصطلاح
در هر چیز انسانی میبینیم. تفا یکی از
ویژگیهای ایرانیها این هست که به دوگانه
خیر و شر باورن. اصلاً دوگانه خیر و شر
هدیه ایرانیهاست به جهان. زرتشت
منبع خیر رو در برابر منبع شر قرار میده.
این و این دوگانه به شکلیست که شما
نمیتوانید در جبهه به اصطلاح اهورایی
قرار بگیرید و یک ذره از به اصطلاح عنصر
اهریمنی در شما باشه یعنی این در حقیقت
پیوریفیکیشن این و ایرانیا وسواس نجس و
پاکی هم دارن دیگه فقه زرتشتی بسیار وساس
نجس و پاکی درش هست یعنی کهه شما اگر خوبی
مطلقاً خوبی اگر بدی مطلقاً بدی این
دوگانه یعنی کهه هر تفاوتی تقابله
یا تو خوب باید باشه یا من یا تو بر حقی
یا بر من این چرا چون حقیقت یکیه دیگه
مشکل حقیقت اینه که یکیه و بعد این حقیقت
در فرهنگ ما حقیقتی نیست که بیرون باشه من
برم یاد بگیرم حقیقتیست که من با ایمانم
به دست میارم یعنی من اگر دین
که از نظر خودم حق میدونم داشته باشم من
معتقدم که حقیقت
به حقیقت دسترسی دارم. حقیقت فهمیده نمیشه
بلکه درک میشه. حافظ میگه ازا به دیر
مقانم عزیز میدارن که آتشی که نمیرد
همیشه در دل ماست. یعنی هر کس اگر قرار شد
که حقیقتو درون خودش ببینه یعنی رابط
زندگی او بر اساس رابطهش با جهان بالا
یعنی ج حالا حتی اگر امروزی ضد دینم باشه
با یه چیزی برای انسانهای دیگه تعیین
میشه یعنی با یک معیاری که افقیه من
اعتقاد دارم که این حقیقته ابن سینا در
بحث معاد وقتی میرسه به معاد جسمانی میگه
من نمیتونم از نظر فلسفی استدل بپذیرم که
ما انسانها میمیریم بعد در دنیای دیگه
دوباره جسم ما خلق میشه و و با اون جسممون
میریم بهشت جهنم من از نظر فلسفی برای من
این معقول نیست ولی چون محمد رو پیامبر
امین میدونم و بهش ایمان دارم قبول
میکنم عاد جسم پس اگر شما حقیقت رو چیزی
بدونید که باید
با الهام خدایی
با از یک نیروی
بیرون شما به شما داده بشه یعنی چیزی که
با آموزش و تلاش و به اصطلاح روشهای
انسانی به دست نمیاد بنابراین شما برای
زندگی کردن اصل زندگی کردن اون اعتقاد
درونیتو میدونید که ولا همه دنیا هم هرچه
بلایی که سرشون درمیاد دربیاز کنید
مسئله همزیستی براتون مطرح نیست دیگه شما
برای بودن خودتون نیازمند دیگران
نمیدونید نیازمند بنده این میدونید که
شما حق باشید شما درست باشید حتی اگر
مجبور باشید برید در غار کهف بخوابید
اونجا ولی اگر شما حقیقت رو نه چیزی که
انسانی بتونه با الهام از جانب نیروی
به اصطلاح فراتر از خودش درک دریافت بکنه
نه چیزی که بشه درون دریافت کرد بلکه که
چیزی که باید برای همه قابل دیدن باشه
یعنی من زمانی میتونم بگم که الان شبه که
نگاه کنم به آسمان ببینم زمان آسمان
تاریکه و شما هم نگاه کنی به آسمان بگی
تاریکه بله شب یعنی برای ما برای
یونانیها و برای فکر غربی حقیقت واقعیت
عدالت زیبایی خیر چیزی نیست که از قبل
تعیین شده باشه و ما فقط بریم بریم اون رو
به اصطلاح بیاموزیم بلکه حقیقت زیبایی
واقعیت خیر عدالت
همه همه چیز اون چیزهاییست که آدمها
دربارهش صحبت میکنن و دربارهش به فهم
مشترک میرسان دیالوگ میکنن در مدام در
برابرش صحبت میکنن به خاطر همین فلسفه
یعنی همین دیگه ما در راجع به همه چیز
فلسفه هست یعنی چی یعنی کهه راجع به هیچ
چیزی از قبل شما نمیتونید به چیزی اعتماد
کنید. تمام اونچه که تو ذهنتونم به عنوان
بدیهی میشناسید اونا اعتباری ندارن. از
نوع به همین دلیل سؤالهای فلسفه و مسائل
فلسفه مسائل بنیادی و تکرارین. چرا؟
بهخاطر اینکه هر آدمی خودش باید در زمان
خود که زندهست باید بفهمه که عدالت چیه،
خوب چیه، بد چیه، زیبایی چیه. نمیتونه که
یه کسی ۱۰۰ سال پیش تعیین کنه باید همه
آدما از او پیروی کنن به چون فلسفه مربوط
به بنیادیترین مسائل انسان هست هر انسانی
خودش از نوع باید راجع به اونها با
دیگران و با عصر خودش سخن بگه بنابراین
قانونی قانون هست که آدمهای یک دوره اون
رو قانون بدونن چیزی حق هست که آدمای اون
دوره در گفتگوی با همدیگه اونا حق میدونن
چیزی واقعیت داره الان مثلاً ما به ما
الان به فرض کنید ما میگیم که
شبکه فساد بین شبکه فساد یعنی یه شما
دارین صحبت میکنین از شبکه
یک ایده ذهنی ماست در عصر ماست یعنی قابل
لمس نیست مثل مثلاً کوه دماوند نیست که
بگی اینه شبکه چیزی نیست که با چشم ببینی
چیزیست ایدهایست که ما انسانها درست
کردیم دربارش صحبت کردیم دربارش بحث کردیم
دربارش به اصطلاح توسعه دادیم و در نتیجه
تبدیل شده به واقعیت یعنی شبکه واقع شبکه
وقتی از شبکهای حرف میزنیم اون شبکه
واقعیتش واقعیتر از واقعیت این میزه اون
چیزی که در ذهن ما خلق میشه و ا چون اون
چیزی که در ذهنمون خلق میکنیم با دیگرانه
یعنی من اگر بشینم برای خودم فکر کنم
دیوونم مثل زبان میمونه دیگه شما که
نمیتونید به یه زبانی حرف بزنید که
خودتون میدونید زبان یعنی شما یک زبانی
میدونید که با دیگران میتونید حرف بزنید
و حرف و زبان واحد میتونه به شما اجازه
بده که حرفای مختلف بزنیم. من و شما
میشینیم با همدیگه حرف میزنیم. شما یه
چیزی میگین من یه چیز دیگه میگم ولی با یک
زبان. چرا؟ چون اونچه که باعث میشه که ما
با هم زندگی کنیم عقاعدمون نیست حقیقت
نیست بلکه فهممون از همدیگه. من و شما چون
حرف همدیگه رو میفهمیم ولو اینکه مخالفیم
میتونیم با هم زندگی کنیم. اگر نفهمیم
ولا اینکه یک عقیده رو داشته باشیم مثل
مسلمونا مثل کمونیستا همدیگه رو میکشیم
یعنی آدمهایی که عقیده مشترک دارن
همدیگه رو میکشن چون ولی فهم مشترک ندارن
اون فهم مشترکه که به شما امکان همزیستی
بید فرم بودن به این معناست که شما هیچ
چیزی رو با فقط و فقط با تکیه بر اونچه که
خودت باور داری بهش اعتماد نکنی من
نمیتونم اعتماد بکنم که این کار درسته یا
درست نیست مگر اینکه از با دیگران هم که
تجربه دارن با دیگرانم که در این زمینه
اطلاع دارن با این در موقعیت بودن با
اونها هم مشورت کنم یعنی چی؟ یعنی که
حقیقت یک ما
به اصطلاح امر جمعی و یک امر تاریخیست همه
چیز هر چیز انسانی و شما برای هر چیزی
باید از انسانها و از به صورت تدریجی
بیاموزید اشکالی که در ایران هست همین
تلقی از حقیقته هر کس برای اینکه بدونه چه
چیزی درسته یا چیزی غلطه یا چه چیزی کار
چه بکنه چه نکنه مگر اگر در امور عملی و
به اصطلاح کاربردی مثل نجاری مثل پزشکی
مثل خودشو نیازمند آموختن نمیدونه در
ایران سیاست چیزی نیست که شما ب فکر کنین
که باید آموخت شما فکر جامعه فکر میکنیم
یه چیز طبیعیه فکر نمیکنیم که جامعه یه
چیزیست که باید ساخت و شما برای ساختنش
باید یه دانشی بگیرید فکر نمیکنیم که
شهروندی چیزی نیست که آدم شهروند به دنیا
بیاد آدمها باید شهروند تربیت میشن
شهروندی رو پس باید بیاموزن اگر شما
فکر کنی که اون چیزی رو که باید بدونی در
زندگیت میدونی و آموزش نبینی اونوقت فکر
کنی که حقیقت نزد شماست در نتیجه آدمهایی
که برادر با برادر دعواش میشه هابیل قابل
کشتگه برا برادرا همدیگه رو میکنه آدمای
که شبیه هم همدیگر در
مذاهب اونهایی که در یک مذهبند
به اصطلاح اختلاف خودشونو کمتر تحمل
میکنن تا اختلاف شما دشمنانشون. شیعهها
کمتر به اصطلاح مسیحیا رو بیشتر تحمل
میکنن تا سنیا رو بهخاطر در یک مسلمونی
اگر از اسلام خارج بشه اون حکمش اعدامه
ولی اگر یک مسیحی بیاد مسلمون بشه بعد از
اسلام خارج بشه میتونن اعدامش نکنن یعنی
اون که به تو نزدیکتره اون که به تو
شبیهتره بیشتر در تو امکان خشونت ایجاد
میکنه تا کسی که با تو متفاوته
چرا چرا؟ چون که تو خودتو شبیه او
میدونی. در حالی که شبیه او نیستی. اگر
بدونی که بین تو و برادرت شما د تا
انسانین و متفاوتین اون آگاهی به تفاوت
موجب میشه که شما هم زندگی کنید. ولی توهم
تشابه موجب میشه که همون چیزی که اون هست
بخوای و بعد اصلاً خودشم تحمل نکنی. هر
چیزی که اون داری بخوای داشته باشی. اگر
تو اون چیزی که دیگری داری بخوای داشته
باشی یعنی شبیه او باشی باید مشتع بکنی.
اما اگر تفاوت رو یک اصل بدونی و برای و
تفاوت رو اساساً
اون سرچشمه زندگی و زایندگی بدونید از زن
و مرد هست که یک انسان دیگری متولد میشه
از د تا مرد که یک انسان متولد نمیشه و
تقابل رو هر تفاوتی رو تقابل ندونی و
بدونی انواع اقسام تفاوت هست مثل رنگا
رنگها با همدیگه هزاران رنگ هست کدومش
خوبه کدومش هیچوت معنی نداره
در در مورد انسان هم همین طور فکر بکنی
۱۰۰ نژاد هست ۱۰۰ زبان هست ۱۰۰ فرهنگ هست
۱۰۰ نمیدونم آشپزی هست کدومش خوبه کدومش
بده
مسئله اینه که هرچقدر تفاوت و تنوعش بیشتر
باشه بهتره اونجا خوبی خوبی یکی بر دیگری
نیست خود تفاوت مهمه بنابراین تو برای
تفاوت میکوشی کسی که برای آزادی تلاش
میکنه امروزه در ایران نمیفهمه چی میگه
اگر برای تفاوت بش مبارزه نکنه تفاوت
بیشتر هست که آزادی رو ممکن میکنه و
آزادی چیزی نیست که تو تنهایی به دست
بیاری آزادی یعنی اینکه تو بتونی با
دیگران
به شکل
قابل تفاهمی حرف بزنی و بتونی با دیگران
توافق کنی که جامعه رو بسازی با دیگران
باید توافق کنی در وحله اول قانون بسازی
چون اگه قانون نسازی آزاد نیستی که همدیگه
رو باید بکشیم پس مبارزه برای آزاد زادی
یعنی که من مبارزه برای ارتباط و تفاهم با
دیگری با دیگری که من باید با کسی که
متفاوته با خودم توافق کنم که در یه کوچه
زندگی کنم کسی که اومده توی محله ما و
فرهنگش متفاوته من باید با او توافق کنم
که بتونیم همسایه باشیم وگرنه با همسایه
بغلیمون که عمومه قبل از من به دنیا اومده
من زندگی رو از این یاد گرفتم که مشکلی
ندارم تو همزیستی صبح تا شبم تو سر کله
همدیگه میزنیم بنابراین این ما برای
ایران امروز
اگر میخوایم این رو به سمتی ببریم که با
گذشته تاریخیش
شبیه نباشه چون کهه آینده یه چیزیست که
شما ابداع میکنی چیزی به نام آینده وجود
نداره که آینده یعنی که شما بدونی که در
یک زمانی هستی که متفاوت از زمان دیگهست
نگی که من میخوام برگردم به عقب نگی که
من میدونم نگی که این همونه بلکه بدونی
که هر لحظهای که بر تو میگذره یک
لحظهایست
یگانه بازگشت ناپذیر و نیازمند اینه که تو
اون لحظه رو ببینی و به اقتضای اون لحظه
فکر کنی تصمیم بگیری و عمل کنی اگر من یه
جوری غذا بخورم امروز که ۱۰ سال پیش
میخوردم در حالی که این غذا همین طور
مونده و خراب شده خب میمیرم من باید به
اصطلاح
از بین رفتن ثانیهها ها و تبدیل شدن حال
به گذشته رو باید درک بکنم تا بتونم با
واقعیت تماس داشته باشم. این یعنی چی؟
یعنی کهه مدام در خودم رو در یک موقعیت
جدید بدونم و در این موقعیت جدید خودم رو
نیازمند به ارتباط با دیگری بدونم. چون
فقط در ارتباط با دیگریه که من میتونم ب
فکر کنم. شما زبان رو نمیتونید هیچ زبانی
رو بدونید مگر اینکه با دیگری حرف بزنید.
در حرف زدن با دیگریست که شما زبان یاد
میگیرید و تمام جهان ما زبانه انسان
زبانه غیر از زبان چیزی نیست اگر شما
نتوانید با دیگران درباره هر چیزی توافق
کنید یا شما باید صحنه رو خالی کنید یا
طرف مقابل ما مشکل ما در ایران مشکل ما در
ایران وقتی میگیم استبداده استبداد یعنی
حقیقت به این معنا همه ما مستبدیم
همه ما تا زمانی که به یک حقیقت باور
داریم و دیگران رو بر اساس حقیقت خودمون
قضاوت میکنیم یا تحمل میکنیم یعنی ما با
بدتر از خامنهشم هیچ فرق نداریم منتها هر
کس در جای خودش دیگه پس ما اگر بخوایم
آزاد بشیم آزادی مسئله حکومت نیست مسئله
یکایک ماست یعنی ما باید از اون بردگی که
درون خودمونه آزاد بشیم نه اون که حکومت
که نمیمونن که هیچ حکومتی در جهان نمونده
چه دموکراسیش چه استبدادش ولی انسانهایی
بودن که برده به دنیا آمدن، برده زندگی
کردن و برده مردن و انسانهایی بودن که به
محض اینکه توانستند
ارزش آزادی رو بفهمن برای آزادی دیگران هم
حاضر شدن جان بدن چه برا چه برسه برا
آزادی خودشون
خب اگر اجازه بدید من چون امروز کلاسم
دارم از خدمتتون مرخص بشم امیدوارم که
ببخشید خیلی صحبت صحبت کردم و چندان ملول
نشده باشید برای همه آرزوی خوب دارم و
برای ایران آرزوی روزهای
آشتی و آرامش و آبادانی و به اصطلاح
بهروزی و امیدوارم که باز هم وقت همصحبتی
با همدیگه داشته باشیم از حمید عزیزم
بسیار سپاسگزارم وقتتون بخیر