تعلیمات خودتون من یهکم رو مفاهیم حساس
شدم یعنی اصلاً یه صحبتی درباره ارتباط
بکنید چون فکر نمیکنم ما اصلاً مفهوم
ارتباطم بدونیم چی هست اصلاً
در فرهنگمون یا در ایران و چیز دیگه هم
اینکه
حالا بعد از اون آیا
ایجاد ارتباط وقتی
یک ایدئولوژی حاکم
در ذهن ما اصلاً حالا چه ایدئولوژی چه
مذهبی مثل حالا اسلام اصلاً آیا این ایجاد
ارتباط
با هم میخونه؟ یعنی در عین حال میتونن
با هم وجود داشته باشن؟
ممنونم
بله احسان جان سلام عرض میکنم و چشم حتماً
راجع به این موضوع صحبت میکنیم و توضیح
میدیم که منظور
یاسپرس چی هست از
ارتباط من سلام عرض میکنم خدمت دوستان در
یوتیوب و در کلاب هاوس امیدوارم که حال
همگی خوب باشه
در ادامه بحثمون
که چهار جلسه صحبت کردیم راجع به
مسئله ارت زبان و ارتباط و اینکه
این مسئله در حقیقت
قلب تپنده جامعه انسانیست و اگر دچار
اختلال بشه
ارتباط یا زبان ناتوان بشه از برقراری
ارتباط و درک معنا امکان درک که معنا درش
بمیره ما به وضعیت جنگ و خشونت و اینها
دچار میشیم یعنی در حقیقت آغاز خشونت آغاز
خشونت به معنای پایان کلام هست زمانی که
کلام
خاصیت
معنابخشی
و ارتباط سازی رو از دست میده خشونت آغاز
میشه و به همین دلم هست که فیلسوفانی مثل
هانرنت
میگن که خشونت گونگه لاله و
هیچ علم هست که هیچ تئوری خاصی نداره
خب ما الان در ایران هست به اصطلاح در
ایران یک وضعیتی میبینیم که
بسیار بسیار ناگواره شاید ناگوارترین وضعی
که ایران در
طی دوران جدید داشته بدتر از
دوران
اشغال ایران از سوی متفقین
خیلی بدتر از قهطیهایی که ایران از سر
گذرونده و سختیهایی که
داشته و واقعیتش اینه که چین چیزی
برای من اصلاً غافل گیر کننده نبود به
دلیل اینکه
شیوهای که جامعه ما داشت بهش حرکت به
سمتش حرکت میکرد درد
به همین جا میانجامید ولی این به هیچ وجه
از دردناک بودنش چیزی
نمیکاهه و انسان بهد زده همین طور ما هم
که دور هستیم از این دور نگاه میکنیم و
باور نمیکنیم که داریم اینطور مملکت در
آتش میسوزه به هر حال
واقعیت اینه که اگر بخوایم صرفاً
یک
به اصطلاح غصه خوردن و
دست حسرت رو گزیدن
اکتفا نکنیم
باید فکر کنیم باید فکر کنیم و در حقیقت
راهی پیدا بکنیم برای مهار این آتشی که در
کشور ما شعله شده و شرط اینکه ما بتونیم
کاری بکنیم یم اینه که بتونیم مشکلو
بفهمیم به نحوی که
نقشی که خودمون داشتیم در به وجود اومدن
این مشکل رو به خوبی درک بکنیم ما و اون
چیزی که به واسطه عمل ما یا ترک عمل ما به
این وضعیت انجام میده اون رو در حقیقت
اصلاح کنیم چون اصلاح این وضعیت به این
هست که آدمها یک شکل دیگری
فکر کنن یه شکل دیگری تصمیم بگیرن یه شکل
دیگری رابطه برقرار کنن و در نتیجه تک ما
ایرانیها
مسئولیم که
در رفتار خودمون در ذهنیت خودمون
جستجو بکنیم و ببینیم که چه چیزی
میتونسته ما رو به اینجایی که هیچ کدوم
نمیخواهیم
درش باشیم برسون من
قبلاً صحبت کردم راجع به به اصطلاح
ویژگیهای
فکری و به اصطلاح
ذهنیت ایرانی ولی برای اینکه برای شما
توضیح بدم که چه شکلیه
براتون از آزای برلین میخونم که جامعه در
حقیقت ذهنیت
روسها رو توصیف میکنه
و بعد میبینید که ما چقدر
زندگیمون ذهنیتمون به روزها شبیه. بر خلاف
اونچه که تصور میکنیم که خیلی دوست داریم
اروپایی و غربی و اینا باشیم اتفاقاً به
روسا خیلی شبیه. میدونید که ما مدرنیته
رم بیشتر از روسا گرفتیم و حالا یعنی از
یکی از چیزای دروازههای اصلی مدرنیتی در
ایران
روسها بودن و مخصوصاً
شیوه که اینا با مدرنیته برخورد کردن
شیوهی که جامعهشون از به اصطلاح
ساختار سنتی تزاری به با انقلاب به اصطلاح
یا مدرنیزاسیون شکل و شتاب دیگری داده
بسیار شبیه ماست روشنفکراشون شبیه ما هستن
یعنی شبیه روشنفکرای ما هستن و مردم
عادیشون خیلی به اصطلاح ذهنیتشون شبیه
ماست من از کتابی که
آیز برلین میدونید که آیز برلین به دلیل
که خودش از اروپای شرقی بود خیلی تعلق
خاطر داشت به روسیه و خب مخصوصاً قرن
نوزدهم ش یعنی قرینی که برای ما هم خیلی
مهمه و خیلی در اینباره تحقیق کرد یه کتاب
نوشت به نام متفکران روس و یک سفر هم کرد
به شوروی و با
مجموعه از نویسندگان و هنرمندان شوروی
صحبت کرد که مخالف کسانی که مخالف بودن و
بعد کتابی نوشت به نام
ذهن روسی حالا این ترجمه کرده ذهن روسی در
نظام شوروی اون عنوانش هست سویت مایند که
یک ذهن انسان
به اصطلاح اهل شوروی چگونه میاندیشه خب
اینم در حقیقت بر اساس
تحقیق یه دراز دامنی که داشته راجع به این
فرهنگ و همین طور
گفتگوی مفصلی که داشته با روشنفکران
برجسته اونجا و این کتاب خیلی خوندنیه و
خوشبختانه به فارسی هم آقای رضا رضایی
ترجمه کرده و در فارسی هم میشه خوند من از
روی این ترجمه برای شما
بخششو میخونم تا ببینید چقدر این به ما
شبیه هست و در حقیقت
راحتتر آدم میتونه خودش رو ببینه
خوشتران باشد که سر دلبران گفته آید در
حدیث دیگران یعنی وقتی شما در دیگران
میبینید در نمونه دیگه میبینید انگار که
در آینه تماشا میکنید
میگه که
اگر صلاحیتی برای حرف زدن درباره اتحاد
شوروی داشته باشم صرفاً برمیگردد به
اینکه شمهای زبان روسی میدانم و ۴ ماه
هم در روسیه بودم. از این رو برداشتهای
مرا باید گزرا یا شتابان تلقی کرد.
من از تعبیر عایقسازی
استفاده کردم نه جداسازی انزواطلبی
بونم من دارم
درست میکنم
بله میگه که من از تعبیر
عایقسازی
بذارید یه ذره از عقبتر بخونم
میگه که
داره راجع به پاسترناک صحبت میکنه و بعد
میگه که این
دریافتش از میگه
نصرش نصر نصرنویس نیست بلکه نصر شاعر است
با همه قوتهایش و ضعفهایش دیدگاه دیدگاهش
دریافتش از زندگی برداشتش از سیاست ایمانش
به روسیه اعتقادش به انقلاب
و به دنیای جدیدی که از راه میرسد همه
اینها بسیار عمیق است وضوح و بروز نگر
نگرش شاعرانه محض را دارد. پاسترناک آخرین
نماینده عصر نقرهای ادبیات روس است و نیز
بزرگترین نماینده آن. بعید میدانم از
نظر استعداد قوه حیات صداقت بیخطشه و سها
و شهامت و استحکام اخلاقی کسی در جهان به
پای او برسد. حالا شهروندان شوروی چه با
دیدگاههای موافق باشند چه نباشند به وجود
او افتخار میکنن.
پاسترناک هم نزد کمونیستها محترم است هم
نزد غیر کمونیستها. اگر صلاحیتی برای حرف
زدن درباره اتحاد جم شوروی داشته باشم
صرفاً برمیگردد به اینکه شمه زبان روسی
میدانم و ۴ ماه هم در روسیه بودم. از این
رو برداشتهای م را باید گزرای شتابان
تلقی کرد. من از تعبیر عایقکاری استفاده
کردم. نه جداسازی یا انزواطلبی زیرا
انزواطلب صفتیست برای روحیه آن عده از
آمریکاییهایی که ترجیح مدهاند خود را به
کلی از دنیای خارج جدا نگه دارند. در حالی
که روسیه چنین دیدگاهی ندارد. روسیه آماده
است در روابط بینالمللی ایفای نقش کند
اما ترجیح میدهد که کشورهای دیگر کاری به
کارش نداشته باشند. به عبارت دیگر روسیه
خودش را در برابر بقیه دنیا عایق میکند
بدون آنکه راه انزوا در پیش بگیرد.
بعد میگه دلایل کلی بیاعتمادی روسیه به
غرب برای ما آشناست. روسیه هیچگاه مدت
طولانی جزء اروپا نبوده. حالا اینو توضیح
میده.
میگه یکی از علتهای دلهره و هراس روسی از
غرب
برمیگردد به توضیح خودشان درباره تلقی
روسها از اروپا و بهخصوص بریتانیا. نگرش
کنونی روسیه میراثیست از یگانه تبیین ممکن
درباره توسعهطلبی گسترده امپراتوری
بریتانیا در قرن نوزدهم. روسها میگویند
کشوری به این کوچکی چگونه توانسته است در
کل پهنه خاک قدرت خود را مستقر سازد؟ این
سؤال یک جواب یک جواب بیشتر ندارد. در
درون مرزهای این جزیره کوچک نوعی تمرکز
خارقالعاده فکر و انرژی هست که در خدمتی
دراز مدت و ماکیاولی قرار گرفته است. برای
روزها که خودشان را غولهای دست و پاچلفتی
میدانند و نیز سر به هواهایی که در عوض
احساس و عاطفه در آن میجوشد، این تئوری
کمکم قوام پیدا کرده و به واقعیت بدل
شده. روسها تصور میکنن هر اقدام سرسری
بریتانیا هم جزئی از یک نقشه درازمدت است.
میگوین اگر اینطور نبود چگونه بریتانیا
توانسته به چنین قدرتی دست بزند؟
یعنی تئوری توطعه دارن راجع به جهان
کاملاً با چیز نگاه میکنن با بدبینی نگاه
میکنن
بعد میگه که روسها گرایش دارن به اینکه
برای توضیح دادن رفتار بریتانیاییها
فرمول سادهای درست کنن اما بریتانیاها
بریتانیاها بریتانیها
مردم بریتانیا هم از انگیزههای شوروی
تعبیر گمراه کنندهای دارند. اتحاد شوروی
را نباید صرفاً با سیمای ایوان مخوف و پتر
کبیر به اضافه نوعی جهانبینی شرقی در نظر
گرفت. دیدگاهها و روشهای اقتصادی و
اجتماعی روزها بنیادین است. اما این مسئله
مهم ما با آنها نیست. تعارض اصلی ما
برمیگرد به مسئله آزادیهای مدنی. در
اتحاد شوروی آزادیهای مدنی منوت به
تصمیمگیریهای دلبخواهی هستند. مانند
ارفاق کردن به شاگردهای مدرسه. تأکید
بریتانیا بر آزادیهای مدنی را نوعی دفاع
سیاسی در برابر روند نابودی جامعه
سرمایهداری میدارند که محتوم اما باز هم
دارای تواناییهاییست که دارای
تواناییهاییست. این نکته در قضیه اندونزی
آشکار است. پس اینا فرقشون با اون چیزی که
نمیتونن درک بکنن مسئله آزادی مدنیست در
بریتانیا و و این مسئله رو خود این آزادی
وجود آزادی رو اونجا یا ترویج اون آزادی
رو
کاملاً در جهت اهداف توسعه طلبانهشون
میدن.
خب بعد
توضیح میده که چی میگذره در اونجا
تا میرسه به
اینکه یکی از چشمگیرترین ویژگیهای فرهنگ
مدرن روس خودمحوری عجیب آن است.
دقت کنید که ببینید شباهتی ما با اینا
داریم یا نه. مسلماً هیچ جامعهای سراغ
نداریم که به این شدت دلمشغول خود بوده
باشد. دلمشغول سرشت و سرنوشت خود. از سال
۱۸۳۰ تا به امروز تقریباً موضوع همه
نوشتهها در روسیه خود روسیه بوده است.
رماننویسان بزرگ و نیز بسیاری از
رمانویسان دیگر همچنین بیشتر شخصیتهای
رمانهای روسی مدام به روسیه میاندیشند.
نه فقط به مقصودها و منظورهای خود به
عنوان فرد بشر یا عضو خانواده یا طبقه یا
حرفه و شغل بلکه به موقعیت یا وظیفه آینده
خود به عنوان روس عضو جامعه منحصر به فردی
با مسائلی منحصر به فرد این دلمشغلی ملی
را در میان رماننویسان و
نمایشنامهنویسانی میبینیم که دیدگاههای
بسیار متفاوتی دارن معلم مذهبی معلم مذهبی
دغدغهمندی مانند داستایوسکی
معلم اخلاقی مانند تالستوی هنرمندی مانند
تورگنیوف که در غرب او را متعهد به
الگوهای روانشناختی و زیباشناختی عام و
لایزال میدانن و نویسنده که نویسنده غیر
سیاسی مانند چخف همه و همه در تمام عمرشان
سخت دلمشغول مسئله روسیه بودن مبلغان و
مروجان مورخان تئوری پردازان سیاسی
نویسندگان موضوعهای اجتماعی نقادان ادبی
فیلسوفان و متعلان، شاعران همه و همه
بیستثنا به تفصیل درباره چیزهایی بحث
میکنن. نظیر اینکه روس بودن به چه
معناست، فضیلتها و رسلتها و تقدیر فرد و
جامعه روس چیست؟ و از همه مهمتر نقش
تاریخی روسیه در میان ملل کدام است؟
بهخصوص ساختار اجتماعی آن خود ویژه است یا
برعکس شبیه بقیه سرزمینهاست
و این
خودحوری به چه معناست؟ دقیقاً به این معنا
نیست که منزوین یعنی کاری به دنیا ندارن
بلکه به عکس تمام دنیا رو از زاویه خودشون
میبینن. میگه که
ناکامیهای روسیه همه برمیگردد به نوعی
تفاوت
نامون با زندگی ملتهای دیگر. یعنی خودشون
رو جدایی از ملتهای دیگه میدونن. میگن
قوانینی که بر مثلاً ما ایرانیا میگیم نه
ایران فرق میکنه با بقیه جاها. ایران نه
نه هم مشکلش فرق میکنم، راهحلش فرق
میکنم، ق گذشتهش فرق میکنم. این تفاوت
نایمون با زندگی ملتهای دیگر نوعی چشم
فروبستن به این یا آن قانون کلیست که بر
همه جوامع حاکم است و روزها به ضرر خود آن
را نادیده میگیرند. یعنی ما در وقتی
میگیم که
اگر شما به علم باور دارین یا علاقه دارین
یعنی میخواین جامعه صنعتی بشه جامعه از
نظر اقتصادی توسعه پیدا بکنه این علم خب
علوم انسانی هم علمن یعنی برای سیاست برای
مدیریت برای جامعه شما باید به صورت علمی
نگاه بکنید میگن نه اونا رو ما خودمون تو
فرهنگ خودمون داریم یعنی به علمی بودن
اونچه که اونها رو محتاج کنه به اصطلاح
تغییر وضعشون بکنه اصلاً باور ندارن علمو
تا اونجایی میخوان که یک قدرت یا ثروت
مادی بهشون میده
نویسندگان کشورهای غرب خیلی وقتها که
آثار هنری و تعلیمی خلق میکنن با نظریات
روزمره یا نظریات روزمرهشان را بیان
میکنند لزوماً درگیر این مسئله نیستن که
آیا موضوع را در زمینه تاریخی یا اخلاقی
یا متافیزیکی صحیح شیدن یا نه؟ یعنی اینجا
وقتی که طرف نظریه میده یا کتاب مینویسه
دیگه براش مهم نیست که کی اینو نقد
میکنه. طرف که نقد کرده مثلاً اهل
پاکستان بوده یا اینکه اهل آمریکا بوده یا
اینکه نمیدونم مذهبش چیه.
آیا به آمریکا علاقه داره ضد یعنی ابدا
این چیزا مطرح نیست. وقتی که تو در ساحت
دانشگاهی شما فعالیت میکنین همه چیز برا
معیار دانشگاهی سنجیده میشه در نتیجه
اینکه این موضوعو من انتخاب بکنم اون
موضوعو انتخاب بکنم این برای سرنوشت
نمیدونم
کشورم چی میشه به به این شکل نیست به خاطر
اینکه اون میدونه که سرنوشت کشورش به علم
بستگی داره در نتیجه براش مهمه که تابعندی
علمی باشه
در روسیه اکسند صدق میکنه. هیچ نویسنده
جدی و متینی به ذهنش خطور نمیکرد که قدمی
بردارد بی آنکه به این مسئله اندیشده
اندیشیده باشد که کارش ربط مناسب
و قائ دارد یا نه. یعنی کارایی که ما تو
دانشگاه میکنیم کارای روشنفکریه دیگه.
همش سوژههایی که انتخاب میکنیم یا برای
صحبت کردن یا کتاب نوشتن یا ترجمه کردن هم
باید یه چیزای خیلی
مربوط به یه چیزای خیلی مهم باشه و بزرگ
یعنی به مقصود آدمیان در کره خاکی
میپردازد یا نه وظیفه همه کسانی که مدعی
بودن میبینن و میفهمن که اوضاع شخصی یا
اجتماعی یا ملیشان چیست و شجاعت روبهرو
شدن با این اوضاع را داشتن این بود ربط
مسائل مقت مقتضیه ربط مسائل مقتضی به راهی
که جامعه یعنی روسیه بیبرگشت در پیش گرفته
است در مرحله خاص تاریخی از تکاملان جامعه
خب این بسیار فضای رمانتیکی درش در برای
اونها ایجاد میکنه و میگه که
حقیقت امر این است که اکثر روشنفکران
تحت تأثیر این اعتقاد بودن که همه مسائل
به همدیگه ربط دارن و در نتیجه وقتی که
میخواستن مثلاً فرض علوم انسانی رو وارد
کنن سعی میکردن که اینو بگن ما ما خودمون
فلسفه خودمونو داریم و ما خودمون علوم
انسانی خودمونو داریم و در حقیقت بومی
میکردن
و
در نتیجه به هیچ وجه
طبق قواعد
یعنی به راحتی میتونستن هر قاعدهای رو
که در علم مخصوصاً علوم انسانی یا در عرف
بینالملل میتونستن که به نفعشون نبود و
میتونستن نادیده بگیرن نادیده میگرفتن
و اون رو توجیه میکردن با اینکه این در
حقیقت به نفع ماست یعنی روشنفکرای ما وقتی
که تحصیل میکنن
همه چیزو درست میفهمن ولی وقتی که فکر
میکنن به ایران تمام اون ا به اصطلاح
اونچه که آموختن و اونچه که درس دادن همش
فراموش میکنن میگه که خب این باعث میشد
که همه شکست بخورن نتونستن نتونن چیزی
تولید کنن و در نتیجه این مرعوب شدنشون در
در برابر غرب به شکل یک زخم کهنه و یک مرض
مزمن باقی میموند.
یکی از بارزترین تفاوتهای اتحاد ج شوروی
با غرب این بود که در روسیه کسانی که در
این بحثها مغلوب میشدن از همان ابتدای
رژیم در بهترین حالت وادار به سکوت میشدن
و در نتیجه شما اپوزیسیون
اتحاد جماییر شوروی هم چون درخت درست با
همین
روش با همین منش سعی میکرد که در برابر
حکومت بایسته و مقابله کنه
اون هم به شدت
شکست میخورد و و چون که شکست میخورد
مجبور بود که خودش رو در مقام قربانی قرار
بده و به عنوان قربانی تبدیل به قهرمان
بشه خب این هم متفکران روسش رو و هم این
کتاب رو بخونید خیلی شباهتهای زیادی
خواهید یافت بین ما و روسیه و اینکه خب ما
هم مثل روسیه خیلی ادعایی
امپراتوری داریم و ادعایی این داریم که
ایران کشور
به اصطلاح یک ملت دولت کهنه ولی کشورای
منطقه همه
جدیدن و همین حرفا که
شنیدهاید و میزنن خب این وضعیت باعث شده
که در این ۱۵ سال که مدرنیته وارد شده نه
مدرنها توانستند
مسائل خودشون و چالشهای خودشون رو بفهمن
و برش غلبه کنن و در نتیجه موفق بشن و نه
سنت یعنی کسانی که نماینده سنت بودن و
اونچه که در
ایران امروز میگذره نشان دهنده مرگ سنت و
مدارنیده هر دوست یعنی اینکه نشون میده که
ما اگر بخوایم به اون شیوه ۱۵۰ سال گذشته
خودمون رو سنتگرا بدونیم و نمای نماینده
سنت و نگهبان سنت یا خودمون رو به اصطلاح
تجددگرایی بدونیم که وظیفه خودمون
میدونیم که جامعه رو به اصطلاح مدرنیزه
کنیم هر دو به شکست برخورده یعنی شیوهای
که ما مدرنیته رو میخواستیم تحقق ببخشیم و
شیوهای که میخواستیم جامعه رو بر اساس
سنت بسازیم هر دو شکست خوردن و و باید مرگ
سنت و مدرنیته ایرانی باورمون بشه هه به
قول
مارکس میگه که این جنازه رو باید دفنش
کنیم جنازه سنت این جنازه که ۱۵۰ ساله رو
دوش ما سنگینی میکنه و مدام هم میخوایم
نادیده بگیریم یعنی نه اون آخونده به روی
خودش میاره که تمام اون سیستم فکریش منسوخ
شده نه روشنفکره
قبول میکنه که این شیوهی که در پیش گرفته
به هیچ وجه به جایی نمیرسه و میبینید که
الانم این
کسانی که در حقیقت طرفدار آقای پهلوی هستن
میخوان دوباره برگردن به سیاست زمان پهلوی
یعنی اقتصاد و
اقتصاد و توانایی نظامی ایران افزایش بدن
و بعد این میشه و آزادیهای فردی و این
میشه برای اینا میشه در حقیقت جامعه
آرمانی
خب این به چه معناست به این معناست که در
چیزی شکست خوردیم که
بسیار بنیادیست و ریشه داره و در نتیجه حل
قضیه یا
مواجهه با قضیه هم نیازمند یک مواجهه جدیه
مخصوصاً الان که بحث مرگ و زندگیه یعنی
الان کسانی که در ایران هستن جدایی از
اینکه اونهایی که در ایران هستن و هر کس
که در ایران
در
برابر برابر به اصطلاح چنین وضعیتی قرار
داره و آسیب میبینه حتی زخمی برش
مینشینه اون زخم بر تن همه ایرانیها
مینشینه چه خارج و چه خ داخل ولی مسئله
اینه که دیگه ایرانی در کار نخواهد بود
یعنی ما الان با کسی مواجه هستیم آقای
ترامپ که معتقده داره جنگ آخرالزمانی
میکنه به ارتش گفته جنگ آخرالزمانیست و
کسی جلودارش نیست و در نتیجه میتونه بره
تا ویرانی مطلق ایران چون
چند بارم تهدید کرده پس ما چندان فرصتی
نداریم برای مجامله و تعارف با خودمون و
سهلنگاری به اندازه کافی این نسلحه عصر
جدید
به اصطلاح خیلی سهرنگاری کردن و خودمون هم
کردیم و به اینجا رسیدیم
و باید خیلی جدی برخورد بکنیم و مسئله
اینه که ما فقط تنها در صورتی میتونیم با
این وضعیت روبهرو بش بشیم که بدونیم چه
چیزی در وجود ما رفتار ما و نوع نگرش ما
بوده یا نبوده که چنین چیزی
ممکن شده من
به دو معتقدم دو چیز هست که اساس
تواهی جامعه ایران هست و اگر بخوایم ادامه
بدیم هرگز حاضر نخواهیم هرگز توانایی
نخواهیم داشت که بتونیم از خاکستر این جنگ
سربلند کنیم. یکی توهمه.
ما درباره بسیاری چیزها توهم داریم راجع
به خودمون، راجع به گذشتمون، راجع به
آیندهمون، راجع به غرب، راجع به کشوی
منطقه و این توهم باعث میشه که ما یک سری
پیشفرضها و پیشداوریهایی داشته باشیم که
ما رو از شناخت بینیاز میکنه. یعنی
انقدر برای ما مخصوصاً با وجود این
رسانههای
اجتماعی و تلویزیونهای ماهوارهای انقدر
برای ما قضاوت کردن راجع به همه چیز آسون
شده و فرق بین نظر شخصی و نظر سنجیده
حاصل مطالعه و تحقیق برامون یکیه. یعنی ما
خودمون رو محیق میدونیم که راجع به همه
چیز نظر شخصی خودمونو بدیم و بر اساس اون
عمل کنیم و بر اساس او دیگران رو قضاوت
کنیم بر اساس او نسبت خودمونو با دیگران
تعیین بکنیم
مثلاً میگه که نظ به نظر من دموکراسی اینه
یعنی انگار که دموکراسی یه چیزیست که خودش
درست کرده نظرش راجع به اون اینه و اصلاً
توجه نداری به اینکه دموکراسی رو اگر
بخوای نظر بدی خب باید مطالعه بکنی باید
حالا تاریخشو بخونی تئوریشو بخونی
تجربهها رو بدونی در نتیجه وقتی که با
مشکل خودش هم روبهرو میشه خودش رو بینیاز
از هرگونه پرسشی میدونه و درست بر اساس
همون قضاوتهای بیبنیاد خودش با
مشکل مواجه میشه و در نتیجه او کاملاً
معلومه که سرانجامش چی هست تکرار اشتباه و
تکرار اشتباه و تکرار اشتباه تا اینکه
خودشو از بین ببره یکی توهمه و دیگری هم
توهما که ما این راجع به اسلام ساختیم
راجع به ایران باستان ساختیم راجع به
نمیدونم همه این چیزایی که راجع به
گذشتمون ساختیم و الان ساختیم در زمان حال
ساختیم و اونها رو گذشته خودمون تصور
کردیم موجب شده که ما در زمان حال در
حقیقت منجمد بشیم و نتونیم حرکت بکنیم
این گذشته که در زمان حاضر ساخته شده حالا
کی ساخته مهم نیست انقدر برای ما اهمیت
پیدا کرده که شکوه و عظمتش انقدر برای ما
مهمه که میخوایم مدام به رخ دنیا بکشیم
که این شعر ما بهتره فردوسی ما بهتره
نمیدونم ایران ما بهتره اخلاق ما بهتره
فرهنگ ما بهتره بهتره و شکوه این گذشته که
کاملاً ساختگیست باعث شده که ما عاشق
تصویر خودمون بشیم یعنی عاشق تصویری که از
خودمون درست کردیم که فکر میکنیم در
حقیقت
ما از نوادگان کوروشیم و ما یک رشته
ارتباطی با ۵ هزار سال پیش داریم عاشق
خویشید و صنعت کرد خویش به قول مولوی دم
ماران را سر مارستش عاشق خودم خودشیفتگی
بسیار شدید و این موجب این شده که شما هیچ
ارتباطی با کش حالا داخل ایران کسانی که
در به اصطلاح شهری بزرگ زندگی میکنن در
مرکز زندگی میکنن هیچ نیازی نمیبینن که
با مردمی که در استانهای دیگه استانهای
مرزی
و مناطق دیگه زندگی میکنن هیچ کدونه
ارتباط داشته باشن در نتیجه اون کسی که در
تهرانه خبر نداره که در سیستان بلوچستان
آب نیست یا در اهواز غبار داره مردمو
میکشه. هیچ متوجه نیست. یعنی هیچ براش
مسئله نیست و به همین نسبت براش اصلاً مهم
نیست که در منطقه چه میگذره. همسایهش در
افغانستان، در سوریه، در عراق اصلاً
اخبارشو دنبال نمیکنه. یعنی براش مهم
نیست. یعنی تصور نمیکنه که ممکنه بسیاری
از مشکلاتی که ما باهاش مواجه هستیم
مشکلاتی باشه که منطقهای باشن و در نتیجه
من اگر بخوام راجع بهش فکر کنم بهتره که
ببینم که اون استاد دانشگاه
ترک ترکیه اون متخصص ترک اون چی فکر
میکنه؟ مسئله محیط زیست، مسئله آب، ۱۰۰
تا مسئله دیگه ابدا همچین نیازی
نمیبینیم. ابدا خودمون رو محتاج به
اصطلاح داد و ستد فکری و آگاهی از
پیرامونمون نمیدونیم. در مورد غربم ما در
مورد غرب یک سری عقادی داریم. یعنی من
دارم راجع به روشنفکران عظیمشأن دارم صحبت
میکنم. یه سری عقاعد داریم. حالا یه
موقعی رفتیم درس خوندیم و اینا یه عقادی
داریم و بقیه عمرمون بر اون عقاعدو مثل
اصول مذهبی
در براش وافشاری میکنیم و ابدا نیازی
نمیبینیم به اینکه
بدونیم که در غرب این نظریهها چیز نیستن
عقیده نیستن مقدس نیستن اینا نظریه یعنی
چی؟ یعنی شما مدام باید در جریان تحول
علمی باشین. مدام باید بدونین که چه
اتفاقی داره میگذره و در نتیجه میتونیم
مثل آقای طباطبایی
تصمیم بگیریم که هگلی فکر کنیم و هیچ کاری
نداشته باشیم به اینکه بعد از هگل چه
اتفاقی افتاده و چرا؟ چون میخوایم یه
چیزی بسازیم به نام ملت، یه چیزی میخوایم
بسازیم به نام امر ملی، نمیدونم از این
یه ایدئولوژی به اصطلاح ناسیونالیستی
میخوایم بسازیم، میریم انتخاب میکنیم اون
کسی رو که میتونه نظراتش برای ما به درد
بخوره. در حقیقت نه اینکه ما اون نظر هگلی
فکر بکنیم، بلکه از فکر هگل استفاده کنیم.
در نتیجه میایم یک حرفایی میزنیم که
اصلاً هیچ ارتباطی به این دنیا نداره.
یعنی در زمانی که در عصری که دانشگاه در
غرب به شدت در بحران هست آموزش عالیهای
اجوکیشن به شدت در بحران هست هزاران هزار
کتاب و نظریه هست راجع به به اصطلاح
انحطاط
انحطط علم و همه اینها ما از یک دانشگاه
ملی صحبت میکنیم که ایدهش مال قرن نوزدهم
مالبولت یعنی اصلاً چیزی که گذشته در
۲ قرن گذشته از اون دوران امکان اون اون
چیزی که هامولد میگه اصلاً این دیگه وجود
نداره ولی برای ما رویاست رویای ما اروپای
قرن نوزدهم و یا اینکه کسانی دیگه
این نمونهست و میگی به اصطلاح ما چون که
علم رو به شیوه علمی
باهاش برخورد میکنیم علمی هم که میآموزیم
برای این میاموزیم که باش ایدئولوژ
ایدئولوژی بسازیم در نتیجه در دانشگاهها
در مخصوصاً رشته های علوم انسانی ما روش
رو به صورت غیر روشناسی روششناسانه به کار
میبریم. یعنی از روش استفاده میکنیم
برای اینکه به یه چیزی که خودمون از قبل
میخوایم برسیم برسیم. در حالی که روش
اصلاً چنین چیزی نیست. اون چیزی که روش رو
روش میکنه اینه که شما رو قادر میکنه به
دیدن. ولی ما همونی رو که به اصطلاح یک
دانشجوی غربی استفاده میکنه برای دیدن ما
استفاده میکنیم برای ندیدن. یعنی برای
اینکه چشم ما رو بپوشونه بگه اون که تو
سرته اون واقعیته نه اونچه که در بیرون.
خب این توهم مسئله مهمیست
و در عصر ما
خب
نقد جامعه و نقد به اصطلاح
هر فرهنگی یه چیزیست یه بخشی از زندگی
روزمره غربیه ولی برای ما نقد کاملاً ما
رو چیز میکنه کاملاً ما رو از
حالت عادی خارج میکنه و با حالت
تدافعی یا پرخاشگرانه
فکر میکنیم که نقد کردن یعنی اینکه من یک
عیبی دارم و من دارم مقایسه میشم با یک
طرف دیگه که اون اون عیبو نداره فرهنگ
ایرانی فرهنگ در حقیقت اخلاقیه یعنی پاکی
و حالا پاکی روح و پاکی بدن یک وسواس
بسیار شدیدیست در این فرهنگ از زمان زرتشت
به بعد در نتیجه
خطا کردن درش پذیرفته نیست چون کهه شما یا
بر حقی یا
در برابر حقی یا حقی یا باطل و یک خطا شما
رو در
به اصطلاح اردوگاه اهریمن قرار میده و شما
مدام مجبوری که خطاهای خودت رو نه فقط در
برابر دیگران بپوشونی که در برابر خودتم
بپوشونی به روی خودت خودت نیاری در سنت ما
چیزی به نام اعتراف وجود نداره در
به اصطلاح فرهنگ غربی خب مسیحیت این سنت
اعترافش بسیار مهمه اگر ما در مسیحیت در
غرب زندگینامه داریم زندگینامه خودنوشت
داریم روانشناسی داریم همه اینا ارتباط
داره به سنت اعتراف و بعد از اینکه حالا
عصر جدیدم میشه اون اعتراف فی که
قبلاً وجه مسیحی داشت و پیش کشیش انجام
میشد تبدیل میشه به زندگینامه خودنوشت
آتوبایوگرافی و شما در برابر تمامی مردم
خوانندگان اعتراف میکنید و بنابراین
و زندگینامه اونها غیر از چیزایی که ما
تو فارسی مینویسیم برای خودمونا اونی که
اون مینویسه فقط و فقط باید اون جنبههای
انسانی خودش یعنی خطاهای خودشو بنویسه اگه
یکی کسی بی اتوک گرافی بنویسه همشو از
خودش تعریف کنه خب
جایی نخواهد داشت اینجا پس توجه به
نقطههای ضعف ا یعنی چی؟ اون وجه انسانی.
انسان یعنی کسی که خطا میکنه. انسان یعنی
کسی که مرتکب شر میشه. انسان یعنی کسی که
میمیره. انسان کسی که پیر میشه ناتوان
میشه. شکننده است. این شکنندگی این
خطاکاری این به اصطلاح میرایی اینا
انسان یعنی این اگر این نباشه که میشه
خدا. در نتیجه ما
در فرهنگ خودمون میدونیم که خوب چیه. خوب
انسان کاملو میشناسیم ولی نمیدونیم بد
چیه. بدی رو نمیشناسیم. یعنی نمیتونیم
بگیم که
از کجا بفهمیم که این بده. چون ما اصلاً
راجع به بدی حرف نمیزنیم.
بعدی تابو تابوئ شهر تابو تاریکی در جایی
نیست که شما بری ببینی که و انس و انسان
ایرانی انسان روشناییه فلسفه اشراق دیگه
مدام میخواد در روشنایی محض باشه در
روشنایی محض شما نه تنها خودت رو نمیبینی
که هیچکسو نمیبینی چون روشنایی تمام
تمایزها رو از بین میبره و در نتیجه خودت
توهم این توهم به
چیره میشه که تو با اون نور یکی هستی همون
چیزی که هدفش هست هدف فلسفه ما در حقیقت
رفتن به سمت یگانهست در فلسفه در اندیشه
غربی چون کهه فرض بر اینه که انسان قادر
نیست به حقیقت دست پیدا بکنه پس تنها کاری
که میتونه بکنه اینه که خطاهای خودشو
بشناسه شر خودشو بشناسه بدیا رو بشناسه
نقطههای ضعفو بش بشناسه به همین دلیله که
همون طور که در رنگها شما میبینید در
زبانهای اروپایی
نامهای بسیار زیادی هست یعنی رانس رنگها
و طیف رنگها رو بیشتر از ما تشخیص میدن
همین طور درباره
روح انسان و
اندیشه انسان و عمل انسان
به کتگوریها یا مقولههای بسیار زیادی
توجه میکنن که
انواع و اقسام بدیها رو نشون بده. مثلاً
فرض کنید وقتی از
حسادت حرف میزنن چند جور حسادت هست وقتی
که از مثلاً نمیدونم
از هر بدی که حرف از حماقت که حرف میزنن
این حماقت انواع و اقسام داره یعنی چون
موضوع اصلیشون دیدن شره و اونچه که واقعیت
داره شره ما در جهانی هستیم که جهانیست
مادی محدود ناپایدار مدام
در معرض
به اصطلاح از بین رفتن ما خود انسان هر
نفسی که میکشه یک قدم به مرگ نزدیک میشه
پس اونچه که براش مهمه اینه که شر رو
بشناسه و با شناختن شر هست که او میتونه
به خودش رو نجات بده میتونه روح خودش رو
نجات بده میتونه جامعه بسازه نه با
دانستن خوب
چون دانستن خوب اصلاً به تنهایی کافی نیست
اصلاً ما نمیتونیم بدونیم ما نمیتونیم
بدونیم که سعادت چیه ما نمیتونیم بدونیم
که فضیلت چیه ما نمیتونیم بدونیم که
حقیقت چیه ما فقط و فقط از راه اون چیزی
که حقیقت نیست میتونیم یک تصوری داشته
باشیم راجع به حقیقت ما من از راه نداشتن
یه چیزی میتونم حس کنم که این چیه و برای
غربیها به به این دلیل تفکرشون تفکر
عدمیه نگاتیوه یعنی اگر بخواد به بدونه که
هستی چیه باید بتونه نیستی رو تجربه کنه و
تصور کنه زمانی هستی رو میتونه بفهمه که
نیستی رو بفهمه زمانی میتونه شب رو بفهمه
که روزو بفهمه زمانی میتونه داشتنو بفهمه
که از دست دادنو بفهمه به همین دلیله که
در فلس در به اصطلاح فرهنگی غرب خانه
اونجاییست که سفر آغاز میشه این تعریف
خانهست یعنی خانه جاییست که سفر رو تو از
اونجا آغاز میکنی اما زندگی تو سفره و تو
سفر میکنی برای اینکه باید بری چی به
اصطلاح جهان رو ببینی و و برای دیدن برای
شنیدن برای آموختن تو نیازمند یک سرزمین
بیگانهای نیازمند غریبهای نیازمند اون
چیزی هستی که توجه تو رو برانگیزه ولی تو
سفر میکنی خانه رو ترک میکنی اما خانه
رو همیشه با حس نستالژی که در وجود تو
زنده به یاد میاریم. یعنی به همین دلیله
که غربیها تصورشون از خانه و حس به
اصطلاح تجربهشون از خانه، درکشون از خانه
بسیار بسیار عمیقتر از ماست که خانه رو
ترک نمیکنیم. خانه براشون یک معنای بسیار
بنیادی داره. همین مفهوم هوم کامینگ برای
در هومرد یکی از مهمترین استارههاست
فرهنگ غربی. خب
در نتیجه ما هر چقدر که در فرهنگمون در
جامعهمون در تاریخمون دچار مشکلات بشیم چه
فرد چه جامعه نمیتونیم
تشخیص بدیم که
این مشکل چیه نمیتونیم راجع بهش صحبت کنیم
نمیتونیم راجع به حرف بزنیم در نتیجه ما
دچار مشکلاتی میشیم که ممکنه
در طی مدت درا راضی
فهمیده نشن. بنابراین تکرار بشن. اون چیزی
که ما الان درش به سر میبریم وضعیتی که
به به سر میبریم درش درست مثل وضعیتیست
که ایرانیان دوران باستان داشتن و شکست ما
از غرب و ناکامی ما از غرب هیچ فرقی نداره
با ناکامی خشایارانشاه از غرب. به خاطر
اینکه ایرانیها هرگز درباره شکستاشون فکر
نمیکردن. حتی شکستاشونو به یاد نمی به
یاد نمیسپردن دربارش اصلاً تاریخشم
نمینوشتن اگرم مینوشتن خیلی خیلی گذرا و
خیلی محدود و به در یک چارچوب بسیار
خاص در نتیجه ما هیچ فکر نکردیم که خشایار
شاه چرا از یونانیا شکست خورد اسکندر چرا
تونست به ایران حمله کنه عربها چرا
تونستن به ایران حمله کنن مغولها چرا
حمله کردن مگر میشه که شما همه چیزو
بندازید گردن تقدیر و نمیدونم گردن مثلاً
عربها رو میگیم ما اینا یه مش سوسمارخورن
ولی چطور میشه که شما یه تمدن عظیمی داشته
باشید بعد سوسمارخورا بیان شما رو بگیرن
چطور میشه که زبان فارسی شما انقدر زبان
گل و بلبلی باشه بعد عربای بیابونی بیان
اون زبانو از بین میبرن یعنی این سؤالها
برای ما ایجاد نمیشه در نتیجه تصوری که از
تاریخ خودمون میسازیم یک تصور کاملاً
خرافیه این هیچ مهم نیست مهم اینه که این
تصور خرافی ی زندگی الانمونم خرافی میکنه
یعنی الان ما نسبت به جهان امروزمونم
کاملاً تصورات خرافی داریم و با این
تصورات خرافی توجیه میکنیم همه چیزو به
جای اینکه فکر بکنیم ما مدرنیته رو به جای
اینکه سنتو مدرن کنیم در عصر جدید مدرنیته
رو سنتی کردیم هر چیزی که داشتیم یه لیول
مدرن زدیم بشه و به این ترتیب گفتیم که ما
مدرن ما انقلابو مشروطه کردیم ما کردیم ما
اولین جامعه هستیم که چنانیم و چنینیم اگر
سنتی باشه که ما گل سرسد دنیاییم اگر مدرن
باشه که ما از همه مدرنتریم و این یعنی
که همین جا که هستیم بمون نیازی به حرکتی
نیست نیازی به تغییری نیست و کجا میخوایم
بریم اگر همه چیز خوبه اگر ما خوبیم اگر
دیگران مشکل دارن و مشکل از دیگرانه
وقت اون شده که ما بپذیریم که اونچه که بر
سر ما میاد محصول توهمهاییست که در ما
ریشه دوانده نسل به نسل منتقل شده یک به
اصطلاح تصورات کاذبی که راجع به خودمون
ایجاد کرده و ما رو از ارتباط
بییاز نشون داده یعنی من
آرم میاد که مثلاً فرض کنید
با بگم که فرهنگ ایران از عربها تأثیر
پذیرفته یا از ترکها تاثیر پذیر میگم اونا
از ما تأثیر پذیرفتن
به همین ترتیب من یک چیزی رو به عنوان
عقیده
درست میپذیرم
و بدون اینکه نیازمند استدلال باشه یا
برای خودم برای دیگری با دیگران بر اساس
اون عقیده موضع میگیرم. هر کس که مخالفش
حرف زد من اصلاً دیگه باش رابطمو قطع
میکنم. اول دعوا میکنیم بعد اصلاً رابطه
رو قطع میکنم و
عقیده جای اندیشه رو میگیره. در نتیجه من
فکر نمیکنم که ممکنه یه نفر بهایی باشه
ولی من از معاشرت با او از خوندن کتابای
او از دانش او و تجربه او میتونم استفاده
کنم چون من شیعهم خب من توی خانواده
روحانی به دنیا اومدم و به اصطلاح خیلی
مذهبی توی خونه آخوندا هر کتابی هست غیر
از کتابی خودشون یعنی کتابای غیرمذهبی
یعنی فقط اگه کتاب مذهبی غیرمذهبی هم
بخونن میخونن برای اینکه جواب شبهه رو
بدن ولی اصلاً براشون
مسئله نیست که آقا این درسا که داری
میخونی با این مثلاً علم دنیا چه ربطی
داره اصلاً براش مهم نیست کاملاً هنوزم که
به اصطلاح فقه میگن بر اساس درهم و دینار
و شتر و بز دارن درس میدن یعنی که هیچ
کاری ندارن این که دنیا چه خبره راحت دور
دور خودشون خونه روشنفکرا که میری
اصلاً کتاب روشنف که میرفتم هیچ کتاب
مذهبی نیست هیچ انگار یک از مذهب فقط یه
ادبیاتش براشون مونده انگار که شما در یک
جامعهای زندگی میکنی که یا تاریخی داری
که توش مذهب نبوده و چون اعتقاد نداری
بنابراین نیازی به شناختشم نداری خیلی
جالبه من راجع به زندگی بختیار رو
میخوندم شاپور بختیار رساله دکتریش راجع
به رابطه دین و دولت در ایرانه اصلاً یه
چیز مزخرفی مزخرف مزخرف
و یعنی وقتی ما یه چیزی رو بهش عقیده
نداریم دیگه جدیشم نمیگیریم یعنی میگیم
خب این که مهم نیست این که اهمیتی نداره
که دیگه این که معلومه باطله و بعد غرب در
قبال غربم همین طوره در قبال غرب هم اون
چیزی رو که میخوایم دنبالشیم و فکر
نمیکنیم که این با بقیه چیزاش ممکنه ربط
داشته باشه اگر شما بخواید قانون بگذارید
این قانون به بقیه اجزای اون جامعه ربط
داره اگر شما میخواید اقتصادشو در حقیقت
پیروی کنین از الگوهای اقتصادی نمیتونید
الگوهای اقتصادیشو از بقیه اون جامعه به
اصطلاح جدا بکنید در نتیجه ما نگاهمون به
اصطلاح نروینده یعنی یه چیزو میبینه و
اونو که میبینه همونو انتخاب میکنه و
فکر میکنه که میتونه همون کاری رو بکنه
که غربیها باهاش کردن به عبارت دیگه ما
چون که خودمون
عقیده اونچه رو که فکر میکنیم حقیقت
میدونیم یعنی میگم من چون به خدا اعتقاد
دارم پس خدا هست
من چون به جن اعتقاد دارم پس جنم هست یعنی
عقیده خودمو باقیتی که میدونم در نتیجه
نیازی نمیبینم اولاً با دیگران
گفتگو کنم نیازی ندارم گفتگو که میگم به
معنای خاص کلمه یعنی نیازی ندارم به اینکه
جهان دیگران رو بشناسم و
دیگر اینکه هیچ نیازی ندارم به اینکه
ارتباط بین این چیزهای مختلف رو که تو
زندگی انتخاب میکنم یا عقیده دارم ارتباط
اینا رو با همدیگه توضیح بدم در نتیجه در
یک جهانی زندگی میکنم پر از تناقض آقای
خمینی به
به اصطلاح فیزیک انقلاب کپرنیک هیچ
اعتقادی نداشت رسماً اعتقاد نداشت ولی یه
حکومتی ساخته بود که میخواست بمب بسازه و
اسلامو صادر بکنه به تمام دنیا هیچ اشکالی
بین اینا نمی نمیبینن یعنی به تناقض
اصلاً حساسیت نداریم ما مطلقا چون زندگی
جوری زندگی کردیم که فقهمون به سیاستمون
سیاستمون به فلسفهمون فلسفهمون به تاریخون
هیچی به هیچی ربطی نداشته و این برست
برخلاف ذهنیت غربیست که ذهنیتیست که برا
به دلیل اینکه به حقیقت
ورا انسان یعنی حقیقت بیرون انسان باور
نداره و حقیقت رو اون چیزی میدونه که شما
در دیالوگ با دیگران دیالوگی که پایان
نداره در دیالوگ با دیگران میفهمید
زیبایی حقیقت واقعیت خیر فضیلت سعادت و هر
چیز انسانی فقط و فقط در ارتباط با
انسانهای دیگه براش معنای پیدا میکنه در
نتیجه او اساساً برای زندگی کردن و برای
جامعه ساختن نیازمند
استفاده از زبان در جهت برقراری ارتباطه.
بنابراین زبان براش به عنوان یک ابزار
همواره موضوع فکر کردنه که چگونه این زبان
رو توانا کنه برای صحبت کردن، معنا دادن و
چگونه از آفتها اون رو باز بداره.
بنابراین فلسفه که
به مسئله اصلیش فهمه فهمیدنه و فهمیدن
ممکن نیست جز در دیالوگ با دیگری با
رتوریک با پوئتیک و با علوم زمانی کاملاً
همزاد و همپای همدیگه تا امروز آمدن یعنی
کسی که فلسفه میورزه یعنی کسی که
خودآگاهه یعنی به خودش آگاهه منتها این
خودآگاهی خودآگاهی زبانیست. یعنی میدونه
که این آگاهی
از جنس زبان هست. فلسفه خودش یک واقعیت
زبانیست. چیزی غیر از زبان نیست. بنابراین
اگر شما بلد نباشی فلسفی بنویسی اگر بلد
نباشی فلسفی حرف بزنی صرف بلغور کردن
اصطلاحات
ف به اصطلاح فلسفه نخواهد بود. بنابراین
فیلسوف کسیست که سبک یعنی نویسنده صاحب
سبک خود افلاطون نمایشنامه نویس بود دیگه
تمام فیلسوفان بزرگ صاحب سبکن یعنی
نویسندگانی هستن که کلمه به کلمهای که
نوشتن آگاهانه نوشتن به خاطر اینکه اونا
میدونن که اندیشه
به اصطلاح اندیشه که اصیل آتنتیک هست که
باید زبانشم آتنتیک و اصیل باشه اگر شما
بخوای باش
به اسم فلسفه بخوای تفاخر کنی و به اسم
فلسفه میخوای موقعیت اجتماعی دربیاری و
پرستیج برای خودت جور بکنی و احترام بخری
اونوقت میشه مثل ایران که هر چقدر
نامفهومتر حرف بزنی بیشتر پیدا میکنه یه
آقای علامه ج محمد تقی جعفری من مدتها
فکر میکردم که چرا به میگن علامه که هیچ
حرفش مفهوم نیست بعد فهمیدم اساساً به
همین دلیل بهش میگن علامه چون که حرفش
مفهوم نیست چون که اصلاً تو فرهنگی ما
زبان برا معنا به کار که ما حافظو در تمام
خونه همه ایرانیا میگن حافظ هست ما حافظو
میخونیم برای اینکه معناشو بفهمیم نه
حافظو میخونیم حالم میکنیم فعالم
میگیریم بدون اینکه معناشو بفهمیم اونایی
که به اصطلاح حافظشناس هستنم در معنش
موندن خب این ویژگی فرهنگ ماست در نتیجه
جامعه برای ما یه چیز طبیعیه یعنی من باشم
و نباشم من آدمای ایرونیا بخوان یا نخوان
یه چیزی وجود داره به نام جامعه ایران چون
ما یه جا به دنیا اومدیم در یک زبان و در
یک به اصطلاح فرهنگ میگه ما مثل برادر
خواهر دیگه اونا که انتخاب نکردن برادر
خواهر باشن به هر حال از غذا یه پدر پدر
مادری دارن که نمیشه تغییرش داد خواهداری
دارن که دیگه اینا کاملاً طبیعیه جامعه رم
همینجوری فرض میکنه
در نتیجه زبانی که به کار میبریم زبانیست
کاملاً زبان دوست و دشمن ما و آنها شیعه
و سنی امام حسین و یزید
خیر و شر اهورام مزدا و اهریمن یعنی
هرگونه
ارتباطی با دیگران یا باید دیگری عین من
باشه یا دیگری باید از اون بره من
نمیتونم دیگری رو یعنی شما نمیتونی اهری
منو تحمل کنی در
ایران باستان
ایرانیان جایی که زندگی میکردن مرز
میکشیدن که انیرانیا اونور مرز باشن چون
وجود او کسی که عقیده باطل داره وجودشم
خبیثه الان توی فقه ما هم اگه کسی که
کافره نجسه
کسی که کافره اصلاً شما نباید باش معاشرت
کنید نباید ح بهش نون بفروشید نباید و مال
و جان و ناموسشم حلاله خب یعنی انسان نیست
و در جامعه ما ایشون در فرهنگ ما ما هنوز
مفهوم انسان به معنای عام کلمه رو نداریم.
حقوق ما، نظام حقوقی ما اصلاً مبتنی بر
این نیست. فرق هست بین زن و مرد، فرق هست
بین
به اصطلاح سید و غیر سید، فرق هست بین
شیعه و سنی، فرق هست بین مسلمون و مسیحی،
فرق هست بین مسیح مسلمون و مثلاً خدانباور
یعنی چی؟ یعنی حقوق انسان ما باور نداریم
هنوز هنوزم که هنوزه در نتیجه در عمل
میبینید که اونا که جمهوری اسلامی که ۴۷
سال مردمو سرکوب کرده و مرگ بر اینو بر
مرگ بر اون گفته وقتی هم که ما میخوایم
باهاش مبارزه کنیم ما هم میگیم مرگ بر این
برم یعنی نمیشه که
یه طرف حقه یه طرف باطله دیگه در نتیجه چی
جامعه به مفهوم انسانی کلمه برای ما معنا
نداره جامعه به شکل طبیعی معنا وجود داره
برامون و این میتونه در
تضادهای اجتماعی رو به سمتی ببره که از
توش جنگ داخلی دربیاد از توش کشتار جمعی
دربیاد از توش جنگ دربیاد فراموش نکنید که
ایران
طولانی مدتترین جنگ در تاریخ قرن بیستم
رو ا ما کردیم جنگ ایران عراق و میشد جنگ
ایران عراق اتفاق نیفته عبدا دا چیزی نبود
که ناگذیر باشه یعنی ما یعنی جمهوری
اسلامی در تحریک صدام بسیار نقش داشت در
اینکه
حالا میخوام بگم این این فاجعهها محصول
اینه که شما
خودت یه عقیده رو درست میدونی طبق اونم
عمل میکنی با کسایی هم که هم عقیدت هستن
فقط
معاشرت میکنی خودت رو در معرض هرگونه فکر
ذکر متفاوت قرار نمیدی به خاطر اینکه اونو
باطل میگی یک ضربالمثلی هست میگن که
الباطل یذهب به ذکر
الباطل یذهب به ترک ذکره یعنی حرفی که
باطله اسمشو یعنی حرفشو نزن تا خودش
فراموش میشه
خب
این چیزیست که انقلاب ایرانو به وجود آورد
یعنی چی یعنی ایران وقتی مدرن شد درست مثل
خود اروپا
مدرنیزاسیون موجب شد که آدمها از جای
خودشون از سرزمین خودشون کنده بشن و به
شهرها بیان و در به اصطلاح جایی زندگی کنن
که تراکم جمعیت فوقالعاده زیاده ولی هیچکس
هیچکسو نمیشناسه و فقط اقتضا و اقتضای
کار و زندگی و امران معاش و این چیزها
باعث میشه که آدما برن در کار در
کارخانهها و اینجور چیزا باعث میشه که
آدما زندگی جهان یا خانه منوس خودشون رو
رها کنن بیان در یک جایی که با او ناآشنان
و با آدمهای دیگه هم ناآشنان و این
ناآشنایی یعنی کهه طرف داره با ۲ متر ا
مورترش مغازه یه نفر دیگهست یا همسایهشه
ولی هیچ خبر نداره که این همسایه کیه چیه
و درست مثل کسی زندگی میکنه که هرگز اونو
نمیبینه یعنی شما در نیویورک وقتی که
میری توی صبح میری تو خیابون از بس که
جمعیت تو این پیاده رو داره میدوئه شماهم
شروع میکنید دوییدن و و انقدر این به
اصطلاح آسمان خراشهایی که اونجا هست
انقدر آدم توی اینها هست که اصلاً تصور
نمیتونین بکنین ولی بیشترین تنهایی مال
این شهره یعنی آدمها در این شهر از هر
جای دیگه تنهاترن هر چقدر شهر بزرگتر
هرچقدر تراکم جمعیت بیشتر آدمها تنهاتر
خب این تنهایی
که محصول عصر مدرن هست یعنی شما
زندگیتو میتونی بگذرونی میتونی زندگیتو
تأمین کنی اما نمیتونی با انسان دیگه
ارتباط برقرار کنی این تنهایی باعث میشه
که
افسردگی شایعترین بیماری عصر مدرنه یا
ملالت هر دو و
به اصطلاح تبدیل میکنه انسانها رو به
انسانهایی که کاملاً خودشونو بیپناه
میدونن و در نتیجه به دنبال چسبیدن به یک
قدرت بزرگین. این قدرت بزرگ در عصر جدید
با رسانهها به شکل توده به شکل توده بسیج
میشه. توده با جامعه فرق میکنه. جامعه
یعنی افرادی که نسبتشون با هم افرادی که
مشخصن یعنی معلومن کین چهره دارن هویت
دارن و با همدیگه ارتباطشون در قالب
نهادهای صنفی نهادهای مدنی و به اصطلاح
احزاب کاملاً مشخصه و با تفکیک شده است
طبقات ولی توده
فرد رو تبدیل میکنه به یک انسان بیچهره و
او رو مثل قطرهای در دریای خروشان خلق
اون رو به اصطلاح هیچ میکنه و او با
پیوستن به اون دریا یعنی این
انسانهای بیچهره یه چیزی رو تشکیل میدن
به نام توده که بسیار بسیار
نیرومند بزرگه و سر صدای بسیار زیادی داره
و قدرت ویرانگری داره و این به او هویت
میده و در نتیجه حکومتهای توتالیتر محصول
به وجود آمدن توده و تودهای هستن که
کسانی به عنوان به اصطلاح میتونن از اونا
استفاده بکنن و اونها رو ببرن به سمتی که
میخوان و و در نتیجه بر اساس حکومت تشکیل
بدن اون حکومت توتالیتر اون رهبران
توتالیتر محصول اون توده توتالیتر هستن و
تا زمانی که اون توده در حقیقت توانایی
اینو نداشته باشه که در برابر اون حکومت
مقاومت بکنه ولا اینکه مخالفم باشه ولا
اینکه قربانشم باشه اون حکومت ت ها تداوم
پیدا میکنن و مسئله ما الان اینه مسئله
ما اینه که ما در یک جهانی زندگی میکنیم
که جدایی از ایران که در تحت یک نظام
توتالیتر هست در دم دموکراسیها هم دچار
بحران شدن در اسرائیل یا آمریکا هر دو
دموکراسین ولی جریان راست افراطی در حقیقت
همون طرز تفکر توتالیته رو داره و
به به شکلی درآورده سیاستهای کشورها رو
که بتونن ب بر اساس قدرتشون تمام قوانین
بینالمللی رو نادیده بگیرن و حرف دلشون
میخواد بکنن. خب ما تو این دنیای زندگی
میکنیم که این شکلیه یعنی بسیار ترسناکه
یعنی هم ما با خسم درون باید به اصطلاح سر
کنیم هم با خسم بیرونی و اگر این چیزی
هشداریست که در کشورهای غربی مدام نه فقط
هشدار که مدام جامعه مدنی سعی میکنه که
خودش رو بسی و بسیج بکنه علیه این وضعیت
به خاطر اینکه هیچ تعارف نداره نابود میشه
جوامع نابود میشن هیچ تضمینی وجود نداره
که بشر رو این کره زمین بنشینه و الان و
الان بشر قدرتی داره توانایی داره که
میتونه نسل خودش رو از روی زمین منقرض
کنه و بدتر از منقرض کردن اینه که بتونه
از طریق تکنولوژی تمامی اراده و آگاهی
آدمها رو به تسخیر خودش دربیاره و آدما
مثل ماشین عمل کنن کما اینکه الان
تکنولوژی دیجیتال و هوش مصنوعی به شکل
وحشتناکی میتونه افکار عمومی رو شکل بده
و آدمها دیگه فکر میکنن که نظر میدن ولی
در واقع دارن چیزی رو میگن که ساخته
هوش مصنوعیست. بنابراین هوش مصنوعی الان
میتونه افکار عمومی درست کنه. هوش مصنوعی
میتونه پایگاه اجتماعی درست کنه برای
قدرتها هوش مصنوعی میتونه شما رو ببره
به سمتی که نیازهای شما رو تعریف بکنه و
در نتیجه شما تبدیل بشید به ماشین. یعنی
تبدیل بشید فاقد اراده و آگاهی بشید و در
نتیجه فاقد
توانه آزادی و کرامت انسانی هر کاری که
بخواد با شما میکنه میتونه شما رو ببره
به سمت در مثل اون خلبانی که میره روی
آسمان هیروشیما و با یه دکمهای بمب
میندازه رو سر مردم که اصلاً نمیشناسه،
نمیدونه، نمیبینه، اصلاً مسئلهای براش
نداره. اونوقت میتونید شما رو و بدون
اینکه بدونید برای ارتکاب عظیمترین شهرها
به کار بگیره. خب یاسپرس یک حالا دیروز ما
راجع به کانت صحبت کردیم ولی اساساً مسائل
همونطور که دیروز توضیح دادم مسئله ارتباط
اساس مسئله فلسفهست چون فلسفه فلسفه غربی
فلسفهایست که فقط و فقط در دیالوگ معنا
میده یعنی
فلسفهایست که شما برای ساختن جامعه داری
فکر میکنی شما برای فکر کردن نیاز به
دیگری داری دیالوگ یا دیالکتیک یعنی د تا
چیزی که با همدیگه
متفاوتن مثل زن و مرد ولی اینها ارتباطشون
ی
به اصطلاح چیز جدیدی خلق میکنه
و این تفاوت برای زنده بودن برای به
اصطلاح پویا بودن و پایدار بودن ضروریه
بنابراین این تفاوت مدام
تولید میشه. یعنی اینکه آدمها تشویق میشن
به یا آموزش میبینن به اینکه کنجکاوی
کنن. یکی از مهمترین
چیزهایی که در فرهنگهای دیگه از جمله ما
وجود نداره مسئله کنجکاویه. کنجکاوی یک
فضیلت شناختی، یک فضیلت اخلاقی، یک فضیلت
اجتماعی و یک فضیلت
سیاسیست. یعنی اینکه شما
بدون اینکه نیاز داشته باشی دنبال یه چیزی
بری خونه رو از خونه بری بیرون مثلاً بری
خرید بکنی بدون اینکه نیاز داشته باشی یک
جایی که یک سمتی که نرفتی راهی رو که
نپیمودی و نمیشناسی رو انقدر درونت میله
به کشفش باشه که بدونی که نیاز داشته باشی
بری و حتی خطرش رو خطرهاشو بپذیری
به خاطر اینکه کشف اون ناشناخته لذتی داره
که
تحمل مخاطراتشم میارزه و اینطور میشه که
انسان غربی جهان رو کشف میکنه و آسمان و
زمین و فلان ولی در فرهنگ ما اینطور نیست
در فرهنگ ما کنجکاوی اساساً
حرامه یعنی علم در علمی که نافع نیست یعنی
علمی که به درد نمیخوره اصلا نباید تو
بیاموزی کتابی که به درد نمیخوره نباید
بیاموزی هر چیزی باید به درد بخوره از قبل
بدونی
و
ولی در فرهنگ غربی به اصطلاح انواع اقسام
شگردها
ابداع شده برای اینکه شما متفاوت فکر بکنی
یه جور دیگه فکر بکنی بنابراین خود فکر
کردن
یک فرمه یعنی آدمای یه شیوهای فکر میکنن
حالا این شیوه فکر کردن منحصر به شیوه یک
شیوه نیست شما میتونین هزاران شیوه دیگری
فکر کردن رو ابداع بکنید به همین دلیل که
اساس فکر کردن فکر کردن و فکر کردنه یعنی
ما فقط میتونیم به آگاهیمون آگاهی پیدا
بکنیم در نتیجه ما میتونیم فرمهای
مختلفی از فکر کردن رو
ابداع بکنیم همین طور که مثلاً شما وقتی
هنرمندی یه جور فکر میکنی وقتی که
نویسنده یه جور فکر میکنی وقتی که مدیر یک
مجموعه هستی یه جور فکر میکنی
استایلهای فکر کردن میتونه تا بیهایت
به اصطلاح
باز باشه به روی آفرینش انسانی
اما به محض اینکه انسان
فکر میکنه که نیازی نداره به حرف زدن
نیازی نداره به ارتباط این توهمی که
امروزه بشر
مدرن بشر جدید بهش دچار شده به واسطه
اینترنت و تکنولوژی دیجیتال و اون اینه که
اون هرچی رو که لازمه
گوگل میکنه یا الان که از اتی بیتی میپرسه
یا اینکه میشینه تلویزیون میگه این به
اصطلاح یا تو سوشال میدیا میگرده همه رو
مطالعه میشه دیگه نیازی نداره به اینکه
راجع به اینها مطالعه بکنه تحقیق بکنه
حداقل راجع به اون چیزی که براش مهمه و بر
اساسش تصمیم میگیره درست مثل
آدرس آدرس
خونه خودتون و خونه دوستتون که لازم نیست
اینا رو حفظ کنین هر موقع که سوار ماشین
شدین میزنید به جی پی اس و اون شما رو
میبره درست میبره به مقصد
در حالی که دموکراسی با کتاب خوندن فقط
ممکنه کتاب خوندن به این معنا که نه نه
اینکه با کاغذ لزوماً یعنی کتاب به معنای
اینکه شما با درنگ با تأمل بخوانید و بعد
برگردید دوباره بخ بخوانید بعد مقایسه
کنید اونچه رو که خوندید در فصل اول با
فصل دوم ببینید آیا درش تناقضی هست آیا
درش ناسازگاری هست آیا درش ابهامی هست با
این شتابی که امروزه جوامع بشری پیدا کردن
و شتاب خودش شده فضیلت
این برای جامعه مهلکه برای
برقراری دموکراسی برای به اصطلاح اینکه
شما در یک جامعه احساس
کرام انسانی بکنی حقوق خودتو بتونی حفظ
بکنی اصلاً ممکن نیست انقدر زندگی پرشتابه
که به قول ماکسورت کار میکنی که مرخصی
بگیریم مرخصی میگیری که استراحت کنیم کار
کنیم در یه چرخه باطل پس ما در یک جهانی
هستیم که یک سری عواملی در داخل کشورمون و
فرهنگ خودمون و یک سری هم شرایط جهانی ما
رو داره میبره به سمت بسیار خطرناکی سمتی
انسانها نتونن با انسانها حرف بزنن. این
گیمرها این آدمایی که جوونایی که گیمرن
حاضر نیستن از پای گیمشون پاشن و با اون
کسی که پشت گیم هست برن قهوه بخورن.
میشینن اونجا و از ارتباط با دیگری
میگذرن به خاطر گیم. خب این یعنی چی؟
یعنی اینکه اون که ما شکنندگیمون هرچی که
پیش میریم وابستگیمون به تکنولوژی بیشتر
میشه. پس شکنندهتر میشیم. پس باید
حواسمون باشه که اونچه که ما الان رنجی که
ما میکشیم یا در جوامع میکشن هیچ راهی
برای به اصطلاح درمان نداره مگر اینکه شما
بتونی ارتباط برقرار کنی.
خب حالا من
برای شما از یک یک یاسپورت یک مجموعهای
داره راجع به فیلسوفان بزرگ بخش کانتش که
خیلی هم مفصل هست بسیار
درخشانه چون خودش کانتیه و به قول هانرن
میگه که کانت هیچ شاگردی بهتر از تو
نداشته در نتیجه اون بخش خود آرن تو
دانشگاه درس میداد وقتی که کانتو درس
میداد از روی این کتاب یاسپرس درس میده
اونجا
یاسپرس تأکید میکنه بر اینکه فلسفه
کانت فلسفه
ارتباطه و کامیشن بگذارید من یه تکهیه
هاشو براتون بخونم
بله
میگه که
کانت
استاد پروفسور بود و او
۱۴ تا ۲۲ ساعت در هفته درس میدم و
معمولاً کانت معمولاًهم فلسفه خودشو درس
نمیداد بلکه
به اصطلاح از تکستبوکهایی که میداد از
دیگران بود درباره اونا حرف میزد و او
همواره
در کلاسهاش به روشنترین وجه ممکن و به
بهترین وجه ممکن پیچیدهترین عقاید فلسفی
رو یا نظریات فلسفی رو توضیح میداد برای
شاگردش انقدر درسش جذاب بود که میگن همیشه
کسای دیگه به اصطلاح دانش دیگه یا آدمای
دیگه به به عنوان مستمع آزاد میومدن و
کلاسش خیلی شلوغ میشد شاگردایی که نوشتن
از کلاسش میگن که خیلی پرطرفدار بود به
خاطر اینکه جذاب بود و نسبت به استادای
دیگه بهتر درس میگه
او امیدوار بود که بتونه با شاگرداش
کامت کنه یعنی ارتباط برقرار کنه تا بتونه
به اونها یاد بده که چگونه برای خودشون
فکر بکنن و در نتیجه بتونن احساس اخلاقی
داشته باشن، حس اخلاقی داشته باشن.
بنابراین این براش مهم بود که مسئله تعلیم
و تربیت یا اجوکیشن برای کانت خیلی مهمه
دربارش فکر کرده نوشته درس داده اجوکیشن و
توی کتاب انتروپولوژیش بسیار به مسئله
اجوکیشن میپردازه پس براش فلسفه براش یه
چیزیست که کاملاً باید در جریان ارتباط به
دیگران فهم برای دیگران فهمش ممکن بشه و
به همین دلیل بود که فلسفه کانت در زمان
خود شهرت پیدا کرد یعنی شاگرداش فلسفه او
رو در کل اروپا گسترش دادن و ونا بر خلاف
ما میدونستن که چه چیزی رو باید
از کانت توضیح بدن از کجا شروع کنن تا
بتونن
مخاطبی رو که اصلاً آشنا نیست با کانت به
خوبی راهنمایی کنن به جای اینکه مثل ما
سرگران بشه خب خب
کانت معتقده که
میگه عظمت کانت در این هست که هرگز خودش
رو در اون به اصطلاح وجد و خلصه عرفانی
زدن حرفای نامفهوم ابدا تن نمیداد به اون
این مستیکال اکستی انکت
اصلاً حرفای عجیب غریب و خیلی رازآمیز
نمیزد که شاگردای خودش یا مخاطب خودشو
مسهور بکنه بلکه او در چهارچوب یک به
اصطلاح اولاً بسیار روشن میاندیشید و و
به زبان بسیار روشنی ایدههای خودشو بیان
میکرد و تا جای ممکن هدفش این بود که
بتونه به طرف مقابل این ایدهها رو بیان
بکنه تا در حقیقت فهم اونها همون طور که
برای این حاصل شده برای اون هم حاصل بشه
و کانت یک جا میگه که اگر کتابی خوندید که
متوجه نشدید بدونید که خیلی چیز مهمی توش
نیست و خیلی حسرتشو نخورید
بنابراین او مطلقا ارزشی قائل نبود برای
سخنی که نتونه فهمیده بشه و به شکلی گفته
شده باشه که مثلاً برای تفاخر خور یا برای
پوشاندن چیزی به کار بره
خب یه این تکهرم براتون میخونم میگه که
کانتشون معتقده که
هر کس باید با عقل خودش بیاندیشه بنابراین
آزادی اندیشیدن برای او
بنیان آزادیهای دیگه است و آزادی اندیشه
برای او یعنی آزادی بیان چرا؟ چون میگه من
باید وقتی من زمانی میتونم بیاندیشم که
اندیشه خودم رو در معرض اندیشههای دیگه
قرار بدم پس
اندیشیدن نیازمند پابلیسیتیست یعنی
نیازمند اینه که عمومی باشه
وشفیتی
یعنی داشتن یک فضای عمومی یک توی انگلیس
وقتی پابلیک میگن پابلیک به معنی مخاطبم
هست به معنای خواننده هم هست توی رس به
اصطلاح مخاطب رسانه هم پابلیک میکرد
یک مخاطبی در قلمرو عمومی ضرورته برای
اینکه جامعه وجود داشته باشه
برای اینکه
کاملیتی یعنی ارتباط پذیری
اقتضا میکنه که شما اراده ارتباط برقرار
کردن داشته باشید یعنی زمانی میتونید
میتونه این سخن شما یا این موقعیت ارتباط
برقرار کنه که شما اراده کنی ارتباط
برقرار کنه یعنی شما به شیوه که اولاً یاد
بگیری ارتباط برقرار کردنو یعنی بدونی
چهجوری ارتباط برقرار کرد چهجوری باید حرف
زد چهجوری باید در چه مکانی در چه
به اصطلاح موقعیتی چگونه سخن گفت و بعد
اراده کنی بخوای که ارتباط برقرار بشه
بخوای که سخن روشن بگی بخ بخوای که طرف
مقابل حرفت توو بفهمه
و بعد میگه که کونکتبل بودن
ارتباط پذیری در برای تمامی فرم های عقل
ضروریست
حالا عقلم توضیح میده با خود
یاسپرسی و بعد میگه که از طریق
ارتباط هست که عقل عقل میتونه
نیروی عقل میشه میتونه چند برابر بشه
توانایی عقل برای فهمیدن میتونه چند برابر
بشه و کامونیکیشن
یک شرط ضروری برای انسانیته
کانیت
در ارتباط پذیریست که شکل میگیره ممکن
میشه
و در نتیجه
کارکرد ذوق در فرهنگ اجتماعی
هست که امکان این ارتباط پذیری رو برقرار
میکنه و کانت به این کارکرد میگه که
یعنی شما زمانی میتونی موقعیت ارتباطی
برقرار کنی که یک موقعیت اجتماعی مساعدی
وجود داشته باشه یعنی که یعنی که من
میتونم من با کسی میتونم حرف بزنم و قصد
کنم که حرف به اصطلاح اون حرف منو بفهمه
من حرف اونو بفهمم که با او یه ارتباطی
داشته باشم دیگه یعنی آشنا باشم باهاش
غریبه نباشم پس یا در یه محیط خسمانه
نباشم یا حالت خسمانه نداشته باشم اگر من
با عصبانیت بخوام با یه نفر حرف بزنم که
نمیتونم با حرف به اصطلاح ارتباطی بزنم
که یعنی قصدم ارتباط ن نمیتونه باشه اگر
باشه
خب ناسازگاره با این محیط پس شما نیاز
داری به یه محیط اجتماعی خاصی که درش این
ارتباط ممکن بشه این محیط اجتماعی در
حقیقت کانت میگه این
بیش از هر چیز مبتنی بر احساساتیست که اون
احساسات شما بگه احساسی که نسبت به طرف
مقابل داری امکان ارتباطو برقرار میکنه
یعنی چی؟ یعنیه شما برای اینکه با کسی حرف
بزنی و حرفو بفهمه و او هم حرف تو رو
بفهمه باید یک
از هرگونه کینه و خصومت و دشمنی و پرخاش و
عصبانیت باید رها باشی و بهعکس با هر کس
که میخوای حرف بزنی چون که میخوای حرف
بزنی ولو اینکه او رو نمیشناسی او رو فقط
و فقط به خاطر اینکه انسانه باید دوست
خودت بدونی وقتی که مسیح میگه همسایه خود
را دوست بدار معنیش اینه همسایه تو یعنی
بقیه آدما یعنی تو وظیفه داری که نسبت به
اونچه که بر دیگران میگذره حساس باشی تو
نمیتونی نسبت به وضعیت دیگران بیتفاوت
باشی پس تو باید
همه آدمها رو همسایه خودت بدونی این هم
در مورد کامیکیشن اینو میگه میگه وقتی که
تو میخوای ارتباط برقرار کنی با آدمها تو
ناگذیری که اون آدم موقعیتی رو ایجاد بکنی
که از نظر احساسی و عاطفی مساعد برای
ارتباط باشه این یعنی که تو غریبه رم
غریبه رو دوست بدان تا بتونی با غریبه هم
حرف بزنی به جای اینکه دوستو دشمن بدونی و
با دوستم نتونی حرف بزنی
میگه که
فورف با عقل خودت فکر کن این در حقیقت اون
اصل اصل کامن سنسه. یعنی تو با عقل خودت
فکر میکنی اما تو همون طور که فکر میکنی
در هماهنگی با خودت یعنی با اون چیزایی که
با دیگر چیزایی که باور داری در تضاد نیست
فکر تو فکرت با بقیه افکارت منسجمه همین
طور تو باید با دیگران هم هماهنگ باشی
یعنی چی؟ یعنی اینکه تو باید اگر چیزی
میگی که این واقعیته دیگرانم باید بگن
واقعیته
اگ بنابراین راجع به یه چیزی صحبت کنید
وقتی که شما راجع به یک واقعیت صحبت کنین
اونوقت اختلافیهم دارین شما برای همدیگه
قابل فهم میشه و چون قابل فهم میشه
میتونین بر اثر بر اساسش توافق کنین و
بنابراین بر اساسش میتونین جامعه بسازین
ولی اگر شما با دیگران هماهنگ نباید خوشی
شما بگی که این چیزی که در ایران میگذره
انقلابه اون یکی بگه شورشه اون یکی بگه
اقتشاشه اون یکی بگه نه فلانه یعنی کهه ما
داریم راجع به واقعیتهای متفاوت حرف
میزنیم اونوقت دیگه راجع به هیچ چیزی
نمیتونیم با همدیگه تفاوت برقرار کنیم پس
برای ارتباط برقرار کردن هم باید همون طور
که با خودت باید هارمونی و هماهنگیتو حفظ
کنی باید با دیگران هم
هارمونی داشته باشی و در نتیجه بتونی
حتی دیگران رو تخیل کنی و از چشم دیگران
اون فکر خودت و قضاوت خودت رو قضاوت خودت
بسنجی
خب این باعث میشه که قضاوت کردن تو بسیار
سختگیرانه باشه مسئله
جهان غرب بر منطق حقوقی داره یعنی تمام
تفکر غربی از فلسفه فش گرفته تا ریاضیاتش
و سیاستش و همه چیزاش منطق حقوقی داره.
یعنی چی؟ یعنی کهه شما نمیدونی حقیقت
چیه. در وقتی ما میریم در دادگاه در
دادگاه که نه قاضی نه وکیل مدافع نمیتونه
چیزی رو اثبات کنه به عنوان حقیقت. بگه در
حقیقت چنین چیزی گذشته. اونچه که قاضی
قضاوت میکنه و یا اون چیزی که وکیل وکیل
مدافع دفاع میکنه فقط و فقط بر اساس اون
سندها و مدارکیست که در دادگاه قابل
قبوله. یعنی به اندازهای که سند داره اون
میتونه ادعا کنه. چیزی که یقینم بهش داره
ولی سند نداره نمیتونه داد در دادگاه
مطرح کنه. به اصطلاح محکمه پسند نیست. در
علمم همینطوره. در علمم مهم نیست که شما
خواب دیدی الهام الهی شده. نمیدونم از
اولیا الله هستین. قانونو میدونی در
زمانی علمی حرف میزنی که بتونی بر اساس
قواعد علمی حرفتو موجه کنی و در همه جا
همین طوره پس اینکه تو خودت رو موظف بدونی
به موجه کردن یعنی قضاوت تو باید به نحوی
باشه که اگر هر کس دیگه بخواد قضاوت بکنه
همین قضاوتو میکنه پس تو مدام باید خودت
رو جای دیگری بگذاری تا مطمئن بشی که این
قضاوتی که میکنی بر اساس گرایشهای شخصی
نمیدونم منافع شخصی یا پسنده شخصی تو
نیست بلکه این قضاوت از جانب شخص دیگری هم
میتونه
به همین نتیجه بیان انجام بده بنابراین
قضاوتیست که میشه بهش اعتماد کرد یعنی
قضاوتیست که میتونی بگی که این قضاوت
درسته
ولی اگه قضاوتی باشه که فقط خود قبول داری
و دیگران قبول ندارن این خب به هیچ وجه
قابل اعتماد نیست
و بعد میگه که زندگی عمومی یعنی پابلیسیتی
به اصطلاح شرط قانونه شما باید به اصطلاح
یک جامعه داشته باشی که قلمرو عمومی داره
اگه هر کس برای خودش باشه که قانون
نمیخواد قانون کی مهم به اصطلاح ضروری
میشه زمانی که آدما با هم زندگی میکنن
چون با هم زندگی میکنن اینها نیازمند
قانونن پس پابلیسیتی و عمومیت شرط به
اصطلاح این هست که قانون ممکن بشه بدون
قانون
عدالت ناممکنه و یک شهروند باید در حقیقت
در
قلمرو عمومی به ش بر طبق قانون عمل کنه
اونچه که مقتضای قانون هست و این به این
معناست که او
نمیخواد که یک قدرتی ظالمانه براش حاکم
باشه که نمیخواد که ق قانونش مثل قانون
جمهوری اسلامی باشه که همه میخوان در برن
ازش بلکه اون میخواد در یک جامعهای
زندگی کنه که قانونش رو عادلانه میدونه
که عمل به او از روی اختیار و آزادانه
باشه و در حقیقت عمل به قانون موجب تحقق
آزادی او بشه نه اینکه عمل به قانون آزادی
او روض بکنه
بنابراین آزادی
آزادی تنها در این شرایطی هست که آزادی
چون که
با قانون در حقیقت تحقق پیدا میکنه
اونوقت حق انسانها درش احقاق میشه آدما
میتونن به حق خودشون برسن اگر آزادی باشه
ولی امکان ولی قانون نباشه میشه حرج و مرج
اگر قانون باشه ولی زورکی این قانونو
گذاشته باشن اون میشه
اجبار میشه بندگی پس زمانی که قانونی هست
برای اینکه اون آزادی تحقق پیدا بکنه و
عمل به اون قانون به مفهوم یعنی آزاد بودن
شما در اونجاست که شما میتونی بگی در این
جامعه این جامعه مبتنی بر حقه و حق درش به
اصطلاح احقاق میشه یعنی به کرامت انسانی
دست پیدا میکنه خب این
اساس
فرض به شکل شکلیست که
یاسپرس فلسفه فلسفه رو به طور کلی و از
جمله فلسفه کانت رو میفهمه و یک بخش دیگر
این کتاب درباره افلاطونه و من برای شما
از
اون ترجمه آقای چیزو میخونم براتون لطفی
رو میخونم بخشی که مربوط به اینه که از
نظر افلاطون فکر کردن یعنی چی میگه که
اولاً فکر کردن
زمانیست که تو یه ای یعنی فکر کردن یعنی
تو یه ایدهای داری و در حقیقت به اون
ایده فکر میکنی. خب این ایده تو باید یه
ایده روشنی باشه که بتونی اون ایده رو از
ایدههای دیگه متمایز بکنی و
در نتیجه ما
این تفکر یعنی با ایده اندیشیدن این با
خودآگاهی یکیست کسی که خویشتندار است
میداند که خویشتندار است خویشتنداری با
شناخت خویش یکیست و یگانه شناساییست که هم
شناسایی شنا شناساییهای دیگر است و هم
شناسایی خود. هیچ موجودی با خود با خود
خویش ارتباط طبیعی ندارند. یعنی که انسان
خودآگاهیش اصلاً چیز مادرزادی نیست. شما
باید بیاموزید. با این با در حقیقت در
جریان آموزش به اصطلاح اندیشیدن، یاد
گرفتن، اندیشیدن و فلسفهورزی هست که شما
یاد میگیرید خودتون آگاهی پیدا بکنید.
اندیشیدن در حال خودآگاهی یگانه استثناست.
این خودآگاهی میخواهد با خود موافق موافق
باشد. من بر آنم که اگر ساز من آواز
راهنجار بدهد و اگر بیشتر مردم روی زمین
این حرف سقراطه بیشتر مردمان روی زمین با
منیزن بهتر از آن است که من خود با خویشتن
هماهنگ نباشم.
گفت من ترجیح میدم که با مردم مخالف باشم
تا با حکم وجدان اخلاقی خودم من پس عمل
اخلاقی اون عملیست که هماهنگ با وجدان
اخلاقی شماست حالا میگه افلاطون میگه به
همین ترتیب اندیشیدن شما هم باید اندیشیدن
دیگران هماهنگ باشه از این روز که خود
بودن از آن خود ماست و اصیل و از اصلیست
برای هر کس بهترین چیزها ها آن چیزیست که
به راستی مال او و متعلق به اوست و این
فقط چیزی میتواند بود که خوب باشد.
مردمان از سر رضا و رغبت به بریدن دست و
پای خویش تن در میدهند اگر آن دست و پا
فاسد و مضر شده باشد. پس نباید گفت هرکس
در جستجوی چیزیست که متعلق به اوست مگر
آنکه معتقد باشیم که تنها خوبی یگانه
تنها خوبی یگانه تنها خوبی یگانه همچم
ترجمه ایشون تنها خوبی یگانه خویش ما و
متعلق به ماست در حالی که بد به هر صورت
که باشد همواره با ما بیگانهست یعنی من
زمانی میتونم بگم این مال منه که در
اندیشه من وجود داشته باشه من میشه
اندیشیده باشم و این اندیشه درست باشه من
غیر از اندیشم که چیزی ندارم و و تنها
چیزی که میتونم به شکلی
ادعا کنم که به شکل اصیلی از آن من هست
اندیشه درست منه و اندیشههای غلط هم که
خب بیگانهست به من میگهین این تفکر تازه
ذاتاً تحصیل چیز دیگری نیست بلکه صعود و
عروج ذات خود ماست چون من دارم به خودم
میاندیشم دیگه به آگاهی خودم آگاهی پیدا
میکنم. در نتیجه من بر اثر تفکر مدام به
یک مرحله بالاتری از به اصطلاح
آگاهی میرم. صعود بر اثر تفکر درباره
خویشتن به رهبری آنچه در حال تفکر درباره
خویشتن احساس میشود از زمان افلاطون تا
هنگامی یک کانت روشنگری را با عبارت به
درآمدن از نابالغی تقصیر خویشتن تعریف
کرد. پایه و اساس تفکر فلسفیست. از این رو
هیچ شناسایی بیطرف نیست
و
هر چیزی که من در همه زندگی من در شناخت
من تأثیر میذاره. خب من اونوقت از کجا
میتونم بفهمم که این شناخت من درسته و
شناخت من تابعه؟ مثلاً عصبانیت من، عواطف
من، میل من این چیزا نیست؟ زمانی که
دیگران با دیگران هماهنگ باشه به عبارت
دیگه کانت میگه که شما زمانی میفهمی خیر
چیه که نسبت به این کار هیچگونه
به اصطلاح گرایش خاصی نداشته باشی مثلاً
من زمانی میتونی بگی این تابلو زیباست که
نخوای مثلاً بفروشی این تابلو رو یه نفعی
درش نداشته باشی به اصطلاح دیس اینترستد
باشی یعنی فارغ از تعلق و فارغ از علاقه
باشی
خب بعد میگه که اگر اینجا کامونیکیشن میگه
میگه اگر دانش
به معنای بر دو گونهست که یکی دانش متعارف
به معنای داشتن چیزیست و فرمانران دادن بر
آن و دیگر دانش اصلی که دانش متعارف معنی
خود را از آن دارد و بی آن دانش متعارف
فاقد معنیست پس آموختنی بودن و قابل حالا
این ترجمه کرده کامونیکیشن و ابلاغ قابل
ابلاغ بودن هر دو دانش به یک نوع
نمیتواند باشد. دانشهای چون ریاضیات و
ستارهشناسی و پزشکی رو میتوان با آمرا
گرفت. ولی در مورد آنچه در آنها دانشها
حقیقت است یعنی اونچه که مربوط به انسانه
فلسفه و علوم انسانی در مورد حقیقت و
درستی که هر دانش آموختنی و تمام زندگی
آدمی معنی خود را از آن و به خاطر آن دارد
آنچه معیار آدمیست نه آدمی معیار آن ابلاغ
و یاد دادن و یاد گرفتن در اون باید صورت
بگیره یعنی هرچی که مربوط به زندگی انسانه
هرچه که مربوط به شکل عمل انسانه هرچه که
جهان انسانی رو بر اساس
قضاوت تصمیم و عملش انسان شکل میده اون
دیگه چیزیست که شما باید بیاموزی چیزی
نیست که بیاموزه از راه ارتباط من میتونم
برم به شکل خودآموز مثلاً فیزیک یاد بگیرم
یک طرفه ولی نمیتونم فلسفه بورزم برای
فلسفه ورزی من نیاز دارم به یک به دیگران
و نیاز دارم به اینکه بفهمم و بفهمونم
اونچه که میاندیشمو بفهمونم و اونچه که
او میاندیشه رو بفهمم اینجاست که
کامونیکیشن اهمیت پیدا میکنه
بعد
میگه آن مطلب مانند دیگر مطالب علمی نیست
که به وسیله اصطلاحات و الفاظ عادی به
توان تشریح و بیان نمود بلکه فقط در نتیجه
بحث و مذاکره متوالی و در پرتب همکاری
درونی و معنوی یار آن ایده مانند آتشی که
از جرقهای پدیده داد درون آدمی افروخته
میگردد و آنگاه راه خود را باز میکند و
گسترش میآورد. وقتی که ما میگیم فهم یعنی
چی؟ وقتی که میگیم فهم یعنی که شما وقتی
میگیم مثلاً فرض کنید من میگم آب شما
میفهمید یعنی چی میفهمید؟ یعنی کهه من
این کلمه رو به شکلی به کار بردم که همون
تصویری که این کلمه در ذهن من تداعی
میکنه، همون تصویرم در ذهن شما تداعی
میشه. پس باید این کلمه به شکلی بیان بشه
که بتونه این تأثیر تداعی کنه. اما اگر من
به یه شکل نامفهوم اینو بگم یا در یک به
شکلی به کار ببرم که معنای آب نده در
حقیقت فهم ممکن نمیشه. پس من و شما از
طریق فهم مشترکمون میتونیم ایده مشترک
داشته باشیم. یعنی این مشترک که وقتی
ایدههای آدم مشترک میشه چهجوری مشترک
میشه؟ نمیتونه که بیاد بیرون. مثلاً مثل
زمین نیست که د تاون بخریمش که. این فهم
ماست که یک ایده رو مال هر دومون میکنه.
در نتیجه یک جامعهای میتونه ایدههای
مشترکی داشته باشه از چیزها و بر اساس او
پیوند ب میان خودش رو برقرار میکنه.
بسیار خب این
چقدر دیگه وقت داریم بابک جان
یک جای دیگه هم که سلام
سلام انور جان شما
آقای بابک نیستن رفتن تکنکولی مصب شدن
ولی زمان رو پیش شماست دیگه یعنی در ساعت
۶ تا حالا ۸ و نیم میشه تقریبا
بسیار خب و اگر کتاب
خواستگاه تاریخ و غایت تاریخ خواستگاه و
غایت تاریخشو بخونید که به فارسی ترجمه
شده آغاز و انجام تاریخ ولی خب اگر
میتونید به زبانهای آلبانی یا اروپایی
بخونید چون ترجمهش خیلی چیز هست اونجا
توضیح میده که کتاب مهمیه این کتاب فلسفه
تاریخش میشه در حقیقت اونجا یه بخشیش داره
وضع جهان درباره وضعیت جهان و بعد مسئله
صنعت مسئله به اصطلاح
جوانب مختلف زندگی مدرن رو میگه و بعد
میگه که در این جوامع اونچه که دشوار شده
همین ارتباطه و در نتیجه آزادی انسان به
مخاطره افتاده میگه جامعه تودهای شده
میگه امروز اجتماع در حال حرکت دائم است و
مردمان به این حرکت واقف شدهاند. نظم
سنتی و شکل آگاهی همه اقوام و ملل در
سراسر کره زمین به هم خورده است. آگاهی،
ثبات و آ ثبات و آرامش روز به روز ضعیفتر
میشود. تودههای مردمان یک شکل میشوند و
همه خواندن و نوشتن میآموزن. بیخواندن و
نوشتن نمیتوانند دانش به دست آورند و
اراده خود را با بیان ظاهر کنند و به کرسی
بنشانند. تودهها عامل اصلی شدن. یعنی در
تاریخ در جامعه دیگه حکومتها نیستن که
بازیگر اصلی سیاستن بلکه این تودهها هستن
که تعیین کنن دیگه بهخاطر همین که مرتب
نظرسنجی میکنن مرتب بر اساس افکار عمومی
تص به اصطلاح به ظاهر تصمیم میگیرن یا
سعی میکنن افکار عمومی رو قانع کنن فرد
با آنکه ناتوانتر از پیش گردیده است ولی
به صورت عضو توده به صورت ماهی دارای
ارادا درآمده است میگه ما دیگه ما که میگه
یعنی همین این تودهای که من درش هستم.
ولی این اراده در توده بینام
دارای اصالت نمیتواند باشد بلکه به وسیله
تبلیغات بیدار و رهبری میشود. تودهها
تصور و شعار لازم دارند. باید به توده
گفته شود که چه میخواهد. مثل همین
آگهیهای بازرگانی به تو میگی چی بخر و
آدمها نیاز دارن به اینکه بهشون بگن چی
بخر. بهخاطر که نمیتونه راجع به همیشه
فکر کنی که ولی برای آنچه به آنها گفته
میشود زمینه باید آماده باشد.
سیاستمداران و ارباب تفکر و هنرمندان و
شاعران اگر بخواهند اثر ببخشن ناچار به
نیروهایی که در تودههاست روی میآورن ولی
از آنجا که ولی از پیش نمیتوان گفت که
این نیروها کدامن. خصائص رهبران آنجا
آشکار میشود که کدام نوع غرائض و
خواستهها کدام نوع ارزشها و کدام هوسها
را در تودهها بیدار میکنن. یکی یه
تودهای میسازه بر اساس ایدئولوژی
اسلامی، یکی تودهای میسازه بر اساس
ایدئولوژی مارکسیستی، یکی بر اساس اون جا
توده چی میخواد؟
آنچه این رهبران در تودهها برمیانگیزند
به خود آنها باز میگردند و اینجا معلوم
میشود که خود اینان چه باید باشن و چگونه
باید عکسالعمل نشان بدن. اینان مظاهر
اراده تودههاان هستند. گاه فرمانروای
مستبد تودهای از بردهها میشوند. یعنی
این تودهها هستن که حاکمان مجبورن اونها
رو به اصطلاح به چیزی بگنشون که خوششون
بیاد و با اون خوش خوش به اصطلاح خوش آمدن
اونها رو فریب بدن و ببرن به سمت مسیری که
خودشون میخوان در حقیقت اون تعمهای که
اینها در با اون تعمه در قلاب ماهیگیری
گیر میکنن اون تمه رو خوشمزهست براشون
اون دیگه از انتخاب تودهست نه دیگه مال
حاکم اون حاکم چون میدونه که این توده
این تمه رو دوست داره این رو میکنه تمه
پس توده با وجود اینکه اون حکومت براش در
یک موقعیتیست که براش حاکمه حکم به اصطلاح
حکومت مطلق داره و میتونه از ابزار
تبلیغات استفاده کنه برای گمراه کردنش ولی
این گمراه شدن مسئولیتش به عهده همون
کسیست که گمراه میشه
یعنی شما نمیتونید بگید که خمینی اومد ما
رو فریب داد، آخوندا ما رو فریب دادن.
باید بپرسید من چرا فریب خوردم
و تا زمانی که من فریب بخورم دین از دولت
جدا بشه آخوندا ارم به دار بزنی باز فریب
میخوری. مسئله تویی که فریب میخوری نه
اون که فریب میده اون زمانی میتونه فریب
بده که بدونه تو به چی از چه چیزی فریب
میخوری. گفت به طرف گفتن که تو چهجور شد
که معتاد شدی؟ گفت رفیق بد البته زغال
خوبم بیتاأثیر نبود. خب اگر یک جامعهای
در برابر یک چیزایی شکننده باشه مدام
اربابشو عوض میکنه به جای اینکه
آزاد زندگی کنه. تودهها آنجا پدید
میآیند که آدمیان بیدنیای خاص خود و بی
اصل و نسب و قرارگاه در اختیار قرار
میگیرن. یعنی وضعیتهیلیسم
و جامعه ایران متأسفانه
وارد
مرح به اصطلاح وضعیتی شده که چه مذهبیش چه
غیر مذهبیش چه
به اصطلاح طرفدار مدرنیتهش و طرفدار
اسرائیلش طرفدار امام زمانش کاملاً نیهس
شدن نیهس شدن یعنی چی؟ یعنی کهه به هیچ
چیزی دیگه باور ندارن که اون
تابع اون باشن. هر کس برای خودش خدا شده
هر کس برای خودش تعیین میکنه دین چیه؟
بیدینی چیه؟ کار خوب چیه؟ کار بد چیه و
در نتیجه جامعهایست که هر کس به خودش
اجازه میده
بر اساس اونچه که خودش میتونه عمل کنه.
در حقیقت در عصر جدید انسانها نه به خاطر
اینکه حق دارن یه چیزایی رو بگن اون چیزا
رو میگن بلکه به خاطر اینکه تکنولوژی این
توانایی رو بهشون میده که به اصطلاح حرف
بزنن و بینهایتم حرف بزنن اینم راجع به
همه چیز حرف میزنن چون که من یه اکانت
فیسبوک دارم و میتونم ۲۴ ساعت راجع به
همه چیز حرف بزنم پس به خودم حقم میدم که
حرف بزنم یعنی عمل من دیگه با حق محدود
نیست به میزانی که توانایی داشته باشم
خودم محق میدونم درست همین وضعیتی که
الان نتانیاهو و ترامپ دارن دیگه به میزان
که تکنولوژی بهشون اجازه میده که عمل کنن
عمل میکنن ول اینکه قانون آمریکا و قانون
قوانین بینالمللی هم زیر پا بگذرن این
وضعیت بشری جدیده
خب این یعنی با از همفاشیدن ارزشهای سنتی
و انس به اصطلاح
انسان داره تبدیل میشه به یک موجودی که
دقیقاً پروگرم میشه برنامه ریزی میشه الان
الگوریتمی که در سوشال میدیا هست میتونه
شما رو در یک حباب محدودی از کسانی که
دوستشون دارید یا دوستن بتونن یا از
نوشتههاشون خوشتون میاد نگه داره و شما
رو از کسانی که متفاوت با شما فکر میکنن
کاملاً جدا کنه و شما هر موقع که میشینید
پشت اینترنت فکر کنید که به شبکه جهانی
اینترنت وصل شدید ولی اندازه ادتم نیست
اون به اصطلاح فضایی که درش قرار گرفتید
یعنی شما رو دچار توهم میکنه شما رو در
یک جهانی قرار بده که نمیدونید تو کجا
کجای اون جهان قرار دارید فکر میکنید که
در یک گستره بیان انتها و با همه بشریت در
ارتباط هستیم دیدید که شما یکی از چیزایی
که زبان فاشیسم داره ویژگی زبان فاشیسم
اینه که رهبران فاشیسم همیشه ملت رو خطاب
قرار میدن ه وقتی ملتو خط ملت ملتی وجود
نداره که یعنی ملت که کسی ملتی وجود نداره
که مخاطب این باشه الان به تلویزیون ایران
اینترنشنال سبکش اینطوریه طرف که میاد
مصاحبه کنه میگه من سلام میگم به ملت شریف
و قهرمان ایران آخه ملت شریف و قهرمان
ایران که مخاطب تو نیست تو مخاطبت اونی که
نشسته پای تلویزیون داری میبینی در نتیجه
آدما در یه فضایی هستن که نمیدونن که با
کی دارن حرف میزنن فکر میکنن با ملت
ایران دارن حرف میزنن بعد با کسایی حرف
میزنن که حرف زدن با میگه مثلاً خامنهای
باید این کارو بکنه اون کارو بکنه خب
اینجا که خامنهای نیست اینجا که به کسایی
دستور میده که اصلاً معنی نداره این به
این معنایست که دچار هلوسینیشن شدیم یعنی
وارد دنیایی شدیم که داریم با خودمون حرف
میزنیم و فکر میکنیم که در حقیقت اون
مخاطب ما واقعیه ولی مخاطب ما کاملاً
توهمیست در نتیجه من در جهانی هستم که
تاریک تاریکه و در اون جهان فقط و فقط طبق
یک به اصطلاح روتینی وایرال شدن نمیدونم
الگوریتما و همه این به اصطلاح شگردهایی
که در تکنولوژی دیجیتال هست من میتونم یک
چیزی رو که دیگران
به شکل بینهایتی گفتن به شکل بینهایتی
تکرار کنن الان شما تو اگر گوش بدین به
حرفای به اصطلاح کسایی که در تلویزیون حرف
میزنن یا کسایی که حالا اظهار نظر میکنن
در شبکههای اجتماعی زبانشون کلماتشون
اونچه که میگن تکرار همدیگهست ریسایکله و
متوجه نیستن که این تکراره یعنی ما وارد
عصری شدیم که انسانها کاملاً یاوه میگن
ولی مطلقا از یاوه گفتن نه شرم دارن و نه
اصلاً احساس میکنن که یاوه گفتن به همین
دلیله که بهش به این عصر میگن عصر پسا
حقیقت چون کهه دیگه اصلاً حقیقت دیگه مهم
نیست معنا مهم نیست فقط همین که بیاد همون
همون حرفو تکرار کنه
و این
او یعنی کاملاً معنا رو از بین میبره و
مغز اونم از کار میندازه. قدرت اونم برای
اندیشیدن از بین میبره. خب در چنین جهانی
شما باید به
در حقیقت آگاهانه تر از هر زمان دیگه و
حساستر از هر زمان دیگه به
ارتباط مسئله کامونیکیشن یا ارتباط فکر
کنید و بدونید که ارتباط یا کامونیکیشن
خودش یک علمه
یعنی که خود این ضرورت چیزیست که شما باید
بیاموزید و آموختنه اونم یه آموختن فعالان
است یعنی شما چیزی نیست که یه بار
بیاموزید و دیگه برای همیشه بگید من
آموختم بلکه چیزیست که مدام باید در
موقعیتهایی که قرار دارید شیوههای جدیدی
رو برای ارتباط بتونید
استفاده کنید به کار ببرید یا خودتون
ابداع بکنید در نتیجه هیچ موقعیتی برای
شما بنبحث نخواهد بود چون هر موقعیتی که
شما بتونید درش ارتباط برقرار کنید راهی
واض خواهد
اونجایی بمبسته که دیگه کلام
کاملاً بیمعنا بشه و نتونه شما رو به
دیگری پیوند بده. وقتی نتونه شما رو به
دیگری پیوند بده برادر شما میشه دشمن شما
و ایدئولوژیها همین کارو کردن دیگه
انقلاب که شد انقلاب ایران که شد
خانوادهها از هم پاشیدن بچههایی میرفتن
حزباللهی میشدن خانوادههاشون
موافق نبودن یا بهعکس برادر برادر خودشو
لو میداد یعنی چی؟ یعنی وقتی که ارتباط
قطع میشه شما دیگه اون پیوندهای طبیعتونم
دیگه هیچ
کارایی نداره و در حقیقت شما فقط و فقط
میتونید از راه شناخت ارتباط و اینکه
ارتباط به چه چیزی نیاز داره یعنی شما
نمیتونید همین طوری از تکنیکهای ارتباطی
یا از تکنیکهای سخن گفتن به صورت مکانیکی
استفاده کنید نیازمند اینه که شما خودتون
رو در یک موقعیت اخلاقی و در یک موقعیت
روانی خاصی قرار بدید که یک فضایی برای
ارتباط برقرار بشه. یاسپرس یه مقاله داره
خیلی مقاله قشنگیه حالا اگه دوستی خواست
ترجمه کنه خیلیهم خوب خواهد بود راجع به
این بحث سیاسیه میگه که تصور میکنه که دو
نفرو نشستن با همدیگه دارن بحث سیاسی
میکنن یکی مثلاً معتقده که سیاست آلمان در
قبال
مثلاً کشورهای خارجی
کشوری دیگه اروپایی و آمریکا و روسیه
سیاست درستیه و طرف مقابل مخالفشه
و
یکی میگه که قدرت یکی بر قدرت آلمان تکیه
میکنه و خواهان برقراری مرزهای ۱۹۳۷ این
کشور با قدرتهای بزرگه با مانورهای نظامی
یکی دیگه طرفدار گسترش آزادی داخلی در
جمهوری فدراله و باور به آزادی در مقام
یگانه راه دستیابی ی به حاکمیت ملی و
همبستگی با دولتهای آزاد غربی داره. خب د
تا دیدگاه مختلف اینا میشن با همدیگه صحنه
به اصطلاح بحث سیاسیشون رو تصویر میکنه.
میگه که یه نفر میگه که ما یعنی میگید که
اون طرفی که میگه که ما باید مثل ما که
دیدید تو فضای خودمونم یه طرف معتقده که
ما باید سلاح هستهای داشته باشیم یا پدر
آمریکا رو دربیاریم. میگه ما به سادگی
یعنی شما میگویید ما به سادگی به یه دولت
نسنشانده آمریکا بدل شویم. این طرف میگه
که شما فاقد احساس ملی هستید. ببینید یعنی
دارن بر همدیگه برچسب میزنن و این و به
جای اینکه حرف همدیگه رو با استدلال سعی
کنن به همدیگه بگن به شکلی که قانع کننده
باشه دارن به همدیگه لیبل میزنن. تو
احساس ملی نداری. تو اصلاً شناختی از این
منطقه نداری. تو اصلاً تو من فلانی و این
بحثایی که حالا در تلویزیونها انجام میشه
یه چیز وحشتناکه اصلاً قابل تصور نیست که
ژورنالیسم که یه موقعی اعتباری داشت
امروزه تبدیل شده به
برنامه سرگرمی دو نفرو میارن که اینا
کاملاً با هم مخالفن از پیشم تصمیم گرفتن
که پدر همدیگه رو درمیارن گرده همدیگه رو
به خاک بمالونن میان اونجا و فقط و فقط
دنبال این هستن که تو این ۵ دقیقه یه چیزی
بگن که مخاطب بدونه که طرف مقابلشو این
ناکرد کرده و در نتیجه در اون ۵ دقیقه فقط
و فقط هدفش اینه که اون طرفو مقابل بکوبه
بگه تو وطنفروشی تو خون میشوری تو مغالطه
مفاهم میکنی توم فلانی و در نتیجه از
زبان استفاده کاملاً معکوس میکنن یعنی
اون زبان نه تنها بین اونها رابطه برقرار
نمیکنه که اون بیننده رو هم چون به هیجان
میاره او رو تشویق میکنه به استفاده
خشونتباروار از زبان نه استفاده ارتباطی
اونوقت مفصل
چیز یازپرس تو این مقالهش مفصل توضیح میده
که اشکال اینور بحث کردن چی هست و اساساً
هدف بحث سیاسی چیه اگر شما با اون هدف
به اصطلاح نمیخواین بحث کنین اصلاً وارد
بحث نشین شما بحث سیاسی برای این هست که
شما بتونین موضع همدیگه رو بهتر بفهمین در
نتیجه نتیجه بتونین با همدیگه تصمیم
بگیرین یعنی با یعنی من و شما هر کدوم
بخوایم به یه حزب رأی بدیم موضع همدیگه رو
بفهمیم که هر دومون بریم در انتخابات شرکت
کنیم نه اینکه من و شما با همدیگه دعوا
کنیم در نتیجه یا من باید برم یا شما یا
این شما باید به اصطلاح
حرفت به کرسی بشینه یا من ولی اگر من در
اون پروسه انتخابات شرکت کنم ولو اینکه
نامزد مورد علاقه من رأی نیاره ولی ولی
شرکت کردن من به این معناست که من اون
سازوکار رو مشروع میدونم و اون رئیس
جمهورم رئیس جمهور خودم میدونم. در نتیجه
به قانون
به نحوی عمل میکنم که
به اصطلاح اون رو اجبار نمیدونم بر خودم
و به با دیگر آدمهایی که تو اون جامعه
هستند احساس بیگانگی و احساس خصومت
نمیکنم. برعکس جا جامعه ما که اگر تو
پایداری هستی دیگه یه جوری اونوری هستی یه
جوری اصلاحطلبی یه جوری یعنی اگر تو به
یک به اصطلاح جریان سیاسی تعلق داری با
بقیه مردم نمیتونی زندگی کنی
و بعد میگه که اینجور بحث کردن اونجا میشه
که شما به جای اینکه از موضع خودتون هم
تصور روشنی داشته باشید موضع خودتون رو هم
فقط و فقط به صورت یک تعصب جذبی میفهمید
و در نتیجه اصلاً این ی کاملاً خلاف سیاست
و جامعه سیاسیه.
میگه که
مهمترین
به اصطلاح
چیزی که مهمترین ارزشی که این بحث سیاسی
داره اینه که خود شما رو به بازدیشیدن
درباره اونچه که اندیشید واداره. در نتیجه
وقتی که دوباره فکرتون میاندیشید ولو
اینکه ممکنه تغییرش ندید ولی چون بیشتر
اندیشید اطمینان بیشتری دارید به اینکه
میتونید بر اساسش تصمیم بگیرید زبان
توتالیتر همه جا به طرز یکسانی ساخته میشه
و یک کاربرد یکسانی شمشیره دیگه شمشیر یه
جوره همه رم میبره سر میبره
هدف مشترکی داره کلمات درون به شیوهای به
کار برده میشن که واقعیت رو تا جای ممکن
بپوشونن
هدف توتالیتاریسم سرقت حس درک واقعیت از
انسانهاست.
بدون اختلال در توانایی انسان برای درک
واقعیت امکان سلطهپذیری و بندگی
داوطلبانه او وجود ندارد. توتالیتاریسم به
خاطر نوع عقاعد فلسفی آن نیست که
خطرناکترین رژیم سیاسی در تاریخ بشر به
شمار میآید. توتالیاریسم به دلیل انکار
آمدانه واقعیت عینی و قطع ماهرانه ارتباط
میان انسانها و جهان واقعیست که به
مرگبارترین سیستم حکومت استبدادی تبدیل
میشه.
بسیار خب من یک سری از منابع هم برای
دوستان میگذارم در
گروه باغ فلسفه و امیدوارم براشون مفید
باشه. سپاسگزارم.
بسیار سپاسگزارم استاد خسته نباشین من
شخصاً خودم که بسیار لذت بردم و همزمان
بسیار
امیدوارم که برای همه دوستان همین این
تأثیر رو داشته باشه که حداقل در این
موقعیتی واجب که اکون قرار داریم بتانیم
امکان اندیشیدن به ارتباط درست و استفاده
زبان از درست برامون پیدا بشه
حداقل این رو بتانیم بنیان بگذاریم.
سپاسگزارم. دوستانی که میخواهن صحبت
داشته باشن یا پرسش داشته باشن
چقدر فرصت داریم؟ من اینو اول بپرسم که
زمانمان چقدر
نشده بود. من
نیم ساعتی هستم یعنی دوستان صحبت کنن.
شالی من قبلاً نبودم نمیدونم که آقای
آرام صحبت کردن یا نکردن اگر
نه خیر نهون صحبت
خب بله بفرمایین شما جناب آرام
خیلی ممنون
خیلی ممنون جناب انور من فقط شنونده بودم
من فکر کنم که چیز خاصی من ندارم که عرض
کنم خدمتتون تشکر از آقای خلجی
بسیار ممنون جناب هوشنگ شما رو میشنویم
درود بر همگان و درود خدمت جناب خلجی و
خسته نباشید بنده پرسشی دارم بر اینکه از
خودم بگم بنده پزشک هستم اگر به مسابع
پزشکی من نگاه کنم به فرمایشات شما جناب
خلجی
شما آنچه که فرمودید به نظر من نشانه
شناسی یک بیماری بود.
اگر ما بر این
بخوایم
بخوایم علت رو یا علتعلل رو بخوایم پیدا
کنیم و بعد درمان رو اونوقت چه خواهد بود؟
آیا موافق هستید که شما تشریح نشانهشناسی
این بیمار رو کردید و آیا راجع به
علتشناسیش فرمودید و بنده آن را میس کردم؟
ممنون میشم.
بله
بله کاملاً درسته یعنی یاسپرس بر خلاف
مثلاً فیلسوفهای دیگه مثل گادر نمیگه که
عقل چیه بلکه میگه بی عقلی چیه و و در
نتیجه شما میتونید
نشانههای بی عقلی رو بدونید و وقتی که
روی یک موقعیتی یا یک عصری دورانی در
حقیقت ایرشنال و ضد عقل عمل میکنه تشخیص
بدید که این ضد عقله.
خب این نشانهها نشون میده که شما
نمیتونید جامعه بسازید. یعنی انسانها
قادر نیستن جامعه بسازن. وقتی که جامعه
نسازن یعنی که در آستانه نابودین. در
آستانه از بین بردن همدیگه هستن. بستگی به
این داره که چه ابزاری داشته باشن و بشر
هر چقدر که پیشتر میده تواناییش برای از
بین بردن خودش بیشتر میشه. یعنی الان آقای
نتانیاهو اگر این تکنولوژی نمیدونم پهباد
و نمیدونم این درونا و نمیدونم پیجرا و
اینا رو نداشت
یه شکل دیگها عمل میکرد و دیگرانم یه شکل
دیگه عمل میکردن ولی چون میتونه عمل
میکنه پس تنها چیزی که میتونه ما رو از
خطر جنگ از خطر خودکامگی و خشونت محافظت
کنه
ارتباطه یعنی کهه شما بتونی با دیگران
ارتباط برقرار کنی برقراری ارتباط نیازمند
اینه که شما نوع نگاهت به انسان و نوع
نگاهت به
اصطلاح
حقیقت نوع نگاهت به سعادت عوض بشه یعنی
کهه شما حقیقتو در انحصار خودت ندونی و
اساساً برای اینکه بدونی واقعیت واقعیت
ملموس واقعیت عینی چی هست خودت رو نیازمند
دیگران بدونی یعنی چی؟ یعنی خودتو نیازمند
کامن سنس بدونی و بدون کامن سنس یعنی
داشتن حس مشترک حواس پنجگانه خودت رو کافی
ندونی در نتیجه وجود دیگری برای تو میشه
یک ضرورت و این دیگری هرچقدر که بیشتر
باشه و یعنی کهه تو یک وجود
غنیتری داری بنابراین تو
هر چقدر که به روی دیگران گشوده تر باشی
هر چون دیالوگ شنیدن هر چقدر که به روی
دیگران گشودهتر باشی. هرچقدر که صداهای
متنوعتری رو در درون خودت بشنوی، صدای
خودت رو بهتر میشنوی و صدای خودت رو
شفافتر و روشنتر میفهمی و در نتیجه
بودن دیگری، شنیدن دیگری و فهم تفاوت
دیگری و ریکوگنایز کردنش میشه شرط کمال
تو. تو زیبایی رو نمیفهمی مگر اینکه
بیشترین آدمها درکشون از زیبایی رو تو
درک بکنی به چه چیزی میگن زیبا
تو خیر رو سعادت و حقیقت و همه چیز هر
چقدر که جهان تو به روی جهانهای
انسانهای بیشتری باز باشه گستردهتر میشه
انگار که تو مثل یه کسی مثل خود غربیها
دیگه رفتن فرهنگهای مختلفو شناختن
زبانهای مختلفو شناختن برای چی؟ برای
اینکه جهانشون وسیعتر بشه. اول جهان
ذهنشون
به اصطلاح جهانیش گست همه بشریت درش جا
گرفت. بعد اومدن تمام کره زمینم گرفتن. خب
این یعنی که شما باور داشته باشی که هیچ
قدرتی در جهان
توانایی
به اصطلاح از بین بردن انسان و جامعه
انسانی رو نداره. اگر اون انسانها تصمیم
بگیرن که اخلاقی زندگی کنن. یعنی بر اساس
موازین خیر و شر یعنی بر اساس باور به
انسان به عنوان هدف انسان غایت انسانه
انسان رو شما نمیتونید به عنوان وسیلهای
برای رسیدن به چیزی استفاده کنید در نتیجه
این انسان انقدر به اصطلاح والاست این
غایت یعنی به عنوان غایت انقدر والاست که
آرمانهای انسانی یک نی بزرگترین نیروی
به اصطلاح موج ممکن در جهان رو تشکیل میدن
یعنی از حکومتهایی که تا دندان مسلحن
نمیدونم از
زندان دارن ثروت دارن سرکوب میکنن قدرت
اخلاقی یک جامعه از او بالاتره و میتونه
اونو از پا دربیاره و به همین دلیله که
شما حتی
به همین دلی شما میرید سراغ اینجا مفهوم
مقاومت معنی دیگه وقتی می رزیستنس یعنی
مقاومت میکنید. مقاومت میکنید یعنی چی؟
یعنی شما در برابر شخص یا در برابر یک
حکومت یا در برابر یک مش آدم مقاومت
نمیکنید. شما در برابر اون چیزی که
اونها مرتکب میشن یعنی شر شما مقاومت
میکنید. در نتیجه وقتی هم که شما بخواید
درباره اونها قضاوت کنید هرگز از موازین
حق خارج نمیشید. یعنی همون کسی که شما
در برابرش مقاومت کردید به خاطر اینکه شما
رو سرکوب میکرد، شما حق ندارید او رو
سرکوب کنید. یعنی شما او رو در برابر او
مقاومت میکنید تا حق برقرار بشه. حقم نه
فقط برای شما حتی برای اون مجرم یک بار
سیاه تظاهرات کرده بودن با به اصطلاح جنبش
مدنی سیاه جلوی کاخ سفید و بعد شروع میکرد
کردن شعار همین شبیه این سلطنتطلبای ما
مرگ بر سفید پوستا ندادن مارتین لوترکینگ
رفت پشت بلندگو و گفتما میخوایم به اینا
بگیم ما رو نکشن ما که نمیخوایم اینا رو
بکشیم ما میخوایم با اینا زندگی کنیم
خب این اونوقت در داخل کشور به معنای اینه
که شما دموکراسی برقرار میکنین و در خارج
از کشور هم صلح اصل سیاست خارجی شما باشه
و اگر هم شما ناگزیر شدید بجنگید میجنگید
که صلح کنید نه اینکه میجنگید به جنگ جنگ
جنگ تا پیروزی اگر کسی برای اینکه صلح کنه
بجنگه یه شیوهای میجنگه اگر بخواد بجنگه
طرفو نابود کنه یه شکل دیگه میجنگه اگر
بخواد بجنگه که صلح کنه
تو اون رساله کانت مفصل توضیح داده اون که
ترجمه کردم میگه کانت میگه تو اگر میجنگی
حق نداری به شکلی بجنگی که اعتماد طرف
مقابل کاملاً از تو سلب بشه و تو نتونی
پای میز مذاکره بشینی و با او قرارداد سلی
امضا کنی همین اتفاقی که بین اسرائیل و
فلسطین افتاده یا بین جمهوری اسلامی و
آمریکا یعنی انقدر تو باید به یک سری
قواعدی میگه چه چیزایی قواعدی دی پایبند
باشی که طرف مقابل بتونه به تو اعتماد کنه
ولی اگر بخوای بزنی داغون کنی طرفو نابود
کنی دیگه میشه مثل جمهوری اسلامی که یا
مثل خیلی از مسلمونا که از کشتن خود
همدیگه همدیگه هم عبایی ندارن برای اینکه
به آمریکا ضربه بزنن یا به اسرائیل ضربه
بزنن خود مسلمونا رم از بین میبرن پس
اونوقت میشه دو نوع میشه یعنی شما اساساً
با کسی قراره بشینیدین ارتباط برقرار کنید
حرف حرف بزنی اینجا اینجا دیپلماسی معنی
میده دیگه یعنی دموکراسی در داخل با
دیپلماسی در خارج یعنی چ در دموکراسی یعنی
دموکراسی آدمهایی که توافق آدمهایی که
در همه چیز با هم اختلاف دارن ولی توافق
کردن که اختلاف داشته باشن و اختلافشونو
از راه توافق مدیریت کنن در دیپلماسی هم
همین طوره در دیپلماسی هم شما با کسایی
طرفی که تمام منافعش با شما فرق میکنه
اون دنبال منافع خودشه شماهم دنبال منافع
خودتی ولی به شکلی شما با او صحبت میکنی
که بتوانی بر با وجود بیشترین
تفاوت بتونی یک توافق حداقلی پیدا بکنی و
و مثل اتحادی اروپا در اروپا دو قرن
اینها بر به اصطلاح جنگهای مذهبی حمام
خون در اروپا به راه انداخته بود و و ۳۰
سال جنگ طول میکشید و فقط وقتی تموم شد
که از نفس افتاد داده بودن میرفتن دوباره
تجدید قوا میکردن دوباره برمیگردن
برمیگشتن میجنگیدن مثل خاورمیانه که
سرزمین صلحهای موقت و جنگهای پایداره
ولی وقتی که ایده صلح آمد و صلح برقرار شد
زمانی بود که اینها توانستن رقابتهاشون
به اصطلاح دشمنیهاشونو
دشمنیهای سیاسیشونو تبدیل کنن به رقابت
اقتصادی یعنی اون منافعی رو که هر کدوم
برا خودش داره در قالب رقابت اقتصادی به
دست بیاره به جای اینکه بخواد با لشکرکشی
و جنگ حاصل بکنه در همون طور که در
دموکراسی اینطوره در دموکراسی شما انمی
ندارید آپوننت دارید مثل بازی فوتباله در
فوتبال شما در تیم مقابل که دشمنت نیست که
حریفته یعنی چی؟ یعنی اومدی اگه اون نباشه
که تو معنی نداره بازی بکنی معنی پیروزی
تو معنی نداره و تو بازی میکنی طبق همون
قواعدی که تیم مقابل بازی میکنه و و طبق
همون قواعدی خودتو بازنده یا برنده
میدونی که طرف مقابله و با جدیتی
چیز میک بازی رو بازی بازی میکنی که
انگار نه انگار که بازیه انگار که
جدیترین کار دنیاست یعنی بازی رو جدی
میگیری سیاست هم یک بازیه یعنی شما چیزی
به دولت نداریم در خارج چیزی به نام
نمیدونم نهاد نداریم در خارج چیزی به نام
حزب نداریم ما فرض میکنیم اینا رو ما
ایده اینها رو در ذهنمون داریم توافق
میکنیم که حزب داشته باشیم و حزب چیه
چهجوری کار کنه چهجوری قانون داشته باشه و
بعد با به دیگران به عنوان حریف خودمون به
عنوان اپوننت خودمون نگاه میکنیم اگر
بیایم توی به اصطلاح سطح بینالمللی
اونها به اصطلاح دموکراسیها معمولاً با
همدیگه همین رابطه رو دارن یعنی یعنی اگر
حالا آقای ترامپ
کلاً نابودش نکنه ولی دموکراسیها میتونن
با همدیگه به شکل حریف به شکل همکار به
شکل رقابت رابطه داشته باشن ولی کشورهایی
که استبدادی هستن اونها به شدت در معرض
جنگن به دلیل اینکه یک نفر تصمیم میگیره
منافع مملکتم خودش تشخیص میده و مسئولیتم
در قبال کسی نمیپذیره پس دموکراسی ی حافظ
صلح در خارج هم هست. شما نمیتونید صلح رو
در یک جهان برقرار کنین بدون اینکه کشورها
دموکراتیک باشن و تا زمانی که دموکراسی بر
همه کشورها دموکراتیک نشدن همیشه صلح در
خطر
آقای آرمان
ببخشیدم باز ند
درود بر استاد
و همگی در این اتاق
من یه سوالی داشتم
اینه که
صدای شما شنیده نمیشه جناب آ اینه اسمم خب
همینه
صدای شما درست نمیاد جناب آرمان اگر
ممکنه یک بار بررسی کنین ببینین کس چی هست
مایک که
صدا نیست درسته یا من نمیشنوم صدا رو
نه صداشونو نمیشنوم
صدا نیست
خب
نمیدونم حالا
حتماً از داخل ایران
حرف میزنن چطوریا
صدا نیست پس
صدا نه یک بار قط رو گپ بزنین شما دوباره
نه صدا شنیده نمیشه متأسفانه من نمیشنم
فکر میکنم صدا درست نیست اگر ممکن باشه
حالا بتانیم چون بحثی آسپرس
جلساتی که با آسپرس با آپجی داشتیم جلسات
پیهمی بوده و احتمالاً بارها بهش
برخواهیم گشت حالا میتوانیم که پرسشها و
صحبت شما رو در جلسات بعدی هم بشنویم صحبت
پایانی اگر باشد خودتان میشنویم استاد
بله
شما
من اگه اجازه بدید یه سؤالی بکنم از آقای
خلجی
دارم
صدای من خوبه
بله بله میشنم صدا
بله بله
آقای خجی
الان در همین وض وضعیت کنونی که درش قرار
دادیم
جنگی که بین ایران و اسرائیل و آمریکا
در حال بگو هست
خب خیلیا
اسرائیل رو به نوعی دموکراسی میدونن
و همچنین آمریکا در صورتی که این حالا من
سر کلاس درس شما زیاد نشست هستیم و از
شکنندگی
دموکراسیها هم زیاد شما صحبت کردید و اون
اختلالی که تو دموکراسی خب الان همین الان
با یک وضعیتی مواجه هستیم که وضعیت
دموکراسی
اسرائیلیا که فوقالعاده به محاق رفته و
همچنین وضعیت دموکراسی در آمریکا یعنی هر
سه
دولتی که یا کشوری که الان با همدیگه
درگیر هستن به نوعی
فاشیسم هستن
و ایده صلح توش توی اینها به کلی مخبول
افتاده و رسیدن به صلح از همون راههای
دموکراتیکی که شما برشمردید و مد نظر
یاسپرسم هست این میان میانهای نداره.
یعنی هرگز اینها الان به خاطر
صلح آمیز بودن یا رسیدن به صلح جنگی رو
آغاز نکردن.
اینه که اینو چهجوری الان میشه فهمیدش؟
چهجوری میشه
بدون اینکه
بخوایم بذاریمش توی همون فرمولیزه کردن
دموکراسیا. چون الان در حال حاضر به نظر
میرسه دموکراسی بین اینا حالا یه مقدار
حالا نمیتونیم بگیم که
به قول شما ابعاد این دموکراسی یه ذره شبه
دموکراسی یا نه در حال حاضر اگر بخوایم
بذاریمش توی اون بحثهای انتضاعی هیچکدوم
صاحب دموکراسی خاص نیستن و عین فاشیست
دارن عمل میکنن شما با این موافقید و آیا
امیدی هست به رسیدن به سر توی این وضعیت
بین اینها
من که به اونها امید ندارم ولی در حقیقت
این
وضعیت جامعهست که موجب ظهور
ترامپ یا
نتانیاهو و دیگر جریانهای رهبران راست
افراطی در اروپا شده یعنی اونچه که شما
میبینید
اینها نماینده یه بخشی از مردمن در نتیجه
این بسیار مهم الان در مورد ایران که وقتی
حرف میزنیم این خیلی مهمه که ایرانیها
بتونن با همدیگه ارتباط برقرار کنن یعنی
اختلاف نظر داشته باشن بدون اینکه همدیگه
رو با برچسبهای
اخلاقی و برچسبهای به اصطلاح
خشونتبار ترد بکنن. یعنی قبل شما باید
بتونید جامعه بسازید. اون جامعه در برابر
هر چیزی میتونه مقاومت کنه. اگر شما
جامعه جامعه خودش به جون هم بیفته یعنی
اینکه الان که میبینید که ما مشکل
به اصطلاح ما الان اینه که مردم یه عدهای
از مردم خ از این حسشون راجع به این وضعیت
کاملاً متضاده با بقیه طرف دیگه یعنی یه
بخش دیگه جامعهست یه طرف میگه بیا بمب
بریز رو سر ملت یه طرف داره زیر اون بمب
داره از بین میره خب این یعنی که اصلاً
دنیای ما واقعیتی که درش زندگی میکنیم
متفاوته و این فاجعهست. یعنی ما نمیتونیم
اونوقت جمهور فرض کنید جمهوری اسلامی رفت
یعنی ترامپ زد و حکومتم رفت ترامپ خودشم
خب منم دارم میرم از مملکت شما حالا شما
باید جامعه بسازید دیگه در نتیجه خود اون
جامعه کار بلایی سر خودش درمیاره که اون
حکومت نمیتونستن دربیارن یعنی اتفاقی که
در دوران در کشورهای تحت استعمار افتاد
وقتی که استعمار پایان یافت در زمان
استعمار تمام فکر ذکر این که ملتها این
بود که ما با استعمار مبارزه کنیم یعنی
شما بخونین فرانس فارنون و اما سیزر و
هیچی همه بدیا رو همه بدبختیاشونو از این
میدیدن که این استعمارگرا اون به محض
اینکه استعمارگرا رفتن و قهرمانان استعمار
در حقیقت به حکومت رسیدن حکومتهایی تشکیل
دادن که چنان سرکوبگر چنان غارتگر چنان
بیرحمانه که هرگز اون استعمار این کارو
نکرده بود بنابراین این اینو توجه داشته
باشید که ما ما قراره بسازیم این جامعه رو
و به هر حال تا الان خراب شده برای ساختنش
ما باید
هر لحظه فکر کنیم به ساختنش این فقط امکان
داره با این به این امکانش وابسته به اینه
که ما بتونیم با همدیگه یک جامعه بسازیم
یعنی من و شما وقتی که حرف میزنیم نگیم
که خب یه نصف جمعیت که ملا نصف جمعیتم که
چپی یه ۱۲ میلیون باید بکشیم در نتیجه ۱۰
۱۲ سالی هم انتخابات برگزار نکنیم بعدشم
با زور بیایم برا مردم قانون بنویسیم این
اینکه این نمیشه جامعه یعنی ما این کارا
رو کردیم دیگه قانون اساسی مشروطه قانون
زورکی بود مشروطه نبود که دولت مدرن در
ایران زورکی بود زبان فارسی زورکی بود
نمیدونم همه چی زورکی بوده همه چی تا
الان زورکی بوده دینش زورکی بوده قانونش
زورکی بوده مسجدش زورکی بوده میخونهش همه
چیز زورکی بوده به اینجا رسیدیم ما باید
بدونیم یم که جامعه یعنی اون
کلیتی که افراد درش رابطهشون با همدیگه
رابطهایست که خودشون قرارداد اجتماعیه و
در نتیجه تا زمانی که با اون قرارداد
متعهدن یعنی تا زمانی که به شکلی عمل
میکنن که اون قرارداد عمل قبول دارن یعنی
ارتباط برقرار میکنن جامعه هست به محض
اینکه دیگه شما برات مهم نشه که طرف مقابل
چی میگه و چی میخواد و چیکار کرده با د
تا برچسب طرفو به دار میزنی یا تردش
میکنی این یعنی که هیچ چیزی به نام جامعه
وجود نداره اونچه که در آمریکا به وجود
آمده همینه دیگه یک اون بخشی از جامعه
آمریکا که به ترامپ رأی داد کسانی هستند
که به شدت از نظر اقتصادی آسیب دیدن و این
آسیب اقتصادی باعث شده که اونها
موقعیت خودشون و زندگی خودشونو از دست بدن
و وقتی که از زندگی خودشون از دست بدن
تنها میشن، مستعصل میشن. اون استیصال موجب
میشه که فراموش کنه که اون زندگیشو همین
ترامپ خراب کرده. ا دوره قبل. همون کسی که
در حقیقت سیاستهاش دقیقاً او رو هدف
گرفته بود و با آسیب به او آسیب رسونده
بود همون میاد کاملاً میذاره
خاطرهشو پاک میکنه و دوباره به قربانی
کننده خودش امید میبنده. یعنی نمیفهمه
چیکار میکنه. یعنی نمیدونه چی یعنی
کاملاً
بدون هیچگونه آگاهی و در اثر استصال.
اینایی که الان میگن که جمهوری اسلامی به
ایران بمب بزنین خب البته قابل فهمه
استیصاله دیگه ولی نباید شما در برابر
استیصالتم مسئولی. اگر در برابر تنفر
مسئولی نمیتونی تنفر بورزی و تنفر
بپراکنی و توقع داشته باشی که از توش خون
درنیاد این
گل این بمبهایی که آمریکا یا اسرائیل
میزنه رو سر ما درست همون تنفریست که ما
سالها در زبانمون در سیاستمون در فضای
عمومیمون به شکل مرگ بر اسرائیل و مرگ بر
آمریکا پروروندیم و اونوقتهم که مرگ بر
آمریکا برگ بر اسرائیل نگفته کاری نداشته
به بقیه یعنی نگفته که در این جامعه چنین
چیزی گفته نشه بلکه باهاش کنار اومده از
کنارش گذشته
و براش مهم نبوده خواسته زندگی کنه به نه
نمیدونه که هر یک مرگی که میگی یک بمب
خواهد شد گلوله خواهد شد اگر به این بدونه
که این زبان چه تأثیر مثبتی تأثیر مثبتش
چقدر جادوییه و تأثیر منفیش چقدر مخر
مصربه اونوقت دیگه این شکلی عمل نمیکنه
دیگه.
این مهمه که ما ما الان همین الان
میتونیم خیلی از بر وضعیت مسلط بشیم. در
وحله اول همون طور که گفتم ما برای فهمیدن
واقعیت به همدیگه نیازمندیم. بفهمیم
واقعیت چیه. ما هیچ درکی از واقعیت
نداریم. هر کی برا پشت کامپیوتر خودشو هرک
برای خودش داره واقعیت خودشو داره
میسازه. در حقیقت ما یک فضایی ساختیم که
نمیتونیم بیایم توش حرف بزنیم. یعنی فضای
عمومی در همین فضای قلم فضای عمومی
به اصطلاح واقعی رو مکان رو که جمهوری
اسلامی گرفته از ملت در فضای عمومی مجازی
هم همش شده لمپنیسم همش شده فحش دادن
انقدر که آدما با همدیگه برچسب میزنن
انقدر که آدما همدیگه رو متهم میکنن یعنی
هیچگونه رابطهای نمیتونن با دیگران
برقرار کنن مگر اینکه عین من فکر کن عین
من فکر کن مگر نه تو بدترین دشمنی خب
اینکه یعنی ما نیاز نتانیا نداریم خودمون
بدتر از نتان نه بدتر از او و بعد از او
ادامه میدیم به نابود کردن خودمون
جامعه
باید از خودش دفاع کنه جامعه تنها
پناهگاهش تنها تکیهگاهش تنها چیزی که
میتونه خودشو حفظ بکنه برقراری این
رابطهست ترمیم این رابطهست بازسازی
اعتمادی عمومیست بازسازی همبستگی
اجتماعیست بازسازی یه درک عمومی از
منافعشه و غیر اگر این نباشه شما مثل
افغانستان مثل عراق میلیاردها دلار هم پول
خرج کردن برای اینکه این جامعه رو جامعه
بکنن یعنی آدمها رو عضو یک جامعهای بکنن
که هرکس مسئولیت شهروندی و دموکراتیش برای
خودش قائل بشه نشد نشد با بدترین بمبا
بیشترین پولا نشد
تا خود اون جامعه نخواد چیزی به نام جامعه
به وجود نمیاد.
بسیار خوب. من سپاسگزارم از دوستان عزیز و
برای همه وقت خوشی رو آرزو میکنم.
امیدوارم که در نوبتهای دیگه هم باز این
موضوع رو با همدیگه ادامه بدیم به صحبت
کردن. وقتتون خوش.