چه دلیل ما بر آن شدیم تا خدمت آقای خلجی
برسیم و
این جلسه رو
در واقع تنظیم کردیم در دو جلسه امیدوارم
حالا
حق مطلب در این جلسه ادا بشود عرض کردم
دیروز
نقطه عظیمت این تلاش و این گردهمایی از
کتابی بود که آقای خلجی معرفی کرده بودن و
مورد توجه ما قرار گرفت در جامعه باز و
اون رو یه مقدار بررسی کردیم و خیلی کتاب
جالبی هستش خیلی حال و هوای
خوبی داره به خاطر اینکه همونجور که از
نامشم پیداست
تتینرز
هایدیگر آرنت و دریدا در واقع مواجهه این
سه
فیلسوف نامدار قرن بیستمی هست که
این مواجهه مورد توجه قرار گرفت و
در جلسه دیروز
خب آقای خلجی به صورت
ریشهای اون رو بررسی کردن البته مواجهه
بیشتر آرنتی و یاسپرس بود با
و قرار شد راجع به در واقع دریدا هم بیشتر
صحبت بکنیم با اون مستندی هم که در همین
کانالهای تلگرامی گذاشتیم
و جلسهای که البته به اون نرسیدیم امروز
به خاطر اینکه آقای خرجی یک مصاحبه داشتن
حالا اون رو در جلسه دیگری شاید فردا
دنبال کردیم. به هر حال این کتاب
تلاشی است برای اندیشیدن دوباره به
مسئلهای که از دل فلسفه قرن بیستم بیرون
اومده. مسئلهای که تنها به اندیشه مارتین
هایدگر مربوط نمیشود بلکه به نسبت میان
فلسفه زندگی و مسئولیت نیز
باز میگردد. نویسنده این کتاب در
این کتاب در واقع سه مواجهه رو پیش روی ما
میذاره که مواجههای که در آن نارنت
میکوشد میان عظمت فلسفی آیدیگر و خطای
سیاسی او فاصلهای برقرار کند و مواجهه
دیگر که ژایک دریدا به جای داوری شتابزده
تلاش میکند با خوانش
دقیقتر لایههای اندیشه هایدگر رو
بازگشایی کند.
حالا سؤالاتی هم که خود کتاب مطرح میکنه
و آقای خلجی هم در توضیحات یوتیوبیشون
آوردن فلسفه و سیاست چه ارتباطی با هم
دارند آیا فلسفه
غیرسیاسی ممکن است از سقرات تا هایدگر
کارنامه سیاسی فیلسوفان رو چگونه میتوان
دوآوری کرد رو همه رو ادامه میدیم و ادامه
ادامه بحث آیدگر نازیست و برخوردهای
متفاوتی که شاگردان او با وی داشتن رو
امروز
بررسی خواهیم کرد.
به هر حال این کتاب در واقع میخواد نشون
بده که این موضع سیاسی که
هایدگر گرفت و از منظر خیلی از شارحانش
غیراخلاقی بود رو و تقریباً میشه گفت
فیلسوفان پسیدگی
رو
در قرن بیستم بیشتر مشغول ول این سؤالات
کرد و مقایسهای و این سلیقه سیاسی رو که
همونجوری هم که اطلاع دارید یاسپرس از
برجستهترین
برجستهترین اونا بود که همدوره هم بود با
خود هایدگر و در همون موقع
با صراحت نقدهای خودش رو به هایدگر
روا میداشت و
جالبتر اینکه هانرنت
تحت تاثیر هر دوی این دو بود و این قضاوت
رو
هان آرنت هم
به هر حال ازش مستنبود و قضاوتهای خودش رو
داشت و خیلی هم در یک
دوچاخه بیرحمی قرار گرفته بود که به هر
حال از پس اون
برایمده از
نظر این کتاب.
بسیار عالی. حالا خدمت
آقای خلجی میرسیم
و ببینیم که در ادامه
محور گفتگو رو چهجوری طراحی کردن.
بفرمایید آقای خالج.
اگر
آقای پکژاد نکته دارن خوبه که ب
مایکتون بستهست آقای
ببخشید عرض کردم که اگر آقای پاک نژاد
نکته دارن این خوبه که ایشون بحثو آغاز
کنن که باصود مطلع همراه باشه
مهدی جان حقیقتش من همون به دعوت دیروز
شما آمدم که به قول معروف یه مقداری
پامنبری کنم در مورد ارائهای که قراره
شما بدید ولی چیزی رو که به اون بخوام
پرزنت کنم تهیه نکردم
اگه محبت کنید من هم حتماً همراهی میکنم
به نظرم بیاد
بسیار خب سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان
در یوتیوب و کلاب هاوس امیدوارم که حال
همگی خوب باشه
قرار بود که صحبت بکنیم در ادامه بحث
دیروز راجع به هایدیگر
که از دید بسیاری مهمترین و
تأثیرگذارترین
فیلسوف قرن بیستم به شمار میره و اینکه
زندگی او و گرایشهای سیاسی او و حتی میشه
گفت که
احساسات و عواطف
تنفر
آلود او نسبت به یهودیها
با فلسفه او در حقیقت او رو تبدیل کرد به
یک مسئله فلسفی
و اون این بود که فلسفه
که در حقیقت
اندیشیدن نظری هست آیا میتونه کاملاً
جدایی از زندگی عملی یعنی سیاست
در نظر گرفته بشه یا نه؟
از قول یاسپرس برای شما دیروز خواندم که
اساساً
فیلسوفان معتقد هستند که فلسفه یعنی فلسفه
عملی
و فلسفه که به کار زیستن
نیاد و در شکل زیستن نتونه انسانها رو
راهنمایی کنه یا مفید باشه در حقیقت یک
اشتغال
تفننی ذهنی
بی ارزشه اونچه که فضیلت هست یعنی
اندیشیدنی که فضیلت هست اینه که
شیوه زیستن
دور از حماقت و دور از به اصطلاح
بندگی و بردگی رو به انسان بیاموزه و
انسان رو به اون سمت سوق بده بنابراین اگر
شما فلسفه رو محدود بکنید به یک سری
تئوریهای
به اصطلاح بدون پیامد عملی از نظر
فیلسوفان بزرگ این در قلمروی فلسفه حقیقی
قرار نمیگیره
من باز براتون از یاسپرس
یکی از نوشتههای
متأخرشو میخونم
که
گرچه کوتاه هست ولی بسیار
مهمه و معروفه
به عنوان عقل و ضد عقل در روزگار ما که
توضیح میده که
اساساً بحث هایدگر هم در چه بستر تاریخی
مطرح شده.
خب
این
د تا جستار بلنده که به فارسی ترجمه شده
ولی خب ترجمهش
برای امروز خوبه
یاسپرس از همون روزگاری حرف میزنه که در
حقیقت تمام متفکران اروپا
از اون دوران به عنوان
بحران
انسان اروپایی و انحطط تمدنی و افول فرهنگ
اروپایی یاد کردن. یعنی شما در اواخر قرن
نوزدهم میبینید که تمام اون خوشبینیها،
تمام اون به اصطلاح امیدهایی که در یک قرن
پیشتر در قرن هجدهم عصر روشنگری به وجود
آمده بود که عقل جایگزین خرافات میشه و
سعادت انسان رو بر روی همین زمین
تضمین میکنه و انسان رو از اسارت
افسون و جادو در قالب خرافات و نمیدونم
اساطیر و
ادیان بیرون میاره و یک
به اصطلاح زندگی قانونمند انسانی
برای او فراهم میکنه ولی در اواخر قرن
نوزدهم این خوشبینی کاملاً از بین رفته
بود خب نیچه یک نمونه خیلی آشکارش هست و
همونطور که دیروزم گفتم مسئله دانشگاه و
مسئله تعلیم و تربیت بسیار مهمه برای
فیلسوفان و نیچه یکی از کسانیست که در این
زمینه مفصل حرف زده و نقدهای بسیار جدی و
رادیکال به فرهنگ
آلمان در اون زمان و البته فرهنگ اروپایی
داره یه نکته رو در نظر بگیرید که
وقتی ما از اروپا صحبت میکنیم اروپا نام
یک به اصطلاح خطه جغرافیایی صرفاً نیست
بلکه اروپا یک ایده است یعنی چی یک ایده
است یعنی یک جهانیست
از اندیشههای
مشترک و ارزشهای مشترک که خواستگاهش
برمیگرده به یونان باستان و بعد روم
باستان و بعد با یهودیت و مسیحیت
میآم آمیزه و سرانجام به
عصر مدرن و به دوران مدرن میانجامد.
وقتی که
فیلسوفان اروپ یا متفکران اروپایی از
اروپا صحبت میکنن از یک جهان مشترکی صحبت
میکنن که در اون اقوام گوناگون، زبانهای
گوناگون و فرهنگهای گوناگون به رغم به
اصطلاح
اینکه نسبت به مثلاً آسیا خیلی بزرگ و
عظیم نیستن اینها با همدیگه در حال داد و
ستدن.
و
ریشههای مشترک اونها در وحله اول در
زبان هست. یعنی زبان یونانی و زبان لاتین
تنها زب یک زبان مادر نسبت به زبانهای
اروپایی به شمار نمیره. بلکه صدای منو
میشنوین؟
بله بفر بله به میاد. بلکه بلکه
اساس تمدن غربی الان در که در یونان به
اصطلاح خواستگاه اون رو جستجو میکنیم بر
پایه
قانون زبانه یعنی گرامر و گرامر به اصطلاح
گرامر رو در حقیقت یونانیها ابداعا کردن
و گرامر و منطق هر دو و در حقیقت تمام
تمدن غربی رو شما باید بر اساس منطق گرامر
بفهمیم و این منطق هم از نظر زبانشناختی
هم از نظر به اصطلاح فلسفی و هم از نظر
شیوه زندگی و شیوه ارتباط
به تمام این زبانهای اروپایی امروز رو در
حقیقت
بنا کرده یعنی همه این زبانهای اروپایی
شاه و برگهایی هستن
بر تنه
زبان یونانی و زبان لاتین تفاوت
برجسته زبان یونانی و لاتین با زبانهای
دیگه اینه که زبان فلسفیست به این معنا که
زبان مفهومیست یعنی کهه به دلیل اینکه با
این زبانها فلسفه ورزی شده و مخصوصاً
ادبیات به مفهوم خاص کلمه در این بستر
تاریخی و فرهنگی به وجود آمده در نتیجه
ما وقتی که برمیگردیم به ریشه لاتینی یا
یونانی کلمات ما برمیگردیم به تاریخ تحول
مفهومی این به اصطلاح کلمات یعنی این
کلمات صرفاً معنا ندارن بلکه مفهوم دارن و
در نتیجه فیلسوفان برای فیلسوفان
در
به اصطلاح فرهنگ غربی
زبان و کند اند کاو در زبان یک بخش مهمی
از فلسفه است و به همین دلیل اون دیواری
که ما تصور میکنیم معمولاً بین ادبیات و
فلسفه وجود داره این دیوار
امروزه بسیار کوتاه و شاید نامرئی شده در
یونان اونچه که بود ادبیات نبود رتوریک
بود رتوریک یعنی خطابه و سخنوری و کمکم در
از قرن شونزدهم به بعد اون چیزی که ما
امروزه ادبیات میاریم یعنی لیترچر به وجود
میاد و لیترچر با محصول در حقیقت صنعت
چاپه و از به اصطلاح همون ماده لتر هست
دیگه و هیچ ربطی به اونچه که ما در فارسی
میگیم ادبیات نداره یعنی کاملاً یک مفهوم
جداگانه است و زمانی که ادبیات در حقیقت
به مفهوم جدید کلمه ظهور پیدا میکنه به
طور خاص در قرن ۱۸ هجدهم یعنی قرن هجدهم
هم قرن استتیکه هم قرن ادبیاته هم قرن
پرینت و چاپ هست هم یعنی شکوفهای صنعت چاپ
و هم قرن فلسفه و اینا با همدیگه مربوط
هستن در نتیجه
مشترکی رو میسازن زبان اروپایی زبان
انسان اروپایی به قولتو اکو زبان ترجمه
است یعنی زبانیست که بین
به اصطلاح
چندین زبان مدام در حال رفت و آمده هم
یونانی هم لاتین و هم اینکه خب کسانی که
مخصوصاً در زمینه فلسفه و یا دانشگاهی
هستن حتماً بیش از یک زبان امروزی رو
میدونن یعنی اگر انگلیسی زبانن فرانسه
میدونن یا آلمانی میدونن یا ایتالیایی
میدونن و درآمیختن این فرهنگها با
همدیگه موجب میشه که اینها اعضای یک پیکر
باشن خب خب این حالا ایده اروپا بسیار
مهمه به دلیل اینکه هم تئوریهای مختلف
داره هم نقدای بسیار زیادی شده هم بازسازی
شده باز و در در حقیقت اون چیزی که شما به
عنوان اتحادیه اروپا امروزه میبینید این
بر اساس یک سنت مشترک ریشه دار تاریخی بنا
شده و صرفاً یک سری ترتیبات و تنظیمات
اداری نیست وگرنه مثل خاورمیانه میشد که
از روز اول مهر جنگ و فاجعه بر پیشانیش
میخورد.
خب
در عصر روشنگری تصور بر این هست که بشر در
نهایت به نیروی
عقل خودش و وجدان خودش باور آورده و این
برای ساختن جهانی به دور از هرگونه توهم
به خرافات و در حقیقت اوهام کافیست
به اصطلاح ماکس وبر
در حقیقت جهان انسان اروپایی
افسون زدایی میشه یعنی از جا این جادو و
افسون خرافات و ادیان و اساطیر با نور عقل
همه پر میکشن میرن و رنگ میبازن اما
اتفاقی که در قرن نوزدهم میفته اینه که یک
سری تحولات مختلف از جمله
انقلابهای صنعتی و انقلابهای به اصطلاح
اجتماعی و تحولاتی که در نظامهای سیاسی
به وجود میاد موجب میشه که از یک طرف
تکنولوژی تبدیل میشه به دین عصر جدید
و علم مدرن یعنی علم تجربی به دلیل
توانایی
اعجازگونهش
در پدید آوردن دستاوردهای بیمانند و
بیسابقه در تاریخ بشر انقدر انسان رو
مرعوب و مجزوب خودش میکنه که همون تأثیری
رو برای روح انسان داره که معجزات انبیا
منتها در یک ابعاد بسیار عظیمتر میدونید
که مدرنیته در دنیا که با تفکر و بحث و
داد و ستد جهانی نشده یک بخشش با نیروی
نظامی بوده یک بخشش با اینکه آدمها ایمان
آوردن به مدرنیته یعنی هیچکس سؤال نکرد که
آیا ما باید مدرنیته رو بپذیریم نپذیریم
یا حتی
بنیاد میادگراترین و تاریک اندیشترین
نیروها در جهان غیر اروپایی در اینکه صنعت
تکنولوژی و علم رو باید تا جای ممکن اخذ
بکنن هیچ تردیدی نداشتن از
روحانیت ایران بگیرید تا به اصطلاح
القاعده و داعش این یعنی شما تا میدیدی
دیگه بحثی نبود که باید ایمان بیاریم و
بعد مدرنیته
تبدیل میشد به چیزی مثل به قول
این فردیدیها حوالت تاریخی تقدیر تاریخی
که نمیشه با اون درافتاد و باید به او تن
داد خب
علم مدرن
و تکنولوژی مدرن از یک طرف و از طرف دیگه
به اصطلاح بحرانی که در
دموکراسیها مخصوصا دموکراسی وایمار در
اواخر قرن نوزدهم رخ داد و
برای اولین بار چیزی به به نام تورم پدیده
به نام تورم در اقتصاد به وجود آمد که
همراه بود با به اصطلاح جامعه تودهای
همراه بود با رسانههای همگانی
همه اینها تمام اون
کاخ شکوهمند اروپایی رو که بهش مینازیدن
و تصور نمیکردن که انقدر عمرش مستعجل
باشه حرف رو ریخت
یعنی
گویی که آخرالزمانه
و گویی که تمام اونچه که به نام عقل
مینامیدند و به اون دلش داشتن همین توهم
از آب درآمد و دوباره جهان افسون زده شد
منتها این دفعه نه با افسون دین که با
افسون ایدئولوژیها حالا سوسیالیسم از یک
طرف و ایدئولوژیهای دیگه خواهم گفت
خود یاسپرس اشاره میکنه به خب خب روانکاوی
فروید اشاره میکنه به مارکس،
مارکسیسم، سیاانتیسم، علمپرستی همه اینا
دوباره اون جهان انسانی رو به اصطلاح
از افسون جادو سرشار کرد و عقل انسانی
نورش کاملاً
به محاق رفت. خب
در این کتاب در این بحث یاسپرس میگه که
نبردی که وجود داره نبرد بین عقل و ضد
عقله ریزن
و میگه که هیچ چاره نیست جز اینکه
بیاندیشیم
اندیشیدن عقلی که طبیعتاً باشه ازش حرف
میزنه ربطی به علم علم و ریاضیات و اینجور
چیزا نداره سواد به اصطلاح اطلاعات نیست
بلکه منظور
اون چیزیست که در برابر حماقت به کار میره
یعنی انسان توانایی قضاوت درست بین خوب و
بد بین زشت و زیبا بین واقعیت و خطا رو از
دست میده و در نتیجه با تمام دانشی که
داره با تمام سوادی که داره با تمام ثروتی
که داره با تمام قدرتی که داره دست به
کارهایی میزنه که او رو در شمار
احمقترین
آدمها و نیروها در تاریخ در میاره. قرن
بیستم قرن چنین حماقتهای عظیمی بود.
فجایه که به وجود آمد فجایهای بود که
اتفاقاً از پیشرفت تکنولوژی از پیشرفت علم
از ثروت زیاد از اقتصاد مدرن برم و اگر
کتاب تاریخ سیر نابخردی باربرا تاکمنو
بخونیم اون دو کتاب دیگریش اون توضیح میده
که
تمام این
فاجعه و تمام این حماقت نه از یک کشورهای
فقیر بدبخت نمیدونم توسعه نیافته که نه
از درست از ابرقدرتهای جهان سر زد از جنگ
ویتنام بگیرید. جنگ جهانی اول جنگ جهانی
دوم و همه اینا. خب
در این دوره یعنی من برای اینکه بر اجازه
بدین من این چیز بحث
یاسپورتو براتون بخونم که در حقیقت روشن
بشه مراد ما از فلسفه چیه. میگه که
این مسئله که ماهیت وجودی فلسفه برای ما
چیست؟ مسئله اساسی در فلسفه پردازی ماست
که مستلزم راه حل معین در هر دور است.
مسئله فلسفه همون طور که دیروز گفتم مثل
علوم دیگه نیست که بگیم خب ما باید بریم
بیشتر ریاضیات بخونیم ما باید بریم مثلاً
در زمینه علوم
تجربی یا علوم دقیقه سرمایهگذاری کنیم به
اصطلاح
شتاب بدیم به پیشرفته موندن زمینه نه
فلسفه مسئلهش اینه که چون که پرسش از
بنیادهاست در نتیجه بحران در فلسفه یعنی
کهه شما تمام اون مفروضات و تمام اون
با به اصطلاح
نظریهها و مفاهیمی که تاکنون با اونها
جهان رو میشناختید همه رو بریزید دور همه
اون عمارتی که ساختید در ذهنتون از
ایدهها اون جهانی که در ذهنتون میشناسید
اون انسانی که از خودتون
به اصطلاح در نظر دارید یا از دیگران تمام
یعنی به اصطلاح طاعون زده شدن باید شما هم
رو بریزید ذهنتون رو بپردازید از هرچه که
تاکنون آموختید و به اصطلاح آنلرنینگ
کنید. کاری که همیشه در وضعیت بحرانی
فیلسوفان انجام بدن. یعنی زمانی که با و
واقعیتی مواجه هستن که اون دستگاه مفاهیم
پیشین قادر به توضیح و توجیه و تبیینش
نیست متوجه میشن که اون دستگاه مفاهیم
فرسوده و پوسیده و
بییت
شده. در نتیجه اونها رو باید گذاشت کنار
و به این واقعیت تپنده پویای جاری هر لحظه
در حال دگرگونی باید از نو
از نو
به اصطلاح مفاهیم جدید و ایدههای جدیدی
رو متناسب با او پرداخت.
آقا هوسر که از به اصطلا استاد هایدگر بود
خب پدیدارشناس بود و
یک در پراگ یه چند تا سخنرانی داره که
عنوانش هست بحران انسان اروپایی و یک
کتاب دیگه هم داره راجع به
دکارت اونجا میگه که ما الان باید همون
کاری رو بکنیم که دکارت سه قرن پیش کرد و
اینکه میگه هر کس که بخواهد فلسفه صفحه
بور زد حداقل یک بار در زندگی خود باید
تمامی
ذهن خودش رو پاک بکنه از هرچه که در اون
هست حالا بنابراین شما باید برید به اول
برا دوباره مسئل پرسش این شد انسان چیست
واقعیت چیست زبان چیست
حقیقت چیست آگاهی چیست معرفت چی یعنی
بنیادیترین سؤالها همه چیز زیر آوار این
به اصطلاح
آخرالزمانی که به وجود آمده بود در اروپا
همه فرو ریخت ارزشها تورم اقتصادی تورم
به وجود آورد در تمام ارزشها ارزشهای
معنوی و تورم یعنی چی؟ یعنی کهه
بها یا هزینهها بالا میره ولی ارزش پایین
میاد و در نتیجه تمام اون ارزشهایی که
فرهنگ بژوایی اروپا بهش تکیه داشت تمام
میشن مثل
به اصطلاح پول ونزوئلا و ایران
خود تورم در زبان رسانهها تورم در زبان
رو
به اصطلاح به حد
بیمرضی میکشونن و این یعنی معنازیی از
زبان یعنی به جای کاربرد زبان مصرف بشه و
مصرف نامحدود زبان موجب شد که زبان
از معنا تهی بشه جهان انسانی گنگ بشه
انسان نتونه بفهمه که کیه و در حقیقت
بحران آگاهی و خودآگاهی درش به وجود بونه
که در حقیقت چهجوری باید خودشو بشناسه چون
انسان فقط و فقط از راه زبان میتونه
آگاهی داشته باشه. خب میگه که
میتوان پرسشهای بنیادی را مطرح ساخت اما
هرگز نمیتوان در آغاز راه ایستاد.
پرسشها و پاسخهای ما تا حدی بر اساس سنت
تاریخی شکل میگیرد. بعد میگه که
اگر قرار است که فلسفه پردازی امری واقعی
باشد اندیشه ما باید منبعث از منابع
خودمون باشد یعنی میگه خب ما الان هیچی
نداریم تمام این چیزی که از میراث خودمون
میراث فلسفی و فرهنگی خودمون به ارث بردیم
الان دیگه به کار ن ما نمیاد برای دیدن
واقعیتی که رویارویی ماست ولی این به این
معنا نیست که ما اونو میتونیم ازش
بینیاز باشیم بلکه باید برگردیم به
واقعیت کنونی و از جایی که الان هستیم به
اون سنت نگاه بکنیم و از این منظر از اون
سنت بهره بگیریم. بنابراین وقتی که هایدگر
حالا هم کان کانت نمیدونم هگل نمیدونم
نیچه هایدگر ویتکنشتن همه اینا وقتی که از
مرگ سنت از پایان فلسفه صحبت میکنن به
این معناست که خودشون به بودن در اکنون به
اصطلاح آگاه بشن و از اکنون به گذشته نگاه
کنن در حقیقت در اون سنتی که قرار داشتن
با آگاهی به اون سنت با خودآگاهی به اون
سنت سنت اونوقت آگاه میشن به اینکه اون
سنت سپری شده. من چه زمانی میفهمم که
دیروز دوشنبه بوده؟
زمانی که بفهمم امروز سهشنبه است با فهم
با آگاهی به اینکه امروز سهشنبه است متوجه
میشم که دوشنبه گذشته
و در حقیقت
کسانی مثل هایدگر دیدن که
این دستگاه مفاهیم فلسفی که از زمان
افلاطون تاکنون بنا شده این تمام این
عمارت ترک برداشته و بنیانهاش تمام سست و
پوک شده بنابراین باید برگشت به
ریشههای دورتر به فیلسوفان پیش از سقرات
برای اینکه اندیشه فلسفی شما هر چقدر که
به آغاز برگردید
به اصطلاح بنیادی تر شما برمیگردید به
ریشهها به خاطر اینکه در حقیقت از گلولای
تاریخ پاک میشه یعنی شما برمیگردید به
پارادایم ها برمیگردید به مدلها مدلهایی
که هنوز به به اصطلاح محتوای خاصی پیدا
نکردن و به همین دلیل به بیسیک برمیگردید
به بنیاد برمیگردید و فلسفه همون طور که
ارسطو گفت بازگشت به بنیادهاست خب این همه
کسانی که در این دوره فکر کردن در حقیقت
چاره رو در این دیدن که برگردند
وضعیت کنونی خودشون بحران کنونیشون رو به
رسم اسمیت بشناسن ولی هیچ چارهای ندارن
جز اینکه اون زبانی که فرسوده شده اون به
اصطلاح هنری که تبدیل شده به کالا اون
فرهنگی که تبدیل شده به یک صنعت و خرید و
فروش میشه اون ارزشهای نمادین و معنوی که
تبدیل شدن به پول و به اصطلاح
متاع مبادله برگردن به گذشته تا مگر بشود
اندیشید
اندیشیدن با بحران خیلی بیسابقهای
مواجهه. هایدیگر کسیست که
در حقیقت مرگ سنت، مرگ فلسفه حالا به
صورتهای مختلف رو بیان میکنه و و نه تنها
این بلکه اون چیزی رو که کانت پایان فلسفه
خوانده بود، اون چیزی رو که نیچه مرگ خدا
خونده بود اونها رو از نوع باز میاندیشه
و و میگه که ما در جهانی زندگی میکنیم که
دیگه زمین این زیر پای ما ثابت نیست. یعنی
همون طور که با گالیله از تلسکوپ نگاه کرد
به آسمان و دید که این جهانی که این سقف
آسمان به این کوتاهی که بشر هزاران سال
فکر میکرده نیست و این زمینی که زیر پاش
گمان میکرده ثابته و مسطحه این مدام در
گردش و دوران هست. بنابراین خودش رو یک
ذرهای میبینه در
میان تاریکی و خلع
انسان خالی میشه اون چیزی که اصطلاحاً بهش
میگن گراوند یعنی که شما شناختتون رو یا
آگاهیتون رو نمیتونید روی یک بنیان از
پیش داده شده مطمئن مثل قبل بنا کنید یعنی
دیگه خدا مرده دیگه کسی نیست که برای شما
تضمین کنه که حقیقت چیست یا خیر چیست چیست
یا زیبایی چیست یا معنا چیست؟ شما بدون
هیچگونه راهنما، بدون هیچگونه به اصطلاح
پشتوانه، بدون هیچگونه نقشه در یک به
اصطلاح لایتناهی
شما باید راه خودتون رو پیدا بکنید و
معلوم نیست پیدا بکنید.
در نتیجه اندیشیدن
گراوندلس میشه.
گراوندلس میشه یعنی چی؟ یعنی که من و شما
نمیتونیم یک بنیان مشترکی که فارغ از من
و شما اعتبارش قب مقبول باشه مثل مثلاً
دین، سنت، مذهب بر چنین بنیانی
آگاهی خودمونو بنا کنیم. در نتیجه ما
مجبوریم که بدون داشتن بنیا باور داشتن به
بنیان به اصطلاح فکری با همدیگه فقط
کامیکیت کنن. با همدیگه فقط دیالوگ کنیم و
دیالوگ کردن و و ارتباط برقرار کردن تنها
راهی میشه که انسان دیگه
تنها راهی میشه که انسان میتونه به حیات
خودش ادامه بده به جای اینکه با جنگ و
خشونت نسل خودش رو از روی زمین منقرض کنه
خب هایدگر میگه که یه مصاحبه داره با
اشپیگل که خیلی معروفه میگه که خدای دیروز
مرده است و خدای فردا نی نیامده است. ما
در یک
به اصطلاح میانپردهی در تاریخ زندگی
میکنیم که معلوم نیست تا کی تداوم پیدا
میکنه.
بنابراین بخش مهمی از به اصطلاح کوشش
فیلسوفان برای
طرح پرسش خود فلسفه است و اینکه خب کثیر
به همکارش میگه که اگر این نازیسم
و این به اصطلاح بحران اروپا در فلسفه ما
نتونستیم ما بهش فکر کنیم و پیشبینی کنیم
این یعنی که تمام فلسفهمون
بر بنیاد
پوچی قرار داره باید همه رو بذاریم کنار و
خب انقلاب کسایی مثل کاسیر مثل هایدگر
برمیگردن به کانت در حقیقت بازگشته به
کانت
و میپرسن چی شد که اینطور شد این یعنی
اگر اندیشیدن شما اگر اندیشیدن شما اصیل
بود شما باید نشانههای
ازمهلال و انحطاط روح انسانی ی و فرویختن
ارزشها و به اصطلاح
هنجارهای اجتماعی رو باید میدیدی ندیدی در
نتیجه هنرش
ادبیاتش
سیاستش
و و زبان اجتماعیش دچار
فساد شده میگه که مسئله ماهیت وجودی فلسفه
چیه؟ ترشت فلسفه
و این نکته دیگری رو که به اصطلاح تأکید
میکنه اینه که شما چون بنیان وجود نداره
به قول
به قول
وستر یعنی بدون تکیه گگاه بدون نرده باید
فکر کنی شما هیچ پرسش اصیل و راستینی وجود
نداره که بتواند پاسخی نهایی پیدا بکنه و
خصلت پرسشهای بنیادی اینه که از و برای
هر پاسخی دوباره سر برمیارن
و دوباره در برابر شما میایستن و از شما
پاسخ طلب میکنن بدون آنکه شما قادر باشید
با پاسخی نهایی از به اصطلاح گزش و
به اصطلاح زحمت اونها خلاص بشید بنابراین
مدام باید پرسید فلسفه چیه مدام باید
پرسید پرسش چیه مدام باید پرسید انسان چیه
مدام باید پرسید چون اینا
وقتی بنیانی نیست و انسان یک موجود
تاریخیه و در زمان زندگی میکنه با انسان
مدام دارن از بین میرن با زمان دارن مدام
از بین میرن و مهمتر از همه زبان هست
یعنی سرعت تحولاتی که در عصر مدرن هست
شتابی که زمان پیدا کرده و واقعیت به صورت
به اصطلاح
غیر قابل تصوری فشرده و و
دچار انقلابهای گوناگون شده زبان از
اینکه همپای واقعیت
حرکت بکنه و اون واقعیت رو بیان بکنه
درمانده بنابراین هم ذهن ما هم زبان ما از
واقعیتی که خود ما ساختیم به عنوان عصرون
تکنولوژی مدرن و جهان مدرن جا میونه و این
مشکلیست که بشر برای اولین بار باش دچار
میشه یعنی هیچ موقع حرکت جهان انسانی
انقدر شتاب دگرگونی پرشتابی نداشته که
زبان بلافاصله
احساس بیگانگی بکنه با واقعیت مخصوصاً که
خب
در قرن بیستم بحث زبان تبدیل میشه به بحث
اصلی فلسفه لینگویستیک ترن که حالا معانی
مختلفی داره به این معناست که از این پس
شما نمیتوانید درباره هیچ چیزی بیاندیشید
مگر اینکه درباره زبانم اون بیاندیشید
حتی درباره خود زبان
بنابراین مثل قدیم برای فلسفه خوندن صرف
اینکه شما برید دانشگاه و به اصطلاح
کتابای تاریخ فلسفه بخونید این دیگه به
هیچ دردی نمیخوره. تعمق نظریه محض در
مورد تاریخ فلسفه چندان راهکشا نیست. اگر
فلسفه به مسابع عمل باشد دقت کنید فلسفه
به هیچ وجه یک فعالیت
صرفاً ذهنی نیست مثل مثلاً ریاضیات بلکه
یک تجربه است یک عمله یک کنشه یک شیوه
زیستنه به همین دلیله که با تمامی احساسات
و عواطف شما سرکار داره فلسفه دانش نیست
بلکه عشقه یعنی احساسه اونم عشق که در
حقیقت
نیرومندترین
به اصطلاح
غریضه و حس انسانیست و تضمین کننده بقای
انسانه. خب اگر فلسفه عمله یعنی چی؟ یعنی
اینکه شما نمیتونید با همین طور تکرار
کلمات مثل برنامهای که من دیشب دیدم خیلی
هم آدم زخم و معده میگیره این برنامههای
رسانههای فارسی رو میبینه. یک برنامهای
راجع به ماکس وبر یعنی
محملی نبود که این د تا مهمان محترم نگفتن
و هم کلماتو تکرار میکنن بدون اینکه هیچ
معنایی از اینا اراده بکنن. بنابراین
فایده نداره که شما اصطلاحاتو یاد بگیرین
و نمیدونم
مدام پز بدید با کلمات و مدام
تظاهر کنید به اینکه شما چیزایی میدونید
که دیگران نمیدونن. اگر فلسفه به مسابع
عمل باشد مستلزم شناخت شیوه لازم برای
مطالعه تاریخ آن خواهد بود. فلسفه یعنی
تاریخ فلسفه. چرا؟ بهخاطر اینکه انسان
یعنی اندیشیدن و و انسان چون هستی او زمان
و تاریخیه پس اندیشه اوم تاریخیه.
بنابراین شما برای اینکه اندیشه رو
بشناسید باید تاریخ اندیشه رو بشناسید.
آگاهی یعنی و خودآگاهی یعنی خودآگاهی
تاریخی و آگاهی تاریخی در عصر مدرن هست که
برای شناخت
حقیقی هر چیزی شما باید برگردید به عقب
برگردید به خواستگاههای به دورترین
دالانههای تاریخ به ریشههایی که در دل
تاریکی پنهان شدن هر چقدر که به عقبتر
بریم از رشتههای باستانشناسی گرفته تا
انواع اقسام علوم تاریخی و
مانند اون به شما کمک میکنن که اکنونتونو
بفهمید در حقیقت شما
بینش به بینش تاریخی نیازمندید و بینش
تاریخی یعنی هیستوریکال
کانشسنس یا هیستوریکال
ویژن به شما میتونه تنها راهیست که شما
بتونید خودتون رو در اکنون احساس کنید. ما
تاریخ میخونیم نه اینکه به تاریخ برگردیم
برای اینکه بدونیم که در اکنون زندگی
میکنیم و این لازماش اینه که شما درک
کاملاً متفاوتی داشته باشید از تاریخ.
یعنی تاریخ برای شما تبدیل نشه به یک
الهیات یا یک به اصطلاح مجموعهای از
عقاعد که بهش ایمان پیدا میکنید. بلکه
تاریخ باید
به اصطلاح به شکلی کاملاً متفاوت
فهمیده بشه و و درک بشه. شما باید خودتون
رو مدام در حال از دست دادن ثانیههای
اکنون و
حرکت بین اکنونی که تبدیل به گذشته شده و
و آیندهای که داره اکنون میشه ببینید
مدام در یک به اصطلاح خلع در یک شکاف اون
چیزی که
در حقیقت باعث میشه شما هستی رو حس بکنید
درکی از هستی خودتون در نحض اکنون داشته
باشید اینه که فاصلهای که بین لحظهها
هست فاصلهای که بین به اصطلاح
دمها و لحظات زمان هست این فاصله رو سعی
کنید درک بکنید بنابراین تاریخ آگاهی علم
به چیزی نیست به عکس آگاهی به تاریکیهاست
آگاهی به گسزاست آگاهی به اینه که این راه
درازی که ما اومدیم چقدر بیش از اونکه ما
تصور کنیم
طولانی و به اصطلاح
پر
حادثه بوده که ما اینها رو از یاد بردیم
این انسان مدرنه که با فراموشی به یاد
میاره این انسان مدرنه که با جستجوی زمان
از دست رفته درکی از اکنون پیدا میکنه
این انسان مدرنه که
در حقیقت میتونه با درک از پوچی درک از
بیمعنایی درکی از نیست دی در حقیقت خودشو
ابداع بکنه اون نیهزم خاصی که نیچه میگه
میشه در حقیقت نیهیلیزم که خب میدونید از
نظر هادی مهمترین فیلسوف نیهیلیزمه و
نیهیلیزمی که نیچه میگه نیلیسم به این
معناست که خدا مرده یعنی دیگه کسی نیست
برای شما قانون تعیین کنه همون چیزی که
کانت گفت شما باید خودتون قانونگذار
خودتون باشید یعنی خودتون موظفین که طبق
معیارهای به اصطلاح
کاملاً
عمومی یعنی با دیگران
حس مشترک و عقل مشترک اون رو تایید بکنن و
اون قانونی که خودتون گذاشتید شما متعهدید
که به اون عمل بکنید در نتیجه نیهزم یعنی
این نیهزم یعنی هیچ
پشتوانه متافیزیکی هیچ بنیان جاودانه و
ثابت و ابدی وجود نداره بلکه شما باید
لحظه به لحظه با خودآگاهی خودتونو ابدع
بکنین آزادی یعنی اون چیزی که شما در عمل
و با عمل به دست میارین آزادی وجود نداره
شما غایت زندگی شما آزادیه و آزادی یعنی
مدام عمل کردن وقت اینجاست که عمل میشه
گرانیگاه فلسفه فلسفه غربی فلسفه عمله
فلسفه کنشه فلسفه به اصطلاح رفتن در عالم
جابلقهها و جبلساها و نمیدونم مکاشفه و
شهود نیست فلسفهایست معطوف به عمل و به
اصطلاح
با عمل هست که شما اساساً
اونچه رو که اندیشید درک میکنید و اساساً
خود اندیشیدن یک نوع عمله یعنی همون طور
که گفتم اندیشیدن کنشه
نگرش نظری در مورد فلسفه فقط در بهرهگیری
عمل از مضمون آن بر اساس متون واقعیت
میآمد. خب ما فقط میگیم تاریخ فلسفی یعنی
چی؟ یعنی اون چیزی که نوشته شده به عنوان
آثار فلسفی دیگه. بنابراین شما وقتی که به
تاریخ فلسفه
در حقیقت میپردازید با زبان سرکار دارید.
بنابراین باید یاد بگیرید که چگونه
بخوانید. اینجاست که ادبیات و فلسفه به هم
میزن. اینجاست که فلسفه و شعر، فلسفه و
روایت فلسفه و
جستار در حقیقت رودهایی میشن که به یک
مسیر در یک مسیر به همدیگه میپیوندن و
فلسفههای امروزی رو به وجود میارن و و
اون توهمی که وجود داشت راجع به زبان که
تفاوتی هست بین زبان ریاضی و زبان دین
زبان مثلاً از شعر و زبان علم و زبان علم
و زبان ریاضیات از یک واقعیت عینی و ثابت
و آبجکتیوی حکایت میکنن. اما زبان شعر و
زبان فلسفه و زبان دین به این واقعیت
آبجکتیو ارجاع نمیدن. تمام این توهمات از
بین رفت و در حقیقت با این چرخش فلسفی،
چرخش زبانی
دیگه هیچ چیزی خارج از زبان وجود نداشت و
زبان ریاضیات همونقدر بیربطه به واقعیته.
زبان علمونقدر گسسته از واقعیته که زبان
شعر و زبان دین به عبارت دیگه تمامی زبان
استعاره است تمامی زبان چیزی به نام معنای
حقیقی وجود نداره این یک تحول عظیمی به
وجود میاره درکی که ما از واقعیت داریم
درکی که از حق داریم درکی که از دیگری
داریم درکی که از
آزادی داریم حالا توضیح خواهم داد
میگه که
مفاهیمی که در طول ابتدا در آغاز جنبه
واقعیت داشت در طول تاریخ
آموخته تلقی شدن آنچه در گذشته به منزله
زندگی بود به تودهای از مفاهیم بیروه
تبدیل شدن این همین چیزیست که مفصل توضیح
مید میگه این فلسفه که به شما به اصطلاح
به تجربه زیست زیستن و به اصطلاح زندگی
شما ربطی نداشته باشه این فلسفه نیست اینش
مفاهیم سرگرم کننده است و پوچه بنابراین
فلسفه که در به عنوان تاریخ فلسفه ازش یاد
میکنیم سقرات افلاطون اونها فلسفه
براشون یک شیوه زیستن بود یعنی با زندگی
اونها میتپید قلبی بود که به خون رو در
رگهای زندگی اونها روانه میکرد ولی اگر
با ما چنین نمیکنه یعنی دور ریختنیه پس
ما باید
فلسفه حقیقی رو فلسفه اصیل رو از فلسفه به
اصطلاح کاذب یا فلسفه
تفننی با معیار زندگی بسنجیم اون نوع
اندیشیدنی که تجربه زیسته شما رو کاملاً
تحت تأثیر خودش قرار میده و شکل میده
اون اندیشه اندیشیدن فلسفی اون اندیشه که
نه یه کار اداریه یه شغل به اصطلاح برای
درآمده یا یک موقعیت و امتیاز اجتماعی
برای شما به وجود میاره اون فلسفه نیست
اون با جفر و استرلاب فرقی نمیکنه
بنابراین هر امری به منط به مواجهه با
تفکر از سرچشمه آن است چنین تفکری واقعیت
وجود انسان است که از رهگذر آن به فهم
آگاهی از خود دست یافته است گر گرچه انسان
نیازمند شناخت مفاهیمیست که در تاریخ
فلسفه پدید میآید اما غایت این شناخت
کماکان راهیابی به شیوه زندگی و
والای این تفکرات گذشته است. وجود من را
میتوان بر حسب ژرفای دستیابی من به این
سرچشمههای تاریخی سنجید. خب شما چهجوری
به سرچشمهای تاریخی
و بنیادهای فلسفه راه پیدا میکنید؟ از
راه فهم متون
یعنی چی؟ یعنی از راه یک شیوه خاصی از
خواندن که باید ابداع کنید.
هر متنی هر اثری
فقط و فقط با نوع خواندن خواننده است که
معنی پیدا میکنه. معنا پشت کاغذ یا پشت
این جوهر کلمات نیست. پشت مانیتور نیست.
معنا ابداع میشه معنا خلق میشه معنا با
تخیل خلاق انسان آفریده میشه به وجود میاد
در نتیجه شما میتونید شیوههای گوناگون
فهم یک متن رو ابداع بکنید و در حقیقت اون
متن رو به هزار زبان دربیارید کاری که
فیلسوفان عصر جدید و مخصوصاً هایدگر درش
بینظیر بود هایدگر یک خواننده
نابقه شگفتانگیزه
یک نامههایی با ارنز یونگر که حالا
یونگرم
مهمه در بحث نیهسم اون کتاب عبور از خطشو
آل احمد ترجمه کرده و هایگر خیلی اونو
ستایش کرده و دربارش نوشته یونگر یک شعری
رو از یه شاعری که هایدگر نمیشناسه یه
تیکه رو میاره برای هایدگر یه روز و بعد
میگهین معنیش چیه و فرداش هایدگر برای او
نامه مینویسه و توضیح داده این شعرو و
یونگر خب خودش ادیب بود خودش آدم
فرهیختهای بود میگهقدرتو در تعویل قدرتتو
در تفسیر در من در هرگز در کسی ندیدم این
تواناییش برای اینکه جان بده به کلمات و
کلمات رو با آوایی که تاکنون شنیده نشده
در حقیقت به گوش دیگران برسونه یه نکته
مهمو توجه داشته باشین که در دریدا براش
تأکید میکنه که هم دریدا هم بارت که
فلسفه درسته که نوشتنه
اما در حقیقت اجوکیشن فلسفه در اصل خون
شفاهیه اسپیچه گفتاره معلم استاد فلسفه
درس میده
و هایدگر به عنوان کسی که معلمه و فلسفه
رو درس میده
در حقیقت این یه فاصله بسیار مهمی بین
نوشتار و گفتار به وجود میاد یعنی بین
نوشتار فلسفی و گفتار فلسفی
گفتار فلسفی زنده است. به قول بارت یک
تعبیر جالبی داره. میگه که نوشتار بو
نداره. هیچ بویی نداره نوشتار. ولی وقتی
که شما سخن میگین
عطر و بوی این
گوینده در فضا میپیچه
و و شما بو رو حس میکنید و و
حتی طعم بوها رو طعم چیزها رو میدونین که
توی استتیک ما به ذوق میگیم تست
و هایگر
به عنوان کسی که آموزگاره در حقیقت و از
گفتار برای تعلیم استفاده میکنه.
بنابراین اون باید یک سخنور یا یک چیره
دستی در رتوریک و خطابه باشه
و این خطابه به این معناست که شما در یک
جایگاهی قرار دارید کسی که سخن سخنران است
و خطیب هست یعنی در یه جایگاهی قرار داره
که متفاوته با دیگرانه
یعنی یا پای تخته سیاهه یا تخت سفید یا در
دادگاه در جایگاه وکیله یا یک به اصطلاح
سیاست مدار یه کسیست که در یه جایگاهی
ایستاده متفاوته از دیگران و به شکلی سخن
میگه که گویا بر روی صحنه ایستاده و داره
یه تئاتری رو اجرا میکنه و هر چقدر که
شما در اجرای
به اصطلاح
گفتار فلسفی موفقتر باشید و خلاقتر
باشید شما آموزگار به اصطلاح
کامیابتری به شمار میاد بنابراین
کس خود کانت خب میدونید که نوشته
نوشتههای کانت نوشتههای اصلیش خب زبان
پیچیدهای داره ولی کلاسش انقدر به اصطلاح
پرطرفدار بود و دانشجوییان رو حتی از
کسایی که دانشجو نبودن به عنوان مستمع
آزاد جلب میکرد که شیفته بودن اون چیزی که
گزارشی که دانشجوانش نوشتن خب خیلی
تأثیرگذار بوده طرز درس دادنش و هایگر
آرنت یاسپرس
دریدا اینها کسانی بودن که در رتوریک و
نوع استفاده فلسفی از رتوریک
و از ادبیات
برای فهم فلسفی
به اصطلاح
خلاقیتهای منحصر به فردی داشتن.
خب
میگه درک اندیشهها مستلزم بررسی تمام
ایار متون است. تقرب به فلسفه فقط بر حسب
عینیترین ادراک تحقق میابد. هر فیلسوف
بزرگ خواهانه موشکافی مستمر در مورد متون
خود است که لازمه آن درک کل فلسفه در
تمامیت آن و دقت بسیار در مورد هر جمله
برای فهم تفاوتهای ظریف در معناست. یعنی
هر فیلسوف اصیلی یک خواننده اصیله در
نتیجه و خواننده اصیل کیه؟ کسیست که نوع
خوانند خواندن شیوه خواننده خوان خواندن
خودش رو ابداع میکنه. یعنی در شیوه
خواندن از کسی پیروی نمیکنه. کسی به شما
کلیدی نمیده. بنابراین اگر فلسفه در مملکت
ما تبدیل شده به یکی از به اصطلاح
فعالیتهای
غیرمفید و و بلکه از تزیینهای پرهزینه
بیفایده به این دلیله که از زبان کاملاً
جداست. یعنی ما خواندن به مفهوم فلسفی
نمیآموزیم و زبان فلسفه از اندیشه فلسفی
کاملاً
جدا تلقی میشه. این یعنی اینکه ما از درکی
زبانی از فلسفه و درکی فلسفی از زبان
نداریم در نتیجه تب به با تجربه زیسته ما
و با واقعیت زندگی ما هم بیکار است خب
شما با زبان هست که فلسفه میورزید یعنی
لوگوس هم زبانه و هم اندیشه د تا چیز نیست
ما یه چیزی نداریم به نام زبان یه چیزی به
نام اندیشه هر دوش یکین حتی وقتی شما با
خودتون حرف میزنین فکر میک میکنید با
خودتون حرف میزنید.
آگاهی همیشه آگاهی زبانیه. وقتی من زمانی
به خودم آگاه میشم که بگم من این کلمه خب
این
یعنی که زبان تنها راهیست که شما میتونید
از بودن و بودن در زمان اکنون میتونید به
اصطلاح اطمینان داشته باشید و هر چقدر که
شما بیشتر
تأمل زبانی حساسیت زبانی و و ژرفکاوی
زبانیون بیشتر بشه شه در حقیقت امکان
اینکه از واقعیت جدا بشید یا از لحظه
اکنون بیرون بیفتید کمتر میشه خب فیلسوف
در حقیقت فیلسوف مدرن کسیست که تمام تلاشش
برای آگاهی از خود و خود واقعیش یعنی خودی
که در اکنون هست به قول میشل فوکو راجع به
کانت میگه میگه فلسفه کانت هستیشناسی
اکنونه آنتولوجی آف پرزنت یعنی اون این
این مدام دنبال اکنون دویدن و یک لحظه به
اصطلاح
از پی او باز نیستادن و و
بزرگترین کابوس در حقیقت گسست از واقعیت و
و از دست دادن تماس با واقعیت هست. خب پس
زبان شما باید از یک واقعیت به به یک نوع
شما رو به واقعیت بپیوندونه نه اینکه از
واقعیت حکایت بکنه ولی شما رو مدام بیاره
به اکنون چهجوری با اینکه شما زبان رو
مدام تعریف کنید ویتکنشتاین میگه فلسفه
یعنی باز تعریف کلمات یعنی اون کلمهای که
شما یک ساعت پیش به کار بردید اون یک ساعت
پیش بود و اون معنا مرده اگر بخواید از
الان معنا بده باید دوباره در ارتباط به
کارش ببرید ک معنایی کلمات در دیکشنری
نیست. خب حالا سؤال اینجاست.
بحث راجع به فلسفه و سیاسته. سیاست یعنی
اون چیزی که اون نوع فعالیت به اصطلاح
عملی که شما در جهت همزیستی مشترک با
دیگران انجام میدید. یعنی تمام زندگی شما
به او ربط داره. شما نمیتوانید جدای از
دیگران باشید و انسان باشید. چرا؟ چون شما
جدایی از دیگران زبان یاد نمیگیرین. زبان
درگیرین شما آگاهی ندارید. بنابراین دیگری
و با هم بودن یعنی شرط
انسان بودن شرط خود بودن شرط آگاهی
از کف
دیگری میشه اون به اصطلاح
کاندیشن اون موقعیتی که امکان بودن شما رو
فراهم میکنه. یعنی شما مدام باید با
دیگری ارتباط داشته باشید تا زبان شما
معنا داشته باشه تا کلمات معنا بدن به محض
اینکه ارتباط قطع بشه یعنی شما از واقعیت
جدا شدید گسست از دیگری یعنی گسست از
اکنون یعنی گسست از واقعیت خب یعنی چی
یعنی که شما برای اینکه سیاست بورزید
باید تا جای ممکن
مسئلهتون
تماس با واقعیت باشه اون چیزی که یه مقاله
خیلی خوبی داره آیزر برلین
چیز عنوانش هست
سنس ریالتی
حس واقعیت شما واقعیت رو باید بتونید حس
بکنید حالا این
چهجوریش بمونه برای بعد ولی واقعیتی که
بیرونه باید تبدیل بشه برای شما به واقعیت
درونی ها من باید درد شما رو چه زمانی میف
میفهمم که بتونم اون درد شما رو تخیل کنم
و در ذهن و اون تخیل باعث بشه که من تمام
وجودم تحت تأثیر قرار ب متأثر بشه. خب
یعنی جهان برای من تجربه استتیک میشه. همه
چیز همه تمام این دنیا ادبیات چیه؟ ادبیات
یک واقعیت کاملاً تخیلیه دیگه. اما من این
واقعیت تخیلی رو وقتی خلق میکنم انقدر
این تخیل واقعیت میشه که من همون طوری از
این روایت گریم میگیره، خندم میگیره، به
هیجان میام که گویی در بیرون من داره رخ
میده. این جهانی که در درون من هست اون
جهان واقعیست. بنابراین واقعیت اون چیزیست
که شما درونتون حس میکنید. استتیک یعنی
حس کردن به مفهوم زی زیباشناسی که فارسی
به کار میبریم چیزه خیلی معادل خوبی نیست
یعنی استتیک اشیا استتیک جهان امکان درک
حسی امکان به اصطلاح ارتباط
به به اصطلاح وجودی با دیگری بنابراین
زبان رو شما باید به شکلی کار به کار
ببرید که با تجربه زیسته شما با تجربه
زیسته طرف مقابل ارتباط برقرار کنه و این
لازمش چیه؟ لازمش اینه که شما یک به
اصطلاح اخلاق ویژهای داشته باشید که
بتونه امکان گشودگی شما به روی دیگری و
امکان فهم دیگری رو در شما ایجاد بکنه.
این یعنی اخلا دیالوگ نیازمند یک اخلاق
خاصیست. نیازمند یک به اصطلاح آداب
خاصیست. نیازمند یک به اصطلاح
آیین خاصیست. شما همین طور نمیتونید با
دیگری دیالوگ کنید. دیالوگ شنیدن. دیالوگ
یعنی من صدای شما رو بشنوم تا بتونم صدای
خودمو تشخیص بدم. من اگر صدای شما رو نشنم
که متفاوته صدای خودم تبدیل میشه به یه
سوت ممت. بنابراین من باید به دنبال کش
ابداع در جستجوی تفاوت باشم. اون چیزی که
دریدا میگه دیفغانس یعنی دیف حالا همه این
فیلسوفان دیفغانس یعنی کهه مدام شما
بدونید که تنها راه اینکه بفهمید تنها راه
اینکه آگاهی پیدا بکنید اینه که به
تفاوتهای بیشتری توجه کنید اینه که جهان
رو رنگارنگتر ببینید اینکه
به اصطلاح هزاران دیگری رو بسازید تا
بتونید اندکی
خودتون رو تجربه بکنید. این یعنی که شما
باید به زبان دیگری حرف بزنید تا بتونید
حرف بزنید. اون چیزی که دریدا در برابر
هایدگر میگه.
خب یک ناسیونالیست
به اصطلاح
چیزه دیگه آلمانی
قهاریست که با همین گرایشهای
ناسیونالیستیش در حقیقت به سمت نازیسم
گرایش پیدا میکنه بسیار دیدگاههای خاصی
داره راجع به فلسفه و زبان و در حقیقت
دنیای هایدگر از نظر کسانی مثل دریدا و
آرنت دنیای خاموشیه و تاریکه توی هستی و
زمان
هایدگر از این وراجی
آدمها در قلمرو عمومی به شکل خیلی
چندشآوری حرف میزنه. ه دقیقاً همون چیزی
که آرنت شرط همزیستی انسانها میدونه که
انسانها با پدیدار شدن در قلمرو عمومی از
راه دیدن همدیگه و از راه سخن گفتن با
همدیگه
در حقیقت میتونن با همدیگه زندگی بکنن و
زنده بمانن و ابدا حقیقت اهمیتی نداره.
بنابراین اون چیزی که به اصطلاح برای
هایدیر خیلی مهمه یعنی انکشاف حقیقت برای
کسانی مثل دریدا برای کسانی مثلپرس
برای کسانی مثل آرنت در حقیقت به نظامهای
توتالیتر میانجامه و یکی از مهمترین
به اصطلاح
عواملی به شمار میاد که فلسفه هایدگر رو
پیوند میده به نازیسم. خب میدونید که
هایدگر مثل هگل معتقده که فلسفه فقط زبان
یونانی و بعد آلمانی حالا راجع به آلمانی
هم من یه توضیحی بدم علت اینکه در باب
اینکه چرا نازیسم در آلمان به وجود آمد و
نه مثلاً در فرانسه نه در انگلستان
یکی از به اصطلاح نظریهها اینه که زبان
فرانسه مهمترین عامل به اصطلاح هویت ملی
زبانه
و در اروپا
زبان انگلیسی و زبان فرانسه
از جمله زبانهایی بودن که خیلی پیشتر از
اینکه ما وارد عصر روشنگری بشیم تبدیل شده
بودن به زبان نوشتار و زبانی که به اصطلاح
پرورش پیدا کرده بود زبان فرانسه و زبان
انگلیسی زبانهای به اصطلاح دیکشنری و
دارتالمعارف و نمیدونم اینجور چیزا هستن
زبانهایی که بسیار پرورده و پیشرفتن اما
زبان آلمانی ی بسیار بسیار دیر تبدیل شد
به زبان
نوشتار دانشگاهی و زبان فاخر و فخیم
همگانی و در نتیجه
یک
به اصطلاح دوگانگی یا یک حس به اصطلاح یه
عقده یه گره روحی در روان آلمانیها به
وجود آمد که با وجود به اصطلاح تفاخر و
خیلی
خود بزرگبینی که راجع به هویت آلمانیشون
داشتن زبان آلمانی در حقیقت توانایی اینو
نداشت که مثل زبان فرانسه یا زبان انگلیسی
به همون قوت زبان ملی به شمار بیاد این
مسئله حساسیت هایدگر به زبان و بعد در
حقیقت اینکه
در حقیقت فلسفه آلمانی رو فلسفه ملت
آلمانی میدونه فلک یعنی زبان روح آلمانی
میده فل فلسفه رو کار آلمانیا میدونه چون
با زبان آلمانی پیوند خورده این دقیقاً
میشه یکی از چیزهایی که میتونه بر
شکلگیری ایدئولوژیهایی مثل نازیسم نقش
داشته باشه اما برای آرنت آرنت میگه که در
یک مصاحبه داره میگه که
من
وطنم
زبان مادری زبان وطن منه وطن من زبان
مادریمه جمله معروفیه
زبان مادری زبان وطن منه و خب مقصودش این
نیست که من زبان آلمانی رو به اصطلاح
مهمترین زبان میدونم که بشه باهاش فلسفه
ورزید بهعکس بیشتر دوران حیات فلسفیشو
آرنت به زبان غیر آلمانی نوشته درس گفته
به انگلیسی به فرانسه تسلطش به فرانسه
خیلی بیشتر از آلمانی بود و خب خب البته
به آلمانی اما خب چند تا زبان دیگه هم
تمامش میدونست.
منظورش اینه که من در حقیقت از راه زبان
مادری زبانهای دیگه رو یاد میگیرم. من
با تجربهای که از زبان خودم دارم
این جهان رو خانه خودم ببینم. تو مسئله
ورلد یا به اصطلاح عشق به جهان جهان انسان
جهان منظور از جهان جهان انسانیه جهانی که
انسانها با ارتباط میسازن این یکی از
مهمترین به اصطلاح ایدههای مرکزی آرنت
هست من از چه طریقی در جهان انسانی
میتونم بیشترین
و به اصطلاح دورترین افقها رو در پیش روی
خودم بیارم از راه زبان مادری که به من
اجازه میده زبانهای دیگه رو حرف بزنم.
زبان مادری اهمیتش به اینه که به شما
اجازه میده که زبانهای بسیاری رو بعد از
یاد بگیرید. در حقیقت زبان مادره
و این یعنی کهه شما
بهره بیشتری از بودن در این جهان انسانی
دارید. ولی خب هایدگر
اساساً یه چیز به اصطلاح رویکرد و یک
اتیتیود کاملاً متفاوتی داره و و اساساً
با وجود اینکه فلسفههای دیگرم خونده
فلسفه مثلاً چینی و هندی و اینا راجع به
تأثیر فلسفههای ژاپنی و اینا دربارش زیاد
نوشتن ولی اونا رو اصلاً فلسفه نمیدونه.
خب کسایی مثل یاسپرس به عکس یا کسایی مثل
دریدا
به عکس او اونها سعی کردن با الهام از
کانت فلسفه رو از یک محدوده اروپا محور
بسته به اصطلاح محبوس بیرون بکشن و در
حقیقت به قول کانت کازموپولیتن کنن یعنی
فلسفه رو تبدیل کنن به از فلسفه دانشگاهی
به فلسفه جهانو وطن و فلسفه جهان وطن یعنی
فلسفه که در حقیقت تنوع فلسفهها درش به
رسمیت شناخته شده خود یاسپرس کتاب گریت
فلاسوفرز مینیستر
در حقیقت برای این که یک چشم انداز
کازموپولیتن و جهان وطن از فلسفه به وجود
بیاره از هند و نمیدونم چین و
حتی
به اصطلاح مسیح و اینها میخواد بگه که به
قول مونتین من انسانم و هیچ چیز با هیچ
چیز انسانی بیگانه نیستم و تا جای ممکن
درها رو به روی انواع و اقسام قلمروهایی
که قبلاً بسته بودن باز میکنه. از نظر
دریدا دریدا میدونید یهودیه هانرنت
یهودیه هانرنت رساله دکتریش رو راجع به
عشق از نظر سنت آگوستین نوشته یعنی یکی از
بزرگترین
متعلان مسیحی و و از اون طرف اینها
میتونن به دین
به رغم این به اصطلاح عصر
دین به اصطلاح فضا فضای دینستیزی که در
قرن بیستم خب تو
گسترش کمونیسم و ایدئولوژیهای توتالیتر و
این حرفا خب خیلی دین رو بیعتبار کرده
بود. اینها میتونستن از دین برای شکل
دیگر اندیشیدن فلسفی بهره بگیرن. در نتیجه
کار اونچه که
وریدا در زمینه الهیات به طور کلی الهیات
مسیحی و الهیات یهودی
انجام داده در مقام یک فیلسوف هم برای
فلسفه و هم برای الهیات دستاوردای خیلی
بزرگی داشت و یاسپرس همین طوره خ البته
خود هایدگرم همین طوره هایدگر
میگن که
سالهای زیادی رو صبحش رو با خوندن متون
لوتر آغاز میکرده و خب به اصطلاح الهیات
تحملاتش در زمینه الهیات مثل بقی فیلسوفان
بسیار بنیادیست و مهمه ولی اینها تونستن
یک فضایی رو باز بکنن که از این اروپا
محوری به اصطلاح تمامیتخواه
به اصطلاح
باورمند به حقیقت واحد یه حقیقت اروپایی
حقیقت ماییم در برابر دیگران رهایی پیدا
بکنن با تمام توجهی که داشتن به ویژگی
منحصر به فرد تمدن غرب یعنی از ماکس از
هگل بگیریم هگل درسهای تاریخش ت به اصطلا
تاریخ فلسفهش تا
ماکس ربر تا خود یاسپرس همه توجه داشتن که
اونچه که در اروپا به وجود آمده به عنوان
مدرنیته یه چیزیست کاملاً استثنایی اما
این استثنا بودن رو در به معنای دیوار
کشیدن با دیگران
نمیفهمیدن بر خلاف گذشته مثل اشپلر اشپلر
کسی بود که کتاب افول غربو نوشت و افول
غربش در حقیقت نظریهایست راجع به تمدنها
که تمدنها رو جداگانه دستهبندی میکنه و
تمدن غربی رو خب خیلی جایگاه بالایی بهش
میده در برابر تمدنهای دیگه اینها در
حقیقت از ویژگی ویژگیهای منحصر به فرد
مدرنیته یا تمدن اروپایی برای بیشترین
ارتباط با دیگری استفاده کردن و و مفاهیمی
که ساختن مفاهیمی بود همش برای شکستن مرز
همش برای اینکه اون اونچه که باعث شد که
هایدگر به مسیری کشیده بشه که خلاف روح
فلسفه خلاف روح به اصطلاح آزادی که در
حقیقت پروژه فلسفه آزادیست و خلاف انسانیت
بود. درست به این دلیل بود که او از دیگری
دوری میجست. میدونید که توی خیلی آدم
دهاتی مسلکی بود دیگه. یه کلبهای برای
خودش ساخته بود توی وسط جنگل و اصلا اهل
خیلی معاشرت با مردم و این چیزا نبود.
شهری نبود و ولی
همین
باعث شده بود که دنیای او انقدر کوچک بشه
که وقتی که یاسپرس بهش میگه که تو برای چی
از یه آدم بیسر و بیپای مثل هیتلر دفاع
میکنی گفت به دستهای بزرگش بنگرید. یعنی
انسانی که دور از دیگران در انزوای از
دیگران زندگی بکنه آنوقت در معرض
این هست که قدرت رو بر حقیقت ترجیح کنیم
و و میدونید قدرت شره دیگه و شر اغواگره
ویژگی شر اینه که سیداکتیوه یعنی پلید هست
ولی پلیدی
به اصطلاح عقربیست که گزندگی شیرینی داره
داره در نتیجه قدرت او رو برد به سمت
اینکه برخلاف
روح فلسفی و روح دانشگاه و روح اروپا و
روح تمام ارزشهایی که خودش بهش مفتخر بود
عمل میکنه
شما اگر
فلسفه قرن بیستمو ببینید از جمله فلسفه
چارلز تیلر که دوست ما آقای پاکنژاد درش
احاطه داره فلسفهایست که تا جای ممکن با
هرگونه
به اصطلاح فاصله با هرگونه
تمایز که به قطع ارتباط
به پوشاندن
چشم شما از دیدن دیگری به
تشخیص ندادن
تنوع طیفها ها و تمایزها و تفاوتها
بکشه مبارزه میکنن. کار فلسفه اینه که دا
میگه
برای اینکه به حقیقت وفادار باشه حقیقتی
که به او دست نخواهد داشت باید از باور به
حقیقت واحد دست بکشه. حقیقت واحد در حقیقت
میشه همون چیزی که نظامهای توتالیتر رو
میسازه. پس اونچه که انسانیت انسان رو
تضمین میکنه و و نیرو میده و تداوم میده
این هست که انسانها با همدیگه تا جایی
ممکن ارتباط برقرار کنن نه با همدیگه که
حتی با حیوانات بریدا یک اواخر عمرش یه
بار از حمام اومده بودی بیرون توی خونه
ربداشاهم میپوشیده معمولاً و گربهش روی
سفا نشسته بوده و بهش زل زده بوده و همین
میشه یک به اصطلاح جرقهی در ذهنش که
چند ترم راجع به
به اصطلاح جانوری که منم صحبت میکنه و و
اینکه اون فاصله که حتی شما با طبیعت با
محیط زیست با جهان مادی و جهان به اصطلاح
فیزیکی احساس میکردید اون تفاوت از بین
میره در نتیجه شما شروع میکنید به سخن
گفتن و شروع میکنید به شنیدن و شروع
میکنین حتی از کوه و در و دشت و آسمان
صدای هستی رو شنیدن این تمام کاریست که
فیلسوف عصر ما نیازمند این هست که انجام
بده برای اینکه
انسانها همزیستیشون ممکن بشه و در دام
فاجعه مثل توت به اصطلاح توتالیتاریزم قرن
بیستم نیفتن اما متأسفانه خب یه سمت دیگری
بدیم
خب من برای اینکه که
شما این موقعیتو بفهمین یعنی مسئله بحران
فلسفه و به اصطلاح تنشی که با سیاست داره
من برنمیگردم به سابقه تاریخیش ولی برای
همین دوره
اگر بخواید به فضا و بستر تاریخی و
اجتماعی اون دوران به اصطلاح آشنا بشین
یک سهگانهای هست که یکی از تاریخنگاران
آمریکایی به نام هنری استوارتوز
نوشته و آقای فولادون ترجمه کرده و بسیار
کتاب خوب یعنی سهگانه خوبیست برای اینکه
شما به فضای فکری و فلسفی و روشنفکری
اروپای
اواخر قرن نوزدهم و اوائل و نیمه اول قرن
بیستم آشنا بشید و ببینید که این لغزشها
لغزشهایی نیست که شما خیلی
بتونید راحت راجع بهش قضاوت کنید. یعنی در
دورانی که اونها درش میزیستن و
پرسشهایی که داشتن و و
اون تجربهای که بار سنگین زمان براشون
تحمیل کرده بود
در درش همه چیز ممکن بود. یعنی یک عدهای
در یک عدهای از متفکران
به اصطلاح در نیمه اول قرن بیستم خب خیلیا
که خودکشی کردن خیلیا که به اصطلاح
خودشونو از بین بردن
مثل اشتپانتسفاک و دیگران اون رونق و شکوه
تمدن اروپایی وقتی رنگ باخت درست میشه این
مونه که ناگهان شما یک
مثلا جوان زیبای
خوش سیمایی ناگهان مثلا پیش شما تبدیل بشه
به یک پیر فرسوده
خمیدهای میگن در یکی از متهمان محاکمه
نورنبورک
در دادگاه محکوم میشه این زن زن جوانی
بوده ۲۱ د ساله وقتی محکومش میکنن به
اعدام میبرنش به سلولش که فردا بیارن
اعدامش کنن فردا که سلولو باز میکنن تمام
موهاش سفید شده بود در حقیقت این زوال زود
هنگام تمدن اروپایی انگار که آخرالزمانه
انگار جهان داره تمام میشه و مخصوصاً
تجربه جنگ و ویرانی و
انواع و اقسام بدبختیهایی که برای ما قابل
تصور نیست
اسم این کتاب هست
بذارید من این سهگانهشو براتون
عنوانهایی که آقای فولادوند ترجمه کرده
یه مقدار تغییر داده
ولی
اگر میتونید انگلیسیشو بخونید اگر نه
ترجمه آقای فولادوند هم
به اصطلاح بیفایده نیست یعنیده
استیوز یک کتاب دیگه هم داره به عنوان
تاریخ اروپای
مدرن که اون هم خوندنیست اونو یک نفر
مترجم قبل از او ترجمه کرده و من میخوام
یه تیکهای از اون کتاب راه فروسته براتون
بخونم به خاطر اینکه دیشب من یک برنامهای
رو گوش میکردم در یک تلویزیونی که اسمشو
نمیارم و در یک برنامهای که اسمشو نمیارم
چون که دیگه خسته شدم از بس که با دوستانم
ملاحظه میکنم
درباره ماکس ربر و هرچه راجع به ماکس ربر
و کانت و نمیدونم یاسپرس و اینا هر چیزی
که نامربوط و شط و تاماد باشه این دوستان
در اون برنامه گفتن متأسفانه کنه ولی اگر
بخواین بشناسین که آدمایی مثل ماکسبر
آدمایی مثل یاسپرس آدمایی مثل هوسر آدمایی
مثل خود ویدکنشتاین اینا چه آدمای بزرگی
بودن
و و چقدر اینها از تمام وجودشون متعهد به
به اصطلاح
حقیقت و و
پارسایی غیر قابل تصور برای اینکه مبادا
در فهم هم فلسفی و قضاوت فلسفون تأثیر
بگذاره اصلاً نمیتونید تصور کنید
ویتکنشتان از یه خانواده اترشی بود و
بسیار ثروتمند بودن پدرش وقتی فوت کرد
۱۶۰۰ کیلو طلا براش به ارث گذاشت تمامش رو
برای داد به فقرا گفت من که نمیتونم با
این به اصطلاح
فکر فلسفی کنم فکر کنم یعنی بر تأثیر
میذاره بر نوع فهم انقدر اینا متعهد بودن
اسم یه کتاب مهمی هست مال اشپلر که گفتم
اشپلر نظریهش راجع به تمدنها به اصطلاح
الان دیگه چندان موجه نیست ولی در تشخیص و
در توضیح بحران بسیار بسیار مهمه و کسانی
که به اصطلاح منتقد نظریه تمدنهای او
هستن از جمله مثل هایدگر آرنت و اینا مدام
ارجاع میدن یه چیزی مثل مارکس میمونه که
در تشخیص مشکل بسیار تیزبینه ولی در درمان
لزوماً نه کتابش راجع به اشپنلر خیلی مهمه
یک کتاب دیگه داره که به اصطلاح به عنوان
آگاهی و جامعه ترجمه کرده آقای فولادون
اسمش هست کسن ستیشن
یه مفهوم خیلی مهمیه در فلسفه به مفهوم
جهتیابی یعنی وقتی شما جهتو گم میکنید
این ریورینتیشن میشه یک ضرورت و در حقیقت
در فاصله زمانی
بله ۱۸۹۰
تا ۱۹۳۰ این دوره که برای ما مهمه حالا
کتاب دیگهش هجرت اندیشه اجتماعی راه
فروبستهش مال قبل و بعده من برای چون یه
تیکه از این کتاب
آگاهی و جامعه میخونم برای اینکه فضای
اون دوران دستتون بیاد و ببینید که
جریانهایی که به شکل به اصطلاح محافظه
کاری به شکل سنتگرایی به شکل در حقیقت
اندیشههای
اقتدارگرایانه
به وجود میان اینها شما نمیتونید به به
راحتی اولاً بفهمید ایشون و ثانیه
نمیتونید به راحتی قضاوت کنید. در همین
برنامه مذکور دیشب
آقای محترم میگفت که بله ماکس وبر استاد
مهم کارل شمیت بوده و کارلیت در حقیقت
فیلسوف
حقوقدان نازیسم بوده و این بیشترین تأثیر
از ماکسر یعنی آدم نمیدونه چی بگه یعنی
صرف اینکه از اندیشه کسانی در یعنی اندیشه
کسانی در بستر تاریخی
به نتایج عملی یا تأثیرهای تأثیرگذاری
عملی میرسه به این معنا نیست که اون
تأثیرگذاری تأثیرگذاری
به اصطلاح ناگذیری بوده به اصطلاح این
تأثیرگذاری کانتینجنت یعنی چی؟ یعنی مثلاً
روسو دیدرو ولتر خود کانت حتی مارکس
اینها
اونچه که اون تأثیر منفی که گذاشته یعنی
چه اون تأثیر منفی که بر دیگران گذاشتن یا
استفاده نادرستی که دیگران ازشون کردن به
این معنا نیست که اون اندیشه اونها فقط و
فقط به اینجا میان انجام میده بلکه هزاران
عامل دیگه در کار هست بنابراین راجع به
هایدگرم باید توجه داشت
که وقتی که ما از رابطه فلسفه هایدیگر و
به اصطلاح زندگی سیاسی او صحبت میکنیم به
این معنا نیست که از اون فلسفه فقط همین
زندگی سیاسی برمیاد بلکه شاگردان هایدیگر
که تمام این شاگردان کسانی بودن که به رغم
هایدگر انسانهایی بودن که با به مسئله
اصلیشون تکسر مسئله اصلیشون به اصطلاح
بازسازی روح انسانی در اصل که
بیشترین خطر رو برای روح انسان
به اصطلاح ایجاد کرده در این تلاش کردن
اما با وامگیری از هایدگر یعنی تمام این
شاگردا به رغم هایدگر عمیقاً
برای اندیشیدن به ایدههای هایدگری وامدار
بودن خود هانرنت بحث
قلمرو عمومی بحث لوگوس و بسیاری از مفاهیم
دیگه دیگه رو کاملاً تحت تأثیر هایدگر هست
دریدا گادمر و دیگران بنابراین
توجه داشته باشید که بین اندیشه فلسفی
اندیشه و عمل رابطه علیت نیست رابطه ضرورت
نیست بلکه شما میتونید تصور کنید که این
اندیشه
میتونست به در بستر تاریخی به یه راه
دیگه بره خود هایدگر نظریهای که داره
راجع به سنت همینه دیگه میگه که سنت
اون چیزیست که ما باید برگردیم بهش یعنی
این تاریخی رو که سپری شده مثلاً تاریخی
که از افلاطون تا امروز اومده ما باید
برگردیم به افلاطون منتها از یک راه دیگری
که افلاطون نرفته و تاریخ فلسفه نرفته از
راه دیگری بریم که اون راهیست
ناشناخته راهیست به به اصطلاح نپیموده و
امکاناتی رو از سنت به فعلیت میرسونه که
اون امکانات تاکنون نهفته بوده. یعنی سنت،
فلسفهها، اندیشهها،
فرهنگها دارای امکانات بیشماری هستن که
تاریخ فقط بخشی از اون امکاناتو فعال
میکنه و مدام شما میتونید به اون
سرچشمها برگردید و امکاناتی رو فعال
بکنید که تاکنون فعال نشده. من در مورد
ایرانم همین اعتقادو دارم. من معتقد هستم
که ما به جای این سنتپرستی و تبدیل کردن
تاریخمون و فرهنگمون به اصطلاح فتیش ما
باید بتونیم برگردیم به سرچشمهها و شکل
دیگری به اونها بیاندیشیم تا امکانات
به اصطلاح به فعلیت نرسیدهای اونها در
حقیقت آشکار بشن و فعال بشن. ما نیازمند
این هستیم که تاریخ رو درنوردیم برای
اینکه از یک راه دیگری به اکنون برسیم.
این چیزیست که حالا فعلاً تا اطلاع ثانوی
خیلی امیدش نمره.
خب
هایدگر میگه که
این راجع به هایدگرم در در مورد فلسفه
براتون
بخونم. هایدگر میگه که
یک درس
یکم درس گفتاری داره راجع به
تعویل به عنوانش هست تعویلهای پدای دار
شناختی ارسطو که خیلی مهمه مال ۱۹۲
سمستر ۱۹۲۱ و ۱۹۲ه طبق معمول بسیاری از
درس گفتارهای دیگر با پرسش از پرسش مفهوم
فلسفه و امکان تعریفان آغاز میکنه. او
میگوید برخی از فیلسوفان خورده میگیرن
که چرا به طرز وسواسگونه و بیهودهای خود
را درگیر دادن تعریفی از فلسفه میکنن؟
تعریف فلسفه به موضوعی مورد توافق
فیلسوفان بدل نشده و نخواهد شد و مجا و
مجادلات بر سر این یا آن تعریف جز سرگرمی
منطقی نام شایستهتر ندارد. چرا که
فیلسوفان به رسم دانشمندان مثلاً
ریاضیدانان یا فیزیکدان عمل نمیکنند.
یک ریاضان یا فیزیکدان وقت خود را تباه
تعریف کارش نمیکند بلکه بیدرنگ کار خود
را آغاز میکند و در عمل معنای آن را
تجربه و احساس میکند. معنا بنابراین یک
تجربه وجودیه. یعنی وقتی که شما میفهمید
با دونستن فرق میکنه. دونستن یعنی که
جدول ضرب رو که یاد میگیرید شما سری
اطلاعات دارید ولی فهمیدن یعنی اون اون
چیزی که شما رو ترنسفورم میکنه مثل یک
اکسیر شیمیایی وجود شما رو تغییر میده یا
مثل عشقه دیگه دقیقاً عشقه عشق چهجوری
آدمو عوض میکنه گفت به قول سیوین میگه که
امروز روز دیگریست گویی که سیمین دیگرم
گویی که خورشید پیش از این هرگز نتابیده
بر سرم یه آدم دیگهای میشین فهم فلسفی
باید از شما یک انسانی بسازه که به اصطلاح
ابداع شماست و نه داده طبیعت و عادت
هایدگر باور دارد که متافیزیک ممکن نیست
ولی فلسفه چرا چون فلسفه با متافیزیک یکی
نیست از دید او فلسفه خودبنیادگذار است
یعنی فلسفه
قدم اول باید خودش رو تأسیس کنه یعنی از
اول باید خودشو رو تعریف کنه از اول باید
قانون خودشو بگذاره
میگه که هایدگر به تأسس کانت میگوید
فلسفه آموختنی نیست آنچه قابل تعلیم و
تعلم است فلسفیدن است خب یه مفهوم مهم
دریدا چیه اون چیزی که تو فارسی معادل
شیک و پوچی داره به نام شالوده شکنی یا
ساختارشکنی دیکانستراکشن
دقیقاً
در خدمت این هست که هر چیزی رو که به
عنوان امر ثابت بدیهی پذیرفته شده تلقی
میشه با پتک به قول نیشه بزنه و بشکنه
دیکانسترکشن یعنی آگاهی به آنکه آنچه که
تاکنون میاندیشیدی مرزهایی که میکشیدی
تمایزهایی که میگذاشتی دوگانههایی که
فرض میکردی همه ساخته ذهن توست زن و مرد
خوب و بد زشت و زیبا بودن نبود تمام اینا
دوگانههاییست که ذهن تو ساخته و
دیکانسترکشن یعنی اینکه همه رو خراب کن
اصطلاح دیکانستراکشنم از هایدگر گرفته
دیگه هایدگر اصطلاح دیستراکشنو به کار
میبره هایدگر میگه شما برای اندیشیدمو
تخریب کنید یعنی اون چیزی رو که تاکنون
پنداشتید که اندیشید همه رو باید از
ذهنتون بروبید و همه رو دوباره دباره
بیازمایید از ابتدا دوباره باید به همه
چیز با نگاه یک کارگاه
به اصطلاح
حقیقتی مثل کارگاه چی دیتکتیو که کارگاه
چیز هست چی میگن پلیس که دنبال با وسواس
زیاد با حساسیت زیاد با به اصطلاح تمام
وجودش سعی میکنه که در کنج تاریک یک
انبار بار بزرگ به دنبال
یک اثر بسیار بسیار کوچیک ولی مهم برای
کشف جنایت میگرده انگار که دنبال یک رشته
کوتاه مویی میگرده در یک انبوه جنگلی با
این وسواس تردید کنید در همه چیز تاریخ
فلسفه
تاکنون چیزی جز تاریخ تلاشها برای کشف
چگونه فلسفهورزی نبوده است. به محض آنکه
فلسفه میورزیم اصول فلسفی به وجود میآیند
و تاریخی
طبیعی
و تاریخ طبیعی
حقیقی اصول فلسفه فلسفهست. خب بگذارید که
من راجع به
این دوره هم برای شما چند تا پراگراف
بخونم و بعد نتیجه گیری کنیم. موافق هستی
آقای بابک؟
بله بفرمایید.
خب پس مسئله اینه که در دور عصری که معنا
دیگه به هیچ وجه امری مسلم و مقبول همگان
نیست. هر کس کلمات رو به یک معنا به کار
میبره. هر کس مفاهیم رو به یه شکلی تعریف
میکنه. هر کس ارزشهای خودشو به اصطلاح
باور داره و و به اصطلاح اون بنیان
اندیشیدن از بین رفته.
در چنین جهانی اونوقت
تکلیف
زندگی بشر چی میشه؟
اولاً علم
کارش اینه که در جستجوی
واقعیت باشه.
فلسفه که کارش اینه که در جستجوی حقیقت
باشه با
سیاست که کارش ساختن زندگی انسانیست. اون
هم انسانهایی که بیشترین تفاوتو با هم
دارن ولی به بیشترین توافق با همدیگه
نیازمندن.
چگونه میتونن زندگی بکنن؟ ببخشید بذارید
من
در کتاب
اولاً تو همین زندگینامه فلسفی من یاسپرس
چند تا نوشته مهم داره راجع به ماکس ربر.
یه کتاب داری جدا راجع به ماکسر ولی یه
کتاب دیگه دارین راجع به لوناردو داوینچی
دکارت و ماکسبرک راجع به این سه تاست در
کتاب گریت فلاسوفرز یه فصلی داره راجع به
ماکسر در زندگینامه فلسفیش از ماکس ربرت
بسیار سخن میگه و بسیار برای او
جایگاه بلندی
رو میشناسه و معتقده که او یک آلمانی اصیل
بود و بسیار به شرافت و صداقت و اصالت
انسانیش باور داشت یک از نظر به اصطلاح
انسانی او رو کاملاً یک سر گردن از دیگران
بالاتر میدونه میگه که تن یاسپرس میگه
تنهایی و افسردگی
و
ببخشید
فضای اون دوره رو که میگه میگه که
خب بیمار بوده دیگه بیماری مادرزاد داشته
میگه یکی از پیامدای بیماری این بود که
نمیتوانستم به تفریح و اینا برم
و
از خدمت سربازی معاف شدم و
بیماری همچنین سبب شد که وضع درونی خاصی
پیدا بکنم و
اما
یک نوجوان ۱۷ ه ۱۸ سالهست که میگه که با
دوست صمیمیش میگه که من احساس بیگانگی
کردم. برداشت ما از زندگی تفاوت عظیم
داشت. ضربههای سرنوشت مانند ابری تیره بر
او دامن گسترده بود. ضربههایی که نمیشد
آنها را با ادامه بیچون و چرای زندگی آشتی
داد.
من به رغم همه چیز آها گرترود گرترود زنشه
زنش از خودش بیشتر دچار افسردگی بوده میگه
برخلاف من که تنها مشکلم بیماری خودم بود
گرترود دیده بودترود در حقیقت زنش یهودی
بود و به خاطر همین مجبور شد که آلمانو
طرح کنه گرودرود دیده بود که چگونه
بنیادها متلاشی میشوند و جایی به مسائل
ناگشودانی میسپا گرتد از یه خانواده فره
فرهیخته بوجوا یهودی میآمد و و به اصطلاح
خودش اهل فلسفه بود و در
کار فلسفه یاسپرس بسیار نقش داشت مخصوصا
در
به اصطلاح
آشنا کردن عمیقتر یاسپرس با کانت
که خب کان یاسپرسو تبدیل کرد به
قول آرنت شاگرد واقعی کانت میگه حقیقت
روحی ی که زیر بار پنهانکاری نمیرود در
گرد به من آشکار شد. توانایی او برای رنج
بردن و دم برنوردن. ببینید تمام فلسفه
یاسپرس فلسفه ارتباطه. به خاطر چی؟ بهخاطر
اینکه ارتباط با دیگری یعنی تلاشی از عمق
وجود و تا با تمام توان برای دیدن دیگری
برای به رسمیت شناختن دیگری نه کاگنیشن نه
شناختن نه اینکه من بدونم شما آقای مثلاً
علی هستید و خب در مونسیال زندگی میکنید
نه کاگنیشن نه ریکاگنیشن یعنی نگاه کردن
با چشمان روح برای فهم شما و برای دیدن
خطوط رنج در چهره شما و برای
به اصطلاح تخیل اون اونچه که شما رو
به اصطلاح متأثر میکنه در غم و شادی این
یعنی که شما باید بتونید با انسانها یک
رابطهای به وجود برید که یاسپرس بهش میگه
رابطه اگزیستنشال رابطه وجودی میدونید که
خب پزشکم بوده دیگه ۳ سال تبا کرده ی یه
بحثهای مفصلی داره راجع به رابطه
پزشک و با بیمارش میگه که انسان بیماری که
به اصطلاح پیش سایکوپتولوجیس میاد به
اصطلاح آسیبشناس روانی اون بیمار ماشین
نیست که چار تا دارو بهش بدی پیچ و
مهرههاشو سفر کنی بری تو باید بتونی با
او ارتباط وجودی پیدا برقرار کنی و این
ارتباط وجودیست که نه تنها او رو در حقیقت
به عنوان یک انسان به رسمیت میشناسه و
موجب میشه که او برضیت خودش چیره بشه،
بلکه تو به عنوان پزشک رو هم دگرگون
میکنه. تو باید انسانیترین رابطه رو با
او داشته باشی تا بتونی او رو درمان بکنی.
در حقیقت
میگه گرفتگی خاطر و آگاهی از وجود خطر
دائم ناگذیر به زندگی حالتی سنگین و جدی
میداد. در دوران ناسیال ناسیونال
سوسیالیسم همیشه چه در پیران پیرامونمان و
چه در محیط بزرگتر با بلاهایی روبهرو
بودیم که گریز ناپذیر نبود. واسلا پاول یه
جملهی خوندم ازش خیلی دردناک بود میگه در
زمان چیز کمونیسم انقدر ما بر سر چیزهای
حقیر جنگیدیم که خودمون حقیر شدیم و
جامعهای که الان میبینیم که یه عده از
مرگ دیگران خوشحالی میکنن و به اصطلاح
طرفدار بمب هستن این نتیجه جامعهایست که
اینطوری فرو پاشیده در حقیقت روح سن سوشال
سنس حس اجتماعی
اما هرگز ناامید نشه شدیم با هم سختترین
فاجعهها را پشت سر گذاشتیم و به طرزی
معجزه آسا ایمان ماندیم.
خب
اونچه که
در حقیقت در تمام فضای اروپا حس میشه اینه
که دیگه مثل پول که روز به روز بی ارزش
میشه دیگه به هیچ چیزی شما نمیتونید
اعتماد داشته باشید. تمام ارزشها دارن
دود میشن و به هوا میرن و اونچه که شما
امروزه دارایی خودتون میدونید به یا
سرمایه روحی یا سرمایه حیاتی خودتون
میدونید اصلاً هیچ تضمینی نیست که تا
دقیقه دیگه
به اصطلاح هنوز وجود داشته باشه
بذارید من از رابطه
خب دانشگاهها همچین وضعیتی پیدا کرده
بودن دانشگاهها
حالا چه در رشته
به اصطلاح آسیبشناسی روانی چه در رشته
فلسفه تبدیل شده بودن به یه سری
تئوریهایی که هیچ ربطی به زندگی و هیچ
ربطی به اصطلاح اون
آرمانخواهی انسانی نداشتن. میگه که
فلسفه نمیخواهد به آزادی دیگران
که خود باید خویشتن را به وسیله
فلسفهورزی بیابند تجاوز کند زیرا فلسفه
در حد کمال و به عنوان جامع کلی تصورات
نمیتواند آن تکلیف را برای آنها رف کند.
افلاتون و کانت به مفهومی که من در آن
ایام در نظر داشتم و از دور نگاه میکردم
آفریننده حکمت نبوی نبودن. حکمت نبوی باید
جانشینی باشد برای دیانت.
بنابراین این میره سراغ فلسفه
و و میبینه تنها راه به اصطلاح
تحمل یا بودن در این جهان انقدر پرشر و
شور اینه که اون رو بفهمه اون چیزی که به
دیگرانم آموخت
میگه که
درباره زمان و ابعاد متعد عدد معنای آن
درباره جنبش آزادی در خودآفرینی یعنی سلف
کریشن یا سلف فورمیشن درباره وجود و
درباره نیهسم درباره عشق درباره تجلی
واقعیت و راستی و درباره معنا
هرچه که درباره اینها فهمیده شده و
دریافت شده و ابلاً به سوره به گونه منظم
پرورده شده باید کنار گذاشته بشه
انگیزه من در این کتاب اون به اصطلاح کتاب
جهانبینیش یکی آن بود که بزرگی آدمی را
بدون فریب بنمایاندم. یعنی نه بدانگونه که
افسانههای ناثواب بر آن پرده میافکنند
یا روانشناسهای دروغین هیچ انگاران نقاب
از شهر چهرهش بریگیرند بلکه بدن وجه که در
پرتب نگرشی واقعه گرایانه دیده میشود.
یعنی در
اگر در دوزخ زندگی میکنید و در تمام
وجودتون داره از آتش فاجعه میسوزه، هیچ
راهی برای خروج از اون دوزخ ندارید. جز
اینکه به اون واقعیت دوزخ خیره بشید، ظل
بزنید و ببینیدش تا بتونید ازش عبور کنید.
امروز من تو بیبی سی با یه آقایی صحبت
میکردیم که ایشون میگفت که شما هیچ
چارهای ندارین، هیچ چی اسمش؟ پیشنهادی
ندارین، هیچ راهکاری ندارین غیر از اینکه
جنگ باشه. بنابراین
جنگ تنها راهه. من گفتم تنها راه و راه
اصیل اینه که شما واقعیتو ببینین. توهم رو
بشناسین. از توهم
مثل طاعون
پرهیز بکنید تا این وضعیت عوض بشه.
واقعیتی که شما نشناسینش فقط و فقط تداوم
پیدا میکنه
و اینها کسانی بودن که ظل زدن و و با به
اصطلاح دریری تمام وقتی که کانت میگه
شجاعت دانستن داشته باش یعنی واقعیت بسیار
زشت و ترسناکه. شما تمام فلسفه به خاطر
اینکه نمیخواد واقعیتو بپذیره. فلسفه
برای اینکه انسان نمیخواد بپذیره که تمام
واقعیت همین چیزیست که میبینه و حس
میکنه. ادبیات
هنر برای اینکه این جهان با اون واقعیت
موجود خودش نفرتانگیزترین چیزیست که شما
میتونید تصور بکنید و شما باید بتونید
اون رو اون واقعیتو بشناسید تا بتونید
تخیل کنید.
یعنی به جای اینکه توهم بکنید یعنی فرق
واقعیت و
اوهام خودتونو ندونید اون چیزی رو که
واقعیت نیست واقعیت بپندارید باید بتونید
واقعیت رو ببینید تا بتونید تخیل کنید در
حقیقت تخیل یعنی شما جهانی واقعیتی رو خلق
میکنید در برابر این واقعیتی که در از
پیش وجود داره یعنی شما راه آزادی راه
رهایی راه رستگاری، راه
رفتن به سمت آینده رو باز میکنید وگرنه
با توهم درو میمونید.
خب من این طول آ میرسه به ما میگه که
وجود ماکس ببر پناهگاهی بود برای همه
امکانات نیک و در عین حال مرزی برای محدود
ساختن حس اعتماد به نفس ریکرت.
میگه وقتی وبر
سال ۱۹۲۰ درگذشت به من احساسی دست داد که
گویی دنیا دگرگون شده است. مرد بزرگی که
در نظر من وجود جهان را توجیه میکرد و به
آن معنا و جان میبخشید از میان ما رخت
بربسته بود. او مرجعی بود که هرگز زبان به
موعزه نمیگشود و بار مسئولیت را از دوش
شما برنمیداشت. بلکه هرچه را نزد فکر
دقیق و روشن و انسانمنش خودش مقبول
میافتاد تشویق میکرد. این مفهوم یونیتی
وحدت به اصطلاح وجود انسانه. یعنی شما
همون طور که میاندیشید همون گونه زندگی
کنید. همون طوری که به اصطلاح خودتون رو
داوری میکنید، دیگران رو داوری بکنید،
این بنیاد فلسفهست و و اصالت فلسفی یک
فیلسوف به این هست که وحدت روحی خودشو حفظ
کنه.
در یک جا
با یک معیارهایی قضاوت نکنه در جایی با یک
معیارهای دیگه یه جوری فکر نکنه و یه جور
دیگه عمل کنه بلکه با وجود تراجیک بودن
این جهان با وجود تضادها تناقضها تنشها
و و
نافرجامیهایی که اقتضای طبیعت این جهان
هست با وجود این از دیدن اینها از به
رسمیت شناختن اینها فرار نکنه به خودش
دروغ نگه آنچه چه رو که ناسازگار هست
سازگار وانمود نکنه اون چیزی رو که تراژیک
هست
رویایی و اتوپیایی برای خودش تخیل نکنه به
همین دلیل که فیلسوف قابل اعتماد میشه
دیگه وگرنه که اون فیلسوف هیچ قدرت
دیگهای نداره میگه که اکنون چنین مینمود
که این مرجع نهایی که هدایت وصف ناپذیر و
مطلقاً سزاوار اعتماد مباحثات عقلانی از
اون نشرت میگرفت ناپدید شده است
ماکسبر فیلسوف مسئولیته و فیلسوفیست که
هم علم رو و هم سیاست رو هر دو رو به صورت
یک رسالت معنوی به صورت یک تعهد و تکلیف
دینی و الهی میبینه د تا سخنرانی مهم
داره یکی از ساینس از وکیشن یکی هم
پالیتیکس از وکیشن یعنی یک نگاه بسیار
بسیار انسانی نگاه بسیار بسیار
مسئولیت شناس ناسانه و متعهدانه هم به علم
به سیاست
با وجود همه تناقضها
اینا اینطور آدمایی بودن یعنی در مورد
هایدگر وقتی که خود آرنتم میگه از سر عصب
آخه رابطه آرنت با هایدگر دو جنبه داشت یه
جنبهش این بود که خب
رابطه عاشقانه بود و هایگر خب خیلی آدم
زمخت و محافظه کار و آدم خیلی مزخرفی بود
از در از نظر عشق ورزی و خب اون رابطه رو
خیلی از پایانش خیلی اذیت کرد آرنس به
خاطر همینم رساله دکتریشو راجع به عشق
نوشت برا اینکه بفهمه اون قطع رابطه رو و
بعدم مسئله یهودی بودن ولی به رغم اینکه
یاسپرس هیچ موقع حاضر نشد که برای بازگشت
هایدگر به دانشگاه تلاش بکنه و هرگز
هایدگررو نبخشید
ولی آرنت
توانست
هایدگر رو به عنوان یک انسان درک بکنه و و
هایدگر رو بدون اینکه هایدگر ازش حالا ما
که نمیدونیم چند بار بعداً دیدار کردن
ولی بدون اینکه او تقاضایی داشته باشه او
طلبی داشته باشه او خواهشی داشته باشه
هایدگر رو به عنوان یک انسان ببخشه و
بخشیدن و و به اصطلاح درگذشتن رو میگه ما
کاری رو نمیبخشیم. ما کسی رو میبخشیم
برای اینکه ما انسان رو به اون عمل به
اصطلاح بدش، به کردار بدش نمیتونیم تقلیل
بدیم. انسان فراتر از اون کار بد خودش هست
و باید به او امکان به اصطلاح گذر از شر
رو داد و این انسانیترین کاری که میتونی
بکنی و با فلسفه بخشش که میشه فلسفه خیلی
مهمی دیگه. خود دریدار نمیدونم دیگران
دیگران مسئله بخشش میشه یه مسئله مهم
فلسفی که عدالت برای همزیستی کافی نیست
دادخواهی برای همزیزیستی کافی نیست
حقخواهی برای همزیستی کافی نیست شما برای
زیستن و برای انسان ماندن و انسان بودن
باید بتونید کار محال رو انجام بدید یعنی
بخشیدن بخشیدن اون چیزی که قابل بخشش نیست
به قول
دریدا و تا جای ممکن
امکان اینکه او رو به عنوان انسانی که
نمیشناسید و انسانی که به اون بدی و به
اون زشتی که شما دیدید فرو کاسته نمیشه
ببینید در نتیجه مفهوم
انسان
با تمامی
سرشت پلید و شر بنیادی که داره
میشه دوباره زنده میشه و برای اینکه این
انسان زنده بمونه شما ناگذیر هستید یه
اخلاق کاملاً جدیدی رو تأسیس بکنین اخلاقی
که به قول دریدا مفهوم فرندشیپ دوستی
مفهوم
مهمان نوازی هاسپیتالیتی مفهوم دیگری
مفهوم غریبه مفهوم بیگانه درش تبدیل میشه
به مفاهیم کلیدی و حیاتی
زندگی شما و شما میبینید که انسانها هر
چقدر که بد باشن در نهایت هیچ چارهای
نیست که خودشون رو انسان بدونن تا بتونن
با همدیگه زندگی کنن
و آرنت این کارو کرد و آرنت کسی بود که نه
تنها حالا یاسپرسو ولی هایدیر رو به جهان
انگلیسی زبان معرفی کرد برای انتشار کاراش
برای به اصطلاح
یک شاگرد وفادار موند بهش و و برای
به اصطلاح چی میگن
معرفی فلسفه هایدگر خیلی گامهای بسیار
مهمی برداشت.
چرا؟ چون برای او اون اندیشهها کاملاً
جدا بودن از اون رفتار بدی که هایدگر کرده
بود و اون اندیشهها رو تقلیل نمیداد به
اون کار بد و از همون اندیشهها درست مثل
این میمونه که از همون چاقویی که هایدگر
با او شکم دیگری رو دریده بود از همان
چاقو یک به اصطلاح ابزاری ساخت برای
حیات حیات برای
درست کردن باغ و بستان و پرورش گل و گیاه
برای رویاندن حیات هایدگر یه مفهوم اساسی
که تو فلسفهش هست مرگآگاهیه
آگاهی یعنی آگاهی به مرگ اینکه تو میمیری
هر لحظه هر نفسی که میکشی به مرگ نزدیک
میشی و
آرنت یک مفهومی کاملاً در برابر او رو
قرار میده مفهوم نیتالیتی مفهوم زایندگی
زایایی میگه انسان موجودیست که همواره
میتونه از نوع آغاز کنه و همواره میتونه
از نو بذاید نیتالیتی خب خیلی هم
مادرانهست دیگه در برابر فلسفه هایدگر
یعنی تمام این فلسفه هایدگر رو ویران
میکنه اما از همون مصالح استفاده میکنه
برای ساختن یک چیزی کاملاً متفاوت یعنی
نشون میده که فلسفه فلسفه هایدگریر
میتونه هزاران بار اوراق بشه و دوباره و
و با او مصالح او یک چیز کاملاً تازه
ساخته بشه.
خب من زیاد حرف زدم بذارید یک تیکه دیگه
بخونم راجع به چیز
ادی جان من یک لحظه باید وقتتو بگیرم اگر
اجازه بدی بفرما بفر
خیلی ممنونم من البته شاید یه مقدار سوئ
تفاوم شد برام تصورم این بود که پرزنتیشنی
قراره بکنیم و بعدش در موردش صحبت بشه
هرچند که به اندازه استفاده کن
من الان من الان منتظر میشم صحبت کنیم
ساعت البته الان ۵ همونطور که عرض کردم
خدمتت متأسفانه من پ باید برم بب ولی من
تقریبا یه چیزی حدود سه چ صفحه نت برداشتم
از حرفایی که زدید بسیار بعضیاش خیلی خوب
بود بسیار بعضیاش به من چالش برانگیز حالا
اگر خواستید من جلسه
آینده میتونیم یه جلسهی بذاریم من یه شاید
یه ۲۰ دقیقه صحبت کنم یه پیشنهاد دارم چون
ببین حرفای خوبی که میزنید بینظیره
من همیشه اینو
در واقع
تشبیه میکنم سخنرانیا عیناً یه لیوان
شرابه که هیچوقت از نیم بالاتر نباید پر
شه تا طعم واقعیش خودشو نشون بده. اینه که
میدونید
من حالا با این کانسپتها یه مقداری آشنا
هستم ولی ذهن فعال آدم تقریباً این حدود
۴۵ دقیقهست بعد از اون آدم دیگه سخته
تمرکز کنه بهخصوص این حرفایی که بسیار
بسیار عمیقه و حیفه که اینا رو میگید و
خب من به خاطر همینه که از وسطش چراغو
خاموش میکنم مثل امام حسین میگم که شب
عاشورا چراغو خاموش کرد گفت هر کس میخواد
بره بره
نه آخه حیفه کسی نمخواد بره من پیشنهادم
اینه که واقعاً در ۴۵ دقیقه محدودش کنید و
بعد پرسش و پاسخ و بسیاری از حرفا رو
اونجا میشه زد و نقش بابک عزیز به عنوان
یک مادریور فعال این هستش که این مدیریت
زمان رو بکنه حیفه چون ببین حرفا بسیار
حرفای خوبیه و خیلی چیزا میشه راجع بهش
گفت من میگم چار صفحه نتم
حتماً علاقهمندم تو یه جلسه دیگه شرکت
کنم راجع به اینا بعضیاشو صحبت کنید چون
بعضیاش واقعاً چالش برانگیزه
بله ما با کمال میل با کمال میل
آره من بعد از سهشنبه آینده اگه اگر دوست
داشتید حتماً باز یه قرا ب حتما
آرهم
ببخشید عذر میخوام که مجبورم برم
نه خواهش میکنم ببخشید که دیدارتون در
حتما قربانتون
قربان شما مرسی
خداحافظ شما قربان
خب من در خدمت دوستان هستم
بله خیلی ممنون
صدا صدای علی رو درآوردیم صدای اونایی که
در نمیاد معلوم نیست چقدر زیاده
آره اتفاقاً حالا آقای پاک نژاد رفتم ولی
قصد من این بود که توی جامعه باز به همین
ترتیب عمل بکنیم که یه مقدار متفاوت باشه
و بتونیم
این روند آیند رو از به شما و دیگر دوستان
یعنی گفتگویی بیشتر باشه ولی خب به دلیل
اینکه آره ب اگر
دوستان از قبل یه مقدار
اگر دوستان از قبل با بحث
همونجوری که گفتم اگر دوستان از قبل و بحث
آشنا باشن میشه این کارو کرد به شکل گفتگو
به کار برد به خاطر همینم هست که من اول
جلسه دوست دارم که دوستان صحبت کنن ولی
وقتی که خب دوست نیست که صحبت بکنه نمیشه
گفتگوی مصنوعی درست کرد که در نتیجه من
مجبورم حرفامو بزنم بعد ببینم که دوستان
چیه نظرشون ولی اونچه که شما میگی ایدآله
به شرطی که دوستانی باشن که خب قبلش اطلاع
بدن آماده بشن و با هم یک به اصطلاح
گفتگویی رو بتونیم برنامهریزی شده پیش
ببریم.
بله در هر صورت خیلی ممنون از شما و
دوستان حالا آقای پگژاد اگر تشریف بیارن
در جلسه دیگر که خودشونم گفتن
میتونیم خدمتشون برسیم و
نکاتی رو که گفتن رو حتماً میش می
میشنویم.
خب حالا به خاطر اینکه احسانم
دیروزم سؤال داشت و توی پرسش و پاسخم حتی
وقت نشد
بله بله بله من در خدمتم بله
از احسان شروع میکنیم من مطابق معمول
سوالات خودمو میذارم کنار از دوستان میشن
بفرمایید رش
ممنونم بابکم سلام خلیجی ممنون از صحبت
سلام تحمل برانگیتون مثل همیشه
ممنونم مثل همیشه خیلی سؤای ریشهای
دوباره توی آدم برمیانگفت دیگه
علی نذاشت دیگه وگرنه د ساعت دیگه صحبت
میکردم سؤای بیشتری برام میگم
کلاً خیلی تو بین ما ایرانیا همچین چیزی
به قول خارجیا رره دیگه یعنی اصلاً نیست
همچین چیزی حالا چیزی که هست سؤالی که
داشتم آقای خلجی فرمودید که خیلی همیشه
تأکید میکنید که ما نیاز داریم مفاهیمو
همیشه تعریف کنیم اما یه مسئلهای که هست
حالا مفاهیمی مثل جامعه قانون میدونم
همچین مفاهیمی که یه سری ایده هستن در
واقع ترجمه هستن دیگه تو بین ما ایرانیا
یعنی توی ایران همچین چیزایی ریشه در
تجربه ب عقبتر بریم اصلا حالا آقای طلا
وقتی ما تلاش میکنیم بله وقتی
صحبتم اینه که وقتی ما اینا رو باز تعریف
این مفاهیم غربیاو میکنیم
خودش یه بنبست فکری نیستا
چرا ببینید ما اصلاً پینه کردن مفاهیم
ما اصلاً از بد حادثه دنبال اینجور چیزا
هستیم دیگه ما که کاری به فلسفه ندار اگه
۱۰۰ ساله دیگه مدرنیته به وجود نیومده بود
ما مجبور نبودیم راههم بکشیم فلسفهشمش
کاری نداشتیم دیگه با هم بود دیگه اونا
راه خودشونو میرفتن ما راه خودمونو
میرفتیم همونطور که به دموکراسی کاری
نداشتیم به حقوق بشر کاری نداشتیم
بنابراین اولین قدم در مواجه با فلسفه
اینه که بپرسیم فلسفه به چه درد ما
میخوره آیا مهمترین دلیلی که ما در
ایران از فلسفه به شکل کاملاً
تزیینی و بیخاصیت استفاده میکنیم اینه که
اون چیزی که انسان اروپایی رو برمیانگیزه
که فلسفه بورزه اون نیاز در ما نیست مثل
این میمونه که
به یک بچه بخوای توضیح بدی که مثلاً عشق
چیه بخوای توضیح بدی مفاهیمی که مثلاً در
پیری باید بفهمی ما آیا واقعاً نیاز داریم
به علوم انسانی ما نیاز داریم به مفهوم ما
نیاز داریم به به قول شما بازتعریف یا نه
داریم زندگی خودمونو میکنیم دیگه داریم
یعنی احساس چیز نمیکنیم دیگه داستانو
گفتم که دکتر از مریضش گفته بود که در
خانواده شما کسی هستن که هست که از بیماری
روحی رنج ببره گفته بود نه همه لذت میبرن
بنابراین ما
هیچ احساس نیاز حیاتی به فلسفه نمیکنیم
برای انسان اروپایی فلسفه ورزی تمام
جهانیست که او برای خودش پناه میکنه یعنی
وقتی ما میگیم اروپا وقتی که ما میگیم
فرهنگ وقتی که ما میگیم سنت وقتی که ما
میگیم یونان وقتی که میگیم مسیحیت اینا
تأملات فلسفی هستن که جهان عینی اونو
میسازن. یعنی برای او دین همان قدر یک
موضوع به اصطلاح تأمل فلسفی که اساطیر که
ادبیات. بنابراین او در همه چیز فلسفی فکر
میکنه. او در فلسفی فکر کردن برای او
یعنی اون چیزی که به تمام ادراکات حسیش
شکل میده. اون نمیتونه ج کش چشمشه گوششه
حس بویاییشه و بدون فلسفه اون نمیتونه
خودشو تعریف کنه به همین دلیلست که هر
بحرانی برای انسان غربی یه بحران فلسفیست
هر بحرانی هر بحرانی بحران روحه روح به
مفهوم همون غربیش گایست یا اسپیریت یعنی
اون جهان مشترک ایدهها او همه چیز
ایدههای او برای او واقعیتی واقعیتر از
واقعیت بیرونن برای ما عکسشه واقعیتی ما
وقتی که با ایرانیا صحبت میکنی میگی که
شما برای تغییر وضعیت موجود یا برای
فعالیت سیاسی نیاز به نظریه دارین شبیه
این میمونه که مثلاً برای مادربزرگ من
اشعار چینی بخونی یعنی بی نظری یعنی چی
برای چی چرا هم مشخصه دیگه بارها و بارها
آدمای تحصیل کرده میگن که آقا مگه چرخو
قراره از نوع اختراع کنیم دموکراسی اینه
حقوق بشرم اونه درکش از دموکراسی و حقوق
بشر درست شبیه درکیست که ناصر دین شاه از
کشیدن ریل راهآهن داره یه چیزی که میشه
شیعه مادیت داره و میشه واردش کرد و
نمیتونه کانسپت رو بفهمه به دلیل اینکه
نمیتونه ابسترکشن کنه و نمیدونه واقعیت
درست اون چیزیست که تو حس نمیککنی یعنی
ساختارها یعنی روابط یعنی مناسبات یعنی
مدل یعنی شیوهای که چیزها هستن اون چیزی
که تو نمیبینی زیرساختها روساختها نه
اون چیزی که میبینی برای ما این انقلاب
باید به وجود بیاد. یعنی باید ببینیم که
آیا میتونیم یک د شیوه دیگری باشیم که
به اصطلاح نیازمند فلسفه ورزی باشه یا
اینکه نه فلسفه ورزی میشه برای ما مثل شعر
گفتن آقای علی باباچاهی که فکر کرده بود
که دریدا چون پستمدرنه و پستمدرنا
به اصطلاح شت و تامات میگن بیمعناترین
شعرا رو گفت و به عنوان شاعر پستمدرن
معروف شد همه چیزمون اینطوری میشه دیگه یا
فلسفهمون میشه مثل دموکراسیمون مثل
مجلسمون مثل انتخاباتمون مثل نهادهای
اجتماعیمون میشه یه چیز پوشالی و توهمی و
بدتر ما رو در یعنی بهتر اینه که این علوم
انسانی درش تعطیل بشه علوم انسانی که
نمیتونه در موقعیتی مثل امروز به کار ما
بیاد این باید تعطیل بشه یعنی که هیچ
فایده نداره این علوم انسانی علومی هستن
برای اندیشیدن به بحران واقعیت کنونی
جامعه و
به کار بردن تخیل علمی برای تغییر به خاطر
اینکه برای انسان اروپایی جهانی که در او
زندگی میکنه ساخته خود اوست نه اینکه او
محکوم به زیستن در اونجا باشه شما با همون
دوستان ایرانی ما میگی که آقا
جنگ راه حل بحران ایران نیست میگه پس چی
مردم که نمیتونن کاری بکنن حکومتم که
سرکوبگره یعنی هیچ تصوری از اینکه تمامی
این جهان ساخته ذهن انسانه و اراده انسانه
و آزادی انسانه نداره. معتقده که این جهان
رو پیش از او ساختن. بعد از او هم هست. او
فقط در کف شیر نر خونخوارهای غیر تسلیم و
رضا کوچاره. باید آزادی به مفهوم آزادی
فضیلت آزادی حیاتی بودن آزادی رو بفهمید.
یک جمله عجیبی آبراهام
این آبراهامیان نقل میکنه از شاه توی
مصاحبه با یک خبرنگار انگلیسی شاه درباره
اصلاحات ارضی و انقلاب سفید بهش میگه میگه
که مردم ایران به من
اختیاراتی دادن که در تاریخ به هیچ شاهی
داده نشده خب این ما رو اصلا آزار نمیده
ما از اینکه در طول تاریخ غربیها
اروپاییها ما رو انسانهای های
به اصطلاح توصیف کردن و شناختن که در عین
شکوه تمدنی فاقد حس آزادی هستیم و فرقی
بین اطاعت اختیاری و بردگی و آزادی رو
نمیدونیم و و مطلقا از این بعد احساس
عذاب شرم
خواری نداریم اصلاً مطلقا
خب این برای کسی که آزادی معنی نداره
فلسفه معنی نداره
آقای خلجی حالا پس من درست نتیجهگیری
باس مفاهم تو این مرحلهای که ما هستیم
اصلاً خودش مانعیه واسه رسیدن به اون
آگاهای که شما میگید چون وقتی ما
مفاهیمیا باز تعریف میکنه که اصلاً متعلق
قانون جامعه یا هم اینجور چیز اصلاً یه
جورایی قبول کردیم که حقیقت فقط تو هم در
ظرف همین مفاهیمه یعنی یه جورایی بزک کردن
یه ساختاری که اصلاً به ما متعلق به ما
نیست. ما اصلاً نمیدونیم چیه که آیاه ما
اصلاً به ایدههایی برسیم که اون مشکلاتو
حل کنه؟ حالا اصلاً این ایده میتونه یه
چیز غیر از قانون باشه؟ میتونه یه چیز
غیر از جامعه باشه. پس اینی که ما میگیم
منظور تو از جامعیه خودش یه چیز ضد
آگاهانهست.
اصلاً زبانی که ما به کار میبریم زبان
مدرن زبان دانشگاهی ما زبانیست کاملاً
غیرارتباطی و بیمعنا. زبانی که در ارتباط
به کار نره هیچ معنا نداره. مترجمان ما
میشینن کنج خونهشون بر حسب سلیقه شخصی،
انگیزه شخصی و و با به اصطلاح تکیه بر
همون چیزی که دارن، دانشی که دارن، فهمی
که دارن کتاب ترجمه میکنن میفرستن توی
جامعه جامعه هم میخونه و فکر میکنه که
اینا معنی میده در حالی که زبان اون
چیزیست که به کار بره معنی یعنی شیوهای
که شما کلمات رو به کار میبرید. ترجمه و
تولید علوم انسانی در ایران و اساساً به
اصطلاح فرهنگ مدرن در ایران کاملاً
بیمعناست. پوشه. به همین دلیل که به درد
ما نمیخوره. به همین دلیل که ادبیات ما
نمیتونه وضعیت ما رو بیان بکنه نه
میتونه چراغی روشن کنه نمیتونه افقی
نشون بده. ما میتونیم تا ابد به حافظ و
سعدی و نیما و شاملو و اینها افتخار کنیم
ولی کاملاً یه چیز تزیین.
به دلیل اینکه به شکل ارتباطی به کار
نمیرن در حقیقت زبان نیستن کالان در حقیقت
تبدیل شدن به یه ابژه تبدیل شدن به یه
فتیش
میدونین چی میگم داستان خیلی جدیتر از
این حرفاست این کتاب ویتفوگل استبداد شرقی
خیلی خوب توضیح میده که چرا به اصطلاح
جوامعی مثل جوامع ما اصلاً نمیتونستن
لذت درست میگم مثل یه نوزادی که بخوای لذت
عشقو براش توصیف کن توضیح بدی آزادی رو
بفهم یعنی ما تفاوت خودمونو با یونانی
نمیفهمیم هنوزم
هنوزم درک نمیکنیم که یونانیها چه
تفاوتی بین ما و خودشون میبینن چون اون
که آزاده میتونه بردگی رو بفهمه ولی اون
که بردهست که نمیتونه آزادی رو بفهمه و
در نتیجه مدام از یک نوع اقتدارگرایی به
اقتدارگرایی دیگری
حرکت میکنیم. فلسفه فقط و فقط پروژهش
آزادیه. اگر شما بندگی رو اختیار بکنید
دیگه فلسفه برای شما هیچ معنایی نخواهد.
ممنونم آقای خلج.
اجازه من یه سؤال دیگه بپرسم. بابک جان.
اگه وقت هست اگه وقت نیست یه موقع دیگه
سؤال میکنم. نه نه نه بفرمایید
حالا در مورد هایدگر خب فرمودید که هایدگر
مثلاً ما به عنوان یه اجوکیتر میبینیم
هایدوگه رو یه جورایی فعل سیاسیش تئوری
صحبت نمیکنه فعل فعل و کنش سیاسیشم جز
همون فلسفهش حساب میشه حالا اگه مخصوصاً
حالا ما در زمانی که تو این نسل کنسل کنسل
کالچر هست که حالا بین جنزی خیلی
همچین ترندایی بالاخره خیلی رایجه دیگه
حالا میخواستم بپرسم تو این کنسر کالچری
که ما زندگی میکنیم که یه جورایی یکی
بودن اثر و صاحب اثره خیلی هم رو این
حساسن حالا اجوکیتر دونستن هایدگر یکم بار
مسئولیته اونو سنگینتر نمیکنه اصلاً
فلسفه
نمیش میشه گفت که کن
فلسفه جز اینکه در دیالوگ
بعد همون کنش سیاسی کنش سیاسی که داره جزء
همون واحدای درسی آموزشش نیست یعنی همون
جز پیوستن به فاجعهای که
پیش اومد هم حزب نازی
نه نه نه ببین در حقیق در فلسفه مفهوم
اجوکیشن کاملاً بر بنیان آزادی بنا میشه
نه بر بنیان اتوریته و اقتدار در نتیجه
اون کسی که آموزگار هست اون اون کسی که به
اصطلاح اجوکیتر هست به هیچ وجه یعنی نقض
غرضه اگر بخواد اراده خودشو فهم خودشو فکر
خودشو بر دیگری تحمیل کنه به این به همین
دلیله که دیگه تعریفش از به اصطلاح تیچینگ
و
آموزگاری اینه که آموزگار باید تمام سعیش
بر ایجاد
امکان فهمیدن برای دیگری باشه مثل اینکه
شما پنجره رو باز کنی ولی به طرف میگه
نگاه کن یا چیو نگاه کن توجه میکنین شما
امکان فهمو ایجاد میکنی امکان فهم کاملاً
یه امر سلبیه نگتیوه یعنی شما چیزی رو به
دیگری ارائه نمیکنی به عنوان حقیقت یک
افقی رو نشون میدی تعریف بلومنبرگ از
کالچرم اینه دیگه میگه که فره فرهنگ
ذراتخانه به اصطلاح
نظامی که نیست فرهنگ یعنی نشون دادن
افاقهای دور انسانی یه چیزی رو در اون
دورها ببینی که به سمتش حرکت بکنه فلسفه
در حقیقت اورینتیشنه جهتیابیه به شما میگه
این شماله این جنوبه این شرقه این غربه
اما کجا میخوای بری خودت باید بری با
پاهای خودت باید بری مقصد تو راه تو شیوه
رفتن تو خودت باید انتخاب کنی
بسیار خب آقای خرجی
حالا
بحث
اخلاقی که
به وجود میاد
و
در اون کتاب چیزی هم که شما معرفی کردی
هایدگر ان پلیس اتیکس
اونجا
ظاهراً بررسی میکنه که
اخلاق ی که وجود داره که داره اما به یک
متغیرای دیگهای هم برخورد میکنه
و اونم همونیه که
مطرح کردید بحث ارتباط و
انگار مثلا آیدیگر
آخه با توجه به اینکه کلاً طبقه الهیاتی
هم داره و اون الهیاتی هم که از سنت مسیحی
بلند میشه بنابراین با مفهوم دیگری خب به
شکل پرنینی آشنا بوده
اما
یک بحثی که یعنی اونجایی که فرق پیدا
میکنه با یاسپرس چون توی یاسپرس خب خیلی
دیگری پربستان جایی که توی
زندگینامه فلسفی من میگه بدون ارتباط من
هیچم یعنی خیلی فرق فرقشون اینه و اون
معطوف به قدرت بودن هایدگر انگار
اون اینجوری رفته رفته دچار این خطای
سیاسی میشه حالا بازم به این آسومی هم
نمیشه بگی خطا چون اون چیزی که ما میفهم
فهمیم
انگار یک جاییه که انگار یه جاییه ما
نمیفهمیم که
اینجا ولی خب به هر حال خطای انسانی هم
هست و همه اینا رو انگار باید کنار همدیگه
قرار داد و خیلی سخت میشه حالا تو اون
کتاب که شما فرستادید پیدیفشو فکر میکنم
اونم باید
مورد مطالعه قرار بگیره اونم باید خوند تا
حداقل با بحثهای اخلاقیش
بیشتر آشنا شد. من حتماً حتماً حتماً
ببینید بذارید یه جمله رو براتون بخونم از
هایدگر هایدگر میگه که
هرگری توی
درساش راجع به هولدرلین میگه و داوگ ما
دیالوگ هستیم هست
این به چه معناست
لج
یعنی زبان
شکل میده میسازه و تعیین میکنه وجود ما رو
هستی ما رو بنابراین هایدگر
دیالوگ رو بنیاد وجود انسان میدونه میگه
که
ما یک اتفاق زبانی هستیم یه اتفاقی که
مدام باید بیفته ما تا ما تا زمانی که
میتونیم دیالوگ بکنیم در حقیقت زندهایم
یعنی آگاهی داریم دیگه
زندگی به مفهوم
فلسفیش میگه که
میگه که ما
یک مقاله خیلی خوبی گادامر داره راجع
بهدیگر
خب گادامر چیزه دیگه گادامر یک هریک دانه
و از منظر
هم زبان و هم تفسیر و هم دیالوگ براش خیلی
مهمه
و توضیح میده که دیدگاه گاه هایدگر راجع
به زبان و وجود و دیالوگ چی هست؟ اینم من
میفرستم برای دوستان توی واقع فلسفه که
نگاه بکنن. بنابراین خود هایدگر مدام در
حال دیالوگ با فیلسوفان دیگهست. مدام مدام
تمام نوشتههای هایدگر تمام نوشتههاش
چیزه خوانش متون دیگرانه. مدام در گفتگو
با دیگران مدام با دیگران میاندیشه
و بدون دیگری نمیتونه بیاندیشه دیگه.
بله حالا راجع به مفهوم دیگری باید یک
جلسه جداگانهای گذاشت دیگری از دید کانت
تا هایدگر و ویتکنشتاین مفهوم دیگری مفهوم
خیلی مهمیه ببینید در وقتی که شما فلسفه
رو دیالوگ میبینین یعنی دیگری
برای اینکه سخن گفتن با دیگری برای اینکه
شما بیاندیشید یعنی برای اینکه باشید چون
شما اگر خودآگاه نباشید نیستید برای اینکه
خودآگاه باشید یک ضرورته یعنی دیگری شرط
بودن شما شرط آگاهی شماست شرط این هست که
شما خودتونو خود تصور بکنین بنابراین این
یک امر مشترکه با بر در همه فلسفهها وقتی
که ما میگیم فلسفه پروژه آزادی دیه دیگری
شرط امکان آزادیه. شما بدون دیگری آزاد
نیستید. شما بدون دیگری نمیتونید آزاد
باشید. چون آزادی فقط در همزیستی با
دیگرانه. با بودن در یه نفر که در قار
تنها زندگی میکنه آزادی براش معنا نداره
به خاطر اینکه اون نیازی به انتخاب نداره.
آزادی یعنی آزادی انتخاب. آزادی عمل کردن
و عمل نکردن. آزادی قانونگذاری و عمل به
قانون. وقتی که شما تنها هستی که نیاز به
چنین مسئولیتی نداری در حقیقت
بله حالا آقای خرجی فکر میکنم اون بحث
حالا تنفر هم شاید یک پیوندی
بشه داد بهش به هر حال هایدگر توی
زمانهایی که
زندگی میکرده بحث بحث نازیسم بوده و پیرو
اون
همین تنفری که اون هیتی که
از
نژاد برمخواست و اون نژاد پرستی
اینم بیربط نیست ظاهراً که در انتخابش و
یه آدم به قول بیاسپرس بیسروپایی مثل
هیتلر میشه مورد توجه جو او تا جایی که
مثلاً حتی دانشجوهای خودشم
میگفتن که ریپورتشونو میداده یعنی از یک
سطح بسیار بالا به یک ساعت بسیار نازل
که آدم فروشی سقوط میکنه و این خیلی
انگار مثلاً بعد اومد شما بحث زبانی هم که
پیش میکشید بهخصوص زبان آلمانی
اینا همه محل هنوز
صحبت هستش و این تو این حالا
به خصوص این کتاب که خیلی ربط و نسبت میده
اندیشمند فلاسفه قصمی رو که خودشون رو با
هایدگر یعنی مقایسه بکنن و فاصله اگر
فاصله اگر هست به هر حال یک ربط و نسبتی
همونجوری که مارکس هر کسی توی دنیا پس از
مارکس یه جوری خودشو
باید با مارکس ربط و نسبتش رو بدونه انگار
با هایدگرم باید یک همچین وضعیتی رو پیدا
بکنن حداقل
فلسفه پژوهان یا فلسفه اندیشان
آره بله همین طوره نقطههای عطف تاریخی در
فلسفه اقتضاب میکنن یاسپرسش میگه که میگه
متافیزیکال آنستی صداقت متافیزیکی اقتضا
میکنه که شما کاملاً اونو جدی بگیرین شما
نمیتونید دیگه فلسفه بورزید مثلاً کانتو
نادیده بگیرین یا مثلاً هادیگه رو نادیده
بگیرین یا اتفاقاتی که در فلسفه رخ داده
اینا رو نادیده بگیرین این درسته منتها
توجه داشته باشین که مدام اینا در یه
تفسیر اولاً
خب این بلک بوک
هایدیر این دفترچه سیاهش
خب تا
یه ۱۵ ساله که منتشر شده یعنی خیلی دیر
منتشر شده یه سری نامه هاش به برادرش هست
که خیلی مهمه و در اونها به اصطلاح یه سری
مضامین
یهودی ستیزانی داره و بعد تفسیر اینها
شما ببینید وقتی که ما از آنتیسوتیزمم
صحبت میکنیم باید توجه داشت اونم یه مفهوم
تک معنایی نیست که یک تعریف نداره دیگه
آرنت در
کتاب خواستگاههای توتالیتاریسم یه بخشش
درباره
آنتیسمیتیسزمه و تاریخ این مفهوم میگه
دیگه تا قرن از به اصطلاح اون سنت یهودی
ستیزی
مسیحی بعد اروپا هزاران تحوای پیدا میکنه
تا در عصر جدید میرسه به در حقیقت
یک
گرایش نژادی پیدا میکنه و باید توجه
داشته باشید که این مسئله یهود ستیزی خیلی
مسئله پیچیدهایه فروید کتاب
موسی و توحیدو منویسه یکتا پرستی رو
منویسه خب فروید یهودیه دیگه مارکس کتاب
مسئله یهودو مینویسه و دیگران دیگران
یعنی اندیشیدن به
به اصطلاح یهودیت
به شکلهای خیلی متفاوتی حتی در میان خود
یهودیها
باید از همدیگه تفکیک بشه. در نتیجه
بسیارم تحلیل کردن راجع به همین نوشتههای
هایدگر
لزوماً اون چیزی که ابتدا به نظر میاد
شاید
تنها چیزی نباشه که بشه خوند.
بسیار خب
حالا این سؤالم شاید مطرح باشه آقای خلجی
اریک در واقع
اگر به تعبیر اریک فروم برگردونیم
و تعریفی که از آزادی داره اون ی در یک
جایی یعنی همین خطای سیاسیش رو میشه به
تعبیر
به این تعبیر کرد که اونم گریز از آزادی
زده
بله منتها یه چیزی رم توجه کنید که
ایناییهم که نقد میکنن هایدگرو ایناهم
آدمن دیگه اینام که معصوم نیستن اینام
انگیزههای متفاوتی دارن و مثلاً فرض کنید
والتر کافمن یک کتابی داره به نام
دیسکوری ما دیگه دو جلده جلد اولش راجع به
کانته و گوتهست هست و هگله این انقدر با
زبان گزنده
نفرت
آمیز
خسمانهای از کانت حرف میزنه که آدم میگه
حتماً یه به اصطلاح چیز یه مشکلی هست این
نمیتونه انقدر
این به اصطلاح انتقاد فقط مبنای منطقی
داشته باشه به هر حال دنیای خیلی
پیچیدهایست و جریانهای به اصطلاح اصطلاح
منتقدههای الان کسانی هستن توی مخصوصاً
فرانسه که به شدت فعالن علیههای دیگه از
در برابر انتشار کتاباش نمیدونم بحثها
یعنی عملاً کمپین
اکتیو ضد هایدگری دارن و
چیزایی که منتشر میکنن حالا از
تاریخ سیاسی و فلسفی یا در مورد خود
هایدگر بسیار بسیار ضد هایدگری و اید
ایدئولوژیکه یعنی میخوام بگم که همه
ایناهم انگیزه خیلی معصومانه فلسفی نداره
توجه میکنین خیلی پیچیده است باید به این
پیچیدگی توجه کرد
بله قطعا بله پیش از اینکه خدمت علی آقا
برسیم من بهورم سلام میکنم اگر خودتم
سوالی داری بفرما تا بعد برسیم به علی آقا
سلام نه بابا من سؤالی ندارم راستش سؤا هم
داره و که بحثهام خیلی شنیده نیست من
همینطوری میشنوم ممنونم
یعنی به نظرت دو سه ساعت دیگه صحبت کنم
اگر اینطوره
بله خیلی ممنون از شما علی آقا بفرمایید
میگم انور جان اگر اینطوره من دو سه ساعت
دیگه صحبت کنم
تمام آقای خ
من که میشنوم سه ساعت دیگه هم باشه من
میشنوم بحث رو همه بحس
میکنه که آدم
میشنوه فکر میکنن که همه پرسشهایی که
داشته داره پاسخ داده میشه
قربان شما
بسیار ممنون جناب خلدی آقای باکم خیلی
ممنون که به هر حال این برنامهها رو جور
میکنین و منم بسیار خیلی لذت میبرم.
من اینجا تو غرب جناب خلجی
تو مشاور آموزش پرورش هستم و واقعا میبینم
بچهها چطوری مخصوصاً یه مدتی که توی
دبستان بودم و اونجا مشاعر بودم
اصلا بچهها واقعاً فقط میخوان سیستم یاد
گرفتنیشون یاد گرفتگیشون از همون یاد
گرفتنشون از معلما از همون اول ابتدایی
همین میگه مثلاً تو پایت تخت اینو ک کار
دیگهای ندارم حتی مثلاً یه جایی وقتی یه
جایی دیدم به هر حال اونجا مداد تراش و
ایناهم هست دیگه مثلاً ت مدادشو میآورد
میگفت حالا من اینو باید برم چیکارش کنم
بچههای مثلاً ابتدایی از سال اول اینو
باید ببرید مثلاً خب این ماها اینو
میدونستیم و فکر میکنم یه جورایی
کردن
تزضل یه جورایی باعث شدیم و مقداری به
خاطر تند شدن شده و من به هر حال
ابعاد متفاوتی داره حالا یه چیزایی به نظر
من آمده بیان میکنم خدمت شما بعد شما اینو
بیشتر باز کنین برا همهم برا من حداقل و
یکی اینکه قربون این الان
کاپیتالیسته شدم بیشتر تو قسمت
غرب هر الان همه جای دنیا البته اینجوری
هست ولی خب اکثرش از اینجا شروع شده
باعث این شده که شغلا تخصصی بشه و وقتی
تخصصی میشه دیگه کسی بهی ربط نداره یه
چیزی فقط خیلی میتونه بره جلو ولی دیگه
هیچ نمیتونه که مثلاً اینو به یه چیز
دیگهای ربط بده الان من میبینم تو
دانشگاهها اینجا دارن بیشتر روی قسمت
سیستم
کار میکنن که مثلاً یه مهندس یه یه دونه
مثلاً بایولوجوژیست بیان با هم صحبت کنن
که بگن چطوری مثلاً میتونیم
این دو تا رو به هم ربط بدیم و اینا چه
ربطی به هم داره چیزایی که مثلاً ظاهراً
ربطی نداره به هم و این سیستم فکر کردن
اصلا یه جای دیگهای داره میره حالا اینم
من اینجا شنیدم جناب خلجی گفتم شما شاید
بهتر بدونه
الان مثلاً این بازگه های دست ما هست و
چیزای دیگه که اینجا هست قبل گوگل و چند
تا دیگه از
کارخونهها که میخوان ابهای تازهای رو
درست کنن خوشبختانه خوشبختانه
از کسایی که به هر حال فیلسوفی که مثلاً
تو جامعه از اوناهم دعوت میکنن تو اون
قسمت
کاربرد فکرشون اون تینک تنک فکریشون بگه
که این چه اثری در جامعه خواهد گذاشت نه
به خاطر خوبی به خاطر اینکه بگن از چه
جهتی باید تبلیغ کنن یا پول دررارن اینا
ولی خب نظر اونا روم حداقل میپرسن اصلاً
قدیم اینطوری نبود
این بود چند تا دیگه
وقت بود که خدمتتون عرض میکنم بفرمایید
خیلی هم ممنون جناب خلجی و بابک جان شماهم
همین جا تلگرام و اینا دارین من تلگرام
اگه لازمه به خاطر این اتاق بذارم توی
تلفنم و ساعتی چیزی آقای خلجی هم شیر
میکنن مث مرسی من گوش میکنم بله
ببینید شما بهتر از من میدونید که
وقتی از فلسفه حرف میزنیم به عنوان به
اصطلاح تار و پودی که انسان غربی جهانشو
با او میبافه یعنی داریم از اجوکیشن حرف
میزنیم یعنی در در به اصطلاح انسان فلسفی
انسانیست که باور داره که هیچ نمیدونه
و فقط میتونه اون چیزی رو که نمیدونه بهش
آگاه آگاهی پیدا بکنه. یعنی او فقط
میتونه بدونه که نمیدونه. در نتیجه برای
اینکه بدونه نمیدونه یعنی به خطاهای خودش
ببره همه چیز رو باید بیاموزه. کانت یک
رسالهای داره راجع به اجوکیشن میگه انسان
تنها جانوریست که برای زیستن فقط نمیتونه
به غریضه خودش تکیه بکنه و نیاز اجوکیشن.
بنابراین اجوکیشن مسئله اصلی تمام علوم
انسانی تمام ساختارای اجتماعی تمام سیاست
همه چیزه
ولی این به این معنا نیست که و درست به
همین معناست که هر بحرانی که شما میبینید
از بحران محیط زیست گرفته تا بحران
اقتصادی تا هر چیزی بحرانش برمیگرده به
بحران اجوکیشن یعنی بحران فلسفه و و
ذهن فلسفی مدام
بحران خودش رو بحران بحران آگاهی یعنی
بحران آموزش
به اصطلاح تعریف میکنه و حتی فراگیری رو
هم نیازمند فراگیری میدونه. هیچ چیزی
نیست که انسان مادرزادی بدونه. هیچ حقیقتی
نیست. هیچ به اصطلاح
انگاره و پندار و باور درستی نیست که
انسان بتونه بهش اعتماد پیدا بکنه.
بنابراین مدام شما باید آنلرنینگ کنید.
مدام اون چیزی رو که آموختید باید از
ذهنتون بیرون کنید نیاموخته فرض کنید و از
نو بیاموزید در حقیقت یکی از تفاوتی ما
بچههای ما تو ایران در نظام آموزشی با
غربیا اینه دیگه در ایران ذهن بچهها رو
طور معلومات میکنن یه بچهی که تو ایران
به اصطلاح دیپلم ریاضی فیزیک داره بسیار
بیشتر اطلاعات داره تا بچه که اینجا دیپلم
میگیره اما اینجا تا جای ممکنه ذهنو خالی
میکنه کنن یعنی به اصطلاح در اینجا
فهمیدن یعنی دیدن تو انگلیسی وقتی شما از
یه نفر سؤال میکنید مثلاً طرف میگه آیسی
آیسی یعنی من فهمیدم متوجه شدم پس اینطور
دیدن یعنی فهمیدن تئوری یعنی شما یه چیزی
رو پیش چشمت قابل دیدن بکنی شما برای دیدن
نیازمند این هست که همه چیزو بذاری کنار
شیشه رو پاک بکنی مدام سیغل بدی مدام
موانع رو برداری. بنابراین روش علمی بر
خلاف اونچه که در ایران متأسفانه فهمیده
میشه، روش علمی به معنای کلید جادویی نیست
که قفلهای معضلاتو باز کنه. روش علمی
یعنی شناختن موانع فهمیدن و از بین بردن
موانع فهمیدن. همون طور که بینایی یعنی
کهه تلاش برای از بین بردن موانع دیدن.
شما نمیتونید بینایی ایجاد بکنید که شما
فقط میتونید موانع دیدن دیدنو بردارید.
در نتیجه روش به هیچ وجه چیزی نیست که
پیشاپیش معلوم باشه. روش یعنی اینکه اون
راهی که شما رفتی و همین طور جلوی راهتو
به اصطلاح هموار کردی، پاک کردی، موانع
برداشتی، وقتی به نهایت مقصد میرسی
میفهمی که روش چیه. روش یعنی اون راهی که
تو تستی بیای و از اونجا نگاه بکنی به
واقعیتی که برای تو مسئله شده. بنابراین
بحران جهان امروز بحران اجوکیشنه.
پیچیدگیهاش،
معضلاتش،
چالشهاش همه برمیگرده به اجوکیشن. منتها
در غرب حداقل
به اصطلاح اینو به عنوان بحران به رسمیت
میشناسن و راجع بهش به صورت نهادینه و
سیستماتیک فکر میکنن، برنامهریزی
میکنن. برای ما چنین چیزی معنی نداره.
چون ما اجوکیشن نداریم که ما یه سری
حقایقی داشتیم که از نسلی به نسل دیگه
منتقل میشدیم. اوناهم که همین تو سینه
ماست و هیچ موقع تغییر پیدا نمیکنه در
حالی که
اجوکیشن یعنی پرورش ذهنهایی که بتوانند
ارزش فکر کردن با عقل خودشون و داوری کردن
با وجدان خودشونو درک بکنن نه اینکه حتی
با ارزشهای پدر مادرشون یا نسل گذشته
زندگی بکنن در حقیقت
مرسی جناب خلیجی حالا یه بیشتر یه مقداری
هم من میخواستم شما اگه ربط داره به صحبت
تای حدی چیز فرق بین عارف و فیلسوفو بیشتر
مثلا روشن کنین چون اینجا یه شاعری هم هست
شاید شما بشید پو لرکا میگه فرق به این
عارف و یا البته این خب این چیز اونه صحبت
یعنی نوشته شته اونه که فرق بین عارف و
فیلسوف اینه که عارف با خونش مینویسه،
فلسفه با قلم مینویسه، فیلسوف با قلم
مینویسه. البته شعرش زیاده ولی خب به هر
حال این یه مخاطیشو من بلد میکنم از شما
صحبت میکنم. فرق بین این دو تا رم اگه یه
اشارهای بتونین بکنین خیلی
ببینید عرفان و فلسفه در هر فرهنگی معناش
متفاوته. یعنی وقتی ما مثلاً از عرفان
هندی حرف میزنیم، از عرفان چینی حرف
میزنیم، از عرفان آمریکای لاتین حرف
میزنیم، کاملاً متفاوت از اون چیزی که در
غرب به عنوان میستیسیزم در اروپا گفته
میشه یا در فرهنگ ما به عنوان عرفان و
تصوف گفته میشه. ما چیزی ما ما هرگز این
مقولهها برای ما به عنوان قلم دیسیپلین
به اصطلاح فکری مطرح نبوده. یعنی ما چیزی
نداشتیم به عنوان عرفان که اونو جدا
بدونیم از تصوف که جدا بدونیم از ادبیات
که جدا بدونیم از فلسفه بنابراین برای در
جهان ما اینا همه هم آمیختهست یعنی حافظ
شما هم شاعر به اصطلاح معشوق زمینیه هم
اهل عرفانه هم اهل الهیاته این تفکیکی که
ما امروزه میکنیم بین فلسفه علم الهیات
عرفان این تفکیک تفکیک غربی و تفکیک مدرنه
و و خب در غرب به دلیل که آکادمی وجود
داشته نظام ساختارهای علمی کاملاً از
همدیگه تفکیک شده است که ارسطو دیگه ارسطو
نقشه دانش رو کشیده میگه که انسان در
حقیقت
دانش دو بخشه دانش عملی دانش نظری دانش
نظری این سه علم دانش ولی ما چنین چیزی
نداریم ما
کسانی که نمونهش همون آقای خمینی آقای
مصباح یزدی هم فقه میکنن هم عرفان میکنن
هم فلسفه میکنن همه چی با همدیگه قاطیه
یعنی تفکر سیستماتیک نداریم و عرفان هم
معناش هم کاربردش هم نقشش در جامعه و هم
تأثیرش در فرهنگ در فرهنگی ما کاملاً
متفاوته غربیها
یا اروپاییها
حتی زمان یک ذهن کانسپتچوال و فلسفی دارن
فرقی نمیکنه بره سراغ هنر یا بره سراغ
ادبیات، بره سراغ دین یا بره سراغ اساطید،
بره سراغ عرفان یا بره سراغ فلسفه. او چشم
دیدنش
در حقیقت چیزی رو میبینه که ما گوش
شنیدنمون نمیشنوه. ما انسان تمدن
بینالنهرینی انسان شنیدنه. ما پیغام سروش
رو میشنویم. خب بنابراین یه چیزایی که ما
میشنویم او نمیبینه. چیزایی که او
میبینه ما نمیشنویم. او همه چیزو
میبینه. تفکر غربی تفکر دیداری ویژواله.
ما همه چیزو میشنویم. یعنی ایمان میاریم،
اعتقاد میاریم و اینا د تا جهان متفاوتیه.
یعنی هیچ چیز ما شبیه اونا نیست. این
ترجمهها و معادلگذاریها نباید رو فریب
بده.
مرسی. خیلی ممنون. میخواستم نظرتونم جناب
خلجی اگه وقت هست صحبت دیگر دوستانرو
نمیگیرم. راجع به این
من انقدر وقت دوستانو گرفتم که از خجالت
تا حاضرم تا نصف شب بمونم. نه قربون ما ما
که ل من لذت میبرم حالا بقیه دوستانم
حتماً همین جور که وگرنه خب به هر حال
صحبت عمیق است و بسیار
جالب این کاپیتالیزه شدن و یعنی سیست
جامهای کا کپیتالیستی که بیشتر رو تخصص
کار میکنن و الان
بله اینم یه جورایی
یه چیزی رو یه بعدی میکنه میگه
بله خب راجع به اینا راجع بب اینا از زمان
نیچه یعنی از زمان قرن نوزدهم متوجه امر
شدن دیگه نیچه معتقده که در حقیقت یکی از
مهمترین خسارتهایی که فرهنگ مدرنیته به
فرهنگ زده در پاره پاره کردن
به اصطلاح شناخت آدمیست و آگاهی آدمیست و
ما هر چقدر که پیشتر رفتیم این تخصص موجب
شده که انسانها تواناییشون برای زندگی به
اصطلاح
چه زندگی ولوگ در حقیقت برای اینکه زندگی
سعادتمندانه داشته باشن فهم درستی از
زندگی داشته باشن کمتر شده یعنی انسانها
انقدر تخ در تخصص پیش رفتن مثل این
میمونه که چششو چسب نشتو به دیوار هیچی
نمیبینه نمیتونه از یک چشمانداز بزرگ
گفت تنگچشمان نظر به میوه کنن ما
تماشاکنان بستاریم این یک مسئلهایست مهم
و بسیار راجع بهش تئوری هست و در نظام
آموزشی اروپا و آمریکا بسیار راه حل براش
اندیشیدن از جمله مالتیدسیپلینری بودن به
اصطلاح خیلی شگردای مختلفی از نظر روش
شناختی هست که اینا رو درها رو به روی هم
باز کنن ولی خب این اقتضای زبانه دیگه هر
کدوم از این تخصصات یعنی یه زبان جدید و و
اون زبان جدید و شما برای آموختنش باید یا
آدم دیگه باشی
در غرب پاپیولارایز کردن علم و دانش و
شناخت و دموکراتیزه کردن آموزش هدفش اینه
دیگه که در حقیقت دانش در دسته مش متخصص
نمونه بلکه بشه یه ارتباطی برقرار بشه بین
کسانی که دانشو تولید میکنن و کسانی که
برای زندگی بهتر به اون دانش نیازمندن
بنابراین باید همه فهم بشه شما در غرب
برای همه چی چیز برای هر فیلسوفی هر کاری
گاید دارید راهنما دارید اینستراکشن دارید
میخواید برای یخچالتون اینستراکشن دارید
برای خوندن افلاتونم اینستراکشن بدید چون
شما باید بتونید همه چیز رو یعنی متخصص
کسیست که بتونه همه چیز رو برای غیر متخصص
توضیح بده به همین دلیله که کتابایی که
اینجا اینتروداکتوری هستن یعنی درآمدگونه
هستن به دست متخصصترین استادای اون زمینه
نوشته بشن برخلاف ایران که
کسر شن استادای ما هست که به زبون آدمیزات
حرف بزنن چون که فیلسوف چون که استاد
دانشگاهی معلمه
یعنی وظیفه او کا مسئولیت او تعلیمه
بنابراین او اگر در یک روستایی باشه یک
بچه ۷ ساله باشه باید بهش الفبا یاد بده
اگر در دانشگاه هاروارد باشه باید فیزیک
کوانتم بیاد کار او اون مهم نیست چی درس
شده اون اون مسئولیت آموزش داره به همین
دلیل که فیلسوفان اینجا به اونچه که
میدونن از فلسفه نمیبالن خودشونو جدایی
از دیگران نمیدونن اونها خودشون رو در
خدمتگزار حقیقت میدونن از راه آموزش شما
از راه آموزش هست که دموکراسی رو ایجاد
میکنید آزادی رو ایجاد میکنید همزیستی
رو ایجاد میکنید آموزش مهمترین ابزار
برای به اصطلاح شکستن بنبست استبداد و
آزادیست. یک بنیاد نقده یعنی یک کار
انقلاب انقلابیترین کار آموزش وقتی وقتی
که کانت میگه با عقل خودت بیاندیش یعنی
داره به وقتی سغرات میگه خودت را بشناس
یعنی چی؟ یعنی به تو میگه در برابر هیچ
قدرتی سرخم نکن یعنی آزادی خودت رو به هیچ
قدرت و نعمت این دنیا نفروش. این یعنی چیز
دیگه انقلابی
بله متشکرم
خواهش کنم
ولی اگه بخواین من میتونم یه سری منابعی
رو معرفی کنم اگر مش
مرسی متشکرم و این یه منبعی هم که دیروز
شما اسمشو پرسید میگفتید گفتم بیشتر اگه
بتونین بگین ممنون میشم مال آکسفورد بود
چند تا جمله پکیشن شورت اینروداکشن الان
براتون لینکشو میذارم ۳۰۰ ۴۰۰ تا مجموعهش
درراومده خیلیاشم پیدیفش هست روی اینترنت
الان براتون میذارم اون خیلی خوبه به خاطر
اینکه آدمایخوام
وقتتونو بگیرم قربون
نه الان من لینکو این پین شما راحت
لینکو پ
بله بشه شورت اینروداکشن سریز داریم
اونجا میتونید همه اینا رو پیدا بکنید.
بلهم ولی خب به هر حال
انگلیسیشو حالا وصل میکنم.
الان میذارم آقا الان دارم لینکشو
میذارم آقا
نه قربون نمیخوام.
نه دیگه تموم شد آقا پاتون نوشته شد.
خب فلاسفیکال تات اینو مال آکسفورد بود
میگفتید شما؟
بله اجازه بدین معلوم.
خیلی ممنون مینویسم اینجا قربون. خیلی
ممنونم آقای کنم.
من یک جلسهای شاید امشب بگذارم اگر نه
فردا راجع به اینکه کتاب
آقای خجی مایکتون بسته شد اگر نکتهای
دارید نکته پایانی دارید بفرما
بله
ساعت هیشه این برنامهها رو دارید قربون
به سه به وقت کجا
والا ساعت مشخصی نداره ولی تو اون ساعت ۳
به وقت واشینگتن بود
واشینگتن اوکی پسر اینجاست بله مرسی
بله بله توی همین کانالهای تلگرامی
چیزا برنامهها
اعلام میشه
من به زودی شاید امشب شاید فردا یه جلسه
میخوام بذارم راجع به اینکه چگونه از
فلسفه خوندنو چهجوری شروع بکنیم و
مخصوصاً یک مجموعه عظیمی از کتابهایی که
برای غیر متخصصین نوشته شده و اینا رو
فیلسوفان نوشتن و و بسیار مهمه
این این از ارسطو تا حالا نوشتن
اینا رو معرفی بکنم و دربارهشون صحبت بکنم
و دوستان بتونن
به اصطلاح از این منابع استفاده بکنن به
خاطر اینکه رفتن سراغ
متون اصلی و فیلسوفان اصلی بدون
آشنایی و آمادگی پیشینی میتونه شما رو از
فلسفه و از اساساً از فکر کردن ویزار بکنه
و در نتیجه اگر این
خانه رو از
راه درستش وارد بشین میتونین خیلی لذت
ببرین از چیزایی که
فکرشو نمیتونین بکنین
من لینک چیزو آمازون براتون میذارم اینجا
بسیار ممنونم برو تازه به زحمتتون نب
خیلی ممنون
خواهش میکنم
خب دوست دیگری نیست بابک جان؟
خیر اگه از شما نکتهای
بله بله یه ذره اجازه بدید من اینو پین
کنم برای دوستمون و
خب
آقای خرجی این جلسه دوم جلسه آخر بود در
رابطه با مسئله که ما چیز موند دریدا موند
و حالا باز
خیلی کم ازریزا گفتی
بله بله بله
اجازه بدید باز
دو سه تا پاراگراف از یاسپرس براتون بخونم
و پایان بدیم جلسه
میگه راهنمایی فلسفه
با ارشاد جزمی الهیات خصتاً تفاوت دارد.
در فلسفهورزی این امر صادق است که هرکس
به خودش حواله میشود.
راهنمایانی همانند روحانیان وجود ندارند.
نظریهها فرصت فراهم میکنند. یقین به
وجود نمیآورن. کتاب مقدسی در میان نیست.
فقط سنتهای بزرگ چند هزار ساله فلسفی
باختر زمین و هندوستان و چین در کارن.
البته فلسفه بسیاری از اوقات فهم نادرستی
از خود داشته و یا خویشتن را با این علوم
جدید یکی دانسته یا در صدههای اخیر مدعی
شده که علمی دیگر است. بازگردانیدن آن از
این لغزش به خودش و خلوص و شفافیت بخشیدن
به آن کار امروز است.
میگه فلسفهورزی
میگه نازیسم به معنای قطع بنیادی رشته
ارتباط و تفاهم انسانها با یکدیگر بود و
در عین حال مساوی با پایان اینکه آدمی
خودش باشد. روشن بود که قطع آن رشته و روی
آوردن به خشونت خودسرانه همواره هستی فردی
را تهدید میکند و موجد خطر واقعی
خودباختگیست.
در مقابل فلسفهورزی بدان معناست که بر سر
پیشفرضهایی کار میکنیم که ارتباط و
تفاهم همگانی را امکانپذیر میکنند. باید
این پیشفرضها را روشن کنیم. آن چیزی که
آدمیان ممکن است در دست داشته باشن از یک
سو ابزاریست که در منطق فلسفی از کار در
میآید و پیشاپیش در هر گفتگوی گفت شنود
حقیقی وجود دارد و از سوی دیگر شناخت
تاریخ مشترکمان که همه در آن متقابلاً با
یکدیگر سرکار داریم. امروز تاریخ جهانی
فلسفه میتواند به صورت چارچوبی برای
ارتباط و تفاهم همگانی درآید که شرط روشن
شدن خودآگاهی ما به بالاترین حد در گفتگو
با دیگران و اشتغال به خویشتن و
ژرفاندیشی در تنهاییست.
باید نظری آگاهانه به کل فلسفه بشر
بیاندازیم. ما آدمیزادگان
تاریخ مشترک روحی بزرگ داریم که از اول بر
مشترک بودن واقعیتها مبتنی نبوده است.
تماسهای دو جانبه در تاریخ تا امروز یا
گذرا بوده یا شکست خورده است. شکفتگیها
به تنهایی در کنار یکدیگر و با فراموش
کردن گذشته خویش فراوان بوده است.
بالمشغولی بزرگ انسان افزایش ارتباط و
تفاهم و تداوم است. به ویژه در فلسفه که
هم پژواک زندگیست و هم آمادگی برای آن.
چنین کاری برای یک مغز به تنهایی محال
است. اما همچنین به وضوح میدیدم که این
کار ضروریست. از آنجا که تصوری از سراسر
تاریخ فلسفه برای فلسفه واجبه است و فقط
برای یک مغز در هر زمان ممکن است حاصل شود
باید به این امر بزرگ
اهتمام کرد یعنی تاریخ فلسفه باید نوشت
هدف نه دانستن همه چیز و جامعیت مطالب
بلکه نمایاندن الگوهای اساسی برداشت
تاریخی به طریق ایجاز است برانگیختن حسی
برای درک کل تاریخ و سلسله درجات و عظمت و
پایگاه کسانی که هیچکسی از حیث بزرگی
همتای آنان نیست. جهتیابی از میان امور
اساسی در هر دوره و در هر مسئله و در
نیروهای مؤثر در اندیشه. تجسم سرچشمههای
بزرگ و از لحاظ تاریخی مستقل در چین و
هندوستان و آسیای صغیر و باختر زمین. دادن
حسی از خود امور تاریخی به تفکیک از
انتضاعات کلی.
ما اکنون از غروب فلسفه غرب به سوی طلوع
فلسفه جهانی پیش میرویم. همه یکایک در
این راه خواهیم ماند. اما خود جاده به سوی
آیندهای پیش میرود که وحشتناکترین و
درخشانترین امکانات را نشان میدهد. به
شو به سوی سرانجامی که فلسفه در آن ممکن
است اجازه دهد فرد شرف و کرامت خویش را
حفظ کند یا به سوی خیزشی که باید از فلسفه
برای آگاهی اخلاقی که بدون آن بنا شکست رو
روبهرو میشود سپاسگزار باشد. در حقیقت ما
به جای فلسفه تطبیقی به سمت اندیشیدن
تطبیق یعنی اینکه با همدیگه از موضع
همدیگه با همدیگه میاندیشیم یعنی با
همدیگه گفتگو میکنیم به جای اینکه بگیم
این فلسفه بر اون فلسفه چه ترجیحی داره از
جایگاهی که هستیم همدیگه رو میبینیم و
سعی میکنیم با همدیگه به اصطلاح تفاهم
کنیم
بله بسیار خوب ممنونم از همه دوستان
و امیدوار امیدوارم که باز فرصت بودن در
خدمت شما رو داشته باشم.
بله خیلی ممنون آقای خرج
استفاده کردیم امیدوارم که
بازم خدمت شما برسیم در جامعه باز ما
اینجا میزبان شما بودیم
متشکرم متشکرم وقتتون به
مرسی آقای خلجی خیلی
زنده باشین آقا Ah.