بله من اجازه بدید سلام عرض کنم خدمت
دوستان عزیز در کلاب هاوس و یوتیوب لطفا
در یوتیوب به من بگید که آیا
از نظر فنی مشکلی هست یا نه
خیلی ممنونم از دوستان که در این جلسه
تشریف آوردن و امیدوارم که بحث خوبی رو
پیش ببریم
اجازه بدید با یک
نکتهای شروع کنم که
همه دوستان باهاش آشنا هستن. یعنی تعبیری
که
در مورد انقلاب ۵۷ به کار رفت و اون این
بود که ایرانیها میدونستن چی نمیخوان
ولی نمیدونستن چی میخوان.
این حرف رو
حتماً بعضی از شما که با
آثار میشل فوکو
فیلسوف فرانسوی آشنا هستید و با مقالاتی
که او درباره انقلاب ایران همون زمانوشت
میدونید که این تعبیر از اوست
و او بود که در حقیقت
با در سفرهایی که در تهران داشت در
ارتباطاتی که با انقلابیون در پاریس داشت
به این نتیجه رسید که
این انقلاب
توسط کسانی صورت میگیره که فقط
تنفر دارن از رژیم شاه ولی نمیدونن که به
جای او در حقیقت چه نوع نظامی میخوان قرار
بدن
من اینکه بعضی از این مقالاتش حالا بعضیش
نه همش به فارسی درآمده
من از روی
ترجمه که آقای معصومی همدانی کرده کتاب
ایرانیها چه رویایی در سر دارن برای شما
میخونم این تکه رو و بعد این سؤالو باید
مطرح کنیم که آیا ما امروز میدونیم چی
نمیخوایم
میدونیم چی میخواهیم چون که خیلیها که
شور حسینی براشون داشته معتقدن که نه ما
الان هم میدونیم چی نمیخوایم هم میدونیم
چی میخوایم خیلی به اصطلاح با قاطعیت ولی
خب
احتیاط شرط عقله که این پرسش رو بکنیم که
آیا واقعاً مطمئنیم که چه نمیخواهیم و چه
میخواهیم
میگه که
توضیح میده که ایرانیها ۹۰دشون شیعه هستن
و روحانیت خیلی قدرت داره
و مردم به اونها گوش میکنن
و
ثروت روحانیت بسیار زیاده و میگه ملاها به
معنای پپولیستی کلمه انقلابی نیستن
در میان مردم که انقلابیهای واقعی فعلاً
ناچارن به آنها همدست بشن
به اصطلاح یک سری آدمهای دیگه هستن که
غیر از مذهب زبان الفاظ دیگهای پیدا
نکردن.
میگه شکلیست که مبارزه سیاسی همین که
لایههای مردمی را بسیج کند به خود
میگیرد و از هزاران ناخورسندی، نفرت،
بینوایی و سرخوردگی یک نیرو پدید بیاورد.
[موسیقی]
ببخشید.
و به و به این دلیل این همه را به صورت یک
نیرو در میآورد که خودش یک صورت بیان
است. یک شیوه با هم بودن است. سرنوشت
عجیبی دارد ایران. در سپید دم تاریخ این
کشور دولت و سازمان اداری را پدید آورد.
بعدها نسخه آن را به اسلام سپرد و
مقامهای ایرانی در سمتهای دیوانی به
خدمت امپراتوری عربی درآمدند. اما ایران
از همین اسلام مذهبی بیرون آورده است که
در طول قرنها و هر چیزی که میتواند از
اعماق وجود یک ملت با قدرت دولت در بیفتد
نیرویی مقاومت ناپذیر داده است. این
اشارهش به به اصطلاح شیعهست.
بعد
اشاره میکنه که
شاه
به اصطلاح ماههای آخره و هر تدبیری که
میاندیشه این تدبیرها
کارساز نیست و داره به اصطلاح روند انقلاب
خیلی شتاب بگیره
تا میرسه به اینجا
که
من دوست ندارم که حکومت اسلامی را
ایده یا حتی آرمان بنامم اما به عنوان خاص
سیاسی مرا تحت تأثیر قرار داده است. مرو
تحت تأثیر قرار داده چون کوششیست برای
اینکه برای پاسخگویی به پاره مسائل
امروزی برخی از ساختارهای جدایی ناپذیر
اجتماعی و دینی سیاسی شود
ببین این خواست سیاسی در کوتاه مدت دو
مسئله را مطرح میکند. آیا امروز آنقدر
قوی و تصمیمش آنقدر روشن هست که راه را بر
راه حل امینی ببندد؟ راه حلی که این
امتیازات را دارد که هم شاه آن را
میپذیرد هم قدرتهای خارجی آن را توصیف
میکنند و مضمونش برقرار کردن یک رژیم
پارلمانی به سبک غربیست.
د آیا این اراده آنقدر ریشهدار هست که به
صورت یکی از دادههای همیشگی زندگی سیاسی
ایرانیان درآید یا اینکه وقتی آسمان
واقعیت سیاسی به اندازه کافی صاف شد و
امکان حرف زدن از برنامه و حزب و قانون
اساسی و اینها فراهم آمد مثل ابری
پراکنده شود.
میگه که
نه در حقیقت در مقاله بعد داره همینور فکر
میکنه دیگه فکرشو منویسه و شتاب رویدادها
به شکلیه که مدام
به اصطلاح تأثیر میذاره رو طرز دید آدم به
وضعیت
اینجا آزمون مخالفان مقالهش هست آزمون مخ
مخالفان و بعد میگه که
فرصتی میشه دانشجوها شورش کردن
شاه باید بره
و
یک جا میگه که من با کسی صحبت کردم با به
اصطلاح یکی از فرانسویها و او از من
پرسید که چطور چگونه میبینی وضعیت رو
میگه که
واقعیت ایرانی در این واقعیت ایرانی هیچ
نوع درخواست اقتصادی در کار نیست. همه
خواستها سیاسیست و بعد میگه که به نظر من
ایرانیها میدونن که چی نمیخوان ولی
نمیدونن که چه چیزی میخوان. خب
ما ایرانیها که خب طبق شیوه
معمول قضاوتمون که قضاوت کاملاً
اخلاقی و شخصی و نسنجیده است
فوکو رو آماج خیلی
حملات قرار دادن که بله این فوکو نمیدونم
به حکومت آخوندا کمک کرد و انقلاب و از
این حرفا و از جمله از این حرفشون خیلی در
دلخور شدن.
فوکو میگه که درماندگی آدمهای سیاسی قابل
فهم است.
پس دیگر مردم چه میخواهن؟ آیا در واقع
بیش از این چیزی میخواهن؟
اما همه میدانن که این مردم در واقع چیز
دیگری غیر از شاه میخوان. به این دلیل است
که انسان این همه تردید میکند. به این
دلیل است که همه در بنبست است. استبشی که
نمیگذارد انتخابهای سیاسیش
سیاسی پراکندهش کند بیش از آنکه از عالم
بالا بگوید به دگرگونیهای
این زمینی میاندیشد.
خب ولی میگه که اینا نمیتونن
تصوری داشته باشن از اینکه چه جایگزینی
برای آینده داشته باشن.
خب ما ایرانیا از این حرف ناراحت میشیم
دیگه به خاطر اینکه یه کسی داره به نادانی
ما و به نقطه ضعف ما اشاره میکنه ما
معمولاً خوشمون نمیاد و و این حالت به
اصطلاح
دفاعی که میگیریم این ژست به اصطلاح
جبههای که میگیریم مانع میشه از اینکه به
درستی
مقصود و
اون طرف مقابل رو بفهمیم مخصوصاً اگر از
یه فرهنگ دیگهای باشه یعنی ما درست درک
نکردیم که فوکو وقتی که میگه که ایرانیا
میدونن چی میخان نمیخوان و نمیدونن چی
نمیخوان ما فکر کردیم که یعنی ایرانیا
پیشبینی نمیکردن خمینی بیاد اینو اینو یا
پیشبینی نمیکردن جمهوری اسلامی بشه در
حالی که مراد او بسیار
پیچیده تر و مهمتر از این هست که آینده
رو پیشبینی نمیکردن و به اصطلاح بنا به
تصادف جمهوری اسلامی
شکل گرفت و جایگزین
نظام شاه شد اونچه که فوکو میخواد بگه در
حقیقت این هست که شما دارید انقلاب
میکنید انقلاب با شورش تفاوت داره
با به اصطلاح سرکشی تفاوت داره با کودتا
تفاوت داره و در علوم سیاسی و در تاریخ
سیاسی
مدام هم انقلاب تعریف شده و نظریههای
جدید براش به اصطلاح پرداخته شده و هم
تمایز اون با شورش و سرکشی و اینها ها
مدام بهش توجه شده یعنی تفاوت رولوشن با
ریولت با ریولیون اینا
مرزبندی هاش کاملاً آشکار هست شما یک موقع
هست که میخواید یک حکومتی رو که ظالم هست
ظلم میکنه به اصطلاح ستمگره شما میخواید
این رو کا
به اصطلاح براندازید همین چیزی که الان در
زبان این اپوزیسیون افتاده براندازی
بنابراین شما فقط میخواید این حکومت بره
و
هیچ تصور خاصی ندارید که اون حکومت
جایگزین
ساختار اون حکومت متفاوت باشه بلکه میگن
که این حاکم بره یه حاکم دیگه بیاد تاریخ
ایران تاریخ به اصطلاح قیام علیه مستبدان
و تداوم استبداد بوده و کسانی که علیه
مستبدان مبارزه کردن
از نظر فکری و سیاسی کاملاً عین همون
مستبدان فکر میکردن. بنابراین وقتی که به
قدرت رسیدن اونها هم به همون شیوه حکومت
کردن.
اونچه که انقلاب رو متمایز میکنه از سورش
و تبدیلش میکنه به یک پدیده مدرن
اینه که انقلاب صرفاً براندازی نیست بلکه
انقلاب
جایگزین کردن
نظم سیاسی موجود با یک نظم سیاسی کاملاً
جدیده یعنی نظمی که قبلاً وجود نداشته و
شما باید تأسیس کنید و اون نظم جدید در
حقیقت
پروژه آزادیست و پروژه آزادی پروژه حقم
هست همزمان یعنی آزادی به معنای حکومت
قانونه شما در زمانی میتونید آزاد باشید
که قانون حاکم باشه بنابراین
پروژه انقلاب این نیست که یه عده آدما برن
یه عده آدمای دیگه بیان سر جاشون بشینن
همین تصوری که اپوزیسیون ما داره و آرزوی
به اصطلاح اون رو ۵۰ ساله در دل
میپرورونه بلکه به این معناست که شما یک
وقتی از نظم سیاسی هم حرف میزنیم نظم
سیاسی یک مفهوم بسیار گسترده و بنیادی
داره که از تفکر سیاسی گرفته تا نهادهای
سیاسی گرفته تا نوع روابط و مناسباتی که
بین بخشهای مختلف جامعه تنظیم میشه و و
اجرا میشه تا نظام حقوقی همه اینا یعنی
باید تغییر کنه یک نوع دیگه بشه ما
ایرانیها به دلیل اینکه تاریخمون تاریخ
استبداده
هیچ تصوری از حکومت غیرا استبدادی نداریم
یعنی درست مثل یه نفر میمونه که
در کویر مثلاً به دنیا آمده و زندگی
میکنه هیچ تصوری جنگل و کوهستان نداره.
اصلاً ما تصوری از دموکراسی یا انواع دیگه
حکومتو نداریم. فقط اسمشو لفظشو میدونیم
و نمیدونیم که وقتی میگیم دموکراسی
متفاوت هست با استبداد این به این معناست
که اون روند و فرایندی که شما به حکومت
دموکراتیک رو تأسیس میکنین کاملاً
متفاوته با
حکومت استبدادیه. در حکومت استبدادی
رعیت مردم رعیتن یعنی مردم
در وحله اول خودشون رو فاقد توانایی برای
تأثیرگذاری
و فاقد آزادی برای کنش سیاسی و خودشونو
کاملاً منفعل میدونن. در نتیجه اونها در
تحولات سیاسی نقش
پررنگی بازی نمیکنن. اما در دموکراسی
عکسشه ویژگی دموکراسی این هست که اون رعیت
تبدیل میشه به شهروند وقتی تبدیل میشه به
شهروند یعنی هر رأی یک شهروند در سرنوشت
اون جامعه تأثیر داره و بعد اون شهروند
فقط در زمان رأی دادن نیست که شهرونده و
تأثیر میگذاره بلکه لحظه به لحظه زندگی
او در مقام یک شهروند در شکل دادن به
تمامی ابعاد اون جامعه نقش داره و این به
این معناست که دموکراسی خیلی چیز
خوشمزهای نیست. یعنی شما در استبداد
میتونید با خیال راحت خودتونو از بسیاری
از مسئولیتها معاف کنید و ما و کردیم و
معمولاًهم عادت کردیم به اینکه با اون
چیزی که خوشمون نمیاد کنار بیایم و یه
جوری زندگی کنیم. ولی در دموکراسی اینطور
نیست. در دموکراسی شما باید صادقانه
و
به اصطلاح بدون هیچگونه
خودفریبی
مسئولیتهای بزرگی رو
بر خودتون
به اصطلاح بر شانههای خودتونو حس کنین و
صادقانه و با تمام نیرو برای تعهد به اون
مسئولیتها تلاش بکنید. یعنی شما در
نظامهای استبدادی هست که شما رو گول
میزنن که اطاعت کنین. در دموکراسی قراره
که شما اطاعت نکنید بلکه خودتون بر خودتون
حکومت کنید. این به این معناست که شما
باید بپذیرید که به بلوغ رسیدید و مثل یک
انسان بالغ مسئولیت تمام رفتارتون رو باید
به عهده بگیرید و بدونید که اگر این
مسئولیت رو شما به هر نحوی
درش سهل انگاری کنید نه تنها سرنوشت
خودتون که سرنوشت دیگران رو هم به
سمت بسیار خطرناک و
ناگواری بردید. خب
در نتیجه اگر اینجوری ببینیم خب داستان
عوض میشه.
یعنی ما در ایران
در لفظ و اینا از آزادی و قانون و
نمیدونم عدالت و اینجور چیزا که حرف زدیم
از مشروطه تا الان ولی اون معنایی که از
اینا میفهمیدیم و میفهمیم تا الان هیچ
ربطی به
مدرنیته نداره یعنی هیچ ربطی به
دموکراسیها و به اصطلاح نظامهای
سیاسی مدرن نداره ما از دموکراسی از آزادی
بیشترین چیزی که درک میکنیم در حقیقت
رهاییه یعنی اینکه ما هیچکس کاری به ما
نداشته باشه بتونیم ما هر کار دلمون مخ
بکنیم در حقیقت نبود اجبار بیرونی و این
حتی شامل قانون هم میشه تا جایی که بتونیم
ما سعی میکنیم که یعنی قانون رو یه چیزی
میدونیم که از بیرون تحمیل میشه نه چیزی
که ما خودمون برای خودمون وضع میکنیم و
خودمونو بهش متعهد میدادیم و از طرف دیگه
ما چیزی به نام
حس اجتماعی در ایران هیچ موقع پرورش پیدا
نکرده یعنی جامعه یه جامعه طبیعیه یعنی
جامعهایست که
مثل خانواده به صورت طبیعی به وجود میاد
جامعه نیست که ساخته بشه جامعه دموکراتیک
یعنی
یا نظام دموکراتیک در جامعه جامعهایست که
طبیعی نیست بلکه جامعه انسانیه یعنی ساخته
میشه ساخته میشه به این معنا که لحظه به
لحظه
درست مثل گیاهی که شما در گلی گل و گیاهی
که در خونه پرورش میدید باید هر روز
مراقبش باشید و یک لحظه غفلت از او اون رو
پژمرده و
خشک میکنه. دموکراسیها هم مدام در معرض
آفتها و شکنندگیهای بسیار زیادی هستن و
همیشه خطر اینکه تبدیل به ضدشون بشن بسیار
زیاده. در نتیجه
اندک غفلتی که اون جامعه انجام بده ممکنه
که روند امور رو اساساً از کنترلش خارج
بکنه کماون که الان در کش به اصطلاح
کشورهای دموکراتیک دموکراسی بیماره و در
بحران شدید به سر میبره اگه نمرده باشه
خب ما به شکلی از دموکراسی حرف میزنیم و
به شکلی از براندازی حرف میزنیم انگار که
از جهنم میخوایم بیم بهشت
همچین چیزی نیست یعنی باید بدونیم که این
جهان اگر همش جهنم نباشه هیچ جاش بهشت
نیست
و تصور اینکه شما با رهایی از جمهوری
اسلامی جمهوری اسلامی یعنی تمام حواس ما
به اینه که جمهوری اسلامی از بین بره تمام
حواس ما امید ما به اینه که گویی که
اون معجزهای که
حلال همه مشکلات هست اینه که یه روز پاشیم
و رادیو تلویزیون میگن که جمهوری اسلامی
ساقط شد اون روز دیگه به قول اون خواننده
که اول انقلاب میگفت اونرو آزاد و رها
هستیم
دیگه زنجیر نه ظلم و نه زنجیری در اوج خدا
هستیم نه چنین نیست
نکتهای که میخوام بگم و تأکید میکنم و
امیدوارم که این نکته برای شما قابل تحمل
باشه اینه که ما در یکی از فاجعه آمیزترین
ادوار تاریخی ایران به سر میبریم. یک طرف
جنگ و یک طرف سرکوب و استبداد داخلی.
بیایید به فکر بعد از فاجعه باشیم.
یعنی وقتی که
آتش این جنگ فرو مینشینه و وقتی که غبار
فروپاشی این حکومت فرو نشسته و این کشور
میخواد ساخته بشه و ساخته شدنش فقط به این
نیست که شما
س بسازید و کارخونه بسازید در وحله اول
باید جامعه بسازید
اگر میبینید در غرب
صنعت هست. اگر میبینید درش نیروی نظامی
هست اگر میبینید درش تکنولوژی هست درش
ارتش هست درش به اصطلاح تکنولوژی هست
اونها همه به این دلیله که اونها جامعه
ساختن اون قدرت جامعهست که میتونه همچین
به اصطلاح
فرزندانی رو در دامن خودش بپرورونه ما
تاکنون جامعه نبودیم و تجربه جامعه ساز
بازی نداریم و مهمتر از اون نمیدونیم که
جامعه ساختن نیازمند آموزشه، نیازمند
فراگیریه. چیزی نیست که بشر به طور
مادرزاد مثل مورچه یا زنبور عسل بدونه و
بتونه انجام بده و مهمترین وظیفهای که
ما داریم در حقیقت جامعهسازیه و مهمترین
وظیفهای که انسان داره به دلیل اینکه
هرچه که خوبی هست هرچه که به اصطلاح به
مصلحت و منفعت انسان هست تنها و تنها در
سایه یک جامعه به دست بیاد و هرچه که شر
رو نابودی و به اصطلاح
پلیدی و تباهی هست از نبود جامعه از
همگسیختگی جامعه و به اصطلاح از همپاشیدگی
جامعهست پس فرقی نمیکنه مسلمونیم کافریم
سکولاریم چپیم راستیم ۵۷ی هستیم ضد ۵۷ی
هستیم اگر میخوایم یک ایرانی رو بعد از
جمهوری جمهوری اسلامی تصور کنیم که
بتوانیم با کرامت انسانی بتوانیم با امنیت
خاطر بتوانیم با رفاه
شایسته
خودمون درش زندگی کنیم اول اول
از همه باید به فکر ساختن جامعه باشه باید
بدونیم جامعه چیه و چگونه ساخته میشه و
چگونه ما میتونیم در حقیقت
اشتباهات یا خطا ها یا ضعفهایی که تاکنون
خودمون داشتیم یا ملتهای دیگه داشتن
اونها رو بشناسیم و از تکرارشون جلوگیری
کنیم تا بتونیم در یک روند
معقول و یک روند کم هزینه یک ایرانی
بسازیم که هیچ نسبتی با گذشته استبدایش
نداشته باشه هیچ نسبتی با نظام پدرسالاری
و نظام خودکامه نداشته باشه هیچ نسبتی با
به اصطلاح بیقانونی و
به اصطلاح
اقتدار مطلقه نداشته باشه بلکه یک
جامعهای باشه که از درون خانواده گرفته
تا مدرسه و دانشگاه و صنعت و بازار و
حکومت همه بر اساس حق بر اساس قانون و بر
اساس
هنجارهای مناسب برای جامعه دموکراتیک و
اخلاق دموکراتیک بنا بشه.
خب این یک
دلهره و تشویشی باید در ما ایجاد بکنه که
اگر هرچه بیشتر بفهمیم که چه مسئولیتی
داریم باید از
پایان جمهوری اسلامی
همونقدر نگران باشیم که از تداومش به دلیل
اینکه بعد از پایان جمهوری اسلامی دیگه
هیچ بهانهای نداریم برای اینکه همه
تقصیرا رو بندازیم گردن اسلام و روحانیت و
آخوندا و نمیدونم استعمار و آمریکا و
اینا اونوقت ماییم و اگر بخوایم باز هم
شانه خالی کنیم اونوقت این نشانه این هست
که ما
آگاهانه
از پذیرفتن
مسئولیت
فرار میکنیم و و آگاهانه و داوطلبانه
بردگی رو بر آزادی ترجیح میدیم و در نتیجه
و جزء ملتهایی در تاریخ نام ما خواهد آمد
که خودشون رو شایسته آزادی ندیدن و به دست
خودشون آزادی رو از خودشون
سلب کردن خب
بنابراین
باید بدونیم که برای وضعیتی باید آماده
بشیم که هیچ آمادگی نداریم براش
یعنی اونچه که الان در فضای سیاسی و گپ و
گفتی سیاسی میگذره نشان دهنده این هست که
ما
درست به چیزی که باید فکر کنیم فکر
نمیکنیم و اون ساختن جامعهست که بعد از
تمام این ویرانیها باید ما بهش بگیم
ایران و بتونیم از
ایرانی بودن و عضو اون بودن احساس سربلندی
کنیم
و در عوض به چیزی داریم توجه میکنیم که
مطلقا مسئله اصلی نیست. یعنی
در فهم واقعیت کنونی ما به آدمها به
حرفها به برنامهها حالا توطعهها پشت
صحنه جلوی صحنه
توجهمونو دوختیم ظل زدیم و درک درستی حتی
از واقعیت هم نداریم واقعیت سیاسی و
نمیدونیم که واقعیت سیاسی دقیقاً اون
چیزیست که دیده نمیشه یعنی روابط یعنی
ساختارها یعنی مناسبات یعنی فرهنگ یعنی
هنجارها یعنی الگوها و اینا چیزاییست که
نیاز به دانش داره و اگر فکر کنیم که
جمهوری اسلامی ۴ تا آدمن و چار تا مغازهن
و چار تا بمبه و اگر اینا برن جمهوری
اسلامی رفته یعنی در حقیقت جمهوری اسلامی
واقعی رو ندیدیم اون جمهوری اسلامی که با
چشم مسلح باید دیده بشه و نیاز به دانش
داره و تلقیمون از جمهوری اسلامی تلقی
کاملاً ابتدایی ما قبل به اصطلاح مدرن و
ساده باورانه و خطرناک هست پس ما چه برای
اینکه بریم به سمت آی آینده یعنی آینده
یعنی اون چیزی که با گذشته متفاوته اگر
بخوایم برای اولین بار آینده ایران رو
بسازیم
باید وضعیت کنونی رو بشناسیم. هم وضعیت
کنونی هم آینده ایران هیچ کدوم از اینها
چیزایی نیست که ما بتونیم بر اساس
همین تصورات
معمولمون و در حقیقت قضاوتهای
نیازموده و نیاموخته و به اصطلاح
غیر سنجیدمون بتونیم تصمیم بگیریم. در
نتیجه ما در خطر این هستیم که ولو اینکه
روشنفکریمون نمیدونم نمیدونم استاد
دانشگاه فلان آمریکا هستیم و نمیدونم فلان
در عمل
و در همون مسیری
سوق داده بشیم که یک آدم کاملاً ناآگاه و
نادان و تازه
به اصطلاح وارد صحنه شده و اشتباهاتی رو
تکرار کنیم که بارها و بارها ها و بارها
تکرار کردیم و و در نتیجه به دنبال تغییری
باشیم که اون تغییر چیزی جز ویرانی نیست.
یعنی ما فقط و فقط امید اینو داریم که یا
بمب ترامپ یا به اصطلاح زور
مردم حکومتو بندازه پایین. همین و فکر
میکنیم که این مسئله رو حل میکنه. اون
هم در مملکتی که خاطره انقلاب و خاطره
جنگ هر دو خاطره زندهای هستن و ما هنوز
از پیامدهای او داریم آسیب میبینیم
و عجیبه که یک مردمی که به اصطلاح یک عمر
افت با غرور خودشون رو سرور جهانیان
میدونستن که استقلال دارن و
در حقیقت
وابستگی رو یک
عیب رسوایی آری میدیدند. اینها در زمانی
که کشورشون در حال جنگ هست و جنگی که یک
جنگ کاملاً
جدیده یعنی یه نوع جنگ جدیدیست که حالا
خود اون هم ما خیلی بهش توجه نداریم میگیم
جنگ ولی کاملاً یه ماهیت جدیدی داره و
معلوم نیست که دامنه
آسیب و تخریبش به کجا خواهد کشید ما داریم
در چنین زمانی
در حقیقت
دوست داریم که همون نیرویی که با ما جنگ
میکنه همون نیرو حکومت ما رم عوض بکنه و
برای ما یک حکومتی بیاره که درش بتونیم
مثلاً بگیم که بهتر از جمهوری اسلامیه و
زندگی کنه این رفتن در دهان مرگ به دست
خودمون ناشی از اینه که ما افار
به اصطلاح
تصمیمگیریها و قضاوتها و رفتارمون رو به
عواطف
و هیجاناتی دادیم که مثل سیل ما رو داره
میبره و ما فکر میکنیم که داریم
از این و میگفت خواجه پندارد که طاعت
میکند بیخبر از معصیت جان میکند و بعد
دست به
موقعیتی دامن میزنیم که نه فقط ما رو
بلکه
ممکنه چند نسل رو در یک تاریکی
و در یک تباهی گرفتار بکنه
ما به همین دلیل هست که جزو خودمون و جزو
موقعیت خودمون نمیتونیم فکر بکنیم
در نتیجه ما هیچ خودآگاهی تاریخی هم
نداریم دیگه خطا یادمون نیست که این خطا
رو ۱۰۰ بار کردیم و
فکر میکنیم ما هم استثناییم. مشکلات ما
وضعیت ما استثناست
و مطلقا احساس نیاز به آموختن از تجربه
دیگران نداریم. هر موقع که شما بحث از به
اصطلاح
تجربه جهانی یا تفکر جهانی راجع به وضعیت
خودمون میشنوید جا یک جواب کلیشه اینه که
ایران فرق میکنه. ایران کاملاً فرق
میکنه. این ایران کاملاً فرق میکنه یک
شگردیست برای فرار از مسئولیت فکر کردن و
برای فرار از مسئولیت آموختن و برای سماجت
بر انجام کاری که به هیچ وجه قابل توجیه
نیست و میتونه نتایج فاجعه داشته باشه.
یکی از کسانی که یکی از نویسندگانی که در
عین حال سیاستمدار هم بود و به سیاست هم
مدام میاندیشید و دربارش مینوشت یوسا هست
نویسنده آمریکای لاتین که چند سال پیش فوت
کرد یه کتابی داره به نام موج آفرینی
یک خیلی جالبه به خاطر راجع به
انقلابها ها و جنگهاییست که در آمریکای
لاتینه و ما باید به تجربه اونها توجه
کنیم بسیار مهمه
و میگه که در نیکاراگوئ
وقتی که نیروهای به اصطلاح مخالف نتونستن
حکومت رو دیگه عوض کنن و بعد جنگ شد اونها
در زمانی که جنگ بود از اون دولت مهاجم یا
کشور مهاجم انتظار داشتن که
اونها حکومتم عوض کنن براشون. یعنی در
حقیقت اونها فکر نمیکردن که این این حرف
بسیار جاهلانهای که ایران فرق میکنه با
جمهوری اسلامی این جنگ جمهوری اسلامیه.
این آدمها از
حداقل
شعور سیاسی
بیهرنگ که هیچ ملتی با ملتهای دیگه جنگ
نمیکنه. هیچ مردمی به جنگ مردم دیگه
نمیره. همه جنگها جنگ دولتهاست.
هیچ جنگی جنگ ملتها نیست. بنابراین اینکه
ما نمیجنگیم جمهوری اسلامیه این حرف حرف
ابلهانهایست. اما یک سری پیامدهایی داره
که اون پیامدها دامنگیر خودمون میشه.
یعنی ما یک تفکیک کاملاً نادرستی میکنیم
بین ایران و جمهوری اسلامی
و بعد میگیم که ما به اصطلاح برای عشق به
ایران و برای حفظ به ایران میخوایم
جمهوری اسلامی رو از بین ببریم. در حالی
که کار عکس میکنیم. ما برای از بین بردن
جمهوری اسلامی حاضریم ایرانم نابود بکنه.
و این و این داره اتفاق میفته یعنی حاضریم
که جمهوری اسلامی از بین بره حتی به قیمت
که ایران در خاک سیاه بج
و نمیتونیم
بر به اصطلاح
هیجانهای
گاهی به حق و عواطف به اصطلاح
برانگیختمون
تسلط پیدا بکنیم تا قضاوت عقلانی بکنیم،
قضاوت سنجیده بکنیم اون چیزی که کشورهای
به اصطلاح
دموکراتیک رو کشورهای دموکراتیک کردیم.
یک مقاله این راجع به
نیکاراگواست و اجازه بدید من برای شما یه
تیکههایشو بخونم ببینید چقدر شبیه ماست
چقدر دردناکه واقعاً چقدر دردناکه
میگه که در نیکاراگوئه
میگه در بیشتر انقلابها
رسم است که پیش از پیروزی
پویایی و کشش آنها بر انگیزه آزادی
نفرت از مستبد سرکوبی و سانسور متمرکز
شود.
وقتی به قدرت رسید تساویطلبی انگیزه دیگری
میشود. به ناگزیر در نقطه این دو انگیزه
با هم در ستیز میشوند. چنانکه در
نیکارگویه اتفاق افتاد. چون این نکته
مصیبتوباریست که آزادی و برابری سخت ضد
یکدیگرن. پیشرفت حقیقی به بهای قربانی
کردن یکی از اینها به دست نمیآید. مثلاً
عدالت اجتماعی بدون آزادی یا آزادی طعم با
استثمار بلکه از راه یافتن موازنه
بیثباتی بین این دو آرمان است که دقیقاً
دافع یکدیگرن. اما تاکنون هیچ انقلاب
سوسیالیستی نتوانسته است به این موازنه
دست یابد. در نیکاراگوئ انقلابیونی که پس
از مبارزه شجاعانه علیه یک سلسله دیکتاتور
قدرت را به دست گرفتند عقیده داشتند که
میتوانند بدون رعایت موازین قانونی دست
به هر کاری بزنند. شبیه اپوزیسیون ما
فکر میکردن میتوانند زمینها را دوباره
توزیع کنن به اشتغال کامل برسند صنعت را
گسترش دهند. قیمت خوراکیها و حمل نقل
پایین بیاورن به نابرابری خاتمه دهند
امپریالیسم رو شکن کنن
محترمترین چهره در میان بنیانگذاران آنها
متقاعدشان کرده بود که اگر کسی قوانین
تاریخ را بداند و مطابق علم عمل کند مثل
آقای پهلوی به راحتی میتواند به آن شکل
دهد.
۵ سال و ۶ ماه بعد تازه کشف میکنن.
بعضیها بیشتر بعضیها کمتر
که
دیگر کسی نسبت به این موضوع
شک دارم که کور باشد که سکه که دگرگون
کردن یک جامعه دشوارتر از شبیه خون زدن و
حمله کردن به سربازخانهها و بانکهاست
زیرا قوانین فرضی تاریخ وقتی با شرایط وحش
شیانه کشورهای توسعه نیافته گوناگونی
رفتار انسان و محدودیتهای سرنوشتساز
حاکمیت مل فقیر و کوچک که از رقابت بین دو
ابرقدرت نشد روبهرو میشود اعتبارش را از
دست میدهد. در گفتگوهایی که با رهبران
ساندنیستها داشتم، بالاتر از همه در
ملاقاتهای غیررسمی اغلب متوجه میشدم که
آنها رفته رفته هنر بورژوایی سازش را
آموختهاند.
آنکه بهتر از همه آموخته فرمانده دنیل
ارتگاست.
بعد
میگه که اینها
نظر من این بود
انقلابیون با هم اختلافشون شده بود دیگه.
پرزیدنت ریگان
از قول چیز میگه از قول اردتگا میگه
میگه که
قسمت مشکل مذاک قسمت مشکل مذاکره با
ایالات متحده است همه مشکلات از اینجا آب
میخورد پرزیدنت ریگان هنوز هم میخواهد
ما را در هم بشکند وانمود میکند که
میخواهد مذاکره کند اما بعد مانند کاری
که در مانسانیو کرد پس میکشد طالب مذاکره
نیست بلکه میخواهد خواهد تسلیم شویم. ما
گفتهایم که آمادهایم کوباییها و روسها
و مشاوران دیگر را اخراج کنیم. هرگونه کمک
نظامی را به جنبش سالوا دور عقب
بیاندازیم. تنها چیزی که در مقابل
میخواهیم این است که به ما حمله نکنن و
ایالات متحده از تأمین اسلحه و منابع
مالیدار و دستههایی که برای کشتن ما
میآیند قلات ما را آتش میزنن و ناچارمان
میکنن حجم عظیم منابع مالی انسانی و
اقتصادی خود را که سخت برای توسعه به آن
نیاز داریم هدر دهیم دست بکشد و دیگر به
دنیا لاف و گذااف نزند
میگه وقت نشد که بگویم به نظر من مذاکره
با ایالات متحده
کمتر از مذاکره با مخالفان زحمت دارد
ه
یعنی الان جمهوری اسلامی حاضره با آمریکا
مذاکره کنه ولی حاضر نیست با مخالفان خودش
حاضر نیست
میرحسین موسوی رو از زندان میاره بیرون
و همین طور به عکس یعنی آقای پهلوی حاضره
با کسی که در حقیقت
در جنگ
کاملاً
غیرقانونی و نابرابر با ایران هست کامل
حاضره با او متحد بشه ولی حاضر نیست که با
کسانی که نیروهای مخالفن مذاکره بکنن
چون وقتی دولت ایالات متحده دریابد که
کنتراها نمیتوانند
ساندنیسها را براندازند و تهاجم مستقیم
برای هدف دموکراسی در سایر نقاط آمریکای
لاتین فاجعه بار خواهد بود. احتمالاً با
نیکاراگوئه بر آنچه در نهایت دغدغه اصلی
اوست مذاکره خواهد کرد.
آنچه نمیتوانند به این آسانی بدهند
چیزیست که مخالفان میخواهند دموکراسی
کامل یعنی سهیم شدن در قدرت و گذاشتن حاصل
انقلاب در دست متغیرهای معینی چون
انتخابات آزاد مطبوعات بدون سانسور تقسیم
قدرت طبق یک سنت قدیمی که بدبختانه بیشتر
آمریکای لاتین در آن سهیمن من
فکر میکنند که مشروعیت را سلاحهایی با
آنان میبخشن که با آن قدرت را به دست
آورن و وقتی قدرت را به دست گرفتید دیگر
دلیلی برای تقسیم آن وجود ندارد همین کاری
که آخوندا خمینی در ۴۷ سال پیش کرد و همین
چیزی که آقای پهلوی در سر داره به همین
دلیل برای رژیم انقدر در مشکل است که با
مخالفی که خودش هم مایل است به همه یا هیچ
دست یابد به تفاهم برسد. با این همه بقای
انقلاب نیکاراگویه به مذاکره، توافق یا
دستکم به همراهی دو جناه بستگی دارد. شاید
این برای آنهایی که از همه اشکال
دموکراتیک با همه قرابت دفاع میکنند
راهحل نباشد. اما دستکم در پشتیبانی از
عدالت اجتماعی و آزادی و کث کثرتگرایی
یاری خواهد رس.
این وضعیتیست که ما الان داریم. یعنی ما
نمیدونیم که شما قراره یک ایرانی بسازید
که تکتک ایرانیان
با دیگری در اون متفاوتن. چون یک آدم
متفاوتی هستن.
همون طور که بدن متفاوتی دارند فکر
متفاوتی دارن سلیقه متفاوتی دارن و پسند
متفاوتی دارن و به احتمال خیلی زیاد بخش
عظیمی از جامعه چندان
با اونچه که یعنی زیر
اقتدار یک فرد خاص یا یک جریان خاص نمیرن
در نتیجه شما باید این جامعه رو با کسانی
بسازید که با اونها اختلاف داریم. با
اونها متفاوت فکر میکنیم. با اونها در
همه چیز اختلاف داریم.
میگه که
یک مقالهای داره راجع به شیلی
میگه که آدم معمولاً
بنابر نظر بنابر عقیده اسکروتون ملت از
احساس اجتماعی مشابه اما بسیار غنیتری از
قبیله
از برادرواری ضمیر اول شخص جمع یعنی ما
مشتق میشود که مردگان و آنانی که بعداً
به دنیا میآیند با جامعه زندگان همچون
اعضای برخوردار از حقوق کامل به شمار
میآید. یعنی ما نمیتونیم بگیم که ما ملت
ایرانیم. ما ملت کبیریم.
ایرانو پس میگیریم. ولی میخوای بگم همون
دم هجله یه چند صد هزار نفری رو یکی یکی
خفه کنیم
این به این معنایست که ما
به هیچ وجه ملت نیستیم بلکه قبیلهایم و
احساسی که داریم نسبت به همدیگه احساس
قبیلهایه و در حقیقت مرزهایی که با
دیگران میگذاریم یا اینکه
فاصلهمونو با دیگران بر اساس
ذهنیت قبیلهای تعیین میکنیم نه ملت. ملت
بر اساس احساس اجتماعی
که
نیازمند بلوغ عقلی و بلوغ عاطفی که شما
بتونید بر نفرتهاتون شما بتونید بر
خشمتون شما بتونید بر اصطلاح
رنجهاتون بتونید تسلط پیدا بکنید و در
ارتباط اجتماعی با دیگر افراد
منفعت و مصلحتی ببینید بس حیاتی که منفعت
و مصلحت یا احساسات شخصی شما در قبال اون
هیچ به نظر بیاد. اونوقته که شما میتونید
بگید ما ملت کبیریم.
ولی اگر صرفاً به دلیل اینکه خودتون فکر
میکنید ملت کبیرین و نصف ایران که ۵۷ین و
نصفشونم که اونجورن و نصفشونم که
از نظر شما
به صفات ناشایست دیگری
متهم هستن چیزی به نام ملت نمیتونیم ازش
حرف بزنیم زبان مذهب و سرزمینی که در آن
سهن پایههای احساس احساس ملیگراییست.
وقتی میگیم زبان فارسی بنیان هویت ایرانیه
این حرف زمانی درسته که ایرانیها با این
زبان با همدیگه ارتباط برقرار کنن. با این
زبان با همدیگه
جامعه رو بسازن. با این زبان
سرنوشت مشترکشون رو تعیین کنن و به دست
بگیرن. زبانی که شما با او به همدیگه
بجنگید زبانی که شما به عنوان اسلحه برای
خشونت برای پرد و حذف یکدیگر به کار ببرید
به هیچ وجه اون زبان نمیتونه بنیان هویت
ملی باشه.
میگه که
واژه ملت
برای خونهایی که به سبب آن در سراسر
تاریخ به زمین ریخته شد برای طرز یاری در
خوراک رساندن به پیشوریها، نژادپرستی،
بیگانهستیزی، فقدان ارتباط بین مردم و
فرهنگها برای عذر و بهانههایی که در
توجیه اقتدارگرایی
تمامیتخواهی، استعمار، نسلکشی مذهبی و
اخلاقی تراشیده از نظر من مثال وارض قصه
یا ساخته تخیلی زیانوبار است. ملت قصهای
سیاسیست که بر واقعیتی اجتماعی و
جغرافیایی تقریباً همیشه به زور تحمید شده
است. یک نظام یکسانزی آن را حفظ میکند که
همگنی را چه به ملایمت و به چه به زور
تحمیل میکند. با عملیات نژادی و مذهبی
مذهبی پاکسازی سربها علیه بسنیها در
یوگوسلاوی سابق بسیاری از این مفاهیم
اکنون رسوا شده است. اما واقعیت این است
که تاریخ هر ملتی مشهون از چنین
وحشیگریهاییست که تاریخ میهنپرستی
مسئول پنهان کردن آن است.
هیچ ملیتی به طور طبیعی برپا نشده است. آن
همبستگی و برادرواری که برخی به ظاهر
نمایش میدهند بر واقعیات ترسناکی که
قصهها را آراسته است و هویتشان در درون
آن شکل گرفته سرپوش میگذارد.
خب
من پیشنهاد میکنم که دوستان این مجموعه
رو بخونن چون در واقع کشورهای مختلف و
شرایطی مثل ما شرایطی که
کشورهای آمریکای لاتین ویژگی
خاص خودشون رو دارن از یک جهت خب خیلی
مدرنن و از یه جهت خیلی توسعه نیفته در
نتیجه شبیه مان خیلی عدم توازنی که در
جامعه ما هست و در ذهنیت ما هست خیلی شبیه
اونهاست اجازه بدید من فقط یک تکه دیگری
هم براتون بخونم
میگه که
این درباره
فکر کنم پروئه.
راجع به جوونهایی حرف میزنه که
احساس ترد شدگی، احساس تحقیر شدگی میکنن
و
در حقیقت تنها راه حل رو در عصیان کور
میبینن
و کسانی هستن روشنفکران یا نویسندگانی که
در حقیقت بر این تبل
جنون جمعی
میکوبن و جامعه رو به سمتی میبرن که
خودش در آتش خودش
بسوزه
مسئله انقلاب مجارستان خیلی مهمه هانرنتم
یک مقالهای داره راجع به انقلاب مجارستان
تجربه انقلاب مجارستانم هم بسیار مهمه
توجه بهش چون راجع بهش خیلی نوشتن و شکست
اون انقلاب
خیلی موضوع نظریه پردازیهای زیادی قرار
گرفته
خب در چنین شرایطی میبینید که روشنفکرها
یعنی کسایی مثل سارت
اینها طرفدار خشونت میشن.
شما اگر
مقدمه سارت رو بر کتاب
لوزخیان زمین مال فرانس فانون بخونید حیرت
میکنید یعنی رسماً میگه که سیاهان باید
سفیدها رو هر جا دیدند بکشن نابود کنن
میگه که یه مقاله داره راجع به کامون میگه
که
کامو
تأکید میکرد بر اینکه
نیروهای مختلف در جامعه نیروهای متفاوت
باید اینها به توازن برسن
هشدار میدهد که در پایان روز شکافی ناپی
ناپیمودنی بین این دو هست و بعد می
کار سیاستمدار یا کار آفریننده تلطیف
تصحیح و متاد عادل کردن این نیروها در
جامعهست. چون قدرت هر قدرتی حتی
دموکراتیکترین و لیبرالترین قدرتهای
جهان تمایل به تداوم را درون دارد که اگر
بر آن مسلط نشود و با آن مبارزه نکند
همچون سرطان رشد میکند. یعنی ما دیدیم در
این ۱۵۰ ساله
آخوندا اومدن سر کار مستبد شدن. ضد آخوندا
اومدن سر کار مستبد شدن. بنابراین میل به
استبداد و میل به خودکامگی به هیچ وجه با
ایدئولوژی آدمها ربطی نداره. در عصر دانش
در عصر مدرن با تکامل دانش و تکنولوژی این
خطری اخلاقیست. عصر ما عصر دیکتاتوری کامل
پلیسی به کمک کامپیوتر و روانکاوان است.
در اون دوستمون میگفت که
چگونه این تبلیغاتو عوض میکنن موجشو.
تمام علوم انسانی در خدمت صنعت
پروپاگانداست. عصر ما عصر دیکتاتوری کامل
پلیسی به کمک کامپیوتر و روانکاوان است.
در برابر تهدید این خطر که در دل هر
ساختار قدرتی لانه کرده، دشمنی خورد اما
سرسخت یعنی آفریننده همچون داوود علیه
جالوت قد برفراشته است. نویسنده به نظر به
نظر او با تمام سرشت حرفهاش دفاع از
آزادی بیش از آنکه وظیفه اخلاقی باشد نیاز
جسمیست یه جملهای داره مارتن لوتر کینگ
که میگه که الان ما به در دو راهی مبارزات
خشونت آمیز و مبارزات غیر خشونت آمیز
قرار نداریم بلکه در دوراهی مبارزات
غیرخشونتآمیز و مرگ قرار داریم زیرا یا
آزادی شرط لازم
حرفه او یعنی زندگی اوست
بعد میگه امکان دارد که این صدای کامو
صدای خرد میانه روی مدارا و احتیاط اما
همچنین ندای شهامت آزادی زیبایی و لذت
برای جوانان از صدای پیامبران ماجراهای
خشن و انکار پیشگویانه نظیر چگوارا و
فرانس فانون که تا به این حد به هیجانشان
میآورد و به آنها الهام میبخشد کمتر
برانگیزاننده و جذاب باشد. من این را
بیعدالتی میدانم. چنانکه امروز امور
دنیا میگذرد، ارزشها و عقادی که کام
مسلم پنداشت و پشتیبانی کرد لازم آمدند تا
زندگی قابل زیستن و جامعه واقعاً انسانی
شود. مانند ارزشهایی که چگوارا
و فانان بدل به مذهب کردند و در راه آن
جان باختند. تجربه مدرن به ما نشان
میدهد. که جدا کردن مبارزه علیه گرسنگی،
استثمار و استعمار از مبارزه برای آزادی و
شرف فرد به اندازه جداسازی عقیده آزادی از
عدالت حقیقی و کاریست بیهوده و حتی
خودکشی.
البته فراهم آوردن این همه در کنش مشترک
کاریست دشوار اما تنها از راه این ماجراست
که جامعه میتواند آنچه را که واقعاً در
این دنیا تجسم بهشته است فراهم آورد. به
قول کامو زندگی برای همگان آزاد و عادلانه
خواهد بود. همچنان که وقتی وارد این
مبارزه میشویم همچنان که وارد این مبارزه
میشویم و میکوشیم تا پیروزی آن را پیش
ببریم به رغم عدم درک عظیم و خصومتی که از
موقعیت پاورجا هر دو سو در معرض آنیم از
خواندن
کامو ناگذیر خواهد بود یه مقاله دیگه داره
راجع به ژورج بااتی و راجع به اینکه
افراطیگری تبدیل شده به شکل شکل مقدس
رفتار اجتماعی و کنشگری
سیاسی یعنی بیکله بودن و
بیهابا بودن و بیپروا بودن و بیمسئول بودن
و هرچه رادیکال بودن و تندر تندر تر بودن
شده در حقیقت به یک نرم در فعالیت سیاسی و
اکتیویسم سیاسی
که خب تکنولی دیجیتال این امکانو ایجاد
کرده و هزینهشو خیلی پایین آورده در حقیقت
شما میتونین رادیکالترین حرفا رو بزنین
ولی هیچ هزینهای براش نپردازید در حقیقت
خب اینا رو که همه رو من مثال زدم برای
اینکه فقط کنجکاوی دوستان رو برانگیزم
راجع به اینکه این دنیا دیشب
آغاز نشده و ما هم تنها ملت دنیا نیستیم
و
اونچه که ما درش دچار هستیم و بهش دچار
هست چه ضعفامون چه قوتهامون چه
موقعیتهامون بارها و بارها بدتر از اونها
برای ملتهای دیگه پیش آمده و اونها
بعضیهاشون به اونها فکر کردن اندیشیدن و
تونستن راه حلی پیدا بکنن و بعضی هم نه از
کنارش گذشتن و به تقدیر سپردن مثل ما ولی
الان وقت اون هست که ما از تقدیرگرایی
از خوشبینی مفرت و
بیمسئولیت
دست بکشیم و
تا جای ممکن دامنه مسئولیت خودمون رو
گسترش بدیم در وحله اول مسئولیت فهم
مسئولیت ما اینه که بفهمیم داریم راجع به
چی صحبت میکنیم
آیا وقتی این جمهوری اسلامی آیا وقتی که
میگیم مردم آیا وقتی که میگیم آزادی آیا
وقتی که میگیم اقتصاد دقیقاً میدونیم چی
داریم میگیم از چی داریم صحبت میکنیم و
آیا اون چیزی رو که نمیخوایم واقعاً
میدونیم چه چیزی هست و اون چیزی رو که
میخوایم آیا واقعاً میدونیم تجربه
تاریخی نشون میده که باید خیلی خیلی باید
تردید کنه و ما خیلی
به اصطلاح کارنامه خیلی درخشانی نداریم در
این زمینه و خب عادت کردیم به اینکه
در حقیقت مردمی باشیم که مستبدن بر ما
حکومت کنن
اینم بگم و صحبتمو فعلاً تمام میکنم یک
یکی از نخستین به اصطلاح پیشگامان مدرنیته
و مشروطه در ایران میرزا ملکم خانه میرزا
ملکم خان خب اینا وقتی که میرن اروپا یه
چیزایی متوجه میشن ولی وقتی میان اینجا
میبینن که اساساً اون چیزایی که اونا
متوجه شدن اینجا اصلاً قابل بیان نیست
قابل فهم نیست چه برسه به اینکه بخواد
قابل عمل باشه
ولی نکتههایی که در این مجموعه که محیط
طباطبایی درآورده میگه برای من خیلی جالب
بود از جهت اینکه
نشون میداد که این اونها به فاصلهای که
از نظر یعنی فاصله اصلی ما و جوامع توسعه
یافته فاصله اقتصادی نیست فاصله نمیدونم
صنعتی نیست فاصله ذهنیه فاصله فکریه فاصله
عقلانیته
و تا زمانی که اینو نفهمیم نمیتونیم
اقتصاد و نمیدونم صنعت و اینا ارم داشته
باشیم و اینها میفهمیدن ولی در استیصال
کامل بودن و حالا هرچه که کردن خوب یا بد
در یک دورانی بودن که چه بسا بیش از این
نمیشد کار کرد ولی ما ابدا در همچین
دورانی نیستیم ما در جهانی به سر میبریم
که
امکاناتمون برای متفاوت عمل کردن بسیار
بسیار زیاده و اونچه که
میتونیم انجام بدیم اصلاً برای ما قابل
تصور نیست و ب برای
نسلهای آینده هم به هیچ وجه قابل قبول
نیست اگر بخوایم انکار بکنیم
منتها باید بفهمیم و باید بپذیریم
بگذارید من یه تیکه رو براتون بخونم که
اینو توجه کنید بیش از حدود ۱۵ سال بیشتر
نوشته
میگه دولت ایران
اول دولت روی زمین است که بدون هیچ مانع
مانع مستعد قبول هر نوع تنظیم میباشد.
امنیت درونی، آزیش خارجه،
سلطانپرستی ملت،
جمیع اسباب ترقی برای ایران فراهم است.
دولت ایران بلاحرف هرگز بهتر از امروز
پادشاهی نداشته است.
اما ۱۵۰
تعجب در این است که با وجود چنین پادشاه و
با همت و و اسباب ترقی امروز دولت ایران
منکوب اطراف و گرفتار انواع ذلت است.
۱۵۰ هزار رعیت ایران در محیبترین اسیری
مینالند.
وقتی کسی حالت ایران را با اوضاع فرنگ
تطبیق میکند، غرق حیرت میشود که با این
همه نعمات طبیعی اولیای این دولت باید
چقدر تدبیر کرده باشند که چنین ملکی را به
چنین ذلت رسانیده باشند.
یقین وزرای سابق ایران به هیچ وجه
نمیدیدان یا اصلاً شعور نداشتن یا خائن
دین و دولت بودن و الا چگونه میشود
سالها میان این همه معایب وزارت کرده
باشن؟ در ایران یک طاعون دولتی هست که
تمام ولایت را گرفته، حاصل ملک را آتش
میزند. شهرها را سرنگون میکند. ریشه
آبادی را میکند و سالهاست که این مملکت
را ق غریق دریای ذلت میکند.
چیه اون؟
اون تا اون غفلت و بیقیدی اولیای دولت
که بیغید و آسوده چنان مطمئنش هستند که
رو کو گویی راهغ تشویش را تا ۱۰۰ سال دیگر
بر ایران مسود ساختند
و حالا جدای از اونها میگه که مردم خود
مردم
در
نادانی مطلق به سر میبرن و اصلاً
نمیتونیم بهشون بگیم چقدر نادانن این
میگه که
در ایران پادشاه هم خودش قانون میگذاره
هم خودش قانون رو اجرا میکنه در حالی که
در اروپا چنین نیست اینها در درک نمیکنن
که پادشاهی در اروپا با پادشاهی در ایران
دو نوع پادشاهیه در پادشاه در پادشاهی در
اروپا
تحت قانونه خودش قانون نمیگذاره ارادهش
با قانون محدود میشه ولی در ایران در
حقیقت همون
به اصطلاح مرجع و همون منبعی که باید
حاکمیت قانون رو برقرار کنه خود او در
حقیقت مانع قانون هست میگه که
هزار افسوس
که امید جزئی من مبدل به یه عص کلی گردید
وقت ایران چقدر عقب بوده است
میگه که یکی از علمای بسیار مشهور فرانسه
که منظورش مونتسکیوس که او را پیغمبر علوم
دولتی میدانند ۱۵ سال عمر خود را صرف
تألیف یک جلد کتاب مختصر نمود منظورش
روحالقوان قوانینه که در میان ملل فرنگ
قرآن علم حقوق محسوب میشود. من این کتاب
را با دقت تمام خواندم و با اینکه جراحی
مضامین آن را کاملاً فهمیدم، اصل کتاب به
حدی به نظرم بیمعنی آمد که هم از خودم و
هم از مصنف به کلی معیوس شدم. تعجب
میکردم که این حکیم مشهور به جهت تحریر
این مطالب ساده و بیمعز چرا باید ۱۵ سال
عمر خود را تلف کرده باشد.
بعد از ۲ سال وقتی که در مقدمات علم حقوق
ربطی به هم رسانیدم
کتاب حکیم را دوباره خواندم آنوقت فهمیدم
که شهرت حکیم مضبور چقدر به جا میبوده و
عقل طبیعی بدون امداد علم کسبی چقدر عاجز
است و همچنین وقتی که در اوائل تحصیل
اوائل تحصیل مباحثات پارلمان انگلیس را
تحقیق میکردم متحیر بودم که این مطالب چه
ربطی به نظم دولت دارد. بعد کمکم معلومم
شد که بنیان قدرت انگلیس در همان مطالب
بوده که من نمیفهمیدهام.
حالت امروز شما از مبتدی علم و حقوق هیچ
فرقی ندارد. با وصف کمال عقل و ذهن به
واسطه نداشتن علم نمیتوانید اصول را درک
نمایید. حقیقتهای بزرگ که بنیان اقتدار
شدهاند به نظر شما بیمعنا میآید.
وقتی که ۴ار فوج انگلیس تمام یک دولت را
به تزلزل میآورن، خیال میکنید که پیشرفت
نزد آنها منحصر به فلان فرهنگ است و
موقوف به فلان حرکت و هیچ نمیتوانید گمان
بکنید که مایع قدرت این دولت و این افواج
منوت به تقسیم دو نوع اختیار دولت است.
این عجز شما از درک اصول نظم باعث ذلت ملت
ایران شده است. یعنی ما الان همش توجهمون
به اینکه قدرت غرب در قدرت نظامیشو همشم
نگاهمون به
اصطلاح
اسلحه و پولشه در حالی که این نمیدونیم
که این اسلحه پول محصول یک زن ذهن و تربیت
و دانش و یک نوع تفکریست که همه اینها رو
خلق کرده
در نتیجه وقتی که بعضی از دوستان فکر
میکنن که فلسفه الان وقت فلسفه نیست وط
جنگه نمیدونن که اگر شما فلسفه ندونید
حتی
مردن خوب رو هم نمیتونید یاد بگیرید.
ممنونم.
خسته نباشین استاد. ممنون.
چقدر کمک کننده و خوب استین بحث
کتاب رو پرسیدن دوستان که نامش چی هست منم
دقت نکردم خیلی نام کتاب یاد یاد منم رفته
کدوم کتاب ملکم خان
نه کتابی که بیشتر از گوش
آون کتابی که قبلاً خوندم کتاب چیزه کتاب
ویوساست با عنوان
با عنوان
بذار الان پیداش کنم کدستم
میگم بهتون آها اینه با به نام موج آفرینی
ماریا بارگاس یوسا ترجمه مهدی قبرایی نشر
مرکز
بله
گروهی با فلسفه هم میشه
بله بله بله بله بله بله
چقدر خوب خب
دوستان
آقا مهدی و آقا آقا خسرا فکر میکنن صحبت
کردن ولی
یا نمیدونم من
میشه من سؤالمو بکنم
بله بفرمای خانم
من اول تشکر میکنم از این همه
متنایی که شما خوندین و یه کم امید میده
با آدم آدم فکر میکنه که همون جمله که
خودتون گفتین که
ما تنها ملتی نبودیم که داریم اینا رو
میکشیم.
من یه کم میخوام یهکم شخصی کنم بحثو و بگم
که آقا
جای ما به لحاظ اخلاقی کجاست؟ کجا باید
وایسیم؟ من فکر کنم اغلب آدمایی که الان
تو این اتاقن به خاطر قطعی اینترنت
آدمایین مثل ماها که نمیدونم دهها ساله
از ایران اومدن بیرون و دلیلشون از ایران
اومدن بیرونم این بوده که بالاخره یه روزی
انتخابی کردن دیگه یعنی حالا مثلاً در
مورد من
خیلی از دوستای ما موندن تو ایران و ادامه
دادن به حالا همون مبارزاتی کردن برای من
شخصاً بعد از اولین بازداشت معلوم شد من
نیستم این کاره خب راه اینو انتخاب کردم م
که اون تیکه دوم غربو بگیرم که میشه فهمید
به جز حالا همه تاریخی که ما درش زندگی
نکردیم و تجربهشو نداریم و به هر حال
اینجا زندگیهایی ساختیم آدمای موفقی
هستیم
و یه جوری زندگیمونم بند اینجاه یعنی
مثلاً من حداقل متصور نیستم که روزی در
ایران زندگی جدیدی خواهم داشت یعنی منتظری
نیستم که برگردم ایران بچههایی دارم که
به زحمت فارسی حرف میزنن و و و
همش نگران موضعگیریهایی هستم که میکنم
برای اینکه اصلاً واقعیت اینه که من چقدر
حق دارم در سیاست اون مملکت و بعد باز
دوباره از خودم شاکی میشم که خب پس چرا
اینقدر من داغون میشم وقتی یه اتفاقی
اونجا میفته؟
از یه طرف احساس انفعال شد به شدت و اینکه
این یه تخصی به شخصی بوده خب ما
میتونستیم بمونیم ایران و مبارزه کنیم
دیگه نموندیم
از یه طرف
اینکه یه جوری انگاری صدامو شنیده نمیشه
یعنی
بهتر پس هیچی نگیم
این این فکر کنم که انفعاله بیشتر از این
میاد که احساس میکنیم موضع اخلاقیمون
درست نیست از جای امنی بیرون
میخواستم ببینم در مورد این چی میگید؟
بله کاملاً میفهمم ولی ما باید نوع
نگاهمون رو به
مسائلمون تغییر بدیم یعنی ما
ذهنیت ما عادت کرده به قضاوت اخلاقی خوب و
بد به اصطلاح تقسیم بهشت جهنم و بعدم وقتی
راجع به خودمونم میرسه
با این رویکرد در حقیقت خودمون رو ناتوان
میکنیم. مسئله این نیست که
ما حق داریم چیکار کنیم یا باید چیکار
میکردیم. مسئله اینه که بدونیم که برای
اینکه
معنای
ریختن یک برگ پایزی از درخت رو بفهمیم
باید با دیگران حرف بزنیم. هیچ چیزی از
پیش برای یک شخص مشخص نیست. انسان نه تنها
ذهنش که بدنش و تمام وجودش یک
موجود واقعیت اجتماعیست. اگر شما با
دیگران وارد ارتباط نشید یعنی اینکه شما
از اجتماعی بودن واقعیت خودتون آگاهی
ندارید و در نتیجه خودآگاهی ندارید و با
خود بیگانهاید بعد دیگه اصلاً شما از
اخلاق و این چیزا که حرف بزنید در حقیقت
بیشتر به با خود بیگانیتون دامن زدید به
خودفریبی دامن زدید شما زمانی میتونید از
بذارید اینطوری بهتون بگم مهمترین وظیفه
اخلاقی ارتباط
یعنی من باید با دیگری
بدانم که چگونه
ارتباط برقرار کنم چگونه سخن بگم و اون
سخن گفتن و اون به اصطلاح کاربرد زبان به
چه معنا ارتباطه یعنی حرف زدن معمولی نیست
بلکه
دیالوگه دیالوگ به معنای شنیدنه نه به
معنای گفتن دیالوگ گفتگو نیست دیالوگ یعنی
که من برای اینکه صدای خودم رو هم بشنوم
نیاز دارم به یک صدای متفاوتی که با در
کنار او بتونم صدای خودمو تشخیص بدم پس من
در مواجهه با دیگران قرار میدم خودم رو و
تا جای ممکن ذهن خودم رو گشوده میکنم
برای اینکه بشنوم برای اینکه نه مثل او
حرف او رو قبول کنم یا او رو به حرف خودم
به اصطلاح متقاعد کنم بلکه برای اینکه او
رو بفهمم جهان او رو بتونم تصور کنم رنجی
رو که من نمیتونم و ندارم در وجودم حس
کنم بتونم رنج رنج او رو در خودم تخیل کنم
و با تخیل رنج او چنان متأثر بشم که او با
واقعیت رنجش متأثر بشه اخلاقی بودن یعنی
تخیل دیگر امکان تخیل تخیل دیگری اگر شما
بخواید دیگری رو بخواید تخیل کنید باید
باهاش رابطه داشته باشید چون ما که من که
نمیتونم
ما بدنهای ما به همدیگه راه نداره و ما
نمیتونیم به درون همدیگه راه پیدا بکنیم
ولی ارتباط موجب میشه که بتونیم تخیل کنیم
اونچه رو که حس میکنیم من از کجا میفهمم
که شما از کلمات همون معنایی رو متوجه
میشید که من متوجه میشم به خاطر اینکه از
واکنش شما میتونم
این حس به من دست میده که وقتی که میگم آب
یک تصویری در ذهن شما تداعی میشه که در
ذهن منم تداعی میشه بنابراین اولین وظیفه
ما این هست که برای اینکه انسان بمانیم
مسئله ایران نیست مسئله سیاست نیست
انسانیت ما در گرو این هست که با دیگری
ارتباط داشته باشیم این دیگری هست که به
ما امکان امکان خود بودن میده اگر دیگری
نباشه خودی معنی نداره و من در ظلمات توهم
و در چاه تاریک خودم حفظ خواهم شد
و این یه چیزیست آموختنی و این که یه
چیزیست که در فرهنگ ما وجود نداشته یعنی
نه فیلسوفانش با هم دیالوگ میکردن نه
سیاستمدارانشون به همین دلیل همست که
تاریخ ما تاریخیست کاملاً
خالی از هرگونه
تنشی که با توافق
به اصطلاح فیصله یافته باشه همواره یا
شکست خورده یا غلبه پیدا کرده حتی با
خارجیها حتی با یونانیها حتی با رومیها
۷۰۰ سال جنگیدیم ما با رومیها هرگز ما
اونها بارها و بارها پیشنهاد صلح دادن
پیمان صلح امضا کردن پادشاهان ایرانی هرگز
که قدرت داشتن صلحو نمیپذیرفتن و زمانی
که به اصطلاح قدرت نداشتن دیگه معنی صلح
معنی نداشته پس ما باید یاد بگیریم که
بخوایم قدم از قدم برداریم باید با هم
توافق کنیم توافق کنیم نه به این معنا که
شما به من زور بگی من زور بگم در وحله اول
توافق کنیم بر کلمات یعنی وقتی که میگیم
ایران منظور چه ایرانیه در رو به تصور شما
از ایران چه چیزهایی هست که من بتونم با
شما احساس کنم که از یک ایران دارم حرف
میزنم؟ بعد اونوقت میشینیم راجع به
ایران
به اصطلاح توافق میکنیم، قانون
میگذاریم، دولت
شکل میدیم، جامعه شکل میدیم. وقتی که ما
در
کلمات بسیار بنیادی نمیتونیم با همدیگه
توافق داشته باشیم یعنی کهه چراغ رابطه
تاریکه یعنی کهه ما حرف میزنیم اما در
گنبد خالی ذهن خودمون این صدا میپیچه
بدون اینکه از وجود ما بیرون بره و اگر
کسی هم حرف میزنه ما همچنان که او حرف
میزنه ما در ذهنمون با خودمون حرف
میزنیم و به جای صدای او صدا صدای
خودمونو میشنویم باید هنر شنیدن هنر
فهمیدن هنر
به اصطلاح
احساس ضرورت حیاتی و فوری دیگری و اینکه
بدون دیگری من فاقد کرامت انسانی فاقد
حقوق انسانی فاقد آزادی انسانی هستم و
بدون دیگری و در گسست با دیگری چیزی که
امروز در جهان امروز به شدت در معرض تهدید
هست انسان به نقطهای رسیده که توانایی
این رو داره که نسل خودش رو از روی زمین
برداره یعنی هرگز انسان چنین ت به اصطلاح
توانایی
اهریمنی پیدا نکرده بود که با فشار دادن
یک دکمهای نسل بشرو منقرض کنن پس بدونیم
که در یک نقطه بسیار حساسی از تاریخ هستیم
که ما همون مقدار که از نظر علم پیشرفت
کردیم بر خیلی چیزها در قدرت ویرانگری و
قدرت ارتکاب شر بسیار بسیار
ابعاد حیولایی پیدا کردیم در برابر وسوسه
به اصطلاح خودکامگی در برابر وسوسه
اعمال قدرت بر دیگری در برابر وسوسه حذف
دیگری نادیده گرفتن دیگری بسیار شکننده
شدیم و اینها در حقیقت حیات ما رو داره
تهدید میکنه. اینها داره نه فقط نسلهای
آینده رو که همین نسل رو داره نابود
میکنه و اینها نه فقط انسان رو که
میتونه تمام کره زمین رو نابود بکنه همون
طور که
الان هم تکنولوژیهای تسلیحاتی و غیر
تسلیحاتی میکنه. پس ما ببینیم که انسانیت
ما به چیه.
انسانیت ما در حقیقت
به این هست که
انسان دیگری رو ببینیم انسان دیگری رو
بفهمیم و این انسان دیگر یعنی تمام
انسانهای دیگه یعنی حتی انسانهایی که
نیامدن انسانهایی که رفتهاند یعنی دیگری
رو
در
به عنوان یک به اصطلاح
واقعیت درون خودمون حس بکنیم و مدام مرز
خودمون رو با او
به اصطلاح سامان بدیم و این دیگری یعنی هر
غریبهای که در این عالم هست یعنی ما باید
یک خودی داشته باشیم که همواره
مهمانپذیر باشه مهمان هر غریبهای که در
برابرش قرار میگیره بتونه باهاش حرف بزنه
بتونه
الان انسانها میتونن با حیواناتم حرف
بزنن. اگر میتونن با حیوانات حرف بزنن
چرا با خودشون نمیتونن حرف بزنن؟ چرا
همین الان که من و شما داریم حرف میزنیم
خشونت، جنگ، استبداد در جهان یک در یک سطح
بسیار بالایی قرار داره؟ چرا قرن بیستم که
قرن پیشرفت تکنولوژی و اقتصاد بود
جهنمیترین قرن در تاریخ بشر هست؟ به خاطر
اینکه به محض اینکه شما ناتوان از ارتباط
بشید اونوقت خشونت آغاز میشه ارتباط یعنی
سخن گفتن و به محض اینکه صدای سخن
خاموش بشه
خشونت آغاز میشه و خشونت گنگه خشونت لاله
خشونت کاملاً کوره و
ممکنه که شما خشونت رو آغاز بکنید ولی
هرگز نمیتونید مطمئن باشید شید که تمومش
میکنیم
متشکرم
من بیشتر سؤالم این بود که چه استراتژی
شخصی میشه داشت من
استراتژی شخصیتون ببینید استراتژی شخصیتون
اینه که هیچ چیزی رو آدما اینجورین که
دارن محدود میکنن مثلاً فرض کنین
یعنی یه جوری محدود میکنن آدمای ایرانو
دیگه ما همهمون تو ایران بودیم
من تو دانشگاه بچههای بسیجو هم یادمه من
یه ایرانی میخوام که حتی اونی که عاشق
خامنهایم
یه یه جایی جا داشته باشه یعنی یه یه چیزی
میخوام که از همه رنگ توش باشه ولی الان
تو این وضعیت خشم و اینا اگه یه همچین
حرفی بزنی فقط تکفیر میشی سوال اینه که
استراتژی شخصی چی میتونه باشه که آدم در
عین اینکه نگرانی اونها رو درک میکنه
یعنی من خب میفهمم که اون آدمم ممکنه به
۱زار۱ دلیل شخصی و غیرشخصی دل در گرو یه
همچین ایدهای از زندگی داشته باشه که
اسمش خامنهای شده یا یه آدم دیگهای به
به هزار یک دلیل عاشق جنگ باشه الان
یعنی
خودم تنها کاری که تونستم بکنم اینه که
بحث سیاسی رو عوض کنم مثلاً بهش بگم بهم
بگو خانوادهت چطورن خبر داری ازشون یا نه
یه جوری به پایه انسانی که هممون علاقه
داریم برش گردونم ولی نتونستم توی همون
بحث سیاسی بمونم
این به خاطر خشم الانه ما باید همینور
ادامه بدیم در آرامش چیک چیکار باید
بکنیم؟
ببینید
یک نکته مهم اینه که با خودتون خودتونم
فرمودید این وضعیتی که ما درش دچار هستیم
استثنایی نیست که برای اولین بار در تاریخ
بشر به وجود آمده باشه یک مجموعه عظیمی از
تجربه تحقیق و تفکر برای
مواجهه با چنین شرایطی موجوده الان یعنی
عالم گروه واقع فلسفه من مرتب این کتابا
رو میگذارم و نمیدونم که چقدر دیده میشه
فقط برای همینه که حداقل عنوانشو ببینیم و
ببینیم که در یک شرایطی مثل مثلاً رواندا
که نسلکشی شده در سطح میلیونی چگونه میشه
در چنین کشوری شما بتونید آشتی و اعتماد
رو بازسازی بکنید اینا روشهای علمی داره
یعنی انقدر تحقیق شده منتها ما وقتی که یک
نکته بهتون بگم در شرایط که تنفرضا رو پر
کرده
ما وظیفه داریم نه تنفر بورزیم و نه
خودمون رو در معرض تنفر قرار بدیم یعنی
شما اگر فکر میکنید در موقعیتی قرار
میگیرید که شما آماج تنفر قرار میگیرید
حتماً از اون موقعیت پرهیز کنید اون چیزی
که میگیم به عنوان ارتباط این نیست که طرف
داره با چاقو میاد بذارن شکم شما رو پاره
کنه شما باید برید براش مثلاً از گلوبال
بلبل حرف بزنیم. ارتباطو با انسانهایی که
شما میتونید باشید ارتباط برقرار بکنید.
از جمله متفکران، فعالان، دانشمندان،
نمیدونم نهادها و همه اون چیزی که امروزه
در جهان درگیر مسائل شبیه مسائل ماست و به
چیزایی میاندیشه که ما میاندیشیم. ما با
ارتباط با اونها اونوقت دیگه یک فرد
نیستیم بلکه میتونیم به سرمایه تجربه
بشری و تفکر بشری وصل بشیم و احساس تنهایی
و درماندگی نکنیم. توجه میکنین؟
مشکل اینه که جمهور مخصوصاً جمهوری اسلامی
در این ۴۷ سال نه فقط خودش رو منزوی کرد
بلکه
انسانها ایرانیها رو در زندان ذهنی
خودشون به شکل بیرحمانهای محبوس کرده که
ایرانیا هر جا میرن این زندانو با خودشون
حمل میکنن. یعنی ما نه خودمونو مثل عربا
میدونیم نه خودمونو مثل ترکها میدونیم
نه خودمون اصلاً از خاورمیانه میدونیم.
اصلاً خوشمون میاد مسائل خاورمیانه رو
دنبال کنیم. از اون طرفم که میایم در غرب
در غربم باز ما مثل اینا نیستیم. اونا ما
ما رو مثل خودشون نمیدونن. در نتیجه ما
در یک فضای بستهای هستیم که احساس
تنهایی، احساس بیپناهی، احساس به اصطلاح
استیصال ما رو دچار توهم میکنه. یعنی فکر
میکنیم که یا با اطمینان به نفس کاذب فکر
میکنیم که همه چیو میدونیم یا از اون
طرف فکر میکنیم که هیچ راه حلی وجود
نداره.
مسئله اصلی در
پیش روی ما مسئله خشونته.
چون خشونت درست نقطه مقابل
آزادی و همزیست. خشونت مهمترین چیزی که
آتش خشونت رو
فروزان میکنه تنفره. نفرت و این نفرت
چیزیست که الان در دنیا به همین جریانهای
پاپولیستی راست افراطی و به یکی از
مهمترین موتورهای یعنی هیز و ماور اصلی
این جهنم رادیکالیسم و افراطگری شده.
مسئله اصلی اینه که یاد بگیریم بشناسیم که
تنفر چیه.
تنفر
به اصطلاح از نظر روانشناختی و از نظر
اخلاقی شدیدترین و شرورانهترین
حسیست که انسان بهش دچار بشه و اگر نتونه
براش غلبه پیدا بکنه اول از راه شناختن و
بعد از راه ممارست عملی اون تنفر خود شخص
کین ورز رو نابود میکنه بنابراین در وحله
اول خودمون نجات بدیم بدون اینکه داشت
داشتن تنفر مثل اینمونه که شما یک ویروس
خدای نکرده مرگواری رو بهش دچار هستید و
نسبت بهش بیفاوتید و بعد بدونیم که ما اگر
بخوایم در مسیر عکس بریم یعنی بخوایم
خشونتو مهار کنیم بخوایم با دیگران
همزیستی کنیم باید بر در جهت مهار تنفر
خودمون و در جامعه بکوشیم و این یک
وظیفهست یک مسئولیته و و این هم یک دانشه
یعنی که
هزاران کتاب هست، هزاران تجربه هست،
هزاران نهاد هست، هزاران سازمان هست که
کمک میکنن به آدمها که آدمها از اون
تروما، از اون رنجشون بیرون بیان، فاصله
بگیرن و تن به جای تنفر
احساس مسئولیت بکنن، احساس نیازی به
مشارکت بکنن. بنابراین اینا همه چیزش بحث
امروز من اینه که باید بدونیم که چه چیزی
رو نمیدونیم و بدونیم که باید یاد بگیریم
هیچ و امروز با توجه به امکانات اینترنت و
اینا ما در وضعیتی نیستیم که همه سازوکار
آموزش در انحصار دولتها باشه و خیلی
خوشبختیم از این جهت به اصطلاح سلف
اجوکیشن یک امکانیه که فوقالعادهست الان
در هیچ دورهای از تاریخ بشر انقدر
دموکرات راتیک نبوده علم پس امکانات در حد
به اصطلاح بیسابقهای هست ولی فقط ما باید
بدونیم که باید بدونیم و چه چیزایی اولویت
ما برای دانستنه
و و بدونیم که ما در یک شرایطی هستیم که
اولاً محدود به ایران نیست ثانیاً در بعضی
از جاهای جهان هست که به مراتب بدتر در
کره شمالی تصویرایی که از روی با ماهواره
میگیرن در شب کره شمالی در کنار کره کره
جنوبی کره شمالی کاملاً تاریکه در حالی ک
کر کره جنوبی سراسر روشنه پس یه کشورهایی
هستن یه جوامعی هستن که به مراتب وضعشون
بدتر از ماست یعنی ما یک نقاط قوت یا یک
تواناییهایی داریم که به دلیل این غلیان
و غلبه احساسات اونها رو نمیبینیم مثل
یک آدمی که وحشت کرده یا ناگهان
پاهاش سست میشه میشینه زمین
توانایی رفتن داره ولی ترس تاریکی تنفر
به اصطلاح توهم زدگی باعث میشه که
خودش رو فلج احساس بکنه ما نیاز نداریم به
داشتن چیزی ما همینی که هستیم مهمه به قول
ارکروم بودن مهمه نه داشتن و این بودن ما
تمام اون چیزی که ما برای تغییر وض لازم
داریم درش هست توانایی هایی که ما داریم
توانایی انسان بنابراین بیش از امید به
اعتماد و به نفس ما نیازمندیم به اینکه
بشناسیم
که مشکلات ما مشکلات انسانی یعنی شما با
بزرگترین دولتها هم مواجه باشین این یک
پدیده انسانیست و پدیدههای انسانی پر از
ضعف و آفتن و شما اگر بشناسید میتونید
بزرگترین قول جهان رو
از پا دربیادید. نمرود با یک پشه نابود
شد. توجه میکنین؟ و بنابراین شناخت نقطه
ضعف طرف مشکل و از اون طرف قوتهای ما این
باعث میشه که شما
جهانی رو که خودتون میخواید بسازید نه
اینکه منتظر باشید که اون جهان ساخته بشه
و بعد این توجه رو داشته باشید که قضاوت
رو در
به اصطلاح پرانتز قرار بدیم. اینکه حق
چیه؟ حق فقط در گفتگو با دیگران معلوم
میشه چیه اینکه چه کاری خوبه چه کاری بده
اینکه الان مصلحت چیه فقط و فقط در گفتگو
یعنی کامنت سنس شما نمیتونید در تاریکی
بشینید و راجع به خودتون فکر کنید چون
بلافاصله میرید به یه سمت که خودتونو
ملامت کنید خودتونو آزار بدین و و این شما
رو ناتوان میکنه و این کاملاً شما رو به
مسئولیت گریزی سوق میده
بنابراین برای اینکه مسئول باشید برای
اینکه حتی خطاهای شما در شما نیروی ساختن
نیروی کنش ورزیدن بیافرینه شما نیازمند
این هستید که با دیگران فکر کنید با
دیگران قضاوت خودتونو در معرض قضاوت
دیگران قرار بدید و همواره در آنچه که
مسائلیست که اجتماعین همواره شما قضاوت رو
معلق کنید یعنی بگذارید به گفتگوی بعدیم و
گفتگوی بعدی و گفتگوی بعدی و گفتگویی که
باید تا زمانی که انسان روی این کره زمین
زنده است ادامه پیدا بکنه.
متشکرم. میتونید من بذارید پایین. من یاد
گرفتم که باید حرف بزنیم. یاد گرفتم
قضاوتو هی بذاریم برای دفعه بعد اینجوری
باب حرف زدن باقی بمونه.
بله بله. و و پرسش کنیم. مثلاً
یک مقاله میخوندم از ارشروم. اشپرم خب یک
روانکاو و فیلسوف خیلی برجستهای از
کسانیست که دوره نازیسمو تجربه کرده و خب
آثارشو میشناسید دیگه مخصوصاً کتاب گریز
از آزادیشو اگر نخوندید بخونید بسیار
بسیار کتاب مهمیه یه مقاله داره با عنوانش
اینه که آیا ما باید از هیتلر متنفر باشیم
سهست اونم من میگذارم در همین گروه با
واقع فلسفه شما باید بدونید که اون رنجی
که شما بردید مثلاً برادر منو اعدام کردن
این تمام این دنیا کن فیک بشه این برادر
من زنده نمیشه تمام این دنیا کن فیکون بشه
اون چیزی که ما میگیم احقاق حق در حقیقت
رخ نمیده اون داغی که من بر دل دارم اون
زخمی که من بر گرده دارم اون خنجری که از
دوستان خوردم اون خیانتی که از به اصطلاح
نزدیکانم دیدم هیچ هیچ کدوم اینا جبران
نمیشه هیچ کدوم پس بدونیم رنجهایی که
کشیدیم رنجهایی بوده که ما انسانها
محکومیم به کشیدنشون نمیتونیم اینا رو از
بین ببریم بنابراین یک در
انتقام گرفتن در به اصطلاح حتی در اینکه
شما
دادخواهی این چیزی که اصطلاح شده در
دادخواهی رو بر همزیستی اجتماعی ترجیح
بدید
یعنی جا همزیستی جامعه از عدالت مهمتره.
عشق از عدالت بالاتره. عف از عدالت
بالاتره. قاضی
حتی اگر تمام مدارک علیه متهم باشه حق
داره که او رو ببخشه. حق داره که در حکمش
تخفیف بده. پس مجازات کردن و کیفر دادن در
یک جامعهای که اساساً جامعه خشونت بوده و
مخصوصاً
حکومتها و جریانهای سیاسی با خشونت
همدیگه رو در حقیقت
با همدیگه مقابله میکردن باید یاد بگیریم
که از مجازات یا کیفر در جهت حفظ جامعه
استفاده کنیم نه در جهت انتقامگیری از
تاریخ باید یاد بگیریم که تاریخو چهجگونه
بخونیم که به ساختن آینده ما کمک بکنه نه
اینکه ما رو در یک گذشته موهوم و جهنمی
زیر کوهی از عقدهها و به اصطلاح توهمات و
کینتوزیها کمر ما رو بشکنه که شکسته.
بنابراین اینا رو همه رو یاد باید یاد
بگیریم و به همدیگه کمک کنیم. یادگیری هم
یک امر اجتماعیه. یعنی من نمیتونم به شما
چیزی رو یاد بدم اگر شما به من چیزی رو
یاد ندید یا در فراآیند یادگیری مشارکت
نکنید همه ما باید در این فراآیند به طور
جدی آگاهانه مسئولانه و صادقانه مشارکت
کنیم
یک کتابی هست که من قبلاً معرفی کردم و
فکر کنم که در گروه هم گذاشتم مال یکی از
روشن خانمی از روشنفکران آلمان اسمش هست
کرولین امک اسم کتابش هست اگینست هیت کتاب
فوقالعادهایست و
بسیار آدمهای برجستهای مثل خانم شلا بن
حبیب و
به اصطلاح متفکران بزرگی بر این کتاب
چیز ریویو نوشتن و خیلی تحسین کردن این
کتاب در حقیقت
فک کنم م دو سه سال پیش چاپ شده حالا
انگلیسی انگلیسیشه حداقل این یک به اصطلاح
نقشه بسیار روشن و قابل فهم و درک ولی
دقیقی از
مسئله
تنفر
وضعیت کنونی ما در جهان میده و بعد
شیوههای مقابله باهاش هم
به اصطلاح توضیح میده
آدمیست که بسیار آدم دانشمندیست به خاطر
اینکه از تئوریهایی که استفاده کرده یا از
متفکرانی که استفاده کرده همه در این
زمینه درجه یک هستن حالا یک جلسهای اگر
شد من یک گزارش مختصری از این میدم
میبینید که مسئله یک آلمانیها هم هست ها
مسئله ما فقط ایرانیها نیست منتها با این
فرق که آلمانیها با همدیگه میاندیشن ما
ایرانیها
اساساً اعتقاد داریم داریم ایمان داریم نه
اندیشیدن
آسنا خانم بازم نوشتن که گور زاداری کیس
فکر میکنم منظورشونسنده
است که
بله بله گریز از آزادی نوشته ارش فروم هست
و
د تا ترجمه داره من ترجمه
آقای فولادوندو چاپیشو دارم
ولی ترجمه که پیدیافش هست مال یه آقای
دیگهست که من نمیشناسم و نمیدونم ولی شما
کارای اشف روم رو
یکی از آدماییست که باید کاراشو خوند به
خاطر اینکه کاملاً به وضعیت مشابه ما داره
میپردازه یه کتاب داره هنر عشق ورزیدن
یکی یه کتابش هست زبان از یاد رفته یکی
هنر شنیدن یک کتاب دیگش هست انقلاب امید و
یک
بگذارید من براتون یه تیکه از کتابش بخونم
ببینید چقدر
مسائل ما مشترکه انگار که یک ایرونی نوشته
راجع به وضعیت ما
که اگر یه ایرونی مینوشت اینطور ما الان
وضعیتمون این به این شکل نبود
ارشروم یک مکتب به اصطلاح جزء
جریان فلسفی اومانیست اوانیسم قرن بیستم
به شمار میره و
خب با رویکردش فلسفی روانکاوانه است و
بسیار مهمه یعنی از فیلسوف متفکران مهمیست
که
مسئله اصلیش همین خشونت و یک کتاب مفصلی
داره به نامیس
کالبد شکافی
ویرانگری انسان اونم کتاب خیلی مهمیه و به
هر حال کاراش کارای خوبیه بعضیاش به فارسی
ترجمه شده. ترجمهها متأسفانه
خیلی
تعریفی نیست ولی میشه خوند. یه کتابی داره
به نام آیا انسان پیروز خواهد شد؟
و در این کتاب توضیح میده که ما اساساً
مشکلمون برای در وضعیت کنونی اینه که
نمیدونیم چهجوری فکر کنیم و بیماریهای
فکری انقدر پیچیده و نامحسوس شدن که اصلاً
نمیتونیم به راحتی بفهمیم که بیماریم و
باید اول شما
ذهن به سامانی داشته باشید بعد بتونید فکر
بکنید
این رو من براتون یه تیکههایشو میخونم.
میگه که
خب این در دوران جنگ سرده دیگه. دو
اردوگاه کمونیسم و به اصطلاح کاپیتالیسم
میگه که
با وجود این اختلافات بیشتر رهبران سیاسی
مسئول و اکثر مردم ظاهراً در مورد صحت
فرضهایی که سیاست ما بر آن مبتنیست اعتقاد
راسخ دارن. الان شما با همه آدما که
ایرانی که صحبت میکنی
پیشفرزای اصلیشون مشترکه.
عقاعدشون متفاوته ولی یک سری
فرضهایی رو بدیهی
تلقی میکنن
و حاضرن در جهتی که پیش گرفتهایم به راه
ادامه دهد. نه تنها مطمئناً که هیچ طریق
دیگری امکان پذیر نیست بلکه یقین دارن که
هر راهی جز آنکه اکنون میرویم به جنگ
خواهد انجام بده. میگه که
بعد میگه که ولی اگر مقدماتی که سیاست ما
بر آن مبتنیست نادرست باشد باید گفت به
راهی میرویم که هیچ انسان برخوردار از حس
مسئولیت و وظیفه به خود جرأت نمیدهد به
آن حکم کنن. یعنی بپرسیم از خودمون آیا
میدونیم سیاست چیه؟ آیا میدونیم جامعه
چیه؟ آیا میدونیم قانون چیه؟ آیا
میدونیم آینده چیه؟
آیا میدونیم واقعیت چیه؟ بنابراین از
لحاظ فکری و اخلاقی موظفیم صحت این مقدمات
رو مورد شک و سؤال قرار دهیم و از این کار
باز نیستیم. من میخواهم به این شک و سؤال
کمک کنم. سعی خواهم کرد نشان دهم که به چه
دلیل معتقدم بسیاری از مقدمات سیاست ما از
حقیقت به دور است و به این سبب با ذهنی
آشفته و در هم به بزرگترین خطری که متوجه
ما و بقیه بشریت است نزدیک میشود. ممکن
است بسیاری از خوانندگان از برخی اظهارات
و نتیجهگیریهای من یکه بخورن و تعجب
کنند. تنها چیزی که از چنین خواننده
درخواست میکنم این است که ذهن خود را باز
و بیطرف نگه دارد و استدلالهایم را با
حداقل تعصب هیجانی تعقیب کند. مسلم اینکه
بیشتر ما در دو نگرانی شریکیم. اولاً از
جنگی که همه را دا نابود میکند
رویگردانیم. ثانیاً میخواهیم مفهوم کرامت
انسانی و فردیت در دنیا زنده بماند. من
سعی خواهم کرد نشان دهم که صلح باز هم
امکانپذیر است و سنت انسان باوری هنوز
آیندهای دارد.
من اینم برای شما در همون گروه واقع فلسفه
قرار بودم.
ادامه متنو میخونین یا
نه نه نه نه
دوستان سؤال بپرسن
بله اگر
یه هفت ه دقیقه دیگه من در خدمتتون هستم و
دیگه
بله از خدمتتون
بله جناب خص شما چیزی میخواستین بگید
بله
سلام عرض میکنم خدمت آقای
خرجی. من یه سؤالی که تو ذهنم بودش اینه
که خب ما تو فرهنگ و تاریخمونم یک
مؤلفهای هم داریم. یک جریانی بوده تو
جهان اسلام خصوصاً حالا تو ایران
استاد خالجی
ببخشید
بله بفرمایید
یه جریانی هم بوده که اون خشونت پرهیز
بوده اهل رواداری بوده [خنده] البته
متأسفانه اهل گفتگو نبوده یعنی اون
رواداریشو
و خشونت پرهیزیشو تو سلوک و عضلت کسب کرده
ده که همون میدونی که به اصطلاح همین
جریان عرفانی من منظورمه
من سؤالم اینه که برا اون خاورمیانهای که
خیلی با مدرنیته نمیتونه ارتباط بگیره
خیلی برا سخته که به اینو قبول کنه که خدا
مرده آیا
فاصله گرفتن از فقه که خیلی دنبال حد و
حدوده و رفتن به سمت اون اون
اون عرفان که خب رواداری و اخلاق و مرکز
کارای خودشو قرار داده آیا میتونه کمک
کننده باشه با این دید که حالا ما
فرهنگمون الان چیزی که الان مثلاً ما
داریم یه یه مغلطی از فقه و عرفانه دیگه
مثلاً همین تا اونجا که من البته من
خطراتم زیاد نیست اما میخوام مثلاً میگم
همین مسئله ولایت فقیه ما تو فقه ولایت
نداریم تو عرفان داریم که از قرار فکر
میکنم آیتالله خمینی هم ولایت رو از
عرفان آوردن به و ولایت فقیه رو یه یه نصف
یه شقشو از عرفان داره من عرضم اینه که
آیا سنتی
رفتن به اون رواداری عرفانی میتونه کمک
کنه یا نه میتونه ابزاری باشه برای
خاورمیانه هم این سؤال من بود متشکرم
ببینید اونچه که هستیم محصول اون چیزیست
که تا حالا بوده دیگه یعنی اگر میتونست
کاری بکنه که تا حالا کرده بود و ما به
اینجا نمی نمیکشید اون رواداری عرفانی
هیچ ربطی به این رواداری که ما ازش صحبت
میکنیم نداره ما باید
اینکه یه بخشی از جامعه تعصبات سنتی و
تعلقات سنتی داره دلیل این نمیشه که شما
اون رو به عنوان یک واقعیت بپذیرید بلکه
شما برای یک جامعه دموکراتیک نیاز نیاز به
آموزش دموکراتیک دارید نیاز به اصطلاح
انواع و اقسام روشهایی دارید که جامعه از
آگاهی و از آزادی به اصطلاح برخوردار بشه
هیچ مدرنیته مرگ خدا به مفهومی که شما
میگید نیست مدرنیته به مفهوم این که
انتخاب کن تمام فیلسوفان مدرن خدا یعنی
خدا دارن یعنی فیلسوف نمیتونه به معنایی
که ما به کار میبریم و در زبان عامیان از
خدا ناباور باشه. بنابراین منتها فیلسوف
کسیست که میاندیشه، انتخاب میکنه، تقلید
نمیکنه. اگر
یعنی به آزادی خودش و به قدرت اندیشه خودش
باور داره. بنابراین اون اون کسانی که در
جامعه هستن و فکر میکنن که
یه عقاید سنتی دارن باید به اونها آموزش
داد که مرجع نهایی قضاوت رو وجدان خودشون
قرار بدن. وجدان انسانها سنتی و مدرن
نداره. ایرونی و فرهنگی نداره. وجدان
انسانها به شما میگه که اون چه چیزی بده
و چه چیزی خوبه و به اونها باید این به
اصطلاح
آگاهی و این جرأت داده بشه یا این فرصت
براشون مهیا بشه که بتوانند در برابر
عقاعدی که مطلقا نه بنیان به اصطلاح
تاریخی دارن نه بنیان اخلاقی دارن نه
بنیان قدسی دارن اون عقاعدو کنار بگذارن
به حکم وجدانشون یعنی شما لازم نیست که
فقهو بذاری کنار ولی اگر دیدید یک جایی در
فقه خلاف وجدان شماست و نابرابریه و یک
انسان دیگری رو غیر انسان تلقی میکنی
اونجا بدون که اون خدایی که بر خلاف وجدان
شما حکم کنه به هیچ وجه ارزش پرستیدن
نداره به هیچ وجه بهشت او رفتن نداره و
جهنمش ترس سوختن نداره. بنابراین اگر
خدایی باشه که معنویت و رستگاری و به
اصطلاح روشنایی روح رو
برای انسان به ارمقان بیاره کسیست که بر
خلاف خیر عمل نمیکنه و به شر حکم نمیکنه
و و در درون شما این وجدان اخلاقی قاضی
نهاییست. ببینید و
هر سخنی رو از جمله سخنی که به نام دین
میاد بر اساس وجدان اخلاقی خودتونو قضاوت
بکنید و بعد میتونید با دیگران زندگی
بکنید. جامعه دموکراتیک جامعهایست که به
آدمها میگه خودت فکر کن، خودت قضاوت کن و
خودت رو بشناس و و از چیزی بیرون از خودت
پیروی نکن. این رو در مورد
همه آدمها میگه که در نتیجه به هر انسانی
میتونه حق رأی داشته باشه. یعنی نه سواد
مهمه نه دین مهمه نه رنگ پوست مهمه. مهم
اینه که شما بدونید حق قضاوت کردن و وظیفه
قضاوت کردن بر اساس وجدان اخلاقی خودتون.
یعنی آقای خل دیانت رو مقابل مدرنیته
نمیدونید؟
معلومه که نیست. اینکه این خرافهایست که
یه عده روشنفکر بیسواد در ایران رو
انداختن. معلومه که نیست. چه کسی گفته
مدرنیته در برابر دین هست؟ اگر چنین حرفی
رو شما در اروپا بزنید مثل این میمونه که
بگید که
هر شب سیمرغ از درون کتاب منطق تر عطار
میاد با من صحبت شام میخوره. حرف چیه
آقا؟
مدرنیته امکان مدرنیته دین رو از انحصار
نابه حق کلیسا درمیاره مدرنیته میگه
هیچکس حق نداره که به من بگه که دین چیه
چون اون انسانه خداوند محمد عبد در یک جا
میگه میگه خداوند به هیچکس به هیچ انسانی
حق انحصاری نداده که بر دیگران حکم بکنه
که حق چیه و ناحق چیه بنابراین انسانها
برابرن و چون برابرن انسانها خودشون دین
خودشون رو تعریف میکنن، خودشون به دینشون
عمل میکنن و خودشون در برابر اونچه که
دین میدونن مسئول باید مسئولیت بپذیرن.
یعنی کهه به قول یاسپرس میگه کلیسا کیه که
به من بگه که تو مسیحی باشی یا نباش؟ الان
آقای جنتی میخواد به من بگه که من مسلمون
باشم یا نباشم یا مثلاً آقای چه میدونم
مجتبی خامنهای به من بگه که من قرآنو
چهجوری بفهمم؟ نه هیچکس حق نداره یه
همچین کاری بکنه. بنابراین شما در عصر
مدرن آزادی دینداری دارید. سکولاریسم یعنی
آزادی دینداری. اساس آزادی در قبل آزادی
دینه. خط اول اعلامیه حقوق بشر آزادیه
اکسپرشن و کانشسه. کانشس یعنی وجدان. یعنی
دین. شما
در در عصر مدرن
قدرت رو از زندان
به اصطلاح استبداد استبداد سلطنتی دین رو
از زندان کلیسا و روحانیت و حقانیت مطلق
رو از هر زندانی که بشری ساخته و و ادعاشو
دارید بیرون میارید همین شما معتقد به این
نیستید یعنی شما اعتقادتون رو به اینکه
انسانی میتونه جای خدا بنشینه و و به
اصطلاح از جانب خداوند حرف بزنه و حکم
بکنه این رو نمیپذیرید.
دین مهمترین مسئلهایست که بشر امروز بهش
فکر میکنه و بشر امروز هم از نظر به
اصطلاح فکری و نظری هم از نظر تجربه عملی
تنوع و اهمیتی که داره مطلقا قابل قیاس با
دنیای قدیمیست. فرقش با دنیای قدیم اینه
که امروزه بشر خودش فکر میکنه، خودش
انتخاب میکنه، خودش با انسانهای دیگه به
اصطلاح مشارکت میکنه در فهم و به اصطلاح
تجربه دینی. ولی در قدیم یه چیزی بود که
به میراث برای شما میرسید و اگرم خلافشو
انجام میدادی
خب پرد میشدی و تکفیر میشدی.
دوست دیگری نیستن استاد اگر میخواستین
نکته پایانی باشه یا
بله بله بسیار خوب اجازه بدید حالا برای
حسن ختام من یک پراگرافی رو از یاسپرس
بخون کنم چون مدتها خیلی یاسپرس به
اصطلاح به داد ما میرسه چون فیلسوف
ارتباطه و فیلسوف
زمانه
بربریت و توحش انسانیست
اجازه بدید من یکی
دو پاراگراف از او رو براتون بخونم
برای حسن خدام
موافق هستید آقای انور؟
بله من خیلی موافقم خصوصاً مطانیونم از
یاسپرس باشه که کاملاً
کسی که یاسپرس کسیست که در شرایطی به
مراتب بدتر از شرایطی که ما درش قرار
داریم
زیسته و اینگونه
اندیشیده بنابراین توجه داشته باشین که ما
از موجودات خیالی یا به اصطلاح بحث بحثهای
فانتزی صحبت نمیکنیم از کسانی که از ما
دردشون رنجشون
و
سختیشون به مراتب بیشتر بوده در دل آوار
جنگ و آوارگی اینگونه اندیشیدن و اینگونه
جهان رو حفظ کردن اگر اینگونه اندیشه نبود
هیچ معلوم نبود که جهان با حماقتهای های
به اصطلاح هیتلر و استالین و
دیوانههای آدمخواری مثل اونها بر جا
میسپرس
میگه که
و ببینید چه آرامشی در این زبان او هست
یعنی این حکایت از تسلطش بر خودش
و تسلطش بر ذهنش و تواناییش بر اندیشیدن
واقعاً شگفتنگی این چیزیست که باید یاد
بگیریم اندیشیدن فکر کردن برای دوران
بحرانه برای دوران وحشته برای دوران عسرته
اگر شما غمی نداشته باشید دلیل نداره که
بیاندیشید بنابراین اگر ما نتونیم در
دوران سخت بیاندیشیم
یعنی دیگه در هیچ دورانی نمیتونیم ببخش
بیانیش ش
زندگینامه فلسفی او
بسیار خوندنیست
و ترجمه شده و دوستانی که حتی فلسفه هم
نمیدونن میتونن البته دیگه باید با
شکیبایی با ترجمههای فارسی کنار باید
دیگه شکی با شکیبایی بخونن اوناو
من جاب رو که میخونم از
در حقیقت این زندگینامه
فلسفی خودش هست.
ببخشید
Ehm
پیدا کنم
بله
یک جلسهای هم به زودی خواهم گذاشت راجع
یک فیلم مستندی که درباره کانت ساخته شده
بر اساس یک زندگی قدیمی و فیلم مال سال
۱۹۹۵
هست ولی تازه روی یوتیوب اومده و درباره
او صحبت میکنیم درباره روزهای آخر زندگی
کانت هست
چرا پیدا نمیکنم ببخشید
بله
میگه که
فلسفه
یعنی در راه بودن.
پرسشهای فلسفه بنیادیترن تا پاسخهای
آن. هیچ پاسخی نیست که خود به پرسشی تازه
بدل نشود.
فیلسوف پیامبر نیست. او خویشتن را نمونه و
سرمش قرار نمیدهد. ولی انسان بودن را ولو
از جنبههای عیبناکش نشان میدهد.
میخواهد چیزی یادآوری کند، کسی را به
رغبت بیاورد و چیزی را درخواست کند، مرید
نمیخواهد بلکه
توفیقش در این است که دیگران به خود آیند.
مالک حقیقت نیست اما در محدوده زمان به جد
زندگی میکند و در جستجوست.
فلسفه ورزیدن مبارزه برای استقلال درونی
تحت هر شرایطیست.
هر فلسفهای
میگه
هیچ فلسفه بزرگی بدون اندیشه سیاسی نیست.
حتی فلسفه حکمای بزرگی مانند فلوتین و
البته اسفینوزا که تا جایی پیشرفت که نقشی
فعال و از نظر روحی و فکری مؤثر بر عهده
گرفت اندیشههای سیاسی بزرگ فیلسوفان از
افلاطون تا کانتو هگل و کرکگور و نیچه
گسترش میآورد هر فلسفهای در نمود سیاسی
خود نشان میدهد که چیست این امر تصادفی و
جنبی نیست بلکه اهمیت یت محوری دارد.
پس از ظهور نازیسم سیاست مرا عمیقاً تکان
داد. از آن پس هر فیلسوف درباره اندیشه و
کردار سیاسی از آن پس از هر فیلسوفی
درباره اندیشه و کردار سیاسی وی پرسش
میکنم.
زندگی افلاطون از فلسفهاش جداییپذیر
نیست. فلسفه او انعکاس زندگی اوست و
زندگیاش انعکاس فلسفهاش. مرد متفکری که
دو اثر اصلیاش جمهوری و قوانین است،
سیاست را مشغولیت دورهای معین از زندگی
خود تلقی نمیکند، بلکه سیاست پایه زندگی
فکری و روحی اوست.
در فلسفه هیچ چیزی را نمیتوان از آدمی
جدا کرد. برای همراه شدن با اندیشههای
کسی که فلسفه میورزد، تجربههای اساسی و
کارها و رفتار روزانه و دنیای او و
نیروهایی که از زبان وی سخن میگویند
نمیتوانند نادیده گرفته شود. تغییر سیاسی
تنها با دگرگونی در شیوه زیستن هر یک از
انسانها حاصل میشود. هر عمل کوچک، هر
کلمه و هر نوع برخورد هر یک از میلیونها
و میلیاردها انسان اهمیت دارد. آنچه در
مقیاسی بزرگ رخ میدهد، چیزی نیست جز
علامت آنچه در زندگی خصوصی آدمها
میگذرد. کسی که همزیستی با همسایه خود را
برنمیتابد شر میرساند نهانی بدخواه دارد
بهتان میزند دروغ میگوید در بستری ناروا
میخزد حرمت والدین خود را نمیگذارد
وظایف پدری یا مادری را نادیده میگیرد
قانون میشکند آرامش جهان را بره هم
میزند حتی اگر در خفا و خلوتی دور از چشم
دیگران باشد چون انسان هرگز نمیتواند به
طور مطلق جدا از دیگران به سر ببرد. عمل
او مینیاتور همان عملیست که انسان با
ارتکاب آن در مقیاس بزرگ خود را به نابودی
میکشاند.
فلسفهای که سیاسی نمیشود فلسفه اصیل
نیست. در اندیشه سیاسی و در رویکرد انسان
به موقعیت ملموس است که انسانها با
فلسفهشان به محک زده میشوند. همیشه
همینگونه بوده است. ذرهای از آنچه آدمی
میورزد و او را میسازد فارغ از اهمیت
سیاسی نیست.
فلسفه را فلسفه باید به گونهای ملموس و
عملی درآید.
خواستگاه فلسفه در اراده آن به ارتباط
واقعیست. این از آغاز در واقعیت خود را
نشان میدهد که سراسر فلسفه خواهان ارتباط
میل به بیان خود و میل به شنیده شدن است.
اینکه سرشت فلسفه ارتباطپذیریست
و این از امر حقیقی جدا نیست. از نظر
یاسپرس حقیقت اون چیزیست که در کامونیکیشن
در حقیقت جلوه میکنه.
بنابراین هیچگونه اجتماع و اشتراکی میان
کل آدمیان از راه اقرار و حقیقتی واحد
امکانپذیر نیست مگر به یاری وسیله مش
مشترک ارتباط و تفاهم.
منطق فلسفی از سویی زمینههای تحقق اراده
بیقید و شرط تفاهم را به وجود میآورد و
از سوی دیگر شکلهای مختلف و معنا و
پیامدهای قطع ارتباط و تفاهم را میشناسد.
ارتباط و تفاهم نیازمند آن است که عقل از
خویشتن آگاه باشد. یعنی صورتها و روشهای
تفکر را بشناسد. فکر تا جایی بر خود اشراف
پیدا میکند که به این گونه خودآگاهی
برسد. متفکر فلسفی به جای آنکه اسیر
زنجیره افکار و صورتهای اندیشه بماند بر
تفکر خویش، تفوق و تسلط بیابد. فلسفه
همواره در برابر انحطاط روح و پراکندگی
آدمیان مقاومت کرده است و به تمرکز نیاز
دارد.
ارتباط و تفاهم
میگه نوشتههای من همه با آرامشی خالی از
تعصب به رشته تحریر آمدن و آنچه به آنها
جان میبخشد این است که خواستهامر باشن.
یعنی هرچه مقدور است بکنم تا شاید پیشرفتی
هرچند اندک نصیب عقل در جهان شود. اما این
کار را از این طریق انجام دهم که آرامش
خاطر خواننده را با راندن با راندن وی به
سوی وجود بالقوهاش برهم زنم و او را دلیل
کنم که خودش بشود و معنایی از هستی را
بدهد که ممکن است و معنایی از هستی را در
بیدار کنم که میتواند
باشد ببخشید معنایی را که هستی ممکن است
بدهد در او بیدار کنم و بگذارم تفکرش وقتی
به درنیافتنیها
میرسد در گل ننشیند.
بله
این هم برای آقای انور خان
خیلی ممنونم از همه دوستان ممنونم
خواهش میکنم ممنونم وقت همگی خوش