ایدئولوژی «شاهنامه‌شناسی» در ایران چه نیازی به نقد رادیکال دارد؟ به احترام جلال خالقی مطلق

بله شما شما هست بله خیلی آقای حمید یاغوری بفرما سلام به ف دوستان شما اومدم یه اون چیزی که من می‌فهمم از بدخوانی شاهنامه در طول گزار در گذر زمان بهش اشاره بکنم بدیه که شاهنامه مقدس نیست بدیه که هر کسی حق داره شاه شاهنامه رو نقد کنه از اون خانمی که مسخره میکنه نمیدونم یک طنزی درست کرده بود و همه در سوشال مدیا خواستن بدرنش تا اعتراضی که شاملو بهش میکنه تا اعتراضی که دکتر بهار میکنه اینها من کاملاً معتقدم که هیچ قدوسیتی نداره و کاملاً میشه نقدش کرد اما [خنده] مشکل اینجاست که یک اشتباهخوانی هست که محصول خوانش جعلی دوران پهلوی از شاهنامهست به نظر من و اون یک جور انگار قداست بخشیدن به نامه شاهان و انگار حکومت شاهانه و پاسداشت اونه تمام کسانی هم که حالا له یا علیهش نه تمام ببخشید بسیاری از کسانی که در سوشال مدیا بدون خواندن شاهنامه لحیا علیهش صحبت می‌کنن از همین قماشن دیگه یعنی اینکه رگ گردنشون می‌زنه بیرون که شاهنامه تاریخ هویت ایرانی یه عده دیگه هم که میگن که مثلاً همین الان شهید من چرا باید شاهنامه رو بخونم واقعیت اینه که به نظر من اتفاقاً شاهنامه یک ویژگی مهمش اینه که حکایت و روایت داستان‌های تیرهای ایرانیه و نه شاهان اتفاقی که در شاهنامه میفته اتفاقاً ماال از بیخردی بیکفایتی فساد شاهان و اتفاقاً اونجایی که مردم و پهلوان مردم در قالب رستم این کشور رو نجات میدن و این کثافت رو کثافت شاهان رو مدام باید پاک بکنن [خنده] شما از کیک کااووس بگیرید از تمام نمی‌دونم غرورش بیخردیش نمی‌دونم ماجرای پرواز به آسمانش لشکر کشیش به مازندران و اون فسادی که در داخل نمیدونم خانوادهش هست منجر به کشته شدن سیا سیاوش میشه برگردیم برسیم به نمی‌دونم به گشت که از روی حسادت و ترس پسرش رو می‌فرسته که هم رستم رو بکشه و هم اسفندیار رو بکشه و اتفاقاً در تمام این داستان‌ها اون کسی که نماد ایران و ایرانیه اتفاقاً کسیه که شاه نیست کسیه که اتفاقاً در مرزهای دور ایران زندگی می‌کنه و هر بار باید بیاد ایران رو نجات بده انگار و اون رستمه و ما می‌بینیم که فردوسی مدام طرف رستم ایستاده در داستان‌های شاهنامه و زیباترین اتفاق اتفاقاً در داستان رستم و اسفندیاره. اسفندیار نماینده خدا و نماینده پادشاهه. اسفندیار وظیفهش گستراندن دین خداوند در زمینه و نماینده پدرش نماینده پادشاه. یعنی اتحاد این اتحاد سیاه دین و دولته و میاد که رستم رو که نماینده مردم و آزادگیه رو دستگیر بکنه و ببره و ببره تحویل پادشاه بده و اتفاقاً جالب اینجاست که رستم می‌دونه سیمرغ بهش میگه که اگر تو هر کسی که اسفندیال رو از بین ببره در اون دنیا به عذاب ابدی می‌رسه در این دنیا هم خیلی زود می‌میره و هیچ توی خوشی نمی‌بینه یعنی با علم به این رستم به جنگ به اسفند یار میره که میگه که بندد نبنددت مرا که گفتد برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند می‌دونی این این ندیدن اتفاقاً اینه که داستان شاهنامه خیره‌های ایرانی هستن که این سرزمین رو اتفاقاً از گزند شاهان نگه داشتن ما حتی بعضی جاها تورانیان رو خیلی عاقل‌تر از پادشاهان ایرانی می‌بینیم و سهراب اونجا بزرگ شده و اون چیزی هم که راجع به فرح ایزدی مدام میاد ببین جاهای مشخص فردوسی نظر خودش رو میگه میگه فریدون فرخ فرشته نبود ز مشک و ز انبر فرشته نبود به داد و دهش یافته و نیکویی تو داد دهش کن فریدون تویی میخوام بگم این بدخوانی متأسفانه شاهنامه است که محصول پروپاگاندا پهلوی بوده و متأسفانه الانم که خب ما نمی‌خونیم دیگه ما میزان مطالعه مطالعهمون شده میزان زمانی که در توییتر و اینستاگرام می‌گذرونیم آخرین کتابم که خوندیم خدا می‌دونه حالا بماند شاهنامه من ببخشید به کسی نکرده باشم فقط خواستم نظرم رو در بگم ممنونم دوست عزیز چرا دوره پهلوی تبلیغات می‌کردن علیه شاهنامه عرض نکردم تبلیغات علیه شاهنامه گفتم بدخوانی دوران پهلویه که شاهنامه نامه نامه شاهان بزرگداشت نمی‌دونم سلسله پادشاهی بزرگداشت پهلوی از شاهنامه از جنس بزرگداشت پادشاهانه که به نظ به نز به گمان من به این خوانشی که الان عرض کردم جعل واقعیت شاهنامهست که اتفاقاً داستان تیرهای ایرانی و مردمیه که این گند و کثافت شاهان رو مدام جمع کردن خب چرا چرا اسمش شاهنامهست این به خاطر اینکه نامه شاهانه به خاطر اینکه از کیومرز شروع می‌کنه از لحظه به خاطر اینکه این به گونه‌ایه که می‌تونه این این تاریخ حالا این رشته رو از آغازی که بشر از نمیدونم پرنگینه پوشه از کوه میاد و بعد همین طوری از غار میاد پایین و این‌ها اینها رو بخواد رشته این‌ها رو با همدیگه به صورت یک رشته داستان رو تعریف بکنه ولی خب این چیزهایی که در شاهنامه هست از شما از گشتاس بگیرید از کیکاووس بگیرید تماماً فساد و بیخردی و نمیدونم گنگاریاشونه که مدام داره رستم توی هر کدوم از این کارهاش باید اینا رو نجات بده ممنونم آقا پایزتون میرم پایین بله خیلی ممنون آقای آ مصطفی نکتهتونو بفرمایید من یه نکته می‌خواستم بگم خدمت این دوستمون که گفتن که من ۵۰ ساله اینجام و دایورسیتی این جامعه رو نمی‌دونم آقا اصلاً شما مسئله رو شخصی نکنین مهم نیست اصلاً نه نه نه شما اگر جای من باشین که من در ابعاد میلیونی از این حرفا به من می‌زنن نه درست نه میخوایم صحبت کنیم که مسئله رو بفهمیم آره یعنی اصلاً مسئله شخصی نیست نه اصلاً اصلاً من می‌خوام بگم تو این جامعه دایورسیتی با اون صورتی که ما فکر می‌کنیم در سطح عمومی وجود نداره. ببینید من نمی‌دونم کدوم از شماها در ایالت‌های سایکا زندگی کرد؟ حالا بحث ما آمریکا نیست. اجازه بدین که روی بحث شاهنامه متمرکز باشیم به خاطر اینکه اون وقت من هم رشته کلام از دستم در میره من ممنونم از شما اجازه بدید که من بحثو شروع بکنم و بعد دوستان مشارکت بکنن در بحث و خیلیهم من عجیب یه سؤال دارم یه سؤالم که دوست عزیز گفتن که شاهنامه رو اصلاً نخونده صحبت من از شما سؤال دارم که من الان چرا باید شاهنامه بخونم به چه دردم می‌خوره اصلاً شاهنامه بخون بخونم الان این سؤال من نه ایشون منظورش این بود که کسایی که اظهار نظر می‌کنن که اگر آدم بخواد اظهار نظر بکنه درسته ولی مجبور نیست اگر نمی‌خواد اظهار نظر بکنه نه مجبور نیست بسیار کلیاتشون دیگه می‌خواستم ببینم اصلاً شما نظرتون چیه که کسی باید الان شاهنامه رو بخونه خب اگه اجازه بدین نظرمو میگم دیگه من این جلسه رو گذاشتم که با شما صحبت کنم و نظرمو بگم تا شما در حقیقت نظرتون راجع به اونچه که من فکر می‌کنم بگین و بتونین میتونیم با همدیگه در حقیقت درک بهتری پیدا کنیم. ببینید متأسفانه دیروز استاد جلالی استاد خالقی مطلق درگذشت و همون روزی که ایران آماج حملات نظامی بود و یکی از مهم‌ترین روزهای تاریخ نه تنها ایران که تاریخ جهان بود و خبر در گذشت این استاد ارجمند در میان اخبار جنگ گم شد و من فکر کردم که خب هم یادی کنیم از ایشون و هم به شیوه عالمان در حقیقت سعی کنیم که با نگاهی از منظر خودمون چون ما نسل بعد از او هستیم و ما بر شانه‌های او ایستاده‌ایم پس بنابراین می‌تونیم افق‌های دورتری رو ببینیم و این هرگز از ارزش او کم نمیکنه چون هرچی که ما بگیم اگر او نبود بود ما بر شانه‌های او نیستده بودیم نمی‌تونستیم این چشم‌اندازی رو که الان می‌بینیم ببینیم بنابراین با ادای احترام و با به اصطلاح اعتراف به حقی که به گردن تمام اهل فرهنگ داره من اون چیزی رو که راجع به شاهنامه و ایران و مسئله وضعیت خودمون الان فکر فکر می‌کنم رو خدمت دوستان میگم تا دوستانم ملاحظاتشونو بفرماین. بحث شاهنامه و بحث ایرانشناسی از این جهت مهمه که مربوط به وضعیت کنونی ماست. یعنی ما شکلی که گذشته رو می‌فهمیم مربوط به زمانیست که درش قرار داریم. اگر ما گذشته رو به شکلی بفهمیم که تاریخی باشه خب می‌تونیم بریم به سمت آینده ولی اگر درک ما از گذشته تاریخی نباشه ما در همین جایی که هستیم می‌مانیم و از و از توقف ناتوان خواهیم شد و تبدیل میشیم به یک موجودی که درکی از زمان تاریخی نداره و بلکه در یک لازمانی زندگی میکنه خب وقتی که واتلا هاول میگه که صادقانه زندگی کن در مبارزه با توتالیتاریسم صادق باش در وحله اول صداقت اینه که گذشتتو اون به هیچ وجه گذشته‌ای که به اصطلاح دوست داری رویاشو می‌پروری و توهم می‌کنی نه به اصطلاح نه پرورد بلکه گذشته رو با همه اونچه که به یاد میاری و با همه زشتی‌ها و خوبیاهاش به یاد بیار در عین حال بدون که اونچه که تو به یاد میاری تو به یاد میاری وگرنه گذشته که اون چیزی نیست که تو به یاد میاری نیچه یک کتابی داره به نام به اصطلاح ضررها ضرر و سود تاریخ و در اونجا میگه که خب همه ملت‌ها در تاریخ گذشتهشون یک حالهم حوادث خوب دارن حوادث بدن ولی اگر شما مثل یک انسانی که یه حادثه بد در زندگیش به وجود میاد اگر بخواد در اون حادثه بد متوقف بشه خب دیگه نمی‌تونه زندگی بکنه. بنابراین انسان با حافظهش نیست که زندگی می‌کنه بلکه با فراموشیست که امکان زندگی براش فراهم میشه. پس ما باید بدونیم که گذشته گذشته و هرگز ما نمی‌تونیم گذشته رو به یاد بیاریم چنان که بوده و هر بار که به یاد میاریم در حقیقت مربوط به وضعیت کنونی ماست. یعنی ما الان رو به یاد ما از الان یک تصویری می‌سازیم از اون گذشته. اگر این تصویر ترسناک باشه ما همش در حالت تروما خواهیم بود. اگر این ترسنا این تصویر بسیار فریبنده و زیبا باشه ما انقدر مذورش میشیم که حاضر نیستیم که او رو رها بکنیم و اون تصویری رو که الان در زمان الان ساخته شده و در حقیقت ما به دست آوردیم اون رو ما تصویر خودمون از گذشته از خود تصویر خودمون از گذشته تلقی میکنیم این یک مشکل بزرگیست که در حقیقت ما بهش دچار شدیم و باید این مسئله رو حل بکنیم یعنی مسئله حافظهمون و مسئله تاریخ گذشتمون ما با وقتی که با مدرنیته مواجه شدیم از ابتدا خب همه مرعوب شدن و مدرنیته برخلاف به اصطلاح تجربه‌های قبلی ما که خب یه حکومتی میومد و با توان نظامی و توان نظامیشم همونی بود که ما می‌شناختیم. مدرنیته بیش از یک توان نظامی بود. با توان نظامی آمد ولی دل ما رو با صنعت و با اقتصادش برد. یعنی یک دشمنی بود که ما دوست داشتیم شبیه اون بشیم یا اینکه چون نمیتونستیم شبیه اون بشیم با میخواستیم نفش کنیم. یعنی چه سنت‌گرایان چه به اصطلاح تجددگرایان مرعوب غرب شدن. یک طرف می‌خواست عین دیگری بشه و یک طرفم می‌خواست کاملاً دیگری رو حذف کنه. ولی در عمل این‌ها به دلیل اینکه مسئله مسئله روانی بود. یعنی مسئله برمیگشت به یک شوک ناگهانی که مدرنیته با بر سراسر زندگی انسان‌ها در اونم در کل دنیا فرود آورده و آدم‌ها رو در حالت کاملاً جدیدی قرار داده که قبلاً اصلاً تجربهشو ندارن و در نتیجه نمیدونن در این حالت چیکار بکنن به این دلیل هست که مسئله مدرنیته در ایران شکستش و پیچیدگی‌هاش پیش از هر چیز برمی‌گرده و عوامل اخلاقی، روانی و شناختی یعنی برمی‌گرده به آسیب‌ها یا آفت‌هایی که در ذهن ما وجود داره و نگاهی که ما به خودمون و به غرب می‌کنیم. چه غرب رو یک بهشت زمینی بدونیم رویای نهایی بشر بدونیم چه سنت و بازگشت به دوران قدیم چه اسلام چه ایران باستان رو برای خودمون آرمانشهر بکنیم هر دو به این معناست که ما از واقعیت که درش زندگی می‌کنیم جدا شدیم همه این بحثها برای این که ما تلاش کنیم به واقعیت برگردیم به زمان حال برگردیم و برگشتن به زمان حال ابدا یک امر بدیهی و ساده و مادرزادی نیست بلکه باید آگا آگاه بشه آدم به این مسئله که در آیا خودآگاهی تاریخی داره یا نه ما در نتیجه در مقابل غرب خب این غربیا بودن که به شناخت فرهنگهای دیگه از جمله فرهنگ ما علاقهمند بودن ایرانی‌ها یک تمدنی داشتن کهن‌ترین و به اصطلاح دیرپاترین تمدن بود که بسیار قلمنا گسترده‌ای رو در بر می‌گرفت ولی در نهایت اولین تمدنی هم بود که عفول کرد و برای همیشه به تاریخ پیوست نه ایرانی‌ها نه چینی‌ها نه فرهنگهای دیگه اساساً علاقه‌ای به اینکه کسانی غیر از خودشون رو به عنوان یک موضوع قابل مطالعه و شایسته شناخت بدونن نمی‌دونستن. ایرانی‌ها زمانی دیگران براشون مطرح میشد که باهاشون وارد جنگ میشدن یا تهدیدی از جانب اون‌ها متوجهشون میشد یا اینکه اون‌ها می‌خواستن به سمتشون برن. این خصلت کمابیش همه مسلمون‌ها بود. به همین دلیلم هست که مسلمون‌ها حتی تا اسپانیا و اندولس هم رفتن ولی هرگز از شکل زندگی مردم اونجا تأثیر نپذیرفتن و و هیچ علاقه‌ای هم نداشتن که بخوان در شکل زندگی با اون‌ها مشارکت بکنن. فقط اونچه که براشون مهم بود سلطه بر سرزمین بود و حالا اون سلطه بر سرزمین رو هم نتونستن برای مدت زیادی نگه دارن. خب این چیزی که من میگم یعنی این بیغوتی به شناخت دیگری یک خصلت مربوط به به اصطلاح شیوه فکر کردن و شیوه نگاه کردن به دنیاست که بسیار ریشه‌های عمیقی داره یعنی برمی‌گرده به ابتدای تاریخ تمدن ما یعنی دوران خامنشیان وقتی که با یونانی‌ها جنگ می‌کنن همیشه اون‌ها رو به چشم یک مردمان کمشماری می‌بینن که در برابر لشکریان ایران که یک امپراتوری بزرگه تاب دفاع از خودشون نخواهند داشت و سرانجام به شکست اون‌ها امید می‌بندن. ولی اون زمانی که خشایار شاه تصمیم می‌گیره که یک ساز و برگ نظامی بسیار پرشکوهی بسازه و به سمت جزیره‌های یونان حمله کنه هرگز فکر نمیکرد که این جنگ با برخلاف ظاهر قضیه که اینها قدر قدرت برتر هستن و یونانی‌ها در موقعیت ضعیف قرار دارن. این جنگ به شکست ایران بدل میشه و شکستی میشه که نه تنها سرنوشت ایران بلکه سرنوشت بشریت درش تغییر می‌کنه. یعنی شکست خشایار شاه از یونانیان مسیر تاریخ رو عوض کرد و اگر این شکست نبود امروزه ما در یک موقعیت کاملاً متفاوتی بودیم. ولی با این حال این شکست هرگز برای ایرانی‌ها پرسش برانگیز نشد. به دلیل اینکه ایرانی‌ها معتقد بودن به تقدیر. ایرانی‌ها معتقد بودن به اینکه پادشاه دارای فره ایزدیست و او در تشخیص خودش و در کار خودش که خلاف نمی‌کنه. سربازان ایرانی هم در حقیقت سربازانی که برای خشایار شاه می‌جنگیدن در حقیقت اجیر بودن. کسانی نبودن که به خاطر عشق به وطن و با انگیزه‌های شخصی بجنگن پول گرفته بودن در نتیجه آمدن و تارمار شدن و رفتن و تموم شد و بعد در این شیوه از رفتار در طول تاریخ تکرار شد یعنی ایرانی‌ها در محدوده جغرافیایی وسیعی که قرار داشتن اونجایی رو که بودند تمام جهان می‌دونستن یعنی فکر می‌کردن که جهان همینجاست هست و اگر نیرویی و اگر انسان‌هایی پشت این مرزها هستن اونها انسان‌های اهریمنین به خاطر اینکه ایرانی‌ها به دوگانه خیر و شر باور داشتن و خودشون رو در جانب روشنایی و دشمن رو نیروی شهر می‌دونستن. در نتیجه شایسته این بود که با بدترین وجهی اون‌ها رو دفع کنن و نه به عنوان انسان‌هایی که شأن انسانی دارن بلکه به عنوان یک موجوداتی که فاقد جنبه انسانیت هستن. خب می‌دونید که در دیانت زرتشت مسئله طهارت و نجاست یک مسئله بسیار بسیار مهمیه. یعنی وسواس طهارت و یکی مسئله‌ایست که نه فقط مربوط به طهارت بدنی بلکه روحی هم هست و بسیار پرهیز می‌کردن از اینکه تأثیر بپذیرن از افکار بیگانه این مسئله تهاجم فرهنگی کاملاً یک مسئله قدیمی هست به همین دلیل زمانی که یک سرداری مثل اسکندر حمله میکرد به ایران و این‌ها در برابر براش نمی‌تونستن مقاومت بکنن. در خاطره تخشیشون اسکندر تبدیل می‌کردن به یک پیامبر و وقتی تبدیل میشد به پیامبر در حقیقت حمله او و اونچه که او می‌کرد بدل میشد به یک دعوت رسالت الهی و خیرخواهانه و اسکندر اگر خونده باشید اسکندر اسکندرنامه نظامی و جاهای دیگه رو نماد فرزانگیست نماد خردمندیست و نماد به اصطلاح مهربان انی با مردم هست نماد یک زمان نیکوکار هست در حالی که او یک کسی بود که حمله کرده بود به ایران و قطعاً در راهش بسیار ویران کرده بود و آتش زده بود و کشته بود ولی وقتی که نتونسته بودن این خاطره شکست رو تحمل کنن اونو تبدیل کرده بودن به یک خاطره کاملاً روحانی و معنوی و به عکس خودش آرام بخش ما در برابر اونچه که امروزه میگیم حمله اعراب چون در تاریخ همچین چیزی نمی‌گفتن ولی در درباره اون چیزی که میگیم حمله اعراب هم ما هیچ موقع در تاریخ فکر نکردیم هنوزم فکر نمی‌کنیم یعنی باز هم ما قضاوتمون قضاوت با ذهنیت همون زرتشتی قضاوت اخلاقیه یعنی میگیم اونا بدن ما خوبیم و غیر از این قضاوت اخلاقی ما شیوه دیگری برای قضاوت کردن نمی‌شناسیم یعنی الانم که من و شما داری با همدیگه حرف می‌زنیم ب به محض اینکه صحبت کنیم راجع به سیاست میشه که چه آدمی خوبه چه آدمی بده و گویی که آدم‌ها رفتارشون فقط تابع نیت آگاهانه‌شونه و نیت آگاهانه هرکس کافیست که ما درباره نتیجه کارش قضاوت کنیم خب تو عصر مدرن باز هم ما نفهمیدیم این چی شد که ما در برابر شوک مدرنیته کاملاً ناغافل بودیم عباس میرزا اون نامه‌ای که می‌نویسه به سفیر فرانسه بعد از شکست ایرانی از روس بسیار دردناکانه میگه شما شما چهجوری شد که به اینجا رسیدین چرا ما عقب موندیم نمی‌فهمیدن که این تفاوت عظیمی که بین این‌ها و اروپا هست از سر چیه؟ خب هم احساس حقارت می‌کردن هم احساس در حقیقت عریانی و شرم می‌کردن هم برا برای برای خودشون وضعیت کنونیشون قابل تحمل نبود هم پیدا کردن دلیلی موجه برای اینکه چرا به این وضعیت افتادن در تواناییشون نبود چون همیشه هیچ موقع انسان رو مسئول کارای خودش نمی‌دونستن باید این مسئولیت رو گردن کسی بنداختن ن که بشه اون رو به اصطلاح ازش انتقام گرفت و آماج کینه رو از خود منحرف کرد به دیگری خب روشنفکرای سکولار گفتن که ما همه مشکلات مال اسلامه ناگهان کشف شد برای اولین بار در این ۱۴۰۰ ساله هیچکس همچین حرفی نزده بود که مشکل ما ناشی از اسلامه ناشی از عرباست ما یک تمدن خیلی خوبی داشتیم زبان خیلی خوبی داشتیم و این عربا اومدن و همین چیزایی که می‌شنویم اسلام‌گراها عکسشو گفتن گفتن ما به یک به اصطلاح تمدن اسلامی داشتیم و همه چیز خوب بود زمانی که ما به اسلام عمل نکردیم یا جنگ‌های صلیبی شد ما دچار این انحط شدیم یعنی اساساً درک انحط درک افول تمدنی چیزی نبود که قبلاً این‌ها بتونن درک بکنن این چیزی بود که در قیاسه با غرب ازش می‌تونستن آگاه بشن. خب و هیچ درکی نداشتن از اینکه این نیروی نظامی غرب این نیروی به اصطلاح اقتصادی غرب که او رو توانا می‌کنه که از مرزهای خودش فراتر بره و قلمروی قدرتش رو در سرزمین‌های دیگر بگستره محصول یک نوع اندیشیدن خاصه. مطلقا چون برای ما حقیقت در اندیشه شخصی آشکار نمیشه حقیقت اساساً با اندیشه انسانی ناسازگاره چون فراتر از اندیشه انسانیه حقیقت رو باید در درون به صورت شهودی فهمید و وقتی هم که به صورت شهودی می‌فهمید نه زبان آدمی نه فکر آدمی هیچ کدوم تاب تحمل حقیقت رو نداره و حقیقتم چیزیست که شما از جانب غیب بتونین الهام میشه نه اینکه بتونین خودتون برین از طریق تحصیل آموزش به دست بیاریم. بنابراین ما چیزی رو که غربی‌ها رو غربی کرده بود، یونانی‌ها رو یونانی کرده بود و اون نهاد آموزش بود و این باور که انسان هر چیزی که می‌آموزه و هر چیزی که میخواد انجام بده باید بیاموزه و حتی رئیس دولت کسی که بالاترین به اصطلاح مقام رو داره در اداره یک کشور او باید از بهترین تعلیم و تربیت برخوردار باشه همون از طریق همون نهادی که بقیه مردم درش آموزش می‌بینن. بنابراین دانش یک چیزی بود که ضروری بود و در عین حال چیزی بود که برای همه برای هر کاری که می‌کردن نیازمندش بودن و هرچه مسئولیت خطیر‌تری داشتن نیاز به آموزش بیشتر. در سرزمین اسلامی چنین نبود. آموزش هرگز به معنای آموختن چیزی که نمی‌دونین از طریق به اصطلاح نظام آموزشی نبود بلکه حقیقت پیشاپیش معلوم بود و فقط سینه به سینه این حقیقت منتقل میشد بنابراین اساس این فرهنگ بر حافظه بود و فرهنگ شفاهی شما قرار نبود فکر بکنید قرار بود حفظ کنید و و چراً امانتدارانه حفظ کنید که به نسل وز پس در عصر جدید ما مواجه شدیم با ناگهان مواجه شدیم با شرقشناسی این شرقشناسی که ما در قرن نوزدهم باش روبهرو شدیم یک به اصطلاح سنت بسیار نیرومندی در نظام‌های آموزشی اروپا بود که در مورد خاص ایران از حداقل از زمان صفویه این‌ها به ایران میآمدن درباره ایران مطالعه می‌کردن تحقیق می‌کردن مثل یکی از مهم‌ترین سفرنامه‌ها سفرنامه شاردن هست و ما همون زمانی که شاردان یک دیپلمات کشیش هست میاد در اصفهان و ۱۰ سال می‌مونه و فارسی رو بهتر از اصفهانیا حرف می‌زنه و ۱۰ جلد کتاب می‌نویسه که یکی از منابع مهم دوران صفویه است در همون زمان شاه عباس که در اوج اقتدار خودش بود و خودش رو پادشاه اس به اصطلاح نصف جهان می‌دونست وقتی که اروپاییها میخوان بیان پیغامی بیارن دیپلماتشون یک نفر دربار ایران نیست که پیام اونها رو ترجمه کنن یعنی هیچگونه علاقه‌ای به اینکه زبان اونها رو حتی یاد بگیرن نداشتن در زمان صفویه دستگاه چاپ وارد ایران میشه یه ارمنی وارد می‌کنه به سرعت جمعش می‌کنن و با دستور حکومت میندازنش بیرون به خاطر اینکه که وساط این به اصطلاح نسخه‌ نویس‌ها رو کساد می‌کرده تا قرن نوزدهم ما ابدا تصوری از اینکه چیزی به نام اروپا وجود داره و چه شکلیه و اونا چهجوری زندگی می‌کنن نداشتیم و فکر می‌کردیم که همه عالم مثل ما زندگی می‌کنه. در برخورد با اون‌ها ما دچار یک موقعیت متناقض شدیم. از یک جهت از یک طرف ما با اون غرور مطلقی که داشتیم و فکر می‌کردیم که جهان یعنی جایی که خانه ما و جز ما ورای این جهان دیگه اهریمنان ساکن هستن ما ناگهان مواجه شدیم با یک موقعیتی که درش حتی توانایی دفاع از خودمون رو نداشتیم حتی فقر و گرسنگی و نمیدونم انواع اقسام بیماری‌ها در زمان قاجار به وضعیت کشوررو به یک صحنه بسیار دردناکی بدل کرده بود و از اون طرف برای ما هم ساده نبود که نه از با این سنتمون کنده بشیم نه خودمون رو به راحتی شبیه غربیا کنیم در نتیجه یک بعد از یه مدتی که تلاش کردیم دیدیم که راحت‌ترین کار اینه که ما یه جوری این با این کنار بیایم. روشن‌فکرای سکولار در زمان مشروطه به این نتیجه رسیدن که اگر قانون اساسی بخوان در ایران حاکم کنن باید این آخوندا رو گول بزنن. یعنی شروع کردن به به اصطلاح تبلیغ التقاطی حقوق بشر و قانون اساسی قاطی کردنش با قرآن و به همین به خاطر این بود که می‌دونستن که علما یک نیروی اجتماعی وسیعی هستن ولی اون‌ها چار تا آدم اشرافی فرهنگ رفته هستن که با جامعه ارتباطی ندارن در نتیجه در همون ابتدا تجدد پشت درهای پشت مردهای های ایران ماند همون طوری که در زمان هارون رشید وقتی که خواستن علوم فلسفی رو و علوم یونانی رو وارد کنن فلسفه در همون پشت در پ با سد زبان عربی برخورد کرد و موند و در نتیجه اونچه که در فرهنگ ما به نام فلسفه شناخته شد مایع دردسر بود و الان هم تبدیل شده به یک آینه دق یعنی مانعیست برای فکر کردن تجدد غربی هم برای ما اینطور یه همچین حالتی پیدا کرد علما به سرعت فهمیدن که می‌تونن از صنعت استفاده کنن به نفع خودشون بنابراین اون تلگراف میرزای شیرازی برای تحریم تنباکو در حقیقت سنگ اول نهاد مرجعیت رو می‌گذاره و با تلگراف چیزی به نام نهاد مرجعیت و نهاد روحانیت تازه تأسیس میشه یعنی تکنولوژی غربی تازه اون بخش سنتی جامعه رو به شدت فعال می‌کنه و بازسازی می‌کنه. به عبارت دیگه اگر در اروپا مدرنیته به معنای مرگ خدا بود که نیشه از اون سخن گفت در کشورهای اسلامی مدرنیته به معنای احیای خداوند و و قدرتمند کردن او و مجهز کردن او به پیشرفته‌ترین سلاح‌ها، ابزارها و البته پول نفت. خب مسلمونا شروع کردن به در جریان ترجمه ترجمه به انسان این اجازه رو میده که فریبکارانه‌ترین بلاها رو سر خودش دربیاره یعنی چون ترجمه می‌کنید زبان بسیار فتنه انگیزه در جریان ترجمه این‌ها هر چیزی رو که ترجمه می‌کردن به خاطر این ترجمه به معنای این نیست که شما می‌فهمید یک چیزی رو ولی می‌تونید به اصطلاح فیک کنید می‌تونید تظاهر کنید که من می‌فهمم در نتیجه ترجمه میکردن ولی به جای اینکه مقصود اروپایی‌ها رو از این مفاهیم بفهمن یا براشون مهم باشه همون چیزی رو که داشتن یک اسم فرنگی بهش میدادن در نتیجه محمد عبد می‌گفت که ما اصلاح به معنای لوتریش نیاز نداریم ما خودمون هر ۱۰۰ سالی در اسلام اصلاح می‌کنه و کسروی میگه که فرهنگ غرب غرقه در فساد و تباهیه و ما هیچ نیازی به فرهنگ غرب نداریم و نمیدونم فروغی میگه که همه در یک موضعی قرار می‌گیرن چه فروغی به اصطلاح کینگ میکر چه شیخ فضلالله نوری همه در یک موضوعی قرار می‌گیرن که ما از غرب اون چیزی رو که لازمه می‌گیریم اون چیزی که مجبوریم مثل به قول فقها اون گوشت مردار وقتی که داری می‌میری اون گوشت مردار حلال میشه چه کسانی که غربگرا بودن و چه کسانی که ضد غرب بودن فکر کردن که میشه به اصطلاح در جهان جدید یک موقعیت برابر پیدا کرد بدون اینکه ریش به اصطلاح نیازمند این بود که فرهنگ غربی رو شناخت یا نیازمند تغییری در ذهنیت فرهنگی بود و راستش اینه که اصلا نمیدون می‌دونستم فرهنگ چیه؟ چیزی به نام فرهنگ برای اون‌ها هنوزم ناشناخت است. یعنی چون ترجمه کردن فکر می‌کنن که این کلمات در اونجا هم به همین متن. من برای شما می‌خونم یه تکه‌هایی رو از آقای جلال خالقی مطلق برای اینکه نشون بدم که روشنفکران دینی و روحانیت هرگز اسلام رو نفهمیدند به دلیل اینکه قصدشون فهمیدن اسلام نبود روحانیت قصدش این هست که در حقیقت این دین رو تبلیغ کنه و حالا یک اون به به عنوان یک نهاد نگهبان دین کار خودشو بکنه بدون اینکه لازم باشه که ح بفهمی شما در اسلام و اساساً در ادیان ما شما وظیفتتون اطاعته وظیفتتون فهمیدن نیست و روشنفکران دینی کسانی بودن که به ظاهر آدم‌های مشفقی بودن خیرخواهی بودن و فکر می‌کردن که سنت و مدرنیته هر دو گریز ناپذیرن پس از ابتدا تصمیم گرفته بودن که یک ملغمه‌ای بسازن که بتونه جامعه رو از این بنبست بیرون بیاره بدون اینکه از جای خودش تکون بده. پس چون از ابتدا قصد فهم نبود به مفهومی که در فلسفه غربی ما میگیم بنابراین حتی اون چیزی رو که مال خودشون بودم نفهمیدن و در نتیجه هرچه که غربی‌ها به عنوان میراث ما می‌شناختن و به ما معرفی می‌کردن برای ما میشد ملک ما یعنی میشد دارایی ما وقتی که ایران باستان ستان کشف شد ایران باستانی وجود نداشت که خط پهلوی و زبان پهلوی هزار و خورده‌ای سال بود مرده بود کسی حرف نمی‌زد به این زبان و تمامی این‌ها با عقلانیت غربی توانست دکوده بشه و رمزگشایی بشه این متن‌ها خونده بشه این متن‌ها به صورت انتقادی تصحیح بشه چاپ بشه در مخصوصاً در دانشگاه لایدن که از قرن ه۷دهم به اینور اینا چاپ می‌کردن و ما ناگهان دیدیم ا ابن سینا داریم ابن سینایی که مطلقا کسی من که در قم بودم زمان من ما وقتی می‌خواستیم من و دوستم می‌خواستیم فلسفه اشراق بخونیم یک نفر از استادای فلسفه نبود که بتونه فلسفه اشراق درس بده چونکه همه اون‌ها رو نسخ منسوخ می‌دونستن و همشون فقط ملا صدرا بلد بودن کسی نه فارابی می‌شناخت نه کسی نه ابن سینا می‌شناخت کسی اساساً چیز زیادی از سنت نمی‌دونستن جز چند کتاب محدود و اون براشون کافی بود چون قصدشون فهمیدن به اصطلاح تاریخی نبود و ناگهان ما فهمیدیم که ابن خلدون داریم ادبیات داریم عرفان داریم یه چیزایی که هرگز تا کنون کسی در اون انتقال سینه به سینه سنت به ما نگفته بود کسی در تاریخ نگفته بود که یه چیزی هست به نام تمدن ایران و این تمدن ایران با حمله اعراب از بین رفته و اعراب اومدن زبان ما رم از بین بردن و همین صحبتهای که شنیدین کسی اینا رو به ما نگفته بود این‌ها چیزهایی بود که ما در برخورد با غرب عین نفت درست عین نفت که فکر کردیم که این‌ها در زیر زمین خودمون پنهان بوده و تازه ما کشف کردیم و حتی برای کشفشم نیاز داشتیم به غربی‌ها که اون‌ها بیان حفاری کنن و پالایش کنن اون‌ها به ما یاد دادن که چگونه این متن رو بخونیم تاریخ ادبیات اساساً تاریخ نوشتن به مفهوم غربی در توانایی ما نبود تاریخ ادبیات رو برای اولین بار ادوارد براون نوشت تاریخ مطبوعات ادوارد براون نوشت تاریخ فلسفه رو کرن نوشت و و تاریخ و همه این چیزهایی که ما امروزه بهش افتخار می‌کنیم این‌ها همه در حقیقت محصول جستجوی علمی و روشمند عقل غربیست ولی به محض اینکه این به اصطلاح دستاوردها حاصل میشد ما اینا رو از خودمون می‌دونستیم این احساس مالکیت به ما حس اطمینان و حس استقرار و و ثبات میداد و ما رو از اینکه در یک لغزشگاه گیجی زمین بخوریم نگه می‌داشت یک طرف شروع کرد به تکیه کردن به کوه ایران باستان یک طرفم به سمت اسلام همین کشورهای اسلامی اینطور شدن ما ناسیونالیسم ترکی داریم ناسیونالیسم عربی داریم ناسیونالیسم هندی داریم تمام این کشورها مدرنیسم رو مدرنیسم براشون یک با به اصطلاح به شکل عقیم شده‌ای وارد شد یعنی برای مدرن شدن اونا باید میرفتن عقب یعنی مدرنیسم برای اونها ناسیونالیسم رو به اربقان آورد و از و گذشته اونها رو انقدر زیبا نشون داد که در با در وضعیت تی که اون‌ها قرار داشتن و بسیار فلاکتبار بود اون گذشته رو بر واقعیتشون ترجیح می‌دادن طبعاً و با اون گذشته می‌تونستن در برابر بسیاری از مشکلاتی که داشتن چشمشونو ببندن که بستن و می‌بندن. بنابراین به شکلی مثل یک ذهن نابالغ مثل یک طفل نابالغ هر چیزی که غربی‌ها می‌گفتن در مورد ما ما که علاقهمند نبودیم اونا رو بفهمیم حتی الانم همین طوره علاقهمند نیستیم که اصلاً اونا رو بفهمیم یعنی غربشناسی اگر بکنیم از سر اینکه بخوایم یه طمعی داریم یا یه ترسی داریم ولی هرچه که اونها ها می‌گفتن درباره ما اگر چیز خوبی بود و س تا به اصطلاح ما قضاوتمون اخلاقیه دیگه اگر چیز خوبی بود در حق ما می‌گفتیم خوش به حالتون که انقدر باشعورید که می‌فهمید ما چقدر آدمای مهمی هستیم ولی خدا نکنه که یک چیزی بگن که ما نپسندیم یا ما احساس کنیم که اینها اون‌ها دارن با گفتن این برتری خودشونو اثبات می‌کنن اونوقت دیگه این شد جهاد مقدس یعنی حسن پیرنی دنیا و دیگران و دیگران که اومدن تاریخ نوشتن تاریخ ایران نوشته شد فقط و فقط برای اینکه در خدمت ایدئولوژی ناسیونالیستی باشه و به عنوان یک ابزار سلاح دفاعی علیه به قول خودشون اجنبی به کار بده و کاملاً کاربرد سیاسی داشت یعنی همون طور که بنیادگراها اعتقاد دارن که با این حدیث نمیدونم درست یا غلط میشه آدم مکشت این‌ها هم سر واو و الف متن‌ها شروع کردن به یقه دریدن و رو به صحرا گذاشتن و جالب اینه که با به رغم اینکه ما و در گذر زمان یاد گرفتیم که چگونه مثل شرقشناسان متن‌ها رو تصحیح کنیم یا تحقیق فیلیولوژیک بکنیم در عین حال ما برخلاف شرقشناسان یعنی نیت اون‌ها کاملاً برخلاف نیت ما بود. اون‌ها شرق رو می‌شناختن و جهان بیرون خودشونو می‌شناختن برای اینکه از خودشون یک درک عمیق‌تری پیدا بکنن. اون‌ها دی برای شناخت خودشون به دیگری نیازمند بودن. بنابراین دیگری رو با همون ابزارها، با همون معیارها و با همان ترازویی می‌سنجیدن که خودشون به عنوان ترازوی درست قبول داشتن و کالای خودشون رو هم در همون ترازو می‌ذاشتن. تمام این به اصطلاح مطالعات تاریخی، مطالعات به اصطلاح نقد متن، همه این‌ها ابتدا در مورد ادیان اروپایی مثل مسیحیت و یهودیت انجام شد و بعدها زمان درازی طول کشید که این‌ها در مورد قرآن یا اوستا یا متون دیگه به کار ببرن یا هرچه که اونا در زمینه زبانشناسی کردن ولی برای ما چون این نبود ما این شرقشناسی رو به عنوان یک به اصطلاح وابسته یا زائده‌ای و یک بخشی از وزارت خارجه و دستگاه سیاست خارجی اروپاییا می‌دیدیم که فقط و فقط در خدمت استعماره. در نتیجه هر جا که دلمون می‌خواست ما حرف اون‌ها رو خوشمون نمیومد به راحتی اونو نسبت می‌دادیم به نیت‌های که به اصطلاح شریرانه و بدخواهانه و کشورگشایانه اون‌ها همین یوروسنتیزم که بعداً هم در این ادبیات پس استعماری معروف شد مسلموناهم همین کارو کردن مسلمون‌ها هم در هر جا که مطالعات اسلامی هستند اصلا نمیتونست وارد این کشورها ما بشه و ترجمه بشه همون طور که همین نولتکه که کتاب حماسه ملی ایرانو نوشت خب نولتکه برای اولین بار تاریخ قرآن نوشت و قرآن رو بر حسب ترتیب نزول در حقیقت چیز کرد تدوین کرد کاری بود بیسابقه در تاریخ و این کتاب تا چند سال پیش به عربی ترجمه نشده بود به فارسی هم که ت به زبان‌های اسلامی ترجمه نشده بود یعنی یا نکشتن ترجمه بشه یا اگر هم گذاشتن انقدر اون رو تکه تکه کردن و محکوم کردن که ما نفهمیدیم که این روشی که اینا به کار می‌برن اون روش چیه؟ همه چیز اون محکوم بود. خب این موجب میشد که دیگه مهم نیست که آقای جواد طباطبایی فلسفه بخونه بره در فرانسه تحصیل بکنه مثل یک فرانسوی م سر همون کلاس بشینه مهم نیست اصلاً این تا اگر نتونه بر موقعیت روحی و روانیش که عشق به اصطلاح بسیار بیمارگونه‌ایست به ایران یعنی از ایران یک فتیش می‌سازه ده در حقیقت او عاشق اون بت ذهنیشه نه ایران اونوقت می‌تونم من برم در بهترین دانشگاه‌های دنیا فلسفه بخونم و بعد بیام اینجوری حرف بزنم که الان در براتون عرض می‌کنم آقای طباطبایی اینو در سال‌های آخر عمرش میگه و این حرفا چیزیست که خودش به دانشجوهای خودش یاد داده که چنین چنین قضاوت‌هایی خلاف قواعد علمیه. ببینید آقای طباطبایی هشدار سید جواد طباطبایی زبان و ادبیات فارسی در خطر است. این چیزی که ما از اول مشروطه گفتیم دیگه میگه که من نزدیک به ۳ دهه هست که در دانشگاه نیستم. از داخل دانشگاه نمی‌توانم سخن بگویم. از بیرون دانشگاه می‌توانم بگویم که مصرف کننده تولیدات دانشگاه هستم و اگر صحبتی بکنم باعث سوء تفاو می‌شود. میگه که نزدیک وقتی وارد از دهه ۶۰ وقتی وارد دانشگاه شدم دانشجو بودم درس دادم ما فلان ولی میگه که الان باید بگم که وض بسیارناکه در نامه‌ای که به مناسبتی نوشته شده بود گفتم احساس شرم نمی‌کنید که در دانشگاهی هستید که دهخدا و فروغی بوده است و در نامه ۱۰ غلط املایی وجود دارد. خب این داره میگه که زبان فارسی در خطره خب زبان فارسی در خطره بعد اونوقت چی یعنی یعنی چی زبان فارسی در خطره یعنی حالا چیکار باید کرد خب طبیعتاً راهحل راهحل اینه که ما اگر زبان فارسی بنیان هویت ماست و در خطره درست میشه مثل سرزمین ما دیگه اگر سرزمین شما مورد هجوم خارجی قرار بگیرید چیکار می‌کنید اون اینجا هم همین کارو می‌کنید یعنی در حقیقت زبان رو تبدیل می‌کنه به یک شیع زبان رو تبدیل با این استعاره‌ها تبدیل می‌کنه به خاک و و بنابراین حکم جهاد این رو شما در مورد کسی مثل آقای جلال خالقی مطلق هم می‌بینید آقای خالقی مطلق اینا آدم‌های بسیار شریفی بودن یعنی از نظر انسانی این‌ها زندگیشون رو تمام لذت‌های که آدم‌های عادی می‌برن تمام وجودش شون رو در خدمت کارشون قرار دادن. یعنی اگر بدونید که زندگی اینها چطوره واقعاً دیگه نمونه این‌ها فکر نکنم که در نسل من که نبود احتمالاً در نسل‌های آینده هم به سختی پیدا میشه. یعنی اینا با یک ایمان این کارا رو کردن. اگر یک ایمان قویی نبود چنین کارایی نمی‌کرد. منتها متأسفانه اون ایمان به دلیل اینکه همراه با روح علمی نبود اون ایمان می‌تونست یه کاری بکنه که کل زحمت شما به هدر بره. کما اینکه زحمت بسیاری از این‌ها هدر رفت. از ادیب ادیب سلطانی بگیرید تا خود همین طباطبایی و دیگران که استعدادها و توانایی‌هایی داشتن که می‌تونستن در یک جهت سازنده‌ای به کار ببرن. رفتن در خلوت خودشون و از جهان واقعی کاملاً جدا شدن و چیزی ساختن که فقط برای ثبت در تاریخ به درد می‌خوره. آقای خالقی مطلق یک کتابی داره به نام به نام سخن‌های دیرینه ۰ گفتار درباره فرهنگ ایران و یک مقاله چند تا مقالهش همه مقالات اغلب راجع به فردوسیه ولی یک مقالهش عنوانش هست اهمیت شاهنامه فردوسی بعد در اینجا میگه که همه ما هنگامی که از اهمیت شاهنامه سخن به میان می‌آید در در این نظر اتفاق داریم که شاهنامه یکی از مفاخر ملی ماست ولی بنده مطمئن هستم اگر شما از ۱۰۰ نفر نارگزیده بپرسید چرا شاهنامه یکی از مفاخر ملی ماست بیش از ۹۰ نفر آنها اهمیت نمی‌دهد خب به خاطر اینکه طبیعیه به خاطر اینکه ما ت کشف نکردیم همچین چیزی رو اگر در غرب هومر شکسپیر دانته اینها کسانی هستن که در از هر بچه‌ای بپرسیم می‌دونه اینا در کجای ادبیات ایستادن به دلیل اینکه او در تج در طی نظام آموزشی اینا رو یاد می‌گیره. ما که اینا رو یاد نگرفتیم که ما غربی‌ها اینا رو تحقیق کردن. ما فقط باخبر شدیم. حالا بچه‌ای که تو خیابون رامونده خشو بگیری بگی فردوسی بهتر یا بیحقی. یعنی نگاهی که به جامعه دارن یک نگاهیست کاملاً جدایی از واقعیت. این مشکلی روشن مثل اسلام‌گراها که عصبانین از اینکه مردم دارن میرن میرن به سمت غربی شدن و دارن به جهنم میرن در نتیجه دست می‌زنن به کارای عجیب غریب این طرف هم چنان عصبانیه از مردم که به عشق مردم به مردم پرخاش می‌کنه یک ویژگی روشن‌فکری سکولار دقیقاً همینه از هدایت بگیرید قاسم غنی بگیرید ملکم خان بگیرید هم فحش میدن به مردم که چقدر شما بدبختید خاک بر سرتون هم میگن چقدر اینا بدبختن بیچاره‌ها یعنی نمی‌تونن بفهمن که این وضعیتش چرا اینطوره چون اگر می‌تونستن بفهمن اونوقت می‌تونستن یه کاری بکنن که در به اصطلاح با عقلانیت و سنجیدگی حتی اگر گام کوچکی باشه ولی مؤثر باشه در نتیجه خودشونم قربانی میشدن در بسیاری از من مثل خود طباطبایی میگه بیش از ۹۰ نفر فلان‌ها اهمیت ملی و فلان میگه که مسئله فراموش میشه که شاهنامه سرگذشتی شکست ایرانم هست ولی برای شناخت حالا آقای خالقی که عمری رو در شاهنامه شناسی سپری کردی اینو به ما میگه برای شناخت همه جهات اهمیت شاهنامه باید بی‌غراق ده‌ها کتاب مستند و صدها مقاله تحقیقی نوشت و این کار هم وقتی ممکن است که بر پایه یک متن پالوده انجام کردن. شما چطور می‌تونید قبل از اینکه تحقیق کنید قبل از اینکه تحقیقاتی وجود داشته باشه از نتیجه اون تحقیقات خبر بدید؟ خب این کاملاً خلافیه. یعنی این نوع حرف زدن عین حرف زدن آخونداست. آخوندا میگن اگر راجع به اسلام ما کار کنیم می‌تونیم از توش همه چی دربیاریم. هرچی که بگی میگه داریم ولی هنوز روش کار نشده. روش تحقیق نشده. ما جامعه‌شناسی اسلامی داریم. علوم انسانی داریم حتی فیزیک و شیمی هم داریم. فقط زمان می‌بره. ما تا حالا راجع به این چیز تحقیق نکردیم. اینکه شما از پیش تصمیم می‌گیری که تصمیم می‌گیری که نتیجه چیه. یعنی باید فاتحه دانشگاه رو خوند. کما اینکه باید خوند. به خاطر اینکه این دانشگاهی که ما درست کردیم برای اینه که عقادی که ما داریم اینو اثبات کنه. یعنی از پیش من تعیین کردم فتوام چی باشه فقط دنبال چند تا حدیثو روایت می‌کردم که اینو موجه کنم. خب همینجور که ادامه میده میگه که آره خیلی مهمه و فلان بعد میگه یک حالا من اهمیتشو براتون میگم یک شاهنامه و میتولوژی خب یعنی شاهنامه و اسطوره شناسی میگه میتولوژی یک اصطلاح یونانیست و اساطیر هم که ما در فارسی می‌گوییم جمع عربی اسطورهست و بعد میگه افسانه‌های نخستین هر ملتی درباره آفرینش جهان و برخوردهای نخستین انسان با طبیعت و نیروهای نیکو بده یعنی ایشون از اساطیر یک تعریف کاملاً لغتنامه‌ای میده در حالی که اساطیر یک اصطلاحه و وقتی که شما اگر آثار که یک اسطوره شناسی مثل مهرداد بهاارو بخونین او تأکید می‌کنه که ما ایرانی‌ها چیزی به نام اسطوره به مفهوم یونانی نداشتیم و در نتیجه ما تاریخ ما تاریخ متفاوتیست دین ما متفاوته و و به اصطلاح سرگذشت خدایان اینجا متفاوته و به شکلیست که ما نمی‌تونیم از اسطوره حرف بزنیم. اسطوره یه چیز یونانیه و اسطوره مثل هر چیز دیگری یک ترم علمیست. یعنی شما باید بگید که من به چه معنا اینو به کار ببرم بر اساس کدام نظریه به کار ببرم صرف اینکه بگی فردوسی شاهنامهش یک حماسه است اگر تو به معنای غیرا اصطلاحی به کار ببری یعنی یک اصطلاح رو به مفهوم شعاری به کار ببری یعنی تو رجز خوندی و هیچ ارزشی نداره و هیچ موقع یونانی‌ها به ایلیاد و ادیسه برای افتخار کردن نگفتن حماسه بلکه درباره حماسه به عنوان یک ژانر ادبی در کنار ژانرهای دیگه اندیشیدن ارسطو افلاطونط و دیگران دیگران نظریه‌پردازی کردن و مدام این نظریه‌ها حک اصلاح شده عوض شده نقد شده و بسیار ت در جریان تحول طولانی این‌ها انقدر گرانبار از نظریه هستن که شما اگر اینا رو به صورت کاملاً ناشیانه به کار ببری یعنی که شما از این اصطلاحات استفاده مخرب کردی یعنی گمراه کردی خودتو فکر کردی که چون ایده ادیسه حماسه حماسه هستن پس اگر شما بگی فردوسی بهتر از اوناست یعنی ما بهترین حماسه رو داریم میفتید به صرافت مسابقه دادن و این حس که ما باید اثبات کنیم همونطور که مسلمونا باید اثبات کنن که اسلام به بهتر از همه ادیانه و همه ادیان نسخ میشه با اسلام اونوقت میری در این فاز که اثبات کنی که هرچی چیز خوبه ایرانیه و هر چیزی که ایرانی ندارن خوب نبوده و مایا مهم نیست و این عظمتطلبی بشه یک دود غلیظی که همواره پیش چشم تو تو رو کور بکنه و نگذاره که جلوی پاتو ببینی خب این میتولوژی رو اون وقت میاد میتولوژی که اندازه از اینجا تا مشهد کتابخونه هست راجع بهش دو صفحه می‌نویسه که ما در فردوسی میتولوژی داریم خب بسیار خب و بعد میگه که شاهنامه و تاریخ در شاهنامه بخش تاریخش ۱۷ هزار بیته یعنی کیلویی حساب میکنه و تاریخ یعنی چی آیا تاریخ به مفهوم به اصطلاح سنتی ما همچین چیزی در دان به اصطلاح عصر جدید اهمی اصلاً عصر جدید محصول انقلاب در نگرش تاریخی انسانه اگر ما صرفاً به کتابای تاریخمون تاریخ بگیم و نفهمیم که م مدرن شدن یعنی نگرش تاریخی و بینش تاریخی داشتن نه اینکه صرفاً کتابای تاریخی داشتن در نتیجه اون چیزی رو که بسیار بسیار قدیمیست و کهن هست جدید می‌پنداریم شاهنامه و فرهنگ باستان ببینید فرهنگ یک اصطلاحه ما چیزی به نام فرهنگ نداشتیم بهخاطر اینکه هیچ موقع از این واژه به عنوان اصطلاح استفاده نکردیم. نظری ازش نساختیم به خاطر اینکه ما اساساً مسائلمون رو نظری نمی‌بینیم و برای مشکلاتمون به نظریه نیازی نمی‌بینیم. پس این فرهنگ رو ما کلمه فارسی که قدیمی هست به کار می‌بریم در برابر یک چیزی که کاملاً باهاش بیگانه‌ایم و میگیم اینو داریم و نمی‌دونیم که اونی که غربیه میگه کالچر هیچ ربطی نداره به فرهنگی که من دارم میگم بعد میگیم فرهنگ باستان گویا یه چیزی وجود داره به نام باستان در خارج در خارج که من می‌تونم بگم این باستانه مثلاً من می‌تونم بگم این پیچ شمرونه در حالی که باستان یک مفهومه یک مفهوم تاریخی‌ست و باز نظریه داره شما باید به نظریه دوره‌بندی‌های تاریخی داشته باشید اینا همش مال غربیاست یعنی با چیزی که با دستگاه مفهومی که غربی‌ها ساختن و خودآگاهانه اون رو تولید کردن در جریان به اصطلاح یک نظم علمی و روشمند و در گفتگوی علمی و جامعه علمی من مترجم می‌شینم با عشقم به ایران همه رو ترجمه می‌کنم و در دو خط میگم همینا ما رو داریم شاهنامه و ادبیات پهلوی کلمه ادبیات هرگز در ادبیات ما به کار نمی‌رفته به عنوان ادبیات ادبیات به عنوان لیترچر یه چیز کاملاً جدیده اصلاً در قرن هجدهم متولد میشه ما اونوقت اینجا دچار زمانپریشی میشیم یعنی چی؟ یعنی نه تنها کلماتی رو که اذان ما نیست و معنی اون‌ها رو ما نمی‌دونیم به کار می‌بریم بلکه چیزایی رو نسبت میدیم به گذشته که کاملاً جدیدن. یعنی چیزی به نام زبان فارسی به عنوان یک زبانی جدایی از زبان‌های دیگه که ما بگیم عربی زبان بیگانهست. این کاملاً جدیده. هرگز هیچ ایرانی در ۱۴۰۰ سال گذشته نگفته که عربی زبان بیگانهست بلکه به عربی نوشته به عربی حرف زده سعدی وقتی که خلیفه بغداد به دست مغل کشته میشه سعدی قصیده‌ای در رسای او میگه به عربی که در تاریخ ادبیات عربی یک معجزه است بنابراین حافظو که باز می‌کنه میگه یا ایسا ادر کسا و ناولها که اشخاصان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها ها یعنی انسان ایرانی انسان دو زبانه بوده اگه چند زبانه نبوده به نظامی ترکزبان بوده عربی هم می‌دونست همه ایها بنابراین این زبان فارسی با این نگاهی که ما داریم که یک زبانیست که باید از زبان‌های دیگه پاک بشه و زمانی فارسی اصیل هست که سره بشه مبتنی بر یک درک غیرزبانی غیرتخی ضد مدرن ضد جامعه و نابود کننده است یعنی همون کاری رو که یک حاکم مستبد با شمشیر انجام میده قبلش اون روشنفکر ما با پاکسازی زبان با پاکسازی فرهنگ شروع می‌کنه تکه تکه از بدن این فرهنگ پاره می‌کنه میندازه دور هی گوشت این فرهنگو می‌کنه میندازه این مال ما نیست ما در عصر جدید بر خلاف مدرن‌ها مدرن‌ها زمانی توانستن مدرن بشن که کشتی‌های تجاری در ونیز ساحل رو ترک کردن و رفتن به سمت به اصطلاح اقیانوس و به سمت مسیرهای ناشناخته وقتی که کریستوف کلوم میره به به سمت آمریکا و هیچ تصوری نداره از اینکه در آمریکا چه می‌گذره یا می‌رسه به اونجا یا نه یعنی این سودای کشف جهان بود که این‌ها رو مدرن کرد و مدرنیته رو جهان جهانی کرد ولی برای ما مدرنیته تبدیل شد به یک چیزی که بتونیم باهاش دیوار بسازیم همین خاورمیانه در قرن نوزدهم از تنوع دینی، تنوع نژادی، تنوع زبانی فوق‌العاده غنی بهرمند بود. خب وقتی که خاورمیانه شد، قرن بیستم شد، نفت پیدا کردن و با این ذلت خشونت از زمان تولد این خاورمیانه تا الان بر پیشانش مونده، مدام شروع کردن و حذف کردن. انقدر اقوام مختلف، پیروان ادیان مختلفو راندن تا خاورمیانه رو اسلامیش کردن. خاورمیانه اسلامی نبود. در لبنان اکثریت با مسیحیا بود الان وضع یه چیز دیگهست در سوریه عراق و جاهای دیگه می‌خوام بگم این‌ها ما برای ما مدرنیته کاملاً نتیجه عکس داده یعنی ما به جای اینکه به ما کمک بکنه که ما از نه تنها خودمون از تعصب و ناوینایی بیرون بیاییم بلکه اون بخش دیگری رو که خودش توانایی نداره ما با آموزش و تعلیم و تربیت کمک کنیم که تغییر کنه کنه ما به عکس ما نه تنها او رو تغییر ندادیم که خودمونم تبدیل شدیم به مثل او یعنی دعوای تجدد و سنت دعوای آخوندا و روشنفکرا یک دعوای سیاسیست نه دعوای فکری مطلقا بهخاطر اینکه هر دوشون به اونچه که میگن به عنوان دین نگاه می‌کنن نه به عنوان چیز مفاهیمی که در غرب با استدلال با بحث محصول نظام آزاد اندیشیدن هست و محصول تفکر محصول به اصطلاح قواعدیست که برای فکر کردن گذاشتن و اگر دموکراسی و حاکمیت قانون رو می‌خوایم حاکمیت قانون در وحله اول یعنی تعهد به قانون اندیشه یعنی تعهد به منطق یعنی من ادعای خودم رو به نحوی قضاوت بکنم دربارش که ادعای مخالفو قضاوت می‌کنم ولی در عمل چنین نشد حالا این‌ها رو میگه آقای خالقی مطلق و بعد میگه که بله سقوط سانسانیان و فلان این نکته مهمه که میگه که آره ما اینجا یه سری چیزایی در ما گفتن که اینا درست نیست و اینا و میره به سمت این یه جا درباره این صحبت می‌کنه که ما در ایران ملت داشتیم و ملت در ایران مثل هم حرف طباطبایی که ملت در ایران قدیم‌ترین ما چون قدیمی‌ترین تمدنیم پس قدیم‌ترین ملتم هستیم و یک عده‌ای میگن که اشکال می‌کنن میگن که ما این مفهوم علت یه چیز ملت یه چیز جدیده و ما نمی‌تونیم به کار ببریم میگه که این کسانی که می‌گویند واژه‌های چون ملت ملیت ملیگرایی ناسیونالیسم و مانند این‌ها اصطلاحات عصر نوینن و از این رو نباید آنها را درباره زمان‌های پیشین به کار برد. اگر منظور این است که در دوران کهن اینگونه مفاهیم حال به هر نامی که خوانده می‌شدن اصلاً وجود نداشتن این نظر به عقیده نگارنده پذیرفتنی نیست. جناب آقای دکتر خالقی مطلق مفهومی که با کلمه بیان نشه به چه به چه شکلی شما می‌فهمی وجود داره یا به چه شکلی به وجود اومد اصلاً؟ یعنی شما مفهوم رو چطور می‌تونید تشخیص بدید که هست ولی کلمهش نیست و الان تازه کشف کردیم چطور همه این‌ها رو ما نباید و مشکوک بشیم که چطور این همه چیز داشتیم و ناگهان بعد از اینکه غربیا دیدیم دارن ما کشف کردیم این حالا یه یک پترنه یک الگوست نمی‌خوام دیگه زیاد نمونه‌ها رو بگم فقط می‌خوام به این نکته اشاره کنم که ما یک تصور کاملاً ایرانی یعنی خیر و شر ما رو به این به اصطلاح ما رو محکوم به این احساس کرده که ما باید بین غرب و خودمون انتخاب کنیم یا خریا شر یعنی گویا هرگونه تمایز تقابل خیر و شره بنابراین من نمی‌تونم تصور کنم که مثلاً رنگ‌ها بی‌نهایت باشن هیچ تضادی هم با هم نداشته باشن متفاوت باشن ولی وجود یکی نیاز لازمش عدم دیگری نباشه نه یا این یا اون یا خوبه یا بده یا حقه یا باطله و ما توانایی به دیدن نوانس‌ها و رنگ‌هایی که میان روشنی و تاریکی هست رو نداریم در نتیجه ما وقتی با غرب مواجه میشیم با این منطق مدام باید یکی رو بر دیگری انتخاب کنیم و این میشه که باید یه یه ذره یه چاقو بکنیم تو شکم فرهنگ خودمون یه چاقو بکنیم تو شکم غرب و متوجه نشیم که اساساً اون چیزی که غرب رو غرب کرده یعنی اگر ما الان مجبوریم از صنعتش از اقتصادش از به اصطلاح الگوهای توسعهش بام بگیریم و تقلید کنیم اون چیزی که همه اینا رو به وجود آورده ذهنشه یعنی اونچه که در ذهنش گذشته یعنی اونچه که او بهش فرهنگ میگه چون فرهنگ کالچر در زبان‌های اروپا پایی به معنای داشتن چیزی نیست به معنای کالتیویت کردن یعنی مثل از با اگرالچر از یک مادهست دیگه یعنی همون طور که شما یک گیاهی رو کشاورز پرورش میده و از دانه به جوانه و نمیدونم نهال و درخت تبدیل می‌کنه انسان هم نیازمند تربیته که از طریق او وجود خودش رو به اصطلاح پرورش بده خیلی به اصطلاح درست‌تر اینه که ما کالچر پرورش هستن ترجمه کنیم ولی ما فکر می‌کنیم فرهنگ یه سری جواهرات و چیزاییست که از اجدادمون به دست رسیده توی زیرزمینی جای مطمئن گذاشتیم فقط هر کی اگر اومد حرف بزنه میگیم که ما خیلی وضمون خوبه اونچه که برای غربی مهمه اینه که درک کنه که در زمان حاله برای اینکه درک کنه در زمان حاله باید بپذیره که اونچه که تا قبل از زمان حال بوده از دست رفته یعنی گذشتهست. یعنی اون گذشته هرگز دیگه باز نمی‌گرده ولی برای ایرانی ابدا ا مفهوم مرگ شناخته نیست. یعنی او نمی‌خواد بپذیره که چیزی به نام مرگ در زندگی او جایی داره. او جاودانهست زبانش جاودانه است سرزمینش جاودانه است تاریخ تاریخش همه چیزش جاودانه است چون خیر خیر و شر نیروی اهریمن و به اصطلاح نیروی نیکی در تمام تاریخ با هم پیکار می‌کنن تا در نهایت نیروی شر مغلوب میشه و جهان در تسخیر نیروی خیر در خواهد آمد پس همین که شهبانو میگه نور بر تاریکی پیروزه است من اگر در سمت روشنایی نشستم چرا باید فکر کنم که می‌میرم مردن فقط اذان اهریمنه چون نمی‌تونم بمیرم درکی از زمانم ندارم چون زمان یعنی مرگ لحظه اکنون و من زمانی می‌تونم اکنون رو درک کنم که اون رو از دست رفته می‌بینم پس اونچه که من فکر می‌کنم غربیه داره و اون مایع برتری او هست برای انسان غربیدا مای برتری نیست یک غربی نمیگه که اینچه که من دارم خیلی خوبه به خاطر اینکه اون می‌دونه می‌دونه که اگر بخواد برای او خوبی یعنی کهه اینچه که داری ترک کنی بره یه مرحله دیگه مثل علم شما فرضیهتونو اگر بخواید بپرستید که علم پیشرفت نمی‌کنه که او میگه من فرضیم انقدر آزمایش می‌کنم که بتونم ابطالش کنم یه فرضیه بهتر انتخاب کنم بنابراین اون همیشه می‌دونه فرضیه‌هاش خطاست و چون خطاست ارزش داره و چون می‌تونه خطاشو کشف کنه او پیشرفت می‌کنه ولی ما نه ما عقایدمون اون چیزی که فرضیهست اون چیزی که هیچ هیچ پایه‌ای نداره در واقعیت و برای ما اصلاً در حکم پیشفرضه ما اون رو تبدیل می‌کنیم به یک عقیده مقدسی که میشه باهاش با دنیا جنگید و این باعث میشه که ما چیزی که میگیم راجع به گذشته در حقیقت عقاعد بت شده ذهن ما باشه که ما خودمون در زمان حال ساختیم چیزی به نام ایرانی که ما اینطور تبدیلش کردیم به کالا یا تبدیل تبدیلش کردیم به طلا یا تبدیلش کردیم به یک جواهرات دست نزدنی این چنین چیزی در واقع وجود نداره و اگر غربی‌ها توانستند فردوسی ما رو کشف کنن ولی ما هنوز نمی‌تونیم اون‌ها رو بخونیم اگر اون‌ها از زمان هرودوت تاریخ ما رو نوشتن تا امروز و ما تاریخ خودمونو هم حتی بلد نیستیم بنویسیم به دلیلی که اون‌ها می‌تونن حرف انسانی رو حرف انسانی بدونن یعنی حرفی که انسان‌ها با هم رد و بدل می‌کنن برای اینکه از اون آگاه بشن با علم به اینکه هرچه گفتگو کنن ا از حرفای قبل‌تر فاصله می‌گیرن. حرفا رو می‌زنن که نقد بشه چون کهه ما فقط با شناخت خطاهای خودمون هست که می‌تونیم چیزی به دست بیاریم. ما فقط می‌تونیم به خطاهای خودمون آگاه بشیم. به هیچ چیز دیگه نمی‌تونیم آگاه بشیم. ولی اگر بپذیریم که با همدیگه سخن بگیم یعنی تجربه‌های خطای خودمون رو با همدیگه شریک کنیم همدیگه رو در اون اونوقت ما یک تجربه‌ای به دست میاریم جمعی که در او خطاهای بسیاری کشف شده در نتیجه ما از رفتن به راه‌های باطلی که می‌دونیم باطله آگاه هستیم میریم به یک مرحله جلوتر یک سطح بالاتر ولی اگر نه هر کس برای خودش خطا بکنه در نهایت ه هرگز یا خودشو می‌کشه یا دیگران رو همین مسئلهست که در ایران انباشت سرمایه هم نیست یعنی همون قدر که اطمینان برای سرمایه وجود نداره آدم‌ها اطمینان برای اینکه اندیشه‌هاشونو در معرض قضاوت دیگران قرار بدن ندارن بهخاطر اینکه ایرانی که گناه نمی‌کنه که ایرانی یعنی پاکی و این پاکی انقدر مهمه که نه تنها خطای خودش رو می‌پوشونه به روی خودش نمیاره بلکه که تحمل خطای دیگری رو هم نداره. اگر دیگری رو بخواد بپذیره باید حتماً بی‌خطا باشه. در نتیجه برای اینکه شاهنامه تبدیل بشه به قرآن عجم باید فردوسی رو از هرگونه ناپاکی او رو تبرعه کرد. یعنی زمین و زمان با هم دوخت تا بگیم که این مرد با در عین نمی‌دونم شجاعت و نمی‌دونم معصومیت و این‌ها نشسته. فقط و فقط برای اینکه زبان فارسی رو زنده نگه داره نشسته شاهنامه رو گفته. یعنی ما نمی‌تونیم به کسی به اصطلاح به چشم یک انسان نگاه کنیم. یعنی خطاهاش رو به لازمه وجودش بدونیم. نه اینکه یک چیزی که می‌تونه ازش رهایی پیدا بکنه. انسان‌ها انسان‌های خوب کسانی نیستن که خطا می‌کنن. کسانی هستن که خطا می‌کنن اما خطای خودشون رو می‌پوشونن. انکار می‌کنن. خطای خودشون رو به اصطلاح نادیده می‌گیرن. انسان خوب انسانی نیست که همش ما کار خوب می‌کنه. همه انسان کامله. انسان خوب کسیست که وقتی که کار بد می‌کنه احساس شروندگی می‌کنه. یعنی وجدان اخلاقیش بیداره. در نتیجه می‌دونه که نباید این کارو بکنه و و در ارتکاب شهر بیهابا نیست. یعنی او خیرو دوست داره. تلاش می‌کنی کار خوب بکنه. این میشه انسان خوب. انسان آزادی‌خواه این نیست که کاملاً آزاد بشه. کسیست که برای آزادی تکافا می‌کنه. چون در نهایت آزادی کامل که هرگز به دست نمیاد. پس ما باید تعریفمونو از خوب و بد بودن آدم‌ها عوض کنیم و از قضاوت هر چیزی بر اساس موازین اخلاقی. یعنی آقای فلان سیاستمدار فلان نویسنده فلان اگر در ایران هایدگر در ایران بود تا حالا گور گورش کرده بودیم یعنی نمی‌تونیم یک انسانی رو به کارهاش تقلیل ندیم مخصوصاً به کارهای بدش انسان بسی فراتر از کار بدیست که انجام میده و ما می‌تونیم انسان رو ببخشیم و کارشو نبخشیم یعنی وقتی می‌بخشیم ما چی اون کار بدو که نمی‌بخشیم بخشیم کاری رو نمی‌بخشیم چیزی رو نمی‌بخشیم ما کسی رو می‌بخشیم چرا؟ بهخاطر اینکه ما هم گناهکاریم و ما هم مثل او نیازمند این هستیم که اگر مرتکب کار بد شدیم فرصت فرصت و امکان خوبی رو از دست ندیم به عنوان یک انسان در نتیجه من این روزها می‌بینم که خیلی خوشحالن از مری خامنه‌ای و فکر می‌کنن که خامنه‌ای یک موجود استثنایی بوده اولاً که هیچ استثنا نبوده آدم عادی بوده که در یک موقعیت تصادفی به تدریج تبدیل شده به همین آدمی که ما می‌بینیم. من می‌تونم بگم کارهای خامنه‌ای بده ولی هرگز نمی‌تونم بگم که اگر من جای خامنه‌ای بودم یک آدم دیگه می‌شدم. هرگز نمی‌تونم این ادعا رو بکنم. من نمی‌دونم اگر جای هیتلر بودم می‌تونستم آدم بهتری باشم یا از او بدتر می‌شدم. پس این که شما خودتونم حتی به آدم‌های بد بسنجید و بگید که خب خوبه که الحمدالله من اینطوری نیستم. این یعنی درست همون جایی که پای شما می‌لغزه. یعنی فراموش می‌کنید که برای ارتکاب شر غفلت و نادیده گرفتن خیر و شر مهمه نه اینکه شما قصد شر داشته باشید. یه نفر میره دزدی می‌کنه خب میره دزدی می‌کنه به اندازه نیازش و قصدش ولی کسی که خیر و شر دیگه براش مهم نیست می‌تونه کارایی بکنه که ابعاد فاجعه غیر قابل تصور باشه ولی اصلاً احساس نکن. آدم‌هایی که زندانبانن، آدم‌هایی که اعدام می‌کنن، آدم‌هایی که با آدم می‌کشن، آدم‌هایی که از خون مردم، از جان مردم، از سلامت مردم، از امنیت مردم ارتضاق می‌کنن، شب‌ها خیلی راحت میرن می‌خوابن. اگه اون بخواد هر روز فکر بکنه به اینکه دیوونه میشه. در نتیجه یک توجیهی براش می‌سازه که نه تنها اون کار بد نیست که خوبم هست، یه ایدئولوژی می‌سازه میره آدم می‌کشه بعد میاد فکر می‌کنه که خداوند اونو به بش می‌بره. پس این نوع نگاهی که در روشنفکری ما هست که طبیعتاً جامعه ما بازتاب شکل فکر کردن جامعه ماست که قضاوت درباره همه چیز مخصوصاً قضاوت سیاسی به خاطر سیاست یعنی هنر همزیستی یعنی چی کاری که ما برای آب خوردنمون برامون نیاز داریم اگر نتونیم با هم زندگی کنیم دیگه امنیت آب خوردنم نخواهیم داشت پس در همزیستی شما نیازمند به یک نوع دیگری از قضاوت هستید. در به اصطلاح ارزش‌گذاری یک اثر هنری شما نیازمند به یک معیارهای دیگه هستی. برای اینکه شما راجع به جامعه تحقیق بکنی نیاز به یک معیار دیگری هستی وگرنه اگر در دستت میخوا چکش باشه همه دنیا رو میخبینی و این باعث میشه که در جا بزنی. یعنی خودت در حقیقت مانع حرکت خودت میشی. وقتی که این وهار عربی شروع شده بود در عربستان سعودی اینها ترسیده بودن که مردم اینجا هم شورش کنن خب شروع کردن سر پول پخش کردن اینا ولی تو خیابون‌ها یک تابلوهای بزرگ می‌زدن روش نوشته بودغی التقدم بدون تغییر یعنی پیشرفت بدون تغییر همینم هست نمیخواد پیش میخواد پیشرفت کنه ولی نمی‌خواد از جاش تکون بخوره بدون اینکه مدرن بودن ابدا به این نیست که شما دانش مدرن، تحصیلات مدرن، نمیدونم شغل مدرن، اقامت در جای مدرن رو داشته باشید. مدرن بودن یک تجربه درونیست. یعنی اینکه شما درونتون یک حالتی رو ایجاد میکنید که می‌توانید خودتونو ببینید. به اصطلاح میگن تفکر ریفلکتیو. یعنی شما قادر میشید که خودتون رو از خودتون بیرون برین و خودتون رو مثل یک آدم غریبه نگاه کنید. هم خودتون شناسنده باشید هم موضوع شناسایی. در این صورت اگر بتونید خودتونو مثل یک غریبه ببینید اونوقت درباره خودتون و درباره آنچه می‌اندیشید با معیارهایی قضاوت می‌کنید که معیارهای بی‌طرفانه است. معیارهاییست که قابل اطمینانه. من اگر به خودآگاهی برسم خودآگاهی فایدهش چیه؟ خودآگاهی فایدهش اینه که به من میگه که منم من خودمو با دیگری اشتباه نمی‌گیرم اگر من نتونم خدا بدونم خودآگاهی چیه پس همواره در معرض از دست دادن آگاهی به خودم هستم و از خود بیگانه میشم یعنی عین پیچ مهره توی کارخونه چایلو چاپین تو فیلم عصر جدید میشم علوم انسانی ایرانشناسی و شاهنامه شناسی این‌ها به مهم‌ترین ابزار الینیشن با خود بیگانگی ما ایرانی‌ها انجام میده یعنی تبدیل شده به یک خود کاذب و این خود کاذب اجازه نمیده به ما که خود واقعمونو بفهمیم یک اگر شما می‌بینید که نولتکه صد و خورده‌ای سال پیش کتاب حماسه ملی ایرانو می‌نویسه کسانی که بعد از او آمدند در آلمان نه تنها راجع به این موضوع که سر تا پای اونچه که نولدک فکر می‌کرد و روش‌هایی که به کار بودن همه رو نقد کردن جلوتر رفتن چون برای اون‌ها دانش به معنای پرستش نیست. به معنای فهمیدن خطاست و و شاگرد خوب کسیست که به رغم استادش بیاندیشه. یعنی از استادش یاد بگیره که خودش بیاندیشه. اگر از استادش تقلید کنه اون ابدا شاگرد خوبی به شمار نمیره. پس نظام تعلیم و تربیت ما باید بر اساس خطا کردن، بر اساس آزمودن، بر اساس تجربه کردن، بر اساس رفتن به راه‌هایی که دیگران نرفتن، بر اساس بدعت گذاشتن، بر اساس سنت شکستن، بر اساس نترسیدن و بر اساس کمر کردن و مخاطره کردن، کنجکاوی داشتن، زدن به دریا بدون اینکه بدونید شما چه به دست خواهید خواهید آورد این هست که شما رو می‌تونه و موقعیتتونو عوض کنه وگرنه اگر شما بنشینید همین جا نگاه کنید خیره بشینید به این وضعیتتون و مدام بگید که این وضعیت ما که خیلی بده نمیشه تغییرش داد خب یعنی اینکه شما یه وضعیتی رو که باید ذهن در ذهن شما به اصطلاح راه حلش رو تخیل کنید فکر می‌کنید در واقعیت یه کسی باید با بذاره پشت کمپرسی بره اینجا مثلاً آجر بریزه جلوتون اونچه که بیرون هست که قرار نیست تغییر می‌کنه. اونچه که باید تغییر بکنه را شمایید که بتونید تخیل کنید راه آزادی رو. همیشه آزادی از راه‌هایی می‌گذره که وجود خارجی ندارن و باید تخیل بشن. حقیقت همیشه در جستجویی به دست میاد که وجود ن وجود نداره. هر چیزی که وجود داره زندانه. هر چیزی که وجود داره یعنی حبس. و اگر فکر کنید که این چیزی که وجود داره در خارج باید از بیرون تغییر کنه که از بیرون تغییر میده برای شما تغییر نخواهد بود کما اینکه ما الان ۱۵۰ ساله هر جور حکومتی رو آزمودیم یکی یکی شاهی بود که به زور زنان رو می‌زد حجاب سرشون می‌کرد بعد یه آخوندی بود که زنان رو می‌زد حجاب سرشون همه اینا رو آزمودیم ولی باز در جایی هستیم که آرزو می‌کردیم نباشیم پس اتفاق بیرونی هیچ چیزی به شما نمیده جنگ، زلزله، بلا لزوماً به شما چیزی یاد نمیده. آدم‌هایی هستند که رنج‌های بسیاری می‌کشن ولی از رنجشون چیزی نمی‌آموزن. بهخاطر اینکه آموختنو باید بیاموزی. باید بدونی که چگونه دردت رو تبدیل به رنج نکنی. بدونی که ذهن تو قدرتی داره که کوه‌ها رو می‌تونه تکون بده. چون همه این تمدن محصول ذهن بشره. ولی چیزی نیست در کتاب‌ها که به تو بگ راه نجاتو نشون بده. اون فهم توست از کتاب‌ها که می‌تونه یک فهم خودت باشه و بتونه اون کتاب رو به عنوان یک الهام‌بخش دریچه‌ای بکنه به به سمت روشنایی. ما کتاب نمی‌خونیم که ببینیم اون نویسنده چی میگه. چون نویسنده که مرده. کتابم که یه مش جوهره و کاغذ اون که چیزی به ما نمیگه. این توانایی من برا فهمیدنه که می‌تونم از این متنی که ۱۰۰ بار خونده شده یک فهمی پیدا بکنم که کاملاً متفاوت باشه. همون طوری که غربیا اروپاییا اینچنین کردن دیگه اروپاییا تمام فرهنگ‌های جهان رو تمام زبان‌های جهان رو حتی زبان‌های مرده رو این‌ها رمزگشایی کردن براش دستور زبان نوشتن براش کتاباشونو به چاپ رسوندن ولی ایرانی‌ها تا دهه ۴۰ که آقای خانلری دستور زبان فارسی رو یاد گرفته بود از غربیا بنویسه ما دستور زبان فارسی نداشتیم پس نه اینطور نه این قصه این افسانه که ما کتابا ما اینا رو داشتیم کتاباش همش از بین رفته یعنی یه چیزی دور درست کردیم به نام حمله اعراب که انگار شبیه حمله آمریکاییاست که اینا اومدن یه زبان رو مثل ما که از قرن اصلاً ناسیونالیسم قرن نوزدهمه مثل اینا علامت هویت می‌دونستن این بدبختا که اصلاً درکی نداشتن از زبان انسان اون عرب ۱۴۰۰ ساله پیش به هیچ وجه آگاهی نداره به زبانش. او داره به طور طبیعی و غریضی به کار می‌بره. اصلاً قرآن اولین کتاب تاریخ عرب‌هاست. یعنی اون هم تو زمان بسیار طولانی طول می‌کشه تا کتاب بشه. او تصوری از زبان نداره که غیر از زبانی که از مادرش یاد می‌گیره و به کار می‌بره. و وقتی هم که قرآن رو کتاب می‌کنه تصورش از زبان اینه که این زبان زبان خداییه. زبان براش مقدسه. تمام این صرف و نحو و بلاغتو ساخته برای اینکه اثبات کنه که قرآن معجزهست او مطلقا این درکی که اروپاییا داشتن و بر اساس اون تونستن فرهنگای دیگه رو بشناسن این همچین چیزی وجود نداشته ما هم هنوز نداریم چه برسه اون‌ها و بعد اینکه تصور کنیم که هر چیزی که ما نداریم حتماً داشتیم کتاباشو سوزوندن این یعنی که ما درک نمی‌کنیم که فرهنگ ما یک فرهنگیست متفاوت از فرهنگ غربی و فرهنگ‌های دیگه و تفاوت فرهنگ‌ها عیب نیست بلکه اقتضای طبیعت انسانیست. از اینکه فرهنگ ما متفاوته ما باید تفاوتو بفهمیم و اون فهم تفاوت به ما نیرویی استفاده از نقطه‌های قوتشو میده ولی اگر تفاوتو نفهمیم اونوقت به نقطه‌های ضعفش به شکل نقطه قوت نگاه می‌کنیم و به نقطه‌های قوت طرف مقابلم نمی‌بینیم. در نتیجه نابود میشیم. اینکه ما فکر می‌کنیم که همه فرهنگا باید همه چیزایی که غربیا داشتن می‌داشتن. اگر اونا فلسفه دارن ما هم فلسفه داریم. ما چرا نداشتیم؟ بهمون برمی‌خوره اگر بگیم که فلسفه یونانیه به خاطر اینکه ما مگه ما ما چمونه؟ اونوقت شروع کنیم بریم از چه می‌دونم اوستا و از فلان یک چیزای مسخره‌ای رو بیرون بکشیم به اسم فلسفه ایران باستان. این یعنی چی؟ یعنی که تو کسی که مثل آقای کزازی میگه شاهنامه بزرگ درمر و اینا همه در برابرش هیچن یا آقای شفیع کتکنی میگه که شاهنامه چنان پهلوانیست که همه پهلوانا دنیا رو کشتی می‌گیره این یعنی که تو درکت از فرهنگ جنگ صلیبیه تو فرهنگ رو ذرا ذراتخانه نظامی می‌بینی که باید بجنگی فرهنگ شونه نیست فرهنگ افقیست برای گسترش دید انسانی برای دیدن چیزهایی که در جای خودش نمی‌بینه. فرهنگ یعنی که تو بتونی به جای آدم‌های دیگه فکر کنی. بتونی خودت رو به جای آدم‌هایی که هزاران سال پیش مردن بگذاری. تخیل کنی اکستندد ماین داشته باشی بتونی درکت از خوبی و بدی درکت از زشتی و زیبایی اینا عمیق‌تر بشه. فرهنگ اینه. چرا ما باید فردوسی را با هومر به اصطلاح مقایسه کنیم و این به اصطلاح سنت احمقانه‌ای که این مخصوصاً در این ۴۰ ۵۰ سال اخیر دانشگاه ما مثل طاعون بهش دچار شده مقایسه‌های بی‌معنا رساله‌های دانشگاهی واقعاً زباله یک مش زباله ابن سینا رو مقایسه می‌کنه با نمی‌دونم هایدگر اینو مقایسه می‌کنه با اون و تمام این کارا برای مثل اینه که با چیزای با برگ و نمی‌دونم سنگ و اینا سالاد بخوای درست بکنی فقط و فقط برای اینه که قصد سیاسی داره بله ما مثلاً علامه طباطبایی رو با فلان فیلسوف مقایسه کردیم خب که چی مگه هر چیزی با هر چیزی قابل مقایسهست تو باید با فرهنگ‌های دیگه با چیزی که دیگریست برادرت خواهرت پدرت مادرت با دیگری باید تو سعی کنی که تفاهم کنی یعنی بفهمیش چون کهه اگر اون رو بفهمی اونوقت از خودت فهم عمیق‌تری پیدا می‌کنی. تو برای اینکه در درون زندان خودت حبس نشی و از دیدن خودت محروم نشی و در تاریکی خودت فروری نیازمند این هستی که پنجره‌ای به سوی روشنایی بیرون باز بکنی. گفت دیالوگ شنیدنه نگفتن و اون شنیدن هست که صدای دیگری رو به درون تو میاره اونوقت تو صدای خودت رو تشخیص میدی. اگر صدای اون نباشه صدای خودتو تشخیص نمیدی پس تو وا دیگری جنگ نداری ما با فرهنگای دیگه جنگ نداریم اصلاً معنی نداره که ما مدرنیته رو وارد کنیم مگه مدرنیته میشه وارد کرد مگه مدرنیته چیز تراکتوره که ما نوع خوبشو از سوئد بیاریم مدرنیته یعنی با عقل خودت فکر کن یعنی سعی کن که تقلید نکنی حتی از خودت حتی از بنابراین کارو خب میشه توان کسب توانایی برای تشخیص پیش‌فرضها و و پیشداوری‌هایی که بر اساس اون‌ها فکر می‌کنی، قضاوت می‌کنی، تصمیم می‌گیری، عمل می‌کنی اما اون‌ها هیچ معلوم نیست که اعتبار داشته باشن. مدرنیته ابدا به دست آوردن نیست. فضیلت از دست دادنه. زمانی که دکارت تصمیم می‌گیره که هرچه که می تا الان بهش باور داشته همه رو نادیده بگیره و از اول بیاندیشه زمانی که کانت اول نقد عقل ما هست میگه ما زمانه نقد است میگه نه اون مذهبیه می‌تونه بره پشت نقاب مذهب خودش رو پنهان بکنه و از نقد بگریزه نه اون کسی که به نام استاد جا جاسنگین دانشگاه بره پشت به اصطلاح شأن دانشگاهیش پنهان بشه و از انتقاد خودش رو مسون بداره نه هیچ چیزی نیست که نقد او ما رو رها نکنه نقد رهایی بخشه نقد یعنی که شما اون چفت و بند باطلی رو که بر پای شما هست ببینی و باز کنی یعنی این و به جلو بری و به اونجا هم باز بنده بنابراین تو مدام در حال باز کردن قفلی ولی اگر بر اون‌ها تعصب بورزی یعنی که تو داری بر قفل‌های محکم قفل محکم‌تر می‌زنی. خب اجازه بدید که من با یک صحبتی بحثمو تموم کنم. ما الان در اینجا که هستیم با این جنگ دیروز این ادامه شکست که ما از خشای خشایارشاه خورد از یونانی‌ها یعنی ما داریم تاوان نادانیمونو میدیم و و اینکه ما آدمایی هستیم که اصلا نیازی به کنجکاوی نداریم نقطه بذارین اینم بگم بحثمو تموم کنم وقتی که فیلم ۳۰۰ ساخته شد فیلم ۳۰۰ همین داستان ان شکست ایرانیان از یونانی‌هاست. ما می‌دونید که در طول تاریخ غرب از هرودوت تا الان از ارسطو تا الان همواره نظام دموکراتیک در برابر نظام خودخامه آسیایی تعریف شده و از اون زمان تا الان اون‌ها خودشون رو آزاد می‌دونن و ما رو هم آزاد می‌دونن که بردگی رو انتخاب کردیم. ولی ما تا امروز تا عصر جدید اصلاً نمی‌دونستیم چیزی به نام هرودوت وجود داره. بعد این تحصیل کرده‌های فرنگ رفتن فرنگ دیدن که ا یه هرودوتی هست کتاب نوشته راجع تمام منابع ایران باستان مربوط به بخش عظیمش مربوط به یونانی‌هاست و بعد دیدن ای چرا این حرفا رو زده و شروع کردن دیوانهوار عین آخوندایی که به شبه‌ها جواب میدن رساله نوشتن در دفع شبهه امیر مهدی بدی یک آدم به اصطلاح تحصیل کرده زحمت کشیده فقیر در سوئیس می‌شینه عمرشو می‌گذاره یونانیان و بربرها رو می‌نویسه بگه به هرودوت جواب بده. نمی‌دونه که اون هرودوت ارزشش به چیزیست که ما رو الان اینجا آورده. اون نمی‌دونه که هرودوت اونچه که این عیب می‌دونه اون عیب نمی‌دونه. یا آقای بهرام بیضایی یک نفر یه چیزی گفته در کتابش راجع به ۱۰ و۱ شب نگفته که این ۱زار۱ شب منابع ایرانی هم داره. چنان قصیده قرایی در رسای ایرانی و مظلومیت ایرانی آقا اگر تو واقعاً این چیزی که میگی از نظر علمی معتقدی باید بتونی در یک مجله علمی که او هم بتونه مخاطبش باشه بنویسی و او رو متقاعد کنی که این سخنش غیرعلمیه نه اینکه به فارسی بنویسی برای من و همشم برای عزاداری و تو سرزنن که من فکر کنم یه جهانی بیرون هست اینا دشمن منن اینا همه توطعه می‌کنن. شما فکر می‌کنید خامنه‌ای انقدر پرانوئید بود و همه رو دشمن می‌دونست این مسئله شخصیش بود. همه ما همین‌طوره. تمام روشن‌فکرای ما همین‌طورن. جواد طباطبایی متنفر بود از یهودیا از غربی‌ها و همه این روشنفکرانی که ما رو می‌خواستن ببرن به تجدد همیشه دست توطعه رو پشت این وضعیت ما می‌دیدن. همونطور که آخوندا می‌بینن. این یک ذهنیته. در نتیجه این فیلم ۳۰۰ که درآمد خب ایرانیا شروع کردن به جامعه دریدن و رو به صحرا گذاشتن و که قرف جمهوری اسلامی هم اعتراض کرد از اون مواردی بود که جمهوری اسلامی در کنار سلطنت‌طلبا قرار گرفته بود و داشت حماسه می‌آفرید خانم اعظم که خواننده اون فیلم هست که ایرانیصلی ولی مدت زیادی در هند بوده چنان حمله‌ای به این بیچاره کردن که اصلاً این رفت و خودشو از جامعه ایرانی کاملاً دور نگه داشت این بحثی شده در حالا من یه جلسه‌ای صحبت می‌کنم بحث جالبی شده که ژیژک دامن زده یکی از فیلسوفای مشهور و بین ژیژک و چند تا دیگه از فیلسوفان مقالاتی رد و بدل شده راجع به معنی این و بعد در آخر ژیک میگه من تعجب می‌کنم از ایرانی‌ها که چرا به این این بهشون برخورده این که به نفع این‌هاست به دلیل دلیل اینکه این فیلم نشون میده که یونانی‌ها با وجود اینکه تعداد کمی بودن با وجود اینکه از نظر تسلیحاتی در موقعیت بسیار ضعیفی قرار داشتن با وجود اینکه خشایارشاه امپراتور یک سرزمین عظیم بود و ده‌ها هزار سرباز مجهز و آماده رو داشت می‌برد اونجا ولی چه شد که اون تعداد کم در موقعیت ضعیف در شب تاریک توانستن اون لشکر به اون عظمت رو از بین نمی‌برن بهخاطر اینکه یه ایده جدید به نظرشون رسید. یک راه حل جدیدی رو تخیل کردن چهجور تخیل کردن؟ با هم‌بستگی. زمانی که تصمیم گرفتن آتنی‌ها که این بار شهر ترک نکنن و بمانند و تا لحظه آخر مبار جنگ کنن. چرا؟ چون به فرماندهشون اعتماد داشتن. به فرماندهی گفتن تو اگر ما رو فرماندهی کنی ما تا پای جان برای تو می‌جنگیم. بنشینیم فکر کنیم یعنی تصمیم گرفتن که با هم فکر کنن و وقتی تصمیم گرفتن با هم فکر کنن اون لشکر خشایارشاه همونطور که گفتم اونا هیچ تعلقی به ایران و اینا نداشتن اونا پول گرف اج عجیر بودن و در نتیجه تصمیم تنها کسی که تصمیم گرفته بود برا اون جنگ یک شخص بود و طبیعتاً اون یک شخص می‌تونه انواع و اقسام خطاها رو بکنه ولی این‌ها نشستن با هم فکر کردن که ایرانی‌ها فقط ولد از جنگ زمینی کنن در حالی که ما جزیره‌نشینیم و می‌تونیم از دریا بجنگیم. یک گروهی که هم رفتن در دریا و از دریا زدن تار و مار کردن خشای شاه و برگ مهمی از تاریخ رو برقص زدن یعنی جهان ما رفت به سمت یونانی شدن به سمت قرون وسط و به سمت عصر مدرن اگر ایران پیروز شده بود یه جای دیگه بود و به همین دلیل هست که اون به اصطلاح جنگ تا امروز موضوع الهام ادبی موضوع تأمل فلسفی موضوع نظریه پردازی فلسفی و ما هیچ خبر نداریم ازش. یعنی اون‌ها به شکست به شکست‌ها اهمیت بودن. نه بخواد که ما شکست خوردیم بهخاطر اینکه اونا به شکست ما فکر می‌کنن که خودشون بفهمن شکست نخورن. ولی ما به شکست خودمون فکر نمی‌کنیم و در نتیجه در جایی که می‌تونیم پیروز بشیم هم شکست می‌خوریم. بسیار خوب. فکر می‌کنم دیگه کافی باشه. ممنونم. هستی بابک جان بله بله خیلی ممنون از شما خواهش می‌کنم من تا می‌خواستم از اطراف شلوغ خودم به یک جای خلوتی بخزم دیگه مقدار طول کشید. خیلی ممنون آقای خرجی خیلی نکات خوبی رو گفتید و خیلی تحمل برانگیز بود و خیلی هم می‌خورد اتفاقاً به حال و هوایی که داریم درونش به سر می‌بریم و خیلی نکات جالبی بود از اون جهت که اونجایش من به فکر فرو رفتم گفتم که خب اینا رو قبلاً [خنده] حداقل من از شما زیاد شنیده بودم که غربیا و اروپاییا اومدن حتی ریسورسها رو پیدا کردن منابع فرهنگی رو پیدا کردن و همکنونم شاید یک جور تنبلی باعث شده که همونا بیان و الان پایان بدن به همون چیزی که ما نمی‌تونستیم بهش پایان بدیم و امیدوارم تأسیس نکنن اون چیزی رو که ما نتونستیم تأسیس بکنیم اگر تأسیس بشه خب قلبی میشه حالا شایدم بهتر باشه ولی نه مسئله ولی مسئله که ما ما خواستیم از اونا یعنی الان حضور آمریکا و در منطقه این ببین خاورمیانه که درست شد اینا خاورمیانه رو درست کردن با این به اصطلاح سعی کردن که این مرزا رو بکشن که این ملتها خودشون میتونن زندگی خودشونو اداره کنن حداقل اونا مجبور نباشن که نیروی نظامی داشته باشن انگلستان عراق رو به اصطلاح اشغال کرده بود یه بخش زیادی از ترکیه رو اشغال کرده بود می‌خواستن به استعمار پایان بدن ولی وقتی که پایان دادن کشورهای عربی و و کشورهای منطقه قادر نبودن که خودشون از شر خودشون محافظت کنن انگل انگلیسی‌ها تا یه زمان زیادی کنترل خلیج فارسو داشتن نه به خاطر اینکه اونا تهدیدی متوجه اون‌ها بود اونها از کشورهای منطقه از اونا می‌خواستن اگه تو بری ما همدیگه رو می‌کشیم عرب‌ها هیچ هیچ موقع قادر نبودن امنیت خودشونو حفظ کنن. فقط بلندن تجارت کنن. اسلحه می‌خرن بلد نیستن به کار ببرن. در نتیجه آمریکاییا با تقاضای به اصطلاح کشورهای منطقه آمدن جان به جای انگلیسی‌ها. وقتی که صدام حمله کرد به کویت چه کسی صدامو بیرون کرد؟ آمریکاییا خب آمدن صدامو بیرون کردن و نصف نفت کویت برای ابد برای آمریکا شد. طبیعتاً همینه دیگه داریک مجانی که نمیاد که میاد و به میزانی که میاد ۱۰ برابرش به از شما توقع داره که بار می‌ذاره بر گردن شما و مهم‌تر از همه اینه که تو رو تحقیر می‌کنه اونچه که اتفاق افتاد ابدا برای ملت ایران چیز غرورآمیزی نیست اصلاً غرور نیست که ۵۰ سال زیر سلطه وحشیانه یک مش آخوند زندگی کنیم و در نهایت انقدر با این تمدن تمدن بکن بکنیم آخرسر یک نفر دیگه بیاد و در خاک ما اون حیولا رو بکشه بدون اینکه ما هیچ نقشی داشته باشیم و بدون اینکه ما مطمئن باشیم که ما خودمون حیولا نمیشیم چون عملاً ما سابقه تا حالا سابقهش این بوده امیدوارم از این بعد نباشه تا حالا کسانی که در ایران با به اصطلاح رهبری شورش‌ها رو به عهده داشتن یا در تغییر حکومت‌ها نقش داشتن خودشون وقتی به قدرت رسیدن متفاوت نبودن از قبلیا. همین آقای خامنه‌ای کسی بوده که در زندان بوده. من پدرم یه بار زندان بود یک نامه سرگشادی که براش نوشتم گفتم حداقل زن و بچه تو می‌دونن که یک کسی که پاره تنش در زندانه چه حالی داره و تو چهجور می‌تونی شب بخوابی و و داشته باشی تجربه این زندان رو؟ ولی نداره. وقتی که می‌نشینه در جای رهبری او تبدیل شده به سنگ و حتی تجربه‌های انسانی خودش رو هم فراموش می‌کنه. بنابراین ما باید به شکنندگی خودمون واقف بشیم چون کهه تنها آگاهی به شکنندگی‌های انسانی هست که ما رو از نابودی و از خطر نجات میده. شناخت زشتی، شناخت بدی، شناخت دام‌ها، شناخت نقاط خطر هست که می‌تونه ما رو حفاظت بکنه. ما با من وقتی که صحبت می‌کنم یه عده از دوستان ایرانی میگن که تو چرا همش عیبای ما رو میگی؟ پزشک فقط باید عیبو ببینه تا بتونه شما رو نجات بده. کار ما باید کار پزشک باشه. طبیب خودمون باشه. من اگر قلبم سکته کردم که نمی‌تونم قربون چشم ابروی قشنگ خودم برم. من ما که الان اینجاییم که به خاطر خوبیامون نیست اینجاییم. به خاطر بدیامونه که اینجاییم. اونا رو ببینیم. چون اون‌ها که ما رو آزار میدن. اون‌ها که اون‌ها هستن که رنج ما رو انقدر طولانی می‌کنن. اون‌ها هستن که رنج رو نسل به نسل منتقل می‌کنن. پس نترسیم از اینکه زشتی‌ها رو ببینیم. چون تنها با جرأت خیوه شدن به زشتی واقعیت هست که شما می‌تونین ازش گذر کنی. خب دوستان اگر اجازه بدن من کمکم مرخص بفرمایید شما نکتهتونو بگین و دیگه تموم بشه. بله به پیرو اون شرارت‌های شرورها و اون چیزی که الان داره اتفاق میفته پس از سقوط صدام حسین در عراق و اون حمله ابلهانه‌ای که به کویت کرد همین الانش اون نفتی که در واقع داره کویت و در عراق داره به آمریکا می‌فروشه از اون حساب خسارتی که به کویت وارد شده رو دارن همچنان برمی‌دارن پس از سالیان سال و ما هنوز خسارتمونو از جنگ ۸ ساله نه تنها نگرفتیم که هنوز نتونستیم با عراق قرارداد صلح امضا کنیم انقدر یعنی نگاه کنید اینا دیگه ربطی نداره به دشمن خارجی وقتی هم که دشمن خارجی این مقداری که در این منطقه مردم این منطقه همدیگه رو کشتن هرگز اسرائیل اینا رو نکشته در سوریه چقدر آدم کشته شده در عراق چقدر آدم کشته شده در جنگ ۸ ساله ما که طولانی‌ترین جنگ قرن بیستم بوده چقدر ما کشتیم از همدیگه یعنی بذارید یه نکته رم بهتون بگم و تمام کنم ببینید هویت بسیار مهمه من باید بدونم که کیم اما هویت باید در ج مثل خود من زنده باشه. یعنی من نمی‌تونم شناسنامه بچگیمو نگه دارم بعد بخوام در سن بلوغم سوار حاکم بشم. هویت من با خود من باید زنده باشه. زنده بودن هویت من اینه که من بتونم با دیگران مدام این تغییر رو پیش ببرم. یعنی زبان فارسی رو پاس داشتن به این نیست که یه کسی از اون بالا بنشینه معادل بذاره به دیگران دستور بده. زبان فارسی زمانی پاس داشته میشه که باهاش حرف بزنی. زبان فارسی زمانی قوی میشه که باهاش بیاندیشی و اندیشیدن و حرف زدن همواره مستلزم دیگریست. یعنی که تو فقط و فقط در ارتباط با دیگریست که می‌تونی زبانو حفظ کنی. فرهنگو حفظ کنی ادبیاتو حفظ کنی. سنتو حفظ کنی. کتابخونه‌ها و آجر و دیوار که فرهنگو حفظ نمی‌کنن. اون فرهنگا زمانی با چرا با ما ارتباط برقرار نمی‌کنن؟ چرا شاهنامه رو می‌خونی؟ ربطی به زندگی الانمون نداره. نخست‌ساوزیر کانادا که در داوودوس صحبت کرد اشاره کرد اشاره کرد به توست دید که مال نزدیک ۲۰۰۰ سال پیشه. چرا همه می‌فهمن اونو؟ به خاطر اینکه از طریق آموزش در این ۲۰۰۰ سال مدام این آموزش داده شده. یعنی تو زندگی واقعی مردم هست. یعنی الان می‌تونه این رو به عنوان یک مدلی برای فهم وضعیت خودش به کار ببره. شاهنامه که ما درس نخوندیم که شاهنامه رو ما کشف کردیم این گذشته زیسته ما نیست این گذشته‌ایست که دیگران در تحقیقات تاریخی کشف کردن و بنابراین الان ماست ما باید با این زبان حرف بزنیم تازه زبان امروز بشه زبان فارسی جدید کاملاً جدیده یعنی این زبانی که ما باهاش حرف می‌زنیم هرگز فارسی زبانان قبلاً به این با این زبان صحبت نکردن ما یک زبانی درست کردیم کاملاً جدید و می‌خوایم با این تفاهم کنیم این کار بسیار مشکلیه حالا من یه بار خواهم گفت که نورت الیاس درباره آلمان میگه میگه آلمان دلیل اینکه در آلمان توتالیتاریسم به وجود آمد نه در فرانسه نه در انگلستان به خاطر اینکه اونها روند به اصطلاح در روند مدرن شدنشون گسسته زبانی نداشتن یعنی اونا ناگهان از زبان لاتین و زبان یونانی یعنی شیفت ناگهان نکردن به فرانسه. ناگهان یه گسست معنایی به وجود بیاد. ولی در آلبان به دلیل اینکه چیز بود دیگه امپراتوری بود و پراکنده بودن اون‌ها ناگهان سیستمشون عوض شد و این بی‌معنایی زبان یا ناتوانی از کاربرد زبان به ظهور توتالیتریسم انجام. بنابراین ارتباط ارتباط ارتباط انسان‌های زنده هستند که به گذشته مرده معنا می‌ده. انسان‌های زنده هستن که چوب و سنگ و دیوار و کوه رو معنادار می‌کنه و می‌شناسه. انسان زنده مهمه. انسان زنده می‌تونه ه جهانی رو بسازه ولی جهانی رو به اصطلاح بخوای با زور به کار ببری نمی‌تونی یک قدم یک ذره از انسانیت او باقی بگذاری. فقط می‌تونی نابود کنی. بنابراین هر چیز خوب اگر دوستش دارین قابل فهمش کنین. قابل ارتباطش کنین. از ارتباط براش استفاده کنین. طنز، هنر، ارتباط، نمی‌دونم معاشرت هر چیزی که هست اختلاف نظرهاتونو موضوع بحث بکنیم. اگر قرار باشه که آدما بر سر اختلاف نظراشون همدیگه رو اینجوری ترد بکنن خب دیگه شما چهجوری می‌تونید از دوست داشتن ایران بگید، از دوست داشتن حقوق و بشر بگید؟ اینا برای اینکه آدم زندگی کنه قرار نیست که ما همهمون قربانی آرمان‌هامون بشیم. به هر حال خیلی ممنونم. من زیاد حرف زدم عذر می‌خوام و دیروقتی هم شب هست و منم یه مقدار خسته امروز خیلی بله برنامه آقای خ من یه چیزیو بپرسم ازتون چون یکی از دوستان خیلی نزدیک بین من و شما توی دایوه که از من پرسیدن یه چیزیو انگار داشتن حرفای شما رو گوش می‌دادن گفتن که شما گفتید که انسان بسی فراتر از کار بدی هست که انجام داده بله پس از اون گفت پس از اون آیتالله خامنه‌ای رو نام بردید آیا منظورتون اون بود یا خیر یعنی الان میخوان ببینن که من الان نظرم راجع آقای خامنه چیه که تکلیفشو با من مشخص باشه من که نه قاضی هستم و نه در نهاد قضایی وجود داره اون نهاد قضایی که آقای خامنه‌ای رو صلاحیت داره محاکمه بکنه کنه باید بر اساس قوانین و موازینی باشه که اگر بقیه بشریتم بخواد محاکمه کنه بر اساس اون قوانین محاکمه کنه همچین چیزیهم که الان نداریم و الان در این موضعش نیستیم از نظر اخلاقی من گفتم من کار او رو بد می‌دونم اما اصلاً مطمئن نیستم که خودم اگر جای او بودم کار بد می‌کردم اینو درباره خامنه‌ای نگفتم که مجرم بود من اینو درباره خود افراد عادی گفتم که این افراد ممکنه که خطای اخلاقی داشته باشن خطای شناختی داشته باشن ن یک جایی مرتکب اشتباه بشن. گفتم که اشتباه آدم‌ها همه اون آدم‌ها در اشتباهشون خلاصه نمیشه. جامعه‌ای داریم که عشقش از حد بیرونه و نفرتش از حد بیرونه. به خاطر این دوگانه باوریش تولع نمیشه فقط به امام حسین علاقه داشته باشی باید یزیدم نابود کنی. یعنی نفرت از یزید وظیفه شرعیه. جامعه ما یک طرف شهید پروره و یک طرفم دشمن پرورد مواظب باشیم نه اون عشق لجام گسیخته و نه این نفرت لجام گسیخته هیچ کدوم نمی‌تونه رها کنید و بذارید که حق بهش بدین هر جا شما رو ببره ما نیاز داریم آموختن اقتصاد عواطف آموختن مدیریت عواطف انسان فروید میگه زمانی که بچه می‌تونه مدفوع خودشو نگه داری تمدن آغاز میشه یعنی تمدن یعنی خویشتنداری وگرنه که اگه غریضتو رها کنی که میشی مثل حیوون قری تمدن یعنی عمل کردن بر خلاف طبیعت بر خلاف غریضه پس سخته دشواره ولی آموختنیست و وقتی که نازیسم در آلمان از بین رفت نورت الیاس و بسیاری از متفکران دیگه گفتن که باید آلمان از نو متمدن بشه ما هم باید از نو متمدن بشیم این وضعیت تی که داریم رو ببینیم و بدونیم که خطر فقط با رفتن یک نفر نیست. اون خطر انقدر ریشه داره در فرهنگ ما که باید خودمون، تاریخمون، سنتمون، ادبیاتمون و تمام اونچه که اذان خودمون می‌دونیم رو یک بار دیگه در پرتاب این تجربه‌های جدید بخونیم. ممنونم. متشکر. وقتتون بخیر.