«ادبیات قرن هجدهم» (عصر روشنگری) چیست؟

مولوی برخورد می‌کنیم. یک جورایی ما رو به عدم کنش می‌رسونه و بخوابیم و آرام آرام بگیریم در کنارش. خب حالا بحث ایده پردازی و مفهوم هم مطرح میشه که اونجا اونجاست که ما گیر می‌کنیم. یعنی ادبیات فارسی و ادبیات عرفانی ما در واقع همونجاست که دیگه نمی‌تونه بلند بشه و برخیزه و اون همونجوری که آقا مسعود گفتن کریتیکال تینکینگ اونجا به وجود نمیاد وقتی که به وجود نمیاد دیگه جلوتر نمیره در ادبیات غرب و پیرو اون فلسفه غرب این بحث خیلی پوسامت هست و به شدت جلو میره و می‌شکافه بحثهای انسانی رو. بله بسیار خب اگر موافق باشید من بحثو شروع بکنم و بسیار مایل هستم که دوستان هم نظرشونو بگن و گفتگویی شکل بگیره. حالا من یک مقدماتی رو عرض می‌کنم. همون طور که می‌دونید این جلسه دومیست که در ارتباط با دوره ادبیات غرب در که از هفته آینده آغاز میشه تشکیل میدیم و به صورت عمومی هست به خاطر اینکه دوستان دیگه هم اگر مایل هستن هم بتونن در اون جلسات شرکت کنن هم کهه اگرم در اون جلسات نمیخوان شرکت کنن حداقل از شرکت در این دو جلسه محروم نمونن در جلسه پیش پرسش اصلی این بود که قرن هجدهم چیست و خود قرن هجدهم به یک پرسش فلسفی و تاریخی بدل بدل کردیم و گفتیم که اگر از لحاظ از منظر فلسفی بپرسیم قرن هجدهم چیست؟ یعنی در حقیقت ما می‌خوایم مجموعه رخدادهای مهمی که اون قرن رو متمایز کرده از قرن‌های دیگر یک بنیان فلسفی براش در حقیقت پیدا بکنیم. یعنی بتونیم بر اساس یک منطق فلسفی مجموعه رخدادهای مهمی که اون دوران رو متفاوت میکنه به اصطلاح بهش دست پیدا بکنه. خب این سؤالو راجع به قرن بیستمم می‌کنن. راجع به قرن بیست ویکمم می‌کنن و بحث راجع به این یک بحث گشوده‌ایست همیشه. اما سؤال امشب این هست که ادبیات قرن بیستم قرن هجدهم چیست؟ خب وقتی که ما از ادبیات قرن هجدهم حرف می‌زنیم همون طور که من در جلسه قبل مفهوم قرن رو توضیح دادم و گفتم که مفهوم قرن به دو معنا میشه به کار بره. یکی معنای تقویمی کلمه و یکی هم به معنای یک دوره تاریخی که گاهی از ۱۰۰ سال هم بیشتر میشه و بهش میگن دیپ سنچری در حقیقت و لزوماً اونچه که در قرن هجدهم رخ داد و دورانساز شد در دوره در قرن هجدهم نطفهش بسته نشده من چون ناگذیر هستید که به اصطلاح تاریخنگاران در لانگ دوغه در یک زمان دراز در اونو قرار بدین تا بتونین ریشه‌ها و پیامندهاشو به خوبی درک کنین. اما وقتی که میایم راجع به ادبیات برنامه‌مون صحبت می‌کنیم خب اینجا یه مقدار باید هوشیار باشیم. داریم از یک چیزی صحبت می‌کنیم که برای ما وقتی که در مورد به اصطلاح خودمون به کار میبریم میگیم ادبیات ما یا ادبیات فارسی تبدیل به فتی شده. یعنی تبدیل شده به یک بت مقدسی که برای ما ابدا جنبه نظری و پرسشی برانگیزی نداره بلکه به عنوان مثل سلسله رشته‌های البرز برای ما یک موجود بسیار شکوهمند عظیمیست که استوار در روی زمین وایساده و جاودانه خواهد بود خب اینم دلیل داره با دلیلشم باید بدونیم که چی هست ولی یک نکته‌ای که خیلی مهمه اینه که بدونیم که به محض اینکه ما با مدرنیته برخورد می‌کنیم اولین چیزی که جلب توجه می‌کنه اینه که ما نمی‌فهمیم زبانشونو نه تنها زبانیشونو نمی‌فهمیم که این در مورد عربا هم هست حالا من حتماً در مورد فرهنگهای دیگه هست من چون با فرهنگ عربی و تاریخ عربی آشنا هستم مثلاً احمد شدی وقتی که میره تو خودش ادیب بوده وقتی میره سفر فرنگو برمی‌گرده دیگه از این شکل عربی حرف زدن مردم بدش میاد اینو این حالتو به اصطلاح منورالفکرای ما هم داشتن از ملکمخان گرفته تا آقا خان کرمان اینا همه وقتی میرن غرب برمی‌گردن می‌بینن که ما یک زبان اون زبانی رو که در برای ارتباط به کار می‌بریم ارتباط عمومی یعنی زبانی که ما درباره در برای صحبت کردن راجع به مسائل عمومی صحبت میکنیم مثل دین مثل جامعه مثل قانون مثل سیاست یک زبانیست بسیار گرانبار از چربی و زائده‌های سنگینی که به اسم زر وزیور زبانی بر او بسته شده و در نتیجه او رو ناتوان از حمل پیام کرده و این زبان زبانی نیست که شما بتونید باهاش حرف بزنید باهاش به اصطلاح یا قانون بنویسید باهاش مملکت اداره بکنید باهاش روزنامه بنویسید در نتیجه یکی از مهم‌ترین پروژه‌های مدرنیزاسیون در ایران از آغاز بازسازی یا اصلاح یا انقلاب در زبان بود اساساً این مسئله که همه جا در کشورهای کشورهایی که مدرنیته براشون وارد شد اتفاق افتاد یعنی یک شوک زبانی بود باید دانست که خود مدرنیته چیزی نیست جز یک اتفاق زبانی یعنی مدرنیته یک حادثه‌ایست یا یک تجربه‌ایست که از طریق زبان و با و با زبان درک میشه و با از طریق زبان تأثیر می‌گذاره. منتها این تجربه زبانی یا این حادث زلزله زبانی در مهد مدرنیته که اروپاست به یک شکلی صورت می‌گیره و و در کشورهای دیگه به یه شکل دیگه اون شکلی که در کشورهای دیگه این به اصطلاح دگرگشت زبانی رو می‌فهمن درست همون شکلیست که مدرنیته رو می‌فهمن یعنی فهم مدرنیته یعنی فهم شیوه فهم زبان مدرنیته در نتیجه هر مشکلی که در یا هر ویژگی که در نحوه برخورد با مدرنیته وجود داره در اصل یک مشکل زبانیست و بدون اینکه شما اون رو یک مسئله زبانی بدونید و از سرشت زبانی برخوردار بدونید شما به بیراهه میرید یعنی شما در حقیقت در اوهام گام می‌زنید تفاوت این د تا شوک یعنی اون شوکی که انسان اروپایی داره در مورد زبان یعنی مدرنیته رو به عنوان یک حادثه استثنایی زبانی تلقی می‌کنه و اون تجربه ما در به اصطلاح این زمینه اینه که مدرنیته او یعنی اون تحول زبانی یا شوک زبانی برای او کاملاً خودآگاهانه است و به همین دلیل می‌تونه با او به شکل همواره فاصله بگیره و در عین حال که اون رو به عنوان یک بحران تعریف می‌کنه بتونه در موردش فکر بکنه، نظریه بپردازه، از منظرهای گوناگون بهش نگاه بکنه و در نتیجه تبدیلش بکنه به یک موضوعی که در ارتباطات با کلامی با دیگران چه در سطح علمی، چه در سطح عمومی چه در سطح رسمی موضوع گفتگوی در حقیقت زنده و معنا داره. اما که خود این موجب میشه که اون‌ها بتونن همواره از ب در با بحث کردن با بحران تشخیص دادن یک وضعیت از اون موقع وضعیت فاصله بگیرند ولی برای ما چنین وضعی نداره مدرنیته برای ما یک الزام تاریخیست یک تقدیر تاریخیست یک مثل یا مثل عذاب الهیستم یا مثل همای سعادته که وقتی آمد ما او رو به عنوان یک چیزی که لاجرا باید پذیرفت دیگه نمیشه تو دنیای زندگی کرد که راهآهن نباشه تلگراف نباشه توش بانک نباشه به همین صورت دولت نباشه ما اون رو به شکل یه یه تحولی دیدیم که برای در زندگی مادی ما ضروریست و زبان هر چقدر که ما پیشرفتیم و هر چقدر که ما بر سر زبان دعوا کردیم نه دعواهای ما به اصطلاح خودآگاه بود. یعنی ما می‌دونستیم که چرا داریم با هم بر سر روان دعوا می‌کنیم و نه شکلی که برخورد کردیم با اون تا امروز. تمام ماجرا بیش از هر چیز به دست دولت افتاد و دولت همون طوری که خودش رو به اصطلاح برای خودش حق انحصاری قائل بود در اعمال قدرت و اعمال خشونت در وحله اول خودش رو مالک زبان می‌دونست و زبان تبدیل شد به یک ابزار مهمی که دولت می‌تونه سیاست‌های خودش رو چه از کنترل سیاسی جامعه چه به اصطلاح جلوگیری از از همگسیختگی یا شکلگیری گرایش‌های به اصطلاح تهدید کننده سیاسی مثل آزادیخواهی و غیرهون تمام این‌ها رو میتونه از طریق زبان کنترل کنه بنابراین زبان تبدیل شد به بنیان هویت و اون چیزی که بر اساس او در کشور ما ملت دولت ساختن ش توجیه شد یعنی یه چیزی به نام ملت و دولت ساختن و گفتن ازش حرف زدن و اساس رو بر زبان قرار دادن تمام این هم یک پروژه دولتی بود یعنی مردم عادی به هیچ وجه مردم عادی که میگم یعنی کسانی که خارج از حلقه انحصارطلب دولت هستن درش نقشی نداشتن و فقط به او گردن نهادن و حتی و این باعث شد که ما وقتی هم که تحص به اصطلاح تحصیل کرده‌های ما در مورد زبان فکر می‌کنن هر کدوم خودشون به شیوه‌ای که تشخیص میدن کاملاً به شکل خودعی و خودکامه عمل کنن و در نتیجه با خیرخواهی تمام به آشفتگی زبانی ما بیشتر دامن بزنن. یعنی این خوی استبدادی، خوی عامرانه‌ای که ما در دولتمون می‌بینیم در خود مردم عادی که ما هستیم و وقتی که می‌تونیم تحصیل بکنیم و تأثیر بگذاریم، کتابی بنویسیم، تحقیقی بکنیم، دیکشنری تولید بکنیم در اونجا هم کاملاً خود عمل میکنیم. در نتیجه یک شکلی از مدرن سازی زبان در ایران به وجود آمد که جدایی از سیاست دولت بود یعنی ربطی به فرهنگستان اینو نداشت و به دست مترجمان بیشتر و کسانی که خودشون رو هم نه تنها صاحب نظر در زمینه زبان فارسی بلکه به شدت مش علاقهمند و دلبسته این زبان می‌دونستن صورت گرفت. کسانی که خودشونو خادم فرهنگ ایران و زبان ایران می‌دونستن. در نتیجه چیزایی که تولید کردن البته که به با عشق بسیار شدید و اشکالش این بود که با عشق خیلی شدید انجام میشد چیزهایی بود که به هیچ وجه با موضوع بحث و گفتگو قرار نمی‌گرفت و در نتیجه اون شکلی که اونا دوست داشتن انجام میشد و اون شکلی هم کاملاً غیرعلمی غیرتی و در نهایت مخربی برای زبان بود بخش عمده‌ای از مدرن کر مدرنیزاسیون زبانی ما به آشفتگی انجام میده که از توش جمهوری اسلامی درآمده و از و الانم که ما میخوایم از شر جمهوری اسلامی خلاص بشیم باز هم نمی‌تونیم از این زبان استفاده بکنیم برای اینکه با هم ارتباط برقرار کنیم پس مسئله زبان یک راست برمی‌گرده به قلب زندگی بشر یعنی وقتی که ما میگیم سیاست یعنی هنر همزیستی یعنی چیزی که شما برای آب خوردن هم بهش نیازمندید اگر تنها باشید دیگران نباشن شما از بین خواهید رفت و سیاست تمام سیاست بسته به اینه که آیا شما بلد هستید که از زبان برای ارتباط به کار استفاده کنید یا نه اگر زبان در به جهت ارتباط استفاده نشه تبدیل میشه به دشمن سیاست و ابزار اصلی خشونت پس ما با مسئله مهمی مواجه هستیم یعنی مسئله‌ای که از علاقه شخصی و به اصطلاح یا تفننی کاملاً خارج میشه من امروز این کتاب تاریخ ایران آقای آبرهامیانو که میخوندم در بخش مشروطهیت اشاره میکنه که در این عصر ما شاهد یک انقلاب زبانی هستیم که این انقلاب زبانی برمی‌گرده به دولت یعنی ناگهان یه چیزی به وجود میاد به نام دولت و بروکراسی دولت و یک مجموعه عظیمی از کلمات ساخته میشه یا وارد میشه برای اینکه یک پدیده جدیدی رو که دولت هست در ایران این رو در حقیقت بسازه یعنی وقتی ما میگیم دولت دولت چیزی نیست جز کلمه دولت منتها چون ما نمی‌دونستیم که یعنی درک مفهومی نداشتیم از این اصطلاحات طبیعتاً اونچه که ساختیم یک خانه‌ای بر روی آب بوده ولی ایشون شاید من درست نمی‌فهمم باید در نظر گرفت که تمامی زندگی ما همه زندگی ما دچار تحول عمده شد تحول بنیادی شد به شکلی که هرگز در تاریخ سابقه نداشت این سرعت و این شدت و این عمق و فراگیری و همه این‌ها با زبان صورت گرفت وقتی که آقای خمینی گفت جمهوری اسلامی جمهوری اسلامی کلمه بود چیزی نبود که در خارج وجود داشته باشه اگر کسانی بودن که چیزی به نام جمهوری اسلامی رو تجربه کرده بودن بعید بود ۹۸ مردم برن بهش رأی بدن یعنی جمهوری اسلامی با کلمه ابداع شد همین طور انقلاب مشروطه همین طور حاکمیت قانون و همه این چیزایی که در جامعه انسانی به وجود میاد با کلمه است و در نتیجه هرچه که به بحران و آفت بدل بشه یا زاینده عفونتی مزمن بشه یعنی که شما زبان رو در اونجا به شکل به اصطلاح نادرستی به کار گرفتید و بر خلاف کارکرد اصلیش در نتیجه کار می‌کنه. در غرب ما وقتی ما با مدرنیته مواجه شدیم هرگز متوجه این نشدیم که ما فهمیدیم که در غرب مثلاً فلسفه خیلی مهمه. خب به دلیل اینه که این کسایی که می‌رفتن اونجا ما نباید توقع داشته باشیم از کسانی که ۱۵۰ سال پیش می‌رفتن در غرب حتی تحصیل می‌کردن کتاب می‌خوندن روزنامه می‌خوندن درکی رو بتونن پیدا بکنن که ما امروزه می‌تونیم پیدا بکنیم و البته خیلی براش تلاش نمی‌کنیم توجه داشته باشید که اینا ایرانیایی بودن که اش درسته اشرافی بودن و از به اصطلاح دانش و پرورش سنتی برخوردار بودن و امکانات اینو داشتن که برن غرب بمونن تحصیل کنن مثل کسانی مثل متیخان هدایت و دیگران دیگران اما در نهایت اینا در یک فرهنگی بزرگ شده بودن که مطلقا متفاوت بود و چیزی که متفاوتش می‌کرد این بود که درش مفهوم تفاوت وجود نداشت. در نتیجه اینا وقتی که با غرب مواجه می‌شدن تفاوتو می‌دیدن اما نه به درستی و و نه در حقیقت تفاوت اصلی. و فکر می‌کردن که این تفاوت یک چیزیست که ناشی از عقبموندگی اقتصادیه مشکل مالیه مشکل جغرافیاییه مشکل سیاسیه و فکر می‌کردن چیزیست قابل حل و چون که مسئله رو کاملاً یک مسئله بیرونی مادی و مربوط به یک سری حوادث اتفاقی میدیدن هیچ توجهی نداشتن به اینکه مشکل اصلی که اونا دارن در حوزه زبانه و م اون چیزی رو که مدرنیته می‌نامن یک پدیده زبانیست و شما اگر ندونید زبان چیه اونوقت زبان دانستن هیچ کمکی به شما نمی‌کنه یعنی شما برای اینکه بدونید زبان بتونید زبان رو به درستی به کار ببرید باید علاوه بر اینکه زبان رو بلد بلدید حرف بزنید باید بدونید زبان چیه و در نتیجه در اول حت قبل از اینکه انقلاب مشروطه پیروز بشه شروع شد ترجمه‌هایی از نمایشنامه‌ها یا رمان‌های غربی درست همون چیزایی که در اون زمان اینها فکر میکردن که روی انقلابیون فرانسه تأثیر گذاشته نمی‌دونستن که مولیر کیه ولتر کیه چرا مهمه به چه چیزی ربط داره ولی فقط فهمیده بودن که اینا مهمن و فکر می‌کردن اگه ترجمه بشه این‌ها ها همون تأثیری می‌گذاره در ایران که در اروپا گذاشت. من یه تیکه براتون از ملکمخان می‌خونم. خیلی این نکته‌ای که دیدم خیلی جالبه. میگه که یکی از علمای بسیار مشهور فرانسه که او را پیغمبر علوم دولتی می‌دانند ۱۵ سال عمر خود را صرف تألیف یک جلد کتاب مختصر نمود که در میان ملل فرنگ قرآن علم حقوق محسوب بشود. احتمالاً منظورش روحالقوانین مونتسکیوس. من این کتاب را با دقت تمام خواندم و با اینکه جمیع مضامین آن را کاملاً فهمیدم، اصل کتاب به حدی به نظرم بی‌معنی آمد که هم از خودم و هم از مصنف به کلی معیوس شدم. تعجب می‌کردم که این حکیم مشهور به جهت تحریر این مطالب ساده و بی‌مخز چرا باید ۱۵ سال عمر خود را تلف کرده باشد؟ بعد از ۲ سال وقتی که در مقدمات علم حقوق ف الجمله ربطی به هم رسانیدم کتاب حکیم را دوباره خواندم آنوقت فهمیدم که شهرت حکیم مضبور چقدر به جا می‌بوده و عقل طبیعی بدون امداد علم کسبی چقدر عاجز است و همچنین وقتی که در اوائل تحصیل مباحثات پارلمان انگلیس را تحقیق می‌کردم متحیر بودم که این مسائل مطالب چه ربطی به نظم دولت دارد بعد کمکم معلومم شد که بنیان قدرت انگلیس در همان مطالب بوده که من نمی‌فهمیدم. حالا شما حالت شما امروز از مبتدی علم حقوق هیچ فرقی ندارد و وصف کمال عقل و ذهن به واسطه و با وصف کمال عقل و ذهن به واسطه نداشتن علم نمی‌توانید اصول را درک کنید. خب اینا تعجب می‌کردن که مثلاً فرض کنیدگره آمریکا وقتی که میخواد تأسیس بشه خب وقتی ساختمون کنگره رو ساختن گفتن ما یه ساختمونی بسازیم برای کتابخانه و خب ما میخوایم قانون بگذاریم دیگه کتاب‌های حقوقی که موجود داریم اینا رو در اینجا نیازمند خوندنش هستیم و نیازمند مراجعه بشیم بعد فکر کردم که خب ما میخوایم قانون بذاریم درسته که باید از کتاب‌های حقوقی خودمون و علم حقوق آمریکایی بهرهمند بشیم ولی ولی نباید که منحصر به این باشیم باید بدونیم که در کشورهای دیگه فرهنگ‌های دیگه اون‌ها چه نظام‌های حقوقی دارن بنابراین کتابهای حقوقی رو هم جمع کردن اونجا و بعد به سرعت به این نتیجه رسیدن که علم حقوق چیزی نیست که بتونه بدون ارتباط با علوم دیگه فهمیده بشه و و به درستی در حقیقت به قانونگذاری بی درست بیانجامه در نتیجه کتابخانه کنگره تبدیل شد به بزرگترین کتابخانه جهان که با گرداوری کتاب از هر موضوعی و از هر کشوری و از هر زبانی نشون میده که به اصطلاح یک قانوندان ایدآل کسیست که بتونه ارتباط بین علم حقوق با بقیه شناخت بشری رو بفهمه اساسا در فلسفه جدید یک اصلی هست به نام یونیتی آف ساس یونیتی آف نالج که انسان یک موجود یک پارچهست. من که یه وقتی تخیل می‌کنم که تخیل دپارتمان مستقل نیست تو ذهنم. مثلاً وقتی که میرم خرید می‌کنم با یه ور دیگه ذهنم باشم وقتی که مطالعه می‌کنم راجع به فلسفه من یک موجودم و همون موجود تمامی این عرصه‌ها رو همزمان در حقیقت در فعال می‌کنه. پس هر کاری که من می‌کنم من اگر وقتی فلسفه می‌ورزم شرایط روحی من وضعیت اقتصادی من و حتی آب و هوا در شیوه فکر کردن من تأثیر می‌ذاره ابن خلدون تو مقدمهش میگه که این در آفریقا خودش آفریقایی بود دیگه میگه در آفریقا نمیشه فلسفه داشت به خاطر این تو اون گرمای شدید که کی می‌تونه فکر کنه این کار حالا یا ایرانی‌هاست یا اروپاییهاست یعنی وقتی که ما فکر می‌کنیم یم یا نوشته یک فیلسوفی یا متفکری می‌خونیم باید توجه به خاطر همینی که زندگی نامشو خوندن مهمه دیگه باید توجه کنیم که او یک انسانه ماشین نیست درسته که زبانش ممکنه زبان خیلی ریاضی و فاقد احساس باشه ولی تمام این با احساس و با عواطف و با گوشت و پوست و استخون و عصب‌هاش نوشته شده خب تفاوت بنابراین اگر ما با فرهنگی مثل فرهنگ غرب در چیزهایی مثل دولت در چیزهایی مثل قانون تفاوت داریم پس باید بدونیم که این تفاوت یک تفاوت سیستماتیکه اون چیزی که ایرانی‌ها تا کنون متوجه نشدن یعنی فکر کردن که می‌تونن در برابر غرب در برابر فرهنگ غرب فرهنگ خودشون رو به عنوان فرهنگ بدیل و برتر تبدیل به هویت بکنن ولی با همون فرهنگ غرورآمیز افتخارآمیز و فلان و از تکنیک و توسعه اقتصادی هم بهرمند بشن در نتیجه نتوانستن ارتباط بین ذهنیت اون انسانی که تکنولوژی مدرن رو صنعت مدرن و علم مدرن و فلسفه مدرن و قانون اینا رو همه محصول یک ذهنیته متوجه نشدن که اون ذهنیت است که کانون اون چیزیست که ما مدرنیته می‌نامیم و شما اگر بخواید دست به یعنی اگر سیستماتیک نفهمید اونوقت اون چیزی که مدرنیته می‌نامید در حقیقت یک کاملاً تصور وهمآلودیست و که به جایی نمی‌انجامه که کم می‌بینید که به در عملم اینطور شده. پس برای اون‌ها مدرنیته یا دوران مدرن یک دوران سراسر جدید یک دورانی که گسست قاطع پیدا می‌کنه با دوران قبل نبود بلکه مثل انتقال از دوره زندیه به دوره نادرشاه افشاریه و بعد صفوی چیز قاجاریه بود یعنی یک صرفاً تغییری که در خارج به وجود آمده اما نه چیزی که همه زندگی ما رو بتونه تحت شعا قرار بده روشنفیر سکولار چسبیدن به یک تمدن قبل از اسلام و رو سنتی هم چسبیدن به بعد از اسلام تفاوتشون فقط یه چند هزار ساله وگرنه هر دوشون برای مدرن شدن در حقیقت یک گذشته‌ای ساختن که اون گذشته رو با خودشون یکی می‌دونستن هویت در حالی که اونچه که در غرب رخ داد به نام مدرنیته اولاً یک حادثه‌ای بود کاملاً روحی روحی یعنی تجربه‌ایست که در ذهن و در روح انسان اتفاق بیفته یعنی این موضعیست وضعیتیست موقعیتیست که انسان برای خودش در برابر جهان تعریف می‌کنه و احساس می‌کنه اینکه کپرنیک خورشید مرکزی رو جایگزین زمین مرکزی می‌کنه این به این معناست که انسان پرتاب میشه به میان تاریک یکی و خلع بی‌نهایت در حالی که هزاران هزار سال او خودش رو روی زمین دارای بهترین و کانونی‌ترین جایگاه می‌دونست. تمام آفرینش رو در خدمت خودش می‌دونست و هیچ خللی به موقعیت او وارد نمیشد و ثباتی که او داشت ازلی و تضمینی بود. اما با دیدن آسمان از به اصطلاح پشت تلسکوپ او دید که اون جهانی که پیش از این به او تعلق داشت جهان او بود آسمان او بود زمین او بود الان انقدر بی‌نهایت شده و و عرض طول او اصلاً دست یافتنی نیست که او رو در اون جهان بیگانه می‌کنه این یعنی کهه باعث شد که تردید کنه در همه چیز. کسی که تردید می‌کنه در چشمش که این چشم من نتونست بفهمه که سقفی رو سقف آسمان این نیست بلکه آسمان بسی فراخ‌تر از اون چیزی که من می‌بینم. یعنی که از کجا معلومه که من اصلاً الان خواب نمی‌بینم؟ من الان در حالت جنون نیستم. من الان مالی مالی خولیا ندارم. در از قرن پونزدهم به بعد مخصوصاً مسئله مالی حالا مالیخول مال قرن اتفاقاً همین هجدهمه ولی مسئله جنون مسئله خیلی مهمی میشه کتاب تاریخ جنون پوکو رو ببینید این وسوسه که در انسان به وجود میاد برای اینکه مند من دیوانه باشم و دکارت همین طوره دیگه این این حالت عجیبی که دارن وسواسی که دارن که به شدت علیه توهم‌ها باید شما رو چیز میکنه در حقیق هوشیار کار می‌کنه و وظیفه شما رو فقط مبارزه با توهم می‌دونه به دلیل اینکه هیچ برای خودشون دیگه اعتماد خودشونو به خودشون از دست میدن اسپینوزا توی رساله اصلاح قوه فاهمه میگه که توهم یعنی تاریکی شما وقتی که توهم دارین یعنی در تاریکی هستین و این تاریکی به شما اجازه نمیده که توهم بر توهم می‌افزاید متوجه بشید در نتیجه شما می‌تونید مدام توهم‌هاتونو اضافه کنید ولی چون این افزودن تاریکی بر تاریکیست شما این کارو کاملاً در ناخودآگاهتون انجام میدید اما زمانی که شما ایده‌های روشن دارید ایده‌هایی که متمایزن اونوقت می‌تونید بفهمید که این ایده با ایده دیگه چه فرق می‌کنه و در نتیجه شما می‌تونید آگاهانه فکر بکنید و مطمئن باشید از فکرتون ولی اون شکی که دکارت کرد و برای ازثر بی‌اعتمادیش به تمامی قوای ادراک آدمی همه عقاعد خودش رو نیازمند آزمودن دوباره دید اون شک دیگه هرگز در برای انسان مدرن از بین نمیره انسان در شک در حقیقت با تردید در خودش هست که می‌تونه از شر خطا از شر محدودیت خودش رهایی پیدا بکنه یعنی من زمانی می‌تونم از خطر خطاهای خودم مسون بمونم که خطای خودمو ببینم خودم خطاکار بدونم بنابراین فالبریزم یا خطاکاردانی خود یک اصل شناختیست یعنی من از اول باید بدونم که من خطا می‌بینم پس اگر من چیزی رو تصور می‌کنم که الان نمی‌تونم خطاشو بفهمم و توضیح بدم این به این معنا نیست که خطا نیست به این معنا به این معناست که من نیاز دارم که بیشتر اینو بیازمایم یا با دیگران به اصطلاح این تصورمو در میان بگذارم تا اون‌ها به من خطاشو نشون بدن و در حقیقت فرایند ارتباط جمعی و دیالوژیکال دیالوژیکال یعنی که شما مدام با کسی که با شما متفاوت فکر می‌کنه یعنی استقلال فکری داره ما در علم وقتی از جامعه عالمان صحبت می‌کنیم یعنی کسانی که به روش تعهد دارن اما در اندیشه‌های خودشون برای خودشون استقلال قائلن ولی برای اینکه درستی اندیشه‌های خودشون رو بسنج به همون روشی پناه می‌برن که دیگران البته خود روشم می‌تونه شما می‌تونید راجع بهش بازنگری بکنید پس شما در دموکراسی هم همین طوره در دموکراسی هم من و شما د تا انتخاب متفاوت داریم ولی در عمل برای اینکه بدونیم کدوم انتخاب می‌تونه شایستهست یا مشروعیت اجرا داره پناه میبریم به همون سازو کارهایی که دیگر آدم‌هایی با عقاعد مخالف من میبرن یعنی من و شما در یک انتخابات در یک فراآیند شرکت میکنیم ولی به دو نفر رأی میدیم به دو حزب رأی میدیم دقیقا این یک پترن یا یک الگوی ثابت هست که چه در علم چه در فلسفه چه در هنر چه در تاریخ چه در سیاست و جامعه یکسان عمل می‌کنه انسان موجودیست که به چی هرگز به خودش اعتماد نداره که بتونه چیزی رو به عنوان حقیقت یا واقعیت حتی درک بکنه و تنها می‌تونه فرض کنه که چنین چیزی هست اگر بتونه کامن سنس داشته باشه یعنی در ارتباط مدامی با دیگران باشه و این ارتباط او رو مطمئن کنه که الان که ش آسمون رو تاریک می‌بینه اون هم آسمونو تاریک می‌بینه و می‌تونه بگه شبه ولی خب ما در عصر جدید باز ما از یک سری بیماری‌هایی حرف می‌زنیم مثل جنون جمعی، مثل هیستوری جمعی که به انتخاب‌ها یا به اعمالی منتهی میشه که ویرانگرن بدون اینکه اون جامعه متوجه بشه. یعنی باز حتی ما مدام در معرض این هستیم که حتی در صورت جمعی خودمون به در خطای خودمون به کاملاکت بیفتیم. خب برای انسان غربی اونچه که به نام مدرنیته می‌نامیم ادامه یک تاریخ بلندیست که اون اون رو میشه تا حتی ما قبل یونان باستان هم ردیابی کرد این در مورد ما هم صادقه یعنی ما هم اونچه که الان درش هستیم هیچ کدوم از مشکلات معاصر ما معاصر نیستن یعنی ریشه دارن در ساختارهای فرهنگی در ساختارهای فکری در نوع نظام اقتصادی تبادل و داد وستد عاطفی مادی نمادین و غیر از اون بنابراین انسان‌ها اون جامعه که درش متولد میشن باید یک جامعه بسیار پیچیده‌ای ببینن که امکان نداره که در یک مدت زمان کوتاه و با اراده و آگاهی آدم‌های خاص درست شده باشه مثل زبان شما زبان رو کی اختراع کرد یک بحث در دوران قدیم این بود که زبانو کی آفرید خب باید یک آفرینندهش برای زبان قابل تصور بود ولی ما الان می‌دونیم که زبان آفریننده نداره. زبان ابدا ما نمی‌تونیم منشأش و آغازش رو تعیین بکنیم به خاطر اینکه اساساً که زبان یک امر اجتماعیست. اونچه که اجتماعیست که نمی‌تونه به دست یک فرد به وجود بیاد. یونانی‌ها یک شکل دیگری از زندگی داشتن که اون شکل دیگری از زندگی تماماً مبتنی بود بر درک دیگرشون از زبان و خودآگاهی زبانی یعنی این لینگویستیک اورنس در انسان غربی سابقهش میره به یونان باستان و با این در حقیقت غفلت یا این بیحسی یا یا ناخودآگاهی از زبان اون هم میره به همون ریشه‌های تاریخی گذشته پس مسئله خیلی مهمه پس اگر شما بخواید بهش آگاه بشید و و جدیش بگیرید شما با چالش‌های بسیار مهمی مواجه هستید در برای انسان غربی چیزی وجود داره به نام سیاست که برای ما اون معنا رو نمیده اصلاً سیاست یعنی اینکه انسان‌ها ها شکل زندگی جمعیشون رو نه بر اساس پیوندهای طبیعی و از پیش تعیین شده و ناخودآگاه بلکه مثل در به اصطلاح در از همخونی و همنژادی و همکشی و هم‌زبانی و این‌ها بلکه بر اساس اونچه که آگاهانه بر اون توافق می‌کنن و بر اساس او ی نهادهای های به اصطلاح سیاسی می‌سازن و در قالب اون نهادها عمل می‌کنن. یعنی انسان یونانی به این دلیل توانست خودش رو انسان آزاد درک بکنه که دید اگر بخواد انسان اگر بخواد طبیعت رو طبیعی ندونه یعنی بگه من چه لزومی داره که بر اساس اینکه صرفاً در یک جا به دنیا اومدم من با شما یه جامعه تشکیل بدم؟ نه من بر اساس اینکه شما به چه چیزی به چه اصولی باور دارید آیا به عدالت باور دارید آیا به حقیقت باور دارید آیا به فضیلت باور دارید و بعد من با شما صحبت بکنم و درباره همه این‌ها به یک درک مشترک برسم من بر اساس این می‌تونم با شما قرارداد اجتماعی ببندم که طبق اون قرارداد اجتماعی ما فارغ از اینکه هرگونه اشتراک طبیعی داشته باشیم با همدیگه میشیم پی اعضای یک جامعه واحد و این میشه در حقیقت سیاست ورزی وقتی که ارسطو میگه انسان موجودیست سیاسی جانور سیاسی جای دیگه هم میگه انسان جانوریست که لوگوس داره یعنی عقل و زبان داره به این معناست که انسان برای اینکه جامعه سیاسی بسازه این جامعه سیاسی جز با عقل و زبان انسانی ساخته نمیشه پس رتوریک یعنی زبان میشه اساس زندگی انسان نه فقط زندگی فردیش بلکه زندگی جمعیش اون چیزی که ما میگیم جامعه یعنی اون پدیده‌ای که تار و پودش با زبان بافته شده و این زبان اگر خلل پیدا بکنه فرو ریزن قالب‌ها یعنی جامعه وجود نداره صرف اینکه من و شما در یه جا سرزمینی به دنیا اومدیم و زبان مشترکی داریم و یک جا زندگی می‌کنیم ما رو اعضای یک جامعه نمی‌کنه پس رتوریک میشه اساس سیاست سیاست اصلاً با زبان ممکنه بدون زبان ممکن نیست یعنی سیاست زمانیست که من به جای اینکه منافع خودم یا اراده خودم رو از طریق با خشونت اعمال بکنم به جای خشونت زبانی به کار می‌برم که پرسویسیوه یعنی قانع کننده است پس من ب باید یاد بگیرم که زبان رو چگونه به کار ببرم بنابراین بخش عمده آموزش در یونان ان باستان اون چیزی که پایدیا می‌گفتن آموزش رتوریک و رتوریک جایگاه بسیار مهمی داره و بسیار برای من جالب بود وقتی دیدم که مونتین خب می‌دونید که برای ما اینجوری نیست برای ما به دلیل اینکه ما در یک خطه‌ای از جهان زندگی می‌کنیم که یک نفر همواره نماینده خدا بوده سایه خدا بوده فره ۱دی داشته و حکم او بر همه انسان‌ها جاری بوده بنابراین نیازی به زبان نبوده که ارتباط برقرار کنین. زبان یا فرمان میده یا فتوا میده. یعنی یا حکم خدا رو میگه یا حکم سلطان رو میگه یا اصلاً مثل پدری که با ابوهت وارد خونه میشه اصلاً نیازی به حرف زدن نداره. همون ابوهتش باعث میشه که آدم‌ها در برابرش بچه‌ها در برابرش کاملاً مرعوب بشن. پس زبان هیچ‌گاه برای اینکه پیوند انسانی و برابر با بین انسان‌ها برقرار کنه به کار نرفته. شما این رو در تمام میراث ادبیات فارسی و زبان عرفان زبان همه همه جا یک جوره یعنی همون طور ما در در تاریخ در از فلسفه سخن گفتیم ابن سینا همونجوری حرف زده که آقای جنتی یعنی با یقین کامل به اینکه اونچه که میگه حقیقته و هر کس که این حقیقتو قبول نکنه خودش رو به گمراهی و نابودی کشونده و فیلسوفان به چیزی به نام فلسفه باور ندارن. فقط فلسفه خودشونو فلسفه می‌دونن. فلسفه دیگرانو کاملاً میگن تفلسف یا شبه فلسفه. یعنی شیخ اشراق ابن سینا رو فیلسوف نمی‌دونه یا ملا صدرا شیخ اشراقو فیلسوف نمی‌دونه. به این دلیله که ما نمی‌تونیم تاریخ فلسفه بنویسیم. چون چیزی به نام فلسفه برا ما نداره. اساساً فلسفه اسلامی یا فلسفه ایرانی تعبیر غربیاست. ما چیزی نداشتیم ما میگفتیم حرف می‌زدیم از فیلسوفان از فیلسوف خاصی حرف می‌زدیم بسیار خب این و مونتین که در قرن پونزدهمه توی دستارهاش یه جا میگه که خیلی مسلمون‌ها اون موقع خب میگن ترکها جاهایی هم میگن محمدن یعنی کسایی که مسلمونن میگه مسلمون‌ها چیزی از رتوریک نمی‌دونن و بچه‌های خودشون رو از آموختن رتوریک باز می‌دارن خب این کاملاً درسته دیگه یعنی ما در فرهنگ ما که یک فرهنگ شفاهی هست گرچه مدیوم خطابه یا مدیوم در حقیقت سخن گفتن شفاهی مدیوم اصلیست اما همین هم کاملاً به اصطلاح چی میگن امپرووایز میکنن یعنی بر اساس تجربه و مهارت غریضی و شخصیست چیزی نیست که قواعد مشخصی داشته باشه وقتی که فروغی در سال ۱۳۱۶ کتاب آیین سخنوری رو می‌نویسه خیلی جالبه میگه من به خاطر اینکه الان به دلیل حالا چیزایی که الان توضیحش وقت مای در وقت ما نمی‌گنجه تصمیم گرفتم که یه کتابی بنویسم درباره سخنری ولی متأسفانه در فرهنگ ما منابعی در این زمینه وجود نداره در نتیجه هرچی که می‌خواد بگه از یونانی‌ها میارن چرا فروغی نمی‌دونه چرا میگه که آره ما کتاب داشتیم کتابمون از بین رفته این یه کلیشه یه فرض توهم خرافه ایرانی که می‌تونن با همه چیزو باهاش توجیه کنن نه دلیل واقعیش اینه که فرهنگ ما فرهنگ شفاهی بوده یعنی چی؟ یعنی فرهنگی که کلام برای کلام برای اینکه مؤثر باشه به اون گوینده اهمیت داشته کلام یعنی این سخن زمانی سخن مقدسه که گویندهش رو شما مقدس بدونید اگر این گویندهش رو شما اعتبار برش قائل نباشید اون حرف میشه حرف شیطان اگر انگشت سلیمان نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی این انگشته رو اگر دست سلیمان باشه معجزه می‌کنه اگر دست سلیمان ما نباشه یعنی دیو بردتش پس اعتبار کلام به قواعدی نیست که بر طبق اون قواعد مستقلاً معنا بده بلکه اعتبار کلام به گویندهشه ولو اینکه معنا نده بخش عظیمی از سخنی که ما امروزه به نام متون دینی یا متون به اصطلاح ادبی ازش یاد می‌کنیم این‌ها اساساً برای معنا دادن بیان نشدن و برای معنا خوانده نشدن و معنا مسئله‌ای نبوده که آدم‌ها راج بهش اولویتی بدن دربارش حرف بزنن بپرسن نه شما مسهور جادوی اون کسی که به پیغمبر ایمان میاره به خاطر کتابش که نیست که به خاطر شخص پیغمبره به خاطر همین پیغمبر قبل از اینکه به قرآن بیاد با میگه من پیغمبرم بهش ایمان میارن پس این انسان‌ها هستن که به سخن بر سخن اتوریته دارن به دلیل اینکه دارای یک اتوریته فراانسانی یعنی خدایی خب این دیگه شما رو نیازمند قواعد نمی‌کنه چون او که به از سوی خداوند داره این سخن رو میگه او داره او سخن او قاعده است به همین دلیل علمی که به نام بلاغت در فرهنگ ما به وجود آمد علمی بود که فقط و فقط در پی اثبات معجزه بودن قرآن به وجود آمد و بعد دیگه هیچ به هیچ دردی نخورد در هیچ چیزی تأثیر نداشت اما در فرهنگ غربی بلاغت یعنی سخنوری در کنار پوئتیک یعنی شعر که حالا اینا همه معنای خودشو داره دیگه ربطی نداره به سخن و شعر در بین ما یعنی شی یا آموختن شیوه‌های سخن گفتن شیوه‌های بیان و دانستن اینکه هر کدوم از این شیوه‌ها برای یک اقراض خاصی مفید هست. مثلاً ارسطو در خطابش میگه اگر تو میخوای بری در دادگاه حرف بزنی باید اینجور حرف بزنی. تو اگر می‌خوایم با مردم عادی حرف بزنی باید اینجور حرف بزنی. تو اگر می‌خوای نمایشنامه بنویسی اینجور باید حرف بزنی. اینکه انسان اون موقعیت رو با یک زبان خاصی می‌آفرینه. شما ترزیو چهجوری خلق می‌کنید؟ با زبانی که تراژیکه. با زبانی که در حقیقت نه فقط پیامی رو می‌رسونه بلکه خودش پرفورمنسه. بنابراین از ابتدا کسی فلسفه با میدون اینم که تکرارش بارها تکرار کردم که یونانی‌ها ویژگیشون در بین ملل دنیا اینه که اونها برای اولین بار برای زبان گرامر و برای اندیشه منطق ابداع کردن یعنی فرهنگی یونانی یک فرهنگیست اساساً متفاوته با فرهنگ ما به دلیل اینکه مبتنی بر زبان نوشتاره. فلسفه با نوشته‌های افلاطون بنیان گذاشته میشه و افلاطون کسیست که بنیانگذار فلسفه سیاسی به شمار میاد. وقتی که ما میگیم حکومت قانون یعنی حکومت گرامر تمام فرهنگ غربی تمدن غربی منطق گرامر داره و او در افلاطون با نوشتن هست که فلسفه می‌ورزه. چرا؟ به دلیل اینکه نوشتن یا نصر یا در حقیقت نوشتاری که تحت قواعد گرامریست نوشتاریست که شما می‌توانید درش ناسازگاری یا عدم ناسازگاری بخش‌های مختلف رو به راحتی ببینید. می‌تونید بفهمید که در صفحه د یه چیزی گفته، در صفحه ۱۰ یه چیز دیگه گفته. بنابراین شما می‌تونید سیستماتیک بیاندیشید و از بروز هرگونه تناقض در این سیستم جلوگیری کنید. بتونید تشخیص بدید و این یعنی که شما دارید منطقی فکر می‌کنید یعنی به شکلی فکر می‌کنید که می‌تونید هم دیگران می‌تونن طبق اون قواعد بفهمن هم دیگران می‌تونن طبق اون قواعد نقد نقد کنن حتی خودتون می‌تونید خطاشو بر اساس همون قواعد بفهمید به همین دلیله که افلاطون و هیچ کدوم از آثاری که در یونان باستان خلق شد هیچ کدام حالت به چشم متون گونه مذهبی یا مقدس دیده نشد. هرگز در اون اون‌ها خدایان داشتن، الهیات داشتن، اساطیر داشتن و از اون‌ها هم حرف زدن ولی هیچ‌گاه نوشتار مقدس نشد بهخاطر اینکه تمامی این نوشتار برای این بود که بین انسان‌ها ارتباط برقرار کنه و چون می‌خواست این ارتباط ارتباطی باشه که درش داوری یا قضاوت به صورت عادلانه ممکن بشه، ناگذیر فواعدی رو بنیان گذاشت که قضاوت رو ممکن. یعنی قضاوت به معنای حقیقی کلمه. یعنی وقتی که شما بر اساس قانون قضاوت می‌کنید یعنی هر کس دیگه جای من باشه بر اساس این قانون این قضاوت باید بکنه. به این دلیل بود که در یونان چیزی به نام دادگاه به وجود آمد. چیزی به نام قاضی به وجود آمد. چیزی به نام وکیل مدافع به وجود آمد. تفکر غربی اساساً تفکر حقوقیه. خب پس این ارتباطی که بین زبان و حالا زبان که میگیم یعنی این شامل ترژدی‌ها کمدی‌ها و شعرها تاریخ نویسی که در یونان بوده فلسفه تمام این‌ها ارتباط داره به زندگی جمعی فلسفه یونان فلسفه‌ایست برای زیستن برای اینکه سبک زندگی فضیلتمندانه رو برای همه ممکن بکنه این با این فلسفه دانشگاهی امروز که تبدیل شده به شغل کاملاً فرق می‌کنه فلسفه حقیقی اون فلسفه که فیلسوفان بزرگ رو به اصطلاح اونها ورزیدن و اونها تونستن فیلسوف بزرگ بشن فلسفه‌ایست که برای زیستن و برای آموختن فضیلت و برای انسانی زیستن و مدام خودت رو حاکم بر خودت دونستن. یعنی در عین اینکه اجازه نمیدی هیچکس دیگه بر تو حکومت کنه از تبعیت و از اطاعت هر انسانی هر قدرتی بیرون از خودت و از پیروی حتی تقلید و عادت هم باید پرهیز کنی که اونوقت خودت می‌مونی و خودت یعنی تو خطا می‌کنی و هیچ‌کس دیگری جز خودت نیست که اون خطا رو قضاوت کنه. در نتیجه به قول کانت تو کسی هستی که می‌تونی نقد عقل کنی. نقد عقل یعنی چی؟ یعنی من نق عقلمو هر روز می‌برم در محکمه عقل هم در جایگاه قاضی می‌شم هم در جایگاه متهم یعنی تبدیل میشم به د تا آدم و بر اساس اون قواعدی که آموختم در به اصطلاح فلسفه که قواعد اندیشیدن هست من مدام خودم رو می‌سنجم می‌آزمایم و از اینکه خطا و خلل در من تبدیل بشه به آدم به طبیعت ثانوی جلوگیر از اینکه تبدیل بشم به آدمی که صدای وجدانشو نمی‌شنوه و کاملاً هیولایی عمل می‌کنه جلوگیری کنم به خاطر همین سقرات گفت خودت را بشناس لاف وگ زندگی که نیازمونده باشه ارزش زندگی نداره تا بنابراین تاریخ غرب تاریخ زبانه و این زبان زبانیست که مدام به خودش آگاهه یعنی نه تنها این زبان داره به برای همه چیز به عنوان ابزار اصلی به کار برده میشه که اندیشیدن درباره زبان سخن گفتن درباره زبان نقد کردن زبان و در حقیقت خلاقیت زبانی خودش موضوع زبان سخن گفتن و گفتگوست به همین دلیل که در یونان چیزی به نام متون ادبی خلق میشه و همزمان در نقد ادبی هم با او متولد میشه. یعنی نقد ادبی با ادبیات ادبیات کلاسیک در یونان هم همزادن. چرا؟ به خاطر اینکه اون چیزی که هومر نوشته یا اون چیزی که نمایشنامه نویسان یونانی می‌نویسن سخن خدا که نیست. سخن اونچه که می‌نویسن برای این هست که در در تربیت سیاسی جامعه مؤثر باشه. یعنی تراژدی‌ها مخصوصاً فرمی از نمایش هستند که مهم‌ترین هنر سیاسی جامعه یونانن و تاریخ اروپا. تئتر مهم‌ترین به اصطلاح هنر سیاسیست. طبیعتاً چنین چیزی مدام می‌تونه در معرض نقد ادبی قرار بگیره و نقد ادبی برخلاف اونچه که ما داشتیم و داریم به هیچ وجه ذوقی و شخصی و دلبخواهی نیست. بلکه درست مثل فلسفه از قواعدی پیروی می‌کنه که غیرشخصین و اون قواعد هم کاملاً گشوده به روی گفتگو و بحث و اصلاح. ما وقتی که می‌رسیم به عصر رونسانس عصر رونسانس تمام اون چیزی که رونسانس رو رونسانس میکنیم تغییر به اصطلاح رویکردیست که انسان به زبان داره یعنی وقتی که در دوران اسکولاستیک یا در حوزه‌های علمی دانشگاه قرن وسطی می‌خواستن کتابی بنویسن اون کتاب زمانی کتاب رسمی تلقی میشد و به اصطلاح بدنه دان از جزئی از بدنه دانش قرار می‌گرفت که از قواعد زبانی و کلامی پیروی کنه که قبلاً تعیین شده یعنی شما اگر تاریخ قرون وسط رو بخونید و و تاریخ علمو بخونید در اونجا میبینید که انواع نوشتاری مثلاً این تریتیزه این مثلاً کتابه این حتی دارتالمعارف و چیزای دیگهست و قالب وب‌هایی که شما نمی‌تونید دست بهشون بزنید و زبان رسمی هم زبان رسمی علمم لاتینه راجع به لاتین و یونانی هم ما ایرانیا ما که میگم یعنی علمای بزرگمون خیلی توهم دارن و با اون توهمات یک بلایی زبان فارسی درآوردن فکر کردن که نسبت ما با زبان پهلوی عین نسبت اونا با لاتین و یونانیست اینطور نیست زبان یونانی زبان رسمی در اون جامعهست یعنی زبانیست که برای چه مراسلات دولتی و چه برای علم از اون زبان استفاده میشه ولی این زبان هرگز مثل زبان عربی زبان‌های محلی رو از بین نمیبره یعنی با وجود اینکه زبان اروپایی قرون وسطی لاتین هست ولی در کنار او ما فلتر مردمی داریم ما داستان‌های های مردمی داریم ما قص یه فرهنگی داریم که با زبان خودش داره زندگی می‌کنه مردم عادی در نتیجه این‌ها می‌تونن اروپا می‌تونه با وجود تعدد زبانی و تعدد قومی به یک زبان بیاندیشه و به یک زبان بتونه جهان مشترکی بسازه و این زبان لاتین در همزمان با زبان یونانی آموخته میشه و در نتیجه این زبان لاتین بر اساس منطق زبان یونانی گسترش پیدا می‌کنه و پرورش پیدا می‌کنه و و در نتیجه شما می‌تونی فرانسوی باشی ولی از طریق زبان یونانی به یونان باستان متصل بشی یعنی دارای خواستگاه مشترک فرهنگی و و معنوی و در عین حال تمایز خودتم مشخصه آمبرتوکو میگه که زبان اروپا زبان ترجمهست یعنی اروپایی‌ها اساساً مالتیلینگواله یعنی چند زبانهن فرهنگیست که شما از بچه که میره مدرسه همزمان لاتین و یونانی و ارتباط این با زبان خودش و زبان دیگه رو می‌دونه و و اساساً می‌دونه که چهجوری زبان دیگه بیاموزه و زبان دیگه رو معنیش براش فرق می‌کنه تا اون چیزی که ما تصور می‌کنیم در ق در دوره رونسانس و دوره‌ایست که تمام اون قالب‌هایی که از پیش تعیین شده و همش قال ارسطو و قال افلاطون و این‌ها می‌تونست هرگونه مقاومت در برابرشو بشکنه درش تردید میشه اگر این به اصطلاح بزرگان اهل تمیز اگر تا حالا درست می‌گفتن اگر وقتی که ما هزاران سال بر اساس هیئت وطلمیوسی فکر می‌کردیم این جهان مثل یک پیازی می‌مونه که پوسته‌های های بر همش آسمان‌های هفتگانهشو می‌سازه و الان همه اینا برای باد رفته ما چرا باید به اینا گوش کنیم چرا به اینا باید ما در چیزای دیگه به اینا اعتماد کنیم از جمله در شیوه حکومت داریم لبوسی که رفیق صمیمی‌ترین رفیق مونتین هست و یک جوانیست که در ۲۱ یکی دو سالگی یک رساله کوچکی می‌نویسه به نام اطاعت اختیاری و اونجا این کاملاً یعنی شما می‌تونید بفهمید که دو دو قرن دو سه قرن بعد انقلاب فرانسه از کجاش شروع میشه میگه که تا الان من فکر بچه دو سه سال ۲۲ سه سالهست دیگه و ولی از خ یه خانواده فرهیخته میگه من تا حالا فکر می‌کردم چطور یک نفر قادر هست که هزاران نفر رو به فرمانبرداری خودش واداره چهجور ممکنه چطور میشه ده‌ها هزار نفر از یک نفر اطاعت کنن این چه نیرو رویست در او که وا می دیگران رو وا می‌داره که حتی بدون اون که کسی بر گرده‌های اون‌ها تازیانه بزنه کمر پیشن خم کنن. خب بعد به سرعت حالا جوابای مختلف میده ولی در نهایت میگه که این‌ها به هیچ وجه مجبور به این این فرد این خودکامه هرگز توانایی این رو نداره که این‌ها رو به فرمانبری خودش واداره. این اون‌ها هستن که انتخاب می‌کنن که او رو از او اطاعت کنن. یعنی چی؟ یعنی این اربابان نیستن که نوکرانی رو به خدمت خودشون می‌گیرن. این نوکران هستن که نیازمند اربابن و در حقیقت اون‌ها اربابشون رو انتخاب می‌کنن. یعنی چی؟ یعنی که شو تو اون چیزی که کانت گفت جرأت اندیشیدن با عقل خودت رو داشته باش و دکارت گفت همه ما در عقل سلیم با هم مشترکیم و همه ما باید عمارت اندیشه‌هامون رو ویران کنیم و از نو بسازیم یعنی ایده برابری یعنی ایده که فقط تقنیته اگالیته لیبرته که شد سه شعار اصلی انقلاب فرانسه زمانی که دیگه آدمای عادی دیدن که هیچ دلیلی نداره که اون‌ها در موقعیت بسیار فروتر تری از پادشاهان یا از فئدال‌ها یا از روحانیت قرار بگیرن همه یکسانن و ایده اصلی انقلاب عده برابری در در فرانسه و تکفویل مفصل اینو توضیح میده خب این تردید موجب شد که در دوره رونسانس اساساً مفهوم علم درش تردید بشه کی گفته که این فقط علم فقط اینه و به این دلیل بود که اندی اندیشیدن اکسپریمنتال یعنی اندیشیدنی که تا حالا یعنی در حقیقت شما نمیدونم اکسپریمنتال نمیدونم چی میگن اکسپریمنتال یعنی که شما یه فکری رو مثل اینکه مثل یه نفر که نقاشی میخواد بکنه هی اتزنه بازی میکنه بعد یهو یه فکری میاد تو ذهنش اگر این فیلم سینما به اصطلاح سینمایی که از روی زندگی جکسون پلاک ساختن ببینید همون ایده رنگ‌ها که با فاصله میفته روی بوم خیلی کاملاً داشت بازی میکرد و همین طوری خیلی بیهوا داشت رنگا رو میریخت ناگهان این ایده در ذهنش روسخ کرد در حقیقت فلسفیدن اکسپریمنتال یعنی فلسفگی که از قواعد پیشینی پیروی نمی‌کنه بلکه به راهی میره که به قول رابرت فارس راه جاده‌های نرفتهست راه‌های نرفتهست و و اینها روکتیستم می‌گفتن.کتیستها کسایی بودن که برای اینکه به چیزی توجه کنن، چیزی رو بخونن، کتابی رو به اصطلاح به دست بگیرن یا به سمت و سوی سفر کنن، آدمایی بودن که متابق اگه چیزی توجهشونو جلب می‌کردن می‌رفتن ولو اینکه کسی تا حالا این کارو نکرده باشه. در نتیجه رونسانس دورانیست که نظام ارزش‌های به اصطلاح فرهنگی فرو می‌ریزه و کسی مثل مونتین وقتی که میگه من می‌خوام از خودم بنویسم یعنی که من از خودم می‌نویسم هر جور که دلم خواست می‌نویسم هر بدی که دارم می‌نویسم اول کتابم با خواننده خداحافظی می‌کنه که اگر دلت نمی‌خواد نخوند بدون که اینجا من می‌خوام از خودم بنویسم هر جورم هیچ قید ترتیب و آدابی هم ندارم و این موجب میشه که انسان مدرن با شیوه سخن گفتن و در حقیقت از طریق یک فرم زبانی خودش رو ابداع بکنه انسان مدرن با نوشتن مدرن ابداع میشه یعنی با جستار اسی یا وقتی که شکسپیر در حملت که مهم‌ترین نمایشنامه تراژدی شکسپیر هست آغاز این نمایش شبه درست ساعت ۱۲ شبه و اونچه که این سربازان که در حقیقت نگهبانان این‌هایی که باید در کمال امنیت باشن و حافظ امنیت باشن مشوشن پریشانن چرا چون یک شبه دیدن و اون شبه اون‌ها رو مضطرب می‌کنه اونها رو سرگردان می‌کنه و بعد حملت اونجایی که میگه بودن یا نبودن مسئله این است یعنی جهانی که درش زندگی می‌کردیم چنان از بیخبون واژگون شده که من در بودن خودم همدیگه ترجید دارم یعنی این به اصطلاح انقلابی که با مدرنیته به وجود میاد یک گسستی در تاریخ بشر و آگاهی بشر به وجود میاره که هرگز در پیش پیش از اون وجود نداشته به همین دلیل که این تمدن مدرن تمدن کاملاً استثناییه یعنی با تمام اونچه که پیش از اون بود ما وداع می‌کنیم. چرا؟ در وحله اول به دلیل اینکه ما با گسست از عادت‌های فکری و عادت‌های زندگی درکمون وقتی که برای خودمون فکر می‌کنیم و برای خودمون عمل می‌کنیم درکمون از زمان تغییر می‌کنه. میشه در یک زمان دیگری شما زندگی می‌کنید و تجربه زمانی متفاوت یعنی جهان متفاوتی رو برا شما می‌سازه و زمینه این مهیا میشه مجموع به اصطلاح چیزها اتفاقاتی که میفته تا قرن هجدهم قرن هجدهم قرنیست که انسان اروپایی توانسته درک کاملاً یونیورسال یعنی جهانی از انسان پیدا بکنه. چرا؟ به خاطر اینکه تا قرن تا قرن هدهم و هجدهم اگر شما می‌خواستی راجع به فرهنگای دیگه چیزی بدونی معمولاً اون چیز راجع به عقاید مذهبیشون بود یا از منظر عقاعد مذهبیشون بود. میشد یه بخشی از الهیات یعنی باید از منظر کلیسا می‌دیدی مردمان دیگه رو در نتیجه مردمان دیگه رو از انسانیت کمتری برخوردار می‌دیدی یا حالا مورد منتن که از کنیبالا حرف می‌زنه و آدمخوارا ولی کسانی که روشن کسانی که به اصطلاح پیشروان یا نمایندگان جنبش روشنگری بودن خود ولترا دیگران این‌ها کسانی هستن که چارچوب کلیسا رو می‌شکنن و برای فهم ملت‌های دیگه، اقوام دیگه و حتی تاریخ گذشته کاملاً از قواعد جدیدی که خودشون می‌گذارن پیروی می‌کنن. دیگه کاری ندارن به کلیسا و این یعنی که ترجمه و سفر د تا عنصر بسیار مهمی هستند که درهای ذهن اروپایی رو به روی سراسر جهان باز می‌کنن و و به اون‌ها امکان میدن که به چیزی به نام انسان یونیورسال یا یه درک جهانی از انسان دست پیدا بکنه. قرن هجدهم قرنیست که فوران ترجمه است فوران سفره فوران میل به شناخت هر چیزی که آشناانیست غریبه است و در حقیقت با این روش فهمی فهم متفاوتی از خود پیدا کردن اروپاییا وقتی که ملت‌های دیگه رو می‌شناسن سفر می‌کنن اونوقت ابعاد واقعی کره زمین رو به دست میارن نقشه جغرافیا رو چنان که هست می‌کشن اونوقت خودشون می‌فهمن در کدام نقطه این کره زمینی قرار دارن خب می‌دونید که ولتر دیگه صحبت کردن از اسلام و صحبت کردن از ایرانی‌ها و مونتسکیو نامه‌های ایرانی داره نمیدونم روسو راجع به ایرانیا حرف می‌زنه ولتر راجع به ایرانیا حرف می‌زنه در قرن هجدهم گته از حافظ حرف می‌زنه و و متون متون ما ت متون فارسی ترجمه میشه و متون دیگه به شکلی که هگل مولوی رو خونده نظامی رو خونده سعدی رو خونده و در درسهایی که در مورد زیباشناسی داره مفصل راجع به اینا حرف می‌زنه و نیچه کتاب مهمش اسمش هست چرا این گفت زرتشت و کانت زمانی که اواخر عمرش ظاهراً علاقهمند شده بوده به چیز به زرتشت و تصمیم گرفته بوده که درس بده ولی دیگه وضعیت جسمیش یاری نمی‌کنه و شناخت فرهنگای دیگه انقدر مسئله مهمی میشه که سنت‌هایی مثل شرقشناسی نمی‌دونم چینشناسی اسلامشناسی و چیزای دیگه که به اختصاص داره حتی به زها و فرهنگ‌هایی که دیگه وجود ندارن زبان‌هایی که مردن اون بخشی از تاریخ بشر که انسانی دیگه نماینده زندگیش نمی‌کنه بلکه فقط از رد پای او بر روی این کره زمین و با خلق یک دستگاهی که بتونه رمزگشایی کنه تو قادر هستی اونو بفهمی وقتی که اروپاییا زبان پهلوی ما رو به اصطلاح کشف کردن اونها که از یک آدمی که پهلوی می‌دونه که یاد نگرفتن که اونها چون به اصطلاح به نظم منطقی خاصی داشتن که به اونها اجازه میداد گرامر ابداع بکنن. اون‌ها در برابر هر امر ناشناخته‌ای قادر بودن یک سیستم نشانه‌ای رو ابداع بکنن. علمم همینه دیگه. علم که شما کشف نمی‌کنی چیزی رو. هر چیزی که میگی چیز جدیده یعنی تو ذهنته. یعنی تو یک قالبی رو برای فهم دنیا جهان حتی برای فهم طبیعت بیجان در ذهنت خلق می‌کنی که یه چیزایی برات معنادار میشه. اون‌ها می‌تونن چیزی رو در درک بکنن که حتی کسانی که در اون فرهنگ‌ها هستن از جمله ما قادر به درکش نیستیم به خاطر اینکه ما از اون با فرهنگ شفاهی کاملاً جدا شدیم از اون‌ها زمانی که ما صحبت می‌کنیم از به اصطلاح فردوسی و نمیدونم بوعلی و فلان اینا اینا داریم حرف می‌زنیم اگرم همین حرفشم می‌زنیم صدقه سر همون سنت شرقشناسی و کارای اوناست وگرنه ما نه قادر بودیم و نه قادر هستیم هنوزم که خودمون بفهمیم که اینا کین چین و چه نسبتی بین ما و اونا هست در نتیجه یک تصویری رو که غربیا به ما میدن از گذشتمون تبدیل میشه به تصویر به بتون میگیم فکر می‌کنیم گذشتهست و گذشته مال ماست در نتیجه میشه مال ما تاریخ ما فرهنگ ما نمیدونم تمدن ما بوعلیسینای ما سر اینکه بوعلیسینا ایرانیه یا ایرانی نیست با کشوری دیگه هم دعوا می‌کنیم. اون‌ها بودن که یعنی نولدکس که حدود صد و خورده‌ای سال پیش فردوسی رو می‌خونه و می‌تونه فردوسی رو معنا کنه و کتاب شاهنامه به حماسه ملی ایرانو بنویسه. اون می‌تونه این کارو بکنه. ادوارد براون می‌تونه تاریخ ادبیات بنویسه. هانری کورمن می‌تونه تاریخ فلسفه بنویسه و اساساً اینکه شما بتونی چیزی رو که قبلاً معنی نداشت معنا کنی ما چیزی به نام همون طور که ما چیزی به نام آثار باستانی نداشتیم یا خیلی از ما هرگز تصور نمیکردیم که این قابلمه بشخبی که توی خونه مادربزرگامون هست اینا می‌تونه یه چیزایی باشه که به عنوان چیز قدیمی با ارزش باشه ما اصلاً نمی‌دونستیم که چیز چیزی به نام به اصطلاح اثر سر تاریخی می‌تونه حتی ارزش مادی داشته باشه. ما نمی‌دونستم اصلاً که این کتابای خطی کهنه این‌ها می‌تونه قابل خرید و فروش باشه و قابل نگهداری باشه و و ارزشی داشته باشه. تمام اونچه که ما هنرمون می‌نومیم بر اساس ارزشیست که خلق ذهن غربیه. یعنی اون غربیه گفته این ارزش داره. همونطور که نفت برای ما یه چیزی بود که ما می‌دونستیم نفت داریم. نفت شناخته شده بود ولی نمی‌دونستیم نفت چی هست. وقتی که اون غربی ارزش او پی برد و توانایی پالایش و به اصطلاح داد و ستده و اون رو به ما یاد داد اونوقت تازه ما فهمیدیم این ثروته ما تازه کشف کردیم که این یه چیزی داریم میم فلسفه اسلامی یه چیزی داریم میم تاریخ یه چیزی داریم به نام ادبیات حالا دیگه هر چیزی که در گذشته پیدا بکنیم برامون میشه باارزش برای ذهن غربی در مخصوصاً در قرن هجدهم اونچه که براش مهم بود این بود که بتونه یک درکی تا جای ممکن سراسری تا جای ممکن به هم پیوسته از انسان از تاریخش از جهان ذهنی و معنوش به دست بیاره به همین دلیل هست که دیده رو با خلق مفهوم جدیدی از اینسکلوپدیا یا دائرهةالمعارف یک انقلاب بزرگ به پا می‌کنه ایده دیده رو برای به اصطلاح خلق دایرةالمعارف این هست که بر این اصل مبتنیست که دانش در چارچوب اون چیزی که در به اصطلاح کشورهای اروپایی به عنوان دانش به رسمیت شناخته میشه محدود نیست ابدا و این دیواری که در به اصطلاح نهادهای آموزشی قرون وسطی کشیده میشه بین شاخه‌های مختلف علم این دیوارها هم کاملاً مصنوعیست پس یک دایرةالمعارفی می‌نویسه یا رهبری می‌کنه در حقیقت نوشتنشو که کاملاً فلسفه دانش سنتی رو کاملاً کنار می‌گذاره و چیزی رو در اون دائرهةالمعارف به عنوان دانشی شایسته آموختن و شا و شایسته دانش‌نامیدن وارد می‌کنه که از تمامی بشره. به قول منت میگه من انسانم و با هرچه انسانیست غریبه نیستم. پس هر دانشی رو که در دنیا به اصطلاح به دست بیاد او او رو جزو دائرهةالمعارف خودش می‌دونه و از طرف دیگه به دلیل ساختار دائرهةالمعارفی که ساختار لبیرنته می‌تونه ارتباط بین چیزهایی رو برقرار بکنه که قبلاً اون ارتباط برقرار نمیشد شما وقتی که دارتون معروف می‌خونید پایینش می‌نویسه می‌تونید به فلان مدخل و فلان مدخلم رجوع کنید نمی چی یعنی می‌تونید درباره این مسئله به یک مسئله دیگه‌ای نگاه بکنید و آگاه بشید که بفهمید که با هم ربط دارن و اینو بتونید با کشف ربطشون درک بهتری ازش داشته باشید. یعنی توانست دانش رو یونیورسال بکنه و دانشو سیستماتیک و باز در عین حال بازرتکون یک مقاله‌ای داره میگه که ما از عصر سنت و عصر مدرن گذار می‌کنیم این گذاره از دیکشنریسمکلوپدیا ما از فرهنگ لغت گذر می‌کنیم انسکلوپدیا اینسکلوپدیا گشوده است و م مجموعه عظیمیست که مدام میشه براش افزود و مدام میشه روابط بین اجزای مختلف رو از نوع کشف کرد و این اون شکل دانش‌ایست که در عصر مدرن ما داریم کاملاً یک سیستم باز ولی به هم مربوط و همواره قابل حکتی هم که انقلاب فرانسه شد و از داستان گیوتین و این چیزا پیش اومد میرفتن سراغ بدبختهای مثل روسو و دیدرو و اینا میگفتن شما اومدین گفتین همه با هم برابرن و همه گفتین شما یک حق داریم و همه گفتیم که تو در بدترین شرایط ترت شدگی و کلم مردم اصلاً پبل به معنای آدمای بیسر و بیپا بود کسایی که در حاشیه جامعه قرار داشتن کلمه مردم در انقلاب فرانسه این بینوایانی که ویکتور هوگو میگه همینه دیگه بی‌نوایان رمان در انقلابه میگه شما به این بی‌نوایان همون حقی رو دادید که به پادشاه در نتیجه همچین وضعی پیش میاد به هر حال این انقلاب باعث شد که و و صنعت نشر صنعت نشر در خب می‌دونید که د تا انقلاب مهم در تاریخ بشر هست که هیچ انقلاب دیگری باهاش قابل مقایسه نیست. یکی همین که یونانی‌ها گرامر ابداع کردن و یعنی خود الف به اصطلاح ابداع الفبا و مهم‌تر از اون گرامر که میتونه به شما یک نوع به اصطلاح آگاهی کاملاً متفاوتی رو بده که جهان ما برا استوار هست خب کاملاً انقلابی یعنی گرامر از یونان رفت جهانی شد و بعد آقای گوتنبرگ با ساختن دستگاه چاپ انقلابی به وجود آورد که از نظر تاریخنگاران تمدن هیچ انقلابی با او تاکنون نمی‌تونه برابری بکنه. در حقیقت او قدرتی رو که با کلام توا کلام قدرتمندان می‌تونست در دست اون‌ها به شکل انحصاری بمونه با صنعت چاپ تبدیل کرد به یک چیزی در اختیار همه مردم. مارتین لوته یک کشیش مخالف کلیسا بود که اگر قبل از صنعت چاپ به دنیا اومده بود و اعتراضشو اعلام میکرد سزونده میشد مثل بقیه بقیه کسایی که در تاریخ کلیسا بدعت گذار شناخته شدن ولی این به دلیل صنعت چاپ چاپخونه‌ای پیدا کرده بود که با کاغذ کاهی ارزون به اصطلاح این آموزه‌های خودشو این اندیشه‌های خودشو می‌تونست چاپ کنه و می‌تونست تو کل آلمان بده اینور اونور رو در و دیوار بچسبونن. یعنی صنعت چاپ بود که موجب شد. موجب شد انقلاب رفرم دینی در اروپا به وجود بده. وقتی میگیم رفرم در فارسی رفرمو کاملاً نادرست فهمیدن مخصوصاً روشنفکرای ما رفرم دینی که کاری که لوتر می‌کنه کاریست بسیار انقلابی و رادیکال یعنی تمام کلیسا رو زیر سؤال می‌بره و تمام کلیسا رو نفی می‌کنه خب این با صنعت چابج میسر میشه و بعد سفرها و اکتشافات و همه این‌ها از طریق و ترج ترجمه از طریق صنعت چاپ هست که ممکن میشه و و چی به عنوان فعالیتی به شمار میاد که دیگه نیاز به پشتوانه‌های مالی اشراف و دربار نداره در مثلاً در قرآن در سال هز در قرن سیزدهم در ایتالیا به لاتین ترجمه شده ولی کلیسا ترجمه کرده وقتی کلیسا این کارو می‌کنه کلیسا حق انحصاری فهمیدن اون روم به دست می‌گیره ولی وقتی که در قرن هجدهم قرآن بارها و بارها ترجمه میشه خارج از کلیسا اونوقت دیگه دیگران می‌تونن بدون اینکه مجبور باشن از به اصطلاح لنز کلیسا قضاوت بکنن راجع به دین‌های دیگه قضاوت کنن کما که کردن و مخصوصاً اسلام مسئله خیلی مهمی شد مخصوصاًهم در فرانسه به دلیل اینکه مسلمون از قرن هجدهم به بعد به فرانسه بسیار مهاجرت کردن و یه بخشی قابل اعتنایی شدن ن و شمال آفریقا و در نتیجه اونا تونستن با استفاده از فرهنگهای دیگه بسیاری از قید و بندها بسیاری از تعصب‌ها بسیاری از اقتدارهای نابه حق رو از بین ببرن و این صنعت در قرن هجدهم چنان شکوفا شد که چیزی رو به نام خواننده و نویسنده ابداع کرد یعنی خواننده و نویسنده ابداع قرن هجدهم است به مفهوم خاص کلمه یعنی شما وقتی که قبل از اون مشتی اولاً کسی نبود که به عنوان نویسنده شما رو تحسین کنن و نمیدونم بهت اعتنا بکنن نوشتت مهم بود و از اون طرف می‌دونستی که برای چه مخاطب محدودی می‌نویسی حتی می‌شناختیش چون که چاپ که نباشه که کتاب شما جای دوری نمیره ولی وقتی که چاپ میاد و بعد چاپ در قرن هجدهم به به اصطلاح یک تجارت و یک صنعت بزرگی بدل میشه شما برای کسی می‌نویسی که نه تنها الان ممکنه میلیون‌ها آدمی باشن که شما نمیشناسی بلکه دیگه نمی بعد از که نوشتی دیگه نمی‌دونی چه آدم‌هایی در نسل‌های آینده می‌تونن بخونن و چون می‌دونی که ترجمه می‌تونم می‌تونه بشه یعنی تو می‌نویسی برای یک انسانی که او نماینده همه انسان‌هاست یعنی خواننده یه چیزی به نام خوانندهست که فاقد ویژگی‌های خاص هست فقط خوانندهست شخصیت خواننده رو داره و تو به عنوان نویسنده و و در همون دوران هست که نقد ادبی در حقیقت ناشرها برای اینکه تجارت نشر رو پیش ببرن نقد ادبی رو به تجارت خودشون به اصطلاح وصل کردن در نتیجه وقتی میخواست کتاب چاپ کنه ما نشریات ادواری داشتیم نشرتی که نقد کتاب می‌کردن، نشرتی که در خود اون‌ها شما داستان دنباله‌دار می‌نوشتی یا مقالات دنباله‌دار می‌نوشتی، داستان کودکان می‌نوشتی، داستان تصویری می‌نوشتی و نقد ادبی ارزش اقتصادی پیدا کرد و در نویسنده کسی بود که تبدیل شد به یه حرفه. یعنی کسی که به خاطر نوشتنش می‌تونه جایزه بگیره، به خاطر نوشتنش می‌تونه پول دربیاره و می‌تونه با وارد رقابت اقتصادی و اجتماعی با دیگر پدیدآورندگان آثار فرهنگی میشه. معروف هست که ویلیام بلیک شاعر معروف انگلیسی خب دعواها سر نقد زیاد بود دیگه یعنی حساسیت‌ها خیلی زیاد بود. یک یه کسی نقد نوشت بر نوشته او بر شعر او و او انقدر عصبانی شد که سکته کرد و فوت کرد این جور چیزا خیلی بوده شما نگاه بکنید مثلاً بسیار نوشته‌های اسکار وال یا دیگران همه در جواب به منتقداس و اینا روزنامه‌ها جواب می‌دادن و این خودش به یه تب و تاب خاصی دامن می‌زنه انقلاب فرانسه انقلاب نوشتاره انقلاب کتابه انقلاب کلمهست انقلاب جامعه‌ایست که جامعه خوانندگانه اون چیزی که وقتی شما به انگلیسی میگی پابلیک پابلیک هم به معنای مردم عمومیه هم به معنای خوانندهست شما می‌نویسی برا پابلیک یعنی مخاطب عمومی یعنی مخاطب عمومی همونیست که انقلاب می‌کنه همونیست که قلمرو عمومی رو محقق می‌کنه در نتیجه این ادبیات ادبیاتیست که امکان دموکراسی یعنی ما وقتی که صحبت می‌کنیم از دموکراسی دموکراسی یه چیزیست که باید در دنیای بیرون اتفاق بیفته دیگه ولی کجا اتفاق میفته؟ دموکراسی محلی که دموکراسی درش رخ میده کجاست؟ وقتی که شما در در عصر جدید دنبال آزادی هستید آزادی مکانش کجاست؟ عدالت کجاست؟ حقوق بشر کجاست؟ این‌ها در مکان هستن اما فقط در مکان مکان فقط برای اونا کافی نیست چون قبلاًم مکان بود اونچه که لازم هست فضاست یعنی اسپیسه این اسپیس این فضا با کلمه تولید میشه یعنی من اگر بتوانم آزاد بیان داشته باشم بنویسم و شما هم بخوانی یک فضایی ایجاد میشه که در رو دموکراسی ممکن میشه یک فضایی ایجاد میشه که درش آزادی ممکن میشه پس این کلمهست و اساس آزادی‌ها در به اصطلاح فلسفه مدرن اساس آزادی آزادی بیان تمام آزادی‌ها با آزادی بیان به دست میان یعنی این کلمه است که امکان آزادی‌های دیگه رو فراهم می‌کنه این کلمه است که امکان حق رو فراهم می‌کنه این کلمهست که کرامت انسانی تحققش با اون بستگی داره و ادبیات در حقیقت میشه اون چیزی که جهان انسانی رو می‌سازه و و مهم‌ترین ویژگی ادبیات این هست که سخنیست که گفته میشه نوشته میشه به قصد ارتباط به درست خوندن در حالا فرصت نشد راجع به ادبیات حرف بزنیم کلمه لیترچشر مهمترین فرقی که ادبیات به مفهوم فرهنگیش داره با ادبیات برای ما اینه که ادبیات در غرب به اون نوع سخنی گفته می اون به اصطلاح دیسکورسی گفته میشه که برای ارتباط به کار میره یعنی به جهت ارتباط استفاده میشه یعنی تراجدی کمدی انواع و اقسام فرم‌های ادبی و هنری این‌ها برای مخاطبن در فرهنگ ما چنین نیست نه فرد نه شاهنامه نه مثنوی نه حافظ هیچ کدوم از این‌ها ابدا برای خواننده عموم نوشته نشدن و به وجود نیامدن و در نتیجه این‌ها نوشته نوشته‌هایی هستند که برای اینکه در یک حلقه خاصی بمانند و با رفتن مردن اون آدم‌ها به تاریخ سپرده بشن ساخته شده. ما داریم از چیزی که اساساً ماهیت شفاهی و ماهیت ضد عمومی داره اسمشو چیزی گذاشتیم که قراره که برعکسش باشه. یعنی وقتی که ما داریم از ایلیاد و ادیسه حرف می‌زنیم هیچ ربطی نداره به شاهنامه. بهخاطر اینکه مهم نیست که محتواش چیه مهم اینه که آیا این ایلیاد و ادیسه نوشته شده برای اینکه در یک کتابخانه سلطنتی حفظ بشه یا اینکه نوشته شده برای اینکه روی صحنه اجرا بشه تمام اونچه که به نام ادبیات نوشته شده در غرب و حتی به فلسفه نوشته شده برای اینکه دیگران با دیگران در حقیقت گفته بشه و شنیده بشه و اساس ارتباط میان کسانی رو که هیچ ارتباط طبیعی ندارن برقرار بکنه یعنی ادبیات همون رشته‌ایست که به دلیل قدرت ارتباط ایجاد ارتباطش جامعه سازه به همین دلیل که آمپرتو اکو میگه استایل یا فرم یک مسئولیت اجتماعیست یعنی شما مسئولیت اجتماعی دارین که اون فرمی رو خلق بکنین در کار ادبیتون که بیشترین حد ارتباط رو بتونه برقرار کنه. خب من از دوستان عذر می‌خوام که زیاد صحبت کردم و اینجا متوقف میشم. یه سری منابع رو در گروه باق فلسفه می‌گذارم در تلگرام و دوستانی که میل دارن در این دوره با همراه من باشن و درباره ۱۰ تا از مهم‌ترین نویسندگان متفکران قرن هجدهم صحبت کنیم و بیاموزیم میتونن به من ایمیل بکنن و جزئیات بیشتررو من در اختیارشون قرار خواهم داد ممنونم بله خیلی ممنون از شما ایمیل آقای خلجی هم مهدیداخلجی@gmail.com هستش فکر نمیکنم فرصت زیادی داشته باشیم که خدمت دوستان برسیم ولی در هر صورت اگر دوستان تشریف بیارن روی استیج ما می‌تونیم در ادامه وقت باقی مونده در خدمت شما آقای خرجید اگر به فرض اینکه فلسفه در یک جامعه جاری وصاری باشه اون رو میشه به خیابان آورد یا خیر؟ اساساً فلسفه از ببینید اساساً فلسفه یعنی یه شکل نوشتن یعنی شما اگر فلسفه فلسفه یک لینگویستیک ریالیتی یعنی یه درست مثل ادبیات یک واقعیت زبانیست این واقعیت زبانی باید نوشته بشه چرا چون این زبان نوشتار هست که قاعده براش حاکم هست قاعده‌منده و در فلسفه ورزی شما باید تابع قاعده باشید و شما اگر بخواید بنویسی و تابع قاعده باشی اون نوشتن باید در جریان دیالوگ در حقیقت خلق بشه به وجود بیاد و تداوم داشته باشه یعنی وقتی که می کسی می‌نویسه می‌نویسه که دیگران بخونن و دیگران راجع بهش بحث کنن یعنی نقد کنن این از یونان باستان تا امروز فهمیده بودن که کلامی فقط می‌تونی مطمئن بشی که به اصطلاح معنی میده زمانی که دیگری بتونه به شکل معنی داری متفاوت از او حرف بزنه یا مخالف اونا حرف بزنه به همین دلیل هنر اینترپرتیشن یا هرموتیک هنر فهمیدن هنر یک هنره یعنی تواناییست که شما یک متنی رو که یک نویسنده‌ای نوشته و خوانندگانش تاکنون یک جور فهمیدن یا مثلاً جورایی خاصی فهمیدن شما به یک شکل شکلی بفهمی که حتی نویسندهشم اونجا نفهمی و و در حقیقت با ابداع شیوه‌های جدید برای فهمیدن اون متن رو گرانبار از معنا بکن خب متنی کلاسیک همین طور دیگه خب این یعنی جامعه و نیاز به آزادی داره که کانت در رساله روشنگریش میگه جرأت اندیشیدن با عقل خودت رو داشته باشه اما اندیشیدن با عقل خود نیازمند پابلیسیتیه یعنی نیازمند داشتن فضای عمومیه یعنی نیازمند اینه که من آزاد باشم نوشتمون رو در معرض در دسترس دیگران قرار بدم و دیگران درباره اون نوشته قضاوت کنن ما چیزی به نام آزادی اندیشه بدون آزادی بیان نداریم اندیشیدن یک به اصطلاح کنش جمعیست چرا به خاطر اینکه زبان یک کن یک پ امر جمعیست شما که نمی‌تونی برا خودت زبان بسازی با خودت حرف بزنی که شما زمانی می‌تونی بگی من این زبان حرف می‌زنم که با دیگران از دیگران یاد گرفته باشی و با دیگران حرف زده باشی شه فلسفه دقیقاً یعنی زبان یعنی فلسفه ورزی می شما وقتی با خودتم فلسفه ورزی می‌کنی در حقیقت داری با با خودت رو تبدیل کردی به دو آدم و انگار با یک نفر دیگه داری حرف می‌زنی دیالوگ درونی میشه در حقیقت یعنی خودت می‌تونی نقد کنی خودتو ولی اگر تو دیگری رو در نظر نگیری اصلاً فلسفه منی نده فلسفه جامعه سیاست آزادی همه نیازمند دیگریست بله من آدرس ایمیل آقای خرجی رو توی چت روم قرار دادم بفرمایید آقای هوشد ممنون با درود خدمت استاد و همه حضار پرسش ساده‌ای دارم اونم حالا این هستش که چرا تاریخ شرق فرد یا بهخصوص بگم ایران فاقد اندیشمندان و متفکرینی مانند ارسطو و افلاطون و بتلمیوس و امثالهم هست این فقر اندیشه از کجا صادر میشه؟ ممنونم جناب خالجی بله خب طبیعتاً خیلی توضیحش مفصل هست ولی مسئله اصلی آزادیه یعنی کهه یونانی‌ها توانستند خودشون رو آزاد بدونن یعنی کسانی که ابدا طبیعت اون‌ها رو مجبور نمی‌کنه از خدایانشون یا از یک فرد قدرتمندی در در میان خودشون پیروی کنن اینکه فلسفه هنر ادبیات همه اون چیزی که غرب داره محصول آزادیه یعنی شما فقط و فقط در یک کشور در یک شرایط آزاد می‌تونید فلسفه بورزید فلسفه ورزیدن یعنی فهمیدن یعنی که جهانی رو که به ظاهر یک چیز هست شما اون چیزی رو که دیگران نمی‌بینن اون چیزی که از چشم عادی پنهان هست اون چیزی که ورای این ظاهر هست اون رو می‌بینی و اون رو می‌فهمی این یعنی که تو آزادی که چیزی رو ببینی که دیگران نمی‌بینن. پس آزادی چی به شکلی عمل کنی که دیگران عمل نمی‌کنن. پس آزادی قانونی بگذاری که به تو اجازه بده تا جای ممکن چیزهای دیگر رو خلق بکنی، به راه‌های دیگر بری. بنابراین تمام این‌ها بستگی به آزادی داره و و یه چیز عجیبی که هست در تاریخ ما به اصطلاح اطاعت و و بندگی عمیقاً در فرهنگ ما ریشه دوده چیز جیمز موریه در عصر صفوی میگه که ما اومدیم دیپلمات به اصطلاح اروپایی که میاد میگه ما وقتی که رفتیم دربار و پیش پادشاه خب به رسم خودمون احترام کردیم میگه ولی ایرانی‌ها چنان خم میشن در برابر پادشاه که صورتشون انگار کوبیده میشه به زمین یعنی زبان ما زبانیست پر از به اصطلاح تملق به کسانی که اصلا لازم نیست بهشون تملق بگیم یعنی قربون شما و چاکر شما و فدا شما حتی لازم نیست ما چاکر و قربون کسی باشیم ولی ذهنیت ما اینه که یه کسی هست که می‌تونه او جایگاه بالاتری رو کسب بکنه حالا از دیربواز تاکنون ما هنوز نفهمیدیم که این یک عیب بزرگه. در نتیجه وقتی که با کوروش ما افتخار می‌کنیم خب یونانی‌ها هم کورشو بزرگ می‌دونستن ولی افتخار نمی‌کنن به کسی که شما رو شما خودت رو به خ به بندگی او درآوردی. یعنی وقتی که ما از تمدن باشکوه ایران حرف می‌زنیم ابدا توجه نمی‌کنیم که این تمدن باشکوه یک چیز درش غایبه و اون آزادی انسانه و جایی که آزادی انسان نیست هیچ تمدنی با تمام شکوهش به هیچ چیزی نمی‌ارزه برای یونانیا به عکس اون‌ها حاضر بودن برای آزادی کشته بشن ببینید ما یه مفهوم شهید داریم دیگه مفهوم شهید در فرهنگی ما به این معناست که با جهاد پیوند خورده یعنی شماهم برای اینکه که حکم خدا رو مثلاً می‌خوای اجرا بکنی میری دشمنان خدا رو می‌کشی بعدم جانتو اگر دست دادیم شهیدی یعنی چی؟ یعنی خداوند به تو پاداش میده ولی مارچرین در فرهنگ غربی یعنی کسی که چنان خودش رو یعنی در به ویژه بار مسیحی داره چنان خودش رو موظف می‌دونه که به حقیقت و عشق یعنی مسیحیت یعنی عشق داشتن به خداوند و متعهد به حقیقت چنان خودش رو به حقیقت متعهد می‌دونه و عاشق به اصطلاح حقیقت هست که در برابر هرگونه شکنجه و آزاری برای اینکه اون عشق و به اصطلاح وفاداری و حقیقت از دست بده مقاومت می‌کنه و در نتیجه اگر کشته بشه بهش میگن شهید یعنی شهید کسیست که به خاطر تعهدش و حقیقت کشته میشه و و در مسیحیتم اصلاً لقب قدیس یا سنتر رو زمانی به شخص میدن که اون طرف مرده در زمان حیات به کسی قدیس نمیگن یعنی او مرده به خاطر اینکه که در تا دم مرگ حاضر نشد از عشق به حقیقت دست برداره و در حقیقت چیز دیگری رو با او برابر کنه ولی فرهنگ در فرهنگ ما شهید یعنی کسی که در راه حق اون حقیقتی که ما قبول داریم و حق مطلق می‌دونیم می‌تونه آدمم بکشه و بعد تبدیل بشه به یک قدیس اجازه هست یه مطلب پرس اضافه بپرسم بفرمایید آقا بفرمایید آیا می‌توان با بهره گرف با و با و با و بام گرفتن از فرمایش شما گفتش که مقابله پلیتیزم بوده با مونوتیزم اونجوری که از تاریخ ایران زمین برمیاد بگیم هزاره‌ها مونوتیزم بوده دیگه یعنی بله این یک این یک به اصطلاح تئوری بسیار مهمیست در این زمینه که که متفکران زیادی تأکید کردن برا مثل یان آسمن که یک به اصطلاح تاریخنگار دوران باستان هست و مخصوصاً مصر و یونان خب آدم خیلی کله گنده‌ایه و او یک تزی داره به نام در همین جهت که مونوتیزم به توتالیتاریزم میانجامه و زمانی که حالا اینو مهرتاد بهار در اون کتاب حماسه و تاریخهم توضیح داده که زمانی که ما چند خدایی رو از دست میدیم و خدای واحد جای خدایان متعددو می‌گیره اونوقت این خدای واحد در برابر یعنی میشه خیر مطلق در برابر شر مطلق و در نتیجه شما میشید ذهنیت میشه ذهنیت سنویت باور و مانوی یعنی یک چیز رو حقیقت می‌دونه و جز اون رو نه تنها حقیقت نمی‌دونه مسئولیت خودش می‌دونه که اونو نابود کنه چون میگه پیکار خیر و شر تا قیامت باید ادامه پیدا کنه دیگه ما توی فرهنگه ما هم تو شیعه نه فقط باید به اصطلاح توللا داشته باشی که باید تولهم داشته باشی یعنی لعنتم بکنی طرف مقابلو مفرین زیارت عاشورا همش لعنته دیگه پس این موجب میشه که ما از یک طرف عشق شدید و نامحدود و از اون طرف نفرت نامحدود بورزیم و این به ما عوادا اجازه باز کردن جایی برای دیگری برای تفاوت برای مدارا نمیده خیلی سپاسگزارم. اجازه می‌خوام یه پرسشی هم بپرسم معطوف به مسائل آینده جناب خلجی اون من آفم من فقط چیزایی که گذشته گذشته رو می‌دونم آینده رو هنوز نمی‌دونم [خنده] نه اگه اجازه بد با توجه به مسائل روز اگر اون رو تقابل دنیای یهود حالا اگر اونو دنیا بنامیم و دنیای مسیحیت بگیم یهود به پشتیبانی مسیحیت تقابلش رو با اسلام و شیعه بدانیم و این شکست سنگینی که شیعه خورد و داره می‌خوره شما چگونه می‌بینید آینده دنیای شیعه رو با ج با جمعیت کثیری که ایرانیان به عنوان شیعیان جهان دارن؟ ممنونم و این آخرین پرسش منه از محضت اجازه میخوام بله خب وقتی که راجع به شیعه صحبت می‌کنیم طبیعتاً یک جامعه خیلی وسیع‌تر از ایرانی‌هاست ولی ایران اونچه که می‌تونم بهتون بگم اینه که ایرانی‌ها با همین ذهنیت در دوران باستان یک شکستی خوردن از یونانی‌ها که اون شکست برای کل بشریت سرنوشتساز بود. یعنی شکست خشایار شاه از یونانی‌ها یک شکست عادی نیست و ما از اون زمان تا الان در حقیقت همون جور فکر می‌کنیم و همون جورم شکست می‌خوریم و اگر حالا فرصتی بشه راجع بهش صحبت بکنیم این اونچه که ما بهش افتخار می‌کنیم اونچه که ما مایع فخر می‌دونیم درست همون چیزیست که ما رو در برابر غرب و در برابر هر قدرت بزرگی شکننده می‌کنه و ما رو از اینکه بتونیم جامعه بسازیم جامعه‌ای که مبتنی بر حاکمیت قانون و آزادی باشه کاملاً محروم می‌کنه. ذهنیت ایرانی یک گیر و گرفتاری داره که خب ظاهرش خیلی فریونده است. مثلاً همین ذهنیته که موجب میشه معماری ایرانی یک معماری باشکوهی باشه. ایوان مدائن، تخت جمشید و جاهای دیگه. نوع معماری ایرانی مبتنی بر ایجاد حس عظمت یعنی مرعوب کردن بیننده است و از عظمت خیلی به اصطلاح غیرعادی خودش برخلاف هنر غربی که بر اساس ایده زیباییست خب همه اینا تفاوتهاییست که ما رو ما کرده و اونا رو اونا کرده و ما باید به این تفاوتها آگاه باشیم و بر اساس اون که اون چیزی که فکر می‌کنیم کرامت انسانیمون اقتضا می‌کنیم. چون ما تا زمانی که به جای هویت به دنبال کرامت نباشیم، وضع ما همین خواهد بود و این هویت در کاملاً بر خلاف کرامت ما عمل می‌کنه و بدون اینکه بخوایم یا نخواهیم ما رو به جاهای ناخوشایندی ببریم. بله خیلی ممنون آقای پورشنگ هنوز اگر نکته‌ای هست می‌تونید بفرمایید. نه عرضی بیشتر از این نیست از محضر استاد آموختیم حالا من یه ایمیلی خواهم فرستاد اگر وقتم جواب بده در کلاس‌های ایشون شرکت می‌کنم ببینم که خوش چینی بکنیم. سپاسگزارم از وقتی که به من داد خواهش می‌کنم. ممنونم از شما. بله خیلی مبرو البته سؤال آخرشونم خیلی معنادار بود و خیلی مطابق با حال کنونی و گفتم که شیعیان هم در حال شکست خوردن هستن نه آخه شیعه ایرانی ببینید هانری کورمن اون اصطلاح شیعه ایرانی رو که به کار می اسلام ایرانی رو که به کار می‌بره خب خیلی مهمه دیگه یعنی دین دین‌ها وقتی که به هر ایده‌ای ادوارد سعید یه اصطلاحی داره به نام ترولینگ آیدیا یعنی ایده‌ها وقتی که از جایی به جای دیگه منتقل میشن سفر می‌کنن و درست مثل هر مسافری در طی سفر کلی غبار میشینه بر تنشون کلی زخم وزیلی میشن تغییر پیدا میکنن و وقتی که به به اصطلاح به خانه میزبان وارد میشن شکل اون میزبان رو می‌گیرن یعنی همین اسلام و شیعه در جاهای مختلف شکلای مختلفی گرفته یعنی اسلام به اصطلاح ایران اسلامی نشد با حمله اعراب بلکه اسلام ایرانی شد یعنی ما اسلام رو به شکل ایرانی درآوردیم می‌فهمیم عمل می‌کنیم و در حقیقت اذان خودمون می‌دونیم و و تشیع یا هر دینی به مجموعه‌ای از عقائدش تقلیل پیدا نمی‌کنه بلکه هر دینی یک سیستم فرهنگیست یعنی فارغ مثل زبان می‌مونه شما وقتی که در یه زبانی متولد شدی و بزرگ شدی ۱۰۰ تا زبان دیگه هم که یاد بگیری تأثیری که اون زبانآموزی برای شما داشته که از بین نمیره که بنابراین بیعتقاد شدن به عقاعد یک دین به این معنا نیست که شما از اون سیستم فرهنگی خارج شدید مگر اینکه آگاهی پیدا بکنید اون آگاهی هست که می‌تونه به خود شما نشون بده که فاصلهتون موج خب یعنی آقای خرجی اسلام تأثیر پذیرفت یا ایران تأثیر گذاشت نه ببینید اینا یه مایه وقتی که ببینید داستان اسلام حالا مفصله اسلام ابتدا حکومت شد بعد دین شد یعنی ابتدا این فتوحاتی که صورت گرفت این‌ها هیچ کدوم وقتی که مقص رفت خارج از جزیرةالعرب نه انگیزه دینی داشت و نه هیچ رسالت دینی بهخاطر قرآنی وجود نداشت حدیثی وجود نداشت فقه اصولی وجود نداشت چیزی وجود نداشت که شما اینا رو رو ببری به طرف مقابل بگی این به اینا باور داشته باش تا من تو رو مسلمون بدونم انگیزه‌های کاملاً غارت‌گرانه و اقتصادی داشت به اصطلاح اینا قوائل بیابان‌نشین بودن و اصلاً در اسلام ابدا توصیه نشده که برین کشور سرزمین‌های دیگه رو فتح بکنیم این فتوحات هم بعد از مرگ پیغمبر رخ داد بنابراین اینا از اسلام فقط اشهد ان لا اله الاله می‌دونستن در اسلامم برای مسلمون بودن اشهد ان لا اله الاله محمد رسولالله کافیه یعنی ولو اینکه تو زیر برق شمشیر شهادت اینو بگی تو مسلمونی و بعد طرف که اون رفت مسلمون که خب پاش بریم باز غارت کنیم دزدی کنیم یعنی اینا که جهاد می‌کردن از چیزی به نام اسلام نمی‌فهمیدن خودشونو مسلمون می‌دونستن در نتیجه چیزی نداشتن که به اون یعنی از جهان فرهنگی خاصی نداشتن که بتونن منتقل کنن ایرانی‌ها دارای یک فرهنگ و تمدنی بودن کهن‌ترین فرهنگ بود. ت توانسته بودن سازمان‌هایی مثل به اصطلاح پادشاهی دستگاه اداره پیچیده بسازن و در نتیجه در طول تاریخ اسلام ه ولو اینکه حاکمان عرب بودن این ایرانی‌ها بودن یا اقوام دیگه بودن که این‌ها وزیر بودن این‌ها زبان عربی زبان عربی و صرف و نحوشو ایرانیان نوشتن بلاغتشو ایران نوشتن بزرگ‌ترین دانشمندان ادبیات عربی ایرانین و ایرانی‌ها بودن که گفتم دیشب سعدی قصیده‌ای که داره در مرگ خلیفه بغداد اصلاً حیرت‌انگیز این قصیده یکی از شاهکارهای ادبیات عربیه یعنی هر عربی که الان می‌خونه مبحبه میشه و سعدی در سخن هم در زبان فارسی جای جایگاه بلندی داره هم در زبان عربی در کنار متنبی می‌نشینه بنابراین این زبان عربی چیزیست که قاعدهمندیش و به شکل دانش درآوردنش ما ازان ایرانیاست. مهم‌ترین دانشمند علم بلاغت که با او در حقیقت علم بلاغت در اسلام به اوج می‌رسه جرجانیه. الگران. بنابراین اون‌ها ذهنیت عربی ذهنیت در شبه جزیره ذهنیتیست بسیار بسیار کانکریت و عینی. اگر شما به اشعار جاهلی نگاه بکنید اونا فقط و فقط راجع به سنگ و در و دیوار یعنی چیزایی که می‌بینن و لمس می‌کنن می‌تونن بنویسن. در نتیجه چون ذهنیت ابسترکت ندارن نمی‌تونستن اونا چیزی داشته باشن به نام ایده‌های مذهبی یا دانش یا فلان و در در جریان ترجمه دانش‌های یونانی به عربی هم این ایرانی‌ها بودن به اصطلاح کسانی که مسیحیانی بودن که سریانی می‌دونستن عربا این کار نکردن در حقیقت عربا فقط یعنی اسپانسرش بود خلیفه و خلیفه عباسی آقای مرتضوی بفرمایید مایکتون بسته است آقای مرتضوی خب آقای خارجی دوستان صحبت کردند و آقای مرتض هم نتونستیم متأسفانه بشنویم بسیار خب خیلی ممنونم از شما و از دوستان گرامی برای همگی وقت خوشی رو آرزو می‌کنم