زبان و ارتباط از دیدگاه امانوئل کانت (زبان و ارتباط بخش چهارم)

توضیح بدید اونور رتوریک رو از منظر سیاسی فلسفی یه مقدار راجع بهش توضیح بدید و اینکه رتوریک اسلامی چه فرقی داره با رتاریک غربی اگر فکر میکنید چون میتونید کم بله بله چشم سلام عرض میکنم خدمت دوستان گرامی در یوتیوب و در کلاب هاوس لطفاً در یوتیوب به اطلاع بدین اگر صدا و تصویر من رو میشنوید و میبینید تا مطمئن بشیم مشکل فنی وجود نداره در این جلسه بابک جان میتونی لطفاً چک بکنی ببینی که همه چیز خوب هست بله چک بکنم اگر چیزی نگفتم یعنی درسته بسیار خب ما چند جلسه‌ای رو ه جلسه پیشتر داشتیم درباره زبان و ارتباط منظور از ارتباط هم کامونیکیشن هست یعنی نوعی از به اصطلاح سخن گفتن یا نوعی از فرستادن نشانه‌ها و یا انتقال نشانه‌ها که درش پیام و معنی در حقیقت منتقل میشه و صحبت کردیم راجع به این موضوع و بر اهمیتش تکیه کردیم به دلیل اینکه شما اگر در از نگاه مدرن نگاه بکنید به وضعیت ما یعنی از منظر یک ذهن مدرن که در حقیقت علوم انسانی رو می‌فهمه و از اون و خلق کرده تمامی بحران‌هایی که جامعه ایران بهش دچار هست. تأکید می‌کنم تمام بحران‌هایی که جامعه ایران بهش دچار هست از بحران اقتصادی گرفته تا بحران سیاسی گرفته تا بحران اجتماعی گرفته هر بحرانی برمی‌گرده به بحران زبان و ارتباط و اگر ما اینطور نفهمیم بحران‌هامون رو خب طبیعتاً کلاً به درک درستی از این بحران‌ها دست پیدا نکردیم و در نتیجه هر تلاشی برای حل او میتونه فقط مشکل مضاعف کنه می‌تونه مشکل پیچیده تر بکنه. پس توجه داشته باشید که وقتی که از زبان و ارتباط صحبت می‌کنیم از قلب تپنده وجود انسانی و جامعه انسانی سخن میگیم و هر خللی که در دنیای او وارد بشه اون خلل از خللیست که در زبان او و شیوه ارتباط او با انسان‌های دیگه حاصل شده. پس داریم راجع به مسئله اصلی خودمون داریم صحبت می‌کنیم و داریم راجع به یه چیزی صحبت می‌کنیم که اساساً برای ما خیلی بیگانه است. یعنی مسئله زبان و مسئله ارتباط و در فرهنگ ما هم خودش وجود نداشته و هم اینکه اندیشه‌ای به او معنی نداشته. یعنی ما به شیوه‌ای زندگی کردیم که در او در اون زبان برای ارتباط به کار گرفته نمیشده بلکه برای مقاصد دیگری به کار برده میشده و می‌دونید که در قبلاً من اشاره کردم که در اندیشه ایرانی و در اندیشه اسلامی سخن آفریده خداونده و نخستین چیزی که خداوند میآفرینه زبان سخن هست و زبان یعنی خدا زبان رو جدایی از انسان می‌آفرینه. توی قرآنم هست میگهرحمن علم القرآن خلق الانسان اول میگه که علم القرآن قرآن رو آموخت بعد میگه خلق الانسان یعنی زبان مستقل از انسان هست و زبان چیزیست که موجودیست که آفریده خداونده و و اذان خداونده و خداوند به انسان در حقیقت می‌آموزه و انسان با ایمان به خداوند یعنی ایمان به کلام خداوند و و این کلام برای این نیست که شما اون رو بفهمید بلکه برای این هست که با خداوند ارتباط برقرار کنید چون خداوند به هیچ وجه هشدار میده انسان رو که توانایی فهم من رو نداری فقط تو باید اطاعت کنی و بندگی کنی بنابراین زبان خدایان همون زبان خودکامگیست یعنی زبانیست که ب به جهت ارتباط نیست بلکه یعنی ارتباط افقی بین انسان‌ها نیست بلکه برای یک ارتباط عمودیه یعنی زبان خداست زبان پادشاهه زبان حاکم حاکمه زبان خانه زبان پدره و در برابر او شما فقط باید اطاعت کنید چیزی جز اطاعت از اون زبان برنمیاد حالا تو فرهنگ ما هم زبان هر جا که به کار گرفته شده چه در شعرمون چه در عرفانمون چه در فلسفهمون چه در فقهمون در هر جا که به کار برده شدیم که زبانیست عامرانه یعنی فلسفه ما همونقدر عامران است زبانش که فقه ما و در حقیقت فلسفه ما یک مذهبه یک عقیده است و به همین دلیلم هست که با فلسفه در غرب ماهیتش فرق میکنه یعنی وقتی که فلسفه وارد ایران میشه یا وارد اسلام میشه به عنوان یک مذهب وارد میشه و به اصطلاح مجموعه از عقا درست و طبیعتاً اگر چنین تصور کنیم اونوقت اگر هر فیلسوفی برای خودش حقیقت خودشو داره و فیلسوفان دیگه رو به گمراهی و به اصطلاح تباهی متهم می‌کنه در فلسفه ما به همین دلیله که چیزی به نام گفتگو میان حتی فیلسوف فوفان معنا نداره. اگر فیلسوفی رأی فیلسوف دیگری رو بیان می‌کنه یا برای اینکه از اون حرف برای ادعای خودش یک میدی بسازه. بنابراین خیلی فیلسوف بزرگی باشه مثل ارسطو یا افلاطون که در حکم حرفشون در حکم حرف پیغمبر تلقی بشه و صرف استناد کردن به حرفای اون‌ها جای استدلالو بگیره یا اینکه اگر نقل بشه حرف کسی برای کوباندن همون طرف هست نه برای اینکه حرف او فهمیده بشه در نتیجه مسئله زبان و ارتباط کاملاً مربوط هست به شیوه‌ای که ما زندگی می‌کنیم، شیوه‌ای که جامعه می‌سازیم، شیوه‌ای که قانون می‌گذاریم، شیوه‌ای که عشق می‌ورزیم، شیوه‌ای که ازدواج می‌کنیم، بچه بزرگ می‌کنیم و به تمامی ارکان و ابعاد زندگی ما مربوط میشه. خب وقتی که ما در عصر جدید هم وقتی رفتیم سراغ فلسفه ما سراغ فلسفه نرفتیم. ما وقتی که با غرب مواجه شدیم با یه چیزی مواجه شدیم که برای من قابل فهم نبود و منتها وقتی که هر چیزیرو که میدیدیم یا میشنیدیم که مربوط هست به مدرنیته یا تجدد میگفتیم خب باید اینو داشته باشیم دیگه این در عصر جدید بود که کسانی مثل ارنست رونان و یعنی یک تاریخنگار و به اصطلاح متفکر فرانسوی در یک یه کتابی نوشته راجع به ابن رش و یک سخنرانی داره در سربن که در اونجا میگه که این مسلمون‌ها اصلاً فلسفه رو نفهمیدن چیه و ابن و وقتی هم که غزالی کتابی نوشت علیه فلسفه فلسفه در اسلام بساطش چیده شد و بعد از ابن رشد دیگه ما در جهان اسلام فیلسوفی نداریم این یک توهمی به وجود آورد برای مسلمان که اگر که ما ما یه فلسفه‌ای داشتیم این فلسفه مثل فلسفه یونان و فلسفه غرب بوده و ما به دلیل اینکه فقها اومدن علیه او به اصطلاح برخواستن و اونو سرکوب کردن ما الان به این انحط افتادیم پس ما باید فلسفه رو احیا بکنیم و اگر فلسفه تداوم پیدا کرده بود ما الان مودان شده بودیم خب این یک خرافه بزرگیست که ما ۱۵ سال برای خودمون گفتیم و بر اساس همینم فلسفه ناگهان در زمان محمدرضا پهلوی احیا میشه و به این تصور که بله ما هم یه فلسفه‌ای داریم در مقابل فلسفه غرب این مهم نیست که ما توهم پیدا کردیم راجع به فلسفه خودمون مهم اینه که چنین توهمی یک طرف دیگری سکه اینه که شما فلسفه غربو هم تصور کنید مثل فلسفه خودمونه خب این ما ما به این شیوه اونوقت ترجمه می‌کنیم. به این شیوه تو دانشگاه درس میدیم. به این شیوه در برابرش موضع می‌گیریم و نمی‌دونیم که اون فلسفه با فلسفه ما زمین تا آسمون فرق میکنه و و اساساً فرق ما با غرب فرق ما با تمدن غرب یعنی از یونان باستان تا امروز فرق فلسفه ما با فلسفه غربه. یعنی نوع فلسفه ما ما شبیه بر اساس نوع فلسفهمون یک انسان و جهان ایرانی می‌سازیم و اونا بر اساس نوع فلسفهشون انسان جهان غربی و مدرن. حالا این نکته خیلی مهمه برای اینکه بدونید که مشکل ما با کانت به عنوان یک فیلسوف که در ایران مشهور شده که زبانش خیلی مشکله و خیلی سخته خوندنش مشکل ما با کانت نیست مشکل ما خیلی عمیق‌تره مشکل ما با کل فلسفهست و اگر شما ندونید که با چه فلسفه‌ای مواجه هستین با چه اندیشه‌ای با چه فرهنگی مواجه هستین و این فلسفه تو اون فرهنگ چه معنایی میده خب هیچ هیچ ترجمه‌ای به شما کمک نخواهد کرد که چیزی درک بکنید. شما همیشه اون چیزی رو می‌فهمید که در جستجوش هستید. یعنی پرسش شما تعیین می‌کنه که به چه سمتی برای پاسخ یافتن پاسخ حرکت کنید. بنابراین به همین دلیله که شیوه به اصطلاح فکر کردن درست و شیوه آموختن درست اینه که اول به پرسش‌هاتون فکر کنید. اگر می‌خواید بیاید سراغ فلسفه اول از خودتون بپرسین که از فلسفه چه انتظاری دارین؟ چه تصوری دارین؟ چه توقعی دارین چه پرسشی دارید که فکر می‌کنید در فلسفه پاسخ اون رو پیدا می‌کنید؟ نه در علم نه در مذهب و اگرم سراغ فلسفه میرید باید بدونید که در فلسفه غرب چه چیزی می‌تونید پیدا بکنید و چه چیزی نمیتونید پیدا بکنید و اگر برید دنبال اینکه از فلسفه غرب برای اهداف و نیت‌های خودتون یک مستمسکی پیدا بکنید درست درست میشه مثل میشه مثل آخوندایی که از هر چیزی استفاده می‌کنن برای اینکه ادعای خودشون رو بقبولونن چه حالا امام صادق باشه چه نمیدونم یک غربی که مثلاً یه اظهار نظری کرده راجع به اسلام و در نتیجه فکر نمیکنن به اینکه این نحو سخن گفتن دارای تناقض‌های بسیار هست و فقط و فقط برای گمراه کردن ذهن به کار میاد. اگر چیزی به نام حقیقت برای انسان مطرح نباشه اگر چیزی به نام به اصطلاح دانستن واقعیت برای آدم مهم نباشه خب اونوقت سراغ فلسفه غرب که میره یه چیزایی از توش در میاد که ما درآوردیم به یا مثلاً یه هایدگری ازش توش در میاد که مثلاً فردید میشه یا من یه نمونه رو بگم شاید بد نباشه سید جواد طباطبایی یکی از کسانیست که خب فلسفه غرب رو مخصوصا فلسفه هگل رو در فرانسه خونده پیش استاد خوبی خونده و اساساً آدم تربیت شده فرانسه است یعنی مدت زمان درازی رو در فرانسه بوده و بر خلاف بسیاری از ایرانی‌ها فلسفه‌ای که خونده خیلی خوب خونده و به هر حال یک فرصت خوبی داشته برای اینکه برخلاف ایرانی که میرن اون زمان نسل او مثل کریم مجهدی و اینا می‌رفتن در غرب فلسفه بخونن در حقیقت اونجا به شکل استعماری به اینا نگاه میشد و می‌دونستن که اینا زیاد چیز ندارن خیلی اونا فلسفه نخوندن ولی تباطوای فلسفه خوندن وقتی که و فیلسوف به اصطلاح فلسفه سیاسی و هم تدریس کرده هم نوشته من چند وقت پیش توی نوشته او که در حقیقت درساش راجع به انقلاب فرانسه خیلی برای من جالب بود که این آدم که بارها و بارها درس داده این موضوعاتو و متفکران به اصطلاح سیاسی رو خونده و گزارش کرده و مخصوصاً راجع به انقلاب فرانسه چیزی که میگه اینه که در انقلاب فرانسه شعار آزادی، برابری و برادری بود. خب بسیار خوب. بعد میگه که من حالا صحبت می‌کنم راجع به اینا ولی من فقط صحبت می‌کنم راجع به آزادی و برابری. چون نمی‌دونم که برادری اصلاً چون مفهوم مفهوم سیاسی نیست. اصلاً مفهوم نیست. خب این بسیار حیرت‌انگیزه به خاطر اینکه اگر کسی که مثل طباطبایی فلسفه خونده و حتی جدایی از فلسفه در سوربون مدتی در مدرسه علمیه حوزه علمیه ژزوئی‌ها الهیات مسیحی خونده اگر اون ندونه که برادر برا برادری یک مفهوم مهم الهیاتیست در مسیحیت میگن برادر روحانی و اینا و بعد یک کانسپت بسیار مهمیست در فلسفه و و از زمان یعنی از دیرزمان تا عصر ما کسانی مثل دریدا و دیگران تئوری‌های مهمی رو در باب برادری و همین طور دوستی و ارتباطش با دموکراسی پروردند که اصلاً حیرت میکنیم چطوری این آدم میگه که برادری یه مفاهم سیاسی نیست این به این دلیله که او اساساً به دنبال مسئله آزادی در فلسفه غرب نبوده چون خودش مسئلهش مسئله آزادی نیست و خود تباطبایی مسئلهش تکسر نیست هر چیزی که مربوط به اونا رو نمی‌بینه به طور طبیعی و استفاده که می‌کنه از فلسفه هگل و از فلسفه غرب فقط و فقط در عمل برای ساختن یک به اصطلاح ایدئولوژی فاشیستیه طبیعتاً نیازی نداره به مفهوم برادری نیازی نداره به مفهوم دوستی نیازی نداره به مفهوم تکثر و هر و نیازی نداره اساساً به اینکه فلسفه غرب رو به عنوان فلسفه آزادی بشناسه و فلسفه آزادی یعنی فلسفه جامعه فلسفه جامعه یعنی فلسفه ریکوگنیشن و به رسمیت شناختن دیگری یعنی دیگری و در عمل وقتی که میخواد از اینا استفاده بکنه یه چیزی ازش در میاد که فقط میتونی استبداد دیگه رو به شکل جدید و تازه نفس به وجود بیاره میخوام بگم که اون چیزی که شما دنبالشین مهمه و فلسفه غرب اگر به سراغش برید با نگاه آدمایی مثل داوری و فردید و این‌ها از توش فقط ظلمت و تباهی در میاد هم خودتون رو به اصطلاح از بین میبره روحتون رو می‌کشه و هم جامعه رو دچار فساد می‌کنه و اساساً عقلانیت رو مختل می‌کنه. علوم انسانی در ایران کاری که کردن به ترور عقل دست زدن. یعنی باعث شدن که ما دچار باخود بیگانگی بشیم. خودشون تبدیل شدن به یک حجابی که ما نتونیم حتی خودمونو ببینیم و در مورد خودمون دچار توهم بشه. و اینا همه برمی‌گرده به اینکه ما نتونستیم بفهمیم که اونچه که در غرب به وجود آمده به عنوان مدرنیته یا عصر مدرن اساساً به با گسست از دوران گذشته پدید آمده و دوران جدیدیست که در اون دوران یک به اصطلاح الگوی جدیدی از شناختن فهمیدن و زیستن وجود داره که برا همه ابعاد زندگی حاکمه و و اگر قرار بشه که شما مدرنیته رو بفهمین باید بدونید که مدرنیته یعنی اینکه انسان تغییر می‌کنه روح انسانی و و ذهن انسانی تغییر می‌کنه و در نتیجه اون تغییری که در ذهن انسان رخ میده تمام جهانش رو دگرگون می‌کنه. چیزی اتفاقی در بیرون نیست که شما بتونید به صورت مکانیکی بگیرید. ما وقتی که فلسفه رو خواستیم ترجمه کنیم در حقیقت یک حالا زبان فارسی که زبان فارسی زبان جدیدیه یعنی زبان نوشتار نبوده زبان ارتباط نبوده زبان به اصطلاح وقتی که در به شکل رسمی به کار برده میشده یا باید در دیوان به کار میرفته یا باید در کتاب‌های علمی میلی به این داشته که بسیار پرضربور مخصوصاً زبان تاریخویسی زبان زبانی که مربوط به مسائل عمومیه بسیار پرزرق و برق مثل یک آدم میمونه که به شدت چربی و زوائد بیخود او رو از حرکت باز میداره یک آدم فربه که فقط می‌خوره می‌خوابه یه کوهی شده و نمی‌تونه تکون بخوره وقتی عصر جدید شد ما دیدیم که ما زبانی نداریم که بتونیم میتونیم با هم دیگه حرف بزنیم راجع به مسائل عمومی اولین چیزی که توجه تجدد خواهان رو جلب کرد این دیوار زبانی بود و به همین دلیل بود که اونا از ابتدا م به مسئله زبان آگاه بودن اما متوجه نبودن که این یعنی مشکلو حس می‌کردن ولی نمی‌فهمیدن و هنوزم همین طوره هنوزم اون کسانی که مشکل زبان رو حس می‌کنن در ایران درست نمی‌تونن بفهمن که این از کجاست همه همه توجهشون رفت به اینکه این زبان فارسیه که مشکل داره و شروع کردن به حالا یه بخشش به صورت کاملاً غیراختیاری خود ترجمه‌ها و مطبوعات و اینا باعث شد که زبان ما نزدیک بشه یه زبان فارسی ساخته بشه که در نوشتار به کار میره ولی نزدیک به فهم عمومیه ولی به تدریج این فکر شکل گرفت که بله زبان فارسی یه اشکالاتی داره که قادر نیست مفاهیم علمی و مفاهیم فلسفی رو بیان بکنه. پس باید ما یک با این زبان یک زبانی رو خلق بکنیم. یعنی که یک سری واژه‌هایی بسازیم که اون واژه‌ها به ما کمک بکنه که علم داشته باشیم، فلسفه داشته باشیم و واژه‌سازی به اصطلاح و کلمه بازی تبدیل شد به یک در حقیقت مد که متأسفانه تا امروز به عنوان یک سم و زهری فکر ایرانی رو می‌خوره و ایرانی‌ها ها به دلیل این کهه زبان براشون یک همون طور که گفتم یک گوهر الهی داره دیگه شاهنامه رو نگاه کنید که خداوند خداوند سخن رو می‌آفرینه و خداوند کسیست که به چیزها نام میده بنابراین فاخر سخن گفتن و و با زبان یک موقعیت اجتماعی بالا ساختن یک سنت ایرانیه ما ما زبان رو می‌پرستیم خود زبانو می‌پرستیم به صورت یک چیزی که مایع افتخار وقتی میگیم زبان فارسی بله یعنی یه زبان فارسی مثل کاخ بلند بنا کردم از نظم کاخی بلند که از باد و دو باران نیابد گزن برای ما زبان یک داراییه یک ثروته و این ثروت هر چقدر که شما بیشتر رو زیباتر بکنی و عظمت بهش بدی چشم بیننده رو بیشتر مرعوب می‌کنه و فکر کردیم که حالا زبان فلسفی هم همین طوره ما اگه بخوایم فلسفه رو ترجمه کنیم باید بتونیم که واژه‌هایی رو درست بکنیم که این واژه‌ها فارسی باشن یعنی چی؟ یعنی کهه از فلسفه اسلامی ما فاصله بگیریم و واژه‌های سره اصیل فارسی بسازیم و به اصطلاح واژه‌هایی که ریشهشون برمیگرده به زبان پهلوی و یه چیزی که خیلی گمراه کننده بود و حالا می‌تونید حالا در یه جلسه دیگه میتونیم راجع بهش من مواردشو بخونم کسانی مثل ادیب سلطانی این توهم رو در میان مترجمان فلسفی رواج دادن که رابطه ما رابطه زبان فارسی با زبان پهلوی مثل رابطه زبان‌های اروپایی با زبان لاتین و یونانیست و همون طور که الان در زبان‌های اروپایی اگه کلمه جدیدی بخوان برای در علم یا در به اصطلاح زبان عادی اگه میخواین کلمه بسازن که یک به یک چیز جدیدی اشاره بکنه معمولاً به کلمات برمیگردن به زبان لاتینی یا یونانی و با استفاده از اونها یک کلمه جدید می‌سازن و زبان علم زبان فلسفه در زبان‌های اروپایی کاملاً بر اساس زبان لاتین و یونانی قابل گسترش فکر کردن که آره آره ما میتونیم همچ کار همچین کاری بکنیم دیگه در نتیجه مثلاً ادیب سلطانی میگه که در برابر متافیزیک میذاره متاگیتیک بعد توضیح میده که متا در یونانی و همون معناییست که در به اصطلاح پهلوی متا یعنی بعد و بعد فیزیک در یونانی معادل پهلویش گیتیه فارسیش گیتیه و گیتی دقیقاً اینکه جمله این تأکید دقیقاًشو زیاد می‌بینید دقیقاً همون معنای این بوده که فیزیک در نتیجه ما ما فارسی متا فیزیک میشه متاگیتیک خب این اولاً اشتباهاتی که رخ میده یک تصوری که از زبان داره کاملاً تصور یک ذهن ما قبل مدرن ما قبل تاریخی و کاملاً سنتیست. یعنی تصور میکنه که کل زبان کلمات معناشون بهشون چسبیده. یعنی مثلاً شما یه کلمه رو که در پهلوی مثل گیتی به کار میبرین یا میبینین این معناش همونه که در زمان پیش از اسلام کسانی که به پهلوی سخن می‌گفتن ازش می‌فهمیدن. همون معنا که با این چسبیده و ما الان وقتی که کلمه پهلوی رو به کار می‌بریم دقیقاً اون معنا رو میده. خب این همون تصوریست که شما یعنی انسان سنتی دارید تمام مسلمونا مشکل مشکلشون در حقیقت با دنیا مشکل زبانیه یعنی فکر می‌کنن که این کلام خداست پس معناشم مال خداست و اون معناشم یکیه دیگه در حالی که زبان معنا در کلمه نیست کلمه چیه؟ منظور از کلمه چیه؟ کلمه یا آواس که با در زبان شفاهی صحبت می‌کنیم یا یک سری علامته که شما رو کاغذ می می‌نویسید شکل جوهره مرکبه یا تو الان توی کامپیوتر دیجیته و نوره چیز خاصی نیست که و در معنا کجاست دقیقاً وقتی می معنا از کجا در میاد کلمات معناشون کجاست اگه فکر کنیم معناشون توی خود اینکه من صدایی که در میارم معنا با این صدا میاد بیرون. خب این تصور جادوییه از کلمات دیگه مثلاً یعنی که بسم اللهله بگو جن بره انگار که اون به خود بسمالله گفتن یک تأثیر جادویی داره و جنو فراری میدهم اذکار و دعاها و نمیدون اوراد و اینجور چیزا اینا همه بر اساس تصور جادویی از کلمات و معنای کلمات در دیکشنری یا فرهنگا هم نیست در اونجا شما دنبال معنا نمیتونین بگردین در در دیکشنری جسد کلمات هست جنازه کلمات هست به دلیل اینکه کلمات در اونجا کاملاً جدایی از بقیه زبان هستن وقتی میرید توی دیکشنری یه کلمه رو معناشو بخواید جستجو بکنید نمی‌تونید اونو معنا بدونید به خاطر اینکه زمانی اون کلمه معنا میده که در با کلمات دیگه به کار بره ما که کلمات تکتک به کار نمی‌بریم که بنابراین در اونجا چیزی به نام معنا نیست معنا کجاست معنا در معنا یک پدیده یا یک واقعیت زندهست مثل نفس کشیدن. بنابراین فقط به صورت زنده می‌تونه وجود داشته باشه. یعنی زمانی که شما دارین ارتباط برقرار می‌کنین یعنی با کسی دارین حرف می‌زنین یا دارین یه متنی رو می‌خونین یا دارین در حقیقت به کسی گوش میدین این ارتباط در این ارتباط چیزی به نام معنا می‌تونه متولد بشه حالا چگونه این معنا متولد میشه این معنا نه حاصل خود اون کلمه بلکه در نتیجه شیوه کاربرد اون کلمه است یعنی اگر یه کلمه رو به یک شیوه‌ای به کار ببرین یه معنا میده به یه شیوه دیگه به کار ببرین یه معنای دیگه میده پس خود زبان هیچ ویژگی خاصی نداره که قادر باشه مفاهیم فلان مفاهیم علمی رو بیان بکنه یا نه این شما هستید که به عنوان کاربر اون زبان سخنگویی به اون زبان اون زبان به اون زبان می‌تونید آگاهی پیدا بکنید و آگاهانه به شکلی به کار ببرید که معنی علمی بده معنی فلسفی بده یا نه همین شیوه‌ای که ما به کار می‌بریم یعنی بدون آگاهی بدون شناخت خود زبان به شیوه‌ای به کار ببریم که معنی نه تنها معنی علمی نمیده که هیچ معنی نمیده ما مفاهیم سیاسی مف اصطلاحات رو به شیوه‌ای به کار می‌بریم که هیچ معنی نمیده آزادی عدالت دولت قانون همه اینا رو انگار که داریم از یک سری اشیا داریم حرف می‌زنیم یعنی به صورت نام اینا رو به کار می‌بریم نه به صورت مفهوم پس فلسفه اساساً به معنای اندیشیدن درباره فلسفه غرب به معنای اندیشیدن به جهان انسانیست و در نتیجه وقتی که راجع به حرف می‌زنه راجع به چیزایی حرف می‌زنه که کاملاً در زبان عامیانه این کلمات به کار میره منتها در زبان فلسفی به شکل فلسفی به کار میره در فلسفه شما میخونید وجود در فلسفه شما می‌خونید امکان در فلسفه شما می‌خونید تصور فکر ذهن اینا کلماتیست که آدمو به کار میبرن در گفتگوی روزمره چیزی نیست که از هوا بیاری اینا رو بعد باید بگی این فلسفه یکی از مهم‌ترین مثلاً اصطلاحات فلسفی ایده است خب این ایده اگر شما بخواین تاریخ مثلا نظریه‌ها و به اصطلاح مباحث فلسفی راجع به ایده رو بنویسین یعنی کل تاریخ فلسفه رو باید بنویسین ولی همین کلمه ایده تو زبان روزمرهم به کار میبره از بچه می‌پرسه مثلاً تلفن من کجاست میگه آی نو آیدیا یعنی همون کلمه که یک بچه به کار میبره برای مکالمه روزانه فیلسوف با همون کلمه در حقیقت فلسفه میورزه خب این یک اشتباهیست که موجب میشه که مترجمان تصور کنند که میشه کلماتی رو ساخت یا کلماتی رو از زبان گذشته پیدا کرد که اینا من به اصطلاح معادل زبان کلمات در زبان‌های اروپایی به کار بره. ما وقتی مثلاً فرهنگو در برابر کالچر گذاشتیم فکر کردیم که فهمیدیم ف کالچر فکر کردیم فرهنگم کالچره. در حقیقت ما کالچرو نفهمیدیم ما در در فرهنگو اشتباه فهمیدیم. یعنی فکر کردیم که فرهنگ الان به معنای یه چیز خیلی خوبیه که قبلاً مردم ازش حرف نمی‌زنن یا ملت یا دولت یا نمی‌دونم انسان همه این کلمات گرچه ظاهراً کلمات جدیدی هستن ولی تو ترجمه کلمات قدیمی هستن ولی تو ترجمه در برابر واژه‌هایی گذاشته میشه که کاملاً معناش متفاوته یعنی وقتی میگی اخلاق وقتی میگی حق وقتی میگی اقتصاد وقتی میگی جان وقتی میگی زن وقتی میگی مرد این‌ها در زبان دیگه یا زبان‌های اروپایی معنایی داره که هیچ ربطی به فارسیش نداره. در حالی که ما چون فکر می‌کنیم این کلمات آشناست، این‌ها رو به شیوه‌ای به کار می‌بریم که گویی داریم ما از مفاهیم غربی داریم حرف می‌زنیم. خب این سوء تفاهم‌هایی برمیانگیزه که باعث میشه که ما در یک جهانی کاملاً گسسته از واقعیت زندگی بکنیم و و قدرت درک واقعیتی رو که درش به سر می‌بریم از دست بدیم و در نتیجه در کورانه همین طوری عصا بزنیم رنج بکشیم به در و دیوار بخوریم بدون اینکه بدونیم که مشکل چی هست اشکال دیگری که وجود داره در این کار مترجمان این هست که تصور میکنن که شما میتونید ترجمه کنید یا شما میتونید یک زبان دیگه رو بدونید بفهمید حتی زبان خودتون صرفاً با دونستن گرامر و معنای کلمات وقتی ما میگیم زبان آموزی در ایران اینطوریه دیگه چهجوری زبان یاد می‌گیرن گرامر یاد می‌گیرن و معنای کلماتو یاد می‌گیرن و بعد تمرین می‌کنن بعد میگن که آب بله این فلانی انگلیسی بلده ایشون چون انگلیسی بلده و مثلاً جامعه‌شناسم هست می‌تونه کتاب‌هایی که جامعهشناسی از انگلیسی ترجمه کنه به فارسی ها در حالی که زبان فقط گرامر به معنی کلمات نیست زبان یعنی یک چیزی که تمامی جهان ما از آن اوست یعنی تمام جهان ما زبانه انسان یعنی زبان وقتی که ما میگیم تاریخ انسان یعنی زبان وقتی که میگیم سنته ت فرهنگ جامعه هر چیزی که میگید یعنی زبان بنابراین شما پیش از اون که زبان رو به کار ببر بدونید معنیشو و به کار ببرید باید بدونید زبان چیست و و این یعنی کهه شما بدونید که یک هیچ جنبه‌ای از وجود انسانی نیست که مربوط به زبان نباشه یعنی از آب و هوایی که ما درش زندگی می‌کنیم تا روان ما، گذشته ما، تاریخ ما، سیاست ما، همه این‌ها این‌هاست که زبان رو شکل میده و در حقیقت ما وقتی به کار می‌بریم زبان رو داریم از با تمامی این رشته‌ها پیوند برقرار می‌کنیم. پس ما باید بدونیم که زبان چیست و چه پیچیدگی‌ها و چه جنبه‌هایی داره که وقتی شما ترجمه می‌کنید باید به اون پیچیدگی‌ها توجه داشته باشید و فکر نکنید که چیزی به نام ترجمه می‌تونه مثل قطار سریع و سیر یه بار کلماتو از اونور دنیا بیاره اینجا خالی کنه و همون معنایی رو که در زبان خودش تولید می‌کنه اینجا هم به بده یعنی ترجمه به هیچ وجه انتقال معنا نیست یعنی چیزی به نام معنا نمیتونه انتقال پیدا بکنه چون معنا چیز مادی نیست که شما بگید مثلا سیم برق سیم میکشیم نمیدونم یا گاریه رو او می‌ذاریم نه معنا چیزیست که باید خلق بشه ابداع بشه و در نتیجه ترجمه اساساً امر به معنای اینکه معنا رو منتقل کنه امریست کاملاً بی‌معنا و توهم ترجمه ما ترجمه نمی‌کنیم برای اینکه یک معنایی که در اون زبانه منتقل کنیم به این زبان بلکه ترجمه می‌کنیم برای اینکه فهم خودمون رو از اون زبان در این زبان خلق کنیم. یعنی مترجم کسیست که یک متن رو می‌فهمه در زبان خودش و فهم خودشو منتقل می‌کنه به مخاطب. در نتیجه به هیچ وجه شما با دانستن یک زبان دیگه شما با داشتن ترجمه‌ها از دانستن زبان دیگه بینیاز نیستید. یعنی یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های اروپایی‌ها یعنی از زمان یونان به این به این سو این هست که اروپایی‌ها چند زبانن. همیشه چند زبانه بودن و این چند زبانه بودن به اون‌ها امکان میده که در رفت و آمد بین زبان‌ها حتی زبان خودشون رو بهتر بشناسن. یعنی شما خوب می‌فهمی که یه زبان دوم یاد بگیری. اونوقت در تفا رفت و آمد بین اون‌ها به ویژگی‌ها و به اصطلاح عناصر پنهانی که در زبان مادریت هست و تاکنون نمی‌دونستی بهخاطر زبان دیگری نبوده که بتونی باهاش مقایسه کنی آگاه میشی پس کسی زبان فارسی رو خوب می‌دونه که زبان دوم رو خوب بدونه و می‌دونید اینا که این ایرونیایی که در حالا از استادان بزرگی مثل عبدالکریمی و دیگران تا بعضی از به اصطلاح چل و کبابیهای لس‌آنجلس اینا وقتی که فارسی حرف می‌زنن کلمات انگلیسی بیخودی رو همینطوری وسط حرفاشون می‌پرونن. این‌ها به این دلیله که نه فارسی رو خوب بلدن نه انگلیسی رو شما وقتی که کسی اگر فارسی و انگلیسی رو خوب بدونه در ف بچه من وقتی فارسی حرف می‌زنه من اگه باهاش انگلیسی حرف می‌زنم میگه بچه من به من انگلیسی حرف می‌زنی وقتی فارسی حرف می‌زنی فارسی حرف بزن وقتی که انگلیسی حرف می‌زنی انگلیسی حرف بزن و اون هست که میتونه مرز بین دو زبان رو به خوبی بشناسه و از اطلاعات ناقصی که راجع به هر دو زبان داره برای تفاخر و برای به اصطلاح ساختن یک ابوهت کاذب برای خودش استفاده نکنه. خب این مسائل همه موجب شد که و موجب شد که ما زبان خودمون رو یعنی فارسی رو به اسم پاس داشتن به اسم مدرن کردن به شکلی دربیاریم که هیچ کافر نبینه. گفت که مسلمان نشنود کافر نبینه. یعنی یک طرفش که دولت گرفت فرهنگستان و نمدا وسیما و تبلیغات و این حرفا و دولت‌ها شدن متولی کلما زبان یه بخششم به اصطلاح مترجمان و روشن‌فکران به دلیل اینکه از زبان برای کسب وجاهت اجتماعی و پرستیژ فرهنگی استفاده می‌کردن در حقیقت زبان رو نابود کردن و و زبان روشن‌فکری یا زبان فلسفی ما یک زبانیست که به هیچ وجه نه فلسفه نه روشنفکرانست و در نتیجه شما وقتی که به یک ایرونی بگی فلسفه اصلاً می‌گرخه و حقم داره بگرخه به خاطر اینکه اون چیزی که در ایران به اسم فلسفه میگن یک در حقیقت یک فلسفه اسلامی که یه نوع مذهبه بنابراین کلمات توش لازم نیست که معنای لازم نیست معنای معناشون بفهم هیچ موقع نمیگن که این کلمه معناش چیه دیگه بلکه شما تکرار می‌کنی همینجوری تکرار می‌کنی ایمان میاری بهش و فلسفه غربی رو هم به زبانی درمیارن که فکر می‌کنن عین فلسفه ما همین که به به اصطلاح همین کلمه رو اگه به کار ببری خود این میشه فلسفه مهم نیست بفهمی یا نه یکی از دوستای من کلاس آقای ریختگران می‌رفت که ایشون مثلاً مترجم هایدگره و خیلی هایدگرین به توی گیوم گفتم دانشجوها کلافه شدن گفتن آقا میشه یه مقدار ساده‌تر این هایدگر توضیح بدین؟ گفت هایدگر همینوری گفته این حرفا رو و بنابراین شما همین‌جوری باید بفهمید یعنی هیچ درکی نداره از اینکه هایدگر چگونه سخن می‌گفته و در فیلسوفان غربی چگونه سخن میگن و تصور می‌کرده که چون فارسی ترجمه کرده پس حتماً همونجور که هایگر همونجوری حرف می‌زده که ایشون مثل اون بچه‌ی که گم شده بود بعد به پلیس می‌گفت مادرم گم شده اینا فکر می‌کنن که هایدگر شبیه ایناست به جای اینکه که سعی کنن هایدگر بفهمن خب همه اینا باعث شده که اون کارکردی رو که فلسفه داره در غرب که در حقیقت اگر در تاریخ فلسفه ما در تاریخ غرب ما میبینیم در یک نقطه‌ای چیزی به نام مدرنیته به وجود میاد و بعد دموکراسی و آزادی و نظام حقوقی جدید و اقتصاد جدید و اینا ما نمی‌فهمیم که این محصول فلسفه فلسفهشه یعنی فلسفه بنیان آگاهی و شناخت اوست و همه فلسفه مثل ریشه‌ایست که درخت دانش بر روی او از او شاخ و برگ می‌گیره و در نتیجه نمی‌فهمیم که این فلسفه که در اونجا به یک دنیایی به نام دنیای مدرن انجام میده چرا اینجا هیچ کاری نمیکنه هیچ تاثیری نمیگذاره اولین اثر فلسفه ف که به فارسی ترجمه میشه یعنی گفتار در روش راه بردن عقل آقای فروغی ۱۰۰ سال پیش ترجمه کردیم ۱۰۰ سال پیش یک به اصطلاح جستاری که حدوداً ۲۰ صفحه است در و در فرانسه وقتی که چا در هلندشتش و در به زبان فرانسه وقتی چاپ شد یک تاریخی دفترش بسته شد و تاریخ جدیدی با باز شد یعنی همون ۲۰ صفحه توانست درها رو به روی یک جهان جدیدی که ما جهان مدرن می‌نامیم باز بکنه در ایران ما هنوز نمی‌دونیم که اون چه معنیی میده اصلاً نه زبانش تخصص زبانیست کاملاً عمداً خود دکارت میگه در اونجا که من نخواستم این رو به زبان لاتین که زبان دانشگاهیه بنویسم خواستم اینو به زبان مردم کوچک و بازار که فرانسهست بنویسم یعنی به زبان مردم کوچه بازار نوشته شده ولی ما نه تنها خود فروغی خونده و فروغی هیچ چیزش به اصطلاح تأثیر پذیری از دکارت شبیه نیست که ما در دانشگاه و نمیدونم در کتابامون بسیار نقل کردیم و گفتیم ولی مطلقا هیچ تاثیری در جامعه ما و در فکر ما در وضعیت ما نداشته یعنی از اون ۲۰ دفعه دکارت انقلاب فرانسه در میاد و از اون بی صفحه دکارت در حقیقت سلطنت مطلقه و همین طور قدرت مطلقه کلیسا از بین میره ولی در ایران ما اونو ترجمه کردیم بعد تازه انقلاب کردیم جمهوری اسلامی آوردیم همون سنت اقتدارگرای به اصطلاح ضد عقلو آوردیم حاکمش کردیم تازه یعنی اگر در اروپا مرگ خدا رو با مدرنیته اعلام می‌کنه نیچه چه در ایران مدرنیته خداوند رو از گور درمیاره و برا همه مقدرات انسان حاکم می‌کنه. خب باید فکر کنیم که چه چه فر چه اشکالی هست اینجا که این مدرنیته که ما وارد می‌کنیم همش نتیجه معکوس میده. یعنی هی ترجمه می‌کنیم، هی ترجمه می‌کنیم، هی ترجمه می‌کنیم. الان در فلسفه چیزایی که ترجمه میشه اصلاً هیجت‌انگیزه. مثل یه کارخونه تولید انبوه دمپاییه و همه هم ترجمه می‌کنن الحمدالله الان چیزم هست ماشین اینترنتم هست شما به راحتی می‌تونید از ماشین ترجمه هم استفاده کنین و تقلب کنین اینا هیچکسم جلودار شما نیست کافیه که فقط فارسیش باشه و و عجیب‌تر اینه که این ترجمه‌های نامفهوم به دلیل اینکه نامفهومن ستایش میشن نمونه این مسئله من امروز کانت رو انتخاب کردم کردم به دلیل اینکه بدونید که کانت به هیچ وجه اون کانتی که در زبان فارسی می‌شناسیم نیست تا بدونید فلسفه در هرگز اون چیزی که در ایران به نام فلسفه غرب فهمیده شده نیست تا بدونید اون چیزی که ما مدرنیته می‌دونیم اون مدرنیته نیست و اون چیزی که ما آزادی می‌دانیم اون آزادی نیست و آزادی که در غرب ازش سخن میگن و برای کسبش می‌کوشن چیزیست که با فلسفه و با شیوه اندیشیدنشون ارتباط مستقیم داره. پس شما اگر فلسفه رو اشتباه بفهمین در هیچ کدوم از آرمان‌هایی که فکر می‌کنید آرمان‌های عصر جدیده به راهی درست نخواهید رفت. کانت آقای ادیب سلطانی زمانی که خب خود فروغی وقتی دکارت رو ترجمه کرد این تصورو داشت یا خونده بود که دکارت بنیانگذار فلسفه جدید هست پس برای شناختن فلسفه جدید باید بریم دکارتو ترجمه کنیم و از آثار دکارت این گفتار گفتار در روش راه بردن عقل خب اثر مهمیست پس اینو ترجمه کنیم تا بفهمیم مدرنیته چیه که مدرن بشه که نفهمیدیم مدرنیتی چیه و مدرنم نشده بعد در مورد کانت خب کانت در حقیقت برای از خیلی نظرها کسیست که بنیانگذار اصلی فلسفه مدرنه و دکارت در قیاس با او در میانه قرون وسطی و عصر جدید قرار میگیره و خب البته فلسفه دکان کانت از از نظر سیستماتیک بودن و از نظر پیچیده بودن قابل قیاس با فلسفه دکارس ما در زبان فارسی تا زمانی که آقای ادیب سلطانی کتاب نقد عقل محض کانت رو ترجمه کرد هیچ اثری نه از خود کانت و نه درباره کانت به فارسی نداشتیم یعنی ما یک کتاب نه درباره کانت به فارسی ترجمه کرده بودیم و نه هیچ کدوم از آثار کانت بنابراین آقای ادیب سلطانی در سال فکر کنم الان نگاه می‌کنم ۱۳صد و ۶۲ و۳ میره کتابی رو منتشر می‌کنه به نام سنجش خرد ناب که مهم‌ترین اثر کانت به شمار میدن و این کتاب رو به زبانی منتشر می‌کنه که وقتی منتشر شد یکی از معتقدین گفت که آدم خیلی ساده‌تره براش که بره آلمانی یاد بگیره تا بخواد فارسی آقای ادیب سلطانی رو یاد بگیره من ادیب سلطانی هم میگم به خاطر اینکه ادیب سلطانی به به اصطلاح اشرافیترین نوع زبان فلسفی رو در فارسی تولید کرده که خیلی از مترجمان برای اینکه بگن ما خیلی ترجمه بلدیم شروع کردن به ستایش او و او رو در فارسی بسیار ستودند و از این جهت من میگم اینو این نمونه رو میارم چون من خیلی راجع به عظیم سلطانی هم کاراشو بارها خوندم هم خیلی فکر کردم که چرا اینو اینجوری ترجمه می‌کنه و حالا جلسه دیگه براتون صحبت خواهم کرد علی سلطان توی متر توی ترجمهش توی ترجمه سنجش خردناب خب تقریباً میشه گفت که دومین کتابیست که عجیب سلطانی ترجمه می‌کنه بعد از چاپ می‌کنه بعد از رساله رساله حلقه وین یک متن که از نظر حجم بسیار عجیبه حدود ۸۰۰ صفحهست و از نظر زبانی بسیار مهمه فلسفه کاند و از نظر تأثیرگذاری تمام اونچه که شما علوم انسانی می‌دودید تمام اونچه که شما هنر و ادبیات می‌نامید تمام نظام حقوقی غرب تمام نظام سیاسی غرب بر مبنای فلسفه دکانت کارت یعنی از اونجا آغاز میشه فلسفه کانت فلسفه آزادیست و فلسفه انسانه و فلسفه حقه و در نتیجه این تفاسیر متفاوت یا فهم‌های متفاوت از کانت هست که به شاخ به مکتب‌های گوناگون فکری و سیاسی و فلسفی و حقوقی می‌انجامه. یعنی کانت اون ریشه‌ایست که هرچه که شما می‌بینید شاخ و برگیست بر تنه درختی که برای فهمش شما باید به ریشه او یعنی کانت برگردید. بنابراین کانت یک فیلسوفیست که شما همواره برمی‌گردید به او و بعد از ارسطو از نظر نقطه عطف تاریخی یکی فلسفه ارسطوست یعنی فرسو ارسطو آغاز فلسفه نیست ولی نقطه دلایل خودشو داره ارسطوست و بعد کانت آقای ادیب سلطانی در مقدمه این کتاب به ما چیزی راجع به محتوای این کتاب نمیگه فقط یک زندگینامه مختصری رو میگه و بعد میگه که آره خیلی مهمه کانت و همین خیلی مختصر و بعد میگه که کانت به گفته خود به مدت ۱۲ سال درباره این اثر اندیشه میکرده ولی نوشتن قطعیان طی چ پ ماه انجام شده با این همه تصور می‌رود که فلان بعد میگه که سنجش خرد ناب یعنی نقد عقل محض رو ایشون به سره کرده گذاشته سنجش خردناب کتابیست بسیار غنی و سخت دشوار اگر نه به راستی دشوارترین کتاب فلسفی بشریت یعنی میگه این کتاب دشوارترین کتاب فلسفی بشری ریته و با این حساب خودش میگه من این کتاب رو به شیوه‌ای به فارسی ترجمه کردم که اگر کانت در تهران زندگی می‌کرد و می‌خواست به فارسی بنویسه اینطور می‌نوشت. یعنی تصور اینکه کانت به فارسی فلسفهش همینوری نوشته میشد ناشی از اینه که شما نه زبان رو می‌دونید یعنی چی؟ نه فلسفه رو می‌دونید یعنی چی؟ نه به تفاوت فرهنگ‌ها توجه دارین و نه به اینکه کار ترجمه چیه و نمی‌دونید که کانت فقط و فقط فلسفهش می‌تونست به آلمانی نوشته بشه. همون طور که دکارت فقط و فقط می‌تونست به فرانسه بنویسه. همونطور که ماکول فقط و فقط به زبان ایتالیایی می‌تونست اونو بنویسه. همون طور که هابز فقط و فقط به زبان انگلیسی می‌تونست بنویسه و ارتباط بین زبان و اندیشه رو شما درک نمی‌کنید. و در به همین دلیله که ما در مورد زبان فارسی به نوعی که ما زبان فارسی رو ستایش می‌کنیم و نوعی که به کار می‌بریم نشون دهنده این اینه که درکی از زبان به مفهوم مدرن کلمه نداریم و فکر می‌کنیم که و رابطه زبان و اندیشه رو اصلاً نمی‌شناسیم به همین دلیله که ما وقتی که میخوایم از عظمت ایران حرف بزنیم میگیم بله زبان فارسی که خب خیلی زبان مهمیه و تازه هر که ما ایرانیا اگر راجع به تمدن اسلامی صحبت بکنیم درسته که کتابا رو به زبان عربی می‌نوشتن ولی ایرانی بودن ابن سینا ایرانی بوده فارابی ایرانی بوده اینا همه مال فرهنگ مان بعد فکر نمی‌کنن که خب اگر ابن سینا به زبان عربی نوشته چطور می‌تونه به اصطلاح افتخاری باشه برای ایرانی که شما ایرانی بودنو به زبان فارسی تعریف می‌کنید میگید هویت ما ایرانی بودنه اندیشه ما ایرانیه تمدن ما ایرانیه سیاست ما ایرانی خب اگر ایرانیه پس به زبان عربی میشه ایرانی بود میشه ایرانی فکر کرد از نظر اینا آره نه تنها اون کتابایی که ما به فارسی نوشتیم ایرانیه بلکه اگر شما ایرانی باشی یعنی نژادت ژنت ایرانی باشه هر به زبان عربی هم که بنویسی ایرانی فکر کردی به همین دلیل میگم این فلسفه اسلامی یا فلسفه‌ای که فرهنگی اول می‌گفتن فلسفه عربی این پدرسوخته‌ها می‌خوان ایرانو نادیده بگیرن وگرنه این فلسفه مال ایرانه و نمی‌پرسن که اگر سهروی سهروردی اندیشه ایرانی رو داره بیان می‌کنه ولی به عربی می‌نویسه چه نسبتی هست بین این زبان و ما اندیشه؟ چطور میشه شما یک فلسفه‌ای رو که ایرانی هست به زبان عربی بیان بکنی ولی همچنان اون فلسفه ایرانی باشه؟ به همین دلم هست که فکر آقای ادیب سلطانی فکر می‌کنه که اگر کانت در ایران تهران بود فلسفه خودش رو به زبان فارسی می‌نوشت اینطوری میشه یعنی مطلقا درکی از رابطه بین زبان و اندیشه نداره فکر می‌کنی زبان یه چیزه اندیشه هم یه چیز دیگهست بنابراین شما اندیشه رو می‌تونی به هر زبانی که دلت می‌خواد بیان بکنی و بشه اندیشه تو و نمی‌دونی که انسان در هر زبانی یک انسان دیگهست انسان در هر زبانی انسان دیگریست یعنی جهان او با جهان دیگر انسان‌هایی که در فرهنگ‌ها و زبان‌های دیگه زندگی می‌کنن متفاوته. یعنی حتی ادراک‌های حسیش درکش از سرما و گرما و زبری و سختی و شیرینی و ترشی و صدا و همه این‌ها تفاوت به این راحتی یعنی هیچ چیزی نیست خونی که در رگ ماست یک خونیست که بر اساس زبان فارسی ساخته شده بر اساس گرامر فارسی ساخته شده و هر فرهنگی با و هر انسانی و جهان انسانی با زبان ساخته میشه این رابطه زبان و انسان رو اگر ندونیم اونوقت فکر می‌کنیم که همچین چیزی میشه ممکنه. بعد میگه که خب این نوشته نه تنها یکی از غنی‌ترین و سرشارترین نوشته‌های فلسفی عمده دوران‌هاست بلکه همچنین یکی از دشوارفهم‌ترین و دشوارخوان‌ترین کتاب‌هاست. خب سؤال یک آدم و هر در این در اینکه کتاب بنیادین هرگونه فلسفه نوین است کمتر کسی شک می‌کنن. خب حالا سؤال به قول این مارمولک مسئلتون یه کتابی که انقدر مشکله و کتاب دشوارترین کتاب بشریته چطور تونسته که تمام این تمدنی رو عوض کنه و یه تمدن مدرن درست کنه؟ مگه میشه؟ یعنی چطور تونسته در همه چیز تأثیر بگذاره؟ کتابی که انقدر مشکله کتابی که شما باید عقل جن داشته باشی بخونی بفهمی اینو چطور میشه که کانت در زمان خودش ۳۰ سال ۴۰ سال فلسفه خودشو در دانشگاه درس داده و در زمان خودش کانت مشهور شده و در زمان خودش تأثیر گذاشته این انقلابی که در فلسفه کرده در زمان خودش اتفاق افتاده پس یعنی کهه زمان خودش فهمیدن اینو و نه فقط آلمانی‌ها که در کل اروپا با فلسفه کانت شناخته شده بود و در حقیقت کسانی بودن که فلسفه کانت رو درس می‌دادن و به اصطلاح اندیشه‌های او رو به زبان خودشون توضیح می‌دادن از سوئیس گرفته تا انگلستان آوا و حتی پدران بنیانگذار در آمریکا کسانی بودن که کانت رو می‌شناختن و فرنکلین با کانت مک مخاطبه داره یعنی چطور میشه که شما تصور کنید یه کتابی چاپ بشه مثل مثلاً کتاب جادو ونا جفر و استلاب و انقدر تأثیر بذاره توی زندگی غربی‌ها و اونم به این سرعت پس یه اشکالی این وسط هست یعنی یا ما درست نمی‌فهمیم اینو یا اینکه این یه تأثیر جادویی داره بعد میگه که سنجش خردناب دارای ۸۵۶ صفحه است و این اثر که فهم خوانندگان خود را همیشه به کار می‌گیرد در حالی که نه چنین است که همواره بدیشان چیزی بیاموزد یعنی میگه این کتاب همیشه به آدم چیزی یاد نمیگه اثری که به قوه توجه تا سرحد خستگی فشار می‌آورد و گاه با انگاره‌های جالبی به یاری وی می‌آید یا وی را به وسیله استنتاج‌های سودمند نامنتظری پادش می‌دهند. عبارت است از یک دستگاه مینوگروی یعنی ایدآلیسم. ایدآالیسم برتر یا چنان که مؤلف آن نام می‌گذارد یک دستگاه مینویه ترافرازنده یعنی کلماتی به کار میمره که تا الان خودشم به زبان نیاورده یعنی اینا رو ساخت خودش ساخته و نوشته گونه فلان نمی‌خونم اینا رو براتون بعد میگه میگه این زبان او زبانیست که در هیچکس نمی‌تونست بفهمه حتی در زمان خودش یه ناشری گفته که زبان نشای کانت دسترس ناپذیره و فلان و فلان همه تأکیدش بر اینه که زبان کانت اصلاً زبان قابل منف خب طبیعتاً اگر شما همچین تصوری داشته باشی هیچ پروایی ندارید از اینکه این متنو به یه زبان غیرمفهومی در فارسی دربیاری و این رو من با قاطعیت خدمت شما میگم که فلسفه فلسفه کانت فلسفه‌ایست فهمیدنی و آقای ادیب سلطانی بی‌معناترین کتاب در تاریخ زبان فارسی رو به اسم ترجمه کانت تولید کرده و دست به ترور عقل زده یعنی اون توتالیتریزمی که ما داریم در وحله اول عقل باید ترور بشه که توتالیتریزم به وجود بیاد این زبان وقتی که ستایش میشه وقتی که به عنوان بهترین زبان فلسفی در مطبوعات ازش حرف می‌زنن و چنان ازش تجلیل می‌کنن انگار که آقای عزیز سلطانی دست به یک به اصطلاح نمی‌دونم کار منحصر به فرد زده و ما رو نجات داده و زبان فلسفی رو برای ما ایجاد کرده این یعنی ما جامعه ما درکش از زبان کاملاً درک غیر ارتباطیه مترجمی که بر اساس ترجمه آقای ادیب سلطانی ترجمه بکنه یعنی که او مثل آقای ادیب سلطانی زبان رو هم زبان رو هم فلسفه رو برای زندگی انسان نمی‌دونسته بلکه برای عده خاصه که خداوند اونا رو انتخاب کرده و بهشون به اصطلاح لطف خاصی رو بهشون داده که یه چیزای خاصی رو بفهمن همون درک به اصطلاح عرفانی که ما توی فرهنگمون داریم زبان فلسفی در فرهنگ ما ابدا برای اینکه کلام منتقل پیام منتقل بشه نوشته نمیشه زبان فلسفی در تاریخ ایران و در تاریخ اسلام زبانیست که اساساً در فرهنگ شفاهیه و در فرهنگ شفاهی نوشتار معنای او به معنای نوشتار کاملاً متفاوته با نوشتار در فرهنگ نوشتاری و فلسفه در حقیقت چون حامل حقیقت شمرده میشه هر فیلسوفی اونو حقیقت می‌دونه اون حقیقت رو انقدر حقیقت والایی می‌دونه که از میگه خداوند برای اینکه مردم عادی رو هدایت کنه شریعتو میاره اما فیلسوف چون به حقیقت می‌تونه دست پیدا بکنه بنابراین نیاز به شریعت نداره یعنی خودشو بالاتر از مردم عادی می‌دونه چون خودشو بالاتر از مردم عادی می‌دونه بنابراین وقتی هم که اولاً فلسفه که یه کار مخفیانه بوده در فرهنگ ما یعنی چیزی نبوده که آشکارا تعلیم موضوع تعلیم و تربیت باشه درس دادن یه کاری که کاملاً مثلا تو شما در خفا انجام میدی یا می‌خونی اصلا یاد نمیگی یعنی درس نمی‌گیری ما نمی‌دونیم استادای ابن سینا کیا بودن نمی‌دونیم فارابی پیش کی درس خونده شهروردی پیش کی درس خونده نمی‌دونیم اینو چون در نظام آموزشی نبوده و و ثانیاً اینکه می‌نوشتن اما می‌نوشتن برای یک افراد خاصی که می‌دونن که اون‌ها فلسفه رو می‌دونن یعنی برای خود برای شاگردایی می‌نویسن که خودشون تربیت کردن ابن سینا کتاباشو برای شاگردش جرجانی می‌نوشته و می‌نوشته به به زبانی که عمداً به زبانی که کسی نفهمه و بعد در تمام نوشته‌های فلسفی ما تک تأکید میشه که مبادا این کتاب دست نااهل بیفته یعنی زبان فلسفی زبانیست زبان رمزه و فقط کسی اونو می‌فهمه که به صورت شفاهی از استادی اون به اصطلاح فلسفه رو یا اون حقایق رو دریافت کرده باشه وقت زبان رمز یعنی چی؟ یعنی اینکه مولوی میگه من چ لب گویم لب دریا بود من چو لا گویم مراد لا ببد من ز شیرینی نشستم روترش من ز پره سخن گشتم خمش یعنی هرچی که من میگم باید بدونی که این به یه چیز دیگه‌ای اشاره می‌کنه غیر از اون چیزی که مردم عادی می‌فهمن زبان عرفانی ما اینطوریه دیگه زبان این جام و می و نمی‌دونم فلان در زبان عرفانی به یه چیزایی اشاره می‌کنه که غیر از اون چیزیست که ما می‌فهمیم یعنی فلسفه به دلیل اینکه در فرهنگ ما به هیچ وجه به فلسفه در غرب شباهت نداشته در نتیجه زبانی هم که به کار برده زبانی بوده که هیچ ربطی به زبان فلسفه غرب نداشته و زبانی بوده که مثل خود فلسفهش هیچ ربطی به بقیه زندگی ما نداشته یعنی ما اگر فلسفه هم نداشتیم همین بود تاریخمون هیچ فرق نمی‌کرد و این توهمی که فلسفه در ایران در اسلام با غزالی به پا ضربه می‌خوره خوره و چون که متوقف شد ما از عقلانیت باز موندیم و از غربیا باز موندیم اینم مزخرفه فلسفه اسلامی فلسفه عقلانی به مفهوم که ما امروزه به کار می‌بریم نیست یک نوع مذهبه یک نوع نظام اعتقادیه که شما بش اعتقاد داشته باشید و به همین دلیل بوده که اگر فقها یا متکلمان باهاشون مبارزه می‌کردن به دلیل اینکه کار اونا این بوده که با مذاهبی که رقیب اسلام هستن مبارزه کنن. اون‌ها این رو بدعت می‌دونستن. بهخاطر غزالی در ابتدای کتاب تهافطالفلاسفهشم میگه. میگه این‌ها ارسطو و افلاطون رو پیامبران خودشون می‌دونن و راستم میگه. یعنی اینا به ارسطو و افلاطون به چشم پیامبر نگاه می‌کردن و حرفهای اون رو به چه به شکل حرفهای پیامبر می‌فهمیدن و به همین دلیله که ابن رشد با ابن سینا پرخاش می‌کنه. در یک جا در چند جا و میگه توو برداشتی این حرف ارسطو رو مثلاً این‌جوری فهمیدی تو کی هستی که این‌جوری بفهمی؟ حرف عرستو کنه تغییر کن و درست مثل فقها که حدیثو می‌فهمن حرفای ارسطم درست مثل فقیهانه فهمیدن یعنی وقتی ارسطو میگه دیگه یعنی تموم شد به همین دلم هست که با فقه اصلاً ناسازگار نیست فلسفه مثلاً ملا صدرا خودش فقیه ملا صدرا محدثه ملا صدرا یک آدمیست از مثل خمینی خمینی که فلسفه خونده یک فقیه که اگرم قدرت پیدا بکنه گردن می‌زنه. ابن رشد فقیه قاضیه. یعنی کهه روزها قضاوت می‌کنه برای دستگاه دولت و شب‌ها فلسفه می‌نویسه، ارسطو می‌نویسه. در نتیجه توی بدایتالمجتهد و نهایتالمختصد که کتاب فقهیشه حکم مرتدو اعدام می‌دونه. یعنی چی؟ ما در تاریخ فلسفه ما چیزی به نام آزادی اندیشه و این چیزا نبوده که فیلسوفان رو به خاطر فکرشون تحت تعقیب قرار بدن یا اعدام کنن یا فلان اینا این‌ها همه توهماتیست که ما در عصر جدید پیدا کردیم و موجب شد هم راجع به خودمون هم راجع به غرب دچار بیگانگی بشیم در تاریخ ما اگر کسی رو به دار زدن فقط و فقط دلایل عقیدتی و سیاسی داشت نه دلایل فکری خب اینا رو که گفتم برای اینکه تمام ابتدا باید اون تصوراتی که دارید راجع به فلسفه و زبان فلسفی رو اول بریزید دور حالا وقتی که ریختید دور ذهنتون که خالی شد اونوقت می‌تونید یک چیز جدیدی رو ببینید و اون فلسفه و زبان فلسفه در غرب هست و ارتباطش با آزادی فلسفه در یونان به وجود میاد. چرا؟ به معنای خاص کلمه دیگه. وگرنه شما می‌تونید بر از فلسفه آفریقایی، فلسفه آمریکای، لاتین، فلسفه ژاپنی ف از هر فلسفه می‌تونین حرف بزنین هیچ اشکال نداره. ولی چون کلمهست دیگه ولی اگر آگاه باشید که اون فلسفه با این فلسفه غربی تشابه اسمیه مثل اینکه مثلاً من اسمم سیناست، ابوعلی سینام اسمش سیناست. ربطی نداریم به همدیگه جز تشابه اسم اشکال نداره که اسم منو بذارن سینا ولی به شر به شرط اینکه اگر شما شنیدید سینا منو یادتون میاد نه ابن سینا رو وقتی هم که اشکال نداره بگیم فلسفه اسلامی به یه چیزایی ب به شرط اینکه بدونیم که فلسفه نامیدن این اونچه که ما داریم اون رو به فلسفه غربی تبدیل نمی‌کنه فلسفه در یونان به وجود پدید میاد چرا به خاطر اینکه در یونان آزادی بر مفهوم آزادی و به اصطلاح جهان یونانی بر اساس این مفهوم آزادی متولد میشه. یعنی این یونانی‌ها هستند که خودشون رو آزاد می‌دونن به این معنا که زندگی کردن تحت سلطه خدایان تحت سلطه به اصطلاح خودکامگان و پیروی و اطاعت از اون‌ها رو با انسان بودن در تضاد و در نتیجه اونچه که خلق می‌کنن یعنی اونچه که می‌سازن چیزی هست که در آزادی اون‌ها خلق کردن و به همین دلیل که اهمیت داره. یعنی اون‌ها معتقدن که میشه یه جور دیگه زندگی کرد. میشه یه جور دیگه اندیشید. چرا؟ به خاطر اینکه انسان رو هم آزاد می‌دونن و هم جهان بیرونی رو محصول ایده‌هایی می‌دونن که انسان در ذهنش خلق کرده و میگن این جهان بیرونی محصول ایده‌هاست. پس شما اگر ایده‌هاتونو تغییر بدین این جهان بیرونی هم تغییر پیدا می‌کنه. این جهان بیرونی محصول طبیعت و تقدیر و این‌ها نیست. در نتیجه یونان اونچه که یونان می‌نامیم سرزمین یونان نژاد یونان دین یونان دولت یونان نیست بلکه یک جهانیست که در ذهن انسانی و با ایده‌های انسانی ساخته شده. این ایده‌های انسانی اونوقت تونستن جهانی رو بسازن که بعد از اینکه تمدن یونان از بین رفت، دولت‌های یونانی فروپاشیدن، زبان یونانی از خاطر رفت، می‌تونه جهانی بشه و می‌تونه ۲۰۰۰ سال بعد مدرنیته رو درست کنه و و مدرنیته جهانی بشه. ما الان در عمل هرچه که میگیم مدرن شدن یعنی یونانی شدن. خب فلسفه همزاد آزادیست و فقط جایی می‌تونه به وجود بیاد که آزادیست. چرا؟ به دلیل اینکه فلسفه همون طوری که ارسطو در آغاز کتاب متافیزیکش میگه فلسفه زمانی به وجود میاد که شما تعجب کنید. یعنی چی؟ یعنی در محیطتون یه چیزی ببینید غیرعادی. وقتی که می‌بینید غیرعادی می‌پرسید این چیست؟ یعنی غیرعادی بودن اون رو غذای آسمانی نمی‌دونید یا غیرعادی بودن اون رو نادیده نمی‌گیرید یا اینکه از دیدن غیرعادی بودن اون ناتوان نیستید می‌تونید چیز غیرعادی رو تشخیص بدید و حتی می‌تونید اونچه رو که تاکنون عادی تلقی میشده غیرعادی تلقی کنید یعنی از چیزی که تاکنون فکر می‌کردید کاملاً آگاهی دارید کاملاً بدیه براتون اون رو غیرب بدیهی فرض کنید و از نو سؤال کنید. مثلاً تا حالا نپرسیدید که کلمه انسان رو به کار بردید با این به شیوه‌ای که انگار می‌دونید انسان یعنی چی؟ بدیه ولی فلسفه شما در فلسفه یاد می‌گیرید که سؤال کنید انسان چیست؟ هدیدگر میگه مهم‌ترین پرسش‌های فلسفی همون پرسش‌هایی هستن که یک کودک می‌پرسه این جهان چرا هست به جای اینکه نباشه؟ به همین سادگی یعنی شما بودن جهان براتون یک امر غیرعادی و در نتیجه پرسش برانگیز بشه خب این در صورتیست که شما یک خدایی یک سنتی یک کسی یا چیزی رو فرض نگیرید که این وضعیت رو به این صورت درآورده و کار او چون اون بالاتر از شماست و فراتر از شماست کار او برای شما قابل فهم نیست این جهان رو برای ما این جهان رو خدا آفریده و ما از کار خدا که سر در نمیاریم ما فقط می‌تونیم با دیدن این جهان خداوند رو سپاس بگیم از راه به اصطلاح بندگی کردن این جهان میگه مولوی میگه که جمله ذرات عالم در نهان با تو می‌گویند روزان و شبان ما سمیعیم و بصیریم هوشیم با شما نامحرمان ما خاموشیم یعنی این جهان با مثلا حرف می‌زنه ولی فقط برای کسانی که خیلی به خدا نزدیکن و برای بقیه دنیا کاملاً مبهمه از جمله خود انسان خود انسان یک رازیست که هرگز گشوده نمیشه حافظ میگه وجود ما معماییست حافظ که تحقیقش فسون است و فسانه پس وقتی شما این جهان رو غیر قابل فهم بدونی یعنی که یک اتوریته‌ای هست که شما بر شما حاکمه. شما هم تقدیرت اینه که در جهانی زندگی کنی که مهم‌ترین وظیفت فقط و فقط بندگی و پیروی از اوست. پس خوب و بد، زشت و زیبا، راه سعادت، راه شقاوت همه چیز رو او تعیین می‌کنه. اما اگر پرسیدی این چیست؟ یعنی با این فرضو داری که من می‌تونم بفهمم این چیه ولی الان نمی‌فهمم. بنابراین می‌پرسم این چیست؟ یعنی فهم رو ممکن می‌دونی برای انسان و جهان رو فهمیدنی می‌دونی برای انسان و در نتیجه اون چیزو که نمی‌فهمی ازش سؤال می‌کنه. این یعنی چی؟ یعنی تو خودتو آزاد می‌دونی. پرسش فلسفی پرسشیست که فقط انسان آزاد می‌تونه از خودش بپرسه یا از دیگری بپرسه. این یک. دو. یونانی‌ها معتقد بودن که چون آزادند پس برای اینکه زندگی کنن نیازمند به زندگی با انسان‌های دیگه اما در جوامع دیگه چی جوامع وقتی ما از جوامع دیگه صحبت می‌کنیم این جامعه‌ها جامعه‌های طبیعیه مثل جامعه ایران جامعه ایران از زمان هخامنشون تا الان جامعه طبیعیه یعنی جامعه‌ایست که بر اساس اینه یه عده‌ای ما ایرونی هستیم وقتی من و شما میگیم ما ایرونی هستیم یعنی چی؟ یعنی ما در یه جا به دنیا اومدیم با یه زبانی صحبت کردیم اونچه که اون پیوندی که بین ما هست و ما رو عضو یک جامعه می‌کنه پیوندهای طبیعی یعنی قبل از ما وجود داشته بعد از ما هم وجود داشته ما هم در به وجود آمدنش یا تغییرش هیچ دخالتی نمی‌تونیم داشته باشیم یونانی‌ها برای اولین بار جامعه انسانی ساختن در برابر جامعه طبیعی یعنی روابطی که پیوندی که بین اعضای جامعه هست رو پیوندی که انسان آگاهانه اون پیوند رو ایجاد می‌کنه نیست در خارج اون پیوند رو ایجاد می‌کنه از راه چی؟ از راه ایده‌های ذهنیش انسان یونانی چون آزاد هست میگه من ایده شهروندی رو ابداع می‌کنه و با ایده شهروندی می‌تونه خودش رو با یک انسان دیگری که هیچ رابطه‌ای با او نداره یعنی کاملاً بیگانهست پیوند بده و در نتیجه یک جامعه‌ای بسازه که پیوندهای بین افراد پیوندیست بر اساس یه قرارداده اجتماعی پیوندیست که آدم‌ها می‌دونن که بر اساس چی با همدیگه ارتباط دارن؟ در نتیجه می‌تونن برای خودشون قانون بگذارن و می‌تونن طبق اون قانون عمل کنن و می‌تونن یه چیزی به نام دولت بسازن. تمام این‌ها چیزاییست که در خارج وجود نداره. ایدهست و می‌تونن در حقیقت پلیس یا دولتشهر که در معنای خیلی پیچیده‌ای داره یعنی یکی نوع جامعه‌ای بسازن که این جامعه نه بر اساس نژاد و زبان و نمی‌دونم قدرت خاصی بلکه بر اساس ایده مشترکیست که آدما دارن از دولت و می‌تونن بگن دولت نمایندگی ما باشه از ما نمایندگی کنه حالا چطور یه ایده که تو ذهن من هست می‌تونه مشترک بشه از یک ایده در حقیقت یک ایده در ذهنمون داشته باشیم وقتی که میگیم قانون یک معنا از قانون بفهمیم و بدونیم که راجع به چی داریم صحبت می‌کنیم و در نتیجه بتونیم یه نوع قانون گذاری بکنیم که در عمل بر هر دوی ما حاکم باشه تنها و تنها از راه دیالوگ دیالوگ اون چیزیست که موجب میشه که شما از طریق اون ای یک جهان مشترکی بسازی به آدمای دیگه که جهان ایده‌هاست. دیالوگ چیه؟ دیالوگ ابدا گفتگو نیست. صحبت کردن و با همدیگه گپ زدن نیست. دیالوگ به مفهوم این هست که شما با کسی که کاملاً متفاوته با شما فکر می‌کنه. چرا؟ به خاطر اینکه اون وقتی میگی آزادی یعنی اونم آزاده دیگه. وقتی آزاده یعنی آزاد که شکل دیگه فکر کنه اگر آزاد نباشه میشه مثل شما میشیم ما میشیم امت ما میشیم قوم ولی وقتی که مت او آزاده یعنی متفاوت فکر می‌کنه اما با این حال شما با کسی که متفاوته با شما فکر می‌کنه در حقیقت گفت دیالوگ میکنید دیالوگ کردن نوعی از سخن گفتنه که شما هدفتون در اون سخن گفتن اینه که سخن طرف مقابل رو بف فهمین چگ چگونه فهم ممکن میشه از راه اینکه یک قواعدی وجود داره به نام گرمر و منطق که اون قواعد باعث میشه که شما بر اساس او هم سخنی بگین که بتونین از راه قانع کردن طرف مقابل طرف مقابل رو به فهم او قادر بکنین یا اینکه حرف طرف مقابل رو زمانی قانع کننده بیابین که بر اساس اون قواعد درست باشه یعنی اون قواعد قواعد قوانین هستن فرمال یعنی ابدا مهم نیست که چه کسی اون گرامر به کار می‌بره مهم نیست چه کسی اون منطقو به کار می‌بره هر کس که سخن بگه بر اساس اون قواعد می‌تونه سنجیده بشه حرفش که آیا این معنا داره یا معنا نیست قانع کنندهست است یا قانع کننده نیست پس جامعه یونانی یعنی جامعه انسانی جامعه‌ایست که ساخته میشه بر اساس ارتباط دیال دیالوژیکال بین انسان‌ها دیالوگی که در اون ارتباط چیزی به نام جامعه چیزی به نام قانون چیزی به نام دولت چیزی به نام نهادهای اجتماعی و سیاسی ممکن میشه و این نوع به اصطلاح اندیشیدن اسمش فلسفهست پس فلسفه اساس شکل‌گیری جامعهست و فلسفه فقط و فقط در شکل دیالوژیکال یعنی گفت به مفهوم که توضیح دادم گفتگویی انجام میشه. گفتگویی به این معناست که شما حتی وقتی که با خودتم حرف می‌زنی با خودتم فکر می‌کنی زمانی فکر می‌کنی که مدام با فرض کنی یک نفر دیگه هم هست و او داره به نظر تو از موضع خودش داره پاسخ میده یعنی متفاوت فکر می‌کنه پس وقتی تو خودتم فکر می‌کنی گویا درون تو دو نفر نشستن و دیالوگ می‌کنن یعنی از دو با همدیگه از موضع متفاوتی دارن حرفای همدیگه رو می‌سنجن. پس شما برای اینکه فلسفه بورزی باید آزادی داشته باشی و آزادی یعنی کهه دیگری برای آزادی شما یک ضرورت مطلق. امکان نداره شما آزاد باشی بدون دیگری و با همون دیگری که متفاوت هست شما یک واحدی می‌سازی به نام جامعه که در اون جامعه امکان آزادی و امکان به اصطلاح قانون به وجود میاد. یعنی شما وقتی که جامعه می‌سازی آزادی شما منوط به اینه که بتونی قانون بگذاری. وقتی که ما در غرب میگیم آزادی یعنی آزادی قانون‌گذاری. در ایران که میگیم قانون آزادی یعنی آزادی قانون‌گریزی ما میخوایم فرار کنیم از قانون همیشه از بالا اومده دیگه. ما که قانون نگذاشتیم یا خدا گذاشته یا آخوندا گذاشتن یا حاکمان گذاشتن. قانون چیزی نبوده که در درش دخلی داشته باشم ولی در یونان قانون آزادی انسان هست انسان چون خودشو آزاد می‌دونه برای اینکه آزادیش تبدیل نشه به حرج و مرج و زندگی حیوانی و ما قبل تمدن باید قانون بگذاره و این قانون رو او می‌گذاره یعنی در نظام به اصطلاح جامعه انسانی و نظام دموکراتیک تکتک شهروندان در فرایند قانونی نقش داره دارن به این دلیله که به قانون احترام می‌گذارن به این دلیله که به قانون عمل می‌کنن عمل نمی‌کنن چون اگه عمل نکنن می زندان عمل می‌کنن چون آزادیشون رو در گرام عمل به این قانون می‌دونن و آزادی میشه بالاترین فضیلت انسان خب یونانی‌ها ایرانی‌ها رو مثل دیگر نقاط آسیا یک سرزمینی می‌دونستن که آدم انسان‌ها در او با آزادی بیگانند و استبداد فردی موجب میشه که همه انسان‌ها به شکل برده زندگی کنن. وقتی که به شکل برده زندگی می‌کنید شما نه نیازی به فلسفه دارید نه نیازی به آز چیز دارید زبان دارید برده‌ها می‌تونن در سکوت بردگی کنن و فقط صدای تازیانه یعنی کلمات می‌تونه مثل تازیانه و فرمان‌هایی که عامرانه است مثل تازیانه بر گرده بردگان فرود بده خب ما این تصورو نداشتیم و نداریم هم هنوز دیگه و این یعنی که اون چیزی که ما جامعه می‌دونیم چیزیست که برای ما هیچ ربطی به زبان و حتی به اینکه ما چه کار می‌کنیم نداره. بنابراین در قبالشم هیچ مسئولیتی نداریم. هر موقع که و فکرم نمیکنیم که جامعه یه چیزیست که اگر انسان‌ها درش دخل نداشته باشن نمی‌تونه وجود داشته باشه. جامعه مثل کوه و در وش نیست. جامعه چیزیست که بقاش به بقای انسانی. زبان وقتی ما میگیم زبان فارسی زندهست یعنی به این معنا نیست که خود زبان یه موجودیست که یه جایی نشسته زندهست بلکه به این معنا هست که کسانی که زنده هستن به اون زبان سخن میگن اگر بگیم زبان مرده یعنی کسانی که به اون سخن به اون زبان سخن می‌گفتن مرده حالا جامعه همین طوره جامعه به مفهوم به اصطلاح غربیش انسانیش یعنی اون چیزی که انسان‌ها مدام در حال ساختنش هستن به محض اینکه انسان‌ها از اون غافل بشن، این رشته‌ها گسسته بشه، نتوانند زبان رو برای ارتباط به کار ببرن و در نتیجه زبان به شکل غیر ارتباطی و حتی برای قطع ارتباط به کار بره، اون جامعه دیگه فقط و فقط با زور میشه کنترلش کرد. در ایرانم این‌طوری بوده دیگه. ما یه چرخه‌ای داریم چرخه استبداد و حرج و مرج. چ استبداد حرج و مرج. تا استبداد بوده مردم تحمل می‌کردن تا جایی که دیگه نفسشو می‌بره و حالا شورش می‌کنن می‌زنن می‌ندازنش پایین بعد چی میشه؟ حرج و مرج هر کر دالشو می‌خواد بکنه انقدر حرج و مرج زیاد میشه که آدما آرزو می‌کنن یه نفر بیاد با پوتین و با باون بزن تو کله مردم امنیت برقرار کنن در مشروطه اینطور شد در زمان احمدشاه اینطور شد بعد از اینکه شا رضا شاه از ایران رفت اینطور شد بعد از اینکه انقلاب شد اینطور شد الانم همین طوره الانم دنبال یک استرانگمن یه کسی که بیاد آره ما همه رو بشونه سر جاش نان و امنیت و اینجور چیزا رو بده به مردم چیزی به نام در چنین شرایطی چیزی به نام آزادی مطلقا و قانون مطلقا معنی نداره خب کانت فیلسوفه یعنی چی؟ یعنی به این معنا که میگم یعنی فیلسوف آزادیست و مدرنیته اساساً پروژه آزادیست. اگر تکنولوژی هست اگه ارتش هست اگر سلاح هست اگر همه این چیزا که می‌بینید این‌ها فقط و فقط در توانایی آفریدن ذهنیست که خودش رو آزاد می‌دونه و آزادی رو یک فضیلت میدونه. یعنی چی؟ یعنی جهانی رو که می‌سازه، جهان بیرونی رو محصول تخیل انسان می‌دونه. نه محصول نه اینکه واقعیت رو جدایی از انسان و تقدیر انسان بدونه. برای ما ما چرا در مشکلاتمون همش به توجیهش وقتی ما مشکلاتمونو توجیه کنیم می‌دازیم تقصیر دیگران به خاطر اینکه هیچ تصوری از رابطه خودمون و جهان پیرامونو نداریم. فکر نمی‌کنیم که این جهان بیرونی ساخته انسانه. فکر می‌کنیم جهان بیرونی یه چیزیست مستقل از انسان‌ها و در نتیجه وقتی هم که راجع به سیاست حرف می‌زنیم فکر نمی‌کنیم که این وضع سیاسی که به وجود اومده ربط داره به تک‌تک آدم‌هایی که در اونجا زندگی می‌کنن و فقط میایم راجع به یک شخص حرف می‌زنیم یا راجع به اینکه یه چیزای موهو مثل اسلام اومد عربا اومدن زدن ما رو داغون کردن غربیا اومدن یعنی نمیتونیم مسئولیت ت بپذیریم به دلیل این که تصور رابطه بین خودمون و جهان بیرونمون مطلقا برامون ناممکنه یعنی فکر می‌کنیم این جهان بیرونیه که برا ما حاکمه نه اینکه ما بر جهان بیرون حاکمیم ولی مخصوصاً وقتی که وارد عصر جدید میشیم به این دلیل وارد عصر جدید میشیم که تصور انسان اروپایی از آزادی خودش به نهایت می‌رسه یعنی شما در فرهنگ ما فضیلت اینه که بنده خدا باشی چه می‌خوای زرتشتی باشی چه میخوای مسلمون باشی فضیلت اینه که تو بندگی خداوند رو بکنی بندگی اون به اصطلاح سرچشمه خیر رو بکنی یعنی تو باید از هر زندگی خودت بگذری از لذات و از به اصطلاح هرگونه اطاعت از دیگری یا اطاعت از هوای نفست بگذری تا بنده خدا بشه. یعنی بندگی خداوند انقدر فضیلت داره که می‌رزه شما براش همه آزادی‌ها رو رها بکنی و اون و اگر شما باید آزاد بشی از قید و بند پرستش دیگران اطاعت از نمی‌دونم هوا هوستی غریزد برای اینکه در نهایت بنده بشی من از آن روز که در بند تو تام آزادم ولی در فرهنگ اروپا اروپایی و غربی حالا اینکه میگم یعنی از یونان به این طرف حتی وقتی راجع مسیحیت حرف می‌زنیم غایت به اصطلاح زندگی انسان حتی در مسیحیت آزادیست یعنی شما باید از همه لذت‌ها از حتی وقتی که به اصطلاح ریاضت می‌کشید روحبانیت رو قبول دارید از همه دنیا می‌گذرید برای اینه که آزاد بشید در مسیحیت شما به مسیح عشق می‌ورزید نه برای اینکه بنده مسیح بشید برای اینکه آزاد برای اینکه رستگار بشید و بنابراین توی فلسفه جدید وقتی که ما میگیمیستیه یعنی که انسان اومنیسم به این معنا نیست که انسان دوستی که خب بگیم سعدی هم انسانو دوست داشته که بنی آدم اعضای یکدین یعنی این جهانی که انسان درش زندگی می‌کنه این جهانی ساخته انسانه هر آنچه که ان در این جهان هست ساخته انسانه یعنی انسان در حتی در طبیعت هم اگر طبیعت به این شکل هست به دلیل اینکه انسان به این شکلش درآورده اگر در اروپا سرسبزی اروپا قاره‌ای پوشیده از درخت و گیاه به این دلیل نیست که طبیعتش اونطور بوده خودبهخود اینطور شده به دلیل این هست که انسان‌ها اونجا قانون گذاشتن انسان‌ها اونجا مراقبت کردن انسان‌ها زندگی خودشون رو به شکلی سامان دادن که محیط زیست سشون و اون جنگل‌ها رو حفظ کنن. اگر در ایران کویر هست و به اصطلاح خشکی هست نه به خاطر اینکه طبیعتش اینطوره به خاطر اینکه انسان‌ها به شکلی زندگی کردن که تمام طبیعتو برای اقراض بسیار محدود و شخصی خودشون نابود کردن. پس حتی طبیعت هم ساخته انسانه حتی زلزله هم مسئله انسانه. یعنی شما می‌تونید در ژاپن زندگی کنید ۸ ریشه زلزله بیاد ولی شما هیچ احساس نکنید و می‌تونید در وم ۵ ریشه زلزله بیاد و هزاران نفر کشته بشن پس هیچ چیز طبیعی در زندگی انسان وجود نداره هر آنچه انسانیست غیرطبیعیست و کار فلسفه اینه که دینچرالایز بکنه یعنی به شما بگه که اون چیزی رو که شما بدیهی می‌دونی اون چیزی رو که شما طبیعی می‌دونی اون طبیعی نیست پس پرسش کنید به شما یاد میده که پرسش کنید از آن چیزی که مسئله شماست ولی تاکنون شما فکر کردید که اون تقدیر شماست یعنی با پرسش کردن راه آزادی باز میشه شما فلسفه می‌ورزید به خاطر اینکه تنها راه آزادی از راه پرسش پرسش فلسفی می‌گذره پرسش فلسفی یعنی که اونچه که تاکنون اونچه که ما واقعیت می‌نامیم و می‌خوایم ازش رها بشیم یا تغییرش بدیم، محصول یک سری اندیشه‌هاییست که اون اندیشه‌ها به صورت ثابت موندن. اگر می‌خوای این واقعیتو عوض کنی باید در اون اندیشه‌ها تردید کنی. باید در اون‌ها پرسش کنی. راه عبور از این واقعیت و راه گذر از این واقعیت فقط و فقط راه با ساختن با اون سوراخیست که تو شما در این سد عقاعد و افکار می‌کنید. آزادی اندیشه اونوقت میشه آزادی انسان. تمامی آزادی‌ها برمی‌گرده اونوقت به آزادی انسان. یعنی اگر شما می‌خواید هرگونه آزادی رو تصور بکنید باید اندیشهتون رو آزاد بکنید و اندیشه آزاد کردن یعنی چی؟ یعنی که شما بلد باشید توانایی داشته باشید که بفهمید اندیشه چیه و چگونه میشه اندیشید و بین اندیشیدن جزمی و اندیشیدن انتقادی فرق بگذارید و بدونید که شما چیزی به نام حقیقت یا واقعیت رو نمی‌تونید و هیچ انسانی اذان خودش بکنه و فقط و فقط اونچه که می‌تونه شما رو آزاد کنه اینه که بتونید با یک آدم‌های دیگری درباره زیبایی درباره خیر درباره عدالت درباره قانون درباره سعادت درباره اونچه که خیر فردی و عمومی‌ست حرف می‌زنه و در نتیجه حرف زدن شما تا زمانی که این ارتباط برقرار هست چیزی دارید به نام جامعه چیزی دارید به نام قانون چیزی دارید به نام دموکراسی به محض اینکه این ارتباط قطع بشه جهان شما تاریک میشه خب پس کامیکیشن یعنی ارتباط میشه اساس کامونیتی یعنی جامعه و این کامونیکیشن و به شما تکتک افراد یک چیزی میده به نام کامن سنس یعنی یه حسی میده یک قدرت درکی میده که به صورت طبیعی آدما ندارن آدما به صورت طبیعی ۵ تا قوه حسی دارن که بویدن و بویایی و چشایی و شنوایی و بینایی و ایناست ولی اون چیزی که غیرطبیعیه و بهش نیاز دارن اون حس مشترکه کامن سنس کامن سنس یعنی که من در در ارتباط با دیگران توانسته باشم از یک چیزهایی آگاه بشم که در حقیقت بدون این ارتباط نمی‌تونم آگاه بشم یعنی واقعیت ت اون چیزی نیست که شما فقط با ۵ تا حس بتونید بفهمید چون کهه در خواب هم شما به شکلی واکنش نشون میدید که انگار در بیداری هستید تمام حواس شما کار می‌کنه در خواب در خواب شما می‌ترسید فرار می‌کنید دلهره دارید کابوس همه اینا یعنی حواس شما در خواب مثل بیداری کار می‌کنه ولی کسی که خوابه با حواس پنجگانش نمی‌تونه بفهمه خوابه شما برای اینکه بدونید بیدارید و بدونید واقعیت چیه علاوه بر این پنج حواس نیازمند یک قوه حسی دیگری هستید به نام حس مشترک که فقط و فقط در ارتباط با انسان‌های دیگه به دست میاد. اونوقت در ارتباط با انسان‌های دیگه می‌تونید بفهمید که واقعیت چیه. خوابید یا بیدارید و توهم چیه. من اگر ببینم که این الان شبه ولی بقیه آدما بگن الان روزه یعنی که من یا دیوونه یا خوابم یا یه یه چیزیمه زمانی امروز شنبه است که همه امروز شنبه بدونن اگه من فکر کنم یه شنبهست یعنی که من در توهم به سر می‌برم پس حس مشترک میشه تنها راهی که شما می‌تونید از تماس با واقعیت مطمئن بشید و فلسفه در وحله اول در مسئله اصلیش اینه که شما رو دچار توهم دچار توهم نشید. چون ما به حقیقت که نمی‌تونیم برسیم. اگر به حقیقت نمی‌تونیم برسیم تنها راهی که می‌تونیم از خطرها جان به در ببریم اینه که از توهمات خودمون آگاه بشیم. کانت در حقیقت اساس نظریه‌ش اینه که چیزی به نام واقعیت که برای همه آد هر کس بتونه به تنهایی بفهمدش و اون رو همونجور که هست درک بکنه وجود نداره. اون چیزی که وجود داره اون چیزی که هست و ما انسان‌ها بهش قادر هستیم اینه که ذهن ما جهان رو شکلی می‌بینه که برش پدیدار میشه. یعنی من درخت رو از این زاویه این شکلی می‌بینم. ممکنه یه انسان دیگه یه یه شکل دیگه ببینه. من نمی‌تونم بفهمم که اون همین شکل می‌بینه یا نه. من نمی‌تونم بفهمم اون چیزی که من رنگ آبی می‌نامم اون هم رنگ آبی می‌نامه یا نه. مگر اینکه من با او ارتباط برقرار کنم. یعنی من با او در ارتباط متوجه بشیم که راجع به یه چیز داریم حرف می‌زنیم. مسئله ما در ایران این نیست که اختلاف عقیدتی داریم. یه کسی پادشاهی‌خواهه، یه کسی ولایت فقیهیه، یه کسی کافره، یه کسی مسلمونه. مشکل ما در ایران اینه که ما بر سر واقعیت توافق نداریم. یعنی واقعیتی که ازش حرف می‌زنیم یک واقعیت نیست. از چیزای حرف کلماتو به شکلی به کار می‌بریم که هر کدوم به واقعیت خودمون اشاره می‌کنن و چون در ارتباط به کار نمی‌بریم ما نمی‌تونیم از کلمات درک مشترکی داشته باشیم که بتونیم بر اساس اون اختلافاتمون رو به صورت دموکراتیک حل بکنیم. چرا ایرانیا نمی‌تونن در هیچ موردی با هم توافق کنن؟ هیچ موردی. هیچ موردی در تاریخ ایران هیچ موقع ما نه در داخل کشور نه خارج از کشور با هیچ‌کس توافق نه. هیچ مشکلی رو با توافق حل نکرد. هیچ مشکلی رو. چرا؟ به دلیل اینکه من معتقدم که من حق من دارای حقیقتم. من من حق دست منه و طرف مقابل باطله. اگر چنین چیزی تصور کنم یعنی که من در واقعیت زندگی می‌کنم که واقعیت او نیست. بهخاطر اینکه اون قطعاً خودش رو باطل نمی‌دونه. اونم حق می‌دونه خودش رو. در نتیجه میشه جنگ جنگ تا پیروزی. اگر من جای دیگه نجنگیدم یعنی دیگه رمق ندارم یعنی جون ندارم دیگه یعنی فشنگام تموم شد مثل جنگ ایران پس جامعه آزاد جامعه دموکراتیک مبتنی بر جامعه‌ایست که انسان‌ها از زبان به شکلی استفاده می‌کنن که درکشون از واقعیت میشه مشترک وقتی که درکشون از واقعیت مشترک شد و فهمیدن که دارن از یک چیز مشترکی حرف می‌زنن اونوقت می‌تونن نظرات مختلف داشته باشن. یعنی من و شما اگر ب وقتی میگیم دولت بفهمیم که از یک چیز داریم صحبت می‌کنیم درک من از دولت با درک شما یکیه اونوقت می‌تونیم بگیم خب حالا دولت اینطوری باشه اونطوری باشه با همدیگه بحث کنیم با همدیگه توافق کنیم اینکه ما همدیگه رو تحمل نمی‌کنیم اینکه ما اساساً که منتقد رو چه بقال محله باشه چه شاه باشه چه ولی فقیه باشه مطلقا نقد رو تحمل نمی‌کنیم درست به این دلیله که ما معتقد نیستیم که واقعیت یه چیزیست که فقط و فقط به صورت کامونیکیشنال و ارتباطی میشه ازش سخن گفت. فکر می‌کنی من می‌تونم حقیقتو بهش دست پیدا بکنم و اگر کسی هم تردید بکنه در این قطعاً آدم مریض احمقیست که اگه دستم برسه پدرشو درمیار و حتی کسانی یک مترجمی می‌دونید که هابر ماس اساساً یک به یکی از تزای معروفش کامونیکیشنال اکشن هست یعنی کنش ارتباطی اصلاً فیلسوف ارتباطه و این آدم خب بزرگترین فیلسوف زنده جهانه دیگه یه کسی یه مترجم اینو به فارسی ترجمه کرده بود و بعد حالا توی کانال تلگرامی که یه چند تا از دوستان مترجم بودن منم بودم بعد اینو فرستاده بود برای ناشر ناشر اینو فرستاده بود برای یکی از دوستان ما که خودشم مترجمه اون دوست ما با زبان بسیار محترمانه و محتاطانه دو سه تا نکته رو گفته بود که به نظر من مثلاً اینجوری یا اونجوری اون آقا برداشت یک نامه‌ای نوشت و گفت که من این چیز رو من این ترجمه رو از ناشر پس می‌گیرم به خاطر اینکه این مترجم اصلاً داده به یک مترجمه که ال و بله و فلان اینا و یه یک عالم توهین به این به اصطلاح کسی که نقد کرده بود و به ناشر من براش یه یادداشتی نوشتم که دوست عزیز شما هابرماسو ترجمه کردی که ما چیکار کنیم باهاش یعنی ما مثلاً بخوریم نون می‌پزیم آبگوش بخوریم هابرم ماست فلسفهش فلسفه ارتباطه و تو ترجمه کردی لابد به خاطر اینکه دیدی که آشنایی ما ایرانیا با همچین فلسفه‌ای مفیده یعنی کمک می‌کنه با هم به اینکه با هم ارتباط برقرار کنیم اگر خود تو درکت از به اصطلاح فلسفه و از هابرماس به این نتیجه می‌انجامه که الان ما می‌بینیم پسن ترجمه نکن به خاطر اینکه ترجمه تو یه مشت ضد هابرماس تولید می‌کنه یه مشت آدمو می‌ندازه به جون همدیگه به به اسم هابرماس ما در ایران فلسفه غربم که آوردیم به شکل یه مذهب جدید یکی رفت هایدگررو آورد یکی رفت پوپرو آورد یکی رفت اینو آورد بر سرشو شروع کردن دعوا کردن درست عین دعوای نعمتی و حیدری یعنی دعوای غیر فلسفه شما از فلسفه استفاده بکنی برای یه چیز غیر فلسفی و در حقیقت فلسفه ویژگیش اینه که امکان فهم رو از راه ارتباط با دیگری فراهم می‌کنه و دیگری یعنی کسی که شما برای خود بودن به او نیازمندی نه اینکه او رو تحمل می‌کنی نه اینکه مدارا می‌کنی نه شما زمانی خودت هستی که مرزهای خودت رو در با دیگری بتونی بشناسی اون دیگریست که مرزهای تو رو تعیین می‌کنه اگر اون دیگری نباشه که تو نمی‌تونی بفهمی که خودت هستی پس انسان آزاد انسانیست که دیگری رو به دیگری نیازم برای اینکه خود آزادش رو ابداع بکنه. اونوقت اون دیگری کیه؟ اون دیگری یعنی بی‌نهایت ذهن‌هایی که با تو ویژگیشون اینه که با تو متفاوتن. بنابراین دیگری من می‌تونه افلاطون باشه. دیگری من می‌تونه شما باشید. دیگری من می‌تونه نسل آینده باشه. دیگری من می‌تونه یک شخصیت کارتونی باشه. یه شخصیت علمی تخیلی در یک داستان باشه. در رمان در ادبیات در حقیقت یک عرصه‌ایست که شما دیگری‌هایی رو فیکشنال ابداع می‌کنید برای اینکه بتونید خودتونو بفهمید. من با من دیگری رو ابداع می‌کنم. من تفاوت رو ابداع می‌کنم. تمایز رو ابداع می‌کنم. تمایز که در خارج نیست. ی ایرانی‌ها از زمان که با یونانی‌ها می‌جنگیدن در دوران باستان تا الان جهان رو جهان خودشون می‌دونن. پادشاه ایران پادشاه جهانه و هیچ اهمیتی نداشته براشون دنیای بیرون. الان نگاه نکنید ما برامون غرب مهم شده اثر اجباره وگرنه فهمشم برامون مهم نیست. ایرانیا هیچ موقع در سدد فهم کسی نبودن غیر از خود. یعنی خودشونو کلاً کافی می‌دونستن برای همه چیز. در نتیجه برای این فرهنگ هر چیزی غیر خودش میشه دشمن میشه انیرانی به همین دلیل که از نظر جغرافیایی هم مرز می‌کشه دیگه از اینجا به بعد دیگه سرزمین آریایی نیست از اینجا به بعد دیگه مال انیرارست یعنی از نظر مکانی هم فقط تنها زمانی به سرزمین بیگانه گاه می‌گذاره که بخواد بجنگه یا بخواد یا بیرونش کنن مجبور باشه گم شده باشه ولی برای یونانی‌ها ها دیگری انقدر مهمه که یعنی شناخت خودشون رو چون شناخت رو اساساً شناخت از راه یک ضد یه چیزی می‌دونن یعنی میگن زمانی من می‌فهمم شب چیه که روزو بدونم زمانی من در هستی رو می‌فهمم که نیستی رو بفهمم زمانی من حقیقت رو می‌فهمم که خطا رو بفهمم توهم رو بفهمم در نتیجه برای اینکه یونانی بودن رو بفهمن به روی بیشترین ترین تا جای ممکن به روی فرهنگ‌های مختلف گشوده بودن و در شناختشون کویدن. وقتی میگیم هرودوت بنیانگذار تاریخ‌نگاریه، هرودوت فقط تاریخ خودشو که نمی‌نویسه، تاریخ یونانو که نمی‌نویسه. اولش میگه که ایرانی‌ها و خودشون رو در قیاس با ایرانی‌ها می‌تونن بفهمن. در نتیجه آزادی اون‌ها در قیاس با نگاه کردن به خودکامگی ماست و ایرانی‌ها رو وقتی که میگن بربر، بربر کسیست؟ کسی نیست که از نظر نژادی خداوند اون رو مثلاً برر آفریده یا وقتی که متفکران روشنگری از کوری حرف می‌زنن منظورشون کوریه نیست که کسی از نظر جسمی و ناخواسته بهش دچار شده باشه منظور اون نوع کوری و اون نوع بربریتیست که تو می‌توانستی انتخاب کنی نباشی تو می‌تونی انتخاب کنی که بنده نباشی ولی بندگی رو انتخاب کردی مثل بربری و به درست و این دلیله که آزاد دی یک امریست که میشه مهمترین فضیلتی که انسان رو انسان میکنه و اونوقت ما میتونیم درکمون از انسان عبور کنه و به چیزی به نام انسانیت یعنی هیومنیتی رو ابداع بکنیم اون هیومنیتی هست که اساس حقوق بشر و حقوق مدرن هست کانت فیلسوف فوف آزادیست چون فیلسوف آزادیست فیلسوف کامونیکیشنه یعنی فیلسوفیست که کامونیکیشن یا ارتباط براش همه چیزه یعنی اصلاً قابل تصور نیست که شما فلسفه یا یه حرف بامعنایی بزنین و این حرفو حرف ارزشی داشته باشه ولی برای دیگران قابل فهم نباشه همچین چیزی در مخیله کانت نمی نمی‌گنجه و حالا من براتون دو سه تکه می‌کنم بهخاطر اینه طولانی هم شد صحبتمون و کسیست که معتقده که شما زمانی می‌تونین بیاندیشین که در ملعام یعنی در برابر دیگران اندیشه شما بیان بشه در نتیجه دیگران در شما اندیشه خودتون رو در معرض قضاوت دیگران قرار بدید به همین دلیله که برای او اندیشیدن یعنی اندیشیدن با عقل خود و اندیشن با عقل خود فقط در با به شرط پابلیسیتی یعنی وجود یه چیزی به نام پابلیک یعنی من بتونم اثرمون رو منتشر کنم و در معرض قضاوت دیگران بگذارم و دیگران هم آزاد باشن که درباره نوشته من و نظر من نظر بدن و آزادانه بیان بکنن این رو شرط می‌دونن پس فلسفه یعنی اون چیزی که اساساً مبتنی بر آزادی قانون و ارتباطه و زبان در اون به شکلی به کار میره که با مثل شاعران که یک خودآگاهی مضاعف دارن نسبت به زبان مثل نویسندگان که به دلیل اینکه ابزارشون و سرمایهشون چیزی جز زبان نیست و در نتیجه حساسیتشون به زبان بیش از دیگرانه فیلسوف هم جز هیچ چیز دیگه‌ای نداره که تمام کار فلس فلسفه یک کار زبانیست. فلسفه یک واقعیت زبانیست. در نتیجه به شکل علاه‌ای از این بی‌معنایی پرهیز می‌کنه و و زبان فلسفی زبانیست. اگر زبان اصطلاحی فیلسوفان زبان می‌سازن زبانی می‌سازن که قاعده داره. یعنی وقتی که خودشون توضیح میدن میگن که ما زمانی نیازمند این هستیم که اصطلاح بسازیم که ببینیم زبان روزمره در اثر کاربرد بی‌رویه و بدون اندیشیده زبانی شده که فرسوده شده یعنی دیگه معنا نمیده در نتیجه شما اصطلاح می‌سازین برای اینکه زبان رو دوباره معنادار کنین و همون طور که اگر شاعران و نویسندگان نباشند زبان در اثر کاربرد روزانه فرسوده میشه و از بین میره و این نویسندگان هستند که با کاربرد آگاهانه زبان نگهبانان معنا هستن فیلسوفان دقیقاً به این شیوهست که امکان به اصطلاح آزادی رو فراهم میارن از راه پاسداری از معنا و اون زبانی که می‌سازن زبانیست بر اساس یک منطقی که اون منطق کاملاً آموختنی، تعلیم دادنی و آموزشیست. ما در فرهنگ ما چیزی به نام تعلیم و تربیت که وجود نداره. یه حقیقتی رو قبلاً کشف کردم یا کشف شده اون حقیقتو ما به سینه به سینه منتقل میشه. ما یک حقیقتی رو که قبلاً مسلمه اون رو به اصطلاح حفظ می‌کنیم به نسل بعدی میدیم. این نظام آموزشی ماست. ولی در در غرب همه چیز آموخته میشه چیزی به نام حقیقت چیزی به نام دانش شناخت که شما بتونید خودتون از مادرزادی داشته باشید یا خداوند به شما الهام بکنه یا این تصادفی پیدا بکنه وجود نداره هر چیزی هر مقامی هر کاری یک به اصطلاح فرایند آموزشی خودشو داره و شما باید یاد بگیرین از جمله زبان رو شما ب برای اینکه زبان رو درست به کار ببرین باید یاد بگیرین که زبان رو چگونه به کار ببریم. اگر می‌خواید بنویسید نوشتنو باید یاد بگیرید. اگر می‌خواید نوشتن دانشگاهی بنویسید باید نوشتن دانشگاهی رو یاد بگیرید. اگر می‌خواید نوشتن روزنامه‌نگارانه بنویسید باید اونو یاد بگیرید. همه این‌ها رو یک به اصطلاح اساس این فرهنگ بر اساس تعلیم و اجوکیشن. یعنی اگر بگید بنیاد فرهنگ غرب چیه؟ میگه به شما میگن اجوکیشن. یعنی فرای ساختارها و نهادهایی که انسان‌ها در اون علم رو از همدیگه یاد می‌گیرن و پیشرفت علم به اینه که همه انسان‌ها درش مشارکت می‌کنن و به همین دلیله که فلسفه چون مسئلهش مسئله ارتباطه چون مسئلهش مسئله فهمه چون مسئلهش مسئله دیالوگه هر فلسفه‌ای فلسفه تعلیم و تربیته هر فلسفه‌ای فلسفه اجوکیشن و تمام فیلسوفان فلسفه اجوکیشن دارن کانت فیلسوف اجوکیشنه یعنی درباره با شما نمی‌تونید فیلسوف باشید ولی فکر نکنید به اینکه چگونه انسان‌ها می‌فهمن و چگونه شما میتونید یک با دیگری سخن بگید به شکلی که بتونید مفاهمه کنید و کانت یک سری درسهایی داره یک هر ترمی کانت خب باید چیز مینوشت دیگه سیلابس می‌نوشت برای اون ترم یعنی برنامه درسی اون ترمو می‌نوشت یه ترم کانت به جای اینکه برنامه درسی بنویسه می‌نویسه که برای اینکه کسی فلسفه بخونه چه به اصطلاح معیارهایی هست هم دانشگاه باید چه کسانی رو به عنوان دانشجوی فلسفه بگیره و هم چه کسی باید تصمیم بگیره بیاد دانشگاه فلسفه بخوره شرایطشو میگم یعنی و و اساساً کانت در نقد عقل محض میگه که موضوع فلسفه پرسش اصلیه پرسش اصلی فلسفه توی درسهای منطقش میگه چهار تاست یک چه چیزی را می‌توانم بدانم یعنی من بدونم که ذهن من من به عنوان یه انسان محدودم و ذهن من نمی‌تونه هرچی رو بفهمه که من باید بدونم که جغرافیای دانش چیه چه چیزی را می‌توانم بدانم. ۲ عملی را باید انجام بدم؟ یعنی چه کاری خوبه؟ چه کاری بده. ۳ به چه چیزی می‌توانم امید داشته باشم؟ این سؤال خیلی مسیحیه. امید به مفهوم مسیحیش و ۴ار انسان چیست؟ و بعد میگه که تمامی اون ۳ تا سؤال در همین سؤال آخر هست. یعنی انسان چیست؟ در بردارنده اون سؤای قبلی هم هست و تمام فلسفه میگه این سؤالش اینه. انسان چیست؟ و انسان رو به فقط و فقط در ارتباط با دیگران قادر به تشخیص خیر می‌دونه، قادر به تشخیص زیبایی می‌دونه، قادر به تشخیص به اصطلاح واقعیت می‌دونه. انسانی که جدایی از دیگران باشه و و سخن نگه انسانی نیست که بتونه چیزی از جهان درک بکنه. انسانی مثل انسانیست مثل حیوانات که تجربه می‌کنه ولی تجربهشو نمی‌فهمه. پس انسان اگر بخواد تجربهشو بفهمه انسانی زندگی کنه باید حرف بزنه حرفم همیشه با دیگری می‌زنن حرفو در تنهایی که نمی‌زنن که زبان رو که نمیشه تنهایی به کار برد شما یه زبانی درست کنی برای خودت با خودت حرف بزنی که زبان چیزیست که اساساً به صورت جمعی پدید میاد به صورت جمعی تحول پیدا می‌کنه به صورت جمعی رشد پیدا می‌کنه و و زوال اون جمع به زوال اون زوال می‌انجامه من اینجا متوقف میشم ولی این بحث زبان و ارتباطو با باز ادامه خواهیم داد در مورد کانت توضیح بدم که کانت نه تنها راجع به زبان و زبان خودش توضیح داده و اونچه رو که به اصطلاح به نام دستگاه فلسفیش هست بسیار پیچیده است ولی شیوه رمزگشایی و شیوه ورود به اون رو کاملاً توضیح داده یعنی درست مثل یک معماری می‌مونه که یک معماری بسیار باشکوهی رو بسازه ولی به شما توضیح داده که این معماری چگونهست و شما اگر بخواید وارد این عمارت بشی از کجا باید وارد بشی این کار فیلسوفانه فیلسوف معلمه فیلسوف که جدول کلمات متقاطع چیز نمیکنه که او اصلاً فیلسوف از نظر توی رساله مکالمه جمهوری افلاطون که راجع به جامعه ایدآله راجع ج نقش فیلسوف صحبت می‌کنن و فیلسوف از نظر یونانیان کسیست که نگهبان شهره. یعنی زمانی که بر اثر فساد شهر از اینکه بتواند بر اساس قانون عمل کنه بر اساس خیر عمومی عمل کنه به حقیقت وفادار باشه باز می‌ماند وظیفه یعنی کاری که فیلسوف می‌کنه به دلیل اینکه هیچ در در فلسفه‌ورزی هیچ چیزی خاصیتی نداره. یعنی هیچ فایده عملی نداره و چون فایده عملی نداره فقط کسی می‌تونه فلسفه بورزه که فقط و فقط دوستدار داناییست دوستدار حقیقته با علم به اینکه هرگز حقیقتو به دست نمیاره پس اون کسی که تمامی وجود خودش رو در وقف جستجوی حقیقت کرده یعنی تنها کسیست که میتونه باز جامعه رو به از راه گفتگو او از راه ارتباط باز به اصطلاح سمت سلامت هدایت بکنه یعنی چی؟ یعنی که وظیفه اجتماعی فیلسوف فیلسوف بودنه. یعنی فیلسوف بودن یعنی با دیگران سخن گفتن سقرات با همه شما اگر به اصطلاح مکالمه‌های افلاطون در حقیقت اولین نوشتار فلسفیست و فلسفه با نوشتار ابدا می به اصطلاح ابداعا میشه دیگه شما اگه مکالمه تمام فلسفه افلاطون و ارسرات به شیوه نمایشنامهست شما گفتگوی سقرات و رو با دیگران می‌بینید همش گفتگوست ولی ولی در بکگراند این گفتگو زندگی عادیست. یعنی داره در بازار راه میره یا در داره کاری می‌کنه یا خونه کسی هست یا ضیافتی هست. شما در پس این گفتگوها زندگی روزمره رو می‌بینید و سقرات رو می‌بینید که با یک جوانی در بازار گفتگو می‌کنه در با یک پیرمردی در خیابان حرف می‌زنه. با یک غریبه‌ای مهمانی با همه گفتگو می‌کنه. یعنی فلسفه اون چیزیست که بر زندگیش موضوعش زندگی شماست یعنی فلسفه حرکت یک آموزه بیشتر نداشت خودت را بشناس فلسفه هرکس اندیشیدن به خود اوست از راه سخن گفتن با دیگران و و اندیشن با خود یعنیک کهه او با اندیشیدن به زندگی خودش چنان زندگی می‌کنه که بیاندیشه یعنی چن او زندگی اندیشیده داره و اندیشه او اندیشیدن به تجربه زیستشه و مدام در حال پالودن خودش در حال تربیت خودش و در حال تعالی بخشیدن به خودش هست از راه اندیشیدن به زندگیش و به خاطر همین گفت که از لاف وگ زندگی که برش نیاندیشی ارزش زیستان نداره پس فیلسوف به شما میگه در نهایت تو می‌خوای سعادتمند بشی. در نهایت همه انسان‌ها می‌خوان سعادتمند بشن و سعادتمندی فقط و فقط در گرو این هست که شما زندگی بی‌هوا و بی‌حساب کتابی نداشته باشی بلکه بهش بیاندیشی و این و زمانی می‌فهمی که داری واقعاً می‌اندیشی و واقعاً می‌تونی از سعادت حرف بزنی، از خیر حرف بزنی، از زیبایی حرف بزنی که با دیگران بیاندیشی. با دیگران بیاندیشی و به رغم دیگران بیاندیشی. اما بدونی که اندیشیدن فقط و فقط با همزیستی با دیگران و با مشارکت در تمام مسائلی که دیگه مسئله عموم مردم هست و به همین دلیل هست که تو همواره برای این امر باید بتوانی خودت رو جای دیگران تخیل کنی یعنی بتونی فرض کنی که دیگری هستی و از چشم دیگری نگاه بکنی کنی اونوقت ببینی که آیا اون چیزی که تو زیبا می‌بینی واقعاً زیباست یا اینکه چون تو نفعی سودی یا گرایش شخصی داری اون زیباست از چشم دیگری نگاه کن اونوقت میبینی که میتونی مطمئن بشی که اونچه که تو میگی بر اساس به اصطلاح منافع شخصیت نیست و به قول خود کانت دیس اینترستده من یک جمله از کانت میخونم و بحثمو تمام می‌کنم و و به به شما بگم که فلسفه در ایران به شکل ضد فلسفی وارد شده به شکل ضد فلسفی ترجمه شده به شکل ضد فلسفی درس داده میشه به شکل ضد فلسفی استفاده میشه و آقای ادیب سلطانی ضد کانتی‌ترین ترجمه رو از کانت در طول تاریخ بشریت داره ضد ویدکنشتین‌ترین ترجمه رو از ویدکنشتین داره ضد ارسطویی‌ترین ترجمه رو از ارسطو داره ضد راسل‌ترین ترجمه رو از راسل داره شما دقیقاً مثل این می‌مونه که از یک شهدی زهری بسازید و آدم‌ها رو با او روانه دنیای دیگر بکنید. بله در مقدمه نقد عقل عملی کانت میگه که اساساً فلسفه یا زندگی به اصطلاح آزاد یعنی زندگی خودآگاهانه یعنی زندگی که شما قدم به قدم بتونید توضیح بدید یعنی شما خودتو موظف بدونید که بگید من چرا این کارو دارم می‌کنم اینجاست که شما می‌تونید مسئولیت بپذیرید دیگه کانت توی مقدمه آخر مقدمه میگه که من از روی ترجمه آقای مسعود حسینی می‌خونم که ترجمه بهتریست نسبت به ترجمه اون آقای رحمتی. آخر مقدمه که در خصوص این رساله باکی ندارم از این ایراد که خواستم زبان تازه‌ای باب کنم. متهمش می‌کردن که زبان تازی مخ زیرا نحوه شناخت در اینجا به خودی خود به محبوبیت و رواج نزدیک می‌شود. میگه من یه شکلی دارم می‌اندیشم که اگر کسی بخواد به اون توجه کنه اونوقت می‌فهمه که این اشکال نداره. البته این ایراد با نظر به نقد نخست یا نقد عقل محض به فکر کسی که این نقد را نه صرفاً تورق بلکه به خوبی بررسی کرده باشد نمی‌رسد. یعنی ایننایی که ایراد گرفتن به زبان فلسفه من نخونم راستم میگه مطلقا آقای ادیب سلطانی نه فلسفه کانتو فهمیده نه اساساً فهم کانت براش مهمه حالا این جمله رو دقت کنید ابداع کلماتی تازه یعنی کاری که آقای ادیب سلطانی آقای ادیب سلطانی فقط فارسی نمی عربیا رو فارسی نمی‌کنه ها فارسی که ما به کار ببریم تبدیل می‌کنیم به یه فارسیی که ما به کار نمی‌بریم مثلاً میگه به جای همسر بگین همیوق چون خودشم همسر نداشته نمی‌دونسته که اگه همسر داشتی اونوقت حسابت با کرامالخاطبی مونده اگه این کلمه رو به کار می‌باع کلماتی تازه در جایی که زبان پیشاپیش از حیث تعابیری برای مفاهیم داده شده هیچ کمبودی ندارد یعنی ابداعی کلمات برای چیزایی که کلمه داریم تلاشی بچگانه است برای شاخص شدن در میان جمع اگر نه از راه اندیشه‌های تازه و حقیقی دستکم از راه وصله‌ای تازه و رختی کنه همین کاری که آقای ادیب سلطانی کرد و با این زبان تشخص براش درست کرد تمام اون سودیست که این زبان داره وگرنه هیچ ارزش فکری و فلسفی نداره سپاسگزارم بله خیلی ممنون از شما و حسن تحمل دوستان آقای خرجی در یه بار توی جلسه شما اشاره کردید به تخلص درس مولوی که خاموشیه و تو یکی از هنرای ما هم توی بعضی وقتا توی روابط خانوادگی یا رفقا من یادمه در اون دوران خیلی از کامونیکیشن خب اصلاً اطلاعی نداشتیم خبری نداشتیم و فکر میکردیم که برعکس ما باید از نگاه همدیگه بفهمیم که منظورمون چیه و بلافاصله بعد از یه مدتی خب این نگاه‌ها خب هیچ معنای خاصی که ندارن که و در اصل وقتی که کامیونیکیشن صورت نمی‌گرفت یا گفتگو یا به معنی اخص کلمه اون دیالوگ شکل نمی‌گرفت منجر به اختلاف میشد و و در پی اون دعواها و و فراغ‌هایی که پیش میومد این یک شیوه بود توی یعنی هنوزم هستش به نظر می‌رسه که این بله به همین دلیل که اصلاً سبک صحبت کردن ما چه فلسفه باشه چه هر چیز دیگه باشه مسئله روزی باشه سبک جدلیه یعنی من حرف خودم رو حقیقت می‌دونم و حرف دیگری رو یه حرفی می‌دونم که باید با از طریق شگردهای جدلی اون حرف رو به اصطلاح شکستش بدن یعنی هدف جدل اینه که طرف مقابل از میدون به در بشه یعنی همون جهادی که ما در به اصطلاح بیرون انجام میدیم در عرصه کلامی میشه جدل جدل همون جهاد به اصطلاح در منتها به شکل زبانی و اساساً شکل گفت حرف زدن انسان‌ها با همدیگه توی فرهنگ ما شکل جدلیست یعنی فلسفه ما همه فرقی نمی‌کنه چه شیخ اشراق چه به اصطلاح اشراق باشه چه مشا باشه چه هیچ فرقی نمی‌کنه فلسفه‌ایست که شما حرف مخالفو مثل متکلمان و متعل باید بندازیش یعنی اثبات کنی که این باطله و حقیقت خودتو اثبات بکنی حالا تو فلسفه ما که همشون اولش یه خوابی از پیغمبری چیزی هم می‌بینن اضافه می‌کنن بهش آخرش شم میگن که این چیزی که ما میگیم یک چیزیست که باید حتماً تو آدمی باشی که خداوند به تو حقیقتو الهام کنه وگرنه اگه نمی‌فهمی یعنی که خداوند محرومت کرده ازت بله من اینم بگم بعد احسان صحبت کنه پرسیدن که نظرتون راجع به ترجمه آقای ولیاری از کان چیه اینم بفرمایید بعد احساس حالا این بحث این رو بذاریم برای فرصت دیگه بحث من این نیست بحث من اینه که ترجمه رو بشناسیم اول این مهمه بدونیم ترجمه چیه بدونیم زبان چیه اگر بدونیم اینا چیه این مهم‌تر از اینه که بدونیم ترجمه فلانی که اون آخه اصلاً شما وقتی قضاوت می‌کنین راجع به ترجمه‌ها این بدونید که همین طوری که نمی‌تونیم بگیم این ترجمه خوبه یا بده بستگی به این داره که شما چه فهمی از ترجمه دارین اونوقت قضاوت می‌کنین اگر شما به مجموعه به اصطلاح علومی که یا علوم یا روش‌هایی که در الان در تحت عنوان ترنزلیشن استادیز یا ترجمه پژوهی که یک عرصه چند رشته‌ای و میان رشته‌ایست اگر اونا رو نشناسین فکر می‌کنین که با نگاه کردن به کتاب لغت یا معنای لغوی کلمات می‌تونید بگید که این درست ترجمه کرده یا درست ترجمه نکرده. ترجمه خوب ترجمه‌ای نیست که ما در فارسی خوب می‌دونیم. به دلیل اینکه ما اساساً تلقیمون از ترجمه درست نیست. تلقیمون از ترجمه تا زمانی که انتقال معناست و فکر می‌کنیم که با ترجمه ما همون چیزی رو می‌فهمیم که غربی مثلاً انگلیسی زبانه مخاطب انگلیسی زبان می‌فهمه یعنی کهه ترجمه رو نمی‌دونیم چیه. اونوقت قضاوتمون راجع به ترجمه خوبم نادرست خواهد بود. مشکل ما در ایران اینه که ما مسئله ترجمه رو به عنوان یک مسئله فلسفی و مسئله به اصطلاح علمی اصلاً نگاه نکردیم و فکر کردیم که همون دیلماژ سابقه یعنی کافیه یه زبانی بلد باشی حالا به موضوعم آشنا باش دیگه میشه ترجمه نه چنین نیست ترجمه در فرهنگ ما ناشناخته است در فرهنگ ما مطلقا چیزی به نام ترجمه نداریم به مفهوم غربی کلمه در حالی که در غرب رب ترجمه اساس فرهنگشه از زمان یونان تا الان به همین دلیل که هرودوت می‌تونه گزنفون می‌تونه کوروشنامه بنویسه ما نمی‌تونیم بفهمیم کوروش چی می‌گفته ما نمی‌تونیم پهلوی رو بخونیم وقتی که گزنفون کوروشنامه می‌نویسه یعنی کهه اون چند تا زبان بلده و چند زبانی بودن ویژگی فرهنگ اروپاییست و او از زمان یونان باستان تا الان تئوری ترجمه داره نظریه ترجمه ترجمه داره فلسفه ترجمه داره روششناسی ترجمه داره ما نه ما همون طور که بقیه کارامون فلبدا هست ترجمونم کاملاً فلبدا هست و بر اساس میل دلمون یا حسن نیت داریم انجام میدیم بدون مسئولیت آله جان بفرمایید ممنون بابک جان سلام خدمت آقای خلکی عزیز نیست مثل همیشه من که به شخصا خیلی استفاده کردم ممنون از وقتتون جناب خلجی حالا همون جوری که گفتید که خب ما در ایران چیزی به عنوان جامعه یا قانون به مفهوم غربی نداریم حالا پس میشه گفت یه جورایی پیروی از قانون یا مسئولیت اجتماعی هم یه جورایی پس مبنایی نداره در ایران و یه سور یه جوری میشه گفت که آیا به جای اون یعنی پیروی از قانون یا برآورده کردن مسئولیت‌های اجتماعی باید به وجدان خودمون رجوع بکنیم. حالا البته ما وجدانم حالا باید معنی کنیم دیگه حالا همون طبق همون صحبتهایی که ما می‌کنیم من فکر نمی‌کنم بله این وجدان وجدان صحبت شده خودش یه مفهوم ترجمه‌ایه دیگه آفرین یعنی ما چیزی به نام وجدان که از کلمهشم نداشتیم که ما در عصر جدید هست فکر کنم فروغیه که در برابر کنسیانس وجدان می‌گذاره وجدان مثل همه چیزه دیگه ما کلمات رو به شکل شکل به اصطلاح اسمی به کار می‌بریم. یعنی وجد میگیم وجدان همونطور که میگیم قلب مثلاً فکر می‌کنیم وجدانم یه چیزیه بغل قلب و باید مثلاً اونو داشته باشید وجدان یک ایده و یک مفهومیست که در فرهنگ غربی به ویژه در مسیحیت یک مفهوم بسیار مرکزی و مهمه که از نظر الهیاتی و از نظر حقوقی و از نظر سیاسی و فلسفی یک تاریخ بسیار بلندی داره و با گسست از شریعت یهود در حقیقت یک نظام جدید حقوقی رو به اصطلاح تأسیس می‌کنه و نظام جدید اخلاقی که درش تفکیک هست بین کامن لا و کنون لا یعنی بین اون چیزی که کلیسا به عنوان قانون میگه و اون چیزی که دولت به عنوان قانون میگه و بعد اخلاق مخصوصاً بعد از لوتر و جنبش اصلاح دینی مسئله وجدان اخلاقی یک مسئله‌ایست که به امکان سکولاریسم اخلاق سکولاریزاسیون اخلاق و حقوق امکان میده یعنی اگر پروتستانتیسم نبود و اگر رفرم لوتر نبود کانتم نبود و مدرنیته هم نبود یعنی این تحولاتو باید بدونیم و بعد خود وجدان یک مفهوم بسیار مهمیه که تمام فلسفه فافه اخلاق و حقوق همش بحث از در در اون از کانت نظریه داره هابز نظریه داره و دیگران داره ما وقتی میگیم وجدان یعنی همون چیز همه چیزو عامیانه می‌فهمیم دیگه یعنی همه اصطلاحات علمی که یه تاریخ علمی پشت سرشون هست ما به شکل کاملاً عامیانه می‌فهمیم و توجه داشته باشید که وقتی که من یه موقع توی این بحثهای اعتراضا بود که دو سه سال پیش بود به اعتراض علیه قتل خانم امینی من تو کلاب هاوس و اینا خب حرف می‌زدم و فضاهم همه این بود که انقلاب کرد و انقلاب میشه و فلان من گفتم که آقا اگر می‌خواین انقلابو فرقشو فرق بین انقلاب و غیرقلابو بدونید هرگونه ریختن بیرونی و هرگونه چیزیرو که نمیگن انقلاب کیه انقلاب اگر شما منظورتون یه چیزیه به نام انقلاب فرانسه یا انقلاب آمریکا اینا در محصول یک انقلاب‌هایی هستن که در ذهن آدم‌ها به وجود اومده و باید شما بدونید که اینا نظریه دارن یعنی اگه روسو نبود اگر دیدرو نبود اگر کانت نبود این انقلاب اتفاق نمیفتاد یکی از این آقایونی که روشنفکران بسیار مجاهد که و نستوحی که ۲۵ ساعت در تلویزیون‌ها مشغول اظهار نظری مشابه ۲۵ سال قبلش هست بعد برگشت گفت که یعنی شما میگی همه مردم در غرب همشون کانت خوندن یعنی مطل لقا درکی از اینکه غرب جوامع غرب نظام آموزشیش آدم‌ها چگونه تربیت میشن و و چگونه به این چیزی که الان رسیدن رسیدن نداریم ما فکر می‌کنیم آزادی و دموکراسی یه چیزی که ۴ نفر تصمیم می‌گیرن از بالا مثل استبداد تحمیل کنن و بقیه مردمم شروع می‌کنن آزاد زندگی کردن میگیم کی به آزادی می‌رسیم یعنی انگار یه ایستگاهیه که آخرین قطار ما باید بریم به اون ایستگاه پیاده شیم یا به ما آزادی میدن که دولت به ما آزادی نمیده این حکومت به ما آزادی نمیده یا الان آقای نتان آقای ترامپ به ما آزادی داره میده خب این یعنی که نمی‌دونیم آزادی یعنی چی یعنی نمی‌دونیم که بله تمام مردم در فرهنگ در جوامع مدرن کانتی فکر می‌کنن نه اینکه کانت می‌خونن علاوه بر که کانت البته که کانت می‌خونن ولی کانتی فکر می‌کنن یعنی چی؟ یعنی اونچه که برای انسان مدرن و برای ذهن مدرن مهمه اصلاً اندیشه‌های آدما نیست. شیوه‌ایست که می‌اندیشن. در نتیجه اگر دکارت نبود، اگر کانت نبود آدم‌ها به شیوه مثل ما فکر می‌کردن. در نتیجه هم چیزی که ما داریم می‌داشتن. بچه ۶ ساله‌ی که میره مدرسه در فرانسه به شیوه دکارتی فکر کردن یاد می‌گیره. لازم نیست تو دکارت بخونه که بنابراین نظام آموزشی بر اساس فلسفه‌ای بنیان نهاده شده که هدفش تربیت ذهن‌هاییست که بتوانن به شیوه مستقل بیاندیشن و آزادی اندیشیدن رو هم اهمیتشو یاد بگیرن هم بتونن بین اون و حرج و مرج فکری ما فرق بگذارن و اینا همه آموختنیه هیچ کدومشون تو مادرزادی نیست و فرق ما با غربیا این نیست که ما آدمایی هستیم که ذاتاً بدبختیم یا تقدیر برای ما گلیم بقت کسی را که بافتن سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد بدتر از اینه کاش تقدیر بود مشکلش اینه که اختیاریه مشکلش اینه که این وضعیت ما اختیاریه و ما انکارش می‌کنیم اختیاری بودنشو انکار می‌کنیم نمی‌خوایم بپذیریم که این وض که ما داریم وضعیتیست که آدم‌های که در این سرزمین زندگی می‌کردن انتخاب کردن می‌تونستن نکنن. همونطور که الان ما وقتی که میریم علوم انسانی رو در حقیقت یاد می‌گیریم یاد نمی‌گیریم که به شیوه علوم انسانی بیاندیشیم. ما یه سری اول عقادی داریم میریم از نظریه اوها مثل روایتهای امام صادق و امام کاظم استفاده می‌کنیم برای اثبات عقائد خودمون. در نتیجه میشه همین روشنفکری که داریم دیگه. میریم از نظریه‌های غربی به برای اثبات حقانیت حرف خودمون که بی‌ربطه ازش در نتیجه مطلقا به اینکه انسجام فکری داشته باشیم مطلقا به اینکه با همدیگه فکر کنیم ترجمه‌هایی که در ایران میشه ترجمه‌های تنهاییه آدم‌های تنهاست آدم‌هایی که با هیچ‌کس حرف نزنن و هرچقدر که اون شخص از دیگران منزوی‌تر زبانش جداتر از بقیه آدم یعنی اون زبان زبانی نیست که در جریان ارتباط و گفتگویی با آدم‌ها تولید شده باشه. زبان کانت زبانیست که ت درس داده. زبان هایدگر زبانیست که درس داده کتاباشو قبل از چاپ دوستاش خوندن نظر دادن بعدش خوندن نظر دادن این بر نظر اونا نظر داده بنابراین فلسفه‌ای که در غرب هست زبانیست ارتباطی اندیشه‌های غربی نهادهای غربی سیستم‌های زندگی در غربی برآمده از ارتباط آدم‌ها هستن در نتیجه برای همه قابل فهمه و همه در درونش به شیوه‌ای عمل می‌کنن که می‌فهمن و این موجب میشه که تمام ابعاد زندگی در درون یک سیستم قرار بگیره. یعنی شما اگر بخواید برید ارتش، ارتش همون منطقی رو داره که گرامر. اگر بخواید بید دانشگاه همون منطقی رو داره که گرامر. یعنی یک منطق بر کل این جهان حاکمه. در نتیجه با وجود جدایی که بین رشته‌های مختلف، بین طبقات مختلف، نهادهای مختلف، آدم‌های مختلف هست ولی چون یک منطق مشترکی حاکم هست برای اون سیستم، می‌توانن با هم ارتباط برقرار کنن، می‌توانن با هم توافق کنن، می‌تونن با همدیگه راجع به مهم‌ترین مسائلشون در حقیقت تصمیم بگیرن. ولی برای ما ما فلسفهمون ربطی نداره به فقهمون فقهمون ربطی نداره به سیاستمون سیاستمون ربطی نداره به ادبیاتمون خودمونم همین‌طوری فکر می‌کنیم دیگه یعنی فکر می‌کنیم که وضعی که ما داریم ربطی نداره به غذا خوردنمون ربطی نداره به معاشرت شخصیمون ربطی نداره به شیوه فکر کردنمون ربطی نداره به شعرمون می‌تونیم فردوسی برای ما بشه بهترین شاعر دنیا در عین حال بخوایم دموکراسی هم داشته باشیم میگیم ما ما اونیم که فردوسی میگه ولی می‌خوایم دموکرات هم باشیم ولی فکر می‌کنیم همه چی با همه چی ممکنه مثل اینکه میره توی خارفروشی هرچی که داشت میخواد می‌خره اون خریده شه اینطور نیست به شما یاد میدن که در وحله اول شما باید به تناقض حساس باشید اساس منطق اینه که شما چیزی به نام تناقض رو در سخنانتون اجازه ندید وارد بشید و مدام سخن خودتون رو به چشم برای یافتن نقاطانسازگاری بازبینی کنید و و اون رو جدی بگیرید و بدونید که اون تناقض که آمد دیگه شما حرفتون معنادار نیستید و شما اگر بخواید سیستم داشته باشید سیستم یعنی اون چیزی که اجزاش با هم ناسازگار نیستن ولی ما تفکر ما یا زندگی ما چه مهم نیست که مسلمان باشه یا غیرمسلمان یا هرچی هر کی که هست درون این فرهنگ ما جوری تربیت میشیم اینجوری بار میاییم که برای ما چیزی به نام انسجام هماهنگی معنی نداره در نتیجه امروز می‌تونیم بگیم من انقلابیام فردا می‌تون من بگم ضد انقلابم امروز بگیم من ایران باستانم در عین حال بگیم من لیبرالم همه چی می‌تونیم بگیم هر حرفی می‌تونیم بزنیم راحت من معتقدم که آزادی چیزیست که اولین چیزیست که ایرانیا بهش رسیدن آزادی از منطق آزادی از قاعده آزادی از هر چیزی مخصوصاً الان آدما جوری حرف می‌زنن که از هفت دولت آزاد دادن. خب این یعنی که شما نمی‌تونید با یک نفر حرف بزنید. در چیزی که توافق دارید نمی‌تونید با یک یک نفر حرف بزنید. چه برسه به چیزی که مخالف هستید و در نتیجه حزب که می‌خواید بسازید موفق‌ترین کارش اینه که همون کاریست که اول می‌کنن. منشعب بشه انشاالله. امکان نداره که شما حزب بسازید. اول کار دوچاخه نشه. آقای خلجی یه چیزی که برا من فقط اینو بپرسم که برای من روشن بشه. منظور نیست که امثال مثلاً کانت یا فلاسفه دیگه از مریخ بر این جوامع وارد شده باشن اینا محصول و برآمده از خود همین ج مثلاً از آلمان و جوامع اروپایین همونجوری که آقای مثلاً امثال آقای رامین جهان برگ البته با احترام محصول یا برآمده از همین جامعه ایرانه درست متوجه شدم کاملاً کاملاً اولاً محصول یک فرهنگی هستن که داریم از یونان میگیم دیگه یعنی یک ما وقتی که از به اصطلاح مادلز یا پترن حرف میزنیم مدل های اندیشیدن یا مدل‌های الگوهای اندیشیدن فرهنگ‌ها این الگوها رو که آگاهانه و با برنامه که به دست نمیارن اینها به تدریج در یک فرایند تاریخی و جمعی شکل می‌گیره ما میتونیم بین شکل اندیشیدن چی چینی با شکل اندیشیدن یونانی با شکل اندیشیدن ایرانی فرق می‌گذاریم در شیوه‌های اندیشیدن منتها اونچه که مهمه اینه که یونانی‌ها بین اندیشه و شیوه اندیشیدن می‌تونستن فرق بگذارن یعنی فرم اندیشیدن برای اون‌ها متفاوت بوده از خود اندیشه در نتیجه فلسفه از ابدا به معنای این نیست که شما به اندیشه‌های درست دست پیدا بکنید. تصور عوامانه در ایران اینه که فلس در فلسفه آدم‌هاتون با عقل و برهان حرف می‌زنن و حقیقت دست پیدا می‌کنن. همچین چیزی نیست. در فلسفه شما شیوه اندیشید رو یاد می‌گیری. کانت توی عقل نقد عقل محض میگه که من نمی‌تونم به شما فلسفه یاد بدم. من می‌تونم به شما فلسفه‌ورزی یاد بدم. یعنی چی؟ یعنی شما باید خودت بفهمی. من که نمی‌تونم به جای تو بفهمم که من به تو یاد میدم که چگونه میشه فهمید ولی در نهایت تو باید بفهمی در ما نمی‌تونیم همچین فرقی بگذاریم برای ما اندیشه‌ها عقیدهان یعنی اگر یه چیزی رو درست تلقی کردی دیگه باید حضرت فیل بیاد اون عکله تو بیرون کنه و نمی‌تونی به جای اینکه با دیگران یا با خودت بر مبنا نای روش اندیشیدن قضاوت کنی و در نتیجه عقیده‌ها رو قضاوت می‌کنی میگه این عقیدهش باطله اون عقیدهش باطله چرا چون تو قبول نداره دیگه جای بحث نیست که شما اگه بخواین راجع به عقیده‌ها صحبت کنین که جای بحث نیست من میگم این درسته تو میگی درست نیست الان اینا که هر چقدرم که تو ایمان بیشتری داشته باشی بیشتر رویگردانی از صحبت با دیگران یا هر کی نگه جاوید شاه یا چپیه یا ملا دیگه حرفی هم نداره در نتیجه جب شما نمی‌تونی با دیگران گفتگو کنی. گفتگو کردن مبنی بر اینه که شما پیشاپیش یک روشی رو به عنوان روش اندیشیدن قبول کردی. من و شما اگر بخوایم فارسی حرف بزنیم و فارسی معنادار حرف بزنیم باید بر اساس یه دستور زبان حرف بزنیم. اگر شما بر اساس یه قواعد دیگه حرف بزنی من بر اساس یه قواعد دیگه نمی‌تونیم حرف همو بفهمیم. چون دستور زبان وجود داره اونوقت آدم‌ها بر اساس این دستور زبان می‌تونن هر جور حرف بزنن شعر بگن قصه بگن خوابشونو تعریف کنن خواب ببینن حکم اعدام صادر کنن نامه عاشقانه بنویسن تا جایی که مبتنی بر این دستور زبانه معنا میده برای اینکه ما بدونیم که چه به اصطلاح مشکل چیه و تفاوت ما با همدیگه یا با دیگران چیه این راهش یعنی تنها چی اون به اصطلاح گره معما اینه که مسئله روش رو بفهمیم روش یک چیزیست متفاوته با عقیده یا اندیشه یا باور و فلسفه غرب یا اندیشه غرب اندیشه روشه اندیشه پردمه اندیشه ساختاره اندیشه استایله اندیشه ژانره اندیشه پترنه اینا یعنی که محتوا مهم نیست شما در فیزیک مهم نیست که چه نظریه فیزیک فیزیکی داری یا با دی با فیزیکان‌ها با هم انواع و اقسام اختلافات دارن اما مادامی که از روش فلسفه فیزیکی پیروی می‌کنن این‌ها جزء جامعه فیزیکدانه‌ها هستن اگر بهترین نظریه رو داشته باشی ولی بر اساس روششناسی فیزیکی نباشه شما از جریگه فیزیکان‌ها خارج هستید پس ما در جامعه دموکراتیکم همین طوره دیگه مهم نیست تو جمهوریخواهی یا دموکرات مهم اینه اینه که تو روش رسیدن به قدرت رو قبول کنی که انتخاباته یا این سازوکاره. بر اساس این سازوکار عمل کن تو دموکراتی. این جامعه دموکرات رئیس هرگونه هر حزبی که بیاد سر کار مهم نیست هر کسی رأی بده مهم نیست. مادامی که قدرت از این ساز و کار منتقل بشه شما میشید یک انسان دموکرات جامعهم میشه جامعه دموکرات. پس اون چیزی که ما رو آزاد می‌کنه روش ما آزادی‌خواهانه است. اون چیزی که ما رو به حکومت قانون می‌رسونه روشیست که قانون رو می‌فهمیم. روشیست که قانون رو تدوین می‌کنیم. روشیست که قانون رو اجرا می‌کنیم و شما بهترین قانون اساسی مشروطه رو از روی قانون اساسی بلژیک نوشتن ولی ایران که بلژیک نشد. چون اون قانون به روش کانستیتوشنال درست فهمیده شده بود و تدوین شده بود و اجرا میشد در ایران درست مثل اینکه دین جدید آوردن به زورم می‌خواستن به جامعه تحمیل کنن به همین دلم از تو شریعت درآوردن پس اونچه که مهمه فهم روشه فهم فرمه و بدونیم که من نمی‌تونم بگم آزادیخواهم اما مثل مستبدا عمل کنم شما نمی‌تونی برای ایران بگی من دارم مبارزه می‌کنم کنم ولی روشی که داری به کار می‌بری مبتنی برش که نصف ایرانیا رو اعدام کنی یا بم بریزی سرشون ممنون آقای خواهش می‌کنم بله آقا سیامیک بفرما با درود و مجدد من جناب خلجی سه تا سؤال دارم در رابطه با سه تا مطلبی که عرض می‌کنم خدمتتون شما فرمود که ما در واقع به کارگیری زبان یعنی همون زبان رایج و معیار باید به گونه‌ای باشه که ما بتونیم مثلاً معانی فلسفی رو از توش درک بکنیم و دربیاریم. نه من چنین چیزی نگفتم. نه گفتم که ما باید جوری حرف بزنیم که در هر سطح و در هر موقعیتی هستیم بتونیم معنادار حرف بزنیم. حالا کسانی که فلسفه می‌ورزن به دلیل اینکه فلسفه ورزیدن یعنی فکر کردن اندیشیدن به تجربه خودته در نتیجه شما به همین دلیل بود که فلسفه مدرن دیگه با زبان لاتین نبود با زبانی بود که مردم زندگی می‌کنن چون کهه من زمانی می‌تونم از وجود حرف بزنم واقعاً که در زبانی می‌تونم حرف بزنم که با اون زبان وجود دارم با اون زبان غذا می‌خورم با اون زبان حس می‌کنم بنابراین این فلسفه زبانی مدرن شد که به زبانی که شما مردم زندگی می‌کنن درآمد. زمانی که مردم تجربه می‌کنن و زمانی که فیلسوفان احساس می‌کنن کلمه‌ای یا کلماتی این‌ها در اصطلاح در بر اثر کاربرد به اصطلاح زیاد این کلمات معنای خودش رو از دست داده دیگه معنا نمیده اونجاست که اصطلاح می‌گذارن اصطلاح هم که می‌گذارن یک منطقی داره مثل درست مثل کامپیوتر کامپیوتر یه زبان خودشو داره دیگه درسته این زبان خودش پیچیدهست هست برای کسی که نمی‌دونه معلومه پیچیدهست ولی این زبانجوج و مجوج که نیست زبانیست که آدما بر اساس یک منطقی درست کردن و شما بر اساس اون منطق می‌تونی یاد بگیری و یاد می‌گیرن در نتیجه ۱۰۰ میلیون‌ها نفر زبان کامپیوتررو یاد می‌گیرن و می‌تونن از کامپیوتر استفاده کنن می‌تونن از کامپیوتر چیزایی بسازن که قبلاً نساختن فلسفه هم دقیقاً همینه جناب خلجی من اتفاقاً سؤالمم در ادامه این در رابطه با همین مسئله واژه‌سازی بود یعنی در جایی که زبان ممکنه فرض سوده شده باشه باید مداخله کنیم درش و واژه و اصطلاح بسازیم حالا در زبان ما چیکار باید بکنیم برای این واژه این فرهنگستان زبان اومده کلی واژه واژه درست کرده ما به نظر من میاد که دو راه داریم ما برای واژه سازی در زبان فارسی یکی اینکه استناد بکنیم به اون فارسی سره و زبان پهلوی و اینها و یا اینکه به زبان عربی استناد کنیم برای مشتقسازی و غیره و اینها شما اینو چگونه می‌بینید این وسئله واژه سازی که الان هست و مثلاً فرهنگستان زبان و اینا انجام دادن و چگونه باید باشه؟ این یه سؤال من بود. سوال دوم من در رابطه با زبان و هویته. من در یک اتاق هموطنان کرد بودم که در رابطه با زبان کردی صحبت می‌کردن اینها. من مطرح کردم که صدای من میاد به خوبی؟ بله آقا می‌شنوم. بله بله من مطرح کردم که زبان هویت نیست بلکه یک ابزار ارتباطیه و این هموطنان کردما خب نمی‌پذیرفتن و اونها مثلاً زبان کردی رو هویت خودشون می‌دونستن من میخواستم نظر شما رو راجع به ارتباط زبان هویت بدونم منظور از هویت چیه ما مثلاً فرض کنید هویت مثلاً مثلاً کردا هویت خودشون شون رو در زبانشون جستجو می‌کنن خب وقتی که شما اوکی وقتی که هویت میگی منظور هویت یعنی چی؟ یعنی میشه باهاش حرف زد نمیشه باهاش حرف زد میشه ترجمه کرد نمیشه یعنی چی؟ یعنی مثلاً فرق مثلاً فرض بفرمایید ما ا هویت ایرانی مثلاً خب وقتی من میگم هویتم ایرانیه با کسی که هویتش ایرانی نمی‌دونه چه فرقی داریم؟ خب میخوام بگم در عمل تفاوتش چگونهست؟ خب من ببینید مثلاً هویت رو میشه به گونه‌ای تعبیر کرد که هویت مثلاً فرض بفرمایید در رابطه با اقوام ما هویت یک نوع زیسته یک نوع خلق و خویه یک نوع منشه تا اینکه مثلاً زبان مثلاً فرض بفرمایید یه کسی که مثلاً فرض کنید کردی که در کردستان به زبان کردی حرف می‌زنه یا با کردی که در آمریکاست که اصلاً کردیش ممکنه خیلی ضعیف باشه و اصلاً کردی هم حرف نزنه اینا هر دو تاشون کردن یعنی این مسئله زبان اینا رو وجه اشتراکی بین اینا نیست که اینا رو بهشون هویت میده بلکه یک نوع به اصطلاح بارآوری و به اصطلاح خلق و خوی و روش و منش و طرز فکره من اینو اینجوری حالا استنباط من این ب این سؤال دومم بود آخرین سؤالم در رابطه را با شما اشاره کردید به حقیقت مسلماً حقیقت رو به عنوان یک چیزی که در خارج از این دنیا هست و ما باید بهش دست یابیم که مسلماً مدنظر نیست و میخواستم ببینم اصلا واقعاً چیزی به اسم حقیقت هست که ما بخوایم بریم بهش برسیم و دنبالش کنیم اصلاً این واژه حقیقت رو میشه در مفهوم مثلاً مثلاً فلسفی امروز مدرن بهش اصلاً استناد کرد و دنبالش گشت. این سؤال آخر من بود. مرسی. بله. خب خود شما گفتین که حقیقت یه چیز بیرونی نیست ولی هیچ چیزی که ما میگیم در بیرون نیست. یعنی ما نمیتونیم بفهمیم که شما اصلا میگید بیرون. میگید واقعیت میگید دنیا جهان هرچی سنگ کوه اینا همه ما کلماتی هستن که به اصطلاح دال‌هایی هستن که مدلولشون خارج از ذهن ما نیست بلکه مدلولم در ذهن ماست یعنی هم دال در ذهن ماست هم مدلول اینکه در خارج به حقیقت هست یا نه مثل بقیه چیزهاست ما اصلاً ذهن ما با جهان خارج هیچ ارتباطی نداره یعنی نمی‌تونیم بفهمیم که ما باید از خودمون بریم بیرون تا وقت بتونیم قضاوت کنیم که اون چیزی که تو فکر ماست با واقعیت یکیه یا نه بنابراین ما داریم بر اساس قواعد و منطق به اصطلاح هر جا منطق اندیشیدن و منطق زبان داریم حرف می‌زنیم مثلاً شما در شعر میتونید بگید که دوش دیدم که ملا یک در میخانه زدن ولی تو روزنامه نمیتونید به عنوان گزارش واقعیت همچین چیزی بگید در علم یه زبان دیگه دیگه داشته شد. بنابراین حقیقت البته که می‌تونیم ازش حرف بزنیم درست مثل آزادی آزادی هم که در خارج نیست آزادی یکی ایده است که در خارج نیست عدد که در خارج نیست ما در خارج ۱۰ تا خونه داریم ولی ۱۰ تا که نداریم چون ۱۰ تایی که در خارج نیست ولی اینا به این معناست که شما نیازی به حقیقت ندارید نیازی به واقعیت ندارید نیازی به عدد ندارید و و امروزه یکی از مهم‌ترین بخش یعنی حقیقتی که مسئله اساسیست در فلسفه توی امروز و راجع به سوال دومتون ببینید من نمی‌دونم هویت یعنی چی و ولی اونجور که می‌دونم اینه که هرچی که ما هویت مینامیم هرگز میتونه به دو چی به دو شیوه فهمیده بشه ما به شیوه هویتو بفهمیم که بتونیم با اون یه دیواری بکشیم بین خودمون و دیگری یعنی بگیم من کردم من فارسم من ایرانیام و اینو به قصد این بگیم که خودمونو از ترک جدا بکنیم از افغانستانی جدا بکنیم از عرب جدا بکنیم این هویت در حقیقت یک هویتخواهی کاملاً نابالغانه و شوینیست و به تباهی خود آدم اون گروه یا عده اون آدم می‌انجامه کما کهه ما در عصر جدید این کارو کردیم دیگه ناسیونالیسم ایرانی ناسیونالیسم شوبونیستیه ولی شما یه موقع هست میگی هویت و این هویت شما فقط و فقط برای این هست که بین خودتون و دیگری تفاوت رو بفهمید در نتیجه اون هویت شما مدام با به اصطلاح در برابر تشخیص رکوگنایز کردن دیگری اون هویتتونو از نوع تعریف می‌کنید یعنی مثلاً فرض کنید من وقتی که در خونه هستم با بچم خودمو پدر می‌دونم رفتار م پدرانهست نمی‌دونم فکرم ذهنم پدرانهست ولی همین من وقتی میرم اداره میشم کسی که کارمنده یه هویت دیگری پیدا می‌کنم حالا هر چقدر که من موقعیت‌های متفاوت داشته باشم در نتیجه احساسی که از درکی که از توانایی‌های خودم از دستاوردای خودم از خوبیهای بدی خودم دارم متفاوت خواهد شد بنابراین غربی‌ها گفتم فرهنگ غربی فرهنگ ترجمهست یعنی از ابتدا این‌ها به به خاطر همین دنیا رو کشف کردن دیگه فرهنگهای دیگر اونا کشف کردن شرقشناسی چینشناسی ملا اوناست اگر این هویت کردی شما موجب بشه که پنجره‌هایی به روی بیرون باز کنید در حقیقت اتاق شما روشن‌تر میشه اگر این باعث بشه که دیوارهای ذخیم‌تری بکشید تاریک میشه این این جواب ساده و من معتقدم که ما باید بهترین چیز اینه که ما یک ناسیونالیست کازموپولیت باشیم یعنی ایرانی باشیم در خانه خودمون و از جای خودمون دنیا رو ببینیم اما به جای در همه دورون پنجره باشه رو به بیرون جهان رو ببینیم جهان رو ببینیم ولی از جای خودمون هم جهان رو دیدیم و از جای و هم از جای خودمون دیدیم اما خود بودن اگر به معنای کور کردن خودش آدم باشه خب در چاه خودمون تاریکی خودمون به اصطلاح تباه خواهیم شد نکته ترجمه ببینید معادل گذاری این یک تصور غلطیست که در زبان فارسی از ابتدای مشروطه جا انداختن که ما برای مدرن شدن نیاز به کلمات داریم این تلقی غلطیست از کلمه تلقی غلطیست از مدرنیته تلقی غلطیست از دانش شما نمی‌تونید که کلمات رو پیش از فکر کردن براش معادل اصلاً کلمه درست کنین اصطلاح در جریان فکر کردن به وجود میاد خارج از فکر کردن آقای عاشوری یه فرهنگی نوشته ۳۵۰۰ کلمه‌ای که هرگز کسی بهش حرف نزده دربارش صحبت نکرده اصلاً علمش نیست اینا رو معادل‌گذاری کرده فقط و فقط بر اساس دستگاه اشتقاق اصلاً مهم نیست فارسیه یونانیه کلا هرچی که هست اصلاً کلمهش مهم نیست چه تبار چیزی داره این بی‌معناست کلمه زم زمانی علمیه که در گفتگوی علمی و در جریان اندیشیدن علمی به وجود بیاد و معنا بده کلمه که خارج از اون معنی نمیده که اینکه ما به جای اینکه فکر کنیم از کلمات فتیش ساختیم ی به قول نجف دریامینی توی مقدمه کتابش میگه که من نخواستم به نهضت عظیم کلمه‌سازی در زبان خودمون بیا پیوندم واقعاً شده یه اشتغال هر حالا فرهنگستانو بگذریم هر مترجمی هم به خودش اجازه میده که با بیش کمترین سواد و با بیشتر می‌دونی ما ایرانیا شاعریم دیگه ما ایرانی از زبان خوشمون میاد از کلمه وافی خوشمون میاد از کلام فاخر خوشمون میاد از اینکه با زبان یک تشخصی برا خودمون کن درست کنیم خوشمون میاد اون زبان شاعرانهم که قرار نیست معنی بده طرف ی یه مصر بهش الهام میشه در مستی یه هفته میشینه توی۶ بیت دیگه سرهم می‌کنه که بشه قصیده یعنی درش معنا مهم نیست اگه به فلسفه فلسفه هم برای خیلی‌ها و مترج ترجمه برای خیلی‌ها عرصه‌ایست برای به اصطلاح زو آزمودن ذوق شاعرانشون یعنی زبانبازی کردن همین آقای موسی اکرمی که به اصطلاح فیزیک خونده و استاد بازنشسته دانشگاه به اصطلاح شهید بهشتیه این آقا برمی‌داره کتاب جان رالزو که اساساً مسئلهش ارتباط آدم‌هاست. مسئلهش جامعهست. مسئلهش اینه که چگونه در جامعه‌ای که افراد متفاوتن میشه با همدیگه توافق کرد برداشته به زبانی اینو ترجمه کرده که احدالناسی تا حالا به این زبان حرف نزده و و این رو فضیلت خودش می‌دونه که بله من یعنی جلو فروشی تظاهر و این ننوشته این کتابو برای اینکه کسی بفهمه این نوشته که چه شمس رو کور کنه مثل این فرشه خوبی که می‌ندازیم توی مهمونیمون یا مثلاً فرض علنگویی که می‌ذاریم دستمون که چش همسایه دربیاد این ترجمه برا چشم درآوردنه برای مرعوب کردنه و همین آقا براتون نمونهشو بگم این جستار روشنگری چیستروس آرینپور ترجمه کرده چند نفر دیگه هم ترجمه کرد موقنم ترجمه کرد این آقای موسی موسی اکرمی هم ترجمه کرده یعنی شما می‌مونی که آخه مرد حسابی برای چی با این زبان ترجمه کردی کانت اینو نوشته تو روزنامه این نوشته روزنامه‌ایه اینو نوشته برای عموم مردم اینو نوشته برای اینکه مردم بخ بخونم اونوقت تو ترجمه کردی به زبانی که هیچ‌کس حرف یعنی باید دیکشنری بذاره کنارت کلمه به کلمه یعنی این چی میگه اون که کانت نیست می‌خوام به شما بگم که ما تلقیمون اینه که اول باید یه زبانی درست کنیم بعد فکر کنیم این یعنی که زبان یعنی همین تصور کاملاً جادویی از زبان که زبان شما یه چیزی هست به نام زبان علم باید اون زبانه رو درست کنی بعداً علمی رو بیاری بی‌معناست این زبان این اندیشیده شما با زبان باید حرف بزنی آقا تو حرف نزنی معنی نمیده شما اگر با کلمه‌ای رو می‌خوای معنی بدی یعنی همین کلمه یا مثلاً آب اگر این کلمه رو به در گفتگو به کار نبری معنی نمیده کما اینکه خیلی از کلمات به دلیل اینکه به کار نمیرن دیگه میشن کلمات محجور کلمات که یه دوره به کار میرن یه دوره دیگه به کار نمبرن دیگه معنی اگه بگی هیچ معنیشو نمی‌فهمه پس چه در زبان عامیانه روزمره چه در زبان تخصصی تنها و تنها از زبانی میشه استفاده کرد که به کار میره که معنی میده میگم آقای ادیب سلطانی همسرو می‌کنه هم همیوق یعنی این بیماریه یعنی این یعنی که تو همسری که ز فارسیه همه به کار می‌برن همه می‌فهمن تبدیل کنیم به یه کلمه که هیچکس نمی‌فهمه هیچکس به کار نبرد این یک بیماری بزرگیست مربوط به به اصطلاح بیماری تمدنیست بیماری جدی دیست و ریشه‌های روانی و شناختی و اخلاقی داره در ما اینکه با به اصطلا بیخود این شاعرانه بودن روح ایرانی یه بخش تاریکش اینجاست آقای عبدالله بفرمای درود ویر دوستان گرامی امیدوار هستم خوب باشید آقای خجی من کم دیر رسیدم من یک من نمیدونم شما کجا زندگی میکنید برنامه های شما به جایی که یعنی من از مرکز اروپا خیلی ناوقت میباشن نمیدانم چی چرا یعنی شما من گمان میکردم شما در انگلستان هستین خب اگر شما برنامهتون وقت من واشنگتن هستم و بین ۶ ساعت با شما اختلاف ساعت داره و برنامه‌های من همیشه این ساعت نیست نیست من بعضی روزا ساعت ۱۲ که میشه ش عصر اروپای مرکزی ساعت ۱۲ چون که یک جلسه دیگه‌ای دارم مجبور میشم این جلسه‌ها رو دیرتر بگذارم وگرنه خیلی از جلسات من معمولاً همون ساعت ۱۲ست یعنی ساعت ۶ شما درست است درست است چرا که دیشب من می‌خواستم برنامه شما را دنبال کنم و ما ساعت ما ساعت د نیم بود به همین دلیل که ض به همین دلیل که شما می‌تونین تو یوتیوب اینا رو گوش کنین یعنی اگر نتونستید زنده گوش کنید در یوتیوب من هست در همون کلاب هاسم ضبط میشه بنابراین ضبط شدهش همیشه در دسترسه بله خیلی سپاس آقای مدی آقای مدی من از جایی که من دنبال کردم این برنامه را من به یک سری یک سری نقاط پی بردم یک سری نه خب ببینین آقای خلجی شما یک در سخان در برنامه های پیشینتان درباره دین چیز سخن گفته بودید و گفته بودید که ما به معنی به مفهومی که امروز دین را میشناسیم همیشه این گونه شناخته نشده بود و خص بهش در اروپا و در اندیشه یونانی لاتینی که من با ای اندیشه کم و بیش بهش آشنایی دارم و اینجا نقطه زبان یا خود زبان یک نقش خیلی مهم داره یعنی من که من که از کابل میایم من یک شکا من منم یک شکایت دارم از نویسینگان ایرانی در اینجا دیدم که شما هم درباره زبان سخن گفتید من خیلی از کتاب‌هایی که در ایران نوشته می‌شود را یعنی با وجودی که ما در یک زبان سخن می‌دانیم نمی‌تانم بخونم مثلاً یک کتاب اصلاً خب ما ایرانی هم نمی‌تونیم بخونیم آقا اون خودیهم که نوشته نمی‌تونه بخونه اونا اصلاً نوشته نمیشه برا کسی که بفهمه که اون رو یک کتاب به نام نویسندهش میترا مهرآبادی استق خیلیا بیچاره فکر می‌کنن که اونا مشکل یعنی به دانشجو یا به کسی که آشنا نیست ما القا می‌کنیم که تو نمی‌فهمی این ترور جامعهست یعنی بهش میگیم اینا حرفای خیلی مهمیه فلسفه حرفای مهمیه نمی‌دونم علوم انسانی انقدر مهمن که تو نمی‌فهمی و این یعنی که تو اون جامعه رو عاجز می‌کنی و درمانده می‌کنی از فهم و القا می‌کنی که مشکل از توست در حالی که مشکل از کسیست که نامفهوم می‌نویسه نامفهوم حرف می‌زنه و مدام شما به جامعه بگید که هر چیزی که به شکل نامفهومی و حرف کانته هر این عین عبارت کانته هر چیزی که به شکل نامفهومی بیان بشه مطمئن باشید که چیزی در او نیست که شما از دست دست از دست دادن او برای شما مایع حسرت باشه یعنی هیچ چیز با ارزشی نیست بله بفرمایید بله یعنی من یک تجربه خیلی مایوس کننده داشتم یعنی من زمانی که آغاز کردم به خواندن کتاب‌های همچوین خیلی تکان خوردم که این چگونه واژه‌ها که در ایران به کار میبرم چونکه من از واقعیت اجتماعی ایران آگاهی نداشتم تا که با شما آشنا شدم با کسان دیگری خب روی هم رفته کسانی هم هستن که با واژه‌هایی سخن میدانن که این واژه‌ها گویا از زبان پهتری ما برخلاف جامعه اروپا که زبان لاتین در جامعه اروپا گذشت پس فروپاشی روم پیدا نمیکنه یعنی گزست زبانی میان فروپاشی روم و بس روم وجود نداره در اروپا زبان لاتین آهسته از زبان نهاد زبان نهادهای مردمان دیگر میشه که جای فرماندهی رو می‌گیرن و زبان فلسفه میباشه و زبان دین میباشه آهسته تا جای خودرا میت به زبانهای دیگر یعنی این تقلید بسیار وحشتناک که ما داریم می‌کنیم حتی افغانستان و ایران رایسته دارن از هم جدا میکنن این تجربه شخصی من است خب از این این نقطه خیلی مهمه یعنی زبان و دین و زبان به همدیگر خیلی بستگی دارن در این نقطه چرا که زبان در زبان لاتین کاملاً معنی را میده که ما باید آنچه که مقدس هسته را در شهر در شهر در یک یک جایی بگذاریم که یعنی برایش یک جای مشخص تعیین کنیم ریلیجو یعنی ما یک چیزه ما هر آنچه که مقدس هسته را در یک کنار ببندیم در یک جایی ببندیم و دین در زبان ما باجین که من دیدم در در دیکشنری های مختلف دین مثل جزا هست که اینم خیلی جالب هسته یعنی همین بنیاد جدایی دین از دین از سیاست از قدرت اصلاً در در تمدن اروپایی در اندیشه اروپایی در اندیشه انسان یونانی اصلاً کدام چی یعنی کاملاً نویست خود مسیحت آقای مهدی خلیجی خود مسیحیت میگه که من این را با زبان لاتینیشم نوشته کردم این میگن که میگه بدهید به قیصر بدهید به خدا یعنی خود مسیحیت از آغاز مثل که اینا میگن دات چی دات دیو یعنی شما بدهید به قیصر آنچه که از قیصر است یعنی از فرمانروی روم و بدهید به خدا آنچه که از خداوند است یعنی از آغاز مسیحیت کاملاً دین را و اندیشه آهسته اندیشه اروپایی دین را با زبان و با اندیشه و با فرم‌هایی که می‌اندیشه کاملاً مختلف می‌اندیشه. یعنی چیزی که ما به دین می‌اندیشیم به گونه دیگری هسته. یعنی اندیشه ایرانی و پس اندیشه اسلامی دین و سیاست اصلاً یک کدام تمایز میانشان نیسته. یعنی ما زمانی که می بسیار سخن گفته میشه که مثلاً در اروپا من شنیدم که در اروپا یا دین یا سیاست جدا کردن اصلاً چنین چیزی یعنی کاملاً نادرسته. دین سیاست در اروپا در در اندیشه ایمانی در اندیشه مسیحی خصوصاً اصلاً جدا هستن ای زمانی که در نهاد کتولوکیزم اینا با همدیگر آمیختن این یک موضوع جداست یعنی اینجا من همی خود وزن و سنگینی زبان را میبینم که اصلا زبان لاتین دین را به مثل یک چیز میاندیجه که یعنی ما مقدسات را در در شهر در یک جایی ببندیم براش یک جای مشخص خص بسازیم و و آن را نگه داریم و یک نقطه بیانی هم ای من ای را میگم که حقیقت در زبان فارسی دیدم که بالا سخن گفته شد حقیقت در زبان فارسی من احساس من یعنی در زبان فارسی مان که ما ما که سخن میزنیم مثلا ما خطی می‌پنداریم که یعنی چیزی که نا شناخته نمیشه چیزی که ناشناخته نیست در صورتی که بسیار جالب هسته باز هم نقطه زبان پیش میاد در زبان لاتین خود واژه حقیقت به معنی واقعیت است یعنی آنچه که واقعیست حقیقت است یعنی خ یعنی من من که زبان ایت اطلای میدانم در اینجا که سخن می‌زنن درباره حقیقت اصلاً حقیقت و واقعیت دو بعد بود به هم پیوسته هستن کدام کدام کدام گذشتگی کدام کدام گزیختگی میانشان وجود نداره اصلاً چیزی که میگن ویریته اما خودش ریلتهست این یک نقطه بسیار جالبه بزونید که همه به زبان برمی‌گرده ما چیزی که حقیقت که ما میگیم یعنی ما حق میگیم حق واقعیت که میگیم آنچه که واقعیست آنچه که رخ میده که دو واژه هسته که با همدیگر یعنی درست هستن در صورتی که یعنی اینجا باز هم سنگینی زبان را میبینیم که ما چی میاندیشم او چی میاندیشن ما اصلا این دو واژه ما با همدیگر کدام پیوندی ندارم در صورتی که اندیشه که در در اندیشه لاتینی بوده اصلاً حقیقت و واقعیت برا شرعی یک چیز است فقط دو واژه هستن که یک چیز را میخواه نشان بدن به خاطر واژه دیگر وجود داره که در زبان انگلیسی سوریتی شده که نشاند است که در زبان لاتین ست یعنی بیرون از ورو یعنی از چی از چیزی که واقع هسته یعنی آن قدر کسی که مثلا سویر است کسی آنقدر از واقعیت از واقعیت دور هسته که تنها تأثیر بردار از خودش شده نه که از واقعیت یعنی سبیرم یعنی بیرون از واقعیت یعنی من اینکه پیوند میان زبان و اندیشه را کاملاً ناگزستن بینم یعنی ما چیزی که میاندیشیم دقیقا آن چیز که ما همیشه میگیم با آن سخن میزنیم و چطورانی که در در زبان خود یونانی مثلا خود واژه شما درباره فرم‌ها گفتین شیوه‌ها گفتن اصلا در زبان یونانی همین واژه آیدیا که در انگلیسی میگن اصلا خودش به معنی شیوه است یعنی زمانی که افلاطون وسطی اینا گپ بزن شیوه‌ها گپ می‌زنن خود اونا هم روی هم رفته یعنی شما در در پیرامون دین که یعنی ما همیشه دین را این گونه نمیاندیشیدهم و دینی که در اروپا اندیشیده شده میخواستم دیدگاه شما را داشته باشم که پس ما چگونه یعنی بتوانیم در در اندیشه کنونی ما در در چنین یک وضعیت توتالی‌تری که هستیم که ما دین را امروز کاملاً کاملاً به یک اسلحه بس وحشتناک تبدیل کردیم چگ بتوانیم به همو بنیاد دینی انسان برگردیم و دین را همچو یک بود بعد انسانی باندیشیم بدون از این که ما بدون از اینکه با سیاست آمیزش این را بسیار سنگین ببینیم چرا که در در اندیشه ما که سنگین هسته آمیزش میان دینشد اما اون بعد انسانیست دین را ما کاملاً فراموش کردیم که یک نهاد انسانی هسته در انسان کو او دین هسته باور هسته که ما او را کاملاً فراموش کردیم در دین با سیاست بسیار خب اگه اجازه بدید بگذاریم تا جلسه دیگر میتونیم از ابتدای جلسه تو در خدمت شما باشیم آقای عبدالله بله خلی من با شما کمش مخالفتی ندارم ولی توجه داشته باشیم که باید بدونیم که زبان‌ها با همدیگه فرق میکنن و زبان‌ها تاریخین یعنی مدام معنا مثل انسان موجود زنده است. همونطور که انسان‌ها به دنیا میان جوان جوانی می‌کنن پیر میشن و می‌میرن نسل عوض میشن زبانم همین طوره پس توجه داشته باشین که معنا چیزی نیست که به صورت ذاتی و ثابت در کلمات باشه یک معنا یک امریست تاریخی و به همین دلیل که شما برای اینکه یک زبانی رو بفهمید یه متنی رو بفهمید باید به اون سرشت شت تاریخی زبان آگاهی داشته باشید و بدونید که این متن در چه دورانی نوشته شده در اون دوران چه به اصطلاح جهانی بر او حاکم بوده و این زبان در اون دوران چه معنایی میداده حالا بحث دین و سیاستم خیلی مفصله یه مقداری متفاوته با اون چیزی که شما فکر می‌کنید دین و سیاست رابطهشون با همدیگه فرق می‌کنه در اروپا ولی به این معنا نیست که دین و سیاست با همدیگه از همدیگه دان حالا اینا رو بذارید یک زمان دیگه صحبت کنیم درست خیلی آقای منی زنده باشین بله آره آقای دیو بفرما خیلی ممنون سلام جناب خرجی سلام عزیز من خیلی سؤالمو سریع میپرسم چون شما هم خسته هستید به هر حال سوال من خیلی در واقع به آینده مربوطه اینکه این با توجه به اینکه حالا من سخنهای قبلی شما هم گوش دادم لایواتونو مسئولیتی که خود ما یعنی خود من نوعی اینجا و نخبگان ادبیاتی ما ادبیات معاصری ما دارن که شما هم عضوی از اونا هستین برای آینده چیه چه رود مپی باید بسازیم برای این زبان فارسی که شما می‌فهمین که در واقع با حرفتون خیلی جالب بود برام که این زر و زیوری که ما تو زبان فارسی بعضی وقتا میدیم از اون حمله پیام رو سخت می‌کنه و بعداً دغدغه من مثلاً خیلی راجع به قانون اساسیه که قبلاً من تو لایوهای شما دیده بودم که خیلی این مانع‌های زبانی ما رو بهش اشاره می‌کردید و سؤالم اینه که چه رود مپی تو آینده باید نخبگان جامعه بسازن و چه و مردم چه وظیفه‌ای دارن مردم وظیفهشون اینه که کانت بخونن یا این این یه کرولیشنی داره یعنی اول ما باید نخبه بیان تعریف کنن برا ما که مسئولیتمون چیه و این دو کارولیشنشون چهجوری میتونه شکل بگیره چه رو و رودم مپن خودش برای من یه سوال در واقع اساسیه بله ببینید فیلسوفان بر خلاف پیامبران بر خلاف رهبران سیاسی بر خلاف به اصطلاح ستاره‌های ورزشی بر نمیدونم بر خلاف هر به اصطلاح جماعت دیگری هیچهای برای آدم‌ها ندارن. هیچ توصیه‌ای برای آدم‌ها ندارن جز اینکه با عقل خودتون فکر کنید و همون که سقرات گفت خودت را بشناس و وظیفه هر آدمی رو هم چیزی نمی‌دارن جز اینکه خودش رو به اصطلاح بشناسه. از راه آموختن چگونه فکر کردن. بنابراین من به شدت با اینکه جامعه رو آگاه کنیم، مردمو بیدار کنیم، این این‌ها مخالفن بهخاطر جامعه ما جامعه استبدادیه و شما فرقی نمی‌کنه که دینداری رو بخواین تبلیغ کنید یا بی‌دینی رو تبلیغ کنین. میشید یک به اصطلاح پیغمبر مسلح. در نتیجه ما باید اونچه که باید بدونیم اینه که هر کس به عنوان یک انسان وظیفه داره فهمیدن و اندیشیدنو یاد بگیره. همین شما کارگری شما رئیس جمهوری هر کسی که هستی باید بتونی بدونی که این عقلی که به صورت طبیعی ذهنی که تو به صورت طبیعی داری به صورت طبیعی نمی‌تونه خوب فکر کنه برای اینکه خوب فکر کنی نیازمند یاد گرفتنی همینو یاد بگیره بقیه مسائلش حل میشه یاد می‌گیره وقت با دیگران چه‌جوری صحبت کنیک یاد می‌گیره چه‌جوری پدر خوبی باشه چور چهجوری مدیر خوب باشه وقتی که اندیشیدن انتقادیات یاد بگیره و اخلاق یعنی صادقانه یعنی صداقت داشته باشه یعنی اگر میگه من بدونه که اگر میگه من می‌دونم فکر کنه که از کجا می‌دونه بگه من از کجا می‌دونم اگر به یه چیزی باور داره بتونه تشخیص بده بین یک باوری که در ذهنش ناخودآگاه شکل گرفته و بین یک باوری که میشه بر اساسش یک تصمیم مهم گرفت یک عمل مهم کرد و مهمتر ترین چیز اینه آقا به انسان بودن خودش یعنی به نادان بودن خودش مدام آگاه باشه. ما نادانیم ما نمی‌تونیم چیزی بدونیم. تنها چیزی که می‌تونیم بدونیم اینه که چیزی نمی‌دونیم و وقتی که بدونیم نمی‌دونیم اونوقت برای هر چیزی مجبوریم که به روشی که وجود داره رو یاد بگیریم. با دیگران می‌اندیشیم. با دیگران عمل کنیم و بدونیم که عمل من، فکر من، تصمیم من به تنهایی هیچ اعتباری نداره که برای خودم حتی بتونه مصلحت منو تأمین بکنه. همین بله سؤال اول منو ممنون کامل جواب دادید. سؤال دومم راجع به در واقع زبان فارسیه که این باید دیفاین و ریفاین بشه. نه زبان فارسی شما اگر اندیشیدن درست یاد بگیرین اندیشه که بدون زبان نمیشه که اونوقت درست حرف می‌زنه. یعنی می‌دونین که چگونه حرف بزنین که حرف شما معنا بده و جوابمو گرفت آره یعنی شما اگر اندیشیدن انتقادی یاد بگیرین اونوقت زبان که اشکال نداره که زبان که از خودش اراده نداره که زبان یعنی اون چیز زمانی معنا میده که شما بتونین بهش معنا بدین در نتیجه شما اگر یاد بگیرین چهجوری بیاندیشین اونوقت یاد گرفتین که چهجوری حرف بزنین بله بله خیلی ممنون ممنون بله خیلی ممنون از شما و دیگر دوستان آقای خرجی همه دوستان صحبت کردن و بسیار خوب سپاسگزارم از همه دوستان سپاسگزارم از همه دوستان از بابک عزیز که صبورانه به اصطلاح با بدون بابک اصلاً نمیشد که این برنامه‌ها اجرا بشه ولی به هر حال سپاسگزارم از همه شما مسئله زبان و ارتباط رو باز در جلسات آینده ادامه خواهیم داد من از هفته آینده دوره ادبیات غرب که مربوط به قرن هجدهم و عصر روشنگری رو آغاز می‌کنم اگر دوستانی مایل باشن در اون جلسات شرکت کنن لطفاً به ایمیل من مهدیج@gmail.com پیام بفرستن متشکرم وقتتون خوش